۱۳۹۵ آبان ۱۰, دوشنبه

فرزندان من کوروش باشید!


آیت الله نوری همدانی با اشاره به تجمع عده ای در پاسارگارد اظهار داشته اند:
تعجب می‌کنم چه طور می‌توانند در مزار کوروش جمع شوند، همان شعارهایی که برای رهبر معظم انقلاب می‌دهیم، برای کوروش بدهند و باز ما زنده، نشسته‌ و تماشاگر هستیم.
هم زمان آقائی بنام عالی پیام مشهور به «هالو» نیز در این مراسم شرکت داشته و ضمن تمجید از کوروش ایشان را در مقام مروج راستگوئی در ایران مورد ستایش قرار داده.
گذشته از آنکه مطابق ویدیوهای تهیه شده از آن مراسم حضار از عمق احیاناً شعف و لابد توام با شعور شعار می دادند:
آزادی اندیشه ـ با ریش و پشم نمیشه!
اولا مزید اطلاع آیت الله همدانی باید معروض داشت چندان بابت این تجمعات دلنگرن نباشید. مطمئن باشید از دل چنین تجمعاتی هیچ آبی گرم نمی شود و تنها لطف اش آن است که بدانوسیله و بنحو احسن از آمار قابل استناد جماعت خجسته دل موجود در کشور می توان برخوردار شد.
از جمله وقتی هالوی شان کوروش شان را بابت راست گو گستری ستایش می کند در حالی که داریوش شان در کتیبه هگمتانه به صراحت دست تضرع جانب خداوند برداشته و سرخورده از شدت دروغگوئی ایرانیان از خداوند می خواهد کشورش را در کنار قحطی و دشمن از گزند دروغ گوئی مبتلابه ملتش نیز مصون نگاه دارد!
گذشته از آنکه این بنده های خدا را نباید جدی بگیرید چرا که اگر در تاسی خود به کوروش شان جدی بودند لااقل بجای کوروش پرستی ارزنی اهتمام می ورزیدند تا از وصایی منتسب به کوروش شان الگوپذیری داشته باشند.
به تاسی از عزیز نسین که از جانب آدم فرزندان خود را انذار می داد که بچه های من آدم باشید! اکنون این کوروش پرستان نیز تا زمانی که نمی توانند یا نمی خواهند عامل به فضائل منتسبه به کوروش شان باشند و نمی توانند «کوروش باشند» نه ایشان را جدی بگیرید و نه بابت ظهور و بروزشان نگران باشید.
نمونه مضحک بودن شان، شعار شان (آزادی ندیشه ـ با ریش و پشم نمیشه) است.



حالا بگذریم که همان کوروش شان و سربازانش مستظهر به انبوهی از ریش و پشم بودند اما یکی نیست تا به این امت همیشه در صحنه کوروش بفرماید:
برادران و خواهران آی کیو! بقول پروین اعتصامی: گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست!
فارغ از آن که تمثال مبارک تان با ناب ترین ریش تراش های برند فیلیپس یا پاناسونیک عاری از ریش و پشم شده باشد یا نباشد اما آزادی اندیشه منوط به برخورداری از اندیشه است و بودن یا نبودن مقدار معتنابهی ریش یا پشم در منتهی الیه وجنات تان کمترین دخلی در برخورداری تان یا عدم برخورداری تان از اندیشه و مطالبه آزادیش نخواهد داشت.

بقولی شما بدم! بخواب و بدم. یا بقولی دیگر شما بیاندیش و بکوش تا صاحب اندیشه شوی ولو آنکه از حیث پشمآگینگی اشبه به حضرت گوریل باشید!

۱۳۹۵ آبان ۸, شنبه

تنهای مهجور!


حسن روحانی را در یک عیارسنجی با شاخص انقلاب اسلامی و مختصات اسلام ناب مطمح نظر شارح انقلاب اسلامی می توان استثنائی ترین رئیس جمهور از میان روسای جمهور ۴ دهه گذشته ایران محسوب کرد که از نحیف ترین و رقیق ترین میزان الفت و التافت با آموزه ها و مبانی اندیشگی و ساختاری انقلاب اسلامی و حکومت متصل به آن برخوردار است.
نحافتی که بصورت تبعی مانع از آن شده تا روحانی بتواند در قامت سپهسالاری خوش بنیه در سنگر مجاهدت و محافظت از آرمان ها و مواعید و مضامین در دستور کار انقلاب اسلامی، جلوه گری کند. به عبارت دیگر در منظومه اندیشگی و مختصات فکری و فهم و دانش و گفتمان دولت تدبیر و امید، خمینی و منظومه فکری خمینی در منتهی الیه مهجوریت واقع شده و امام انقلاب و انقلاب امام و مفاهیم و مبانی و معاریف ناشی از آن «امام و انقلاب» در چشم انداز سیاسی مطمح نظر حسن روحانی کاملاً در انزوا و انعزال، کُرنر و ناممکن شده!
اصرار و ابرامی که حسن روحانی از ابتدای ورودش به کاخ ریاست جمهوری داشت و دارد تا کابینه تدبیر و امید را با لوگوی تعامل با دنیا یا نورمالیزیشن «برند» کند شاخصی بارز از تباین وی و مبانی معرفتی وی با آرایه های اپیستمولوژیک انقلاب خمینی و خمینی انقلاب است.
برندی که پیوستن و الحاق و ادغام جمهوری اسلامی ایران در کاروان نظام بین الملل را مراد می کند تا به تعبیر موضعانش بتوانند از آن طریق سهم و حق و جایگاه شایسته و بایسته ایران در نظام بین الملل را بشیوه هم سوئی یا کنار آمدن با هژمونی فائق و مسلط «آمریکا محورانه» احصا نمایند!
بر همین مبنا است که وقتی حسن روحانی می گوید:
مسیر ما با دنیا مسیر تعامل و دوستی است. برخی فکر می‌کنند، تعامل سازنده به معنای این است که با غربی‌ها رو در رو لبخند بزنیم و صحبت کنیم، اما تعامل سازنده به معنای مناسب کردن روابط بین‌المللی برای صادرات کالا، اشتغال جوانان، واردات راحت‌تر کالاهای سرمایه‌ای و مواد اولیه است. مگر در دنیای امروز کشوری می‌تواند بدون رابطه با دنیا به پیشرفت برسد؟ قرآن نیز به ما خاطر نشان می‌کند «ان ارض الله واسعه» که دنیا باز و زمین وسیع است و راه بیفتید و در جهان سیر کنید اما برخی می‌گویند «ارض الله» ایران است و از مرز که خارج ‌شویم، افکار ما را می‌دزدند، ما را گول می‌زنند و برخی هنوز عظمت ملت ایران را باور نکرده اند.

این در حالی است که رهبری نظام در نقطه مقابل روحانی و چشم انداز تعامل گرایانه روحانی با صراحت می گویند:
موضوع «جهانی شدن» و توصیه آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها به ایران برای پیوستن به «خانواده جهانی» نمونه بارزی از بازتولید فرهنگ وابستگی است. مخالفت با پیوستن به آنچه طرف غربی جامعه جهانی می نامد، به معنای مخالفت با ارتباطات خارجی نیست بلکه به معنای مقاومت در مقابل فرهنگ تحمیلیِ قدرتهای بزرگ بر اقتصاد، سیاست و امنیت کشور است.

این دوئیت را باید برون ریخت تضاد و تباین فهم و سطح درک و شعور و دانش حسن روحانی و دولت تدبیر و امیدش با محکمات و مفردات و مسلمات ایدئولوژی انقلاب اسلامی محسوب کرد که متدرجاً موجبات اختگی و استهلاک و سایش کرانه های انقلاب را از طریق روزمرگی کردن انقلاب و حاملان انقلاب، فراهم می آورد.

عصاره اهتمام روحانی در رویکرد تعامل گرایانه اش با نظام کدخدا محورانه مطمح نظر ایشان را می توان به راهبرد «خرگوش باهوش» تشبیه کرد که طی آن ساکنان جنگل بجای ماندن در یک دغدغه دائمی بابت طعمه سلطان جنگل شدن و زیستمانی توام با جنگ و گریزی مستمر با قوه قاهره و فائقه سلطان، جنگلیان بکوشند تا با برسمیت شناختن قوه فائقه «سلطان جنگل» داوطلبانه ضمن تهیه و تقدیم طعام روزانه «سلطان» زیستی فارغ از کمین سلطان را ما به ازا کنند!
با این تفاوت که رویکرد روحانی عاری از هوشمندی خرگوشانه است تا به فراست بتواند سلطان جنگل را مفتون حیلت خود کرده و به مهلکه چاه تفرعن بیاندازد!
(۱ـ نگاه کنید به کلیله و دمنه، داستان خرگوش باهوش)

خبط فاحش روحانی ناشی از فهم ناصواب ایشان از جهان و مناسبات حاکم بر این جهان و تعامل خوش خیالانه ایشان در جهانی با مناسبات استعلائی آمریکا محورانه است.

خیر جناب روحانی!
تعامل و پیوستن به جامعه جهانی که حضرتعالی مراد می کنید اگر غفلت تاریخی نباشد قطعا ناشی از مسکنت اندیشگی است.
دنیائی بدآن معنا که شما مراد می کنید وجود خارجی ندارد. دنیای موجود دنیائی است تقسیم شده بین تسلیم شده ها به تمامیت هژمونی آمریکا و یک کشور منحصر بفرد که تسلیم این هژمونی نشده و تمامیت این هژمونی را به چالش کشیده.
باشندگان چنین دنیائی هر کدام بسته به وزن و شان و فربهی و نحافت شان، مقهور مهابت کدخدا تن به مناسبات مهتری ـ کهتری تحمیلی کدخدا داده و با تسلیم به ایشان و تقدیم پیش کشی متوقع به ایشان، سهمیه حقآبه زیستمان خود ذیل اقتدار کدخدا را جیره جوئی می کنند.
اگر هم استثناهای روسی یا چینی را می بینید ایشان نیز نوعاً ذیل اقتدار فرهنگی آمریکا و تسلیم هژمونی فرهنگی آمریکا و تن دادن به اباحه سالاری آمریکائی تنها سهمی بیشتر از کیک قدرت موجود نزد کدخدا را مطالبه جوئی و چالشگری می کنند.
تفاوت ها بر سر سهم خواهی اقتصادی و سیاسی است در حالی که بالاتفاق هژمونی فرهنگی کدخدا را تمام قد برسمیت شناخته و ذیل چنان مرجعیت اباحه سالارانه ای، اقامه دعوی می کنند.
تصور نفرمائید تا آن اندازه ساده اندیشیم که همراهی روسیه در سوریه را به حساب رستگار شدن و پیوستن پوتین به دامان اسلام انقلابی و ناب محمدی می گذاریم!
آنقدر احمق نیستیم که ندانیم دعوای روسیه بر سر سوریه هم سو با دغدغه ما نیست و تنها حزم اندیشی حکم مان می کند تا از تضاد منافع اجامر بهره برداری حاذقانه کنیم والا تقید مشترک ایشان به ثلاثی «بخور ـ بخواب ـ بمیر» را به فراست متفطنیم!

در این میان اگر غفلت و مذمتی است متوجه دیوانیانی است که «امام انقلاب» و «مرام انقلاب» را مهجور تدبیر و امید واهی شان کردند!

جناب روحانی!
اگر «امام انقلاب» در تلخ نامه ۵۹۸ بر این بداهت اذعان می داشت که:

«خداوندا، در جهان ظلم و ستم و بیداد، همه تکیه گاه ما تویی ، و ما تنهای تنهائیم و غیر از تو کسی را نمی شناسیم و غیر از تو نخواسته ایم که کسی را بشناسیم»

جناب روحانی ـ این تنهائی تقدیر ما نیست. تکلیف مان است!
امام را و اسلام امام را و انقلاب امام را نفهمیدید جناب روحانی!
تنهائی منظور امام ادبار از هژمونی «هم ریختی» در فرهنگ متفرعنانه آمریکائی و اقبال به همگنانی «یک ریختی» در فرهنگ دین محورانه ای است که انقلابش «نویدش و امیدش» را عهده داری می کرد.
تنهائی یک ریختانه (ایزومورفیک) انقلاب خمینی، ما به ازای چالشگری با هم ریختی (همومورفیک) تحمیلی لیبرال دمکراسی آمریکائی است.
چالش انقلاب خمینی با هژمونی فرهنگ آمریکائی چالشی است در حد فاصل جوامع هم ریخت (همومورف) که هم ریختی خود را مدیون انحلال شخصیت شهروندانش ذیل منیت و تفرعنی خویش کامانه اند با جامعه یک ریخت (ایزومورف) و موعود در اندیشه دین محورانه که یک ریختی شهروندانش را مرهون مستحیلی ذیل هیچ انگاری خود در مقابل همه چیز انگاری خدای خود اند. (۲)
تباینی محصول و محصور در دو گانه «دعوت به خویش» تا «دعوت به هیچ» در حد فاصل لیبرال دمکراسی غرب مهترانه تا خداسالاری دین محورانه.

جناب آقای روحانی!
انقلاب خمینی را نمی توان با انگشدانه «تعامل» در فرهنگ مبتذل و مسلط و فراگیر آمریکائی، توزین و توزیع و تفهیم و تبیین کرد.
دغدغه اسلام خمینی و انقلاب خمینی کرامت انسان به اقتفای بی همه چیزی «انسان» در مقابل همه چیزی «خداوند انسان» بود.
اذعان خمینی بر «هیچ ام و هیچ که در هیچ نظر فرمائی» تعارف و شوخی و شعر و شعار و نغز و نظم و نثر خمینی نبود. (۳)
ابرام خمینی بر «نیستم نیست که هستی همه در نیستی است» مانیفست انقلاب خمینی در مقابل هژمونی فرهنگی «شیطان بزرگی» بود که با دعوت انسان به «خودبینی خویش کامانه» بسترساز تفرعنی شد که اینک گشاده رویانه و آغوش گشایانه از داعش تا فواحش را هم زمان و توامان بارداری و میزبانی و عهده داری می کند. (۴)

تعامل انقلاب خمینی با هژمونی تفرعن و ابتذال همه کـَس کُش آمریکائی قرینه ای اشبه به لطیفه امتزاج طهارت با کثافت است! (۵)
امتناع تعامل بین انسان در «تراز اسلام» با انسان در «تراز شیطان» قرینه فرجام «درسو اوزالآ» اثر درخشان «آکیرو کوروساوا» کارگردان شهیر ژاپنی است.

شکارچی پیر و بی آلایش و با صفائی که در عمق طبیعت خشن سیبری چابکانه و چالاکانه و سبکبالانه و زلال و شاداب و شفاف با طبیعت و در طبیعت به «این همانی» رسیده بود و تنها در فردای بیرون کشاندنش از «طبیعت و حُریت» و الحاقش به شهریت و مدنیت در مدرنیته «ولادی وستوک» بود که به اسم «تعامل با تمدن» پژمرد و افسرد و جنازه گمنام اش پایان بدفرجامی اش در گوشه ای از دهکده جهانی کدخدا شد! (۶)

جناب آقای روحانی
انقلاب خمینی اگر صفوت و جلالتی دارد آن صفوت و جلالت را مدیون خودباشی و بیرون باشی از چرخه تعامل تیول دارانه حضرت کدخدا است.
زنده باشی این انقلاب مدیون خودباشی و بشاشی این انقلاب ما به ازای تحاشی آن از بره باشی چوبدارانه حضرت کدخدا است.
با نام «تعامل» این انقلاب را به تیولداری جهانی کدخدا قلمه زدن بمعنای بی فردائی این انقلاب و بی مقداری این نظام و و پژمردگی و افسردگی و دلمُردگی خمینی صفتانی است که با «درسوی» مهربان «کوروساوا» به هم فرجامی و بدفرجامی تلخکامانه خواهند رسید!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ نگاه کنید به کلیله و دمنه ـ داستان خرگوش باهوش و شیر کم هوش
۲ـ توضیحات بیشتر را در مقاله «از سماحت یک ریختی تا ملالت هم ریختی» ببینید
۳ـ اشاره به سروده «نیستم نیست که هستی همه در نیستی است ـ هیچم و هیچ که در هیچ نظر فرمائی»
۴ـ نگاه کنید به مقاله «از داعش تا فواحش»
۵ـ نگاه کنید به مقاله «فرجام و انجام انسان در لیبرالیسم و اسلام»
۶ـ نگاه کنید به «درسو اوزالآ» در ویکی پدیا


۱۳۹۵ آبان ۷, جمعه

خودسری ممدوح!



ماجرای «سعید طوسی» و اتهامات وارده به مشارالیه و روند بررسی پروند مربوطه، یکی از شایسته ترین موارد لازم برای خودسری افرادی است که پیش از این وقت و بی وقت دست به واکنش های خودسرانه و اعتراضی بابت مواردی معتنابه و قابل مناقشه زده بودند و می زنند.
روی سخنم با دوستانی است که درست یا غلط بارها و به بهانه تضعیف نظام و توهین به اسلام و اهانت به مقدسات و دهان کجی به انقلاب غیرت مندانه دست به تجمعات خودجوش و معترضانه و خود سرانه زده اند.
روی سخنم با برادران ارزشی است که خودسرانه سخنرانی علی مطهری در شیراز را منکوب مشت ها و آجرهای خیراندیشانه شان کردند!
روی سخنم با امام جمعه محترم مشهد و دغدغه قابل احترام ایشان بابت ترویج فساد از جوار برگزاری کنسرت در مشهد مقدس است.
روی سخنم با امام جمعه محترم قم و دغدغه قابل تقدیر ایشان بابت فعل حرام در کنسرت برگزار شده در قم مقدس است.
برادران محترم و مراجع معظم ـ در پرونده «سعید طوسی» و حسب اظهارات شاکیان با رسانه های خارجی ظاهراً تا اینجای ماجرا با یک بیمار جنسی مبتلا به «سادومازوخیزم بدخیم» مواجهیم که متاسفانه خود را پشت تبحر در قرائت کلام الله استتار کرده.
بیرون از داوری نهائی و تا محرز شدن یا نشدن اتهام و اتهامات متهم مزبور، اکنون این بر عهده شما برادران ارزشی است تا ابتکار عمل را از دست آن لکاته های رسانه ای خارج از کشور خارج کرده و خود را در خط مقدم متقاضیان و معترضان به پرونده مزبور قرار دهید.
هر اندازه خود سری های پیشین تان محل مناقشه بود این بار خودسری تان محل تمجید است.
خودسری کنید!‍ و علم دروغین «اخلاق و عدالت» را از دست آن «مزبله های خبری» بیرون کشیده و جلوتر از دیگران عدلیه نظام را برای احقاق حق و اعاده حیثیت از قربانی یا قربانیان ماجرا تحت فشار قرار دهید.
خودسری این بارتان ضامن صداقت تان و لازمه صیانت از نظام تان است.
اگر لازم شد شب و روز مقابل عدلیه نظام تجمع مدنی و معترضانه کنید تا در غیبت تان حرامیان آنسوی مرز نتوانند تزویر خود را پشت تظاهر به «گردش آزاد اطلاعات» و «شانتاژ خبری» پنهان کنند و ادای صاحب صلاحیتی درآورند.
هر اندازه خود سری های پیشین تان مذموم بود مطمئن باشید این خودسری بکفایت ممدوح است!

۱۳۹۵ آبان ۵, چهارشنبه

حاجبان درگاه!


سایت انتخاب با انتشار مطلبی با امضای «غلامعلي رجايي» مشاور رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام تحت عنوان «پیشنهاد غافلگیرانه هاشمی به اتحادیه اروپا» آنگونه به مخاطب القاء می کند کآنه ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام در ملاقات با آقای کارل هاینس کوپنس نایب رییس پارلمان اتریش مشارالیه را با یکی از بکر ترین و ناب ترین و محیرالعقول ترین پیشنهاد های قابل تصور بمنظور برون رفت جهان از بحران خاور میانه مواجه کرده اند!
هاشمی با زیرکی های خاص خود و بر مبنای تجارب بسیاری که دارد در هرملاقات ظاهرمیشود و مطالبی ارایه می کند. وی در این ملاقات ضمن دفاع جانانه ای از مردم فلسطین با اشاره به طرفداری اتحادیه اروپا ازاسراییل و ابراز تاسف از مظلومیت فلسطینیها طی سالیان دراز به طرف اتریشی پیشنهادی غیرمنتظره داد وگفت: به شما و اتحادیه اروپا پیشنهاد می کنم سری به اردوگاههای فلسطینی یزنید تا از نزدیک ببینید براین مردم مظلوم چه می گذرد.
متن کامل اینجا

توقعی که بعد از مطالعه مطلب نویسنده مزبور، تنها چیزی را که در ذهن تداعی می کند عکس ضمیمه است!

۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

نمک گندیده!


ماجرای قاری قرآن متهم به شاهد بازی، بزنگاه لغزنده ای است که بسته به عملکرد عدلیه ایران می تواند یا با مدیریتی حاذقانه مبدل به فرصت و یا از جوار بی مبالاتی مسئولین منشا هزینه برای نظام شود.
صورت ماجرا برخوردار از وضوح است:
یک قاری ممتاز قرآن و مورد تفقد رهبری نظام متهم به فساد جنسی شده و بنا به هر دلیلی قاضی مربوطه هنوز و علی رغم ۵ سال از تشکیل پرونده نتوانسته به صدور حکم نهائی برسد.

تطویلی که با رسانه ای شدنش اسباب سورچرانی رسانه های تحت تیول اجنبی را بنحو احسن فراهم کرد تا حرامیانه در میانه میدان گربه رقصانی کنند.
اکنون این بر عهده عدلیه نظام است تا بدون اسارت در دامچاله اپوزیسیون و پرهیز از بازی کردن در زمین ایشان مدبرانه با مدیریت ماجرا مانع از کامیابی گربه رقصانان این غائله در صید ماهی مراد ناپاک شان از پرونده فوق شوند.
اگر پایوران عدلیه «نظارت بر رهبری» را با خوانش مرحوم مهدوی کنی در معنای «صیانت از رهبری» فهم کرده و برسمیت می شناسند با همین خوانش نیز نمی توانند و نمی بایست صیانت از رهبر را به معنای اختفا و لاپوشانی کردن تخلفات مقربین به ایشان بمنظور اجتناب از کامشاد کردن دشمنان ایشان، فهم و ادراک کنند.
اتفاقا بمنظور همان «صیانت از رهبری» در صورت محرز شدن اتهام «قاری مربوطه» واکنش قاضی و قضائیه می بایست شدیدتر و قاطعانه تر باشد تا بدانوسیله در حافظه تاریخی ایران ثبت شود که جمهوری اسلامی ایران برخوردار از رهبری بود که بدون دادن مجوز رواداشت اغماض یا اهمال نسبت به متهم ، عدلیه منتصبه همان رهبر توانست متهم مقرب به همان رهبر را قاطعانه نقره داغ کند.
بزرگ ترین اشتباه عدلیه در پرونده فوق آن می تواند باشد تا بمنظور آبروداری و محروم کردن اپوزیسیون فاقد شان و منزلت و صلاحیت خارج از کشور بکوشد ماجرا را مشمول روبیدن به زیر قالی نماید.
قضات محترم و قاضی القضات محترم عدلیه ایران، اپوزیسیون مزبور و رسانه مزبور و آن «مُخبر مجنون» جملگی وقعی به این نمی گذارند که در داروخانه شما نفت نیز موجود هست یا موجود نیست! دغدغه ایشان چیز دیگری است و تحت هر شرایطی «شاش شان» را می کنند!
ازاین فرصت بهره ببرید تا نماد عدلیه ای شوید که رغم استظهار به رهبری و وفق منویات رهبری در پرونده های متصل به مقربین به رهبری می تواند بدون لکنت و سستی احقاق حق کند. در غیر این صورت فرجام بازی در زمین آن اپوزیسیون بیمار و از خود راضی شما را مُبدل به نماد نمکی گندیده خواهد کرد!


۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه

پایان تاریخ!


خداوند بر برکات عمر استاد جمشید مشایخی بیافزاید. متاسفانه در اخبار آمده بود «استاد» به دلیل عارضه ریوی حال مساعدی ندارند. ان شاء الله با دعای خیر مردم رفع کسالت شود و سایه پر برکت ایشان سال های سال بر سر جامعه هنری ایران مستدام باشد.
خروش غیرت مندانه چندی پیش «استاد» بعد از سوء تفاهم ناشی از ادبیات نامتعارف «رضا عطاران» و تقید و تعصب قابل تقدیر «استاد» بر لزوم رعایت ادب کلامی بویژه از جانب هنرمندان خاطره ای ارزشمند از ایشان را در حافظه جمعی ایرانیان به یادگار گذاشت.
اینجا
غیرتمندی و آداب دانی استاد در کنار گنجینه حجیم و عمیق و عظیم ایرانیان در ادبیات کلامی و عرفانی و نوشتاری و شعر و نظم و نثر و سجع ... جملگی مبانی هویتی و فرهنگی ایرانیان را در مقام یک تمامیت و مدنیت تاریخی و اخلاقمند عهده داری می کنند.
این در حالی است که در نقطه مقابل این تمدن، موجودیتی بنام «تمدن آمریکائی» قرار گرفته که از منتهی الیه تبختر تا همین چندی پیش فوکویامای فیلسوف شان «پایان تاریخ» را در بهشت لیبرال دمکراسی آمریکائی نوید می داد و سالهاست دولتمردان اش، ایران را به توحش و بربریت و عقب ماندگی و توسعه نیافتگی و هزار عیب و نقص و ایراد دیگر متهم کرده و می کنند و اینک کارشان بجائی رسیده که باید حسرت کش برخورداری از یک «جمشید مشایخی آمریکائی» باشند تا این «کثافت تمدنی» را شماتت کند!
تمدنی که «مدونا» هنرمند شاخص شان از عمیق ترین لایه های لجن کلامی بمنظور ترغیب هم وطنانش به رای دادن به «هیلاری کلینتون» در تریبون عمومی شادباش آن را می دهد که:
هر کس به هیلاری رای دهد از جانب ایشان به یک وعده «blow job» میهمان خواهد شد!
طرفه آنکه هیچ با شعوری نیز در این بهشت لیبرالیسم پیدا نشد تا به رگ غیرت اش بربخورد و به دهان این جرثومه کثافت بزند و مُحیّرالعقولانه ماجرا با کمال مسرت و شادکامی ختم به خیر شد!
لجنزاری که مهتران هنری اش چنین بهائمی باشند حال چه تفاوتی می کند که مهتران سیاسی اش کثافتی مانند کلینتون باشد یا بلاهتی مانند ترامپ!؟ که نه آن «عجوزه» بر خود لازم دید تا به دهان امثال مدونا بزند و نه آن «قـُلتشن» شعوری در فهم ناصوابی چنان گند چاله دهانی ها دارد.
ظاهرا و برخلاف آنکه فوکویاما نظریه «پایان تاریخش» در آمریکا را پس گرفت گریزی از این واقعیت نمی توان داشت که حسب قرائنی مشهود، تاریخ در آمریکا به «پایان انسانیت» رسیده و مدت هاست آمریکائیان شعور و شرافت را در «سطل زباله لیبرالیسم» قی کرده اند!


.

۱۳۹۵ آبان ۱, شنبه

قحط الرجال!

(این مقاله شامل دو قسمت است. قسمت دوم تحت عنوان «تنهائی مُقدر» متعاقباً منتشر خواهد شد)

اگر بتوان برای شهید رجائی یک رویکرد را در چینش کابینه اش برجسته کرد آن رویکرد اولویت ایشان به عنصر تعهد بود. 
رویکردی که بشکلی اجتناب ناپذیر اقتضای زمانه بود و با توجه به نوپائی نظام جمهوری اسلامی در آن مقطع و فقد اعتماد به تکنوکرات های باقیمانده از رژیم پیشین و فقر نظام از حیث تکنوکراسی در تراز انقلاب اسلامی اقتضائات زمانه بصورت طبیعی تعهد را بر تخصص مرجح می ساخت. لذا می توان شهید رجائی را از این ساحت با گزاره «ما مخلصین را بر متخصصین ترجیح می دهیم» برند کرد.

اما هر اندازه تعهد سالاری شهید رجائی در آن قحط الرجال ابتدای انقلاب قابل فهم و انتظار بود به همان اندازه نیز امروز و بعد از گذشت بیش از ۳ دهه از استقرار نظام، سکانداری پایوران نامتبحر و نامتخصص در ارکان نظام غیر قابل انتظار و غیر قابل گذشت است.

بر همین منوال می توان اظهارات اخیر قربانعلی دری نجف‌آبادی را اقبال کرد که در گفت و گو با خبرآنلاین ابراز داشته:

در دوره گذشته خدمت آیت‌الله جنتی گوشزد کردم که «آقا چرا فلانی را به عنوان رجل سیاسی و مذهبی قبول کردید؟» حالا ایشان جوابی به من نداد ... وقتی کسی یک وزارتخانه یا استانداری را یک روز هم اداره نکرده است، حالا کل کشور را می‌خواهد اداره کند!؟ این حتما باید در یک شاخص‌های بسیار روشن و قوی و کارآمد تعریف شود.

هر چند و بوضوح مشخص است انگشت اشاره آقای نجف آبادی ناظر بر «محمود احمدی نژاد» و طعنه به ایشان بابت فقد صلاحیت مدیریت مشارالیه در تراز ریاست جمهوری است. همان طور که شخصاً و قبلاً در «همگنان» به سهم خود و قرینه و مشابه اظهارات امروز نجف آبادی بر این واقعیت تاکید داشته بودم که:

محمود احمدی نژاد تداعی کننده کسی است که بر حسب تصادف در جایگاهی قرار گرفت که در اندازه ایشان نبود و تنها از جوارغیظ شورای نگهبان از اصلاح طلبان بدون برجستگی لازم الاحصاء یک باره از رانت «رجل سیاسی بودن» و بالتبع «رئیس جمهور شدن» در انتخابات ۸۴ برخوردار شد! (*)

اما نباید این نکته را نیز از نظر دور داشت که ماهیت استدلال آقای نجف آبادی قابل تعمیم و تسری به جانشین ایشان نیز می باشد و متاسفانه «روحانی» نیز کسی است که تا قبل از ۹۲ یک وزارتخانه یا استانداری را یک روز هم اداره نکرده بود که اکنون کل کشور را بخواهد یا بتواند بکفایت اداره کند!

مضافاً آنکه «تجربه دور نخست ریاست جمهوری حسن روحانی نیز نشان داد ایشان به اعتبار پیشینه شان در سطوح مدیریت های خرد در پارلمان و شورای امنیت ملی و مرکز تحقیقات استراتژیک نهایتاُ سقف پروازشان در اندازه های یک مدیر میانی و کاربری و امربری است» و بالتبع فاقد چالاکی و چابکی و توانمندی لازم در تراز ریاست جمهوری ایران بودند و عمل کردند!
(** ـ متن کامل این ادعا را پیش تر در مقاله «ناآمدگان» تحریر کردم)

بر این اساس باید این واقعیت تلخ را پذیرفت که جمهوری اسلامی در یک بی مبالاتی آشکار تا کنون دو بار و در سطح ریاست جمهوری بی حزمانه تن به گزیده شدن از یک سوراخ را داده!
گزشی که منجر به گزینشی پر هزینه از کیسه ملت ایران شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ نگاه کنید به همگنان
** ـ نگاه کنید به ناآمدگان

۱۳۹۵ مهر ۳۰, جمعه

خلایق هر چه لایق!


آقای بهزاد فراهانی پدر دخترش (گلشیفته) در اظهاراتی نوین و در تمجید از فرزندشان، ایشان را تشبیه به اعجوبه کرده که دیگر فرزند ایشان نیست و فرزند ایران زمین شده اند!
(اینجا)

جناب آقای فراهانی ـ این که گلشیفته فرزند شمایند شکی در آن نیست اما اجازه دهید همان فرزند شما باقی بمانند.
هر چند می پذیریم که هستند ایرانیانی که شیفته «برخی محاسن» گلشیفته تانند و احتمالاً مانند جنابعالی به ایشان می بالند.
اما شما نیز بپذیرید هستند ایرانیان بسیاری که بابت همان «محاسن نمائی مشعشع» دختر خانم تان از مشارالیها بی زارند!
لذا لطف کنید و فله ای سند مالکیت را بنام ایران برای دختر خانم تان نزنید. لطفاً!
خلایق هر چه لایق!
اجازه دهید همه این افتخار در انحصار خودتان و خودآیتان باقی بماند و کلیت ایرانیان را در انتخاب مشاهیر و مفاخرشان به حال خود بگذارید. لطفاً!
میگویند وقتی کوچیز رئیس قبیله آپاچی بعد از اسارت به دست یانکی ها در آستانه اعدام بود کشیشی نزد وی رفت و گفت قبل از اعدام مسیحی شو تا به بهشت بروی!
کوچیز هم گفت: آیا در بهشت تان یانکی ها هم هستند؟ اگر هستند اجازه بدهید من نباشم!
شما نیز اجازه دهید «ایران مان» در حوزه «مشاهیر زن» کماکان مستظهر به موازین کرامت و فضیلت و نجابت در کنار طی مدارج شهرت و منزلت باشد. لطفاً!


۱۳۹۵ مهر ۲۸, چهارشنبه

یه حاجی بود؛ یه گربه داشت!



آقای محمدرضا عارف اخیراً از موضعی خیراندیشانه و از منظری واقع بینانه نسبت به شهرآشوبی های ۸۸ اظهار داشته اند:
مسائل و مشکلات سال ۸۸ باید در یک فضای کارشناسی ریشه‌یابی شود و سهم هر فرد، گروه و جریان از حوادث سال ۸۸ مشخص شود. باید پرونده حوادث انتخابات در سال ۸۸ اعم از حصر و زندان‌ها بسته شود؛ چرا که این مسئله به صلاح کشور است و برای این که بتوانیم این پرونده را خاتمه دهیم، به فضایی کارشناسی برای شناسایی علل و عوامل این حوادث نیاز داریم.

اظهارات آقای عارف در عین حالی که مسموع است لاکن عاری از مناقشه نیز نیست.
داستان ۸۸ اگر قرار است مختومه شود قبل از هر چیز باید به درستی تعریف شود.
قطعا بعد از برخوردار شدن از صورت صحیحی از قضیه و با مختصاتی شفاف آنگاه می توان به راهکار یا رویکردی مرضی الطرفین برای حل قضیه نائل آمد.
داستان ۸۸ از آغاز تا فرجام و از اوج اش تا حضیض اش در فشرده ترین تعریف ممکن یکی داستان بود پُر آب چشم!
داستانی که تلمیحاً در آن یکی بود و یکی نبود و غیر از خدا هیچی نبود!
زیر گنبد کبود ««قصه ما سر نرسید»» کلاغه به خونه اش نرسید! و بالا رفتیم ماست بود و پائین اومدیم دوغ بود.
قصه ما دروغ بود!
به عبارتی دیگر گرانیگاه بلاتکلیفی ماجرای ۸۸ معطوف به همین «سر نرسیدن» و نافرجام ماندن یا به تعبیر بهتر به خوش فرجامی نرسیدن قصه ۸۸ است که آن را مانند زخمی ناسور تحفظ کرده تا بدان طریق خرمگسان فتنه از ترشح تُرشآبه آن طعام رایگان بساط سورچرانی شان مهیا بماند!(*)
زخمی که به تعبیر صحیح دکتر عارف علاج اش در گرو مختومه کردن این قصه ناتمام است.
قصه های تلخ و به سر نرسیده ضایعه ای روانی است که بصورت یک خراش عمیق در حافظه و مخیله انسان می نشیند و مُدام در ناخودآگاه فرد، خود را تکرار می کند و بدانوسیله اسباب ترشروئی و ناخرسندی و شکست کامی و محزونی در ذائقه مبتلابه می گردد.
صورت بدون رتوش ماجرای ۸۸ آن بود که بنا بر پیوند مجموعه ای از عوامل متعدد ذهنی و روانی و عینی و سیاسی موجی از بهجت و هیجان و شوقی زائد الوصف در ایام پیش از انتخابات در خرد جمعی و روحیات حاملان جنبش موسوم به سبز هم افزائی و برون ریخت شد.
شوق و وجد و ابتهاجی که بشاشانه تصویر فردائی آرمانی و رویائی را در مُخیّله حاملان آن «نشاط جمعی» نوید می داد تا در آن فردای موعود قرار باشد زندگی شیرین شود و همه چیز بر وفق مراد و ایام به کام باشد.
فردائی که در آن موسوی رئیس جمهور است و دست در دست «فیرست لیدی» و شانه به شانه سبزها بالاتفاق کاری کنند کارستان!
یک واقعیت دیگر و غیر قابل انکار نیز وجود دارد که ترش یا شیرین قشری در ایران مانائی می کنند که تحت هر شرایطی از جمهوری اسلامی و بالتبع از رهبر جمهوری اسلامی و ایضاً رئیس جمهور مشتهر به مورد التفات رهبر جمهوری اسلامی و کلیه متعلقات و ملحقات به جمهوری اسلامی تا بُن دندان غیظ دارند و از آن متنفراند!
با چنین مختصاتی وقتی در فردای اعلان نتایج انتخابات، آن سبزهای وجدآگین در کنار آن اغیار کینآگین با دیوار واقعیتی بنام «محمود احمدی نژاد» مواجه شدند اولاً در یک وحدت آرمانی با یکدیگر به هم بُغضی رسیدند و ثانیاً و بالاتفاق علیه جمهوریتی ممهور به احمدی نژاد با یکدیگر به یک هم کُنشی و هم افزائی و هم رزمی آرمانی نیز رسیدند.
متاسفانه رهبران جنبش سبز نیز در یک جوزدگی آشکار و بی اخلاقی نامتوقع با رویت «راهپیمائی میلیونی سکوت» به صرافت آن افتادند که وقتی «گل در بَر و مي در كف و معشوق به كام است» چه حاجت به حاجبان و چه جای کوتاه آمدن است و «می ریم که داشته باشیم» و خدا را چه دیدی با چنین عقبه نقدی در کف خیابان «چرا که نه؟» الان وقت امتیاز گرفتن و کوتاه نیآمدن است!
القصه بعد از ۸ ماه جنگ و گریز خیابانی وقتی پرونده آن آشوب بنفع نظام بسته شد آنک «جنبش سبز» و حاملان جنبش سبز خسته از ۸ ماه «شهرآشوبی نافرجام» مبتلا به یک افسردگی عمیق و تبعی ناشی از شکست شدند.
رشد گسترده طلاق و آمار فزاینده پرخاشگری های اجتماعی در کنار ابتلائات گسترده به روان پریشی های عصبی و خـُلقی و اضطرابی نظیر «افسردگی» و «فوبیا» و «ام اس» و «اسکیزوفرنی» در کنار رواج کلبی مسلکی و بروز رفتارهائی غافلگیرانه مانند تشییع جنازه پاشائی که اشتهارش در لابه خوانی بود و اشاعه ادبیات هنجارشکنانه تتلوئی و ایضاً رفتار «کوفی مسلکانه» در انتخابات اسفند ۹۴ تهران و اقبال«هاشمی پناهانه» در مقام دسترس ترین سنگر ضدیت با رهبری و نهایتا خزیدن در بستر «تقدیرگرائی» جملگی آثار تبعی و روانی و اجتناب ناپذیر ناشی از یک وجد عمومی ناکام مانده و سرکوب شده بعد از ۸۸ است که بصورت طبیعی منجر به سر خوردگی و افسردگی و پژمردگی و دلمُردگی جمعی نزد حاملان آن ناکامی مذموم شده است.
در این میان خسران اصلی اولا متوجه رهبران جنبش سبز شد که در یک بی مبالاتی آشکار قبل از هر چیز «خود» را سوزاندند و با یک محاسبه ناصواب و در یک بی حزمی و جوگیری آشکار بی جهت خود را مبتلا به حصری ۷ ساله کرده اند.
دومین خسارت و هزینه را نیز آن بخش از بدنه میدانی جنبش سبز و مدعی اصلاح طلبی داد که با «۸۸» تزویر ایشان برون ریخت شد.
مجموعه ای که سالها «خود فریبانه و عوام فریبانه» خود را ذیل نظام تعریف کرده بودند که قرار است در لباس احرام با نظام خیراندیشانه کاستی های نظام را یابش و پالایش کنند و آنک با فرصت ۸۸ فرصت طلبانه و خلق الساعه مُبدل به چریک هائی برانداز علیه همان نظام شدند.
طُرفه آنکه اقشاری که از منتهی الیه نفرت از کلیت نظام به آشوب های ۸۸ پیوستند بعد از سرکوب ماجرا و برخلاف سبزها کمتر دچار آسیب روحی ـ روانی شدند. علت آن نیز بازگشت به این واقعیت داشت که ایشان بنا به هر دلیل موجه یا ناموجهی که از کلیت جمهوری اسلامی متنفر بوده و هستند اما از ابتدا تکلیف شان را با خود و نظام روشن کرده بودند و بدون پرده پوشی، بر اعراض و غیظ خود از نظام ابرام داشتند و تنها در ۸۸ کوشیدند فرصت طلبانه و با تکنیک «سنگ مفت گنجشک مفت» بخت خود در پائین کشیدن آن «نظام ناخوشآیندشان» را بیآزمایند. آنگاه نیز که در تحصیل مراد ناکام ماندند قاعده شکست را بدون اما و اگر وناله و لابه پذیرفتند و تا فرصتی دیگر در کمین نشسته اند.
بدین اقتفا حجم بالای مصیبت متوجه آن بخش از مدعیان اصلاحات شد که قبل از ۸۸ با یک شیدائی هایپراکتیو و خوش باشی و خوش بینی اراده گرایانه به اتفاق «کاری کنیم کارستون ـ حالا که وقته کاره» را هم سرائی می کردند و از فردای ناکامی ۸۸ از اوج آن «اراده گرائی» به حضیض یک «تقدیرگرائی» قابل فهم و قابل انتظار غلتیدند تا اینک ضمن ابتلا به فراموشی وعده های آرمانی پیشین شان و انعزال آن اراده های آهنین و عظیم شان، یک خط در میان به یکدیگر نوید آینده ای بهتر در فردای «نبود رهبر» را بدهند و بوم اندیشانه و عزلت نشینانه و تقدیرگرایانه کوکوسرای مرگ مُقدر همان رهبری شده اند که برخلاف انتظار ایشان در دوئلی که خود تحمیل گر و تمهید گر آن به رهبری شدند، شکست نخورد!(**)
علی ایحال و بازگشت به خیراندیشی دکتر عارف مبنی بر لزوم مختومه کردن ماجرای ۸۸ رهبران جنبش مزبورموظف اند بمنظور برون رفت از این خودکردگی لاتدبیر مسئولیت اخلاقی این شکست را عهده داری کنند و برای کلاغ به خانه نرسیده این قصه پر غصه و بمنظور به خانه و خاتمه رساندن این بی مبالاتی ملی، حُسن تدبیر نمایند.
مشکل قصه های سر نرسیده همان به سر نرسیدن شان است.
فرجامی هم خانواده با قصه پیوسته آن حاجی که یه گربه داشت. گربه شو خیلی دوست می داشت. یه روز که گوشت خریده بود روی طاقچه گذاشته بود. گربه گوشتا رو خورده بود. حاجی گربه رو کشته بود. رو سنگ قبر نوشته بود یه حاجی بود یه گربه داشت. گربه شو خیلی دوست می داشت ...!
سیکلی که توالی اش ضامن مانائی و نافرجامی اش است.
جنبش ناکام سبز بنا به هر دلیلی که شکست خورد برای برون رفت از بحران دوئیت و محزونیت مبتلابه اش چاره ای ندارد تا واقع بینانه مسئولیت شکست ۸۸ را مستقلا بپذیرد و تکلیف خودش را با خود و نظام مستقر و مسلط بر خود روشن کند تا با توفیق گذشتن از آن گذشته تلخ، از آن چسبندگی به گذشته رهائی یافته و حال زیانه و آینده بینانه، دوران نقاهت اش را مختومه کند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** ـ نگاه کنید به مقاله کمین گاه گرگ و مواعید محمدرضا جلائی پور


۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

امیری تازه!



آقای هاشمی ـ اگر هنوز بر این اعتقادید «روحانی» پنج درصد بیشتر رای نداشت و «منم کردمش رستم داستان» مزید اطلاع تان معروض می دارد گماشته تان بُریده! دیگر بیش از این نمی کشد و از جوار بی مبالاتی ها و نابلدی ها و خوش بینی های متوهمانه به آمریکا و برجام و «زندگی شیرین می شود» زیر فشار عجز و ناتوانی از حمل بار مسئولیت های محوله بُریده و پاشیده و منعزل شده و کاملا با از دست دادن اعتماد بنفس در حال شاه سلطان حسین شدن اند!
ظاهرا موظفید تا حزم اندیشانه برای ۹۶ ایشان را از زمین بیرون کشیده و امیری تازه نفس و توانمند به میدان بفرستید!


۱۳۹۵ مهر ۲۶, دوشنبه

یا که چی چی!؟



جان کری، وزیر خارجه آمریکا، در مصاحبه با «فارین افرز» گفته:
سیاست ایران در یمن و سوریه مانع حل مشکلات بانک‌های ایران در دوران پسا برجام می‌شود!

ترجمه:
بالغ بر ۳ ماه پیش در «سحرخیزترها، کامروا تراند!» نوشتم:
جناح کبوترهای کاخ سفید با محوریت «باراک اوباما» در نقطه مقابل ائتلاف جنگ طلبان از ابتدا بدنبال حل مسئله خاورمیانه و تلاشی محور مقاومت از مسیر دیپلماسی بودند. اوباما نیز به همین دلیل همه ثقل سیاسی خود را روی مذاکره با ایران در پرونده اتمی متمرکز کرد تا از این طریق در فردای «تحمیل توافق ناشی از استیصال ایران در مهلکه تحریم های اقتصادی» بتواند از طریق تبدیل «برجام» به محمل فشار، مطالبات ایران از قبال برجام را مُعوق به باج دادن و متابعت ایران از منویات و مطامع آمریکا در بحران خاورمیانه نماید.

رفیقی داشتیم که تعریف می کرد روزی ناغافل چراغ قرمز رد کرد و توسط پلیس مستقر در محل متوقف شد و پلیس نسبتاً محترم و مزبور ضمن ابلاغ تخلف مربوطه ایشان را بدین گونه انذار داد که:
جریمه گذشتن از چراغ قرمز ۱۰۰ هزار تومنه (!) بنویسم یا که چی چی!؟
رفیق مان نیز مطلب را گرفت و پاسخ داد:
همون یا که چی چی! و مشکل به میمنت و خرسندی مرتفع شد!
خلاصه فرمایش جناب کری را نیز باید بر این نمط خواند که با گروگان گرفتن ایران در برجام خطاب به دولت تدبیر و امید می فرمایند:
حل مشکلات بانکی شما در گرو یمن و سوریه است. بنویسم یا که چی چی!؟

بدین منوال برجام را باید در قامت جعبه پاندورائی برسمیت شناخت که پرونده اتمی ایران را حل نکرد بلکه آن را منحل کرد!
پرونده اتمی ایران تا قبل از برجام محل نزاع بود و بعد از برجام مُبدل به محمل فشار شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سحرخیزترها کامرواتر اند!



۱۳۹۵ مهر ۲۵, یکشنبه

الهه جنگ!



انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ در ایران جای غفلت نیست!
در صورت پیروزی کلینتون، ایرانیان در انتخابات ریاست جمهوری باید عطای یک حقوقدان منفعل را به لقایش بخشیده و این بار یک گلادیاتور به میدان آورند!
پیروزی هیلاری یعنی روی کار آمدن منسجم ترین و قدرتمند ترین تیم جنگ سالاران در کاخ سفید از منتهی الیه بازها تا افراطی های اسرائیل و نئاندرتال های ریاض و تراست های تسلیحاتی که جملگی در خصومت شان با ایران هم قسم اند!





۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

تباین صلح و عدل؟



ارجحیت یا تقدم صلح بر عدالت استنتاجی است که آقای عباس عبدی در مقاله ای با همین عنوان و از خلال طرح صلح منعقده بین دولت کلمبیا با چریک های فارک (نیروهای کمونیست مسلح انقلابی کلمبیا) استحصال کرده اند.
صلحی که به زعم آقای عبدی فرجام لازم از قبال جنگ بی حاصل و ۵۰ ساله بین دو طرف منازعه در کلمبیا می باشد.
گوهر کلام آقای عبدی به استناد بی فرجامی جنگ مزبور که ناشی از عجز هر یک از طرفین در هزیمت طرف مقابل است ناظر بر این پرسش است که: در چنین موقعیتی چگونه می‌توان هم عدالت را اجرا كرد و هم صلح را برقرار نمود؟
عبدی در انتها و با توجه به نتیجه منفی رفراندوم صورت پذیرفته در کلمبیا و اینفوگرافی آرای شهروندان که نشان می دهد اقشار دور از جنگ از موضع عدالت خواهی مخالف صلح مزبور رای داده در حالی که آنها که در کانون مناقشه و عمق نزاع با مصائب جنگ بوده اند صلح را بر جنگ ترجیح داده اند با این پرسش که «آیا از منظر اخلاقی عدالت طلبان که از دور دستی بر آتش دارند حق دارند برای صلح طلبان که در کانون آتش جنگ اند، تصمیم بگیرند؟» نتیجه گرفته اند:
در غیاب صلح، عدالت بیش از پیش قربانی می‌شود ولی در حضور صلح امید است كه حداقل پس از این عدالت كمتر قربانی شود.

برخلاف آقای عبدی و در خلاصه ترین شکل ممکن معتقدم متباین فهم کردن و معرفی کردن عدالت و صلح سالبه به انتفاء موضوع است.
چنین امری قرینه ای است از پرسش پروبلماتیک نمای «علم بهتر است یا ثروت؟»

در واقع به اعتبار هم خانوادگی ثروت با قدرت و به اقتفای فهمی استعلائی از قدرت بمعنای «اقتدار و توانمندی در تحمیل اراده خود به دیگران یا تغییر اراده دیگران به نفع خود» در آن صورت تباین علم با ثروت سالبه به انتفاء موضوع است چرا که علم نیز ذاتاً یک ثروت در عداد دیگر وجوه ثروت است که دارنده اش را بر اساس گزاره «دانائی توانائی است» برخوردار از قدرت و اثرگذاری می کند هم چنان که دارندگان ثروت «از جنس نقدینگی» نیز ذیل توان مندانی تعریف می شوند که به اعتبار پول شان از «توان تحمیل اراده خود» برخوردارند.
در ماجرای عدالت نیز صلح را باید تابع و مشتق و در خدمت عدالت فهم کرد.
قدر مسلم آنکه عدالت تابع انصاف است و نه احساس! لذا نمی توان تحصیل عدالت را محول به رای نزدیکان به آتش جنگ یا دوران از آتش جنگ کرد.
اگر عملی ظالمانه و ناحق و مستوجب مکافات است تحت هر شرایطی ظالمانه و غیر قابل کتمان و مستلزم مجازات است.
این که به استناد عجز در حل مظلمه، ظالمی را از مجازات برهانیم و یا مظلومی را از پاداش محروم نمائیم مرسوم هست اما مسموع نیست.
کمااینکه مشاهده کردید رغم سخنرانی آیت الله خامنه ای در اجلاس چهل و دوم مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک و تاکید مصرح ایشان در پاسخ به «کوبشگران بر طبل صلح» بر این گزاره که «صلح کلمه زیبائی است اما عدالت از آن بالاتر است» اما در عمل دیدیم همان صلحی به مرحوم امام تحمیل شد که محصول بی عدالتی بود در حالی که صلح طلبی امام ناشی از استیصال ایشان از آتش جنگ نبود و با تشبیه قطعنامه به جام زهر بی رغبتی و تلخکامی و تحمیلی بودن آن را بنام خود در تاریخ معنا کرد هم چنان که در کنار امام اصلی ترین مخالفان با صلح تحمیلی آنانی نبودند که از دور دستی بر آتش داشتند و برعکس محزونان آن صلح تحمیلی عدالت طلبانی از عمق و کف جبهه های جنگ بودند که حزن شان از صلح تحمیلی را نمایندگی و عهده داری می کردند.
بدین اعتبار صلح را باید ذیل عدالت فهم کرد.
به عبارت دیگر عدالت آرمانی است که جنگ یا صلح در طول آن محسوب نمی شوند و جملگی ابزاری برای رسیدن به عدالت اند نه آنکه خود هدف باشند.

۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه

منم کدخدا!


بنا بر خبر منتشره توسط اداره ثبت فدرال آمریکا در سیاهه اسامی افراد اهدا کننده هدایا به مقامات آمریکا طی سال های اخیر نام آقایان ظریف وزیر خارجه ایران در کنار عباس عراقچی و حسین فریدون نیز قرار دارد که به ترتیب آقای ظریف اقدام به اعطای کتاب ـ نقاشی استاد فرشچیان به جان کری کرده و آقایان عراقچی و فریدون نیز هر کدام یک قالیچه هزار و اندی دلاری به وندی شرمن اهدا نموده اند!
سنت «تبادل» هدیه رسمی متداول و دیپلماتیک است که بصورت عرفی در ملاقات دیپلمات ها و شخصیت های سیاسی با همتایان خارجی خود انجام می پذیرد.
بر همین منوال بهار سال ۲۰۰۰ طی دیدار از موزه جان اف کندی در شهر بوستون توانستم ست جواهرات برلیان چند صد هزار دلاری که محمدرضا شاه سال ۴۱ و در ضیافت شام با کندی و ژاکلین در کاخ سفید به همسر رئیس جمهور وقت آمریکا هدیه کرده بود را ببینم. هر چند کندی و ژاکلین در اقدام متقابل به اهدای یک کراوات مستعمل به انضمام یک نقاشی آبرنگ از دوران دانشجوئی کندی اکتفا کردند!
اکتفائی که موجبات تکدر خاطر فریده دیبا مادر فرح را فراهم کرد تا بعدها به زبان طعنه بگوید:
هدایای رئیس جمهور آمریکا و همسرش حتی یک دلار هم ارزش نداشت! در حالی که محمدرضا برای خرید آن جواهرهای عتیقه صدها هزار دلار هزینه کرد!
البته آنچه که فریده دیبا نمی دانست آن بود که برخلاف پادشاه وقت ایران که می توانست با فراغ بال دست در خزانه کرده و با ثمن بخس اموال بیت المال را بدون نیاز به پاسخگوئی به هیچ مرجعی هزینه خاصه خرجی ها خود کند در آمریکا و روسای جمهور و دیگر مقامات کشور برای یک دلار خرج کردن های حکومتی شان نیز می بایست پاسخگو باشند و به همین اعتبار دست شان در چنین ولخرجی های شاهانه ای بسته است.
اما نکته مغفول در ماجرای هدیه دادن کنونی مقامات ایران به همتایان آمریکائی آن است که همان طور که در ابتدا ذکر شد سنت «تبادل» هدیه رسمی دیپلماتیک و پذیرفته شده در ملاقات های دو جانبه بین دولت ها و کشورها است اما مشروط بر آنکه بین طرفین روابط رسمی و دوستانه برقرار باشد و در مورد کشورهائی مانند ایران و آمریکا که بیش از ۳۸ سال است روابط سیاسی شان قطع شده و برخوردار از رویکردها و مناسبات خصمانه و نارفیقانه با یکدیگرند اعطای هدیه امر متداولی نیست خصوصاً آنکه این هدیه دادن بیرون از تبادل و بصورت یک طرفه صورت گرفته و طرف آمریکائی رغبتی از خود جهت اقدام متقابل نشان نداده!
بدین اعتبار ظاهراً طرف ایرانی در اعطای هدیه به همتایان آمریکائی تاسی به «مولانا» کرده و با رویکرد «باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی ـ گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو» مشعوف از دلشدگی در مهابت و جلالت کدخدا و پذیرش مهتری و برتری ایشان، آئین دیپلماتیک را قربانی رسم دلشدگی کرده و بمنظور باز کردن جای در دل حبیب و کسب لطف یار و نظر خریدار گماشتگان کدخدا متوسل به چنین نُنُر بازی غیر دیپلماتیکی شده اند!
اسباب عبرت آنجاست که ایرانیان ۲۵۰۰ سال پیش پادشاهی بنام کوروش داشتند که به شهادت حجاری های کاخ آپادانای تخت جمشید و به اعتبار گل نوشت بجای مانده از بقایای امپراطوریش به سنت سالیانه در پرسپولیس بر تخت می نشست و با پذیرش هدایا و پیشکش پادشاهان تحت امرش از سرتاسر امپراطوری، موالی اش را آنگونه عتاب می کرد که:

منم کوروش! شاه شاهان.
‌چون مهر سایه گستر، به بابل درآمدم. به شادی و خوشی در کاخ شاهانه نشیمن گزیدم.
مردوک خداوند بزرگ از کارهای نیکم شاد گشت و از روی مهر مرا آفرین گفت ... همه پادشاهانی که در کاخ های شان در چهار سوی زمین زندگی می‌کنند از دریای بالا و پایین و همه شاهان کشورهایی که در چادرها زندگی می‌کنند مرا پیشکش‌های سنگین آوردند و در بابل پای مرا بوسیدند.

و ظاهراً امروز ایرانیان می بایست کلاه خود را بالاتر بگذارند که بعد از گذشت ۲۵۰۰ سال از لن ترانی های کوروش شان اکنون و به برکت تدبیر پایوران دولت «تدبیر و امید» ایرانیان از این توفیق برخوردار شده اند که سیاستمداران شان ظفرمندانه تاریخ را «مهندسی معکوس» فرموده و با حاذقیت توانسته اند مهتران کاخ سفید را بر اریکه قدرت شناسائی کرده و با برسمیت شناختن نظم کدخدا سالارانه واشنگتن لبیک گوی «منم کدخدای» باراک اوباما شوند و سرخوشانه پیشکشی برای سر سلامتی اش توشه راه کنند!

گاو چرانان!


روند انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا مُتدرجاً در حال تبدیل شدن به یک کمدی توام با تراژدی است!
اما نکته حائز اهمیت قبل از آن این واقعیت است که برای نخستین بار در تاریخ معاصر این کشور، انتخابات از وضعیت دو حزبی خارج شده و هر دو حزب جمهوریخواه و دمکرات در کنار کنگره و سنا و تقریباً جمیع رسانه های دیداری و شنیداری و مکتوب و سایبری و دیگر محافل قدرت در یک پیوند مشهود اما اعلام نشده بالاتفاق مقابل «ترامپ» صف آرائی کرده اند و هر کدام از مسیرهائی ولو متفاوت اما درصدد رسیدن به هدف مشترک «شکست ترامپ» برآمده اند!
نکته جالب آنجاست که ترامپ نیز بدون توجه به این آرایش سیاسی همچنان و یک تنه توپخانه قدرتمند خود را مصون از آسیب نگاه داشته و بدون تعلل با ریختن آتش تهیه سنگین حملات لفظی خود در اردوی هیلاری و کمپین حمایت کننده هیلاری، تاکنون توانسته ظفرمندانه با جبهه رقیب همآوردی کند.
وضعیتی که طی آن ترامپ توانسته با آغوش گشائی از یورش همه جانبه تمامی ارکان قدرت، هوشمندانه خود را مُبدل به نماد معترض به کلیت حاکمیتی تبدیل کند که از نظر عوام دیگر ارکانش فسفاته و فاقد کارآئی شده و باید کنار گذاشته شود.
بر همین اساس هر اندازه حملات سنگین به ترامپ افزایش می یابد بازتاب آن نزد توده های معترض از وضع موجود به افزایش محبوبیت ترامپ در مقام «قهرمان تنهای» مبارزه با حاکمیت مفلوک و مزبور مُنجر می شود.
وضعیتی که در صورت پیروزی محتمل ترامپ می تواند آینده سیاسی آمریکا را دستخوش حوادثی نامتعارف کند.
ترامپ در صورت پیروزی در این انتخابات نخستین فردی خواهد بود که برخلاف سنت سیاسی موجود در ساختار سرمایه سالار آمریکا با اتکایش بر ثروت شخصی توانسته بدون نیاز به حمایت های حزبی و مالی کلوپ های قدرت در این کشور فاتح کاخ سفید شود.
این امر در صورت تحقق به این معنا خواهد بود که برخلاف هیلاری که تا بن دندان خود را مدیون حمایت و دلارهای ایپک و عربستان و اسرائیل و کلنی مافیائی نظام سرمایه داری آمریکا کرده، ترامپ بدون هیچ احساس دین و تعهد به مراکز قدرت و ثروت و سیاست در آمریکا وارد اتاق بیضی کاخ سفید خواهد شد و بالتبع و در آن صورت نخستین رئيس جمهوری در تاریخ معاصر آمریکا خواهد بود که بعد از «آبراهام لینکلن» تا آن اندازه برخوردار از استقلال عمل و نظر خواهد شد تا بدون نیاز باج دادن به ساپورترهای سیاسی اهداف و برنامه های خود را تعقیب کند و محتملاً کلیت آن ساختار قدرت را بنفع منویات خود به چالش بکشد.
امری که در صورت وقوع تا آن اندازه برخوردار از استعداد هست که بتواند کُلوب قدرت در آمریکا را بمنظور مرتفع کردن «پدیده ترامپ» به صرافت «کندی درمانی» یا «لینکلن تراپی» بیاندازد! مگر آنکه ترامپ در فردای پیروزی محتمل اش باب معامله با رقبای سابق خود را باز کند. فرضی که وقوع آن با توجه به روحیات تجاری و معامله گری ترامپ، محتمل است.
اما نکته کمدی ـ تراژیک انتخابات در دستور کار آمریکا بازگشت به تحولاتی دارد که از فردای انتشار نوار اظهارات خصوصی ترامپ و نگاه جنسیتی مطرح شده وی نسبت به زنان در این نوار، فضای انتخابات و تبلیغات انتخاباتی آمریکا را تحت الشعاع خود قرار داد.
بازتاب و واکنش ترشرویانه اردوی رقیب به نوار افشا شده ترامپ و قیامتی که رسانه های آمریکائی از فحوای این گفتگوی خصوصی نزد افکار عمومی برپا کرده اند بدان گونه است که اگر اکنون یک ناظر خارجی و ناآشنا با استراکچر فرهنگی حاکم بر ایالات متحده وارد این کشور شود بقطع و یقین تصور خواهد کرد وارد یک صومعه اخلاق محور شده که از صدر تا ذیل آن کاری ندارند جز آنکه شبانه روز در تمامی برنامه ها و رویدادها و تولیدات بصری و هنری و آموزشی و پرورشی و دانشگاهی و سینمائی و رسانه ای شان به اتفاق «زن» را در کانون و قامت یک تمامیت اخلاق محورانه و از عمق یک توجه محجوب انگارانه مورد تبلیغ و تعریف و تمجید قرار می دهند و تنها در این میان فرد هرزه و نظربازی بنام ترامپ بصورت میهمانی ناخوانده وارد این صومعه رُهبانی شده و از موضعی بی اخلاقانه و کلامی هوسبازانه و نگاهی شهوت طلبانه آرامش این صومعه مبتنی بر کرامت و نجابت زن را به آشوب کشیده و گرگ صفتانه امیال و مطامع جنسیتی و زن آزارانه اش را از بطن رقابت های انتخاباتی کامجوئی می کند!
در فضای تبلیغاتی مزبور سیاستمداران و رسانه های گروهی آن چنان از زن و مظلومیت زن در نگاه ترامپ حرف زده و آن چنان در غم تضییع حقوق زن در سلوک ترامپ ضجه مویه می کنند کآنه آمریکا از عمق یک رُهبانیت استعلائی در آستانه و معرض سقوط به حضیض ضد ارزش های سکس سالاری است!
طنز تلخ ماجرا آنجاست که از جوار نگاه پول سالار حاکم در آمریکا «زن» مدت هاست که رسماً و علناً به یک کالای جنسی و طعمه جنسیتی تبدیل شده و از زمین و زمان، فرهنگ و هنر و هالیوود و رسانه هایش مُبلغ و مُعرف زنی اند که در قامت یک کالا برسمیت شناخته شدنش مشروط به «خود را تن فهم کردن» و «اسباب و بساط عیش مرد باور کردن» تعریف و معنا شده است و رغم چنین نگاه سفله انگارنه ای از زن اینک و در کانون رقابت های انتخاباتی و با پیدا کردن اظهارات غیر اخلاقی ترامپ، یمین و یسار و خرد و کلان یادشان افتاده زن عزیز است و کرامت اش عظیم است و نجابت اش قابل تمجید و صیانت اش حائز تحصیل!
یادشان رفته «پلی بوی» شان در همین نظام منتشر می شود و فراموش کرده اند محتوایش چیست و تصور می کنند تیراژ میلیونی پلی بوی بمعنای آن است که مردانی که خریدار «پلی بوی» اند در نشست های مردانه یا یگانه شان بعد از رویت محتوای این «وزین نامه»! به اتقاق یا به انفراد کارشان تامل ورزیدن یا به گفتگو نشستن پیرامون فضائل و مکارم و دانش و ارزش و نجابت و کرامت و متانت زنان و نرم تنانی است که از توفیق شرف انتشار تصویرشان در آن «وزین نامه» برخوردار شده اند!؟
یادشان رفته هالیوودشان با کدام نگاه و قرائت از زن تولید کننده سالیانه کدام محصولات بصری و در کدام ژانر و در چه سطحی در جهان سلولوئید اند!؟
یادشان رفته در شبکه های سراسری تلویزیونی شان Bachelor مشتمل از چه محتوائی است و در حالی که طی آن سی چهل قلاده زن را منتر یک مرد می کنند تا در یک بازه زمانی چند ماهه با مدل به مدل زن های شرکت کننده در آن برنامه رسماً و علناً مقابل دوربین تلویزیون بلاسد و علیا مخدرات را بنوبت دستمالی کند تا دست آخر بتواند به حول قوه الهی (!) همسر شایسته و بایسته خود را از آن میان یابش و گزینش کند!(*)

و اکنون با دو خط لن ترانی ترامپ در مورد زن جملگی تب کرده اند و بقاعده قیامتی به پا کرده اند گوئی مخاطب گاو تشریف دارد و خودآیشان گاوچران!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


* ـ با عرض اعتذار از بانوان محترم استفاده از لفظ قلاده ناظر بر نگاه بهیمانه به زن نزد حاملان چنان فرهنگی است
در این زمینه نگاه کنید به مقاله قلاده حماقت!

شوالیه های تاریکی!


فیلم «مهمونی کامی» بدون اغراق یکی از مزخرف ترین تولیدات سینمائی بعد از انقلاب اسلامی در ایران است!
این در حالی است که فیلم مزبور علی رغم ممنوع الاکران شدن در ایران ، توانسته جایزه بهترین فیلم جشنواره پراگ را از آن خود کند و کارگردان فیلم نیز (علی احمدزاده) با قرار دادن اثر خود در اینترنت تصور کرده منت بر سر بینندگان گذاشته تا ایشان را از حظ رویت رایگان یک شاهکار منحصر بفرد سینمائی برخوردار کنند!
«مهمونی کامی» در فشرده ترین معنای ممکن تلاشی است فقیرانه بمنظور تبیین مناسبات و خرده فرهنگ و گویش منحصر بفرد و سطح نازل دانش و ارزش و آلایش و بطالت موجود نزد فرزندان مولتی میلیونرهای ایرانی.
تلاشی پرتکلف که رغم وسواس ملموس کارگردان و حسب لکنت های مشهود در فیلم این امکان مُیسر نشده تا کارگردان تلاش خود را وافی به مقصود بیآبد.
مهمونی کامی علی رغم ظاهری رئالیستی واجد هیچ واقعیت قابل انطباقی بین خرده فرهنگ به عاریت گرفته شده در فیلم با نمونه های بیرونی اش در جامعه نیست و ظاهرا کارگردان حتی یک روز هم با حاملان خرده فرهنگ بورژوازی کمپرادور و انگلی تبار ایرانی مجاورت و مجالست نداشته تا بتواند دنیای واقعی ایشان و گفتار واقعی و سطح نازل شعور و دانائی و ابتذال مکالمات و انحطاط مطالبات این قشر اباحه مسلک را امانتدارانه و منطبقانه بر روی پرده سینما دیجیتآلایز کند.
تلاش کارگردان گرته برداری از ادبیات و محاورات و تعاملات کلنی نو دانشجویان متوهم به روشنفکری است و تصور کرده با قرار دادن چنان ادبیات و ادا و اطوار خود خاص بینانه روشنفکرنمایان مزبور در دهان و اعمال چند هنرپیشه جوان مراد حاصل است و بدین طریق توانسته یک ژانر منحصر بفرد از تباهی دنیای مُرفهان عاری از فرهنگ و هویت را تصویرسازی کند!
مهمونی کامی در کنار انطباق ناپذیری اش با واقعیت اباحه سالار دنیای نوکیسه گان ایرانی از حیث فنی نیز فاقد ارزش یا استاندارد خاصی از تخصیصات دنیای سینمائی است یا لااقل برای نازیدنی قابل وثوق در سطح آثار مطرح سینمائی از برجستگی قابل استنادی برخوردار نیست.
علی رغم این وقتی مشاهده می شود فیلم مزبور با وجود بضاعت مزجات در خارج از کشور اقبال می یابد! چنین اقبالی را باید بیرون از ضوابط سینمائی ردیابی و کدگذاری کرد.




به عبارت دیگر اقبال به «مهمونی کامی» در خارج از کشور به رغم ادبار از آن در داخل کشور را می توان از بطن سنت نانوشته و فورماسیون ارزش داورانه صنعت سینمای جهانی سکولار ریشه یابی کرد.
فرآیندی که طی آن «مافیای جهانی سینمای سکولار» از فردای انقلاب اسلامی اهتمام خود را صرف تقویت و ترویج و اشاعه ارزش های دنیای سکولار و تبلیغ حاملان و خازنان چنان ارزش هائی در سینمای ایران کرد و کوشید تا با اقبال و ابراز اشتیاق و امضای تولیدات سینمائی حامل ارزش های مطمح نظر خود و اعطای جوائز و حمایل و لوح و سپاس و تمجید از خالقان چنان آثاری در سینمای بعد از انقلاب ایران به نحافت آن سینمای سکولار در مقابل مهابت سینمای انقلاب امداد رسانی کند.
هدف از این خاصه خرجی نیز بر هم زدن توازن و آرایش و چینش جناح بندی فرهنگی و سیاسی در ایران بنفع اقشار سکولار و علیه حاملان و خزانه داران و حافظان اندیشه انقلاب اسلامی و سینمای انقلاب اسلامی بود تا بدان طریق با توسل به حربه هائی نظیر بفتا و برلینانه و خرس طلائی و خرس نقره ای و نخل طلائی و شیر طلائی و اسکار و گلدن گلوب و ونیز و «کارلو ویواری» و لوکارنو و ادینبورگ بتوانند تحصیل مراد کنند.
جشنواره هائی که ماهیتاً فاقد ارزش ها و استانداردهای ناب دنیای سینما اند و غالباً ارزش های جهان سکولار را در اولویت شان نمایندگی و عهده داری و برند سازی می کنند. به همین اعتبار است که چنین فستیوال هائی برای هر تولیدی از هر کارگردانی و از هر میلتی که مبانی معرفت شناختی و زبان تصویری اش استوار بر مبانی و مفاهیم دنیای سکولار باشد،آغوش گشائی می کنند. لذا به چشم «خریدار» نگریستن فستیوال های مزبور به آثاری مانند «فروشنده» یا «جدائی» و ایضاً «مهمونی کامی» و امثال اینها قبل از آنکه مستظهر به استانداردهای سینمائی باشد، مسبوق به سابقه قابل وثوق و رد قابل شهود از مبانی و معاریف و موازین و مصادیق منظومه معرفت شناختی جهان دین زدائی شده و سکولار است.
بر همین روال «فروشنده» فرهادی و اعطای جایزه به فرهادی در «کن» را قبل از آنکه بتوان موفقیتی بابت شایستگی های سینمائی «فروشنده» محسوب کرد؛ می توان و باید منزلت فیلم مزبور را به فهم و آشنائی متولیان و بانیان «کن» با گرته برداری فیلم نامه فرهادی از فارسی نوشت نمایشنامه «آرتور میلر» مرجوع نمود.
اهدا کنندگان جایزه به فرهادی در کن چون قبل از فرهادی با «آرتور میلر» و دنیای سکولار میلر و آثار میلر آشنا بودند با چنان پیش فرضی به استقبال فرهادی و «فروشنده» فرهادی رفتند تا بدینوسله مراتب تقدیر خود بابت گسترش ادبیات و معرفت سکولاری در ایران را به یک کارگردان ایرانی ابراز نمایند. به همین اعتبار اگر جشنواره های سینمائی غرب از چنین آثاری استقبال می کنند این استقبال را باید به حساب هم خانوادگی عقیدتی صاحبان چنین آثاری با صاحبان و خازنان چنان جشنواره داران مسلط به جریان جهانی سینمای سکولار گذاشت. (*)
این واقعیت را نیز نباید نادیده انگاشت که سکولاریسم مطمح نظر در همه ابعاد از جمله در بُعد سینما فارغ از مبانی فلسفی قرن ۱۸ و عاری از معاریف مورد وثوق اروپای بعد از رنسانس است و آنچه که متولیان کنونی سکولار از این واژه مراد می کنند امری است علیحده. به عبارت دیگر سکولاریسم موجود اسم رمز و عنوان مستعار «همین جوری ها» و «حالشو ببرها» و «ساقی غم فردای حريفان چه خوری ــ پيش آر پياله را که شب مي گذرد» و در مضیق ترین تعریف ممکن بازتولید «مرجئیه» گرته برداری شده از مرجئیه دوران اموی است.
یک شعوبیگری مدرن بر علیه گوهر دین!
ورژنی از «شـُـل دینی» و «کاهل ایمانی» اواخر قرن اول که اکنون نسل نوین سکولاریسم موجود در خلاصه ترین شکل ممکن آن را با خوانش «می بخور، منبر بسوزان، مردم آزاری نکن» فهم و اقبال و ابراز می کنند.
نوعی اباحه گری و تئوریزه کردن «زیست دلبخواهانه و هرهری مسلکانه» بمنظور فرار از مسئولیت های فردی و اجتماعی ناشی از احکام و فرائض زیست مومنانه! (**)

در این میان سینما یکی از مهم ترین و قدرتمندترین استحکامات بمنظور تثبیت هژمونی مبانی و مفاهیم سکولاریسم اباحه سالار در جهان محسوب می شود.
در امتداد همین هژمونی است که صنعت سینما در ایران به سنگر و جان پناه اصلی سکولارهای اباحه سالار مُبدل شده تا از آن طریق مافیای سینمای سکولار جهانی بنمایندگی از خازنان جهان سکولار بتوانند آتش تهیه سنگین توپخانه اباحه سالار خود را در عمق استراتژیک و عقبه فرهنگی ایران ریخته و آنگاه شوالیه های داخلی ایشان در پناه اسکارها و نخل ها و شیرها و خرس های طلائی و نقره ای برلینانه و کن و گلدن کلوب و Academy Awards بتوانند سرحدات فرهنگی ایران را متدرجاً به نفع هژمونی سکولاریسم مسلط جهانی اشغال نمایند.
تلاشی مشهود که بعد از شکست پیاده نظام جبهه جهانی سکولار در لشکرکشی ۸۸ از آن تاریخ به بعد تمرکز بارزی در صنعت سینما یافت و مافیای مزبور با اتکای بر رانتنیر فستیوال و دوپینگ اسکار و امثال اسکار از ۸۸ به بعد اهتمام مشهود خود را صرف آن کرد تا با خلق شوالیه های فرهنگی مورد وثوق خود در صنعت سینمای ایران، به تقویت استحکامات فرهنگی خود در داخل ایران بپردازند.
تولیداتی نظیر «مهمونی کامی» یا «فروشنده» و «جدائی» و دیگر آثار مشابه طی سالهای بعد از خزان ۸۸ که در کانون اقبال سینمای جهانی سکولار واقع شد را می توان مصادیقی از استراتژی نفوذ از خاکریز سینما محسوب کرد که وجه مشترک غالب آنها شکلک درآوردن به بافتار و ساختار و هویت فرهنگی و دینی متصل به انقلاب اسلامی ایران است.
بر این منوال می توان نوعاً به سربازان خط مقدم نبرد در حلب و شام و سوریه هشداری بدین معنا داد که:
بچه ها برگردید!
حلب فریب است. آنجا سرگرم تان کرده اند تا در داخل از خاکریز فرهنگ دست به پیش روی سنگر به سنگر بزنند.
جبهه اصلی جنگ را در داخل و از عمق خاکریزهای فرهنگی راه انداخته اند!
نه آنکه حضور موثر و لازم و جان نثارانه و ایثارگرانه سربازان قاسم سلیمانی در عراق و شامات برای دفاع از استحکامات انقلاب اسلامی و تحصیل امنیت مثال زدنی در داخل بلاوجه باشد.
این تنها طعنه و کنایه ای است به آنانکه درغیبت سلیمانی ها و سربازان سلیمانی ها و سلحشوری های شان در سوریه و عراق قرار بود ایشان نیز تیز چشمانه امیران و زعیمان و شهسوارانی هم تراز با سلیمانی ها باشند تا چالاک و چابکانه در حراست از خاکریزهای فرهنگی در داخل کشور بخروشند و بدرخشند!
شهسوارانی که در این ام المعارک فرهنگی نامدبرانه آرد خود را بیخته و الک خود را آویخته و غافلانه در مصاف با دشمن سپر انداخته اند!
غفلتی که قطعاً تا اطلاع ثانوی می تواند بسترساز تکثیر آلاینده هائی بصری نظیر «مهمونی کامی» توسط شوالیه های تاریکی تحت حمایت اختاپوس سینمای جهانی سکولار در سرحدات فرهنگی ایران باشد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ نگاه کنید به مقاله خریداران فروشنده
** ـ نگاه کنید به مقاله سکولاریسم نقابدار


۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

کاشفان فروتن اعتدال!


محمد عطریانفر عضو شاخص و موسس حزب کارگزاران سازندگی در مصاحبه با «آرمان» به سنت رائج این نشریه طی تبلیغ آقای هاشمی رفسنجانی و بمنظور رفع اتهام از معظم له بابت اشتهار به ترویج اشرافیت و مکنت سالاری ابراز داشته اند:

آقای‌هاشمی رفسنجانی به یك بیماری و یك ناهنجاری اخلاقی اساسی اعتقاد داشت و خودش اولین پرهیز كننده از آن بود. آن ناهنجاری این بود كه آقای‌هاشمی رفسنجانی به شدت از «ریا» پرهیز داشت. اگر ایشان در تعطیلی روز عاشورا به سد لتیان یا كیش می رود، در خاطراتش می نویسد و هیچ ابایی ندارد! اگر امروز چلوكباب خورده، می نویسد! امروز سوار چنان ماشینی می شود، می نویسد! چون می گوید چرا خودمان را در پرده ای از ابهام قرار بدهیم كه مردم تقدیس كنند!؟ بگذاریم مردم ما را ببینند. (*)

عصاره تکلم بدون تکلف آقای عطریانفر اذعان به این صراحت است که ضمن «رعیت» مفروض انگاشتن ملت بر سر ایشان «منت هاشمی» را گذاشته و بقاعده ملت را بدین امر بشارت داده که: رعایا جای گلایه ای نیست و ثناگو باشید که «آیت الله» اهل سالوس نیست!
جناب عطریانفر رغم فراست شناخته شده شان ظاهراً این بار یا متوجه نیستند و یا تجاهل العارف فرموده اند که اگر انتقادی متوجه «آیت الله» است چنان انتقاد یا اعتراضی ناظر بر صمعة یا صداقت هاشمی نیست.

جناب عطریانفر!
آن ملت رعیت انگاشته به فراغت و چگونگی گذران اوقات فراغت و چرائی کتمان چیستی های فراغت «حضرت آیت الله» چشمداشت یا نظرداشتی نداشتند که اینک بابت افتخار هویدا بودن آن «خوش خوشآنی ها» حضرتعالی خود را ملتزم به طامات بافتن و رعیت را مکلف به طاعات پرداختن، مبادرت فرمائید!
محل نزاع و موضوع مناقشه آن است که «حضرت آیت الله» اگر در یک شرایط رفاه عمومی از امکانات بیت المال استفاده خصوصی می بردند قابل اغماض بود. نه آنکه در شرایط تورم ۴۵ درصدی منتجه از سوء‌ سیاست های متخذه «آیت الله» آن هم در نظام اندیشگی معدلت پناه شیعه، آنک ملت شیعه موظف به بالیدن و نازیدن به «معظم له» باشند چرا که «آیت الله شان» بدون ریا و اختفا در معیت اهل و عیال و در رکاب چرخبال بابت استعمال جت اسکی و تناول پیراشکی ظهر عاشورای شان را در ویلای لواسان نزول اجلال فرموده بودند!
مگر آیت الله از امکانات شخصی خود بهره مالکانه و شادمانه بُرده اند که اینک ملت را فرمان «راحت باش» بابت «خاشع باش» آیت الله می دهید!؟

آن شیخ که بشکست ز خامی خُم می 
زو عیش و نشاطِ «می کشان» شد همه طی
گر بهر خدا شکست پس وای به من
ور بهر ریا شکست پس وای به وی

جناب عطریانفر
بالغ بر ۲۵ سال پیش و در دوران ریاست جمهوری همین «آیت الله هاشمی» و خطاب به وزیر خارجه وقت همین «آیت الله هاشمی» و با پیش فرضی مشابه با همین پیش فرض محسوبه به «آیت الله هاشمی» به قامت بضاعت و اندازه مسئولیت خود خدمت مشارالیه معروض داشتم:

جناب آقای دکتر ولایتی ـ می دانیم نشستن در رکاب مرسدس بنزهای زرهی و مدل بالا نشستن و برخوردار از محافظ و راننده بودن و شرکت در ضیافت های متعدد دیپلماتیک در هتل های پنج ستاره شیرین و لذت بخش است. چشمداشتی هم متوجه این امکانات جنابعالی نیست. اما این امکانات بصورت مشروط در اختیار شمایان قرار گرفته و شرط آن ارائه خدمات مضاعف در حوزه مسئولیت های محوله تان است. اما اینک پرسش اساسی آنست که کجاست آن خدمات متوقع!؟

اکنون نیز همین استفسار متوجه «آیت الله» است.

جناب عطریانفر
شیعه تمایز خود با دیگران را از عمق تقیدش به عدالت وجدان کرده است.
عدل در شیعه برخلاف باورداشت «آیت الله» اعتدال بمعنای احتراز از تفریط و افراط نیست.
عنصر عدالت در باورداشت شیعه بمعنای قرار داشت مناسبات نظام هستی در یک اکولوژیکال بالانس (Ecological Balance) فلسفی است. نظمی عادلانه که دست تصرف ظالمانه بردن در چنان منظومه ای توسط هر دراز دستی مستوجب و محکوم به خوردن «پشت دستی» است!

جناب عطریانفر
ملت با فرض نظرکردگی و قبول منت هاشمی از پذیرش مسئولیت به ایشان رای نداده بودند تا معظم له نیز متفرعنانه امکانات بیت المال را بدون نظر داشت مضایق ملت استفاده شخصی ببرند و آنگاه ملتزمین رکابشان سرخوشانه ملت را نوید و بشارت دهند: خوش باشید که «آیت الله» اهل سالوس و ریا نیستند!
مگر تصور کرده اید وقتی رسوائی کلینتون با لوینسکی روی دایره ریخت دعوای ملت آمریکا با مهتر آمریکا آن بود که چرا «بیل مزبور» رغم ازدواج با «دست بیل مزبور» پیمان شکنی کرده و با علیا مخدره ای دیگر اشتغال و ارتکاب به لاسیدن داشته اند!؟
هر چند همین پیمان شکنی نیز از حیث اخلاقی قابل نکوهش بود اما تا این حد مسئله ای بود متعلق به حوزه خصوصی و دعوای شخصی بین رئیس جمهور آمریکا و همسر قانونی رئیس جمهور آمریکا.
از حیث اجتماعی محل نزاع در ماجرای «مونیکا گیت» ناظر بر این بداهت بود که شهروندان آمریکا رئیس جمهور انتخاب و اعزام به کاخ سفید نکرده بودند تا بی اخلاقانه مالیات دریافتی شهروندان را در ساعات موظف و برخوردار از مسئولیت اش در کاخ سفید در انزوای عیاشی و عشق بازی با معشوقه مکرمه شان مصروف فرمایند!
گذشته از آنکه اگر امروز «جناب عطریانفر» به صرافت بزرگداشت بی ریائی و پاسداشت صداقت «هاشمیانی» افتاده اند مگر فراموش کرده اند در همین ۸۸ چگونه دو گانه منحوسه «مهدی معظم له» با آن «مُهمل باف مذبذب له» واریته ای از اسب ها و عصا ها و پیپ های مُرصع و میلیون دلاری رهبری (!) را ویدیو کلیپ فرمودند و شمایان علی رغم وقوف تان به دروغ شان مردرندانه به «نوچ نوچ» و «توچ توچ» مبادرت و اکتفا فرمودید!
ریا اینها است آقای عطریانفر! نه آنکه با خاک پاشیدن در چشم واقعیت و از منتهی الیه خاکساری خود را به مبلغ حضرت آیت الله مبدل کرده و سبکسرانه معظم له را آنگونه توشیح فرمائید که:
ببینید تا چه اندازه حضرت آیت الله بی ریائند!
قربانشان روم چلوکباب هم که نوش جان می کنند جهت ثبت در تاریخ مکتوب می فرمایند!
خدا می داند اگر خبرتان می رسید رهبری در فلان سفر استانی اش ضمن صرف شام یک فقره ران مرغ را نیز به شرف تناول مبادرت فرموده اند! زمین و زمان را به هم می ریختید که پس کجا رفت زهد علی (ع) و چه شد آن نان و خرما و عرق جبین!؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ http://bit.ly/2dIjlH3


۱۳۹۵ مهر ۲۱, چهارشنبه

کمدی کلاسیک اپوزیسیون!



شخصاً و کراراً بر این واقعیت انگشت تاکید گذاشته ام که یکی از شانس های جمهوری اسلامی در خارج از کشور برخورداریش از مشنگ ترین نحله های اپوزیسیونی است که قبل از آنکه اپوزیسیون باشند با ماسک سیاست اهتمام و اشتغال به فعل شریف تجارت دارند!
(نگاه کنید به اپوزیسیون تاجر)
بر همین روال دارالمجانین اپوزیسیون خارج از ایران بار دیگر از جدیدترین ورژن کمدی کلاسیک خود با نام «شهرام سبزواری» پرده برداری کرد!
پدیده مُحیرالعقولی که مطابق ادعای خودش طی مصاحبه با سایت مسعود بهنود (گویا نیوز) کارمند امنیتی بخش حفاظت اطلاعات ارتش جمهوری اسلامی با نیم دوجین مسئولیت های فوق حرفه ای و امنیتی دیگر در سازمان های امنیتی ایران بوده که بعد از ۱۵ سال اشتغال در ارگان های امنیتی یک شبه خواب نما شده و فهمیده رژیم جمهوری اسلامی خیلی ضد مردمی است و پس از آنکه با استعفایش موافقت نشده با نقشه ای فوق حرفه ای موفق به فرار از ایران و الحاق به اسلاف قبلی خود در دارالمجانین اپوزیسیون خارج از کشور شده اند.
سبزواری مزبور، در مصاحبه خود بمنظور اثبات ماهیت ضد مردمی رژیم حاکم بر ایران دست به افشاگری از فعالیت های امنیتی ماموران خفیه نظام علیه مردم زده و در مقام اثبات به یک مورد بسیار مهم تحت عنوان «پروژه پردیسان» اشاره کرده که طی آن حفاظت اطلاعات جمهوری اسلامی برای کنترل مردم در جامعه دستگاه های شنودی در نقاط مختلف از جمله پارک پردیسان که در سال 84 به مبلغ یک میلیارد و دویست میلیون تومان خریداری شد، نصب کرد تا مکالمات شهروندان را شنود کند و به واسطه آن زندگی آنها را تحت کنترل بگیرند و اگر کسی برخوردی مغایر با نظام داشت دستگیر و مجازات شود.
عطف به افشاگری تحیُرآور فوق، گریزی از این واقعیت نمی توان داشت که سبزواری مزبور اصل جنسه!
یک نفر به این روان شاد نورسیده بفرماید:
دلبندم! درست آمدی! اونجائی که دنبالش می گشتی همین جاست و آدرس را درست آمدی و خوش آمدی!
فقط کمی برای افشاگری های بعدی به خودت وقت بده و با چند نفر این کاره که پیش از شما در خارج از کشور اپوزیسیون شده اند مشورت کن تا افشاگری های تان «افشاگری تر» باشد!
به این ماجرائی که در نخستین افشاگری تان فرمایش فرمودید می گویند «توهم در سطح لالیگا»!
آخر برادر نسبتاً محترم دیگر هر نوباوه ای هم در ایران می داند که شهروندان در آن مملکت در ابراز نقطه نظرات منتقدانه و معترضانه و حتی براندازانه شان آنقدر بی تکلف و بدون لکنت و بی پروایند که در تمامی معابر عمومی و خصوصی و اتوبوس ها و متروها و امکنه فروش و مراکز تفریح و فراغت تا صفحات مجازی و تلگرام و اینستاگرام و فیس بوک و توئیتر و فلان و فلان و کذا و کذا سفره دلشان باز است!

بدین منوال «عزیز دل برادر!» دستگاه های امنیتی دیگر چه نیازی به ابتیاع و نصب شنود یک میلیاردی در پارک پردیسان دارد!؟
علی ایحال شما کارتان را بکنید. درست آمده اید!

از مونیکا تا ترامپ!


واکنش اوباما نسبت به فایل صوتی افشا شده از زن بارگی ترامپ فاقد کمترین اعتبار است.
اینکه اوباما از موضعی بظاهر اخلاق محورانه در شیکاگو بگوید: «این اظهارات توهین آمیز و مایه آبروریزی است و من لازم نمی بینم این سخنان را در اینجا تکرار کنم زیرا کودکان در اینجا حضور دارند» چنین تظاهری به آداب دانی از فرط تصنع، مهوع می نماید.
بالغ بر ۱۷ سال پیش و بعد از افشای رابطه جنسی بیل کلینتون رئیس جمهور وقت آمریکا با مونیکا لوینسکی وقتی سنای آمریکا حین محاکمه کلینتون وی را مجبور می کرد در مقابل دوربین زنده تلویزیون و در منظر افکار بین المللی ریز ترین جزئیات شنیع هم آغوشی های جنسی اش با لوینسکی را با ذکر جزئیات به اطلاع آحاد شهروندان جامعه جهانی از پیر و جوان و خردسال و میان سال و کهنسال برساند شخصاً خطاب به پایوران حکومت در آمریکا نوشتم:
ـ اولاً رئیس جمهورتان هر کثافت کاری که کرده به اعتبار نمایندگی جمهور آمریکائیان و به احترام و رعایت شان ملت تان شایسته نیست ایشان را چنین علنی در منظر عمومی رسوا کنید!
نه آنکه با ایشان مدارا کنید. خیر اتفاقاً اگر لازم شد چوب هم در آستین اش کنید اما لزومی ندارد تا ایشان را که به هر حال در نظام بین الملل سخنگوئی و مهتری آمریکائیان را نمایندگی می کنند چنین علنی و رسوا، بشکنید.
شکستن رئیس جمهور یک کشور شکستن ملت آن کشور هم محسوب خواهد شد.
آن محاکمه را ببرید پشت دیوارهای تان و آنجا دمار از روزگار کلینتون تان در آورید.
ـ ثانیاً با کدام مجوز به خود حق می دهید با انتشار علنی اعترافات کلینتون بر روی شبکه های ماهواره ای جهانی، کودکان و نوجوانان همه کشورهای دنیا را از طریق آنتن دادن به شناعت های جنسی رئیس جمهورتان در کانون یک آلودگی صوتی و بدآموزی اخلاقی قرار دهید!؟
چرا باید فرزندان من و امثال من بلااراده بتوانند به استماع پرسش های فاقد انگیزه های جرم شناسانه و بلاوجه قضات مجنون تان نائل آیند در حالی که با محرز بودن اتهام رئیس جمهورتان معلوم نبود قضات نسبتاً محترم تان بنا بر کدام ادله جرم شناسانه اصرار داشتند کلینتون در مقابل دوربین باز رسانه های جهانی جزئیات چگونگی استفاده از سیگار برگ کوبائی اش یا جزئیات دقیق و لحظه به لحظه سکس دهانی لوینسکی اش را برای ایشان و جهان اطلاع رسانی کنند!؟

در آن تاریخ آقای اوباما و اسلاف آقای اوباما در هر دو اردوی دمکرات ها و جمهوری خواهان کدام گوری تشریف داشتند تا مانند امروز اوباما که از بیان اظهاراتی مشابه توسط ترامپ احتراز می جوید، ایشان نیز در آن تاریخ خواستار احتراز از عمومی کردن اطلاع رسانی کثافت کاری های رئیس جمهوری با معشوقه اش در کاخ سفید شوند!؟

۱۳۹۵ مهر ۲۰, سه‌شنبه

نیستان!


برادران نیستانی (مانا و توکا) دو کارتونیستی هستند که با فاصله ای دو ساله دو طرح با مضمونی مشابه اما با سوژه هائی متفاوت را طراحی کرده اند که هر دو طرح قبل از آنکه بتوانند مخاطب را به «ما برون را بنگریم و قال را» دعوت کنند ناخواسته و از طریق هدایت مخاطب به «ما روان را بنگریم و حال را» گوهر و ماهیت اندیشه پنهان طراحان در طرح های مزبور را عریان سازی و در دسترس قرار داده اند.
به عبارت دیگر کارتون مانا نیستانی (مغزهایشان) در کنار کارتون توکا نیستانی (ذهن بیمار) شاخصی قابل استناد از حدیث نفس این دو برادر است که که رغم افاده فروشی و منزه نمائی و اصرار ایشان بر پاک چشمی و پاک مغزی خود، می توان آن را فرار و فرافکنی این دو از واقعیتی ذاتی و عادی در عداد طبایع خداداد نرینگان محسوب کرد. (*)
مانا نیستانی در کارتون «مغزهایشان» کوشیده است تا به استناد یک خبر سازی جنسی توسط نشریات منسوب به جبهه اصولگرایان ایشان را بیمارانی جنسی توصیف کند که در مخیله شان جز سکس و روابط جنسی به چیز دیگری در مناسبات حاکم بین زن و مرد قائل نیستند.
همین مضمون و با همین صراحت در کارتون «ذهن بیمار» توکا نیستانی مشهود است که مستند آن ظاهراً داستان تخیلی ـ جنسی نشریه یالثارات تحت عنوان «سونامی کثیف آلبالوهای جنسی» است و کارتونیست از آن طریق کوشیده تا به سنت برادرش مخیله نویسندگان داستان مزبور و ایضاً جناح مزبور را آغشته به انحرافات جنسی و نگاه صرفاْ جنسیتی و شهوت بازانه به زنان و مناسبات فی مابین ایشان و ناهم جنسان ایشان، القاء و انشاء نماید.
اساساً گوهر و جوهر، کلام و دوات این دو برادر و ایضاً گوهر و جوهر و ادعا و اعراض و اعتراض اسلاف این دو برادر در دیگر حوزه های متباین با جمهوری اسلامی ناظر بر این لُغُز و لن ترانی است که «جمهوری اسلامی چیان» مشتی بیمار جنسی و خود کردگانی اند که به اعتبار ذهن بیمار و نگاه صرفاْ سکشوال و شخصیت شهوتران شان از سوئی مبادرت به عایق بندی و مفصل گذاری در مناسبات آزاد بین زنان و مردان در جامعه می کنند و از سوئی دیگر در تنگنای روحیات شهوترانه و مضیق و ناتوانی های جنسیتی ، حریصانه چیزی جز سکس و نگاه جنسیتی و شهوت جنسی را در مناسبات بین زنان و مردان برسمیت نمی شناسند!
به زعم ایشان حکایت «جمهوری اسلامی چیان» حکایت آن «دست شان کوتاه و خرما بر نخیلان» و نقل آن «زنجیریانی است که مُردار زنان را دوست می دارند و در رؤیایِشان هر شب زنی در وحشتِ مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد»!
حکایتی فرافکنانه که در رقابت های انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و در غافلگیرانه ترین شکل ممکن و بصورتی ناخواسته از جائی و از جانب کسی و مستند به رفتار کسی، بی اعتباری چنان محاکاتی مسجل شد که علی الظاهر در نقطه مقابل این متهمین به ناداری و ناتوانی و زن بارگی، بارگذاری و معناشناسی، شده بودند.
ماجرای «دونالد ترامپ» و رسوائی افشای گفتگوهای جنسیتی اش با زنان، مهر باطلی است به دواعی همه آن مدعیان به نظرپاکی و نقض انتساب تردامنان به نظربازی!
قدر مسلم پدیده ای مانند ترامپ را به اعتبار جامعه آمریکا با مناسبات کاملاً آزاد و بدون محدودیت اش بین زنان و مردان و به اعتبار موقعیت و تمکن مالی و مولتی میلیاردی ترامپ نمی توان در عداد کسانی قرار داد که از جوار کمبود منابع مالی یا کمبود منابع سکسی دچار کمپلکس های جنسیتی از نوع اسکوفیلیا ـ Scopophilia (تماشاگری جنسی) و یا پرآپوزیشن ـ Proposition (متلک جنسیتی) شده باشد.
قطعاً فردی در اندازه ترامپ با آن موقعیت مالی آن هم در جامعه پول سالار و شُل اخلاق آمریکا هر آئینه اراده می کرده می توانسته با هر زنی معاشقه و هم بستری داشته باشد. لذا افشاگری فوق را جز هیاهوسالاری بظاهر اخلاق گرایانه و متداول در رقابت های انتخاباتی نمی توان چیز دیگری محسوب کرد و تلخ یا شیرین گویش جنسیتی افشا شده از ترامپ امری استثنا نیست و چنان گویشی امری رائج و دائر در غالب خلوت ها و گعده های مردانه و در جمیع جوامع و جغرافیا و فرهنگ ها ملل و نحل موضوعیت و موجودیت داشته و دارد!
بدین منوال افشای گفتگوی جنسیتی ترامپ را می توان یک سیلی محکم به صورت مدعیان نظرپاکی و متظاهرین به قدیسی و آن «خود جنتلمن نمایان» دروغین محسوب کرد که از موضعی اخلاق محورانه و پارسا کیشانه مشکلات جنسیتی در ایران را محصول تنگ نظری ها و انسدادهای جنسیتی حاکمانی «هورنی» و ناتوان از فهم استعلائی از «زن» توصیف و ترسیم می کردند و می کنند.
ماجرای ترامپ برون ریخت یک واقعیت بود که همه می دانستند اما در بیانش ماخوذ به حیا بودند.
واقعیتی ناظر بر این بداهت که نگاه مرد به زن بیرون از مجامله یا مبالغه یا مداهنه نگاهی بالذات سکس سالار است.
امری که بالذات نه مذموم است و نه ممدوح و تنها چیزی که آن را مذموم یا ممدوح می کند شیوه مرتفع کردن و استحصال اخلاقی یا غیر اخلاقی این نیاز ذاتی و غیر ارادی اما مدیریت پذیر مردانه و تنانه است.
نیازی که جوشش آن در مرد، فقیر و غنی و اصولگرا و اصلاح طلب و باسواد و بی سواد و شهری و روستائی را برنمی تابد و جملگی مانند «ترامپ» اند کز «نیستان» تا ایشان را بُبریده اند؛ از نفریرش «مانایان و توکایان» نالیده اند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ نگاه کنید به مقاله «زندگی زن و دیگر هیچ» ـ

۱۳۹۵ مهر ۱۶, جمعه

باکره سن تروپه!


مسیح علینژاد را می توان در قامت یک روستازاده شوریده، ناب ترین نمونه از قربانیان سیستمی محسوب کرد که ناآگاهانه در توهم ژاندارک بودگی برای استواری سیستمی می جنگند که ایشان و امثال ایشان را با فریب «خودباشی» به نخستین قربانیان نگاه جنسیتی و هوس بازانه همان سیستم مُبدل می کند.
«ادونیس کمپلکس ـ Adonis Complex» یا عقده «خود زشت پنداری» و «نفرت از بدن و شمایل خود» تالی فاسد نظام «باربی سالاری» است که از بطن آموزه های لیبرالیسم فرهنگی غرب جوشیده و بخش عمده ای از زنانی در عداد علینژاد را آلوده به خود کرده.
زنانی که مقهور پروپاگاندای فریبنده لیبرالیسم فرهنگی، تسلیم بدآیند «زن یعنی تن» شده و گوسفند وار تنانگی خود را حمل بر زنانگی خود کرده و با دهان کجی به خاستگاه خود می کوشند سهم استحقاقی خود در آن «باربی سالاری مطعون» را کامجوئی و جاه جوئی کنند و وقتی با همان استانداردهای شکل گرایانه تلاش خود را وافی به مقصود نمی یابند در «برزخ ادونیس» یا مبتلا به یاس فلسفی و افسردگی روحی (Depression) می شوند و یا آنکه مانند علینژاد تالمات و آزردگی روحی خود را با غلتیدن در عمق یک شیدائی (هیپومانیا ـ Hypomania) و بیش فعالی (Hyperactive) مستوره می کنند.
در مقام مقایسه فیلم سینمائی «باکره سن تروپه» محصول ۱۹۷۶ آمریکا از منتهی الیه ژانر پورنو در سینمای هالیوود قرینه و مشابهت عبرت آموزی از داستان زندگی علینژاد را تصویر سازی می کند.
آنی دخترکی جوان و روستائی که در سودای شغل و سعادت راهی «ریودو ژانیرو» شد اما در تو در توی فساد سازمان یافته «ریو» با بی رحمانه ترین شکل ممکن مبدل به یک طعمه جنسیتی و کالای فاحشگی شد.
علینژاد نیز مشابه «آنی» با سودای دنیائی شیرین تر سال ۸۸ عزم غربت کرد و در شوق مصاحبه با اوباما خوش باشانه درب های کاخ سفید را کوبید اما وقتی نه واشنگتن به ایشان اقبال کرد و نه جنبش سبزش در تهران کامیاب شد آنک نابردبارانه و بی حزمانه کوشید در توهم ژاندارک بودگی و دون کیشوت وار به مصاف آسیاب های بادی برود و در این جنگ خود ساخته جای دوست و دشمن را بد گمارد و زمانی سر بلند کرد که خود را هم فرجام با «آنی» قربانی نظامی می یابد که دیگر انکار کردنش تفی است سر بالا!
فراخوان «آزادی های یواشکی» علینژاد یک قرشمالی مبتذل و اهتمامی مستهجن از تمام شدگی «مسیحی» بود که در تنگنای شیدائی (هیپومانیا ـ Hypomania) می کوشد تنها افتادگی و خلجان های روح زخم دار خود را از طریق «هم جُرم سازی» از میانه زنان ایران، التیام بخشی کند.
جهدی مفهوم با غایتی مذموم بمنظور رویاروی کردن زنانی از جامعه ایران با مردانی از جامعه ایران که در ملتقای خون چکان خاورمیانه در سنگر نخست مبارزه با حرامیان داعش امنیت مثال زدنی کشورشان را برای همه مردان و زنانش، پایمردی می کنند و آنک آن نامردان داعشی در کنار این «نامرد» بابلی هم افزایانه می کوشند تقاص خیره سری ها و خام اندیشی ها و زیاده خواهی خود را با ترویج ضدیت و تقلیل امنیت در ایران استحصال نمایند.


سرکارخانم علینژاد!
خود کرده را تدبیر نیست. فرجام بد انجام تان در هم سگالی با داعشیان علیه ایرانیان حتمیتی از تمام شدگی ناشی از حرام شدگی است!
اما یک نکته را هرگز فراموش نکنید.
کوشش مذموم تان در رویاروی کردن زنان وطن پیشین تان با حافظان و پاسداران سرحدات شرف و امنیت و حیثیت و غیرت و مردانگی در ایران لکه ننگی است بر فرجام مشترک شما و داعشیان هم سنگرتان!
دختران و زنان سرزمین من، برخلاف امروز شما شرفمندانی اند که از باحجاب تا شل حجاب و بد حجاب اش هجای عصمت و نجابت را بکفایت عامل اند.

سرکار خانم علینژاد!
برای قاسم سلیمانی و مردان قاسم سلیمانی که در خط مقدم مهار وحوش داعش سلحشوری می کنند و امنیتی مثال زدنی برای مردان و زنان سرزمین شان را مهیا کرده اند همان دخترکان و زنان ولو شل حجاب نیز حکم ناموس شیعه را دارند.


مراسم تشییع پیکر ۲۷۰ شهید غواص

همان قاسم سلیمانی ها و مردان قاسم سلیمانی و سربازان خمینی و خامنه ای که از سوی دخترکان شل حجاب جوان سرانه لن ترانی می شنوند اگر احدی از داعشیان بخواهند به همین دخترکان ولو شل حجاب چشم طمع و دست تعدی دراز کنند همان سلیمانی ها و سربازان و بسیجیان خمینی و خامنه ای گردن شان را می شکنند.
مطمئن باشید زنان و دخترکان سرزمین من، ولو شل حجابانش برخلاف عاقبت اسف بار شما قدردان مردان و سلحشوران شانند که قهرمانانه در دفاع از سرحدات و نوامیس کشور، جان عزیز خود را فدیه تحصیل امنیت ایشان کرده اند.
برای سلیمانی و مردان سلیمانی و سربازان و بسیجیان خمینی و خامنه ای همه زنان ایران اعم از با حجاب تا بد حجاب، ناموس کشور محسوب می شوند و حراست از ایشان را رسالت خود می دانند و بر این بداهت هم آگاهند اگر امروز این دخترکان در سودا و شوق جوانانه شان، جوانی می کنند دیر یا زود به صرافت ایمان نهفته در دل های پاک شان افتاده و در فردائی محتمل بانوان و مادران نجیب ایرانی را نقش آفرینی خواهند کرد.

سرکار خانم علینژاد!
شما نیز می توانستید فرجامی بهتر از این شناعت را بیآبید. خود نخواستید هر چند اگر عزمی باشد و فراستی شاید باز هم روزی بازگشتید!

۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه

تراوش کوزه!


دکتر محمود سریع القلم طی مصاحبه با نشریه «سیاست نامه» از منظری آسیب شناسانه پیرامون دلائل ناکامی طرح های توسعه در ایران ضمن تاکید بر فقر اندیشه «اقتصاد محور» در کشور و با تاکید بر اقتصاد محوری کامیابانه در آمریکا، ابراز داشته اند:
من همه تحصیلاتم را در آمریکا بوده‌ام و همه دوره‌ها هم در علوم سیاسی ـ روابط بین الملل کار کرده‌ام. تفاوتی که آمریکا با اروپا در این دو رشته دارد این است که حداقل ۳۰ درصد علوم سیاسی ـ روابط بین‌الملل آمریکا بحث اقتصاد است. من سال ۱۳۵۵ دانشجوی سال اول دانشگاه بودم و در سال ۱۳۶۶ هم دکترایم را گرفتم و در این سال‌ها به وضوح تجربه کردم که ۳۰ درصد متون در رشته‌های علوم سیاسی و روابط بین‌الملل اقتصادی، اقتصاد سیاسی است.
یک سوم اساتید در دانشکده‌ای که من در آن درس خواندم اقتصاددان بودند؛ یعنی در مسایل تجارت، اقتصاد بین‌الملل، اقتصاد سیاسی بین‌الملل، مسایل مالی جهانی و امور بانکداری تخصص داشتند. این حوزه‌ها در دانشکده روابط بین‌الملل، جزو متون سیاسی محسوب می‌شدند. این امر به طور طبیعی بر دانشجویی که در آمریکا درس می‌خواند اثر می‌گذارد. بخشی از تحصیلات چنین دانشجویی متون اقتصادی است که علاقه من به موضوع توسعه نیز از اینجا ناشی می‌شود. من در دانشکده‌ها و دانشگاه‌هایی درس خوانده‌ام که نیمی از متون درسی آنها در رابطه با مسایل اقتصاد سیاسی توسعه در جهان بوده است.

سریع القلم همچنین طی مصاحبه با روزنامه اعتماد نیز ابراز داشته:
تجربه نشان داده که حکمرانی با مبانی رئالیسم و نئورئالیسم جواب می‌دهد. هر کشوری که بر اساس ایده‌آلیسم بخواهد تصمیم بگیرد و ذهنش را شکل دهد، دچار فراز و نشیب خواهد شد ... ذات سیاست، رئالیستی یعنی فهم واقعیت‌هاست.

اقاریر صادقانه سریع القلم حکم رباعی شیخ بهائی دال بر «از کوزه همان برون تراود که در اوست» را عهده داری می کند که به اعتبار همین صرافت می توان این واقعیت را به سریع القلم گوشزد کرد:
ایشان اشتغال به تحصیل در کشوری داشته اند که ماهیت و رسمیت و موجودیت و تمامیت اش مبتنی بر «سرمایه سالاری» است و بالتبع دانشگاه ها و سرفصل های تدریس در دانشگاه ها و رسالت دانشگاه ها و خروجی دانشگاه ها در چنان نظام سرمایه سالار و اقتصاد محوری نیز باید مبتنی بر تربیت و تولید کارشناسانی باشد که بر اساس آن ماهیت پول سالار و اقتصاد محور بتوانند مشق مُکنت و املای تجارت و استحصال ثروت فرمایند.
بدین منوال طبیعی خواهد بود چنان کارشناسی نتوانند اندوخته های آنتولوژیکال خود را در خدمت نظامی ایدئولوژیکال درآورند و بر همین اقتفا است که کارشناسان مزبور طی ۴ دهه گذشته نتوانسته اند به درک ذات و گوهر و غایت مطمح نظر نظام آرمان محور پسا انقلاب اسلامی نائل آیند تا بدانوسیله بتوانند به حظ خدمت رسانی به چنان نظامی واصل آیند.
چالش اصلی در منازعه توسعه سیاسی ایران، هژمونی و قیادت حاملان اندیشه «پول محور» با سیادت و صرافت حکومتی «اخلاق محور» است که می کوشد با نفی مناسبات سرمایه سالار آمریکائی، قد رعنای ملت خود را در خلعت و کسوت «معرفت سالاری» مهندسی و محدثی کند. (*)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ توضیحات بیشتر را در مقالات زیر ببینید: