۱۳۹۱ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

نبرد فیلم ها!



بالغ بر 9 سال پیش و در آغاز لشکرکشی عظیم ارتش ایالات متحده به خاورمیانه و در هنگامه طرح «خاورمیانه بزرگ دمکراتیک» توسط «جورج دبلیو بوش» به صراحت بر این نکته تاکید کردم:
بازی کردن با مفهوم دمکراسی در خاورمیانه ریسک بالائی دارد و با توجه به اینکه از ناحیه سیاست های نامتوازن و حمایتی ایالات متحده از تل آویو طی 50 سال گذشته خاورمیانه بر روی گسلی عمیق و عظیم از «نفرت ضد آمریکائی» فرورفته لذا استقبال از هر نوع حرکت یا حکومتی دمکراتیک در این منطقه قهراً منجر به سمتگیری و سویه ضد آمریکائی «ایشان» خواهد شد.(مقاله دیوانه از قفس پرید)
این واقعیتی قابل انتظار بود که بازی کردن با مفهوم دمکراسی در خاورمیانه ای با چنین مختصات بمعنای خارج کردن غول «آمریکا ستیزی» از بطری بود که واشنگتن تحت هیچ شرایطی امکان مهار یا بازگرداندن آن را نخواهد داشت.
گــُر گرفتن آتش خشم ضد آمریکائی مسلمانان در عرض کمتر از یک هفته بعد از انتشار فیلم موهن «بی گناهی مسلمانان» طی ایام جاری برجسته ترین نمونه از خصم بدخیم مسلمانان نسبت به ماهیت حضور و رفتار آمریکائی ها در منطقه است. خصمی که به چابکی در کمین اولین فرصت برای دلیری کردن و اثبات و ابراز موجودیت و عینیت و برائت خود از آمریکائیان است.
علی رغم غیر قابل کتمان و انکار بودن اصالت چنین خصمی اما ساده اندیشی است چنانچه انتشار آن فیلم موهن و تحولات ناشی از آن خلق الساعه و تصادفی فهم و باور شود!
شواهد و قرائن موید آن است که فیلم «بی گناهی مسلمانان» را می توان پروژه ای زیرکانه و با غلظتی بالا از مجموعه «بازی های کثیف» و در چارچوب رقابت های انتخابات ریاست جمهوری جاری در ایالات متحده و با عاملیت تل آویو ـ لندن درک و تبیین کرد.
از آنجا که فیلم در کارگاهی حرفه ای و استودیوئی هالیوودی تهیه نشده و ساختار آماتورگونه و ضعیف اش نشان می دهد اولاً فیلم مزبور بصورت سفارشی تهیه شده و ثانیاً سفارش دهندگان محدودیت زمانی داشته اند و اصرار داشته اند سفارش شان در اسرع وقت و در موعد مقرر (11 سپتامبر) در جدول پخش قرار گیرد! تا سناریو در همان تاریخ و از طریق تحریک مجدد خاطره جمعی و تلخ آمریکائیان «از این روز» کلید بخورد.
تجربه تاریخی نیز دلالت از قرابت هائی مشهود از مشابهت پروژه «کشتن سفیر آمریکا در لیبی» با کشته شدن «ایمبری» کنسول آمریکا در تهران در ماجرای سقاخانه آشیخ هادی با مدیریت سفارت انگلستان دارد!
سابقه موضوع را از آنجا می توان کاوید که بعد از سخت سری «اوباما» در پرهیز از جنگ طلبی اسرائیل علیه ایران تل آویو به این قطعیت رسید که «اوباما» را باید نیروئی از دست رفته برای خود تلقی کند.
برای اسرائیل این واقعیتی بدیهی است که سنتاً روسای جمهور آمریکا در صورت موفقیت شان در دور دوم، به اعتبار آنکه دیگر فرصتی برای بازگشت به قدرت ندارند بر همین اساس دیگر رغبت و دلیلی جهت باج دادن به اسرائیل و لابی قدرتمندش در آمریکا (ایپک) ندارند تا ایشان بتوانند به اعتبار توان مالی و سلطه رسانه ای شان از روسای جمهور آمریکا دلربائی توام با باج خواهی کنند.
بر همین اساس دولتمردان اسرائیل سنگین ترین فشار خود را با شدیدترین شکل ممکن طی چند ماه گذشته بر گرده «اوباما» اعمال کردند تا به هر شکل ممکن وی را مجاب و متقاعد به تهاجم نظامی به ایران کنند. ایشان بخوبی می دانستند اگر در این ایام نتوانند اوباما را مجبور به تهاجم نظامی به ایران کنند بعد از انتخابات و در صورت موفقیت وی، دیگر دست اسرائیلی ها به پر شال اوباما نیز نخواهد رسید و معمولاً در چنان شرایطی دست روسای جمهور آمریکا برای اخذ تصمیمات بزرگ آن هم بدون دلنگرانی بابت فشار اسرائیلی ها و گروه های حامی ایشان باز است. لذا استبعادی نداشت تا در فردای انتخاب مجدد اوباما و با روی کار آمدن رئیس جمهوری جدید در ایران طی سال آینده «اوباما» در اقدامی جسورانه بسمت بهبود مناسبات با ایرانی برود که فاقد چهره رادیکالی مانند احمدی نژاد است.
این امر از آن جهت اهمیت بیشتری می یابد که ایران نیز متقابلاً و محتملاً بتواند دنیا را با نتیجه کمّی انتخابات ریاست جمهوری سال آینده خود «سورپرایز» کند!
قدر مسلم اگر ایران در انتخابات ریاست جمهوری سال 92 بتواند بار دیگر با کشاندن اکثریت شهروندانش پای صندوق های اخذ آرا مشارکت میلیونی و بالتبع مشروعیت بالای خود را به دنیا نشان بدهد در آن صورت اوباما نیز برای نزدیکی به ایرانی بدون «احمدی نژاد متهم به تندروی» و «مستظهر به دمکراسی قابل وثوق» بوضوح از دست هائی بازتر برخوردار خواهد بود.
تجربه تاریخی نیز نشان داده پایوران در جمهوری اسلامی بخوبی و بموقع با مختصات و راهکارهای مشارکت گسترده شهروندان ایرانی در انتخابات تسلط و آشنائی دارند.
منطقاً با چنین چشم اندازی، حزم اندیشی حکم می کرد تا اسرائیلی ها بجای تن دادن به شکست در فردای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا اقدامات لازم بمنظور رساندن امداد به رقیب اوباما و بر هم زدن معادله بر علیه ایران را طراحی و عملیاتی کنند. خصوصاً آنکه «میت رامنی» در جمیع موضع گیری و سخنرانی های انتخاباتی اش با گارد تهاجمی علیه ایران اسباب رضایت جنگ طلبان اسرائیلی را بنحو احسن فراهم آورده بود.
بر همین مبنا می توان انتشار فیلم «بی گناهی مسلمانان» را کلید خوردن پروژه ای دو منظوره از جانب اسرائیلی ها و با مشارکت دولت انگلستان تلقی کرد که دو هدف توامان را تعقیب می کرد.
هدف نخست کمک رساندن به «میت رامنی» رقیب انتخاباتی اوباما بود که علی رغم درخشش نسبتاً قابل قبولش اما تا قبل از انتشار فیلم «بی گناهی مسلمانان» کماکان در عموم نظر سنجی ها از اوباما عقب بود.
عقب ماندگی که در فردای انتشار فیلم «بی گناهی مسلمانان» و در قفای ترور سفیر آمریکا در لیبی و اوج گرفتن جو ضد آمریکائی در جهان اسلام و بمثابه یک امداد غیبی معادله قدرت و محبوبیت اوباما در آمریکا را متوقف کرد. رامنی و تیم انتخاباتی اش به برکت جنازه «جان کریستوفر استیونز» (سفیر کشته شده آمریکا در لیبی) و از طریق زیر سوال بردن سیاست خارجی ناموفق اوباما که منجر به گسترده شدن ضدیت با آمریکائیان در خاور میانه شده است کوشیدند رقیب را زیر ضربات خرد کننده خود نزد افکار عمومی آمریکائیان به انزوا بکشانند.
شدت و حجم ضربه تا آن اندازه بالا بود که طی 48 ساعت اولیه اوباما و تیم انتخاباتی اش عملاً مبتلا به فلجی سیاسی شده بودند.
اما هدف دوم و اساسی تر در پروژه «بی گناهی مسلمانان» تله بودن این پروژه بمنظور به انزوا کشاندن و منفور کردن ایران در افکار بین الملل بود تا از این طریق در فردای پیروزی محتمل نامزد مورد وثوق اسرائیلی ها در واشنگتن، دست وی برای برخورد با ایران بنحو احسن باز باشد. خصوصاً آن که سران جمهوری اسلامی موفق شده بودند علی رغم فشار و تحریم های سنگین آمریکا میزبانی موفقیت آمیز اجلاس سران غیر متعهدها را در تهران بر عهده گرفته و عملاً شکست سیاست منزوی کردن خود را به رخ واشنگتن بکشند.
ظاهراً برآورد طراحان پروژه مزبور از واکنش ایران نسبت به فیلم «بی گناهی مسلمانان» برگرفته از تجربه «سلمان رشدی و فتوای تاریخی آیت الله خمینی» بود. نازک اندیشان این «بازی کثیف» مبنای فرضیه خود از عملکرد تهران را مبتنی بر این قرار داده بودند که در فردای انتشار فیلم مزبور به سنت «فتوای ارتداد رشدی» و با توجه به ضریب بمراتب تندتر و شنیع تر اهانت صورت گرفته در این فیلم به ساحت پیغمبر اسلام، به قطع و یقین رفتاری مشابه رفتار آیت الله خمینی در برخورد با کتاب آیات شیطانی را از جانب تهران مشاهده خواهند کرد و در آن صورت این فرصت طلائی در اختیار اصحاب رسانه جهانی که در انحصار صهیونیستها بوده، قرار خواهد گرفت تا با دامن زدن به ترشروئی از رفتار ضد آزادی بیان و خشونت آمیز(!) ایران تجربه شیرین «انزوا و اجماع جهانی علیه ایران» را بازتولید کرده و بدین ترتیب خواهند توانست مشروعیت لازم برای برخورد با «ایران مخل نظام بین الملل و آزادی بیان» را با نازل ترین شکل ممکن فراهم آورند.
با چنین برآیندی بود که سکوت معنا دار دولت ریاض در بحبوحه شهرآشوبی مسلمانان در دفاع از ساحت پیامبرشان قابل فهم می شد! ظاهراً در پروژه مزبور دولت ریاض قبلاً توجیه شده بود که علی رغم ادعای «خادم الحرمین شریفین» داشتن اینجا خویشتن داری کند تا پروژه خودزنی تهران اتفاق بیفتد.
بی دلیل هم نبود در میانه این کارزار خون چکان ناگهان رسانه تحت امر دولت انگلستان نیز (BBC) بدون موضوعیتی خاص دلتنگ «سلمان رشدی» شد و عجولانه خود را برای انجام مصاحبه به رشدی رساند(!) و به زبان بی زبانی مشغول القای پنهان و یادآوری تجربه رشدی در ضمیر ناخودآگاه مسئولین ایران شد تا نامحسوس به ایشان دیکته کند:
ره چنان رو که پیش از این رفتی!
تنها نکته مغفول مانده از جانب طراحان پروژه، برآورد غلط ایشان در کودن فرض کردن رهبران ایران بود! ظاهراً به زعم ایشان مسئولین در ایران از صدر تا ذیل مشتی عنصر ایدئولوژیک نامنعطف اند که می توان با تحریک انگیزه های اعتقادی، ایشان را به واکنش های عصبی و مطمع نظر خود وادار کرد. لذا بدیهی ترین واکنش محتملی که طراحان این بازی کثیف از جانب ایران فرض کرده بودند صدور فتوائی شبیه فتوای ارتداد سلمان رشدی از جانب رهبری ایران بود. اما وقتی در روز واقعه و علی رغم توقع، خود را مواجه با پیغامی از جانب رهبری ایران دیدند که در عین حال که عقبه فیلم را ارزیابی و افشا و نکوهش کرده اما برخلاف هندسه طراحان، وارد بازی ایشان نشد بر این اساس کلیت پروژه مبدل به «ضد خود» شد و چون از ابتدا با فرض واکنش مطمع نظر خود از رفتار محتمل ایران، پروژه را طراحی و عملیاتی کرده بودند لذا گشاده دستانه و بدون پیش بینی رفتاری متفاوت از ایران «خرج» آن را تا آن درجه زیاد کرده بودند که با «جا خالی بموقع» ایران تیرشان کمانه کرد و بحران به خودشان بازگشت و کل جهان اسلام را بر علیه تمامیت آمریکا و متحدین اش شوراند!
این در حالی است که در فاز نخست پروژه نیز لقمه دندان گیری نصیب طراحان توطئه نشد و اوباما و تیم وی نیز نشان دادند در این مبارزه دست خالی نبوده و به اندازه حریف با قواعد «بازی کثیف» آشنائی و تبحر دارند.
رو کردن فیلم سخنرانی «میت رامنی» علیه حامیان اوباما پاتک قدرتمند تیم رئیس جمهور سیه چرده آمریکا بود که از این طریق فراست خود را در کوبیدن بموقع کارتی موثر بر روی میز را به اثبات رساندند. (فیلم سخنرانی رامنی)
حریفی که از جوار بحران فیلم «بی گناهی مسلمانان» مشحون از سرمستی و کامیابی  با زیرکی توانسته بود از ترکش های فیلم مزبور و ازناحیه جریحه دار کردن افکار عمومی در آمریکا با توسل به جنازه سفیرشان در لیبی (که علی الظاهر می بایست لیبیائی ها خود را مدیون آمریکا به اعتبار تشریک مساعی ایشان در نابود کردن حکومت قذافی بدانند) و تظاهرات گسترده ضد آمریکائی مسلمانان در جهان، مشی و سیاست خارجی اوباما را در داخل بنحو موثری زیر سوال ببرد و از این طریق روند محبوبیت رو به رشد اوباما در افکار عمومی آمریکائیان را معکوس کند. با پاتک موثر و بموقع تیم «اوباما» از طریق انتشار بموقع فیلم «سخنرانی رامنی» اینک طرفین یکدیگر را در موقعیت «پات» قرار داده و می بینند.
موقعیتی که به اوباما این فرصت تنفس را می دهد تا ضمن تجمیع و بازسازی مجدد نیروهای منهزم شده اش در «نبرد فیلم ها» اکنون با توان و آریش قوائی مجدد به رینگ رقابت انتخابات بازگردد.
نبردی که با صریح ترین شکل ممکن اثبات کرد:
اصالت قدرت در امر سیاست جواز شناعت در هر شکل و اندازه ای است!

۱۳۹۱ شهریور ۲۷, دوشنبه

موج سواران!


هفته نامه آسمان اخیراً مصاحبه ای با آقای «علی شکوری راد» یکی از اعضای «حزب مشارکت» انجام داده (اینجا) و در بخشی از این مصاحبه ایشان در بررسی آسیب شناسانه اغتشاشات سال 88 اظهار داشته اند:
««« اگر بخواهیم فضا را سیاسی کنیم باید صداها و پالس هایی که درمجموعه منتقدین هست به گونه ای باشد که خیلی طرف مقابل را تهدید و تحریک نکند. جنبش از شعار عده ای که خود را در زمرۀ آن قرار دادند اما شعارهایشان بوی براندازی می داد صدمه دید آن شعارها هر چند توسط بخش کوچکی داده شد اما برای جنبش هزینه سنگینی داشت و من کد دارم حتی که برخی از این شعارها را صحنه گردان های طرف مقابل در جمعیت ترویج می کردند. به اسم می توانم افرادی را نام ببرم که اینها به درخواست و با تکلیف همان نیروها آمدند و چنین شعارهایی را سر دادند و قسمتی از جمعیت هیجان زده را با خود همراه کردند. البته آن مجموعه ای که معترض بودند هم که یکدست نبودند. من می خواهم بگویم که جدای از اینکه در آن مجموعۀ معترض ممکن است عده ای دنبال این شعارها حرکت کرده یا مثلا مردم عادی بوده باشند اما آنهایی که این شعارها را طرح کردند هدفدار بودند. البته هیچ وقت این شعارها در جنبش عمومیت پیدا نکرد اما بهره برداری تبلیغاتی خیلی زیادی از آنها شد و حاکمیت آنها را بهانۀ سرکوب بیشتر و شدید تر قرار داد. برخی از آن افراد که آن شعارها را طرح کردند شناسایی شده اند و من می توانم آنها را معرفی کنم و سوابق و لواحق شان را بگویم و بگویم چگونه و توسط چه نیروهایی ماموریت یافتند که بیایند در تظاهرات و این شعارها را مطرح و تکرار کنند. همچنین سناریوی آتش زدن عکس امام در مراسم روز دانشجو کار خودشان بود. در دورن جنبش سبز کسی انگیزه اقدام علیه امام نداشت. کسی کاری به امام نداشت همه اعتراضات ابتدا علیه احمدی نژاد بود »»»

این بخش از اظهارات آقای شکوری راد از آن جهت حائز اهمیت است که در کـُنه خود برخوردار از تناقضی عینی است.

آقای شکوری راد هر چند با تاخیر و در زمانی «خنثی» اعتراف می کنند در اغتشاشات سال 88 نامحرمان بر بخشی از بدنه مردمی جنبش نفوذ کردند و شعارهائی ناصواب را به اسم جنبش سند زدند. اما نمی توانند منکر این واقعیت شوند که چنین صراحتی بمنظور حفظ تنزه و مرزبندی جنبش شان با اغیار می بایست در همان مقطع و از جانب پیشوایان جنبش بدون لکنت زبان ابراز می شد در غیر این صورت خواسته یا ناخواسته چنان سکوتی در آن مقطع به «سکوت مصلحت آمیز» بمنظور یارگیری هر چه بیشتر از بدنه جامعه ولو از میانه نامحرمان جهت تقویت و گسترش لشکر خیابانی خود در مقابل حکومت معنا و تعبیر می شد!
گذشته از آنکه اگر آقای شکوری راد اکنون و ولو با تاخیر می پذیرند یکی از نقاط آسیب پذیری جنبش سبز آن بود که مجموعه معترضین تحت لوای جنبش شان بدلیل یک دست نبودن با شعارهای براندازی اغیار همدلی و همراهی کردند، اکنون و بطریق اولی موظف اند پاسخگوی به این پرسش باشند که مسئولیت پذیرش چنان اغیاری در مجموعه سبزها با چه کسانی بود؟
آیا حزب مشارکت زمانی که در ماه عسل قدرت شعار «ایران برای همه ایرانیان» را لوگوی خود قرار داده بود نمی دانست این شعار قابل مناقشه است و در روز واقعه و فصل خزان نمی توانند از تبعات آن شانه خالی کنند!؟
حتی چنانچه با تسامح نیز بتوان این تغافل را توجیه کرد چگونه است که حتی تا بیانیه هفدهم جناب «میر حسین موسوی» که شهر در آتش و آشوب می سوخت ایشان از تفاوت و بلکه تقابل آرا در جنبش سبز تحت عنوان «رنگین کمانی از آرا» تمجید می کردند اما بعد از هزیمت آن لشکرکشی خیابانی «منکسر الاضلاع» جملگی به صرافت اشتباه بودن اغماض در برابر شعارهای ساختار شکن براندازان در جنبش سبز افتاده اند؟
هر چند اعتراف ولو با تاخیر آقای شکوری راد را منطقاً باید اقبال کرد اما چنین اعترافی را نمی توان به احتساب تنبُه و پندگیری گذاشت.
قدر مسلم آن است هر شخصیت سیاسی یا هر حزب سیاسی از حق و فرصت غیر قابل عزل «اشتباه کردن» برخوردار است اما وقتی سابقه ایشان موید وقوف شان به لزوم تنزه طلبی در سیاست است منطقاً «صداقت در ابراز و اعتراف به تنبُه» در مقابل «عقب نشینی مصلحت سنجانه» رنگ می بازد!
آقای شکوری راد در حالی امروز از موضع ابراز شماتت نسبت به «تندروهای نفوذی در جنبش سبز با شعارهای براندازی» ابراز برائت می کنند که بالغ بر 7 سال پیش طی مناظره خود با عبدالله مومنی و با میزبانی اینجانب در تلویزیون هما (اینجا) در دفاع از مواضع انقلابی ـ اسلامی دفتر تحکیم وحدت و سوء استفاده دانشجویان دگراندیش و نفوذی از لوگوی این سازمان دانشجوئی خطاب به آقای مومنی تـَغیُــّـر می کردندکه:
««« اسم دفتر تحکيم وحدت پسوند انجمن های اسلامی را بدنبال خود دارد ... نبايد از همنشينی کسانی که به حق در درون انجمن های اسلامی هستند و کسانی که حق ندارند تحت عنوان انجمن اسلامی فعاليت کنند هر چند حق فعاليت سياسی دارند اما چون فعاليت آنها ناظر بر انگيزه دينی نيست، نبايد اين همنشينی در تحکيم وحدت صورت بگيرد تا از اين مجالست تعريفی مغشوش به جامعه ارائه شود که جامعه نتواند دريابد اين عنوان با آن محتوی چه نسبتی دارد و چه فعاليتی ذيل اين عنوان در حال صورت گرفتن است ... اينکه دانشجويان به صفت جوانی شان در دفاع از حق آزادی ديگران، تريبون خود را در اختيار ديگران بگذارند تا آنها هر چه می خواهند، بگويند، اينکه دفاع از آزادی نشد. اين استحاله است. يعنی شما خودتان را باخته ايد تا لااقل ديگران حق شان ضايع نشود.
شما ابتدا بايد خودتان را تعريف کنيد تا بتوانيد از حق ديگران دفاع کنيد. نه آنکه مجموعه ای را که دارای يک پيشينه ای است را از بين ببريد و بگوئيد می خواهيم از حق آزادی ديگران دفاع کنيم ... من می گويم بيآئيد يک جنبش دانشجويی راه بياندازيد تاهمه دانشجويان در آنجا برای صحبت کردن ، تريبون داشته باشند. اما اين دليلی نمی شود که چون اين کار شدنی نيست پس ما بيآئيم تريبون انجمن اسلامی را در اختيار همه کسانی بگذاريم که به هيچ وجه در چارچوب انجمن اسلامی نمی گنجند ... فعاليت هائی که شما می کنيد همه خوب و شما بايد اين فعاليت ها را انجام دهيد ولی سوال اينجاست که چرا زير نام انجمن های اسلامی اين فعاليت ها صورت می گيرد؟ چرا يک کار غير شفاف و غير صادقانه انجام می دهيد؟ »»»
طبیعتا وقتی آقای شکوری راد و امثال ایشان در پیشینه خود برخوردار از چنان مواضع اصولی و قابل دفاعی هستند مماشات ایشان در خلال شهرآشوبی اغیار در اغتشاشات سال 88 را نمی توان به حساب فقد تجربه و اشتباه و خام اندیشی گذاشت.
در عرف سیاسی چنان اغماض و سکوت معناداری در قبال شهرآشوبی ساختارشکنان را تلاش بمنظور کسب قدرت بیشتر در کف خیابان و تقویت فشار از پائین بمنظور چانه زنی موفق تر در بالا توصیف و تعبیر می کنند!
تلاشی که اگر افاقه کند «فبها و فنعم المطلوب» و مراد حاصل است در غیر این در صورت «اعتراف با تاخیر» از «بی مبالاتی پس از هزیمت» بسترسازی بازگشت به قدرت با گریم اخلاق گرائی فهم و معنا خواهد شد که نوعی بی اخلاقی و اصول فروشی توام با موج سواری را القا می کند.

موج سواری که تجربه نشان داد بدلیل نابلدی، موج سواران خود نخستین قربانیان آن بازی ناشیانه شدند!

۱۳۹۱ شهریور ۲۶, یکشنبه

ارزش های لیــز!



ماجرای تهیه و انتشار فیلم موهن «بی گناهی مسلمانان» و اعتراض گسترده مسلمانان به اهانت و سخافت های نسبت داده شده به ساحت رسول الله در این فیلم بار دیگر تذبذب و تزویر نچندان پنهان دولتمردان آمریکائی و شیدائیان این کشور در جهان و ایضاً برخی از ایرانیان را از عمق به سطح آورد.
سه سال پیش و بمناسبت سالگرد رحلت آیت الله خمینی تلویزیون فارسی BBC اقدام به انجام مصاحبه ای با اینجانب و جوان مدعوی بنام «محمدجواد اکبرین» کرد.
اکبرین که ظاهراً و پیش تر طلبه ای در قم بوده و اینک ضمن ترک لباس روحانیت در اروپا مستقر شده در آن برنامه از موضع منتقد آیت الله خمینی ایشان را از این بابت محکوم و مورد شماتت قرار می داد که: چرا آیت الله خمینی در مقام رهبر انقلاب اسلامی ایران اعتبار (مورد وثوق) آمریکا و غرب را مورد تهاجم قرار دادند!؟
در آن برنامه و در پاسخ به ایشان پرسیدم:
اساساً زیر سوال بردن اعتبار آمریکا و غرب توسط آیت الله خمینی چرا باید مذموم تلقی شود؟ وقتی ایشان چنان اعتباری را فاقد ارزش و حامل تضییع شان و منزلت انسان می دانند دیگر چرا باید ایشان را از این بابت شماتت کرد؟
اعتباری که نافی اخلاقیات و ارزش های انسانی است چرا باید بابت به زیر سوال کشیدن آن توسط آیت الله خمینی معترض ایشان شد؟
هر چند بعد از سه سال با استناد به روند فاصله گرفتن طلبه مزبور از مبانی اسلام و قرابت ایشان با مبانی زیست خوشباشانه تا سقف کسب اعتبار و افتخار از ناحیه گرفتن عکس یادگاری با یک مطرب لوس آنجلسی اینک می توان فهمید دل چرکینی آن روز «اکبرین» و امثال اکبرین از مواضع و رویکردهای آیت الله خمینی قبل از انتقادپذیر بودن مواضع آیت الله، شیدائی و اشتیاق و دلبستگی مشارالیه و امثال ایشان به مبانی تفرج طلبانه غربی است.

اکنون و به سنت همین دلشدگی و باور به اعتبار ذاتی فرهنگ و پارادیم آمریکائی است که «مهدی خلجی» نیز در توجیه و تبرئه سازندگان فیلم «بی گناهی مسلمانان» در مقام تنقیح این عمل از موضع دلبستگی به ارزش های آمریکائی می فرمایند:
«««ـ در داستان فیلمی که برخی مسلمانان را اخیراً به خشونت علیه سفارت‌ها و دیپلمات‌های آمریکایی (وغیر آمریکایی) برانگیخته یک نکته مهم است: از حیث تفاوت ارزش‌های آمریکایی و ارزش‌های غیرآمریکایی (حتا اروپایی) آزادی بیان در آمریکا گسترده‌ترین قلمرو در جهان را دارد. در آمریکا کسی آزاد است با بیان خود دیگران، اکثریت یا جامعه‌ی خود را خشمگین کند. در اروپا آزادی بیان محدودیت‌هایی دارد و از آن به آزادی بیان مسئولانه تعبیر می‌شود. اما در آمریکا آزادی بیان مسئولانه معنا ندارد. آزادی بیان، آزادی توهین و گفتن حرف‌های چرت و خلاف میل دیگران است. در آمریکا محدودیت‌های آزادی بیان بسیار محدودند: مثلاً اگر کسی صریحاً (نه تلویحاً) بگوید باید فلان شخص را کشت و بلافاصله مردم آن شخص را بکشند، می‌توان او را متهم کرد؛ یعنی در صورتی که سخنان‌ نفرت‌آمیز منجر به جنایتِ فوری شود. یا مثلاً کسی با علم به نادرست بودن چیزی دروغی به کسی ببندد که موجب خسارت مادی وی شود. در غیراین صورت هر کس می‌تواند درشت‌ترین حرف‌ها را علیه هر کس حتا رییس جمهوری آمریکا بزند یا هولوکاست را زیر سئوال ببرد. آزادی بیان به این معنای وسیع یکی از ارزش‌های بنیادی آمریکاست که نباید بر سر آن مصالحه کند.
امروز در کاریکاتوری در نشریه‌ی طنز آنیون (پیاز) موسی و عیسی و گانشا و بودا، چهار بنیادگذار ادیان بزرگ تصویر شده‌اند که آشکارا مشغول سکس با هم هستند. بالای این تصویر نوشته: «کسی به خاطر این تصویر کشته نشد ـ»»»
آقای خلجی در حالی در مقام دفاع از آزادی بیان در آمریکا متوسل به ارزش های آمریکائی شده اند که در همین فرهنگ و ارزش های آمریکائی قانون با هر گونه قول و فعلی که منجر به ترویج و اشاعه خشونت شود بشدت برخورد و مقابله می کند.
قطعاً وقتی خشونت بمعنای مجروح و مضروب کردن دیگران معنا می شود بر این اساس چه با مشت بینی کسی را شکستن و چه با بیان و تصویر «غرور» دیگران را شکستن در هر دو حالت فاعل، ضارب معنا می شود و طرف مقابل نیز مضروب خواهد بود و عمل مزبور نیز جریحه دار کردن معنا می یابد که در اولی جسم ضارب جریحه بر می دارد و در دومی روح و روان فرد جریحه دار می شود.
حال چگونه است که علی رغم قانون محوری پرهیز از اشاعه و ترویج خشونت، برای تهیه کنندگان فیلم «بی گناهی مسلمانان» به اعتبار ارزش های آمریکائی باید کف زد اما ترش رویانه از جریحه دار شدن روح و روان یک میلیارد و پانصد میلیون مسلمان دلداده به رسول الله بابت چنان فیلم خشونت آمیزی باید رنجید!؟
گذشته از آنکه چگونه است همان ارزش های آمریکائی مطمح نظر آقای خلجی مبتلا به دبل استاندارد است؟
بنا بر ادعای آقای خلجی آزادی بیان در آمریکا محدود به هیچ مرزی نیست و فرد مجاز است بدون تقید به هیچ محدودیتی و بدون لکنت زبان هر چه می خواهد دل تنگش بگوید. حتی شهروند آمریکا از این حق برخوردار است تا دیگران (حتی رئیس جمهور آمریکا) را با خشن ترین و درشت ترین و اهانت آمیزترین الفاظ و تهدیدات مشروط بر آنکه تهدیدات و اهاناتــش منجر به فعل نشود مورد خطاب قرار دهد و بر همین اساس دولت ایالات متحده حافظ آزادی بیان بدون مرز شهروندان اش می شود و حق هم ندارد کمترین دخالت یا اعمال محدودیتی را در حوزه آزادی بیان شهروندانش روا دارد اما در همین ایالات متحده دولت این کشور با فرمان مستقیم شخص رئیس جمهور شهروند آمریکائی و فرزند 16 ساله وی را بدون رعایت و لحاظ برخورداری آن دو از «حق آزادی نامحدود بیان» در خشونت آمیزترین شکل ممکن می کـُـشد و خود را بی نیاز از پایبندی به حق مزبور می داند!؟
ارتش ایالات متحده وقتی در 30 سپتامبر 2011 «انور العلوقی» را که شهروند آمریکا نیز بود طی یک عملیات نظامی و از طریق هواپیمای بدون سرنشین در یمن کشت و دو هفته بعد و با همین شیوه «عبدالرحمن العلوقی» پسر 16 «انور» را نیز به قتل رساند آن هم تنها به اتهام عضویت در سازمان القاعده چرا امثال آقای خلجی معترض نقض آزادی بیان منجر به قتل وی آن هم توسط ارتش ایالات متحده و به دستور مستقیم رئیس جمهور آمریکا نشدند!؟

مگر العلوقی جز بیان تنفر و کراهت اش از دولت ایالات متحده عملاً کاری نیز کرده بود؟
العلوقی به استناد گزارش مقامات پنتاگون نه یک عنصر عملیاتی بود و نه فرمانده عملیات و نه طراح عملیات خشن علیه آمریکا و صرفاً عضوی از سازمان القاعده بود که با صراحت و باور به حق آزادی بیان مصرح برای شهروندان آمریکائی تنفر خود از دولتمردان کاخ سفید را علناً بیان می کرد. طرفه آنکه پسر العلوقی همین کار را هم نمی کرد وتنها با 16 سال سن مشغول شیطنت های مقتضای سن اش بود.
آیا جناب آقای خلجی و امثال ایشان می توانند به این تناقض پاسخگوباشند که چرا حق آزادی بیان آمریکائی کمیت اش لنگ است و وقتی به حریم مسلمانان می رسد ولو آنکه شهروند آمریکا هم باشند با مشت آهنین ارتش ایالات متحده مواجه می شوند؟
حتی اگر ایالات متحده برای توجیه ترور «العلوقی» و پسرش (!) خود را با توسل به حربه «بخطر افتادن امنیت ملی آمریکا» توسط سازمان متبوعه «العلوقی» تبرئه می کند اکنون شایسته است تا به این پرسش پاسخ دهد:
فعالیت های کلامی العلوقی بیشتر مُخل امنیت ملی ایالات متحده آمریکا بود یا انتشار فیلم اهانت آمیز «بی گناهی مسلمانان»؟
قدر مسلم آن است انتشار فیلمی که در کمتر از یک هفته ضمن جریحه دار کردن احساسات و عواطف مسلمانان منجر به کشته شدن سفیر آمریکا در لیبی و کشته شدن بالغ بر ده نفر از اتباع این کشور در بنغازی و افغانستان تاکنون شده و منافع ملی آمریکا را در کل جهان اسلام به خطر انداخته بمراتب بسیار بیشتر از العلوقی و اظهارات ضد آمریکائی اش امنیت ملی آمریکا را بخطر انداخته.علی رغم این آقای خلجی بنمایندگی از ارزش های آمریکائی چگونه می توانند از این دبل استاندارد بارز در ایالات متحده آمریکا رفع اتهام کنند؟
آیا ارتش ایالات متحده حاضر هست همان برخوردی را که با العلوقی کرد نسبت به عوامل و سازندگان فیلم «بی گناهی مسلمانان» نیز اعمال کند؟
این حق مسلم آقای خلجی و امثال ایشان است تا از ناحیه شیدائی نسبت به «ارزش های آمریکائی» و تشبث به قاعده «هر چه آن خسرو کند شیرین بُوَد» در مقام توجیه آن ارزش های لیز و فرّار برآیند اما قطعاً ایشان و امثال ایشان متقابلاً باید برای قوه عاقله عقلای جهان این حق را قائل باشند تا با استناد به استانداردهای دوگانه در ارزش های آمریکائی، ادعاهای آزادیخواهانه و بشر دوستانه و لیبرالیستی ایشان را جدی نگیرند.

سور ایران در سوریه!


اظهارات فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران در جلسه مطبوعاتی روز یک شنبه 26 شهریور (91) بدون تردید تا آن درجه حائز اهمیت بود که توانست در کوتاه ترین زمان ممکن بر صدر خبرگزاری های جهان قرار بگیرد. آنچه که سخنان سردار جعفری را در این کنفرانس مطبوعاتی مبدل به یک شوک خبری کرد اعتراف ایشان به حضور اعضا سپاه قدس در سوریه و ارائه مشاوره ایشان به دولتمردان دمشق بود.
سردار جعفری در حالی این خبر را مطرح کرد که طی یک سال و نیم گذشته که سوریه در آتش ناآرامی ها می سوخت محافل و دولت های حامی شورشیان در سوریه، بارها سپاه پاسداران ایران را به حضور در سوریه و دادن مساعدت به دولت بشار اسد، متهم می کردند و ایران نیز مکرراً این خبر را انکار می کرد.
اکنون و با اعتراف دیرهنگام ایران به حضور سرداران سپاه قدس در دمشق این پرسش ذهن تحلیل گران را می گزد که چه اتفاقی افتاد که نهایتاً بعد از یک سال و نیم بالاخره تهران حضورش در دمشق و مساعدتش به اسد را پذیرفت و رسما این حضور را اعلام کرد؟
در عرف سیاسی ـ نظامی طی یک بحران بین المللی زمانی که یک کشور حضورش در کنار یک طرف منازعه را رسماً و علناً اعلام می کند در حالی که پیش از آن علی رغم بودنش در کنار آن طرف، منکر چنان حضوری بوده چنین امری معنائی خاص و مهم را در خود مستتر دارد.
این معنا چیزی نیست جز آنکه کشور مزبور در منازعه موجود توانسته با موفقیت بر منازعه مسلط شده و به اعتبار همین موضع برتر اینک و در آستانه چیدن میوه های پیروزی رخ می نماید تا سهم خود را نیز از سبد میوه های پیروزی مطالبه کند.
در واقع سردار جعفری بنمایندگی از جانب تمامیت نظام جمهوری اسلامی بعد از یک سال و نیم چالش سنگین در کنار سوریه و در مقابل جبهه متحد آمریکا وانگلستان و عربستان و قطر و ترکیه و ایضاً اسرائیل اینک با اعلام رسمی و علنی مشارکت سپاه پاسداران در منازعه سوریه «ولو در حد مشاوره دادن به دمشق» در حال دادن این پیغام به نظام بین الملل است که:
ما موفق شدیم بعد از یک نبرد و دسیسه سنگین از جانب کشورهای جبهه مقابل نهایتاً توازن قوا را در بحران سوریه بنفع خود بر هم زده و اینک و با تسلط بر استحکامات و سرحدات برتر نسبت به حریف حضور مسبوق به سابقه خود در سوریه را اعلام می داریم تا بعد از یک سال ونیم پرداخت هزینه اینک و با ظهور طلیعه پیروزی سهم خود از غنائم جنگی در نبرد مزبور را تحفظ کرده باشیم.
این همان کاری است که پیش تر ایالات متحده در افغانستان طی دهه 80 کرد و علی رغم حضور تمام قدش در پروژه اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ همواره منکر دخالت و حضور خود در افغانستان می شد هر چند بصورت تمام قد نیروهای طالبان و القاعده را مخفیانه تسلیح و تدارکات می کرد و درست در طلیعه پیروزی بود که برژنسکی زبان باز کرد و شورمندانه و با افتخار اعلام کرد: ایالات متحده در تمام مدت مبارزات پارتیزان های افغان با روس ها ایشان را حمایت مالی و تسلیحاتی و تدارکاتی و اطلاعاتی می کرده و بدینوسیله متقاضی سهم کشور خود از پیروزی در افغانستان شد.
با این ترتیب چنانچه ایران بتواند یا توانسته باشد بحران سوریه را بنفع خود مختومه نهائی کند در آن صورت بعد از جنگ 33 روزه حزب الله با اسرائیل و نبرد 23 روزه حماس که در هر دو آنها ایران بیشترین اعتبار را از پیروزی حسن نصرالله و اسمائیل هنیه کسب کرد این سومین و بزرگترین پیروزی تهران در منطقه در مصاف با جبهه متحد ترکیه و عربستان و قطر و اسرائیل و امریکا و انگلستان خواهد شد. پیروزی که قبل از آنکه کام ایران را شیرین کند نقطه آغاز بازگشت بومرنگ سیاست های نسنجیده اردوغان و ریاض به ترکیه و عربستان است که قطعاً سهم و حجم آن تلخ کامی بمراتب بسیار بیش تر از شیرین کامی تهران خواهد بود.

تغییر ناپذیر!



آقای عباس عبدی طی نوشتاری (درس آموزی از حواشی کنفرانس غیر متعهدها) به حواشی اتفاق افتاده در خلال اجلاس اخیر سران جنبش عدم تعهد در تهران پرداخته و از جمله جنجالی که بر سر ترجمه غلط سخنرانی آقای «محمد مرسی» بوقوع پیوست را مورد بازبینی قرار داده که گوهر نوشتار ایشان قرابت زیادی با ادله اینجانب در مقاله «لوس بازی سیاسی» دارد.
اما عبدی در کنار موضوعات مطمح نظرش موضوعی را نیز مطرح کرده اما تعمداً از پرداختن به آن استنکاف ورزیده.
موضوع مزبور حسب ادعای آقای عبدی «اظهارات وزیر خارجه اسبق» در اجلاس تهران بوده که به گفته ایشان جهت رعایت حال روزنامه منتشر کننده مقاله ایشان (اعتماد) از پرداختن به آن اجتناب ورزیده اند!
ظاهراً انگشت اشاره آقای عبدی به آن بخش از اظهارات آقای «علی اکبر ولایتی» وزیر خارجه اسبق ایران تاکید دارد که بعد از ملاقات آقای «بان کی مون» دبیر کل سازمان ملل متحد با آیت الله خامنه ای به نقل از دبیر کل ادعا کردند:
«شما (آیت الله خامنه ای) نه فقط رهبر ایران بلکه رهبر مذهبی جهان اسلام هستید» 
اظهاراتی که مناقشاتی را دامن زد از جمله آنکه ابتدا آقای «مارتین نریسکی» سخنگوی دبیر کل سازمان طی مصاحبه اش با تلویزیون BBC فارسی آن را تکذیب کرد و گفت:
«غیر ممکن است آقای بان چنین عنوانی را به رهبر ایران بدهد»
متعاقب این تکذیبه بود که دفتر مشاور بین الملل آیت الله خامنه ای مجدد با ابرام بر صحت ادعای آقای ولایتی متن گفته های آقای «بان کی مون» در نشست با رهبری ایران را منتشر کرد و مدعی شد اسناد صوتی و تصویری نشست مزبور را نیز در اختیار دارد.
علی ایحال ظاهراً آقای عبدی بنا به دلائلی قابل فهم و با لحاظ محدودیت های روزنامه اعتماد نخواسته اند وارد این بحث شوند. هر چند اظهارات فوق دیگر مشمول مرور زمان شده اما از آنجا که اینجانب نیز در آن مقطع مایل بودم مطلبی در آن خصوص بنویسم که فرصت نشد اما تذکر مجدد آقای عبدی بهانه ای شد تا بنا به صلاحدید خود به این مطلب بپردازم هر چند این نمی تواند بمعنای آن باشد که آقای عبدی نیز احیاناً می خواسته اند از منظر اینجانب مطلب فوق را واکاوی کنند.
اولین و مهم ترین نکته در ماجرای مزبور آن است که با فرض صحت اظهارات آقای «بان» اساساً آقای ولایتی چه اصراری دارند با اتکای بر چنین اظهاراتی آن هم از جانب چنان شخصیت هائی به زعم خود برای آیت الله خامنه ای اخذ مشروعیت و مقبولیت نمایند؟
اساساً اقبال یا عدم اقبال آن بخش از سران سیاسی جهان که جمهوری اسلامی از بدو تاسیس ایشان را منسوب به نظام سلطه دانسته چه ارزش و اهمیتی می تواند داشته باشد که اینک برسمیت شناخته شدن رهبری آیت الله خامنه ای برای جهان اسلام توسط دبیر کل سازمان ملل متحد محلی از اعراب داشته باشد؟
جمهوری اسلامی ایران که بارها دبیران کل سازمان ملل متحد را مهره تحت امر نظام سلطه فهم و معنا کرده. اینک چرا و به چه دلیل می بایست بابت برسمیت شناخته شدن شان و صولت و اعتبار آیت الله خامنه ای از جانب «بان کی مون» دچار وجد و نشاط و بهجت و افتخار شود؟
وقتی بنیان گذار جمهوری اسلامی به صراحت اعلام کرد:
«««چه خوب است به این سؤال پاسخ داده شود که ملتهای جهان سوم و مسلمانان و خصوصاً ملت ایران در چه زمانی نزد غربی ها و شرقی ها احترام و اعتبار داشته اند که امروز بی اعتبار شده اند!؟
آری اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین - علیهم السلام- را با دست های خود ویران نماید آن وقت ممکن است جهان خواران او را به عنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بی فرهنگ به رسمیت بشناسند ولی در همان حدی که آنها آقا باشند ما نوکر، آنها ابرقدرت باشند ما ضعیف، آنها ولی و قیم باشند ما جیره خوار و حافظ منافع آنها»»»
با چنین معیاری دیگر اصرار بر اثبات صحت اظهارات «بان کی مون» حامل کدام ارزش و اعتبار است که آقای ولایتی می کوشند از خلال اظهارات دبیر کل سازمان ملل متحد برای رهبری ایران جعل اعتبار کنند؟
پسندیده است تا آقای ولایتی بفرمایند آیت الله خامنه ای کی و کجا قائل به آن بوده یا شده اند که شان و منزلت و اعتبار ولایت فقیه در گرو آستان بوسی سران نظام بین الملل است؟
جز آنکه آقای ولایتی بنا به سنت مالوف و با تلقی خوش خدمتی تصور کرده اند بدینوسیله می توانند با استناد به اظهارات افرادی نظیر بان کی مون کارنامه سیاسی و عملی خود در هرم قدرت ایران را برخوردار از نقاط قوت کنند!؟
پیش تر در توصیف شخصیت دکتر ولایتی (فراموش شدگان) بر این نکته تاکید کرده بودم:
هر چقدر آندره گرومیکو وزیر خارجه اسبق شوروی سابق در شورای امنیت سازمان ملل به اعتبار وتوی های مکررش معروف به Mr No شده بود. ولایتی را می توان آقای He Said تلقی کرد. «همانطور که مقام معظم رهبری فرمودند» بیت الغزل تمامی اظهار نظرها و مواضع او طی همه دوران وزارت و مشاورتش در جمهوری اسلامی بوده است.
بر این اساس و با توجه به روحیات شناخته شده «دکتر ولایتی» می توان مطمئن بود اظهارات ایشان در مورد سخنان «بان کی مون» متکی بر واقعیت محض است و قطعاً آقای «بان» نیر به اعتبار همین روحیات شناخته شده چنان اظهاراتی را طی ملاقات با رهبری ایران در حضور ولایتی مطرح کرده اند تا ضمن تامین «ادخال سرور» مشاور بین الملل رهبری، اسب مراد خود را نیز زین نمایند.
بالغ بر 14 سال پیش و در جریان محاکمه «عبدالله نوری» و پس از آنکه آقای نوری در خلال دفاع از خود در تبیین نظرش پیرامون حوزه صلاحیت های قانونی رهبری در نظام جمهوری اسلامی اظهار داشت: «قدرت رهبری مقید در قانون اساسی است» و پس از آنکه آقای ولایتی بصورت مهمان ناخوانده، خویش را وارد این بحث کرد و گفت:
«نوری تنها یك روزنامه نگار است و صلاحیت تعیین حوزه عملكرد رهبری انقلاب را ندارد»
در آن تاریخ (عبدالله ماهیگیر) و از باب تذکر خطاب به ایشان معروض داشتم:
نفس این اظهار نظر قبل از آنكه تعریضی بر شخصیت و صلاحیت نوری باشد ناظر بر خصیصه دیرینه رفتاری ولایتی در ابراز ارادت جان نثارانه وی به رهبری انقلاب است. خصیصه ای كه تا آنجا كه به مرزهای نوچه پروری و مدیحه سرائی از اقطاب قدرت نزدیك نشود ، از جانب آیت الله خامنه ای قابل تحمل است. اما پسندیده است مشاور ارشد مقام معظم رهبری در اظهار نظرهای خود تأمل بیشتری بر جایگاه و شخصیت حقوقی خود و فاصله آن با رهبریت انقلاب داشته باشند.
معروف است یك اشرافزاده انگلیسی در مواجهه با یك ماهیگیر ساده ، بعد از تكدّر خاطر بینی مباركش! بواسطه استشمام بوی تند ماهی از بدن ماهیگیــر با تكبّــر توأم با تحقیر خطاب به ماهیگیــر می پرسد:
بدن شما بوی ماهی می دهد ، شما ماهیگیر هستید ، آقا؟
ماهیگیر نیز در پاسخ می گوید:
بله آقا . اما بدن شما هیچ «بوئی» نمی دهد آقا!
اکنون شواهد موید آن است که با گذشت بالغ بر 14 سال از آن تاریخ و با اتکای بر ماجرای اخیر «بان کی مون» ظاهراًً جناب آقای ولایتی اصرار دارند تا به سنت مالوف و مسبوق به سابقه شان کماکان بر همان نمطی پایمردی کنند که نزد عامه فاقد معنائی خوشآیند است.

۱۳۹۱ شهریور ۲۵, شنبه

لوس بازی سیاسی!


دامن زدن به ماجرای جایگزین کردن کلمه «بحرین» بجای «سوریه» در ترجمه هم زمان سخنان «محمد مرسی» طی سخنرانی وی در اجلاس نم علی رغم بداهت تبدیل به یک لوس بازی لجبازانه شده است.
قدر مسلم آن است که اولاً در ترجمه هم زمان بعضاً درصدی از چنین اشتباهاتی قابل توقع است و ثانیاً نمی توان این اتفاق را محصول یک تبانی از قبل صورت گرفته دانست.
طبیعتاً اگر قرار بود تبانی باشد این بدآن معناست که پوشش دهندگان به مراسم مزبور از قبل در جریان محتوای اظهارات مرسی بوده اند در حالی قطعاً مرسی الزامی به ارسال متن اظهارات خود به ایران نداشته و گذشته از آنکه بنا بر اظهارات قبلی وی در اجلاس مکه که پیشنهاد دهنده اجلاسی 4 جانبه با حضور ایران و عربستان و مصر و ترکیه جهت حل و فصل مسالمت آمیز بحران سوریه شده بود که با استقبال ایران نیز مواجه شد و بشدت موجبات ناراحتی آمریکا را نیز فراهم کرد به این دلیل که مرسی با پیشنهاد خود آمریکا را به عنوان یکی از طرف های موثر حذف کرده بود. طبیعتاً همین مسئله می توانست اسباب خوش بینی مسئولین ایرانی اجلاس نم نسبت به مواضع محتمل مرسی در اجلاس تهران را فراهم آورده باشد.
به همین دلیل هم مواضع شاذ وی در نشست سران عدم تعهد که در تقابل با اظهاراتش در مکه بود ایرانیان را شوکه کرد که این می تواند نشانگر آن باشد از فاصله اجلاس مکه تا تهران آمریکائی ها گوشمالی لازم را به مرسی داده اند!
لذا فرض تبانی برای ترجمه غلط و تعمدی سخنان مرسی فرضی است که به شوخی می نماید و مسئولین بحرینی در این میانه زیادی خود را شیرین کرده اند که خواستار عذرخواهی ایران شده اند.
از آن گذشته اظهارات مرسی در «شبکه یک» ایران و برای مخاطب فارسی زبان بدآن صورت ترجمه شده. اگر این اتفاق برای مخاطب عربی زبان و در یک شبکه عربی صورت می گرفت (تحریف سخنان مرسی) می شد از آن چنان تلقی کرد که مسئولین ولو با بی سلیقگی خواسته اند اظهارات رئیس جمهور مصر را وارونه و بنفع جهتگیری سیاسی ایران منتقل کنند.
اما وقتی برای مخاطب فارسی زبان چنین کاری صورت می گیرد از آن تنها می توان یک مقصود را مُراد کرد و آن این که مترجم مزبور تحت تاثیر گرایشات سیاسی خود در اقدامی خودسرانه و احساسی «سوریه» را «بحرین» ترجمه کرده تا به خیال خود منافع ملی ایران را لحاظ کرده باشد و مخاطب فارسی زبان را تسلی دهد که ناراحت نباشید مواضع مرسی در قبال بحران سوریه کماکان منطبق با مواضع ایران است.
در این صورت مثل ایشان بمثابه آن گزارشگری است که بدلیل شدت سمپاتی خود به تیم فوتبال منچستر در ارائه خبر مسابقه فوتبال منجر به شکست منچستر در مقابل چلسی گفت:
در مسابقه فوتبال امروز بین دو تیم منچستر با چلسی «اول» منچستر «دوم» شد بعد چلسی «اول» شد!!!

۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه

تحول مفاهیم

ظاهراً مفاهیم سیاسی مبتلا به تحول معنا شده اند!
ایران دو هفته پیش میزبان نمایندگان 120 کشور جهان در اجلاس غیر متعهدها بود و آمریکا پایش را کرده در یک کفش که«هیچم نخیر» ایران در جهان منزوی شده و اکنون علی رغم تبلیغات گسترده شان که تحولات در خاورمیانه بیداری اسلامی نیست و بهار عربی است و واشنگتن اعتبار این تحولات را بنام خود سند می زد و در پروسه سقوط مبارک و قذافی مررندانه مشارکت کرد و علی الظاهر مردمان این دو کشور را مدیون خود کرد اکنون با انتشار فیلم توهین آمیز علیه رسول الله تمامی منطقه با دغدغه اسلام و نه دمکراسی آمریکائی علیه کاخ سفید به آشوب کشیده شده و سفیرش در لیبی کشته شد و دیپلمات های آمریکائی جرات حضور در انظار عمومی را ندارند و در کل خاورمیانه منزوی شده اما اصرار دارد که ایران منزوی است و ما محبوب القلوبیم!!!