۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه

قلاده های خیانت!


وَرَزیل شهری خیالی است که اهالی آن جملگی افرادی زبون و بزدل اند. روزی یکی از این ورزیلی ها بیرون از شهر خود در موضع جدال با غریبه ای واقع شد و با چابکی از کمند غریبه گریخت و خود را به شهر و کاشانه اش رساند و وارد منزل شد و درب را قفل کرد و آنگاه بر پشت بام رفت و خطاب غریبه فریاد زد:
اگر مردی بیا اینجا!!!
همسرش نیز سراسیمه  شد و دلنگرانه به پای شوی افتاد که: بیا و از حماقت اش بگذر و خون به پا نکن! 
داستان و شهر خیالی فوق حکایت واقعی کسری از فعالان سیاسی مخالف جمهوری اسلامی در خارج از کشور است. پهلوانانی که تا زمانی که در ایرانند خوش نشینان سیاست اند و بمجرد خروج از کشور مبتلا به سندروم «خود چه گوآرا بینی» می شوند.
ابراهیم حاتمی کیا کارگردان شاخص نسل انقلاب اسلامی چندی پیش در گفت و گو با هفته نامه «شهروند» وقتی خبرنگار این نشریه از وی پرسید:
فکر می کنید حاتمی کیا در گذر سال ها با آن بخش از شخصیت خودش کم کم به یک جور  تعیین تکلیف نرسیده است؟
در پاسخ نکته حائز اهمیتی را مطرح کرد و گفت:
من که تکلیفم با فیلم هایی که ساختم روشنه. دیکته نوشته شده ای است که به راحتی قابل شناساییه. ولی یه ساده انگاری تو این جمله «تعیین تکلیف» شما خوابیده. تعیین تکلیف یعنی چی؟ مگه این راه خط پایان داره که بشه ادعا کرد؟ انقلاب مثل آزمایشگاه هسته ایه و فرزندانش مثل اورانیومیه که وقتی فعال شدن، دیگه به این راحتی خاموش شدنی نیستند ، اگر هم خاموش بشن ، با سوخته اش هم نمی شه شوخی کرد. به نظرم اونایی که اعلام برائت قطعی می کنن یا از سر رندی تقیه کردند یا اصلأ از اولش قلابی بودند.

پنج سال پیش طی مصاحبه با سایت انتخاب گفتم:
وقتی یکی از پیش کسوتان مطبوعات ایران (محمد آقازاده) در وبلاگ شخصی اش لطف کرد و مطلبی را در مورد بنده به این مضمون نوشت که «سجادی چقدر در خارج از کشور شبیه خودش مانده» در پاسخ به ایشان معروض داشتم:
علت مانائی سجادی در خارج از کشور به سیاق داخل، ناشی از آن است که سجادی داخل کشور، همان سجادی خارج از کشور است، اگر جای تعجبی است نسبت به آنانی باید باشد  که در خارج از کشور شبیه خویش نیستند و علت را باید در آنجا بکاویم که ایشان در داخل کشور نیز «خود» نبودند و تصویر واقعی شان گریم شده بود و به محض ورود به فضای جدید، چهره  جدیدی از خود نشان دادند. این که سجادی در خارج از کشور شبیه خودش مانده متضمن فضیلتی نیست بلکه آن را باید یک روال معمولی و بایسته فرض کرد. آنچه که نامتوقع است و محل اعجاب، ریاکاری آن موقع و دگرباشی نامتعارف امروزین آن دسته از دوستانی است که همچون بت عیار و بمنظور دخول در دل دلدار هر لحظه به سیما و شمائی ز در آیند!

محمد تهوری، بابک داد و مجتبی واحدی نمونه هائی برجسته و در دسترس از چنان «باد نوردانی» اند که می توانند اسباب تنبُــّه دیگر مبتلایان به چنین سندرومی را فراهم آورند.
مورد نخست (تهوری) یکی از پدیده های خلق الساعه از جوار جنبش دوم خرداد بود که صرفاً از قبال یک «بعله گرفتن» پای سفره عقد از یکی از نمایندگان اناث و ماجراجو در مجلس ششم،  ناگهان از کسوت خبرنگاری ساده و محجوب در پارلمان ایران خود را به کانون و عمق مجاهدت و انقلابیگری در خارج از کشور پرتاب کرد یا لااقل چنین تخیلی از خود را به خود پمپ کرد!
مشارالیه بعد از آن وصلت انشاالله فرخنده بود که با عزیمت و اقامت در ایالات متحده در معیت همسر متدرجاً مبتلا به همان سندرومی شد که پیش تر از آن تحت عنوان سندروم «خود چه گوآرا بینی» یاد کردم.
این که در بهمن ماه سال گذشته و در اجلاس دو روزه اپوزیسیون ایرانی در استکهلم «محمد تهوری» به اتفاق دیگر مدعوین بر این امر صحه گذاشته که: نظام جمهوری اسلامی باید ساقط شود! چنین «فتوائی»! موید ظرفیت بالا و اثرگذار «تئوری مبارزه با دشمن فرضی» نزد غالب ایرانیانی است که تا در ایران بودند پیاز حکومت را می خوردند و پوزیسیون بودند و با خروج از کشور به طرفة العینی متوجه می شوند که از بطن مادر اپوزیسیون و انقلابی بوده اند.
مبارزه با دشمن فرضی این امکان را به مبتلایان به سندرم «خود چه گوآرا بینی» می دهد تا در «ناخودآگاه خود» نیازهای توجه طلبانه و دل چرکینی از فراموش شدگی یا تمام شدگی یا خود قهرمان بینی را از مسیر فرو بردن «خود» در نشئه «بودن» مرتفع نمایند.
تابستان سال 88 و در خلال سفر محمود احمدی نژاد به نیویورک تصادفاً و برای دقایقی با «تهوری» در حالی مواجه شدم که می کوشید خود را از حلقه حفاظتی مامورین FBI  عبور داده و وارد هتل محل اقامت رئیس جمهور ایران شود و در مواجهه با اینجانب ضمن گفتگوئی کوتاه گلایه از آن کرد که:
شما در تمامی تحلیل های تان در نهایت حرمت و حفظ تمامیت نظام را لحاظ می کنید؟
در پاسخ به ایشان عرض کردم:
شما تردید نفرمائید که بنده تحت هیچ شرایطی در تحلیل نظامی که هزینه ساخت و دوام و دفاع از آن با خون بهترین و پاک ترین جوانان مملکت تامین شده، ارزنی مضایقه انصاف نکرده و حداکثر با فرض کج روی بخش هائی از حکومت همه اهتمام خود را در حد بضاعتم صرف اصلاح چنان کجی هائی می کنم.
هر چند ایشان در آن تاریخ بنا به هر دلیلی ترجیح دادند این گفتگو بدون پاسخ ایشان تمام شود اما تنها دو سال وقت لازم بود تا اینک آن جوان تازه انقلابی شده به سعایت «ژنیو عبدو» مدیر بخش ایران «سنچوری فاندیشن» در وبلاگ CNN از کنفرانس دو روزه استکهلم خبر از آن دهد که «تهوری» و دیگر مدعوین در اجلاس مزبور مشترکاً بر این امر به توافق رسیدند که نظام جمهوری اسلامی را باید ساقط کرد!
دومین نمونه، پدیده ای بنام «بابک داد» است که تا وقتی توانست از پستان نظام شیر بنوشد ارزنی در دفاع از تمامیت جمهوری اسلامی مضایقه نکرد تا جائی که در آذر ماه سال 81 که «قاسم شعله سعدی» نماینده پیشین مجلس ایران بنا به هر دلیلی اقدام به تحریر و انتشار نامه ای سرگشاده و هتاکانه خطاب به آیت الله خامنه ای کرد این «بابک داد» بود که بیش و پیش از هر کسی وظیفه خود می دانست تا پاسخی دندان کوب به شعله سعدی داده و ایشان را انذار دهد:

تابستان سال 78 در هتل پالازای نیویورک و در خلال سفر سید محمد خاتمی به نیویورک بود که مجال آن پیدا شد تا با «بابک داد» نیز که عضو هیئت همراه با رئیس جمهور بود از نزدیک گفتگو کنم. صرف نظر از جزئیات، بابک داد در آن گفتگو صادقانه اعتراف کرد که از قبال دریافت کمک هزینه های ریاست جمهوری موفق به درمان بیماری صعب العلاج اش شده و از این بابت خود را مدیون نظام می دانست اما این همان «بابک دادی» بود که در خلال اغتشاشات سال 88 و تاکنون با «شعله سعدی گوئی هائی مسبوق به سابقه» نهایتاً خود را به «فرانسه اش» رساند و آنجا بود که برای نخستین بار صداقت به خرج داد و در وب سایت شخصی اش اعتراف کرد که «هرگز مذهبی نبوده» (!)
اعترافی که اسباب تحیُــّر آنانی را فراهم کرد که تا دیروز و حسب نقش بازی کردن های مذهبی مشارالیه گشاد دستانه نیازهای مالی اش را از کیسه نظام مرتفع می کردند و اکنون ناجوانمردانه اعتراف می کند در تمامی آن سالها مشغول نقش بازی کردن و چیدن لقمه های حرام از سفره نظام بوده و امروز نیز لااقل حاضر نیست بابت چنان ریاکاری ها و رانت خواری ها حرمت نگاه دارد و بیش از این شرافت فروشی نکند و فضاحت تا آنجا بالا می گیرد که در میزگرد صدای آمریکا این بار این «محمد نوریزاد» باید باشد که در مقابل ادبیات تند و هتاکانه «داد» نسبت به رهبری ایران به مشارالیه «آرام باشی» بدهد که چند سال پیش تر «شعله سعدی» دریافت کننده مشابه چنین کارت زردی از «آقا بابک» بود!
ایضاً «مجتبی واحدی» را نیز نمی توان از این قافله منفک کرد که تا دیروز که ایام به کام بود در همان جمهوری اسلامی خوش می خرامید و بزرگترین دغدغه اش طی مصاحبه با اینجانب در تلویزیون هما و در دور نخست ریاست جمهوری همین «محمود احمدی نژاد» اعتراض به مد شدن جراحی گونه آقایان و رواج لاابالی گری و قرتی بازی جوانان بود! و اکنون که در جوار کاخ سفید نماینده خود خوانده «شیخ مهدی کروبی» شده تازه یادش افتاده آیت الله خمینی فریب کار بوده که حفظ نظام را اوجب واجبات اعلام کرده و حکومت در ایران نه جمهوری است و نه اسلامی و مخاطب ایشان هم لابد باید خود را سفیه فرض کند که در تمامی سال هائی که مشارالیه در مصادر امور در همان نظام تشریف داشتند ماخوذ به حیا بوده و اکنون و در بلاد «ورزیل»  زبان شان به صراحت و قوه باصره شان به نور حقیقت روشن شده!
هذیان گوئی علیه وطن به نیت نفوذ در دل محبوب توسط «واحدی» زمانی چشمگیرتر می شود که فقط «چند ده مایل» دورتر از وی در دانشگاه پرینستون شاهد حضور «حسین موسویان» سفیر سرشناس و پیشین ایران در آلمان و معاون دبیر شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی و عضو ارشد تیم مذاکره کننده هسته ای هستیم که به اعتبار سمت هایش امثال «واحدی» گماشته ایشان نیز محسوب نمی شدند اما کاش یک تار موی امثال موسویان بر تن چنان واحدی ها و دادها و تهوری ها بود که علی رغم سالها تقبل مسئولیت در بالاترین سطوح در نظام جمهوری اسلامی زمانی هم که به حق یا ناحق توسط عدلیه همان نظام به اتهام سنگین جاسوسی بازداشت و محاکمه می شود بعد از ختم غائله باز هم حرمت نگاه می دارد و با وجود اقامت در همان کشوری که واحدی و ایضاً تهوری نیز مقیمان آنند  طی مصاحبه با «فارن افرز» در نهایت صداقت و سیاست ضمن دفاع منصفانه از منافع ملی کشورش در مقابل اجنبی ثابت می کند خاک ایران می تواند فرزندان صالحی را نیز در دامن خود بپروراند ولو آنکه با کمال تاسف در همان خاک می توان شاهد رشد و نمو امثال «واحدی ها» و «تهوری ها» و ایضاً «دادها» نیز بود.

این سیاهه را می توان تا مخملباف ها و سازگاراها و حقیقت جوها و امیرارجمندها و ابراهیم نبوی ها و کوثرها و کذا و کذا و کذا ادامه داد و لامروت خاک ایران در کنار قهرمانانش تا چه اندازه و همزمان در پروراندن شامورتی بازان و خوش خرامان در زمین اجنبی از استعدادی بالا برخوردار است! اما برای نگارنده سالها مجالست با چنان مبتلایانی در غربت تا آن اندازه کفایت می کند تا ضمن گذشتن از ظواهر، باطن تاجرمسلک و ابن الوقتی  مشارالیها را نشانه گذاری کند.

شخصاً و پیش تر بر این نکته تاکید کرده بودم که اپوزیسیون در خارج از کشور جز «بیزینس» چیز دیگری نیست و مشارالیها صرفاً در جدال بر سر بودن و رُبایش سهم و جیره خود از بودجه هائی که بتناوب توسط دولت آمریکا و متحدین اش در اروپا بمنظور براندازی حکومت در ایران تخصیص داده می شود با یکدیگر بر سر اثبات  بیشتر انقلابی بودن نزد «خزانه دار» ازطریق هر چه هذیان گوئی بیشتر به رقابت می پردازند.
نگاهی به دیاگرام حرفه ای چنان «باد نوردانی» نشان می دهد که غالب ایشان مهاجرانی ورشکسته به تقصیرند که ابتدا در رویای «الحاق به تجمل و تنعم در غرب» تن به مهاجرت داده اما از آنجا که فاقد مهارت و قابلیت جهت جذب در بازار کاری آبرومند و متوقع در غربت بوده و از حیث محاوره با گویش کشور محل اقامت شان نیز برخوردار از زبانی الکن اند یگانه امکانی که برای ایشان باقی می ماند جمع شدن در کلنی هم زبانان و انقلابی شدن در مقام یک «معیشت» خواهد بود. معیشتی که بارزترین قابلیت آن استعداد بالای دروغ گوئی است.
پیش تر «آرامش دوستدار» از منتهی الیه فیلسوفان سکولار در ادعائی جسورانه و بمنظور تخطئه دین ورزان، دین خوئی را از خصلت های ایرانیان مقید به دین معرفی کرده بود اما برخلاف مشارالیه شخصاً قائل به آنم برجسته ترین ویژگی رفتاری ایرانیان «دروغ خوئی» است.
این دروغ خوئی به اعتبار قدمت 3000 ساله حکام مستبد در ایران در طول تاریخ و عرض جامعه  شمولیت پیدا کرده تا جائی که تبعات آن برخلاف نظریه «دین خوئی» دوستدار که تنها ناظر بر اقشار مذهبی است همه اقشار جامعه از فقیر تا غنی و از دین دار تا بی دین و از شهری تا روستائی و از بی سواد تا باسواد را پوشش می دهد. تا بدآنجا که 2500 سال پیش داریوش اول پادشاه هخامنشی را تا آن درجه مستاصل از دروغ خوئی ایرانیان می کند که در دعای معروف ثلاثه اش از خداوند جهت تفوق بر دشمن و خشکسالی در کنار دروغگوئی ایرانیان استمداد می طلبد!
تبعات دروغ خوئی منجر به آن می شود که مبتلایان را از دروغگوئی عبور داده و با تبدیل شدن دروغ به خوی ایشان، دیگر «مرتکب» بابت ارتکاب چنان رذیلت اخلاقی نه تنها احساس شرم یا گناه نمی کند بلکه آن را طبیعی فهم می کند.
این در حالی است راستگوئی ذاتی انسان است و تحت شرایط محیطی متوسل به دروغ و دروغگوئی می شود. گذشته از آنکه دروغ در باور مسلمانان در عداد معاصی کبیره تعریف شده علی رغم این می توان  استبداد تاریخی و ترس از حکومت و در نتیجه احساس مستمر ناامنی را عامل محدثه و ایضاً مشدده در ترویج دروغ نزد ایرانیان محسوب کرد.
دروغ بمعنای واقع را ناواقع یا ناواقع را واقع ارائه کردن است و عموماً در کنار ترس ریشه در طمع نیز دارد. انسان یا از خوف یک قدرت بیرونی و یا به نیت و طمع کسب مال و منفعتی متوسل به دروغ می شود. علی رغم این و مبتنی بر باورهای دینی یک مومن هرگز به خداوند دروغ نمی گوید؟ چون نمی تواند به ایشان دروغ بگوید چرا که مطابق مبانی دین خداوند را ناظر بر اعمال و رفتار و پندار خود می داند. لذا در چنین فضای شفافی عملاً انسان بدلیل «ترس اصیل» از خداوند نمی تواند به ایشان دروغ بگوید و بر این اساس با توجه به عنصر ترس در توسل به دروغ است که در مبانی دین «دروغگوئی» معصیت کبیره فرض شده.
بنا بر باورهای دینی ترس تنها شایسته خداوند است و ترس از غیر خداوند شرک محسوب شده و انسان حق ندارد جز از خداوند از قدرتی در جوار قدرت خداوند بهراسد. چنین ترسی منشا مشرکانه دارد و دروغگو را به عمل مشرکانه ترغیب می کند که منجر به ذلت انسان شده و بر همین مبنا معصیت کبیره تلقی می شود.
لذا دروغگوئی موید پذیرش قدرتی در جوار قدرت خدا برای ترسیدن از ترساننده ای است که نمی تواند ترساننده فهم شود.
علی رغم این، شواهد موید آن است ایرانیان راحت ترین افراد در تکلم آغشته به دروغ اند.
نمونه مشهود و در دسترس از دروغ خوئی ایرانیان جمعیت ایرانی مقیم آمریکا و انگلستان است که به صفت جمعی غالباً برخوردار از تحصیلات عالیه بوده و عموماً اگر دین ستیز هم نباشد لااقل سکولارند و دین نقش چندانی در رفتارهای فردی و اجتماعی ایشان بازی نمی کند و بنا بر نظریه «آرامش دوستدار» نباید دین خو باشند که نیستند اما ایشان نیز در جوار دیگر هم وطنان شان بغایت دروغ خویند.
در یک تحقیق میدانی مشخص شد بالغ بر 97 درصد ایرانیان تحصیلکرده که عموماً نیز در عداد اقشار سکولار تعریف می شوند و در ایالات متحده و انگلستان اقامت دارند در پروسه خلع تابعیت ایرانی و اخذ تابعیت آمریکا یا انگلستان با کمترین دغدغه یا احساس شرم یا ناراحتی در مراسم رسمی سوگند شهروندی  شرکت کرده و به اعتراف خود با قرائت «سوگند دروغ» التزام و وفاداری خود به قانون اساسی کشور و دولت جدید الاتباع خود را اعلام کرده و می کنند!      
بر همین اساس است که نباید و نمی توان نه در عقبه عقیدتی ایشان خدای «واحدی» را توقع کرد و نه می توان مواضع «داد» خواهانه ایشان را باور کرد و نه «تهوری» در سلوک اخلاقی ایشان را می توان انتظار کشید!
اما بلافاصله این پرسش اذهان آشنایان با تاریخ ایران را می گزد که بر فرض قبول دروغ خوئی ایرانیان، رفتارهای شجاعانه و قابل افتخار و اخلاقی ایرانیان در مقاطع متعدد تاریخی را چگونه باید فهم کرد؟ برای فهم این واقعیت گریزی از این اصل نمی توان داشت که تاریخ در سلطه قهرمانان است و ترش یا شیرین مردم  عموماً نقش سیاهی لشکر را در تحولات سیاسی و اجتماعی عهده داری کرده اند. رفتار اجتماعی و فردی توده ها در تاریخ برآیند و پسآمد سیاق و سلوک رهبران موسمی ایشان است و به تعبیری «مردم بر دین ملوک و رهبران خویش اند»
زمانی حسین ابن علی در انذار به دشمنان خویش ایشان را نهیب می زد: اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید. به سیاق ایشان می توان برای همه آنانی که رغبت به ورود به دنیای سیاست و ارتکاب فعل سیاسی دارند این واقعیت را گوشزد کرد که حضور در دنیای سیاست مشروط به برخورداری از لوازم آن است و اصلی ترین شرط برای حفظ صیانت نفس در دنیای پر جاذبه سیاست برخورداری از «اشرافیت مالی» است.
اشرافیت مالی بدین معنا که یک فعال سیاسی بمنظور مصون ماندن از دغدغه های معاش از حد متعارف «تمّـُـول» برخوردار بوده و در غیر این صورت می توان به همه راغبین جهت ورود به دنیای پر چالش و پر جاذبه و فریبای سیاست گوشزد کرد:
برای حضور سالم در این عرصه اگر اشرافیت مالی ندارید لااقل اشرافیت اخلاقی داشته باشید.
به بیان شیوای همان حسین ابن علی:
نه مرگ آن قدر خوفناک است و نه زندگی آن قدر شیرین که شرف انسانی را بتوان بدآن فروخت!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متن کامل نامه بابک داد به قاسم شعله سعدی
نقدی بر نامه اخیر آقای شعله سعدی

بابك داد 

یکشنبه، 24 آذر 81 



شك نكنید كه انتشار نامه آقای قاسم شعله سعدی در روز شنبه 16آذرماه خطاب به رهبر انقلاب، محصول دیدن یك فیلم سینمایی بوده است! 

"هاواردبیل"این نقش را با میل طبیعی خود اجرا میكند و شمار بینندگان شبكه را بالا میبرد.اما هنگامی كه دیگر حرفهای آتشین و خودكشی او از جذابیت اولیه می افتد، او توسط افرادی كشته می شود. این فیلم سینمایی جمعه شب 15آذرماه از كانال4 صداوسیما پخش شد و روز بعد،نامه خشم آلود و معترضانه آقای شعله سعدی منتشر گردید.راستی چه ارتباطی میان این فیلم برانگیزاننده و نامه آقای شعله سعدی وجود دارد؟آیا دیدن این فیلم باعث شده تا آقای شعله،در مقام یك ناجی خشمگین،به روی صحنه برود و "خشم مردم را بیان كند"؟ 
شك نكنید كه آقای شعله، فیلم مذكور را دیده و قبل از آنكه فرصت را از كف بدهد،تصمیم گرفته به توصیه های خانم برنامه ساز فیلم ،عمل كند.غافل از اینكه،نه اینجا آمریكاست و نه نسخه های فیلم شبكه،در این سرزمین خاصیتی دارد! 
این یادداشت،سعی می كند به انگیزه، نحوه نقد، استدلالها و نتیجه گیریهای نامه اخیر ایشان به مقام رهبری اشاراتی گذرا داشته باشد. اما راستی آقای شعله سعدی كیست؟ 
*** 
در انتخابات مجلس سوم،یك وكیل دادگستری بنام دكترقاسم شعله سعدی از حوزه انتخابیه شیراز به مجلس راه یافت. شعارهای تبلیغاتی او، بیشتر بر موج احساس گرایی و غوغاسالاری سوار بود و او توانست با استفاده از جنگ دیرینه دو جناح چپ و راست،با نفی هر دو جریان و به عنوان نیروی نجات بخش "خط سوم"،به مجلس راه یابد.اما این نشان از استقلال سیاسی وی نداشت،بلكه به گواهی انفعال او در دوران نمایندگیش، تنها یك "فن سیاسی و شگرد انتخاباتی" بود. درباره آقای شعله، خیلی زود همگان به این اتفاق نظر رسیدند كه او یك موج سوار سیاسی و یك فرصت طلب قهار است. 
در مجلس چهارم، آقای شعله توانست با وعده "جبران" سخنان سوء و "تصحیح آثار نامطلوب"رفتارهای گذشته اش، مجوز نامزدی را كسب كند و وارد مجلس شود!ناگفته پیداست كه فقط یك پاراگراف مشهور از سخنان انتخاباتی قبلی آقای شعله، می توانست موجب"ردصلاحیت دائمی" او شود.این سخن انتخاباتی او درباره"آخوندهای منبری 5ریالی دیروز،كه امروز سوار بنزهای میلیونی میشوند!" مشهورترین جمله انتخاباتی آقای شعله در مجلس سوم است.اما آقای شعله سعدی با "تعهد جبران سخنان گذشته" توانست نه تنها از محاكمه و تعقیب قانونی بگریزد،بلكه به مجلس چهارم نیز راه یابد!؟جالب آنكه به محض تایید صلاحیتش در دوره چهارم ؛او دوباره با شعارهای تازه ای،توانست رای مردم را بدست آورد و بازی را تكرار كند. بلافاصله پس از پیروزی در انتخابات، او باز به مسئولان قول داد حرفهایش را جبران كند!طبیعی است كه در طول نمایندگی دوره چهارم،آقای شعله سعدی هرگز سخنان و انتقادات آتشین انتخاباتی خود را تكرار نكرد! چون دیگر انتخاباتی در كار نبود! 
با شروع دوره چهارم مجلس ، بررسی اعتبارنامه آقای شعله سعدی،كه خودش داستانی دارد(!)موجب شد تا بخش تازه ای از شخصیت سیاسی وی برای مردم و مطبوعات آشكار شود.آقای شعله،با دفاعیاتی آتشین در مجلس،خود را انقلابی ترین،سینه سوخته ترین و مومن ترین معرفی كرد.او در دفاع از اتهام مخالفتش با جنگ گفت:"می گویند من با دفاع مقدس مخالف بوده ام! من مداح و شاعر اهلبیت بوده ام.من دهها شعر و صدها مقاله درمورد جنگ به وزارت خارجه فرستاده ام!من در تمام مدت جنگ،برای رزمندگان دهها شعر گفته ام.من كه برادرم را برای شركت در جبهه تشویق كردم و خودم در اروپا از ارزشهای انقلاب دفاع جانانه كرده ام،من میتوانم مخالف با ارزشهای دفاع مقدس بوده باشم؟"(روزنامه سلام11تیر1371) 
آقای شعله همچنین در اثبات شجاعت سیاسی خود گفت:"من در مجلس سوم میگفتم:هاشمی رفسنجانی امیركبیر ایران است.واین حرف در مجلس گذشته،جرم و گناه كبیره بود."(سلام. 11تیر1371) 
شایان ذكر اینكه؛ شعار انتخاباتی و محوری مجلس چهارم كه جناح راست در اكثریت آن قرار داشت،شعار"اطاعت از رهبری حمایت از هاشمی" بود،كه آقای شعله نیز با تمسك به همین شعار انتخاباتی وارد مجلس شد. ایشان كه آن روزها با جناح چپ(یا اصلاح طلبان امروزی) مخالف بود و از مدافعین جدی و سرسخت آقای هاشمی رفسنجانی به شمار میرفت،توانست با شعار "من وقتی گفتم رفسنجانی امیركبیر ایران است..."اعتبارنامه اش را بگیرد و نماینده مجلس باقی بماند. با همه اینها؛ به فاصله اندكی پس از دوم خرداد و محكم شدن جایگاه اصلاح طلبان در نظام،وی بیش از همه، داعیه دار جنبش اصلاحات شده و تندتر از دیگر منتقدان،به آقای هاشمی رفسنجانی تاخت.آنچنانكه امروزه در نامه اش به مقام رهبری،آقای رفسنجانی را "باعث همه بدبختیهای مردم و مسئول تدوام جنگ" میداند! آقای شعله،كه برای ماندن در مجلس چهارم،خود را "سینه سوخته دفاع مقدس و شاعر جبهه ها" معرفی میكرد، در نامه اخیرش،جنگ را با 1000میلیارد خسارت مادی می سنجد و از لزوم قبول صلح در سال 1361 سخن میگوید! اینك دیگر شكی باقی نمانده كه چرخشهای 180درجه ای ایشان،چیزی متفاوت از یك تغییر دیدگاه یا تكامل اندیشه های سیاسی یك فرد است.هركسی در طول زمان می تواند و باید در نظراتش پویایی و حركت روبه جلو داشته باشد،اما آیا این حركات زیكزاكی آقای شعله سعدی هم،از سنخ همان تكامل ایده هاست؟تغییراتی با زاویه 180 درجه و تنها ظرف چندماه؟ 
در یك كلام به زعم اینجانب كه بدلیل خبرنگاری مجلس و روزنامه نگاری، حداقل 10 سال است با دیدگاههای متفاوت و متناقض آقای شعله سعدی آشنا بوده ام، نامه اخیر وی به مقام رهبری،یك كلاس درس بزرگ است كه حاوی عبرتها و آموزه های فراوانی است.بخصوص برای نسلی كه من متعلق به آنم. 
*** 
نسلی كه من متعلق به آنم؛در تلاش است "اخلاق" را با "سیاست" پیوند بزند.نسل ما صبورانه پای نهال نوپای "سیاست اخلاق گرا"نشسته و بزرگ شدن آن را تماشا میكند.نسلی كه میان "نقد" و "تخطئه" و "هتاكی" فرق میگذارد و به رغم جوانی، هرگز آنقدرها بازیچه و خام نمی شود كه به هر آدم گستاخ و هتاكی،عنوان "سوپرمن" و "سیاستمدار شجاع"بدهد و اختیار و آینده اش را به دست وی بسپارد. نسل ما به رغم جوانی،"هتاكی و پرده دری" را برای نیل به هدف(هر هدفی) مردود می داند و چنین برخورد هتاكانه و دور از نزاكت سیاسی را حتی برای برخورد با دشمنان نیز مقبول نمی داند. به طریق اولی، این نسل نواندیش،ذره ای با مضمون نامه سرگشاده آقای شعله خطاب به مقام رهبری همنوایی و موافقت ندارد. 
آموخته ایم و سعی كرده ایم كه هیچگاه پا از دایره "انصاف" و "نزاكت سیاسی"بیرون نگذاریم و ایده ها و انتقادات خویش را با موثرترین روش ممكن عرضه كنیم.این نسل،برای چنین هدف مقدسی،زمان را هم به استخدام خود درآورده و به حركت اصلاحی مستمر و سازنده اعتقاد دارد. برای همین است كه از جفا و هتاكی و ستم آشكار،از قبیل آنچه در نامه آقای شعله سعدی به وفور یافت می شود،تب می كنیم و بیمار می شویم و در هر موقعیتی كه باشد،از این شیوه های مردود برآشفته می شویم.چه؛اینگونه شیوه های مذموم، تنها به مشوه شدن فضای سیاسی كشور و آلودگی ساحت اندیشه می انجامد و تنها فرصت طلبان و جریانات مشكوك، از این فضای پرآشوب ماهی می گیرند. نسل من آموخته است كه برای صیانت از كشورش،بیش از همه، مراقب جریانات فرصت طلب و موج سواران مشكوك باشد.زیرا بیش از همه از همین گروه آسیب دیده و معتقد است كه هتاكان سیاسی، همواره سربازان و پیشقراولان استبداد بوده اند. 
این نوشته بیش از هر چیز،در دفاع از شعور مردمی است كه آقای شعله سعدی گمان می كند هنوز نمایندگی فكری و سیاسی آنان را برعهده دارد.دفاع از شعور كسانی است كه آقای شعله گمان می كند از گذشته سیاسی و حركات زیكزاكی ایشان در طول سالهای گذشته،دچار فراموشی و نسیان شده اند. این نوشته تلاشی است برای تذكر به امثال ایشان تا "هتاكی را به جای نقد" به مردم تحویل ندهند.تا پرده دری را به منظور كسب وجهه شجاعت و ایجاد آبروی سیاسی برای خود،پیشه نسازند.تا خیال نكنند كه از این راه، محبوبیتی برای خویش كسب كرده و شجاع و نترس جلوه می نمایند. 
به سهم خود قبل از این نیز،هربار با خواندن چنین هتاكی هایی، از دامان "نقد"در برابر"هتاكی" جانبداری كرده ام و دوستان من نیز همواره تمامی بضاعت خود را صرف تبلیغ "نزاكت و ادب سیاسی" نموده اند. به همان اندازه كه در این سالها از ایراد تهمتهای گوناگون نسبت به خوبانی مثل آقای خاتمی و پرده دریهای آشكار نسبت به محترمین جامعه آزرده خاطر شده ایم ، این مرتبه هم از خواندن نامه هتاكانه آقای شعله سعدی خطاب به آیت الله خامنه ای شدیدا" آزرده و برآشفته شدیم. چرایی این برآشفتگی و صداقت آن را، در خلال این سطرها به راحتی می توان درك كرد. 
همچنین خوب بود آقای شعله سعدی با چنان سابقه قبلی و حركات زیكزاكی شان در سیاست، حداقل دامن "جنبش اصلاح طلبی" و "دانشجویان" و "مردم" را به همفكری با خود متهم نمی ساختند و نسبتها و تهمتهای نامه شان را خطاب به مقام رهبری، پشت سنگر "دفاع از مردم و اصلاحات"، موجه و مطهر نمی نمودند. 
*** 
و اما چند نكته و اشاره گذرا درباره متن نامه آقای شعله سعدی؛ 
سئوال بزرگ این است كه چرا سئوالات و شبهاتی كه در نامه آقای شعله مطرح شده،،همگی متعلق اند به چندین سال پیش!؟ فی المثل چرا وی، سئوالاتش را درباره چگونگی انتخاب آیت الله خامنه ای به رهبری، پس از گذشت 14 سال مطرح كرده است؟ سایر شبهات و سئوالات نامه آقای شعله از همین دست است.شبهاتی درخصوص شخص مقام رهبری و سوابق و مرتبه علمی ایشان(مربوط به سالها قبل)، علت عدم مذاكره با آمریكا (مربوط به 10سال پیش)،علت عدم استفاده نظام از نظرات آیت الله منتظری(مربوط به سالها قبل)،علت پذیرش قرارداد الجزایر (مربوط به سالها پیش)،علت برقراری رابطه با عربستان سعودی (مربوط به سالها پیش)،علت عدم صلح با عراق(در سال1361)،علت تمدید حكم آقای رفیق دوست در بنیاد مستضعفان (مربوط به سالها پیش)،علت مخالفت با اصلاحات(در انتخابات سال76) و امثال اینها.می بینیم كه همگی این شبهات و ایرادات مربوط هستند به مسائلی در سالها قبل.نه تنها "بیات" هستند،بلكه بارها از رادیوهای خارجی یا تریبونهای داخلی و كتب و نشریات طرح شده اند. پس چرا پس از این همه سال،آقای شعله سعدی "امروزه" این سئوالات را مطرح می نماید؟چه امتیازی در "امروز"هست كه در دیروز نبوده؟ 
در حقیقت هیچ چیز نامه آقای شعله سعدی تازه و امروزی نیست؛جز خود "نگارش و انتشار" آن،كه البته در شرایط این روزهای مملكت،سخت مشكوك می نماید.در واقع آقای شعله سعدی با ادعای "30سال تحصیلات سیاسی"،نه تنها همه این سئوالات را از قبل می دانسته،بلكه حتی پاسخهای آنها را نیز خوب میداند! قطعا" وی بعد از محاسبات بسیار،این شبهات را در قالب چنین نامه ای به دست انتشار سپرده است.اما باید دید "انگیزه" و "هدف" آقای شعله سعدی از انتشار چنین نامه ای در شرایط خاص "امروز" چیست؟نامه ای كه درست در روز 16آذر و همزمان با اعتراضات دانشجویی، در سایتهای اینترنتی منتشر شده، با چه انگیزه ای صادر شده است؟ 
آیا آقای شعله باز هم دورخیز كرده تا در انتخاباتی دیگر، رای مردم را به كیسه خود بریزد؟یا آنكه خواسته مانند "هاوارد بیل" مجری فیلم شبكه،به مثابه یك ناجی،"خشم مردم را فریاد كند" و به یك فوق ستاره تبدیل شود و شمار بینندگانش را بالا ببرد؟ شاید این نامه،بخشی از پروژه ای است و باید در انتظار پرده های بعدی آن بود؟ شاید آقای شعله ،در صدد آن است كه با این نامه و اثبات "شجاعتش"(!)،به رهبری یك اپوزیسیون و لیدری گروهی از مخالفان نظام دست یابد؟ 
از سوی دیگر؛ امكان ندارد كه این نامه،صرفا" یك "هاراگیری" یا خودكشی سیاسی باشد. فی الواقع ایشان نه اهل هاراگیری است و نه اهل خطر و ریسك است.باید پرسید او در صدد كسب كدام امتیاز خاص است؟كدام وجهه یا موقعیتی بعد از انتشار این نامه،در انتظار آقای شعله است؟ غیر از این،از هر زاویه كه بنگریم،نامه آقای شعله سعدی هیچ توجیه عقلایی و منطقی نمی تواند داشته باشد. هرچه هست قطعا" یك "امتیاز" برای انتشار این نامه در این اوضاع و احوال وجود دارد!چیزی كه برای دانستن آن،به زمان زیادی نیاز نیست!پس باید منتظر بمانیم تا دریابیم كه اصل ماجرا چیست؟ 
آقای شعله سعدی در پایان نامه خود ادعا كرده است:"این نامه را برای رضای خداوند و دفاع از حق و تذكر به جنابعالی و امر به معروف و نهی از منكرو..نوشته ام"؟اگر از زاویه مثبت بنگریم، شاید راستی وی با این نامه،قصد "نصیحه لائمه المسلیمن"را داشته كه از آموزه های دینی اسلام است. در آن صورت باید پرسید آیا آقای شعله سعدی همه شرایط تذكار و امر به معروف و نهی از منكر را در نامه خود رعایت كرده است؟پس چرا تذكار ایشان سرشار است از تندی و هتاكی و اتهام و افترا؟آیا اینگونه "نقد" و "امربه معروف"باعث اصلاح امور میشود؟حرمت شكنی و بیرون زدن رگ گردن از عصبانیت، تنها باعث می شود هرگونه روش درست دیگری برای نقد و اصلاح امور از دست رفته و كشور را به آشوبهایی بی ثمر بكشاند.با این حال، اگر آقای شعله سعدی تمایل داشتند،بصورت بازتر و روشنتری به موارد نامه شان و سوابق سیاسی شان نگاه خواهیم كرد و آن را به داوری عموم خواهیم گذارد. 
*** 
در آخر باید گفت با توجه به سوابق پرافت و خیز و نامتعادل آقای شعله سعدی، نامه ایشان را باید تلاشی دانست برای ماندن در تیتر اخبار و ماندن در سطح شایعات اجتماعی. برای امثال ایشان هیچ چیز به اندازه ماندن در صدر عنوانهای خبری و شایعات، جذاب و حیاتی نیست.امثال ایشان، با هوش متوسط و البته با شامه تیزی كه دارند،نقاط ملتهب جامعه را كشف كرده و مانند بمبی در شلوغی و هیاهو می تركند.گاه آنقدر پرسر و صدا منفجر می شوند كه تا مدتی به كانون توجه عمومی هم تبدیل می شوند و در افواه و شایعات جایی باز می كنند.اما نخبگان و آحاد جامعه ما،با دیدن این بمبهای گاه و بیگاه،دیگر از خواندن نامه امثال آقای شعله سعدی حتی دچار هیجان هم نمی شوند و بدانها وقعی نمی نهند. 
آقای شعله سعدی در نامه خود بارها ادعا كرده كه عده ای او را به جهت "حق گویی هایش"خواهند كشت! او از همین حالا برای مرگ قهرمانانه خویش،مرثیه و شعرهای اساطیری سروده و به نامه اش سنجاق كرده است!به عقیده من،اگر چنان كسانی هستند و حوصله پرداختن به آقای شعله را دارند،لازمست كه به جای كشتن وی، درصدد درمان و معالجه او برآیند.زیرا آقای شعله جزو كسانی است كه شوربختانه به بیماری بدخیم خودبزرگ بینی و جاه طلبی مزمن دچار شده و رقت آدمی را برمی انگیزند. روشن است كه كوچكترین تعرضی به جان آقای شعله سعدی،بیش از هر نوشداروی دیگری،كام او را شیرین می كند و او را به هدفهایش میرساند. آن اندازه كه امر بر خود او مشتبه می شود كه براستی قهرمان واقعی و ناجی ملت است. نفس نگارش چنین نامه ای به رهبر یك كشور،خود بزرگترین موید و نشانه بیماری بدخیم ایشان است و تلاش بی حاصل وی برای كسب وجهه شجاعت و قهرمانی ملی،حقیقتا" رقت بار است.با این حال؛كافی است یك بار دیگر شعرهای انتهای نامه ایشان را بخوانید تا به ضرورت درمان سریع ایشان پی ببرید. 

روز جمعه 15آذرماه، در برنامه سینما4،فیلم سینمایی "شبكهnetwork"ساخته "سیدنی لومت"نمایش داده شد. در آن فیلم،"هاواردبیل"مجری اخبار یك شبكه تلویزیونی،در مقابل دوربین اعلام میكند كه تا دو هفته دیگر در مقابل چشم بینندگان تلویزیون،خود را خواهد كشت. بعد از آن توسط مدیران طماع شبكه،از او به عنوان یك مجری ناراضی و خطیب عصبانی استفاده می شود تا شمار بینندگان شبكه را افزایش دهد.خانم برنامه ساز(فی داناوی)در جایی میگوید: "مردم آمریكا كج خلق شده اند.مسئله جنگ،تورم و واترگیت و مواد مخدر آنها را عصبانی كرده است.ما به كسی احتیاج داریم كه بتواند خشم مردم آمریكا را اعلام كند. كسی كه نمایانگر عصبانیت مردم از حكومت باشد.اینطوری شمار بینندگان ما معجزه وار بالا میرود." 

همچنین بهترین كار برای دوستداران واقعی اصلاحات نیز آن است كه بدون فوت وقت و به هر وسیله ممكن،از سخنان آقای شعله سعدی برائت بجویند و دامان اصلاحات را از چنین روشهای مردودی پاك كنند.شاید نسل ما همواره باید در دو جبهه مشغول مبارزه اصلاحی و مستمر خود باشد.در یك سو باید با دشمنان و مخالفان رشد و بالندگی جامعه مان مبارزه كنیم و در جبهه دیگر،صف خواسته های برحق خویش را از كسانی مانند آقای شعله سعدی جدا نماییم. شاید این مبارزه دائمی و همیشگی،تقدیر محتوم نسل ما باشد.مبارزه ای كه انگار هرگز پایانی نخواهد داشت. 

ارنست همینگوی در جایی نوشته است:"زندگی زیباست و ارزش مبارزه كردن را دارد." 

من با بخش دوم این جمله موافقم. 

بابك داد

22آذرماه1381
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


متن اظهارات حسین موسویان
دیپلمات سابق جمهوری اسلامی و دلايل شکست سياست گفت و گو با ايران
حسين موسويان، از دیپلمات های سابق در هيات مذاکره کننده ايران در مورد بحران هسته ای که چند سال پيش به آمريکا مهاجرت کرده و اکنون جزو پژوهشگران دانشگاه «پرينستون» است، در تحليلی برای هفته نامه «فارن افرز» ديدگاه های خود را در مورد دلايل شکست سياست گفت و گو با ايران و راه حل ها برای برطرف کردن اين مشکل را ارائه می دهد.

وی در مقدمه مطلب خود می نويسد که در سياست خارجی ايران همواره دو ديدگاه عمل می کرده، ديدگاهی که معتقد است ايران و آمريکا از طريق مذاکره می توانند به نوعی توافق برسند و ديدگاه ديگری که معتقد است آمريکا قابل اعتماد نيست. با اعمال تحريم های جديد و کنارگذاشتن سياست گفت و گو عملا آمريکا ثابت کرده که ديدگاه دوم در سياست خارجی حکومت ايران حقانيت دارد.

او هشدار می دهد که سرمايه گذاری روی اختلاف نظرهای احتمالی بين مقامات ارشد ايران، دولت آمريکا را گمراه خواهد کرد چون مثل هر کشور ديگری سياستمداران ايرانی نيز در مقابل اعمال نفوذ و تعرض يک قدرت خارجی اختلافات خود را کنار می گذارند.

حسين موسويان با اشاره به سوابق کار خود در نهادهای مهم مربوط به امنيت ملی و سياست خارجی ، خاطر نشان می کند که قريب به سی سال از مباحث مربوط به اين دو ديدگاه در ميان رهبران حکومت ايران با خبر بوده است. اولين تجربه شخصی او در اواخر دهه ۱۹۸۰ ميلادی و مسئله آزادی گروگان های غربی در لبنان بود.

به نوشته وی، جرج بوش پدر در آغاز رياست جمهوری خود، پيام هايی برای تجديد يا بهبود مناسبات به ايران فرستاد و به اکبر هاشمی رفسنجانی رييس جمهور وقت ايران پيشنهاد کرد که اگر ايران گروگان های غربی را در لبنان آزاد کند در مقابل آمريکا اقدامات دوستانه ای در مورد ايران انجام خواهد داد.

حکومت ايران در مقابل خواستار بازگرداندن ميلياردها دلار دارايی های مسدود شده ايران توسط آمريکا و آزادی «شيخ عبدالکريم عبيد» رهبر وقت حزب الله لبنان شد.

در زمان مذاکرات مربوط به گروگان های غربی در لبنان، دو ديدگاه اصلی در ميان حکومت گران ايران در مقابل هم قرار گرفتند. هاشمی رفسنجانی معتقد بود که چنين توافقی می تواند زمينه را برای اعتماد سازی در تجديد مناسبات با آمريکا فراهم کند ولی آيت الله خامنه ای رهبر ايران هشدار می داد که اعتماد به آمريکا ساده لوحی است . آيت الله خامنه ای در آن زمان نيز همچون امروز معتقد بود که تنها هدف آمريکا تغيير رژيم در ايران است.

حسين موسويان سپس يادآوری می کند که دولت ايران در نهايت تصميم گرفت که گروگان های غربی را در لبنان آزاد کند ولی دولت آمريکا نه اموال مسدود شده ايران را برگرداند و نه رهبر وقت حزب الله را آزاد کرد.

با وجود تمام اين تجربه های منفی، آيت الله خامنه ای از اقدامات هاشمی رفسنجانی و در سال های بعد از اقدامات محمد خاتمی رييس جمهور بعدی ايران برای کاهش تنش با غرب جلوگيری نکرد.

به عنوان مثال ايران معاهدات مربوط به منع توليد و نابود کردن سلاح های شيميايی و بيولوژيک را پذيرفت. ايران برای دوره ای تقريبا دو ساله با اقدامات آمريکا برای شکست طالبان در افغانستان همکاری کرد. و در سال های ۲۰۰۳  تا ۲۰۰۵ ايران در همکاری با آژانس بين المللی انرژی اتمی اجازه داد از مراکز نظامی متعددی در کشور بازرسی شود و پروتکل الحاقی پيمان منع گسترش سلاح های هسته ای را نيز پذيرفت.

به گفته این دیپلمات سابق جمهوری اسلامی، با وجودی که ايران در اين سال ها گام های موثری برای رفع تنش برداشت ولی آمريکا و غرب همواره ايرادها و شروط جديدی را مطرح می کردند. نمونه آن شک و ترديد در مورد نيات برنامه های هسته ای ايران، موضع ايران در قبال اسراييل و يا واکنش های ايران به تسلط نظامی آمريکا بر منطقه بود. دولت آمريکا به جای پاسخ دادن به گام های مثبت ايران بر شدت تحريم ها عليه ايران و تلاش برای انزوی آن کشور افزود.

حسين موسويان نتيجه می گيرد که اين رفتار آمريکا موجب تعجب آيت الله خامنه ای نشد. در تمام اين مدت وی با مذاکرات مستقيم با آمريکا مخالفت کرده و تاکيد می کرد که آمريکا می خواهد از موضع قدرت و با اعمال فشار ايران را به تسليم وادار کند. واکنش های خصمانه آمريکا و غرب به آنچه که از نظر رهبران ايران سياستی ميانه رو تلقی می شد در نهايت باعث شد که تندروها در سياست داخلی ايران برتری پيدا کرده و زمينه برای قدرت گيری جناح احمدی نژاد را فراهم کرد.

با نگاهی به گذشته به سختی می توان تک تک گام ها و اقدامات دو طرف را که به وخامت روابط انجاميد برشمرد و تحليل کرد، اما غرب و به طور مشخص دولت آمريکا در دوره رياست جمهوری هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی فرصت های بسيار خوبی را برای تجديد مناسبات با ايران از دست داد. شکی نيست که هر دو طرف می بايست به تغيير جهت در مناسبات تعهد بيشتری نشان می دادند.

حسين موسويان در ادامه تحليل خود در وب سايت «فارن افرز» به اقدامات باراک اوباما از جمله سخنرانی ها و پيام های وی در ماههای اول رياست جمهوری اش برای تجديد مناسبات با ايران اشاره کرده و می نويسد با وجودی که رهبران ايران به توانايی باراک اوباما در حل معضلات و خصومت های قديمی ترديد داشتند ولی در نيت شخص او شک نکردند. به همين خاطر رهبران ايران تصميم گرفتند اين فرصت را آزمايش کرده و به احمدی نژاد اختيار بيشتری دادند که مناسبات با آمريکا را مديريت کند.

احمدی نژاد با وجود همه شعارهای افراطی اش پيشنهادات و اقدامات مهمی برای آغاز گفت و گو با آمريکا انجام داد. طبق گفته های محمد البرادعی، رييس سابق آژانس بين المللی انرژی اتمی، رييس جمهوری ايران پيشنهاد مذاکرات مستقيم و بدون قيد و شرط با دولت آمريکا را مطرح کرد و حتی توافق کرد که در افغانستان و ساير نقاط به آمريکا کمک کند. اما باراک اوباما هيچ پاسخی نداد.

حسين موسويان يادآوری می کند که  تقريبا تمام غربی ها، ايران را مسئول وخامت در روابط دو طرف می دانند و نمونه برجسته آن را مذاکرات هسته ای پاييز سال ۲۰۰۹ ذکر می کنند. اما به فاصله کوتاهی پس از آن گفت و گوها، ايران از طريق محمد البرادعی اعلام کرد که حاضر است مستقيما با آمريکا مذاکره کند. واشینگتن اين پيشنهاد را رد کرد. بعد از آن مذاکرات استانبول انجام شد که ايران با ميانجيگری برزيل و ترکيه حاضر شد برنامه های هسته ای خود را با جامعه بين المللی هماهنگ کند. ولی آن طرح نيز از سوی آمريکا رد شد.

در پاييز سال ۲۰۱۰ برای اولين بار دولت آمريکا نشانه ای از احتمال توافق نشان داد. هيلاری کلينتون، وزير خارجه آمريکا، در مصاحبه ای با بی بی سی گفت که اگر ايران ثابت کند برنامه های هسته ای آن کشور شفاف و مسئولانه است می تواند به غنی سازی اورانيوم ادامه دهد. پس از آن ايران گام های ديگری برداشت از جمله معاون وزير خارجه ايران در کنفرانسی در سال ۲۰۱۱  در سوئد، از معاون وزير خارجه آمريکا در امور افغانستان و پاکستان دعوت کرد تا برای مذاکرات مستقيم به تهران سفر کند. اما واشینگتن اين پيشنهاد را رد کرد.

محمود احمدی نژاد در جريان سفر ماه سپتامبر سال ۲۰۱۱ به نيويورک ضمن اعلام خبر آزادی دو کوهنورد آمريکايی گفت اگر آمريکا اورانيوم با غلظت ۲۰ درصد را در اختيار ايران قرار دهد ايران طرح توليد آن را متوقف خواهد کرد. اين اقدامی بزرگ برای رفع بسياری از نگرانی های غرب بود که نشان می داد ايران واقعا به دنبال غنی سازی اورانيوم با غلظت بالا نيست.

اما دولت آمريکا به اين پيشنهاد نيز پاسخ رد داد و چند ماه بعد هم از تمام نفوذ خود استفاده کرد و به گزارش آژانس بين المللی انرژی اتمی در مورد ايران اتهامات جديد و بزرگی را افزود. اعمال تحريم های شديد عليه بانک مرکزی و صادرات نفت خام ايران، پيشنهاد قطعنامه ای برای محکوميت ايران به بهانه حمايت از تروريسم در شورای امنيت و طرح قطعنامه ای در شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد اقدامات شديدی هستند که آمريکا در ماه های اخير عليه ايران انجام داده است.

حسين موسويان در پايان تحليل خود نتيجه گيری می کند که اين اقدامات آمريکا نشان می دهند که سياست رفع تنش و تجديد مناسبات باراک اوباما شکست خورده است. در حقيقت همه اين موارد در تاييد نظريه آيت الله خامنه ای است که معتقد است هدف نهايی آمريکا تغيير رژيم در ايران است. درهای تجديد رابطه تقريبا بسته شده اند و اگر آمريکا می خواهد از فرصت های ناچيز باقی مانده استفاده کند بايد صراحتا و در عمل نشان دهد که هدف آن سرنگونی حکومت ايران نيست.

اما برای حرکت موثر و هدفمند به سمت تجديد مناسبات دو کشور ايران و آمريکا بايد يک چهارچوب کاربردی شامل همه موارد اختلاف برانگيز از جمله برنامه هسته ای، امنيت در منطقه و نقش ايران را تنظيم کرده و به صراحت مشخص کنند هر يک حاضر هستند چه امتيازاتی داده و نتيجه اين تفاهم برای هر يک از دو طرف چه خواهد بود. در يک چنين چارچوبی، ايران و آمريکا زمينه های همکاری فراوانی دارند، از وضعيت افغانستان گرفته تا مبارزه با تروريسم و قاچاق مواد مخدر.

من به خوبی از خطراتی که وضعيت بحرانی فعلی می تواند در پی داشته باشد اطلاع دارم و معتقدم که هر دو حکومت بايد در سياست های خود تجديد نظر کنند. با وجود تمام هياهوهای موجود در عرصه بين المللی که تنش در روابط ايران و آمريکا را منعکس می کند، من معتقدم که ضمن پذيرفتن حق مشروع ايران برای دستيابی به انرژی هسته ای دو طرف می توانند به يک توافق صلح آميز دست يابند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

مزد «هی» کردن «جرینگ» است!



عدم شرکت گسترده مردم ایران در نهمین دوره انتخابات مجلس ایران، ادعای بزرگ اپوزیسیونی است که از چند ماه پیش تر با کوبیدن بر طبل «تحریم» می کوشیدند تا از این طریق اثبات کنند بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 و از ناحیه شهرآشوبی های متکی بر داعیه تقلب در آن انتخابات اینک حکومت  در ایران فاقد مشروعیت و پایگاه مردمی شده.
این در حالی است که مطابق آمار رسمی ارائه شده توسط وزارت کشور میزان مشارکت شهروندان ایرانی در این انتخابات رقمی معادل 65 درصد بوده.
علی رغم این، منادیان تحریم انتخابات برخلاف وزارت کشور، مدعی استقبال شهروندان ایرانی از تحریم انتخابات مزبور شده از جمله آنکه «طراح خانه نشینی مردم» محکم و استوار اصرار دارد قاطبه شهروندان ایرانی در لبیک به فراخوان وی در روز رای گیری از خانه های خود خارج نشده و در کنار آن «محسن سازگارا» با اعتماد بنفس اظهار می دارد: تحریم انتخابات یک «آکسیون»! موفق بود که همه در خانه های خود نشستن و چقدر هم موفق بود و تنها 15 درصد در ایران و 9 درصد در تهران در این انتخابات شرکت کردند! (مصاحبه با بی بی سی فارسی) و متقابلاً شورای هماهنگی راه سبز امید نیز ضمن صدور بیانیه ای بابت عدم حضور گسترده واجدین شرایط رای دادن در انتخابات مزبور از شهروندان ایرانی تشکر کرد.
اصرار اپوزیسیون ایرانی بر عدم حضور مردم در نُهمین دوره انتخابات مجلس یادآور سخنرانی معروف ارتشبد ازهاری نخست وزیر وقت در اوج انقلاب اسلامی سال 57 است که منکر حضور مردم در خیابان های شهر بود و از موضعی اعجاب آور ضمن حضور در پارلمان مدعی شد همه شعارهای موجود در سطح شهر محصول نوار کاست است!
طرفه آنکه 15 سال بعد از آن تاریخ وقتی خبرنگار لوس آنجلس تایمز در مصاحبه با وی اظهارات مزبور را به ایشان یادآورشد مشارالیه در اوج اعتماد بنفس پاسخ داد:
هنوز هم می گویم آن تظاهرات «نوار» بود!!!
به تاسی از اظهارات آن روز ارتشبد ازهاری امروز نیز اپوزیسیون مزبور متوجه این نکته بدیهی نیست که ادعای اعتبار و منشا اثر بودن اش از ناحیه  اقبال مردم از فراخوان تحریم زمانی قابل اعتناست که ایشان بتوانند چنان اقبال و سرمایه ای را در معادلات سیاسی و رقابت قدرت «نقد» کنند. فی الواقع «شرط اعتبار ادعای تحریم انتخابات» زمانی است که حکومت بتواند چنان فقد حضوری را به اعتبار وزن سنگین و موثر اپوزیسیون «حس» کند.
نمونه برجسته آن بعد از ظهر 21 بهمن ماه سال 57 بود که دولت شاهپور بختیار ضمن اعلام حکومت نظامی به شهروندان امر کرد از ساعت 4 بعد از ظهر به بعد کسی حق تردد در شهر را ندارد و امام خمینی برخلاف چنان امریه ای مردم را دعوت به حضور در خیابان کرد. نتیجه قهری فراخوان امام به اعتبار حضور کاملاً محسوس مردم در خیابان ها، پائین کشیدن حکومت در کمتر از 24 ساعت شد.
نمونه نزدیک تر آن حضور گسترده کسر بزرگی از معترضان به نتیجه انتخابات در 25 خرداد سال 88 در خیابان های تهران بود که حضوری کاملاً محسوس معنا شد و به اعتبار همان «حضور محسوس» حکومت خویشتن دارانه تا 29 خرداد با معترضین مدارا کرد.
مدارائی که چنانچه با درصدی از درایت و تدبیر توسط رهبران جنبش سبز همراه می شد می توانست طرفین را به راه حلی بهداشتی و مرضی الطرفین برساند *

اپوزیسیون مخنث جمهوری اسلامی در حالی خود را پیروز در پروژه تحریم انتخابات مجلس نهم معرفی می کند که هم زمان مدعی است انتخابات مزبور توسط حکومت و بصورت مهندسی شده و با نتیجه ای از قبل معلوم «طراحی و اجرا» گردید.
این ادعا نیز از موارد قابل مناقشه ای است که مسئولیت رفع ابهام آن مستقیماً بر عهده مدعی خواهد بود. مدعیان موظفند به این پرسش بدیهی پاسخگو باشند:
با توجه به آنکه مطابق قانون، این دولت جمهوری اسلامی است که عملاً مسئولیت اجرای انتخابات را عهده داری می کند لذا در صورت تقلب یا مهندسی انتخابات چرا دولت و حامیان دولت بزرگ ترین بازنده در انتخاباتی اعلام شدند که خودشان برگزار کننده آن بودند و علی رغم آن لیست نامزدهای منسوب به حامیان دولت پر هزیمت ترین لیست در انتخابات مزبور بود!؟
چنانچه مدعیان برای توجیه این تناقض مدعی باشند مهندسی انتخابات بیرون از اراده و اداره دولت و توسط نیروهای فائقه بر دولت بر ایشان تحمیل شده مجدد خود را مواجه با پرسشی بزرگتر می کنند و آن این که:
اگر نتیجه انتخابات با لحاظ حذف نامزدهای حامی رئیس جمهور به دولت تحمیل شده لذا با توجه به جسارت و سرکشی به اثبات رسیده احمدی نژاد در جریان اعتکاف 11 روزه و مخالفت عریان اش با پذیرش وزیر اطلاعات  در مقابل عالی ترین مقام نظام، بر این اساس حکومت با چه تضمینی دست به چنین ریسکی زده که هر آئینه می تواند منجر به سرکشی مجدد و پرهزینه شخص رئیس جمهور شود!؟
علی ایحال اصرار فعلی سبزها بر «حضور گسترده مردم در خانه» بر «فرض صحت» بمعنای حضور فاقد حس و بلااثری است که نقش سرمایه ای غیر قابل نقد شدن را بازی می کند.
چنین حضور نامحسوس و طبعاً چنان اپوزیسیون نامحسوسی یادآور حکایت منسوب به بنیان گذار جمهوری اسلامی است که با اشاره به دوران اشغال عراق توسط ارتش بریتانیا نقل می کردند: در آن دوران شخصی بر بالای مناره مشغول اذان گفتن بود و فرمانده انگلیسی ها می پرسد: آیا این کار ضرری برای سیاست انگلستان دارد؟ و وقتی پاسخ منفی می شنود می گوید: پس بگذارید هر چه می خواهد اذان بگوید!
بر این اساس سبزها نیز مُخیرند تا ضمن ابرام بر ندیدن شهروندان ایرانی در پای صندوق رای، مُصرانه خود را مستظهر به سرمایه غیر قابل دیدن و غیر قابل حس کردن و ایضاً غیر قابل نقد کردن «ارتش نامرئی شهروندان» معرفی کنند اما متقابلاً باید تن به این واقعیت نیز بدهند جامعه ایرانی «صرف نظر از فهم ایشان از واقعیت» وجود دارد و در حال حرکت است.
طبیعتاً اصرار سبزها بر ماندن در چنین «تجارتی نامفهوم در دنیای سیاست» نمی تواند مزدی بیشتر از «جرینگ» را در ازای «هی» کردن «حطاب» نصیب ایشان کند! **

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ شاه کلید فهم اقبال یا بی اقبالی «جنبش موسوم به سبز» به فراخوان 25 بهمن را می توان به جلسه مهم سران جمعیت موتلفه با میرحسین موسوی در فردای تظاهرات خیابانی سبزها در تابستان 88 مستند کرد.
اظهارات حبیب الله عسگراولادی عضو ارشد جمعیت موتلفه طی اجلاس سراسری دبیران استان‌های این حزب دراسفند ماه سال گذشته چنانچه برخوردار ازصحت باشد تا حدود زیادی موید سیر نزولی جنبش سبز از 25 خرداد 88 تا 25 بهمن 89 است.
مطابق اظهارات عسگراولادی ایشان به همراه آقایان باهنر، كوهكن، آل اسحاق و میرسلیم در اوایل روزهای پس از انتخابات، جلسه ای خصوصی با میرحسین موسوی داشته و طی آن عسگراولادی به موسوی گفته:
«با توجه به این‌كه مهلت شورای نگهبان برای رسیدگی به شكایات بنا به تاكید مقام معظم رهبری یك هفته تمدید شده است، اگر شكایت نكردید بروید شكایت كنید و اگر كرده‌اید 7- 8 نفر را بفرستید كه از شكایت شما پیروی كنند. آقای موسوی نیز گفتند، من حرفی ندارم و فردا می‌روم شكایت می‌كنم و چند نفر را نیز برای پیگیری معرفی می‌كنم و جلسه به خوبی به پایان رسید. در آن جلسه غیر از ما پنج نفر و آقای موسوی كسی دیگری نبود و ایشان كسی را در اتاق نپذیرفته بودند و وقتی ما از اتاق بیرون آمدیم، از اتاق‌های اطراف 40-50 نفر بیرون آمدند و ما از جلسه بیرون آمدیم و خوشحال بودیم كه كاری انجام دادیم، ولی متاسفانه فردای آن روز ساعت 10 آقای موسوی اعلامیه‌ شماره 10 خود را بیرون دادند»
چنانچه اظهارات عسگراولادی را بتوان برخوردار از صحت دانست در آن صورت یکی از گمانه ها در یابش چرائی رفتار متناقض موسوی در عدم پی گیری مطالباتش از مجرای شورای نگهبان را می توان به حساب مشاوره قابل فهم و توقع مشاوران موسوی گذاشت که «علی رغم وعده وی به عسگراولادی» ایشان را بعد از آن دیدار متقاعد به خلف وعده کرده اند.
اما پرسش مهم آنست که چنان مشاوره مفروضی متکی بر چه شاخصه های مُجابگرانه ای بوده یا می توانسته باشد تا موسوی را از صرافت و رغبت رجوع به شورای نگهبان بیاندازد؟
یکی از وجوه قابل تصور از مشاوره مزبور می تواند زنهار به موسوی بر این مبنا باشد که:
اکنون چه جای کوتاه آمدن و عقب نشینی و تن دادن به داوری شورای نگهبان است؟ اینک که توانسته ایم 3 میلیون نفر را در حمایت از خود به خیابان بکشانیم و خیابان در سلطه ماست بجای تمکین از الزامات قانونی ، زمان مناسبی جهت اخذ امتیاز از حکومت است!
فرضی که اثبات صحت آن صرفاً بر عهده موسوی است اما با توجه به سخت سری که جنبش سبز بعد از نفی راهکارهای قانونی در اثبات ادعای تقلب در انتخابات از خود نشان داد پذیرش چنان فرضی چندان دور از تصور نمی تواند باشد.
بخشی از مقاله چشم افعی در تحلیل وقایع ناآرامی های انتخابات سال 88  

**ـ مردی در جنگل هیزم می شکست، مرد دیگری در کنار او نشسته و هر بار که هیزم شکن تبر را بر هیزم می زد او به جای هیزم شکن «هی» می کرد. بعد از اتمام کار، مرد هیزم شکن هیزم را به بازار برد و فروخت و آن مرد بیکار که همراه او بود، گفت: دوست عزیز سهم مرا بده! هیزم شکن گفت: کدام سهم من که با تو شریک نبودم، گفت: پس آن همه «هی» که در جنگل پیچیده بود از کجا بود. مرد هیزم شکن که دید قضیه از این قرار است، سکه ها را در یک دست گرفت و به او گفت: حالا دقت کن و آن وقت سکه ها را یکی یکی به آن دست دیگر می انداخت تا صدای جرینگ آ ن ها بلند شود. چون تمام شد گفت: هیزم را من شکستم «هی» را تو گفتی حالا پول مال من و صدای جرینگ در عوض صدای «هی» مال تو. مزد «هی» «جرینگ» است. امثال و حکم

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

عقده ای ها!



بازخوانی اسکار فرهادی و حواشی آن

بالغ بر یک ماه پیش از برگزاری جشنواره Academy Awards و بعد از آنکه فیلم «جدائی نادر از سیمین» نامزد دریافت اسکار شد شخصاً طی نوشتاری پیش بینی کردم این فیلم در رُبایش جایزه اسکار ناکام خواهد ماند.
در آن نوشتار (اسکاری برای ندادن) برای تحقق چنان پیش بینی قائل به دو دلیل بودم:
نخست آنکه با توجه به سلطه انحصاری جامعه «یهود صهیونیستی» بر هالیوود و با توجه به آنکه در کنار فیلم «اصغر فرهادی» فیلم «پانویس» به نمایندگی از اسرائیل نیز در بخش فیلم های خارجی نامزد اسکار شده بود لذا بر این باور بودم که در داوری نهائی «فیلم فرهادی» قربانی خاصه خرجی هالیوود برای صهیونیست ها خواهد شد.
دلیل دوم نیز بازگشت به این واقعیت داشت که فیلم «جدائی نادر از سیمین» علی رغم قوت فیلم نامه از حیث استانداردهای دنیای سینما بشدت ضعیف و فاقد زبان تصویر است تا جائی که بینندگان این فیلم می توانند بدون دیدن آن و تنها با استماع صوت یا خوانش دیالوگ های مکتوب اش، در بطن رویدادهای فیلم قرار گرفته بدون آنکه کمترین صحنه ای را از دست بدهند! و این امر بدآن معناست که فیلم مزبور اساساً «فیلم» نیست و بر همان اساس فاقد صلاحیت جهت کسب اعتبارهای دنیای سینمائی خواهد بود.(پادشاه لخت است)
بر این مبنا و بعد از نامزد شدن «جدائی نادر از سیمین» در Academy Awards جهت لحاظ چنان نقصی در داوری نهائی شخصاً با هیئت داوران در این جشنواره مراوده کردم و اکنون نیز ولو آن که تمام کارشناسان سینما نیز بالاتفاق برای این فیلم کف بزنند و شیدائی کنند! با صراحت و قاطعیت بر ضعیف و کم اعتبار بودن «جدائی نادر از سیمین» از حیث فقد زبان سینما (تصویر) تاکید و ابرام می ورزم.
هر چند در «اسکاری برای ندادن» شخصاً این هشدار را هم داده بودم که:
در سیاست (و ایضا جمیع حوزه های اجتماعی) یک احتراز نانوشته مورد توافق عموم تحلیلگران برسمیت شناخته شده و آن پرهیز از پیش بینی کردن است تا جائی که این امر بشکل یک ضرب المثل در سیاست مطرح شده مبنی بر آنکه: یک سیاستمدار هیچ وقت نباید پیش بینی کند! علی ایحال در صورت عدم تحقق پیش بینی اینجانب دیگران از آن درس بگیرند و پایبند به همان اصل «لزوم پیش بینی نکردن در دنیای سیاست» بمانند!!! هر چند شخصاً برای ریسک کردن در دنیای سیاست هم ارزش قائلم و پیش بینی کردن هم نوعی ریسک کردن است که در صورت درست درآمدن «اعتبار زاست» و همچنانکه خلاف آن نیز «اعتبار سوز» است.
لذا اکنون که پیش بینی اینجانب محقق نشده لااقل این فرصت موجود است تا  «خویش کامانه» متوسل به همان ادعائی شوم که پیش تر «محمد گوهری» سفیر وقت ایران در «بخارست» بعد از کار برکنار شدن اش در جریان خلع و اعدام «نیکولای چائوشسکو» رئیس جمهوری اسبق رومانی در دسامبر 89  بدآن متوسل شد.
بعد از آنکه 24 ساعت بعد از سفر چائوشسکو به ایران وی توسط انقلابیون در بخارست از قدرت خلع و دستگیر و اعدام شد. گوهری در مقام توجیه این پرسش که چرا نتوانسته ضمن داشتن ارزیابی واقعبیانه از وضعیت سیاسی رومانی، تهران را در جریان بگذارد تا وی را بی موقع به ایران دعوت نکنند؟ مشارالیه شخصاً به اینجانب گفت:
همه ماجرای شورش و خلع و دستگیری و اعدام چائوشسکو توطئه ای علیه اینجانب بود تا بنده را از مصدر سفارت بیاندازند!!!
طبیعتاً و به تاسی از «گوهری» امروز نیز این فرصت برای امثال ایشان مهیاست تا بگویند «فرهادی» جایزه اسکارش را مدیون «سجادی» است!!! تا بدین وسیله و صرفاً برای محقق نشدن پیش بینی «سجادی» و از اعتبار انداختن نظرات مشارالیه، «هیئت داوران اعطای اسکار» در یک دهان کجی آشکار به استانداردهای دنیای سینما به «جدائی نادر از سیمین» اسکار دادند. اما اسکاری نه از سر حُب «علی» بلکه بیشتر از ناحیه بغض «معاویه»!!!
اما بیرون از چنین «مزاحی» و گذشته از آن دو خصیصه و نقیصه موجود در «جدائی نادر از سیمین» و با فرو کش کردن «شور حسینی» آن بخش از ایرانیان که از اخذ جایزه اسکار دچار ابتهاج مزمن شدند و مطابق معمول از زمین و آسمان برای یکدیگر کارت تبریک ارسال کردند و در بیانات و اتخاذ مواضعی مُحیرالعقول ساخت این فیلم و کسب آن جایزه را موید فرهنگ و تمدن والا و بالای ایرانیان در طول تاریخ و جهان تلقی فرمودند اکنون این فرصت فراهم است تا از موضعی رفتارشناسانه حواشی اعطای جایزه اسکار به «جدائی نادر از سیمین» را به نقد کشید.
پیش تر تذکر این نکته نیز ضروری است که مراوده اینجانب با انجمن داوران اعطای اسکار بمعنای آن نبود و نیست که شخصاً برای آن کانون بظاهر سینمائی ارزنی اعتبار قائل بوده باشم و همانطور که پیش تر نیز (مقاله روزنه امید در هالیوود) تصریح داشته بودم ورود فیلم هائی نظیر فیلم فرهادی ولو آنکه از حیث سینمائی هم ضعیف باشند اما ورود چنین تولیداتی به دنیای هالیوود از یک جهت می توان و باید استقبال شود.
این جای امیدواری است که در سینمای کثیف هالیوود، ایرانیان سهمی اخلاقی پیدا کنند. هر چند قبلاً هم که فیلم «بچه های آسمان» جناب مجیدی نامزد اسکار شد این نامزدی را توهین به فیلم ارزشمند مجیدی توصیف کردم اما با ثبت اثرگذار سینمای بعد از انقلاب ایران در دنیای سلونوئید، جای امیدواری است تا بلکه سینمای ایران با ورود به رقابت های جهانی، دنیای کثیف هالیوود را به عقب براند و ذائقه مردم دنیا را با سینمائی آشنا کند که برای بیان حرف هایش لزوماً به «لنگ و پاچه مه رویان» و «مشت و عضله قُل چماقان» و «الاغ و آلت تناسلی فرض کردن» مخاطبان احتیاجی ندارد.
طبعاً اخذ جایزه از متولیان هالیوودی که رسالت شان در جهان سینما «خر» فرض کردن و «آلت تناسلی» دانستن مخاطب است و برآورد تولیداتش بمثابه «قی کردن» بر صورت تماشاگر می باشد! اخذ جایزه از چنان کانون مهوعی قبل از اعتبار زا بودن شرم آور است.
اما اصرار اینجانب در مراوده با داوران اسکار را نباید به حساب آن گذاشت که شخصاً برای آن «کانون تعفن» اعتبار و ارزشی قائلم. همه دغدغه اینجانب آن بود تا به سهم خود مانع از آن شوم تا بار دیگر اسباب عود کردن عقده خودشیفتگی ناشی از احساس حقارت آن بخش از ایرانیان فراهم شود تا با توسل به نشئه اسکار همان کاری را کنند که پیش تر با «گلدن گلوب» یا «نوبل» کردند.
درد این جماعت «کمپلکس دیده شدن» است. هر چند دیده شدن و جلوه گری «ذاتی» انسان است و در جای خود نه تنها مذموم نیست بلکه در صورت تحقق در محل مناسب، فعلی اخلاقی و ممدوح هم محسوب می شود. اما شرط ممدوح بودن چنان جلوه گری و مورد توجه و تحسین واقع شدن مشروعی، زمانی است که جلوت و جلوه گر و جلوه خر در جای خود و درست تعریف شوند!
شیدائیان «جدائی نادر از سیمین» لابراتوار ارزشمندی از جماعتی «خود سفله بین» را در اختیار کارشناسان قرار می داد که در یک رنج تاریخی «خود کهتر بینی» در کنار «غرب برتر بینی» تاریخی می سوزند که عصاره اش آن شود که:
هر چه آن خسرو کند شیرین بُود!
لذا اکنون که آن «از ما بهتران» دست تفقد خود را بر سر یک فیلم متوسط «ما» رعایا کشیده می توانیم برخود ببالیم و خود را با ایشان هم ذات پنداری کنیم. مهم هم نیست که اساساً ایشان فیلم مزبور را دیده یا فهمیده باشند مهم آن است که «بالا دهی ها» فیلم این «پائین دهی ها» را «اوکی» کرده اند.
مثل ایشان مثل آن جوان دانشجوئی بود که برای نخستین بار پای سخنان دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد نشست و وقتی به نزد دوستانش برگشت با اشتیاق و هیجانی شدید گفت:
نمی دانی دکتر چه گفت؟
پرسیدند:
چه گفت؟
گفت:
شاهکار بود:
گفتند:
چه بود؟
گفت معرکه کرد.
گفتند:
چه کرد؟
و جوان مزبور پاسخی نداشت چون اساساً نفهمیده بود دکتر چه گفته بود و تنها هیجان زده از مشتی واژه های مطنطن و عالمانه دکتر، بدون آنکه اساساً چیزی از اظهارات ایشان را فهم کند دوست داشت تا با هر چه اساطیری کردن دکتر خود را به عنوان ملتزم الرکاب ایشان «اسطوره ای» کرده باشد!!!
بی جهت هم نبود که در فردای اعطای اسکار، شیدائیان اقدام به فروحتن فخر به جهان کردند که:
ایهال الناس چه نشسته اید که ما ایرانیان با فرهنگ ترین و داناترین و تواناترین و تاریخی ترین ... مردمان جهانیم!
فردای ارسال چنان کارت های تبریک مبالغه آمیزی یکی از دوستان آمریکائی از اینجانب پرسید:
چرا شما ایرانیان تا آن اندازه خودشیفته اید و تصور می کنید همه فضیلت های دنیا انحصاراً متعلق به شماست!؟
در پاسخ به ایشان گفتم:
شما شناخت درستی از ایرانیان ندارید.البته این که کسری از ایرانیان مدعی چنین ادعاهائی هستند قابل انکار نیست اما ایشان برخلاف تصور شما خود را انحصاراً تافته ای جدا بافته از جهان نمی دانند بلکه در سوزش از تب و عقده حقارت همه ادعای شان آن است که اتفاقاً «ما» در کنار شما «آمریکائیان» و ایضاً «جمیع ملل راقیه» بهترین و برترین و متمدن ترین و منحصربفرد ترین های جهانیم!
فی الواقع ایشان در تب ها و هذیان گوئی های موسمی با تاسی به فرازهائی مانند نوبل یا اسکار دچار هم ذات پنداری با شما غربی ها شده و موقتاً هم که شده می کوشند خود را با شما و از شما فهم و تصور و تخیل کنند و بابت چنان فهم و تخیلی مبتلا به نشئگی و حظ  و سرور ابتهاج ذهنی شوند و عقده های حقارت خود را ولو موقتاً به طاق نسیان بکوبند.
یگانه راهکار چنین «ایرانیانی شیدا و عقده ای» آن است تا از عمق وجود بپذیرند:
ایرانیان به همان اندازه احمق اند که دیگر ملت های جهان احمق اند!
ایرانیان به همان اندازه دانایند که دیگر ملت های جهان دانایند!
ایرانیان به همان اندازه هنرمند اند که دیگر ملت های جهان هنرمند اند!
ایرانیان به همان اندازه بی هنراند که دیگر ملت های جهان بی هنراند!
ایرانیان به همان اندازه بی شعوراند که دیگر ملت های جهان بی شعورند!
ایرانیان به همان اندازه با شعورند که دیگر ملت های جهان با شعور اند!
ایرانیان به همان اندازه با فرهنگ و با شخصیت و با تمدن و با فضیلت و با دانش و با ارزش و با کرامت اند که دیگر ملت های جهان با فرهنگ و با شخصیت و با تمدن و با فضیلت و با دانش و با ارزش و با کرامت اند!
هم چنان که ایرانیان به همان اندازه بی فرهنگ و بی شخصیت و بی تمدن وبی فضیلت و بی دانش و بی ارزش و بی کرامت اند که دیگر ملت های جهان بی فرهنگ و بی شخصیت و بی تمدن و بی فضیلت و بی دانش و بی کرامت اند!
این بخش از ایرانیان تا زمانی که نفهمند یا نخواهند بفهمند یا بپذیرند که ارزش ها و ضد ارزش ها و اخلاقیات و دانائی ها و توانائی ها را نباید و نمی تواند بصورت فله ای و ملی مصادره به مطلوب کرد!
این بخش از ایرانیان تا زمانی که نفهمند و یا نخواهند بفهمند یا بپذیرند که جامعه بشری از فرد فرد انسان ها تشکیل شده و هر انسانی بالشخصه معرف و تنها معرف خودش و دانائی ها و نادانی ها و فضیلت ها ورذیلت ها و حماقت ها و بلاغت ها و هنرمندی ها و بی هنری های خودش می باشد. تا زمانی که این بخش از ایرانیان به چنین واقعیتی تمکین نکنند کمافی السابق در عقده های شخصیتی و خود حقیربینی تاریخی شان متوقف مانده و کمافی السابق نیز در همان عقده ها خواهند سوخت!
اولین قدم در راه شفای چنان بیمارانی آموختن کمی «درس تواضع» است.
همه کسانی که از میانه این بخش از ایرانیان برای اخذ جایزه اسکار توسط فرهادی دچار شیدائی و تب و خودشیفتگی شدند و کسب چنان جایزه ای را موید با فرهنگ و تمدن و دانش و ارزش بودن ملت ایران تلقی و معرفی کردند کمتر به این موضوع توجه داشتند که اتفاقاً فیلم مزبور علی رغم همه وجوه ضعیف اش از یک نقطه قوت و طلائی برخوردار بود و آن اینکه با وضوح و شفاف ترین شکل ممکن دروغگوئی و بلکه دروغ خوئی قاطبه ایرانیان را به صراحت و تلخی به تصویر کشید!
جامعه ای که در آن از فرزند کوچک خانواده تا پدر مدعی اخلاق تا مادر آلامد و پیانو زن و شجریان گوش کن تا مستخدم مدعی شرع تا کاسب و همسایه و معلم، همه و همه و همه به یکدیگر و به راحتی و بدون عذاب وجدان «دروغ» می گویند!
جدائی نادر از سیمین اگر تنها یک جنبه مثبت داشت آن جنبه همانا شمایل دروغ خوئی ایرانیان را آئینه وار اطلاع رسانی کردن بود! و انصافاً «فرهادی» در خلق چنین تصویری هرگز دچار مبالغه نشد و امانت دارانه خود را به واقعیت متعهد نگاه داشت!
طنز تلخ ماجرا آنجائی است که این بخش از ایرانیان همواره برای اثبات خود برتر بینی و التیام خودشیفتگی ناشی از عقده حقارت شان متوسل به سیاهه بلند مشاهیر تاریخ تمدن ایران شده و در کسری از ثانیه از فردوسی و سعدی و حافظ و مولانا و خیام و بوعلی و سهروردی و نظام الملک و غزالی و گنجوی و عطار نیشابوری و شیخ بهائی و باباطاهر و ده ها و صدها شاعر و ادیب و خطیب و ملا و علامه و عارف و فیلسوف را بمنظور اثبات قدمت و اعتبار و افتخار خود به خط می کنند!
لشکری از نوابغ که اگر ملاکی باشند اتفاقاً ملاک و سند و حجت بی اخلاقی و بی اعتباری و بی صلاحیتی چنان جوامع و چنین جماعاتی است!
فخرفروشان به سیاهه مشاهیر ایران اگر فردوسی و سعدی و حافظ و مولانا و خیام و بوعلی و سهروردی و نظام الملک و غزالی و گنجوی و عطار نیشابوری و شیخ بهائی و باباطاهر و ده ها و صدها شاعر و ادیب و خطیب و ملا و علامه  (ایضاً شیرین عبادی و اصغر فرهادی و انوشه انصاری!!! و بیژن پاکزاد و ...)  را اسباب افتخار و تفاخر خود می دانند چاره ای ندارند تا تن به لوازم چنین افتخار و واقعیت غیر قابل کتمان دهند که چنان بزرگانی را «باید» در مقام «طبیبان اخلاقی جامعه» حساب کرده و در آن جایگاه  برسمیت بشناسند. مشاهیری که با اتکای بر دانش و تجربه و وصایا و پندها و اشعار آموزنده خود در صدد اخلاقی کردن جامعه و شرور زدائی و درمان رفتارها و اطوار و گفتار مذموم و مرسوم در جامعه و محیط منحط خود بوده اند.
معترفین به چنین واقعیتی بعد از چنان اعتراف خجسته و مبارکی گریزی از این واقعیت نیز نخواهند داشت که تکثر طبیب در جامعه، بمعنای کثرت بیمار در آن جامعه است!
شهری که مواجه با تعدد پزشک امراض مقاربتی است این امر بمعنای کثرت بیماران مبتلا به امراض مقاربتی در چنان شهری است! ایضاً تکثر طبیبان اخلاقی تن دادن به این واقعیت تلخ و اجتناب ناپذیر است که جامعه از حیث اخلاق بیمار است و بشدت هم بیمار است و بشدت هم محتاج چنان کثرت طبیبانی است. کثرتی که اگر از حیث فردی چنان طبیبانی بتوانند به خود و فضائل و مکارم و دانش و ارزش خود ببالند قدر مسلم آن است که از حیث اجتماعی باید و می توانند اسباب سرشکستگی وشرمندگی جامعه ای باشند که تا آن درجه درعمق و حضیض ذلت و خفت و بی اخلاقی فرورفته که تا این اندازه و وسعت و کثرت محتاج فردوسیان و مولویان و سعدیان و غزالیان و لسان الغیبان و ده ها و صدها طبیب و حکیم روح و روان بوده و هستند.
فردوسی و امثال فردوسی اگر بتوانند (که می توانند) به خود و دانش و ارزش خود ببالند به قطع و یقین وهم زمان می توانند اسباب شرم ساری و خجالت و سرافکندگی آن ملتی باشند که تا آن درجه و شدت و حدت و کثرت محتاج فردوسیان اند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقالات مرتبط:
پادشاه لخت است
تکمله پادشاه لخت است
روزنه امید در هالیوود
جشنواره حماقت:
فراموش نمی کنم وقتی فیلم بغایت ارزشمند بچه های آسمان ساخته  مجید مجیدی نامزد اسکار شد چقدر تاسف بابت آن اثر ارزشمند خوردم و به صراحت گفتم این توهین به فیلم مجیدی است که شان بچه های آسمان را تا حضیض اسکار پائین آوردند.
خودشیفتگان:
سرجان ملکم: یك فرد ایرانی شاید كمتر از هر فرد دیگری در روی زمین حاضر است در راه منافع كشور خود قدمی بردارد ... و باز در دلش می پندارد كه هیچ كشوری كه شایسته مقایسه با ایران باشد وجود ندارد ... از طرز سخنان ایرانیان در كشورهای دیگر راجع به وطن شان شنونده گمان می كند كه ایران دلپذیرترین منطقه سراسر جهان است و هوای آن، آب آن، میوه های آن، خانه های آن، باغ های آن، اسب های آن، شكارگاه های آن، مناظر آن، زنان آن، همه موضوع مبالغه آمیزترین تحسین از ناحیه ایرانیان است.