۱۳۹۳ آذر ۵, چهارشنبه

علی مطهری و حکم حکومتی!



آقای علی مطهری در همایش تبیین حماسه حسینی ذیل سخنرانی خود فرمودند:
«بنده در برابر حکم حکومتی سکوت می‌کنم اما در جاهایی که امکان اظهار نظر وجود داشته باشد حرفم را می‌زنم چرا که معتقدم هر فردی در هر جایگاهی اجازه صحبت دارد.»
از آنجا که ایشان بتناوب در مورد ماجرای سال 88 مکررا اظهار داشته «نظام بحران را خوب مدیریت نکرد و با سران مخالفین نباید این گونه برخورد می شد» با توجه به صراحت و شفافیت ایشان در ابراز عقاید خود، پسندیده است نامبرده نظر خود را در مورد این بخش از اظهارات رهبری در خطبه نماز جمعه 29 خرداد 88 نیز بصراحت ابراز دارند.
آیت الله خامنه ای:
«من از همه می خواهم به این روش (لشکرکشی خیابانی) خاتمه بدهند. این روش، روش درستی نیست. اگر خاتمه ندهند، آنوقت مسئولیت تبعات آن، هرج و مرج آن، به عهده‌ی آنهاست»
علی آقا آیا بر این باورند که این فراز از اظهارات رهبری «حکم حکومتی» بود یا آنکه ایشان از سر تفنن و از موضع «من بمیرم ـ تو بمیری» رهبران معترضین را تشویق به ترک مخاصمه کردند!؟
اگر حکم حکومتی بوده ماهیت عمل آنی که از حکم احتراز کرده چیست؟
تصور می کنم چنانچه علی آقا در این مورد با خود و مخاطبان خود بی تکلفی کنند، مشکل ایشان با خود و مخاطب تا حدود زیادی مرتفع خواهد شد.
کمترین کاری که ایشان می توانند انجام دهند استمزاج از رهبری در مورد این بخش از خطبه های خرداد 88 است.

۱۳۹۳ آذر ۴, سه‌شنبه

یک بستر و دو رهبر!


خرداد ماه گذشته و بعد از چند مورد هذیان گوئی سران حزب کارگزاران در مورد «لیبرالیسم» که موید جهل ایشان با این مفهوم بود . ذیل مقاله «حزب ابن الوقت ها» به طعنه ایشان را حزب «خود سرکارگزاران» نامیدم.

اکنون و با اظهاراتی جدید از مشاهیر این حزب ظاهراً این بزرگواران رسماً مایلند تا اثبات کنند «شاد» تشریف دارند!
این که 24 ساعت قبل از اعلام بلافرجامی مذاکرات اتمی و تمدید 7 ماهه آن حسین مرعشی و محمد هاشمی (ولو آنکه فعلا اعلام کناره گیری از حزب کرده) طی دو مصاحبه جداگانه «رویا اندیشی» بفرمایند! موید آنست که ظاهرا این بزرگواران حالشان خیلی «خوش» است!

حسین مرعشی:
خوشحالم که این افتخار را داریم بعد از کمتر از 15‌ ماه استقرار دولت، یکی از مهم‌ترین ماموریت و قول‌هایی که آقای روحانی به مردم داده بود، درحال تحقق است و ان‌شاالهن در هفته‌های آینده خبرهای نهایی باعث خوشحالی مردم شود. من همین جا مردم را برای شرکت در جشن پیروزی رهبری، ملت و رئیس‌جمهور در پرونده هسته‌ای دعوت می‌کنم.
(مصاحبه با روزنامه آرمان یکشنبه 2 آذر 93)

محمد هاشمی:
من مطمئن هستم که توافق انجام خواهد شد. ممکن است امروز سوم آذر مذاکرات ادامه پیدا کند، اما اخبار و منابع توافق را برای ما در دسترس به تصویر می کشند. توافق جامع در چند روز آینده و در کوتاه مدت رخ خواهد داد ... با توجه به رصدی که انجام دادیم و اخباری که دریافت کردیم. مطمئن هستیم که توافق جامع در دسترس است. به هر حال ایران تصمیم خود را گرفته و دیشب به گوش مقام غربی رساند ... من به حصول توافق جامع میان ایران و 5+1 اطمینان کامل دارم.
(مصاحبه با ندای ایرانیان دوشنبه 3 آذر 93)

محمد قوچانی دیگر عضو نو پیوسته به کارگزاران نیز در مهر ماه گذشته از موضع پُــز دادن به «روحانی» با ادبیاتی مبتهج و احساسی فرمودند:
روحانی در نقطه خوبی از مذاکرات قرار گرفته است. برخلاف تصور افکار عمومی نیویورک 2 از نیویورک 1 موفق‌تر بود و گرچه انتظار بیهوده‌ای برای دیدار روحانی ـ اوباما ایجاد شده بود اما تماس تلفنی نیویورک 1 در نیویورک 2 به صورت مذاکرات حرفه‌ای دنبال شده و نتایج آن به زودی جلوه‌گر خواهد شد. روحانی بلد است که میوه را کی بچیند!
(مصاحبه با هفته نامه مثلث 24 مهر 93)

پیش تر در مذمت و ناممکن بودن حکومت متکی بر قدرت سرنیزه می گفتند:
با سر نیزه هر کاری می توان کرد اما نمی توان بر آن نشست!
بر همان سیاق می توان گفت با رویا نیز می توان شاد بود و شاد زیست و اما قطعاً نمی توان دنیای واقعیت را با رویاهای خود گریم کرد و گریم خود را نیز باور هم کرد!
البته انشاالله پرونده مذاکرات طی مدت تمدید شده با درایت و همت طرف ایرانی و بنفع ایران مختومه شود و اما این نافی استفاده ارزنده از مشاعر خود در فهم و تحلیل مسائل پیچیده سیاسی نیست تا از قبال آن «کوتاهی ذهنی» موجبات سرور و وجد دیگران شویم!
اما نکته جالب تر اظهارات فیلسوفانه جناب مرعشی در مورد تنفیذ حکم ریاست جمهوری در ایران است.
ایشان در ادامه مصاحبه خود برای دفاع از سیاست های دکتر روحانی فرموده اند:
«رئیس جمهور با انتخاب مردم و تنفیذ رهبری برسمیت می رسند و تنفیذ رهبری تنفیذ شخص نیست بلکه تنفیذ یک بسته برنامه‌ای است یعنی بسته برنامه‌ای که رئیس‌جمهور ارائه کرده و مردم به آن بسته رای داده‌اند که شامل رئیس‌جمهور، افکار و برنامه و حامیانش است. وقتی رهبری تنفیذ می‌کنند یعنی این سیاست‌ها، سیاست‌های اصلی اجرایی کشور می‌شود.»
صرف نظر از بی ربط بودن این تفسیر من درآوردی جناب مرعشی اما حتی با فرض قبول این «فتوای محیرالعقول» جناب مرعشی موظفند بفرمایند چرا خود واعظ نامتعظند و لااقل خود و حزب شان ملتزم به این فتوا نیستند!؟
ایشان در حالی مدعی شانیت و محوریت کلیت پکیج اعتقادی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی رئیس جمهور با «تنفیذ رهبری» شده و هستند که چند پاراگراف پائین تر دچار فراموشی شده و خود را به تله ای انداخته اند که پیش تر با دست خودشان تعبیه شده!
جناب مرعشی ـ اگر به اعتقاد جنابعالی با تنفیذ رهبری کلیت برنامه های رئیس جمهور مورد تائید و لازم الاتباع می شود قطعاً چنین فتوائی ناظر به همه روسای جمهور در ایران می شود از جمله احمدی نژادی که شما و هم حزبی های شما طی 8 سال ریاست جمهوریش بقول آقای نوبخت «هرگز دل تان با ایشان صاف نشد» و جنابعالی در همین مصاحبه حزن انگیزانه فرموده اید:
یادمان باشد که تحریم‌های اقتصادی نتیجه گرایشات سیاسی دولت قبل بود و دوم اینکه تمام آنچه در اقتصاد کشور طی دو دولت گذشته اتفاق افتاد، متاثر از تحریم‌ها نیست. بخش مهمی تحت تاثیر این بود که تجربه 27 ساله بعد از انقلاب به کنار گذاشته شد و آن دولت (احمدی نژاد) سعی کرد با آزمون و خطا کشور را اداره کند که نتیجه آن مشکلات اقتصادی‌ای بود که به ملت تحمیل شد.

جناب مرعشی!
عزیز دل برادر ـ بنده نیز مانند جنابعالی منتقد و بلکه مخالف برخی رفتار و سیاست های متخذه آقای احمدی نژاد بودم. اما عزیز دل برادر! برای انتقاد از ایشان لزوماً نباید از ایشان متنفر بود و تنفر خود را چاشنی هذیان و تناقض گوئی کرد!
با استدلال محیرالعقول حضرتعالی، قطعاً شما و حزب متبوعه تان موظف بودید بجای آنکه طی 8 سال ریاست جمهوری احمدی نژاد بر طبل مخالفت با وی بکوبید مطابق فتوای خودتان ملزم بودید به نشانه تبعیت از «تنفیذ مشروعیت دهنده رهبری به جمیع برنامه های احمدی نژاد» در خط نخست دفاع جان نثارانه از ایشان می ایستادید!
مگر آنکه بپذیریم در منشور حزب کارگزاران، شان رهبری برخوردار از حیثیت و شانی ذو جنبتین است تا وقتی رئیس جمهوری مورد وثوق مان بود تنفیذ رهبری را امضای همه رفتارها و گفتارها و برنامه های رئیس جمهور معنا کنیم و در غیر آن صورت رهبری و تنفیذشان علی السویه محسوب شود!
برادر گرانقدر ـ اشکالی دارد در هنگام سرایش اشعار بکوشید اشعاری بسرائید که در قافیه آن دچار تناقض نشوید!؟


۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه

با سفید چشمان!


اظهارات جدید «عیسی سحرخیز» مبنی بر«بی علاقگی اصلاح طلبان به رهبر فقید انقلاب اسلامی» و بازتاب آن ترجیعبندی است آشنا از سنتی نامیمون در سلوک سیاسی بخش هائی از متظاهرین به اصلاح طلبی که متاسفانه قهراً و کرهاً اصلاح طلبان متعهد و متقید به انقلاب اسلامی را نیز ناخواسته به این سلوک ناخجسته و مزورانه، ملوث کرده و می کنند!(اینجا)
وقتی در فردای دوم خرداد 76 به احتساب مصلحت سیاست و «تدبیر سعید» ستاره اقبال «اکبر گنجی» به اعتبار سلسله مقالات مهیج «عالیجناب سرخپوش» خوش می درخشید و طرفین «پـُز اکبر» را به یکدیگر می دادند و در فردای شاذگوئی «همان اکبر» مبنی «لزوم سپردن خمینی به موزه تاریخ» وقتی «شیدائیان اکبر» مورد ملامت قرار گرفتند که چرا از موضع اصلاح طلبی علیه ایشان موضع نمی گیرید؟ دوستان می فرمودند:
اکبر اساساً کی اصلاح طلب بوده تا لزومی به اعلام برائت از ایشان باشد!؟
وقتی در فردای دوم خرداد 76 همین بخش از متظاهرین به اصلاح طلبی با تشبث به نشریات اربعه «محسن سازگارا» و تولیدات بصری و نظری(!) «محسن مخملباف» از منتهی الیه اولترا اصلاح طلبی فخر ایشان را به زمین و زمان می فروختند! اما در فردای شهرآشوبی های 88 و اشاعه هجویات و ترهات این دو، همان «اسپانسرهای پیشین» مورد اعتراض قرار گرفتند که چرا از ایشان تبری نجسته و با ایشان مرزبندی نمی کنید؟ باز از موضعی حق بجانب می فرمودند:
ایشان اساساً کی منسوب به جنبش اصلاحات بوده اند که اینک برائت از ایشان بر ذمه ما باشد!؟
اکنون نیز و بعد از صراحت سحرخیز مبنی بر برائت ایشان و بخش هائی از اصلاح طلبان از رهبر فقید انقلاب اسلامی و ایضاً میراث سیاسی رهبر فقید انقلاب اسلامی، مجدداً همان بخش از اصلاح طلبان با ابتلاء به نسیانی مسبوق به سابقه می فرمایند:
سحرخیز اساساً چه نسبتی با جنبش اصلاحات داشته تا اینک لزومی به برائت از ایشان باشد!؟
علی ایحال بیرون از اصلاح طلب دانستن یا ندانستن افرادی مانند «عیسی سحرخیز» نمی توان این واقعیت را نادیده انگاشت که دلبستگی یا عدم دلبستگی به بنیان گذار جمهوری اسلامی امری عاطفی و احساسی نیست تا بشود یا بتوان سحرخیز و امثال سحرخیز را بدلیل بی التفاتی به ایشان مستوجب ملامت دانست.
بقول علی شریعتی:
شناخت «علی» ذهنیت است و حُب «علی» احساس اما تشیع علی «عمل» است!
به همین قیاس خمینی و انقلاب خمینی نیز مانائی خود را مدیون تقید از سر عاطفه و شیدائی و هیجان و تب و احساسات به وجد آمده مشتی انقلابی جو زده، نیست.
مانائی خمینی و انقلاب خمینی مدیون دلالت عقل و عملگرائی مستظهر به شعوری است که مبانی معرفتی خود را از بطن ناب ترین معارف دین پژوهانه اخذ و احصاء کرده است.
هر چند نمی توان این واقعیت را نیز نادیده انگاشت که در کانون انقلاب خمینی ، بودند شیدائیان و جو زدگانی که همدلی و همراهی ایشان با خمینی و انقلاب خمینی قبل از دلالت عقلی و خود آگاهی فلسفی متکی بر هیجاناتی آدرنالیک و خلجانات عاطفی بود که بصورت طبعی با «مویزی» گرمی شان شد و با «غوره ای» سردی!
چیزی که باز «علی شریعتی» با ذکاوت هشدار آن را قبل از پیروزی انقلاب اسلامی آن گونه داده بود که:
پیروزی قبل از «خود آگاهی» فاجعه است!
سحرخیز و امثال سحرخیز را نیز می توان از میانه چنان شیدائیانی کاوید که به اعتبار داغی احساسات و عواطف تحریک شده اش در 57 انقلابی شدند و با تقلیل و کاهش تدریجی و طبیعی آن هیجانات آنک ضد «انقلابی» شدند!
تا اینجای کار نیز قابل فهم است اما چیزی که در این میان نه قابل فهم و نه قابل اغماض است اصرار امثال ایشان در تصاحب مناصب نظام برآمده از انقلاب خمینی و اطعام فرصت طلبانه خود از خورشت نظام تا زمانی است که توان گریم خود را در قامت مومن به خمینی و انقلاب خمینی را داشته و از امکان حضور در مناصب نظام برخوردارند و در فردای خسته شدن شان از همه آن تظاهرها یا در فردای خوانده شدن دست شان توسط نظام ناگهان و از منتهی الیه اولترا اصلاح طلبی بانگ و فریاد برآرند که مسلمانی نیست و خمینی و انقلاب خمینی نیز آش دهان سوزی نیست!
محل مناقشه ناظر بر اصول فروشی محمول بر چنین سلوکی است که سالها بدون کمترین تقید به یک نظام و مختصات و مبانی معرفتی و سیاسی و اعتقادیش مزورانه و با ماسک خود را به آن کلیپس کرد و از پیاز حکومت خورده و فربه شده و در فردای بیرون شدن از آن نظام ناگهان یادشان بیفتد که اساساً سیستم سترون و متصلب و اصلاح ناپذیر است!
سه ماه پیش هم که همین جناب سحرخیز بند را آب دادند و در سوته دلی با دو تن از اصحاب بی بی سی فارسی، سحرخیز بدون روتوش را چهره آمائی کردند، با استناد به اصرار ایشان به رابطه «این همانی» بین خود و «مشارالیهما» خدمت شان معروض داشتم:
«این کمال بی اخلاقی است وقتی از اساس دلبستگی به یک انقلاب و نظام برآمده از آن و رهبریش نداشته باشیم و آنگاه مسئولیت و مصادر و مزایای آن نظام را با رعایت تقیه پذیرا شویم!»
(نگاه کنید به مقاله زندانی های ذهن)

باز گلی به جمال بچه های «نهضت آزادی» که از همان سال 58 وقتی ناهمگونی خود و اعتقادات خود با خمینی و انقلاب خمینی را دیدند صادقانه از کلیه مناصب و مصادر حکومت کنار کشیدند و عطای نظام را به لقایش بخشیدند و بدون تظاهر و ماسک و گریم، خود را بیرون از نظام و منتقد نظام تعریف کردند.
این کمال «سفید چشمی» است که بدون انس و تعلق و تقید و الفت به نظام تا مهیا بودن اسباب سورچرانی و لقمه گرفتن از سفره نظام «پیاز نظام» را خورده و خود را فربه کنیم و بعد از بلند شدن «چوب نظام» یادمان بیفتد «آن را که خانه نئین است، بازی نه این است»!
35 سال است که حکومت و مناصب حکومت بتناوب و با نظارت و فیلترینگ «همیشه مورد اعتراض» شورای نگهبان نزد اصحاب سیاست دست به دست می شود و ایضاً همین اصحاب از هم اکنون خود را مهیای انتخابی دیگر و اشغال مناصبی دیگر در اسفند 94 می کنند. بر سفید چشمانی از این دست فرض است تا با تنبه از «پدیده سحرخیز» حد نگاه دارند و از فرصت انتخابات بمثابه «اسب تروآ» جهت ورود به نظام و تحصیل مزایای نظام بهره نبرند.
احراز و اشغال مسئولیت های حکومت اعم از وکالت تا وزارت و قضاوت هم تراز مربیگری تیم ملی فوتبال نیست که بتوان بدون تقید به ملیت و تابعیت و اهلیت و ایضاً تقیدات و تعهدات و حاجات و امهات و علائق و عوائد و سلائق فرد برویم «کی روش» نامی را از لیسبون بیاورم و سکان هدایت و مدیریت و سازماندهی و انتظام ملی پوشان فوتبال مملکت را در «کف با کفایت» (!) ایشان بگذاریم و بلکه چنان چینشی بمثابه انتخاب اعضا تیم ملی است که در کنار داب فنی موظفند از ادب اعتقادی و حمیت ملی نیز برخوردار باشند.
لازمه تصدی مسئولیت ها و مدیریت های حکومتی تقید حداکثری و اعتقاد به مبانی و مفاهیم و قوانین موضوعه کشوری در هر نظامی است.
این کمال بی معرفتی و پر روئی و بی آزرمی است که فرد بدون کمترین التفات و اعتقاد به ماهیت و واقعیت نظام و مختصات سیاسی و اعتقادیش سالوسانه و «سفید چشمانه» با اخذ شمایل «موش مردگی» و ماسک دلبستگی به نظام وارد حوزه مدیریت های کلان نظامی شوند که نه قلباً و نه عقلاً کمترین التزام و اعتقادی به آن ندارند.
برادران و خواهران سفید چشم!
بی التفاتی به سیستم حق مسلم شماست (!) اما این کمال بی اخلاقی و اصول فروشی است که بدون التفات به سیستم و با اشغال مناصب سیستم چشم طمع تان به پیاز حکومت باشد.
بر جمیع خواهران و برادران «سفید چشم» فرض است تا این معززین بدون اعتنا به ساختارهای صلاحیت یاب نظام، راساً و بدواً ، شخصاً دست از این مرد رندی برداشته و بی جهت برای ورود به ارکان حکومتی که تقید و تعهد و الفتی با آن ندارند آستین همت بالا نزنند.

ساکتین فننه!



ساکتین فتنه عنوانی بود که در خلال شهرآشوبی های 88 اطلاق به آن دسته ازسرآمدان و صاحب منصبان در ایران شد که در کانون بحران سکوتی مصلحت اندیشانه و مزورانه اتخاذ کردند با این برآورد تا ببینند در آوردگاه 88 کدامیک از طرفین دست برتر را در مدیریت بحران پیدا می کنند تا بدون سوزاندن خود بتوانند در روز توزیع کباب قدرت به پاس بی عملی و سکوت خود سهم متوقع خود را از طرف پیروز توقع کنند.

عملی شایسته مذمت که در فرهنگ سیاسی نوعی اصول فروشی و بوقلمون صفتی را افاده معنا می کند.
بیرون از کیستی ساکتین فتنه 88 و چرائی چنین لکنت نابهنگامی اکنون و در میانه فتنه «وحوش داعش» ایران شیعی بار دیگر و در ابعادی بزرگ تر و مخرب تر شاهد خموشی نامتوقع و نامفهوم در جهان اسلام است.
بالغ بر 36 سال است که جمهوری اسلامی به تنهائی و جوانمردانه و مظلومانه و اصول گرایانه در سنگر نخست دفاع از حقوق مشروع مسلمانان اهل سنت در فلسطین و لبنان و افغانستان و بوسنی و دیگر مناطق سنی نشین پایمردی و مقاومت کرده و تاوان های سنگینی هم بابت آن متقبل شده.
اکنون و بعد از پیدایش وحوش شیعه کش داعش و افسار گسیختگی ایشان در ذبح شیدائیان خاندان نبوت (ایضاً در کنار کشتار اهل سنت) چرا تمامی سرآمدان و اعاظم و افاضل محترم دنیای تسنن مبتلا به سکوت و لکنت شده و در دفاع ازبرادران و خواهران شیعه خود ماخوذ به حیا اند!؟
کجایند بزرگان الازهر تا شجاعانه و اسلام پناهانه فتوای ناحقی وحوش داعش و اخوت و اهلیت محبان اهل بیت پیامبر را با سلاست و صراحت ابراز دارند!؟
چرا آن مسمی به خادم الحرمین شریفین در مقابل این جنایات مسلم و نامسلمانه فریاد بر نمی آورند که:
ای وحوش! این رسم مسلمانی نیست. این سنت رسول الله نیست. شیعیان برادران دینی و ایمانی ما هستند!
آقای خادم الحرمین شریفین! خدمت به حرمین شریفین امری است شایسته اما محافظت از مشتی ابنیه هر چند مقدس در مقابل خوابزدگی خود به کشتار شیعیانی که در پایمردی به اسلام و دفاع از سرحدات و نوامیس و نفوس مسلمان سرآمدان و دردانه ها و فخر رسول الله اند، ثواب مفروض تان در خدمت از حرمین شریفین را بر سرتان خواهد کوبید.
علمای اسلام، بزرگان تسنن به داد اسلام برسید! تصور نفرمائید شیعیان در دفاع از خود ناتوانند اما این نافی مسئولیت های دینی و شرعی متقبله شمایان نیست!
نگذارید نام تان در تاریخ به نکبت «ساکتین فتنه داعش» ممهور شود!

۱۳۹۳ آذر ۱, شنبه

بازگشت ضعیف عبدی!



عباس عبدی از معدود روزنامه نگاران صاحب سبک و صاحب نظریه در ایران است که اثبات کرده در حوزه تحلیل سیاسی غالباً حرف برای گفتن دارد. شاید برخورداری از همین «صاحب نظری» بود که ایشان را مجبور کرد تا زیر فشار مقربین سیاسی خود 16 ماه سکوت اختیار کند!
خوشبختانه بعد از آن 16 ماه سکوت مشاهده شد ایشان بار دیگر نوشتن را آغاز کرد و آغاز مجدد نوشتاری خود را در روزنامه اعتماد و مرتبط با مذاکرات هسته ای ایران و غرب کرده اند. علی رغم این و برخلاف تصور، شروع ایشان شروع خوبی بنظر نمی رسد و تحلیل ایشان از مذاکرات موجود در وین چیزی نیست که از قلم عبدی توقع می رفت!
گوهر کلام عبدی در مقاله مزبور عبارت از آنست که:
«مهم‌ترين دستاورد دولت در عرصه سياست خارجي (مذاکرات هسته ای) رقم خورده است. شايد گفته شود كه هنوز به توافق نرسيده‌اند، پس چگونه مي‌توان آن را موفقيت ناميد؟ پاسخ اين است كه مديريت ١٦ ماهه اين مذاكرات و پيش بردن آن تا اين نقطه، فارغ از هرگونه دستاوردي كه در پايان آن باشد، يك موفقيت مهم براي دولت و از آن مهم‌تر براي ساختار سياسي كشور است ... برخی افراد توجه خود را به نتیجه مذاکرات دوخته‌اند، در حالی که باید اصل مذاکرات را نیز مورد توجه قرار داد. تنها کشورهایی که از نوعی قوام و قدرت در ساختار سیاسی خود برخوردار هستند، می‌توانند چنین فرآیندی را بدون چالش جدی پیش ببرند»

چیزی که از ابرام آقای عبدی بر موفقیت دولت در مذاکرات هسته ای مستفاد نیست آنست که چنانچه نفس انجام مذاکره با طرف غربی بدون توجه به نتیجه آن حائز اهمیت و موفقیت است در آن صورت این چه تفاوتی با دور قبلی مذاکرات جناب جلیلی با 1+5 دارد که منتقدان با مذمت از آن تحت عنوان «مذاکره برای مذاکره» نام می بردند و بتناوب آن را تخطئه و بلکه تحقیر می کردند و اکنون همین رویکرد (مذاکره برای مذاکره) بدون التفات به نتیجه، میمون و خجسته و مغتنم معنا می شود!؟
طبیعتاً اگر چنین تحلیلی محصول تراوش قلم نو قلمان شیدائی دولت فعلی و غیاظان از دولت قبلی بود جای اغماض داشت اما بعد از یک غیبت 16 ماهه از امثال آقای عبدی توقع تحیلی عمقی و محتوائی می رود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاسخ ارسالی جناب آقای عبدی ازطریق ایمیل:
سلام جناب سجادی
ممنون از لطف و توجه شما. بنده فعلا همین مورد را به نام منتشر کرده ام. ایراد جنابعالی هم درست است مشروط بر این که مذاکرات! آقای جلیلی را مذاکره بنامید که بنده چنین برداشتی نداشته ام. آن رفتار یک شوی واقعی بود که اصلا ارتباطی با مفهوم مذاکره نداشت و بیشتر نمایش بود و در داخل کشور هم کسی جرات نقد و اظهار نظر مخالف در باره آن نمایش ها را نداشت و همه باید تایید می کردند ولی الحمدلله الان دلواپسان مخالف بیش از موافقان جولان می دهند اگر آنان آن روز اجازه اظهار نظر به دیگران را می دادند مطمئن باید بود در داخل کشور چنان کیسه ای به تن مذاکراتشان کشیده می شد که تا سالها نیاز به حمام رفتن نداشته باشند. مملکت را با کارهای خود به روز سیاه نشاندند و جیب های خود را از طریق فساد پر کردند و به اسم مذاکره نمایش دادند. تفاوت این دو مذاکره مصداق میان ماه من تا ماه گردون است. در مورد شروع ضعیف بنده هم مثل فوتبالیست هایی که به دلیل مصدومیت مدتهای مدید از میدان دور بوده اند بازگشتشان طبعا ضعیف است و باید زودتر تعویض شوند لذا خوانندگان به بزرگواری خود آن را نادیده می انگارند و بر بنده می بخشایند.در مورد نوقلمان شیدایی دولت فعلی اطلاعی ندارم منظور چه کسانی هستند ولی حتما مثل همه دولت ها چنین مواردی هست ولی از دولت پیشین رنج و عذاب فراوان است. وقتی که ببینی مملکت بازیچه امیال یک مشت انسانهای بی مسئولیت شود و در بهترین شرایط بدترین آثار را از خود برجای بگذارند و جز کینه و نفرت چیز دیگری نکارند طبیعی است که جز دشمنی و نفرت درو نخواهند کرد.
همین متن را می توانید بجای پاسخ بنده به لطف خودتان در جایی که یادداشت خود را نوشته اید منتشر نمایید. مجددا از این که به نوشته بنده بذل توجه نموده اید تشکر می کنم.
با احترام عبدی


۱۳۹۳ آبان ۲۶, دوشنبه

تبحرهای ایرانی!


صنعت غلو و لاف و دروغگوئی خودستایانه از استعدادهای بالا و شناخته شده بخش غالبی از ایرانیان است.
مصداقاً وقتی «داریوش اقبالی» با گردنی افراشته در ترانه «سلام» برای «تخیل سلحشوری» وطن پرستان و باستان گرایان ایرانی با چنین مضمونی حماسه سرائی می کند که:
کجا چنگیز و تیمور و سکندر
توانای نبردت ای قلندر
(متن کامل را در کلیپ بالا قابل استماع است)
و جماعتی جو زده نیز مشعوف از این «مبالغه مجعول» اشک شوق و غرور و رشادت و شیدائی می ریزند! چنین استعدادی موید تبحر بالای این بخش از ایرانیان در گریم خود و توانائی شان در خوانش معکوس از هزیمت های خود در تاریخ است.
تنها در این میان معلوم نیست چنگیز و تیمور و سکندر در تهاجم و تسلط شان به ایران چه جنایتی دیگری می توانستند مرتکب شوند که از انجام آن پرهیز کردند که اکنون این قشر از «ایرانیان جو زده» در تخیل افسانه توانمندی و سلحشوری و مجاهدت و جنگآوری ایرانیان در مقابل مقدونیان و مغولان و گورگانیان برای خود تاریخ سازی و قصه سرائی جعل می کنند!؟
اسکندر و مقدونیانش که دودمان امپراطوری هخامنشی با آن همه کبکبه و دبدبه و شکوه و جلال و صولت و عظمت را به باد یغما و چپاول داد و به بایگانی تاریخ اعزامش کرد!
چنگیز یک لاقبا هم به پشتوانه مشتی مغول بدوی و وحشی تر از خود، خاک ایران را به توبره کشید!
تیمور لنگ و وحوش تاتارش هم که مناره ها از جنازه ها در اصفهان و شیراز ساخت و طرفه آنکه بعد از فتح شیراز و کشتار آل مظفر، در مواجهه با حضرت «حافظ» مطعونانه خطابش کرد:
نیمی از جهان را به ضرب شمشیر گشودم و هزاران شهر را ویران کردم تا پایتخت‌های خود را آباد و زیبا کنم و آنک تو سمرقند و بخارا را به خال هندویی می‌بخشی و حضرت «ایرانی صفتانه» پاسخ داد:
با همین بخشش‌های بی‌جا بود که به این فلاکت افتاده ام!
ابراز عجزی که تیمور را به رحم آورد و سلابه اش را در حق حافظ جایگزین صله کرد و شاعر را مدیون انعام خود ساخت!
حال متوهمین از رشادت هائی در مقابل مقدونیان و ایلخانان و گورکانیان می گویند که شواهد آن را تنها می توان در لاف سرائی امثال «داریوش اقبالی» یافت.
با چنین استعداد و تبحری در افسانه بافی معلوم نیست اگر ایران در مقابل تهاجم چنگیز و تیمور سکندر پیروز شده بود اکنون مواجه با چه حماسه سرائی های پژمان کوبی بودیم!
طنز تلخ ماجرا هم آنجاست که همین اعاظم (!) بی آزرمانه فرزندان خود را با اسامی اسکندر و تیمور و چنگیز که خونریزترین دشمنان ایرانیان بودند سجل می نمایند! 
بیرون از خوشآیند یا ناخوشآیند ایرانیان واقعیت تاریخی موید آنست ایرانیان در طول تاریخ غالباً پرونده قابل افتخاری از مجاهدت و رشادت در دفاع از سرحدات سرزمینی شان ندارند.
در غالب هجوم های خارجی به ایران اعم از هجوم یونانیان که به سقوط هخامنشی منجر شد تا حمله اعراب که ره آوردش شکست و اضمحلال سلطنت ساسانی بود تا حمله مغول و تاتار و شکست تلخ صفویان از عثمانی در چالداران تا خاک بر سری سلطان حسین در مقابل «محمود افغان» و شکست های پی در پی عباس میرزا از روس ها و اشغال کامل نظامی ایران آن هم بدون کمترین مقاومت ارتش پهلوی در جنگ جهانی دوم در تمامی اینها ایرانیان برخوردار از هیچ دوسیه سلحشوری قابل دفاع و ظفرمندانه ای در مقابل اجنبی نبودند و نهایتا تن دادن به شکست فرجام همیشگی ایشان در مقابل تهاجم خارجی بوده.
این بیرون از معدود جنگ های هژمونیک و توسعه طلبانه و تجاوزگرانه مانند هجوم نادر به هند و کشتار و قتل عام وحشیانه هندو ها توسط سپاه نادر است که چنین جنگ هائی هم اساسا قابل دفاع و افتخار نیست و اگر جنگ هژمونیک و توسعه طلبانه بد است که بد است دیگر فرقی نمی کند این جنگ، تهاجم و جنایت ارتش آمریکا در ویتنام یا حمله هیتلر به دالان دانزیک در لهستان و یا لشکرکشی جنایتکارانه و غارتگرانه نادر به هندوستان باشد.
معدود موارد قابل وثوق و افتخار در پرونده رشادت های ملی ایرانیان در مقابل هجوم خارجی بازگشت به مواقعی دارد که عنصر دین توانسته در خرد جمعی ایرانیان برای دفاع سرزمینی شان نقش آفرینی کند که برش تاریخی جنگ 8 ساله عراق با ایران برجسته ترین و قابل افتخار ترین نمونه از سلحشوری ایرانیان در دفاع ازسرحدات سرزمینی و اعتقادات مذهبی و آئینی ایشان است.
جنگی که علی رغم تفوق سیاسی و بین المللی و نظامی عراق، ایرانیان با تکیه بر عنصر ایمان دینی و رهبریت مذهبی توانستند با افتخارآمیز ترین شکل ممکن برشی تحسین برانگیز از مجاهدت و سلحشوری خود را در حافظه تاریخ ثبت کنند.
این رویداد منحصر بفرد را می توان «تعامل از جنس تطابق» بین هویت اجتماعی ایرانیان به عنوان یک «متغیر مستقل» با حاکمیت سیاسی در قامت یک «متغیر وابسته» محسوب کرد که برآیندش جامعه و حکومت را به یک این همانی و هم پوشانی مستظهر به ثبات و آرامش و وفاداری می رساند.
شدآیندی که بدلیل برخورداری از عمق و اصالت فرهنگی مبدل به رمز روئین تنی نظامی شده که تا اطلاع ثانوی محکوم به بقا است!

ــــــــــــــــــــــــــــــ

مقاله مرتبط ـ روئین تنی انقلاب



۱۳۹۳ آبان ۲۵, یکشنبه

دروغ درمانی!


از شهریور 87 که مقاله «گول تان می زنند» را در تبیین فقد اعتبار و صلاحیت خبری رسانه VOA نوشتم بالغ بر 6 سال می گذرد و همان طور که در آن مقاله متذکر شدم: بدلیل بی اعتباری آن «رسانه نما» از آن تاریخ آن را از سبد مطالعاتی خود حذف کردم.
اما روز گذشته و بنا به اطلاع یکی از بستگان که خبر از آن داد «مهدی خزعلی» (خیبری! پای ثابت رسانه دولت آمریکا!) با حضوری مجدد در VOA در مورد «تلویزیون هما» ادعاهائی کرده برخلاف عهدم بار دیگر مجبور شدم برای اطلاع از اصل ماجرا دقایقی از وقتم را صرف دیدن این «رسانه نما» کنم و خوشبختانه متوجه شدم در تمام این 6 سال که خود را از توفیق دیدن آن محروم کرده ام هیچ چیزی را از دست نداده و در VOA درب کماکان بر پاشنه سابق نابلدی و بی اعتباری و بی صلاحیتی و ابتذال می چرخد! بطوری که مخاطب آشنا با استانداردهای خبر از دیدن تولیدات بصری این «شبه رسانه» بوضوح احساس توهین و تحقیرشدگی می کند!
اما گذشته از ابتذال VOA ماجرای خزعلی و ادعاهای همیشگی اش در مورد تلویزیونی که بنده توفیق آن را داشتم از ابتدا تا انتهای راه اندازی و توقف فعالیتش را «در آن» و «با آن» باشم ماجرای تکراری و ملال آوری شده که در اینجا قصد تکرار موارد دروغگوئی آن «خیبری! پناه برده به جبهه آمریکا» را ندارم و قبلا و بتفصیل در مورد آن گفته و نوشته ام. (اینجا)
قصدی هم برای اثبات مجدد روان پریشی ها دون کیشوتی این بنده خدای توجه طلب ندارم و در این مورد هم پیشتر در مقاله «عقده دون کیشوت» بتفصیل نوشته ام.
گذشته از آنکه در اصل «نامجوئی» ولو نامتعارف ایشان هم جای ایرادی نمی بینم و اساسا معتقدم همه انسان ها از کودک تا نوجوان و جوان و میان سال و کهنسال و دختر و پسر و زن و مرد هر کدام و بسته به توان و استعداد و هنجارها و اعتقادات خود بصورت ذاتی دغدغه توجه طلبی و نامجوئی دارند. تنها ایرادی که بر چنین شهرت طلبی می تواند مترتب باشد شیوه های تحصیل نامشروع آن است.
در این مجال تنها مایلم متذکر این این واقعیت به خود و دیگران باشم که به اعتبار ابتلای مشهود «سوژه» به نوعی نامجوئی روان نژندانه و بدخیم از ابتدا موظف بودم تا ضمن احتراز از مجادله با چنین مبتلایانی، اهتمام خود را صرف روان درمانی یا توصیه به روان درمانی چنین مبتلایانی نمایم.
جدل با بیمار حماقت است و اگر حسن نیتی هست باید اهتمام خود را بجای مجادله، صرف آرام کردن آلام ذهنی و روانی چنین بیمارانی کرد.
لذا در این مقطع بدون توجه و اهمیت به دروغ های مکرر و تکراری مشارالیه در برنامه «صفحه آخر» آنچه شخصاً برای اینجانب اکنون حائز اهمیت است نزدیک شدن به آن لحظات و آناتی است که سوژه در خلجان های روحی خود در خلوت دست به ساختن دروغ بمنظور آرام کردن حیرانی های روح ناآرام و سرگشته و ذات توجه طلبانه خود می کند.
اکنون و شخصاً بر این باورم که این مرحله که مختصات و سازه و ساختمانی که سوژه در مخیله اش برای ساختن یک دروغ بنا کرده چیست و چگونه کار می کند و برون دادش مبتنی بر کدام نئشه درمانی های روحی ـ روانی است؟ اهمیتش بیشتر از تلاش بمنظور اثبات دروغگوئی سوژه است.
به هر حال «دروغ» در خلاء ساخته نمی شود و چنین بیمارانی فرآیندهائی از پریشان خاطری را طی کرده اند که آنک تسکین و تحصیل شهرت خود را با ابزارهای نامشروع «دروغ درمانی» استحصال می کنند! بر همین اساس بازداشت های وقت و بی وقت سوژه توسط مسئولان امنیتی در ایران را عین بلاهت می دانم و اگر همت و حسن نیتی هست در اولویت این بر عهده منسوبین نزدیک ایشان است تا با درک وضعیت روان پریشانه «سوژه» به هر شکل ممکن ایشان را تحت درمان قرار دهند.