۱۳۹۴ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

دو گانه محکوم به فنا!


اگر امر دائر بر شناسائی سلوک سیاسی «حسن روحانی» شود مسلما ایجاد دو گانه های سیاسی باینری یکی از برجسته ترین تخصص های ایشان محسوب خواهد شد.
کوشش توام با موفقیت ایشان در تشکیل «حلقه عُقلا» طی دوران حضورش در پارلمان زیرکی توام با شیطنتی بود که رندانه معنای برسمیت شناساندن دو گانه «حلقه عُقلاء» در مقابل «حلقه حُمقاء» را در بر داشت! و بدین وسیله بخشی از مجلس را که بیرون از حلقه مسمی به عاقلین قرار می گرفتند را بصورت قهری متهم به حماقت و سُفاهت می کرد!
همین دو گانه سازی را اکنون و بوضوح می توان در عملکرد روحانی رد یابی کرد.
در موقعیتی که فرجام مذاکرات هسته ای ایران مختوم به برجامی شد که متضمن حداقل های حقوق ایرانیان است و رهبری نیز در قبال پروپاگاندای رسانه ای پیرامون آن به صراحت ابراز داشتند:

«در تبلیغات توجه شود که در برابر آنچه در این معامله به دست آمده، هزینه‌های سنگینی پرداخت شده است. نوشته‌ها و گفته‌هائی که سعی می‌کنند این حقیقت را نادیده گرفته و خود را ممنون طرف غربی وانمود کنند با افکار عمومی ملت، صادقانه رفتار نمی‌کنند ... البته مسئولان در این قضیه انصافاً زحمت کشیدند هر چند همه خواست های جمهوری اسلامی برآورده نشده»

اما وقتی علی رغم تذکر صریح رهبری مشاهده می شود رئیس جمهور اصرار در پروپاگاندی غیر واقعی و بیرون از اندازه برجام داشته و ضمن توصیف آن به بزرگترین دستآورد قرن و «عطیه ای خدادادی»! اقدام به برگزاری مراسم تجلیل از دکتر ظریف و تیم همراه ایشان در مذاکرات اتمی می کند! چنین امری برخوردار از بار سیاسی معنادار و ناصوابی است.
پرسشی که اکنون آقای روحانی را موظف به پاسخگوئی می کند آن است که اگر دکتر ظریف شایسته کسب مدال لیاقت بابت به فرجام رسانیدن برجام بود آیا این امر بیرون از فهم رهبری نظام است!؟
چگونه است که رهبری همین هفته گذشته بالاترین نشان افتخار موجود در کشور را به سینه سردار فدوی زده و ضمن تمجید از اقدام نیروی دریائی سپاه در بازداشت سربازان آمریکائی دیگران را نیز توصیه به الگوبرداری از اقدام شجاعانه سپاه می کنند اما در مورد دکتر ظریف و تیم هسته ای و دستآودهای ایشان در مذاکرات اتمی برخلاف آقای روحانی دچار ابتهاج و غلو و دست افشانی بیرون از حد نشده و دولت را نیز به واقع بینی در بیان دستآوردهای برجام توصیه می کند
اگر زحمات دکتر ظریف ایشان را شایسته اعطای مدال می کرد چرا رهبری نظام دست به تشویقی معادل و شایسته بمنظور تقدیر از زحمات ایشان نزد!؟
وقتی رهبری در ماجرای اعطای مدال لیاقت به دکتر ظریف توسط رئیس جمهور ساکت بودند و حتی به سنت مالوف پیامی هم به جلسه مزبور ارسال نکردند چنین امری در عرف سیاسی معنا دار است.
ظاهرا آقای روحانی اصرار دارند تا از جوار برجام ضمن قربانی کردن دکتر ظریف و رویآروی قرار دادن ناخواسته ایشان با رهبری نظام (!) و ضمن دهان کجی به رهبری، دو گانه نوینی را دامن بزنند که در یک جانب آن ایشان و تیم شان از منتهی الیه عقلانیت و اعتدال ایستاده اند و با افکار عمومی سازی چنین القا کنند که طرف مقابل شان «رهبری» و از منتهی الیه تندروی قرار دارند.
دو گانه ای که از جوار آن بتوانند «برجام» را به محملی جهت مهار انقلاب اسلامی مبدل نمایند.
میزان توفیق روحانی در به فرجام رساندن چنین دوئیتی قابل وثوق نمی تواند باشد خصوصاً آنکه ایشان تجربه خاتمی را نیز پیش رو دارند که با آرائی بمراتب بیشتر از ایشان مغلوب آن دو گانه «انتصابی ـ انتخابی» شدند که اتفاقاً مانند دو گانه امروز روحانی (اعتدال ـ تندروی) مورد تشویق طرف آمریکائی نیز بود!
هر چند رهبری نیز مُدام به گوش طرف مقابل می خواند:
«برخی دائماً کلمه تندروها را تکرار می کنند که منظور آنها جریان مومن و حزب اللهی است، در حالیکه نباید جوانان انقلابی و حزب اللهی را متهم به تندروی کرد!»
اما ظاهراً تا اطلاع ثانوی آقای روحانی مُصراند تا آزموده را ولو به خطا دوباره بیآزمایند!

۱۳۹۴ بهمن ۱۸, یکشنبه

انتفـــــاذه معیشت! *


به تسامح «برجام نفوذ» را می توان اسم مستعار کامیابی پروژه «فرسایش اقتصادی» ایران توسط ایالات متحده محسوب کرد تا بدآنوسیله بتوانند مقدمات متابعت انقلاب اسلامی از هژمونی و اقتدار نظام کدخدائی تحت تیول آمریکا را عملیاتی نمایند.
بالغ بر 23 سال پیش در تبیین چیستی استراتژی آمریکا در مبارزه با نظام های انقلابی از جمله ایران نوشتم:
سال 1989 یک پزشک آمریکائی در مصاحبه با مجله «نیوتایمز» پس از بازگشت از یک سفر چند ساله از نیکاراگوئه در تشریح این انقلاب می گوید:
آرمان های نخست انقلاب نیکاراگوئه به فراموشی سپرده شد و اکنون صرفا «بقا» مایه مباهات است. مبارزه با بیسوادی و طرح های بهداشت همگانی که مایه شکوه و درخشندگی دوره بعد از سوموزآ بود، سرانجام قربانی جنگ کماندوئی ده ساله ای شد که ما آمريکائی ها از آن حمایت می کنیم. (دکتر کوئل کاميل ـ نيوتايمز ـ اوت 89) ... همچنین در جزوه ای که تحت عنوان «براندازی نظام ساندنیست ها» در سال 1984 توسط CIA چاپ و درماناگوآ پخش شد، بصراحت جهت دامن زدن به جو نارضایتی عمومی آمده:
«یکی از راه های واژگون کردن حکومت جبار مارکسیستی نیکاراگوئه احتکار خواربار است»
اين امر مؤيد آن است که ایالات متحده همواره در حاشيه تحمیل جنگ يا ایجاد فضای ناامنی می کوشد در بلند مدت با تحميل فشار اقتصادی بر توده های حامل انقلاب ايشان را دچار بحران انگيزشی کند.
بحرانی که در آن «می خواهم زندگی کنم» تحت الشعاع «می خواهم زنده بمانم» قرار گیرد!
قربانی کردن آرمان های یک ملت پای نیازش به بقا و معیشت از طریق تحمیل بحران عسرت و تنگدستی !
آمریکائی ها همین پروژه را با تأنی و صبوری برای انقلاب بولیواری «هوگو چاوز» رئیس جمهور فقید و انقلابی ونزوئلا پیچیده و در کمتر از سه سال بعد از فوت چاوز اکنون با موفقیت توفیق آن را یافتند تا کشوری را روی دست «نیکلاس مادورو» سلف چاوز بگذارند که از جوار تحریم های اقتصادی و کاهش شدید قیمت نفت اینک به مخروبه ای تبدیل شده.
کشوری که شهروندانش در «کاراکاس» جست‌وجو برای مواد خوراکی را از ساعت سه بامداد آغاز می کنند.
اکونومیست در شماره جدیدش بنقل از یکی از افراد منتظر در صف موادغذایی ارزان آورده:
بعضی اوقات غذا هست و برخی اوقات هم خبری از مواد غذایی نیست. در این منطقه کاراکاس که زمانی پناهگاه چاوز به حساب می‌آمد، دیگر روحیه انقلاب بولیواری دیده نمی‌شود. میان تلاش و تقلای روزانه مردم برای زنده ماندن نشانه‌هایی از دوران اوج چاوز نیز از محله رخت بسته است. روزهایی که او از درآمد کلان نفتی برای اجرای انقلاب بولیواری خود استفاده می‌کرد، مدت‌هاست تمام شده‌اند.
در تراژدی «کاراکاس» باخت نیکلاس مادورو، به اتحاد دمکراتیک تحت حمایت آمریکا در انتخابات کنگره طی سال گذشته را بوضوح باید و می توان به حساب کاهش قیمت نفت و عسرت و فلاکت اقتصادی شهروندان به ویژه کمبود مواد غذایی اساسی مانند شیر، برنج، شکر، روغن و قهوه گذاشت که بقول «مادورو» نتیجه یک «جنگ اقتصادی» تمام عیار علیه دولت او بود.
جنگی که در ایران نیز و از فردای هزیمت فتنه سبز در 88 در یک وحدت آرمانی بین پراگماتیست های غربگرای ایرانی در داخل کشور با اربابان قدرت در واشنگتن و با توسل به تحریم های فلج کننده اقتصادی تشدید و نهایتا پس از مهندسی انتخابات 92 از طریق «بحران معیشت» و مدیریت نامحسوس آراء منجر به «برجام نفوذ» شد! بر این مبنا باید و می توان به این واقعیت اذعان داشت که «روحانی» در 92 انتخاب مردم نبود؛ اجبار مردم بود! به عبارتی دیگر انتخابات 92 را می توان مهندسی آراء از طریق بحران استیصال و معیشت شهروند و از مجرای تحریم های اقتصادی محسوب کرد.
(تفصیل این بحث را در مقاله «سوزبانان» ببینید)

بدین اعتبار اکنون و با عبرت باید اظهارات اخیر آیت الله خامنه ای طی دیدار با پرسنل دبیر خانه شورای عالی امنیت ملی را با رنکینگ بالا رمز گشائی کرد که با گوشزد به «علی شمخانی» ابراز داشتند:

«باید فضای حاکم بر دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی و جهت گیری‌های آن کاملاً منطبق بر تفکر صحیح و خالص انقلابی و حزب‌اللهی باشد ... نباید جهت‌گیری‌های زاویه‌دار با انقلاب اسلامی در تصمیمات شورای عالی امنیت ملی تاثیر بگذارد ... از همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی برخی تفکر انقلابی را قبول نداشتند و برخی هم با این‌ که در داخل نظام بودند، اما اعتقادی به مبارزه با استکبار نداشتند که باید در مقابل این جریان ایستاد»

در واقع آیت الله خامنه ای با صریح ترین شکل ممکن در حال نشان دادن رد پای نفوذ در نهان خانه و امن ترین مرکز تصمیم سازی و تصمیم گیری نظام به مخاطبان خاص خود اند!
برای فهم و رمز گشائی از «هشدار» و «بیدار باش» دادن آیت الله خامنه ای می توان کمی به عقب بازگشت و استناد به آن بخش از اظهارات اخیر «دکتر محمود سریع القلم» در خصوص چگونگی تخصیص و تـُخس عوائد مالی ایران از جوار موافقت نامه برجام تأسی کرد که طی مصاحبه با شبکه خبری «سی ان ان» گفت:

«ایران باید پولی را که از قبال برجام به دست می آورد صرف حل مشکلات اقتصادی در داخل کند و بنابراین چیزی برای هزینه در منطقه نخواهد داشت ... شرایط کنونی اقتصاد ایران و نبود منابعی جدید، دیگر اجازه بلند پروازی به ایران در منطقه را نمی دهد»

هر چند برخی از سایت های منتقد دولت در ایران این بخش از اظهارات سریع القلم را از این بابت تقبیح کردند که مشارالیه بدینوسیله به سپاه و سیاست های منطقه ای و مطابق منافع ملی ایران طعنه زده اما بین سطور این اظهارات دال بر امر مهم تری است که کمتر بدآن توجه شد.
به روایتی دیگر این بخش از اظهارات سریع القلم را می توان دالی دانست بر مدلول همان «نفوذی» که آیت الله خامنه ای بعد از تفاهم نامه برجام بتناوب هشدار آن را دادند!
فی الواقع اظهارات سریع القلم را باید و می توان اعلام تمکینی با تاخیر و بنمایندگی از دولت تدبیر و امید به توشیح با تصریح «هنری کیسینجر» در فردای آغاز به کار دولت تدبیر و امید در سال 92 محسوب کرد که با شیطنتی قابل شنود چنین فرمان داد:

«ایران برای تغییر مسیر تاریخ اش باید یک ملت باشد، نه یک آرمان. باید مانند ملتی عمل کند که منافعی دارد، به دنبال احترام است، به دنبال برابری است، نه به صورت یک جنبش انقلابی که باعث ناآرامی سایرین می‌شود»
(باعث ناآرامی سایرین می شود را بخوانید مانع از زیاده خواهی و هژمونی ما آمریکائیان در منطقه می شود. یعنی مطابق استاندارهای کدخدا به بچه مطیع و خوب در منطقه تبدیل شوید)

امریه ای که ظاهراً علی رغم دل نگرانی های رهبر و گوشزد مکرر ایشان بابت مراقبت از منافذ نفوذ دشمن، مدت هاست که از فردای اهل «تدبیر و امید» شدن دولت جمهوری اسلامی و از جوار سیاست تعامل با کدخدا در دستور کار دولتمردان قرار گرفته و عملیاتی شده!
بدین منوال هشدار رهبری و ابراز دل نگرانی ایشان بابت در انزوا قرار گرفتن تفکر حزب الله در شورای عالی امنیت ملی و دغدغه مستمر ایشان بابت نفوذ دشمن را باید از سوئی به حساب تلنگر و پیغامی دانست به آن «کاشفان فروتن شوکران» با این مضمون که «دست تان را خوانده ام»! و از سوئی دیگر می توان چنین وضعیتی را با طعنه معنادار مرحوم مشکینی رئیس وقت مجلس خبرگان مترادف دانست که در سال 78 و در تحصن طلاب مسجد اعظم قم در اعتراض به ماجرای کاریکاتور «استاد تمساح» ضمن انتقال پیام رهبری با این «حرف معنادار» خواستار پایان تحصن شد:
ای مالک اشترها برگریدید ـ جان علی در خطر است!!!

بر این اساس «نفوذ» و هشدار مکرر رهبری به عواقب نفوذ را می توان و باید بدین شکل بازخوانی کرد که:
نفوذ یعنی قرار دادن حاکمیت در مقابل عمل انجام شده!
یعنی جلوه فروشی در جلوت و «آن کار دیگر کردن» در خلوت!
یعنی عملیاتی کردن همان «ریزیونیست پولانزاسی» مطمح نظر سعید حجاریان با اسم مستعار نرمالیزاسیون!
یعنی نفود تا بُن دندان و معطل بودن خواجه در نقش ایوان!
یعنی یار در خانه بودن و گردیدن و کاویدن اش در گرد جهان!
یعنی انقلاب را «فرزندانش» خوردن!
یعنی موفقیت آمریکا از طریق بحران معیشت از مسیر تحریم ها و تمهید اقبال مردم به عنصری تعامل طلب!
یعنی مستورانه و قدم به قدم تن به فرمایش «کیسینجر» دادن و عُرفی کردن نظام و اهلی کردن انقلاب!
یعنی برجام را به محملی بمنظور مهار انقلاب و تعامل با کدخدا مُبدل کردن!
یعنی سخنان سریع القلم را بدین نمط خواندن که «ما دیگه قول می دهیم بچه های خوبی باشیم»!
و بالاخره نفوذ یعنی اعلام برائت از «خمینی» و نفی آن بخش از «دواعی خمینی» دائر بر آنکه:
«بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و کینه توزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار می‌دهند؛ و با دلسوزی های بی مورد و اعتراض های کودکانه می‌گویند جمهوری اسلامی سبب دشمنی ها شده است و از چشم غرب و شرق و ایادی‌شان افتاده است! که چه خوب است به‌ این سؤال پاسخ داده شود که ملتهای جهان سوم و مسلمانان، و خصوصاً ملت ایران، در چه زمانی نزد غربی ها و شرقی ها احترام و اعتبار داشته‌اند که امروز بی‌اعتبار شده‌اند! آری، اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین - علیهم السلام - را با دستهای خود ویران نماید، آن وقت ممکن است جهانخواران او را به عنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بی‌فرهنگ به رسمیت بشناسند؛ ولی در همان حدی که آنها آقا باشند ما نوکر، آنها ابرقدرت باشند ما ضعیف، آنها ولی و قیم باشند ما جیره خوار و حافظ منافع آنها، نه یک ایران با هویت ایرانی- اسلامی، بلکه ایرانی که شناسنامه اش را آمریکا و شوروی صادر کند؛ ایرانی که ارابه سیاست آمریکا و شوروی را بکشد.»

حال بگذریم که «واشنگتن» نیز به اعتبار تفطن اش به کم وزنی و کم توانی روحانی و دولتمردان روحانی در مهار و به منقاد کشیدن هژمونی معنوی انقلاب و التفات اش به کجائی منابع قدرت در ایران و استحضارش به دور از دسترس بودن آن منابع از حیطه اختیارات دولت، همه جلوه فروشی ها و عشوه و کرشمه گری ها و دلبری ها و دلرُبائی های «کلید داران پاستور» را کم وقعی کرده و با حفظ اهرم های فشارش بر ایران می کوشد اسب سرکش انقلاب را کماکان در کمند ترفند و فشار خود نگاه داشته تا بدینوسیله بتواند ضمن خسته کردن این «چموشی» زیر مهمیز فشار اقتصادی این اسب افسار گسیخته را در بلند مدت و به شیوه سرخ پوستان آمریکای شمالی (**) به متابعت منطبق با استانداردهای کدخدا پسندانه لگام زند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ تیتر فاقد معنا است و تنها بازی با آهنگ کلمه انتفاضه و انطباقش با کلمه نفوذ است!
** ـ شگرد سرخ پوست ها برای رام کردن اسب بدین روال بود که اسب را تا گردن درون گودالی از آب فرو می بُردند و آنگاه سوار آن می شدند تا زبان بسته در تنگنای تحرک و تقلای رامُبد، سریع تر خسته و افسار شود!

۱۳۹۴ بهمن ۱۶, جمعه

قاعده دوستی با پیل بانان!




خبری ارسالی از تهران مبنی بر آنکه «هم زمان با نخستین روزهای برگزاری سی و چهارمین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر، گشت‌های امنیت اخلاقی در کاخ جشنواره فیلم فجر در برج میلاد مستقر شده تا ماموران پلیس با موارد بدحجابی و بدپوششی در این رویداد سینمائی برخورد نمایند»! از جمله اخباری است که می تواند و باید موجب حیرت باشد.
بعد از ظهر یک پنج شنبه پائیزی در سال 69 با یکی از دوستان همکارم قرار ملاقاتی در کافی شاپ مرکز تجاری گلستان واقع در شهرک غرب تهران گذاشتم که محلی دنج و مناسب برای گپ و گفت های دوستانه و زمان بر بود.
مرکز تجاری گلستان آن زمان مکانی تازه تاسیس و نوبنیاد و ساخته شده توسط بنیاد مستضعفان (!) با مدیریت محسن رفیق دوست بود و از معدود مراکز خرید «های کلاس» و مدرن و مطابق الگو و استایل مراکز لوکس کشورهای اروپائی و آمریکائی در تهران محسوب می شد که بسرعت نیز به کانون تجمع اقشاری از جوانان خرده فرهنگ غربزده شمال شهر تهران مُبدل شد تا بعد از ظهرها با مدل به مدل خودرو و مدل به مدل فُـُکل و و کاکـُل و زینت و بزک و رفتار و اطوار نامانوس اوقات فراغت خود را در این مرکز تجاری به تـَنَعُم و تـَفَرُج صرف اتینا با «یکدیگر و جنس مخالف» مصروف و مستهلک فرمایند!
القصه بعد از حضورم در «مرکز» و قصد ورودم به محوطه با ممانعت گشت و کادر نیروی انتظامی مستقر در محل مواجه شدم که ضمن استقرار در مبادی ورودی به انجام ماموریت محوله مشغول بودند. وقتی از مامور مربوطه دلیل ممانعت از ورودم را پرسیدم گفت:
پنج شنبه شب ها ذکور مجرد اجازه ورود ندارند (!) و وقتی به ارشد ایشان رجوع کردم که عاقله مردی معقول بود؛ ضمن نشان دادن چند پسر جوان بازداشتی با شمایلی نامتعارف گفت: اینجا پاتوق اینها و امثال اینها شده که با حضور نامتعارف شان اسباب مزاحمت برای کسبه و مراجعین می شوند!
هر چند مامور مربوطه مشکل بنده را مرتفع کرد و با تفکیک قائل شدن بین بنده با جوانان مزبور اذن ورودم را داد. اما بنده نیز به ایشان گوشزدی کردم که تصور می کنم اکنون و برای گشت ارشاد مستقر در برج میلاد نیز آن گوشزد کماکان موضوعیت دارد و آن این که:
برادر محترم ـ به مسئولین محترم بفرمائید «یا مکن با پیل بانان دوستی ـ یا بنا کن خانه ای در خورد پیل!» روز اولی که سنگ بنای این مرکز را با این معماری مدرن و اسلوب های غربی گذاشتند آجر به آجر آن بدون لکنت مخاطب خود را از میانه همین اقشاری فرا می خاند ومی خواند که امروز شما ایشان را به جرم بودن شان در این مکان بازداشت کرده اید!
برادر محترم ـ یا اساساً چنین امکنه «مکش مرگ ما» و «ژیگولاسیون» را نسازید یا وقتی ساختید ممانعت تان از ورود اقشار متعلق به همین سازه ها و خرده فرهنگ ها بلاموضوع است!
مگر صد سال هم اگر از قدمت این بنا بگذرد خانواده شمای مذهبی و اقشار محروم و فرو دست یک بار هم مایلند در این مکان حاضر شده و با قیمت های سرسام آورش خرید کنند!؟
بنای این چنین را جماعتی آن چنین شایسته است!
حالا حکایت برج میلاد و گشت ارشاد و جشنواره سینمائی فجر است.
مسئولین محترم ـ وقتی بُن مایه سینمای فعلی ایران آغشته به عنصر سکولاریسم با رونمای ابتذال و ادا و اطوار و فرهنگ اتینا «شناژ» شده کمال بی عقلی و لاتدبیری است که از سوئی برای حاملان چنان سینمائی در رسمی ترین و حکومتی ترین شکل ممکن واریته به صرف اتینا برگزار کنید و در جوارش گشت ارشاد بمنظور برخورد با اتینا مستقر فرمائید!
یا مکنید با پیل بانان دوستی یا همینه که هست!؟
حکایت آن سه نابغه و تدبیرشان برای مرتفع کردن مشکل آن چاله ای است که در خیابان محل شان موجبات سقوط شهروندان و شکستگی دست و پای ایشان شده و اولی پیشنهاد داد:
کنار این چاله یک آمبولانس بگذاریم تا هر کس که در گودال افتاد را به بیمارستان برساند!
دومی نیز فرمود:
خیر ـ دور اندیش باشیم. باید یک بیمارستان کنار گودال بسازیم تا بدون نیاز به آمبولانس مجروحین رو بسرعت منتقل کنیم!
و نهایتاً نابغه سوم نیز افاضه کلام فرمودند که:
واقعاً بی شعورید! بجای این کارها باید این چاله رو پُر کنیم و برویم کنار یک بیمارستان یک چاله بسازیم!

۱۳۹۴ بهمن ۱۵, پنجشنبه

بُغضی که ترکید!


هر چند ماجرای فراخوان نامناسب «سید حسن خمینی» به انتخابات خبرگان توسط «هاشمی رفسنجانی» با عدم احراز صلاحیت ناشی از عدم شرکت ایشان در آزمون به شکلی ناصواب مختومه شد و توقع می رفت «سید حسن» لااقل به پدر شان مرحوم «حاج احمد» تأسی می کرد که بعد از فوت امام و بدنبال اصرار جناح چپ آن زمان برای نامزد شدن ایشان در انتخابات مجلس آن شادروان ضمن استنکاف از این امر هوشمندانه با شعری از امام پرونده این فراخوان را عزتمندانه مختومه کرد و طی مکتوبی نوشت:

ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب
عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهی برون ز آب

علی ایحال با گذشت چند روز از اظهارات تند هاشمی رفسنجانی علیه شورای نگهبان و در مقام دفاع از صلاحیت «سید حسن» اکنون و بدون تکلف می توان محتوای اظهارات آقای رفسنجانی را فرای ابعاد و حواشی سیاسی از حیث روان شناختی نیز مورد امعان نظر قرار داد.
از این حیث سخنان 12 بهمن «هاشمی رفسنجانی» را در خلاصه ترین شکل ممکن می توان «حدیث نفس» ایشان محسوب کرد که حاکی از بُغضی بود که با تاخیری دو ساله بالاخره ترکید!
به عبارت دیگر آنجا که هاشمی رفسنجانی به صورت ظاهر در مقام دفاع از صلاحیت «سید حسن» خطاب به شورای نگهبان نهیب بر آورد که:
شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما اجازه داده است که قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و داوری کنید؟ برای مجلس و دولت و جاهای دیگر و اختیارات را در دست بگیرید؟ چه کسی اجازه داد که اسلحه برای شما باشد و تریبون‌ها برای شما باشد؟ چه کسی اجازه داد که تربیون‌های نماز برای شما باشد و صداوسیما برای شما باشد؟
هاشمی در بیان این بخش از اظهارات اش قبل از آنکه دفاع از سید حسن را مُراد کند در ناخود آگاه اش در حال دفاع از خود و صدور کیفر خواست علیه شورای نگهبان بابت رد صلاحیت اش در انتخابات ریاست جمهوری سال 92 است!
فی الواقع حرف ها و عتاب هائی که دو سال پیش هاشمی رفسنجانی مایل بود بعد از رد صلاحیت اش خطاب به شورای نگهبان فریاد بزند و نزد! اینک و به بهانه رد صلاحیت سید حسن فرصت بروز یافت لذا در بازخوانی آن می توان و باید اظهارات هاشمی را بدین صورت قرائت کرد که:
شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما اجازه داد که درباره «من» قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و درباره من داوری کنید؟ چه کسی به شما اجازه داده صلاحیت من را که از حیث سیاسی مقرب ترین و اشبه الناس ترین به امام بودم را رد کنید!؟
هاشمی دو سال این بغض را در سینه نگاه داشت در حالی که هر بار که «حسن روحانی» را در قامت رئیس جمهور می دید قطعاً چشمانش پر از غیظ می شد چرا که این را حق مسلم خود می دید که اکنون می بایست در کسوت رئیس جمهور در پاستور باشد.
هاشمی با این «تحلیل درست» که پیروز قطعی انتخابات است پای به عرصه انتخابات ریاست جمهوری 92 گذاشت (*) و با دریائی از شوق و امید مترصد آن بود تا با ورود تضمین شده اش به ساختمان پاستور، دور آخر سیاست ورزی خود در پاستور را با دورخیزی قدرتمند صرف برنامه های معوق و بر زمین مانده اش کند.
اما ظاهراً رد صلاحیت 92 از نظر عاطفی ضربه سنگینی برای هاشمی بود چرا که ایشان بخوبی می دانست که به اعتبار «کِـبّــَر سن» فرصت طلائی نشستن بر کرسی ریاست جمهوری را با «سورپرایز رد صلاحیت» برای همیشه از دست داد. آن هم کرسی که در یک قدمی ایشان و تضمین شده بود! این ضربه عاطفی تا آن اندازه شدید بود تا اکنون بتوان بغض ترکیده ایشان به بهانه «سید حسن» را قابل فهم و درک کند.
اما ظاهرا ضربه رد صلاحیت 92 تا آن اندازه هم برای هاشمی سنگین بود که آنک نمی تواند پاسخ بدیهی این پرسش ها را بفراست فهم کند که وقتی خطاب به شورای نگهبان انگشت مواخذه می گیرد و می پرسد:
شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما اجازه داده که درباره «من» قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و درباره من داوری کنید؟ چه کسی به شما اجازه داده صلاحیت من را که از حیث سیاسی مقرب ترین و اشبه الناس ترین به امام بودم را رد کنید!؟
آنک شورای نگهبان نیز به ظرافت می تواند قرینه همان پاسخی را به ایشان بدهند که بعد از فتوای تحریم تنباکوی میرزای شیرازی، زنان حرمسرای ناصرالدین شاه و بعد از استنکاف از سرو قلیان برای «قبله عالم» در پاسخ به عتاب ایشان که چه کسی امروز قلیان کشیدن را حرام کرده؟ با زیرکی به «شاه شهید» فرمودند:
همان که ما را به شما حلال کرده!
شورای نگهبان نیز امروز و در پاسخ به عتاب «آیت الله» که چه کسی به شما اجازه داوری داده؟ می توانند و باید به هاشمی بگویند:
همان کسی که مطابق قانون به جنابعالی مجوز نشستن بر کرسی ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام طی 20 سال گذشته را داده!
این هم طنز تلخ تاریخ است که اکبر هاشمی رفسنجانی در منحنی سینوسی حیات سیاسی اش از منتهی الیه «مخالف هاشمی مخالف رهبر است ـ مخالف رهبری دشمن پیغمبر است» اکنون به منتهی الیه « مخالفت هاشمی با رهبری» رسیده!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ نگاه کنید به مقاله «گلوله های کاغذی» و «خیز بلند هاشمی»


۱۳۹۴ بهمن ۱۴, چهارشنبه

فرجام سالوسی!



آقا جمع کنید بساط این بیت و بیت بازی و ناز و ناز فروشی را؟
دور بریزید دکان این خـُماری و خـَماری و خرامش و رامشگری و عشوه گری و جلوه فروشی را!
شور اش را دیگر درآورده اند!
انقلاب کردیم علیه همه این قوم و خویش بازی ها و رانت فروشی ها و خـُلدآشیانی ها و زعیم سالاری ها و نازپروردگی ها و جد فروشی ها و تبار سالاری ها و برج عاج نشینی ها و فخر فروشی ها!
وقتی پیش تر (*) بر این بداهت انگشت صراحت گذاشتم که:
همه مشکل هاشمی و جان نثاران هاشمی از همان روزی شروع شد که خاکستر بر مناسبات و ادبیات مهوع و بادمجان دور قاب چینانه نپاشیدند و ناتوان از فهم این واقعیت ماندند که ماهیت انقلاب اسلامی اعراض و ترشروئی با دأب و آداب و ادبیات پیشوا سالارانه و مناسبات شاهنشاهی و خـُلقیات اعلی حضرتانه بود.
وقتی ناصحانه و مشفقانه آن تفرعن و انانیت را گوشزد کردم که انقلاب اسلامی اساساً مبارزه با «خود کهتر بینی» و «شیخ مهتر بینی ها» و ادبیات سالوسی و چاپلوسی و زعیم سالاری های نوچه پرورانه و خاکسارانه بود پیش بینی چنین سقوطی در چنان ذلالتی دور از انتظار نبود که اینک با بر سر دست گرفتن «اشبه الناسی» برای «خمینی انقلاب» میراث خواری و وراث تراشی اهتمام کنند!
آن هم امامی که رهبر انقلاب و صدر و ذیل انقلاب و همه چیز انقلاب بود و پارسا کیشانه و تقوی سالارانه در متواضع ترین شکل ممکن می فرمود:
«رهبر ما آن طفل سيزده ساله‌ای است كه با قلب كوچك خود كه ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ‌تر است، با نارنجك، خود را زير تانك دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نيز شربت شهادت نوشيد.»
و آنک و اینک آن «از ما بهتران» در بند اول کتاب مَنیّت خود مانده و از این قافله بانگ جرسی می شنوند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ پیاده ها
 

۱۳۹۴ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

خر که مُکـّرر نمیشه!


دیالوگ های فیلم «محمد رسول الله» اثر ارزشمند «مصطفی عقاد» مُبدل به دیالوگ هائی مانا و توانا در خاطره و حافظه سینمائی مسلمانان شد؛ از جمله در آن قسمت از فیلم که بعد از شکست سپاه رسول الله در «نبرد اُحُد» یکی از سران لشکر اموی خطاب به لشکر هزیمت زده اسلام به طعنه و غرور با اشاره به شکست قبلی امویان در «بدر» این گونه رجز خواند که:
پیروزی امروز در مقابل شکست بدر! کشتگان اُحُد در مقابل کشتگان بدر!
و در پاسخ از جانب یکی از امیران لشکر اسلام پاسخ شنید:
کشتگان ما در بهشت اند و کشتگان شما در جهنم!
این پاسخ به کفایت برخوردار از فراست و وثاقت بود و اکنون و با همین منطق می توان انتخابات خبرگان پیش رو و بازی بی اخلاقانه هاشمی در آن را ارزیابی و داوری کرد.
در واقع هاشمی با سخنرانی ساختار شکن 12 بهمن اش در فرودگاه مهرآباد و با حمله به شورای نگهبان به بهانه ظاهری دفاع از «سید حسن» توانست از سوئی با پمپ ترشروئی به فضای انتخابات مانع از هر گونه احتمال تائید صلاحیت «سید حسن» شود و پیرمرد بدین واسطه اثبات کرد در بازی سیاسی قائل به هیچ مناسبات اخلاقی نیست و برای تحصیل هدف تا آن اندازه گستاخی دارد تا همه را به چشم ابزار ببیند و ایضاً و از همین طریق «سید حسن» را فدیه خیره سری خود کند و با سوزاندن و مبدل کردن ایشان به یک مهره سوخته نان قدرت طلبی خود را به تنور انتخابات بچسباند!
از سوئی دیگر و هم زمان از طریق مُنجی نمائی و القای خود در قامت شهسوار مقابله کننده با نظام و ایضاً از طریق قطبی کردن فضای انتخابات این اقبال را بیابد تا شاکله سیاسی خود را در کانون محبت و الفت و شیدائی جمیع مخالفان نظام بازسازی کرده و بدینوسیله آرای این اقشار را در مقام دهان کجی به نظام هم که شده بنفع خود وارد انتخابات کرده و در سبد آرای خود واریز کند.
بازی ناپاکی که وی را ولو با آرای کثیف اما با سبدی پُر حجم پیروز انتخابات تهران می کند.
کامیابی و موفقیتی که با همان منطق «مصطفی عقاد» تا آن اندازه در خود ظرفیت دارد تا یک نفر از خیرخواهان هاشمی بتواند مشفقانه به ایشان اندرز دهد که:
نشستن یک امیر سابق انقلاب در کانون اقبال و محبت و اعتماد و الفت اشقیاء و ربودن دل و دین از ایشان، هنر نیست. خودکشی است!
کاش یک نفر از خیرخواهان هاشمی به ایشان گوشزد می کرد که:
هر چند یک بار در 88 جماعتی را به فراست مفتون فتنه خود کردید! اما بقول «شهر قصه» خر که مُکـّرر نمیشه!
علی رغم این شواهد و ظواهر موید آن است که این بار هاشمی دچار خطای محاسباتی شده و عملاً و خود خواسته و خود ساخته در حال تشجیع نظام به برخورد با این «منتظری بازی نوین» از طریق «حصری جدید» است!
علی ایحال خود کرده را تدبیر نیست هر چند جای این پرسش نیز باقی است که آیا شخصاً و قبلاً و در مقام تدبیر و بقول جناب مستطاب «جیگر» گفتم یا نگفتم که:
یک پایان بد بهتر از یک بدی بی پایان است


.

۱۳۹۴ بهمن ۱۲, دوشنبه

شیر یا خط اصلاحاتی!؟



مصطفی تاجزاده در ادامه سنت نامه نگاری های انتقادیش از اوین در جدیدترین مکتوب خود پیرامون انتخابات مجلس و خبرگان در اسفند پیش رو با طرح پکیجی از دواعی متنوع در انتها بنمایندگی از اردوی اصلاحات اظهار داشته:
«ما پیروزیم نه فقط به دلیل بی شماری مان بلکه به دلیل این که حق می گوییم و بر حق توکل کرده ایم و دست خدا با ملت است»
با یک نگاه پاتالوژیک (مرض شناسانه) بخوبی و به کفایت می توان گوهر کلام تاجزاده را در همین جمله ویروس یابی کرد.
در فرهنگ محاوره آمریکائی مثلی است بدین مضمون:
در «شیر یا خط» اگر شیر آمد من «بُرده ام» و اگر خط آمد تو «باختی»!
دو گانه ای که برای یک طرف در هر دو حالت بُرد ـ بُرد است و برای طرف دیگر نیز در هر دو حالت باخت ـ باخت!
جنس اظهارات تاجزاده نیز که اختصاص به ایشان نداشته و از جانب دیگر هم قطاران ایشان نیز به کرات مطرح شده حامل یک پیش فرض تسبیــبی است (اتیولوژیک ـ Etiologic)
سببیتی مفروض و خودخوانده بدین منوال که از خود و جایگاه و پایگاه و ثقل و گرانش خود در جامعه درک و فهمی خویش کامانه داشته و ضمن ابتلا به یک «داروینیسم سیاسی» بر ثلاثی زیر باورمنداند:
1ـ اصلاح طلبان تحت هر شرایطی ذاتاً اصلح اند!
2ـ اصلاح طلبان تحت هر شرایطی به اعتبار «بقای اصلح» پیروز قطعی هر انتخاباتی اند!
3ـ هر نتیجه ای غیر از این دال بر تقلب در انتخابات است!
بخش عمده ای از شهرآشوبی های 88 نیز محصول همین باورمندی کلینیکال به داروینیسم سیاسی نزد مهتران اصلاح طلبی بود.
بدآیندی که قبل از« داروین» نمایندگی آن را «شیطان» عهده داری می کرد که با باورمندی به ارجحیت و ارشدیت ذاتی خود نسبت به انسان «تکبر» خود را بدآنوسیله توجیه فرمائی کرد!