۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

ندیدن دلیل بر نبودن نیست!

بازنشر با اصلاح
نظر به اینکه برخی از دوستان ضمن ارسال ایمیل تاکید می کردند حاشیه این پست از متن آن حائز اهمیت تر است یا تکمیل کننده آن است لذا با اضافه کردن چند پرسش و پاسخ آن را باز نشر کردم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من شخصاً «حسین شریعتمداری» مدیر مسئول روزنامه کیهان را روزنامه نگاری توانمند و باهوش می دانم که صرف نظر از همه اختلاف نظرهای اخلاقی و رفتاری و سیاسی که با ایشان داشته و دارم هیچوقت نخواسته و نمی خواهم منکر استعدادهای قلمی مشارالیه شوم. علی رغم این، موضعگیری ایشان در خصوص ناآرامی ها و شهرآشوبی های بعد از انتخابات سال گذشته را اگر نتوان به حساب بی اطلاعی ایشان گذاشت چاره ای نیست تا مشارالیه را متهم به تجاهل کرد.
شریعتمداری طی تمام ایام بعد از انتخابات و تاکنون در تحلیل چیستی و چرائی اغتشاشات تهران مدام بر طبل توطئه از پیش طراحی شده و فرمول دیکته شده بیرونی زده که محصول تبانی آقایان «جان کین» طراح اصلی کودتای مخملی و «ریچارد رولد تی ام» طراح ادعای تقلب در شمارش آرا و «جین شارپ» مبدع کمیته صیانت از آرا و «مایکل لدین» تحلیلگر موسسه اینترپرايز و «یورگن هابرماس» واضع نظریه فضای عمومی و «فرانسیس فوکویاما» مبدع مهندسی معکوس بوده که ماحصل طراحی های ایشان جملگی طی دو بار نشست محمد خاتمی با «جورج سورس» ساپورتر انقلاب های مخملی به ایشان القاء شده و در ادامه نیز مشارالیها طی سفرهای خود به ایران و ملاقات با سران اصلاح طلب جزئیات بیشتر این توطئه را به اصلاح طلبان منتقل و دیکته کرده اند.
بیش از یک سال است که حسین شریعتمداری با در دست گرفتن این دوسیه و اطلاع رسانی کردن آن در هر تریبونی از قوه قضائیه برخورد با آقایان محمدخاتمی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی را به اتهام عملیاتی کردن این توطئه خارجی، مطالبه می کند.
صرف نظر از پذیرش صحت ادعاها یا استنادات مدیر مسئول کیهان مبنی بر آنکه جنبش سبز و شهرآشوبی هایش می تواند محصول توطئه ای از پیش طراحی شده توسط خارجی ها و با عاملیت آقایان خاتمی و موسوی و کروبی بوده باشد. در یک نکته نمی توان تردید داشت و آن اینکه توطئه مفروض تلقی شده آقای شریعتمداری در خلاء صورت نپذیرفته و اساساً همه طراحی های اجتماعی برای عملیاتی شدن محتاج بستراجتماعی است.
هیچ کنش اجتماعی را نمی توان در خلاء تمهید و تشدید و تصعید کرد.
آقای شریعتمداری چاره ای ندارد تا بپذیرد چنانچه قوه قضائیه ایران بر اساس استنادات ایشان با آقایان خاتمی و کروبی و موسوی برخورد کرده و ایشان را به اشد مجازات هم برسانند و حتی اگر مشارالیها را سه بار هم در دیگ اسید بجوشانند و آتش بزنند و بقایای جسدشان را نیز به دریا بریزند باز هم از این واقعیت گریزی نباید داشته باشند جنبش سبز چه اصالتی بومی داشته باشد و چه یک طراحی خارجی اما در هر حالتی بخش قابل ملاحظه و اثرگذاری از شهروندان ایران که در ناآرامی های بعد از انتخابات مشارکت داشتند پیاده نظام بی جیره و مواجبی بودند که تحت شرایطی مشابه در نبود آقایان خاتمی و موسوی و کروبی نیز آمادگی دارند تا با برافراشتن «عَلمی دیگر» و ذیل «رهبری دیگر» جمع شوند و شهرآشوبی کنند.
آقای شریعتمداری چاره ای ندارد تا تن به این واقعیت دهند که در ساختار دموگرافیک ایران گسلی در ایران و بویژه در تهران وجود دارد که حامل اقشار بی تقید به دین و آموزه های دینی است. گسلی که الگوی های زیست فردی و اجتماعی و اخلاقی خود را قبل از آنکه از بطن مناسبات و مسلمات دینی بگیرد، دلبسته هنجارها و خواست ها و مطالبات و رفتار و اطوار و نُرم و فرهنگ و آئین غربی است. ويژگی برجسته این اقشار عدم دلبستگی به اسلام و احکام اسلام و نظام جمهوری اسلامی برآمده از همان احکام اسلامی است.
نه آنکه بتوان تمامیت معترضین به نتیجه انتخابات سال گذشته را ذیل جامعه لاقیدان دینی قرار داد. اما این نیز واقعیتی غیرقابل کتمان است که بخش کلانی از ایشان اساساً دغدغه دین ندارند. نه آنکه مسلمان نباشند اما مسلمانی برای ایشان بیشتر لقلقه ائی زبانی است و دین صرفاً نقش يک ID و یا مدالیومی بر سینه را دارد که فاقد ضمانت اجرا بوده و صرفاً بعنوان بخشی پــِــرت از هویت شان را عهده داری می کند. دینی که بود و نبودش در چگونگی رفتار و منش فردی و اجتماعی ایشان علی السویه است.
اینکه چنین اسلام و مسلمان مخنثی از کجا نشات گرفته موضوع این بحث نیست اما به هر دلیلی که شکل گرفته باشد اکنون موجودیت و واقعیت تمام قد خود را به جامعه و حکومت ایران تحمیل کرده.
گسلی که تا آن درجه استعداد دارد تا هر آئینه و با بروز فرصتی مجدد چه در بود آقایان خاتمی و موسوی و کروبی و چه در نبود ایشان فعال شود و نقش پیاده نظامی بی جیره و مواجب برای هر فرصت طلب و یا توطئه گری را عهده داری کند.
آقای شریعتمداری و هم فکران ایشان چاره ای ندارد تا برای حل این قضیه ابتدا صورت قضیه را برسمیت بشناسند تا بعد از آن بتوان بر سر چگونگی حل قضیه با ایشان به توافق رسید و صورت قضیه نیز واقعیت داشتن این اقشار هُرهُری مسلک و لاقید و برسمیت شناختن ایشان در ساختار اجتماعی و شهروندی ایران است.
اینکه این قشر چگونه بوجود آمده و یا اینکه چگونه باید نابود شود یا بهبود شود و یا درمان شود و یا اخرج شود و یا هر بلای دیگری بر سرش بیآید بحث دوم است وابتدا باید موجودیت ایشان ولو بعنوان یک انگل هم که تلقی شوند برسمیت شناخت تا در قدم دوم بتوان زمینه های جذب یا درمان یا توافق با ایشان را فراهم کرد.
بود و نبود آقایان خاتمی و موسوی و کروبی محلی از اعراب در زیست و استمرار و تکثیر این گسل ندارد. همچنانکه اگر به زعم آقای شریعتمداری بتوان همه شهرآشوبی های سال گذشته را به حساب توطئه طراحی شده آقایان شارپ و لدین و فوکویاما و کین و سورس بگذاریم ، نه ایشان و نه بالاتر از ایشان نیز هرگز در نبود بستر مستعد و مناسب اجتماعی در ایران امکان شیطنت و دسیسه و توطئه چینی را نخواهند داشت.
میکروب ها ازضعیف ترین حلقه های یک ارگان زنده اقدام به تولید و ترویج می کنند. مارماهی هر اندازه در شناگری زبردست و ماهر باشد قبل از هر چیز برای به فعلیت رساندن توان شناگری محتاج فضای شناست.
انکار یا کتمان حاملان چنین خرده فرهنگی و اصرار بر «امت همیشه در صحنه دیدن» تمامی ایرانیان، ابتلا به همان سندروم «خود ملت بینی» مزمنی است که پیش از این سبزها را مبتلا کرده بود و مولویانه پیش چشمان داشتند شیشه کبود ـ زان سبب عالم کبودشان می نمود و بدون کمترین تواضع و در کمال بی پروائی مطالبات خرده فرهنگ خود را بنام مطالبات قاطبه ملت ایران سند می زدند.
طبعاً آقای شریعتمداری و هم دلان ایشان نیز می تواند بر صراطی روند که پیش از این سبزها رفتند و واقعیات اجتماعی را نبینند و یا نخواهند ببینند اما به قاعده فلسفی «عدم الوجدان لایدل عدم الوجود ـ نیافتن دلیل بر نبودن نیست» چنانچه واقعیات اجتماعی را نبینند یا نخواهند ببینند دیر یا زود همان واقعیات خود را با تلخ ترین شکل ممکن به ایشان تحمیل خواهد کرد.
پرسش و پاسخ ها
ناشناس:
نه دی روز دریده شدن پرده شوم تفکر هاشمیسم از سر حاکمیت انقلاب اسلامی بود
بنظر من بعد از رحلت امام با ریاست جمهوری هاشمی یک رقابت و جنگ پنهانی بین تفکر امام که اکنون رهبر انقلاب اون رو نمایندگی می کنه و تفکر هاشمی به جریان افتاد . یک دو راهی که موفقیت و شکست هر کدام از دو جریان به سیاست و حکمت دانی بستگی داشت .
رهبر انقلاب با حکمت و درایت فرصت کاملی ایجاد کرد تا همه نیروهای جریان هاشمیسم وارد عرصه های مدیریت و قدرت بشوند . و در عمل در معرض ارزشگذاری و قضاوت ملت قرار بگیرند .
آقای هاشمی مثل نابغه های طایفه بنی امیه معتقد به تسلط بر ابزار قورت و ثروت بود . با زرنگی و سیاسی با تهدید و تطمیع به گسترش نفوذ خود بر گلوگاه های قدرت و ثروت اقدام کرد . برای هاشمی شقه شقه شدن اتحاد ملی به گروههای مخالف و ناراضی کوچکتر شرط لازم موفقیت بود . بخاطر همین به عمد اداره جامعه رو به مسیر آلودگی و فساد مدیران و گروهها و فقر و نارضایتی مردم سوق داد . تا در زمانه ایی مثل سال 88 امکان دو دوزه بازی و فتنه سازی بوجود بیاد . والا در شرایط پاک و شفاف و رضایتمندی ملی جبهه انقلاب اسلامی امام خمینی ( ره ) پبروز میدان خواهد بود .
مدت طولانی حاکمیت هاشمیسم در قدرت ( سازندگی و غیرمستقیم اصلاحات ) این تصور رو ایجاد کرد که گویی هاشمی قدرت شکست ناپذیر است . و هر گروهی برای حضور و بهره مندی از قدرت باید زیر سلطه و هماهنگ با هاشمی قرار بگیره . این تصور باعث گرایش گروهها و شخصیت های ضعیف و دنیا طلب به تفکر هاشمی شد . و بمرور شیطان های کوچکی در مراکز قدرت و احزاب رشد و نمو کردند .
در آنسوی میدان رهبر انقلاب در کنار مدیریت و نظارت فعالیت ها بودند تا به اصل نظام خدشه اساسی وارد نشه . و در کنار اون طبق ملاحظات قانونی اجازه فعالیت و میدان داری تفکر هاشمیسم رو میدادند و مانع تراشی نمیکردند .
شاید هاشمی دست و برنامه رهبر انقلاب را خوانده بود . اما تصور میکرد با شبکه قدرت ثروتی که در کشور ایجاد کرده . جبهه رهبر انقلاب در شرایط ضعف قرار دارند . و در برابر ناراضی تراشی که میان ملت ایجاد( دولتهای سازندگی و اصلاحات ) کردند . و سلطه قدرت و ثروتی که خودشون دارند . رهبر انقلاب مجبور به ملاحظه و بنا به مصلحت نظام چاره ایی جز ادامه همراهی نخواهند داشت
داریوش سجادی:
من با تحلیل شما تا حدودی موافقم اما توجه داشته باشید که این صرفاً یک تحلیل است
من در مورد هاشمی رفسنجانی پیشتر و بتناوب نظرات خود را مطرح کرده ام که آخرین آن را می توانید در آدرس زیر که مراوده ای بین اینجانب با جناب آقای سلیمی نمین بود ملاحظه فرمائید
مقاله قرآن ناطق منم:
http://www.sokhan.info/Farsi/Safeyn.htm
پاسخ آقای سلیمی نمین:
http://www.sokhan.info/Farsi/Salimi.htm
اما در مجموع من شخصاً و از همان دور نخست ریاست جمهوری هاشمی نسبت به سیاست های ایشان زاویه دار شدم تا جائی که در دور دوم ریاست جمهوری ایشان در سال 72 که باز هم اما با اکراه به ایشان رای دادم رای خود را با شکوائیه ای مفصل و مکتوب به صندوق انداختم تا لااقل بدینوسیله خود و وجدان خود را در دادن آن رای توجیه کرده باشم
کاش آن نوشته ضمیمه را می توانستم دوباره پیدا و بازخوانی کنم
به هر حال آقای هاشمی را نباید سیاه و سفید دید و در جاهائی نیز هر چند زیرکانه عمل کرد اما بعضی وقت ها با پاسخ زیرکانه تر مردم مواجه شد
از جمله در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 که بنا به روایت یک منبع موثق در دور نخست این کروبی بود که حائز اکثریت آرا شده بود و بعد از ایشان هاشمی و احمدی نژاد قرار داشتند اما دوستان آقای هاشمی در وزارت کشور به منظور بازگشت هاشمی به کرسی ریاست جمهوری ضمن آنکه آرای کروبی را بشدت و تا رده سوم تقلیل دادند هاشمی و احمدی نژاد را دو نامزد برخوردار شده از شرایط برای رفتن به دور دوم اعلام کردند
بنا بر گفته همان منبع موثق این اقدام با این تحلیل صورت گرفت که احمدی نژاد چهره مشهور و محبوبی نیست و قرار گرفتن یک چهره نچندان سرشناس در کنار هاشمی بمعنای تضمین موفقیت و پیروزی قطعی ایشان در دور دوم است تقصیر تقلیل آرای کروبی را نیز با توصیه م ه بر عهده مجتبی انداختند تا اولاً کروبی را در مقابل رهبری قرار دهند و ثانیاً انتقام پرونده تخلفات سنگین م ه را که از اواسط دهه هفتاد و با پی گیری سنگین مجتبی تهیه شده بود را بدین ترتیب از ایشان بگیرند
اما نکته ای که یاران آقای هاشمی در ستاد انتخابات کشور و بویژه شخص هدایت الله آقای پیش بینی آن را نکرده بودند آن بود که برخلاف شیفتگی ایشان به جناب هاشمی اما قاطبه شهروندان دل چندان خوشی از هاشمی نداشتند و در دو قطبی بوجود آمده در دور دوم که تجلی دو قطبی شاهزاده و گدا بود با تجسم اشرافیت نظام در سیمای هاشمی اکثریت اقبال شهروندان متوجه احمدی نژاد شد و مردم کلیه بافته های دوستان هاشمی در وزارت کشور را رشته کردند
بگذریم
هر چند در مورد شعار مشکوک مجتبی بمیری رهبری را نبینی که در خلال ناآرامی های سال گذشته و بصورتی بی ربط نزد جنبش سبزی ها مطرح شد رندی خبر از آن می داد که این بار نیز رد پای م ه را باید در این داستان دنبال کرد
ناشناس:
حتی با فرض پذیرش حرف های شما اما این چیزی از ضرورت مجازات سران فتنه کم نمی کند و ایشان باید به جرم همکاری با بیگانه بمنظور سرنگونی نظام محاکمه و مجازات شوند
داریوش سجادی:
اشکالی ندارد و قطعاً در صورت تصمیم نظام، قوه قضائیه وارد عمل شده و خود را معطل من و شما نخواهد کرد اما آقای شریعتمداری با آن دوسیه اش علیه آقایان خاتمی و موسوی و کروبی طوری حرف می زنند که انگار دیگران این سه تن را نمی شناسند
هشت سال ریاست جمهوری آقای خاتمی مقابل چشم مردم است آیا با شناختی که از خاتمی وجود دارد اساساً روحیه و رفتار و شخصیت ایشان توانائی ورود به چنین یازی های پیچیده سیاسی را دارد که با سورس بنشیند و محوریت یک توطئه عظیم و همه جانبه را با آمریت آمریکائی ها عهده داری کند
آخر اگر خاتمی چنین پیچیدگی و تهور و جسارتی داشت کافی بود ارزنی از آن را در دوران ریاست جمهوری اش به فعلیت می رساند
اساساً روحیه و شخصیت فرهنگی آقای خاتمی چنین سناریوهائی را بر نمی تابد
ایشان مصلحت اندیش تر و محافظه کار تز از آنند که ورود به چنین بازی هائی را بپذیرد
بخاطر دارم طی سفر ایشان به آمریکا بعد از پایان ریاست جمهوری شان توفیق نشستی با ایشان را با چند تن از معتبرین در شیکاگو داشتم و در آنجا با توجه به استقبالی که جیمی کارتر جهت ملاقات با آقای خاتمی از خود نشان داده بود و امکانی که برای چنین نشستی فراهم بود اما برخلاف انتظار هر اندازه در آن نشست به ایشان اصرار شد تا بمنظور کمک به بهبود مناسبات بین دو کشور و آب کردن یخ روابط و خارج کردن محور شیطنت علیه ایران از دست انگلستان و دولت های عربی و اسرائیل آقای خاتمی بپذیرد با کارتر ملاقات کنند خصوصاً آنکه دیگر رئیس جمهور هم نبودند که لازم باشد مسئولیت های حکومتی شان را رعایت کنند اما ایشان با اتکای بر همان روحیه مصلحت اندیش و محافظه کارانه شان قبول نکردند
ایضاً کروبی و موسوی
آخر آقای کروبی که لری صریح الهجه و شفاف است از نظر شخصیتی روحیه ورود به توطئه های پیچیده را دارد
آن هم کسی که هیچ حرفی را در دلش نگاه نمی دارد و با همان روحیه لری همواره ترجیح داده بجای محرم اسرار بودن فریادگر اعتراض ها باشد
موسوی نیز که جای خود دارد و اساساً در رفتار و شخصیت ایشان نیز ردی از آمادگی پذیرش به چنین طراحی های امنیتی و اطلاعاتی نیست
البته این بمعنای انکار شیطنت غربی ها در جریان ناآرامی های سال گذشته توسط عوامل میدانی و نفوذی های شان در حواشی ایشان و احیاناً کانون های قدرت نیست اما بالاخره ادعا ها نیز باید با واقعیات قابل انطباق باشد

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

آیا بی بی سی رسانه انقلاب ایران بود؟


تلویزیون فارسی بی بی سی بمناسبت هفتادمین سالگرد آغاز به کار بخش فارسی این بنگاه سخن پراکنی مستند ویژه ای تحت عنوان «اینجا لندن است» را تهیه و پخش کرد که از حیث محتوا و کیفیت بوضوح از آن درجه از توان برخوردار است تا بتواند اسباب حیرت اهل تاریخ و رسانه را فراهم آورد.

چنین تحیری بازگشت به کیفیت بشدت ضعیف و غیرحرفه ای این مستند دارد که می توان آن را به حساب کم تجربگی و ضعف مطالعه تاریخی و بضاعت مزجات در سواد سیاسی و ژورنالیستی تهیه کننده جوان آن گذاشت. این در حالی است که دست بی بی سی از تهیه کننده گان و برنامه سازان متبحر خالی نیست و در حالی که این رسانه! در سازمان خود از پدیده های معتبر و توانمندی همچون سیما علی نژاد و جمشید برزگر و یا مهدی پرپنچی و معتبرین توانمند دیگری نیز برخوردار است اما معلوم نیست چه اصراری دارد تا اعتبار حرفه ای خود را قربانی نابلدی نوباوگان رسانه ای اش کند.

طبعاً تهیه کننده مستند مزبور نیز بتدریج با مختصات یک مستند حرفه ای آشنا خواهد شد اما قهراً مخاطبین این مدیوم توقع ندارند هزینه کارآموزی های پرسنل تازه کار بی بی سی از ناحیه توهین به شعور ایشان تامین شود.

مستند «اینجا لندن است» در حالی که می توانست با اتکای بر حضور موثر و غیرقابل انکار بی بی سی در تاریخ تحولات معاصر ایران اثری ماندگار و محققانه را در کاریر این رسانه ثبت کند اما متاسفانه با سطح نازلش محلی از اعتبار یا افتخار را برای تهیه کننده و ایضاً بی بی سی تمهید نکرد.

از برجسته ترین و بلکه نامانوس ترین نکات برجسته شده در این مستند تلاش تهیه کننده در اثبات یا برائت از این شبهه تاریخی بود که برخلاف نظر ایرانیان، بی بی سی نقشی در تصمیم دولت انگلستان جهت لشکرکشی به ایران در خلال جنگ جهانی دوم بمنظور سقوط رضا شاه نداشت و تهیه کننده حجم بالائی از این مستند را اختصاص به توضیح به ایرانیان جهت اثبات بی تقصیری بی بی سی در سقوط رضا شاه داده بود.

اهتمام بلاموضوعی که معلوم نیست تهیه کننده از کجای تاریخ آن را استحصال کرده بود و اساساً ایرانیان کی و کجا چنین ادعا یا گلایه ای را در حافظه تاریخ ثبت کرده اند که عامل سقوط رضا شاه بی بی سی فارسی بوده است. گذشته از آنکه ایرانیان در دوران سلطنت رضاشاه تا آن درجه از مظالم دیکتاتوری وی رنجور شده بودند که از سقوط وی استقبال هم کردند ولو ازطریق دخالت توسعه طلبانه متفقین.

تهیه کننده مستند «اینجا لندن است» در حالی همت خود را صرف چنین ادعای بلاموضوعی کرده که در پیش روی خود چرائی تاریخی اهتمام بی بی سی در پوشش گسترده اخبار انقلاب اسلامی سال 57 را نادیده گرفته.

پرسشی که کماکان ذهن تحلیلگران مسائل سیاسی را می گزد.

چقدر پسندیده بود مستند مزبور بجای پرداختن به ادعای نامربوط دلچرکینی ایرانیان از نقش بی بی سی در سقوط رضاشاه اهتمام خود را صرف رقابت پنهان آمریکا با انگلستان از فردای کودتای 28 مرداد در ایران می کرد که نقطه اوج اش در انقلاب اسلامی سال 57 و نقش مهم بی بی سی فارسی بود.

رقابتی که با انتشار «اسناد فراموشخانه» توسط اسماعیل رائین در سال 47 عیان شد و طی آن رائین اقدام به معرفی دولتمردان انگلوفیل در ساختار حاکمیت ایران کرد و بلافاصله و در مقام پاسخ جامعه سیاسی ایران مواجه با انتشار كتاب «ميراث خوار استعمار» به قلم «دكتر مهدي بهار» در بازار كتاب ايران شد که طی آن نویسنده متقابلاً اقدام به معرفي چهره هاي «آمريكوفيل» ايراني و افشاگري عليه سياست هاي استعماري آمريكا در منطقه خاورميانه می کرد. جنگی قلمی که هدف از آن سوزاندن متقابل مهره هاي تحت امر واشنگتن و لندن در ايران بود.

هر چند «رائين» يازده سال بعد از آن تاريخ در سال 1358 بطرز مشكوكي در تهران فوت كرد در حالي كه شب قبل از درگذشتش با مراجعه به «ميرحسين موسوي» سردبير وقت روزنامه جمهوري اسلامي خبر تهديد به قتلش را به ایشان داد.

طبعاً این رقابت نچندان پنهان تا آن اندازه اهمیت داشت و دارد تا تهیه کننده بی بی سی را به این صرافت بیاندازد که در ماجراي كودتاي 28 مرداد اين لندن بود كه توانست با زيركي آمريكائي ها را فريب داده و با ترسيم چهره اي «كمونيست» از مصدق نزد واشنگتن ، كاخ سفيد را ترغيب به كودتا در ايران عليه نفوذ كمونيستها! نمايد. فريبي كه 25 سال بعد از آن آمريكائي ها مجبور شدند تاوان سنگيني براي آن بپردازند و ضمن از دست دادن استراتژيك ترين متحد منطقه اي خود ، مواجه با رژيمي بشدت ضد آمريكائي شوند كه تمامي اركان سياسي شان را بمبارزه می طلبيد. آیا بی بی سی غافل از آن بود و هست که كودتاي 28 مرداد قبل از آنكه موفق به سركوب نهضت ملي ايران شود ، موفق به خلع يد گسترده انگلستان از منافع اش در ايران شد و پس از آن لندن پذيرفت به عنوان شريك كوچكتر بر سر سفره منافع نفتي و اقتصادي ايران در كنار واشنگتن بنشيند. سفره اي كه تا قبل از آن لندن مالك انحصاري و سنتي آن بشمار مي رفت و اين انتخابي ميان «بد» و «بدتر» براي انگلستان بود. طبعاً انگلستان ترجيح مي داد با ترغيب آمريكائی ها جهت كودتا عليه مصدق ، در ازاي از دست دادن كامل و اجتناب ناپذير ايران ، با وارد كردن شريكي جديد و قدرتمند ضمن آنكه «حداقل ها» را براي خود حفظ كند ، دامان خود را نيز از نجاست مباشرت كودتا در ايران نزد افكار عمومي مبرا نگاه دارد. هر چند 15 سال بعد از آن با زيركي موفق شد ضمن انعكاس گسترده امواج انقلاب ضد آمريكائي ايران از طريق راديو بی بی سی برآيند انقلاب ايران را علي رغم آنكه نمي توانست آنرا بنفع خود مصادره نمايد اما لااقل آن امواج را بر عليه شريك و رقيب قديمي اش هدايت كند . بي جهت نبود كه موج گسترده انقلاب اسلامي ايران در طول يكساله 1357 ـ 1356 در ساعت 8 شب خاموش مي شد و قاطبه ايرانيان هر شب خستگي يك روز مبارزه انقلابی خود را در كنار راديو بی بی سی برطرف مي كردند. چرا كه BBC در آن ايام عملاً مبدل به رسانه انقلاب شده بود!

طبعاً چنانچه واشنگتن علی رغم جوسازی سنگين دولت انگلستان مبنی بر گرايشات کمونيستی دکتر مصدق و القای سقوط ايران به دامان جهان کمونيست، می کوشيد با تکيه بر درايت و هوشمندی سياسی با مصدقی که خود نيز چشم اُميد به ياری رسانی واشنگتن در قبال سياست های مداخله جويانه لندن را داشت کنار بيآيد:

اولاً محبوبيت گسترده خود را در افکار عمومی ايرانيان تحفظ می کرد. خصوصاً آنکه تا آن مقطع با تکيه بر تجربه خدمات دلسوزانه کسانی چون مورگان شوستر کارشناس زُبده اقتصادی آمريکا در تهران و يا فشار کاخ سفيد بر شوروی جهت تخليه خاک ايران در پايان جنگ جهانی دوم، ايرانی ها خاطره ای خوش و شيرين از آمريکائيها داشتند.

ثانياً مجبور نمی شد که 25 سال بعد از کودتای بظاهر موفق اش در تهران، خود را مواجه با حضور تمام قد و خصمانه انقلابی مذهبی و راديکال در ايران نمايد که مُبدل به جذاب ترين الگوی مبارزه جسورانه با آمريکا در خاورميانه شده بود. (پیچک انحراف)

ملاقات تاريخی «کرميت روزولت» عامل اصلی کودتای 28 مرداد در لندن با چرچيل زيرکی و درايت کهنه سربازان جهان سياست در انگلستان را بخوبی اثبات می کرد. چرچيل در اين ملاقات پس از تبريک موفقیت روزولت در انجام کودتا زيرکانه به وی می گويد:

« مطابق معمول، تمامی ديپلمات های جهان بعد از بازنشسته شدن اقدام به تحرير خاطرات خود می کنند و طبعاً شما نيز همين کار را خواهيد کرد اما در آن زمان سعی کنيد در تحرير عمليات تهران نامی از ما نبريد. اجازه دهيد تمامی اين افتخار متعلق به خودتان باقی بماند»!

چرچيل دورانديشانه برگشتن ورق در ايران را مُحتمل فرض می کرد و در آن صورت ترجيح می داد با به حداقل رساندن رد پای انگلستان در جريان کودتای 28 مرداد همه بغض و کينه مردم ايران را از جانب لندن متوجه واشنگتن کرده تا بدينوسيله مردم ايران علی رغم دوسیه سیاه انگلستان در ایران «همه فريادهايشان را بر سر آمريکا بکشند» که کشيدند! (نفرین بودا)

اکنون جای این پرسش باقی است که آیا جمیع تحولات فوق تا آن اندازه اهمیت تاریخی از نقش انگلستان و رادیو بی بی سی در تحولات سیاسی ایران را نداشت و ندارد تا مستندسازان بی بی سی را ترغیب می کرد بجای ساختن مستند ضعيف و مخنث «اینجا لندن است» به سراغ مسائل جدی و واقعی بروند؟

نکته محوری و مهم دیگر تلاش تهیه کننده مستند «اینجا لندن است» و ایضاً دیگر دست اندرکاران بی بی سی فارسی در خاطره نویسی های خود،اهتمام ایشان بمنظور اثبات استقلال و بی طرفی بی بی سی علی رغم وابستگی اش به دولت بریتانیا است.

در تمام این موارد کوشش شده تا نگاه بدبینانه ایرانیان به بی بی سی را با این توجیه مرتفع نمایند که پرسنل فارسی زبان بی بی سی (علی رغم وابستگی این رسانه به دولت انگلستان) در مشی حرفه ای برخوردار از استقلال عمل رسانه ای است.

اهتمامی که چنانچه از سر صدق باشد موید تجاهل العارف ایشان است.

ظاهراً حداقل ایرانیان شاغل در بی بی سی متوجه نیستند که نگاه ملامت آمیز ایرانیان به ایشان اتکای بر حافظه تاریخی خود به بیش از یکصد سال تضییع حق ایرانیان توسط دولتمردان انگلستان دارد.

ایرانیان قبل از آنکه داوری خود در مورد بی بی سی را متوجه صداقت یا عدم صداقت و بیطرفی یا جهتگیری مغرضانه یا منصفانه خروجی این رسانه کنند، دلچرکین آنند که چگونه بخشی از فرزندان ایران تن به همکاری با رسانه کشوری داده اند که از امتیاز نامه رویتر تا دارسی، از امتیاز بانک شاهنشاهی تا قرار داد رژی ، از قرارداد 1907 تا قرارداد 1919 ، از سرکوب جنبش استقلال طلبانه تنگستان تا کودتای 28 مرداد علیه مصدق (با مباشرت رسمی و علنی شده بی بی سی فارسی) در جمیع این موارد، دست دولتمردان انگلستان آغشته به توطئه و دسیسه و خیانت در حق مردم ایران بوده و هست.

راز نگاه ملامت آمیز ایرانیان به بی بی سی را باید در رنجیدگی ایشان از قبال همکاری فرزندانشان با رسانه دولتی متخاصم ردیابی کرد.

بر اساس همین پیشینه سیاه در پرونده تعامل لندن با ایران است که بخش کثیری از ایرانیان نتوانسته و نمی توانند نه به دولت بریتانیا و نه به رسانه های آن دولت احترام گذاشته واعتماد کنند. ولو آنکه بی بی سی در تعقیب رسالت خبررسانی خود صادقانه متعهد به اقتضائات حرفه ای دنیای رسانه هم باشد.

در پایان از آنجا که تلویزیون فارسی بی بی سی بمناسبت فعالیت هفتاد سالگی این بنگاه خبرپراکنی مخاطبانش را دعوت به خاطره نویسی کرده به سهم خود از این فراخوان استقبال کرده و هر چند خاطرات فراونی از این رسانه طی نزدیک به سه دهه دارم اما به ذکر خاطره ای متاخر قناعت می کنم.

در ایام فعالیت های انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته در ایران یکی از روزنامه های منتشره در تهران طی تماس با اینجانب در آمریکا متقاضی ارسال مقاله مرتبط با انتخابات توسط نگارنده شد. شخصاً ضمن استقبال از این دعوت بتناوب مقالاتی را ارسال کرده که به نوبت و بدون کمترین دخل و تصرف منتشر می شد تا آنکه صحنه سیاسی ایران بعد از اعلام نتایج انتخابات به آشوب کشیده شد.

متعاقب بحران بعد از انتخابات در تهران و بمنظور تحلیل در حد بضاعت خود از ماهیت آن شهرآشوبی ها اقدام به تحریر سلسله مقالاتی تحت عنوان «تغار شکسته تهران» و ارسال به روزنامه مزبور کردم اما در کمال تعجب و برخلاف سنت قبلی شماره نخست آن سلسله مقالات که ناظر بر چگونگی فعالیت خبری رسانه های خارجی بويژه تلویزیون فارسی بی بی سی بود از فرصت نشر در آن روزنامه باز ماند. هر چند شخصاً هر گونه حق نشر یا عدم نشر مطالبم در روزنامه مزبور را برسمیت شناخته بودم اما صرفاً جهت یافتن چرائی عدم انتشار وقتی با یکی از دست اندرکاران روزنامه مزبور تلفنی صحبت کردم، پاسخ شنیدم:

علی رغم آنکه با محتوای مقاله مزبور مشکلی وجود ندارد اما از آنجا که برخی از دست اندر کاران بی بی سی فارسی از دوستان و همکاران ما هستند مناسب می دانیم از انتشار این مقاله پرهیز کنیم.

هر چند از این اقدام نرنجیدم و مقاله مزبور را در سایت شخصی خود منتشر کردم اما هیچوقت نتوانستم بفهمم که رفیق دوستی چه قرابتی با تعهد به رسالت روزنامه نگاری دارد. خصوصاً آنکه اگر محتوای مقاله مزبور به زعم دست اندرکاران مورد تائید بود دیگر جائی باقی نمی ماند که منافع ملی یک کشور قربانی مناسبات دوستانه و تعهدات و تقیدات رفیق بازانه شود.

طرفه آنکه مقاله مزبور در فردای انتشارش در وب سایت شخصی ام توسط دست اندرکاران تلویزیون فارسی بی بی سی و علی رغم گویش انتقادی که در آن متوجه بی بی سی شده بود در آن رسانه منعکس شد که این امر را باید عملی حرفه ای و ذکاوتمندانه تلقی کرد.

البته داستان حاشیه های دیگری هم داشت که فعلاً بماند برای فرصتی مغتنم.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

غبار

مستند «سه روز بعد از واقعه» در سالگرد تظاهرات میلیونی نهم دی ماه سال 88 تهرانیان طی سه قسمت تحت عناوین «غبار» و «گسست» و «قیام» و در راستای تحلیل وقایع بعد از انتخابات سال گذشته از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش شد.
ابتدا فیلم را ببینید
قسمت نخست ـ غبار

video

قسمت دوم: گسست

video

قسمت سوم: قیام

video

هر چند می خواستم مطالب زیادی در مورد این تریلوژی بنویسم اما بعد از دیدن قسمت سوم تنها به این نکته اکتفا می کنم که برای نخستین بار تاکید می کنم نخستین بار به تهرانی بودن خود بالیدم.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

پری رویان قلعه خشونت!

ستون گفت و شنود روزنامه کیهان را به اعتبار نویسنده اش (حسین شریعتمداری مدیر مسئول این روزنامه) می توان پیشانی این روزنامه تلقی کرد که بیان کننده منویات وی و جناحی شده که مشارالیه سخنگوئی ایشان را وکالتاً متکفل شده اند.
سال گذشته و با بالا گرفتن میزان درگیری و خشونت در ناآرامی های بعد از انتخابات ریاست جمهوری در تهران بویژه بعد از افشای جنایات بوقوع پیوسته در زندان کهریزک شخصاً «حسین شریعتمداری» را یکی از زمینه سازان و مسببان محوری در دامن زدن به خشونت در اردوی اصولگرایان معرفی کردم و ذیل یکی از نوشته های خود آوردم:
یکی از بانیان و مسببان اصلی در جنایات کهریزک «حسین شریعتمداری» مدیر مسئول روزنامه کیهان است که دو ماه پیشتر طی سخنرانی خود در آستانه انتخابات 22 خرداد به صراحت ضمن نفی ماهیت رقابتی انتخابات، عرصه انتخابات ریاست جمهوری را عاشورائی دیگر توصیف کرد که برخلاف تجربه نخست «این بار قرار نیست حسین شهید شود و زمان هلاکت یزیدها و عمر سعدهاست» ... ریشه های جنایت و سبوعیت در کهریزک بازتولید طبیعی شماسازی شریعتمداری از قیام کربلا در انتخابات 22 خرداد است که اینک این توجیه را به وضوح در اختیار نیروهای میدانی جبهه پیروز قرار داده تا با اتکای بر اصل «الا ان تضطروا الیه» و به تاسی از «مختار ثقفی» به خونخواهی «عاشورای خودخوانده شان» برخیزند و بمنظور نسق کشی و گرفتن زهر چشم از رقیب، مختاروار حجم جنایت و سبوعیت را آن چنان بالا ببرند و آنچنان صاعقه وار بر رقیب نازل شوند تا ارزنی از جرات و انگیزه نزد «دشمن»! باقی نماند
http://www.sokhan.info/Farsi/Tajavoz.htm

حسین شریعتمداری:

باید مواظب بود که آنهائی که در بدر با قرآن جنگیدند در صفین همین قرآن را بر سر نیزه نکنند. می توان این افراد را به آسانی شناخت. مدیرمسئول روزنامه کیهان با اشاره به برخی کاندیداها حاضر در انتخابات و طرفدا‌ران آنها گفت: تو شال سبز می بندی؟ شال سبز که مقدس تر از قرآن نیست. قرآن را هم بر سر نیزه کردند، باید دید ماهیت امر چیست و باید دید آیا تابلوها با ماهیت کار سازگار است یا خیر؟ وی با بیان اینکه زمان بسیار حساسی است و دشمن خارجی با همه توان به میدان آمده و کار به نقطه حساس رسیده است، تصریح کرد: دشمن خیال جمع داشته باشد که دیگر مالک بر نمی‌گردد، صحنه عاشوراست ولی این بار قرار نیست حسین شهید شود بلکه زمان هلاکت یزیدها و عمرسعد هاست.

اصفهان 7خرداد88 مسجد سید

اکنون و با گذشت بیش از یک سال از ناآرامی های تهران شاهد از غیب رسید و بار دیگر ثابت شد «پری روی تاب مستوری ندارد» و مدیر مسئول کیهان مجدداً و این بار صراحتاً مکنونات قلبی خود را مطابق گمانه سال گذشته، اطلاع رسانی کرد.

بنا بر اظهارات ایشان در ستون گفت و شنود مورخ دوشنبه 29 آذر ماه گذشته تحت عنوان «مختار»:

... گفت: سران فتنه حق دارند از یادآوری تاریخ عاشورا عصبانی باشند ولی حالا كه فتنه تمام شده چرا هنوز وحشت زده اند.
گفتم: از بقیه ماجرا می ترسند و باید هم بترسند چون فتنه تمام شده، اما هنوز «مختار» كار خود را شروع نكرده است
.

همان اندازه که سبزهای مدعی مسالمت جوئی نشان دادند به وقت مقتضی از استعداد کافی برای خشونت ورزی برخوردارند. (به پست قبلی رجوع شود ـ خشم ژانوسی) اینک نیز با استناد قابل فهم به هل من مبارز طلبی جدید مدیر مسئول کیهان باید اعتراف کرد که خشم اتمسفری است که خشونت ورزان در هر دو سوی جبهه از شناوری و غوطه وری در آن بغایت مسرور و سبکبالند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مقالات مرتبط:

متن سخنرانی حسین شریعتمداری در مسجد سید اصفهان

http://www.noandish.com/com.php?id=27544

هزیمت انفلاب مخملی

http://www.sokhan.info/Farsi/Hazimat.htm

کهریزک

http://www.sokhan.info/Farsi/Tajavoz.

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

خشم ژانوسی!

خشونت مقدس عنوان مقاله ای است که اخیراً در سایت جرس با امضای نویسنده ای ناشناس (مرتضی سیمیاری) منتشر شده که طی آن محرر کوشیده با ادله و بیّنه در مذمت «خشونت» ریشه یابی و روانکاوی کند.
هر چند سایت جرس در ذیل کلیه مقالات منتشره اش می نویسد: نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست اما با توجه به اینکه این سایت که مُبدل به سخنگوی بخش های ساختارشکن جنبش سبز شده، تاکنون هیچ مطلبی بیرون از دایره همدلانش را منتشر نکرده لذا و لزوماً می توان محتوای مقاله «خشم مقدس» را همسو با نقطه نظرات بانیان این سایت تلقی کرد.
نویسنده مزبور در بخشی از مقاله خود و در وآکاوی و روانکاوی خشونت طلبان آورده:
افراط گرایان اولین قربانیان خشونت های پیش ساخته خود هستند؛ آنها بیش از انکه پیرو ایدئولوژی باشند پیرو نتایج و تاثیرات سرکشی های روانی خود اعم از غرور و تحقیر و خصلت های فردی می باشند ... وقتی خشونت مقدس می شود هوادار پیدا می کند و از میان آن فرقه تاسیس می گردد و به قول "انور ابراهیم" مسلمان نوگرای میانه رو مالزیایی آنها تبدیل به مردانی می شوند که از اسلام جز موج نفرت و خشونت چیزی را نشان نمی دهند و این نفرت هم آنها و هم دیگران را قربانی می کند.
هر چند بالشخصه معتقدم هر گونه رجعت به مسالمت و اجتناب از خشونت را باید استقبال کرد اما تن به این واقعیت نیز باید داد که:
نمی توان مدعی خار در چشم دیگران شد در حالی که خود تیر در چشم داریم.
نقد و نفی خشونت آن هم از نوع مقدس اش امر میمون و مبارک و مستحسنی است اما و متاسفانه چنین نقد ولو با تاخیری به غایت به قامت این بخش از سبزهای ساختارشکن ناراست می نماید.
جرس نوازان در حالی اکنون و با تاخیر نقاد خشونت شده اند که در تمام شهرآشوبی سال گذشته که خود و جنبش خود را در صدر و قوت می دیدند ارزنی التفات به ضرورت مسالمت و مصالحت نداشتند تا جائی که حتی دکتر سروش که سالها اشتهار خود را مدیون اطعام «گشنه گان حقیقت» با گرفتن لقمه های معرفت از سفره معدلت و معنویت و عبودیت از بطن مثنوی و نص قرآن و نهج بلاغت بود را به صرافت امتثال از خشم مقدس کشاند!
کو بانگ جرس ها و کجاست ناله کوس وقتی سال گذشته و در اوج جوزدگی شهرآشوبان «دکتر سروش» ناباورانه بر آتش خشم شورشیان نفت تقدس می پاشید و ایشان را بشارت می داد که:
«بحقیقت اسم اعظم، شما حق جویانید که دیو تیره بختی را از تخت سلیمان بزیر می کشید و با عصای موسوی، دولت فرعونی و شعبده سامری را به دونیم می زنید و حکومت ارعاب و تزویر و چماق و نفاق را با فریادهای جگرشکاف تان درهم می شکنید. استبداد دینی غرور و شعور شما را به تمسخر و توهین گرفته است و« خشم مقدس» شما خاموش نمی نشیند تا امانت حق و رای را ازغاصبان خائن بستاند و به کاردانان امین بسپارد.»
جرس داران آن موقع کجا بودند وقتی نگارنده یکه و تنها و دلنگرانه با رصد ناآرامی های تهران «دکتر» را انذار می داد که:
بر فرزانه ای چون سروش فرض است تا با درک حساسیت صف آرائی «خون چشمانه» در ناآرامی های ایران، طبخ «خورشت خشونت» را به طباخان چیره دست مسبوق به سابقه وانهند و خود اطعام کننده گرسنه گان با «حلیم حلم» باشند.
سبزاندیشان بدون کمترین وقعی به لزوم خویشتنداری بر طبل تصلب دو قطبی خشونت می کوبیدند؟
هر اندازه عباس عبدی به درستی «ضرورت مسالمت را هم در استراتژی و هم در تاکتیک» به سبزها تجویزمی کند و ایضاً اینجانب نیز آن را به عنوان یک باور قلبی و عقلی و اخلاقی برای خود و دیگران توصیه می کنم اما نمی توانم از یاد ببرم که سالها پیش در قبرس و در جوار دکتر بشیریه بود که از زبان ایشان شنیدم:
مسئولین ما دچار تضاد شخصیت اند و تا زمانی که در «صدر قدرت» اند مبتلا به سادیسم و استبدادند و بمجرد قرار گرفتن در «ذیل قدرت» دچار مازوخیسم شده و آزادیخواه می شوند!
لامحاله فرزانگانی چون سروش را نیز بر همین مبنا می توان بی نصیب از آفات قدرت ندید که با ابتلا به «ذهن تجریدی» و «انتزاع از واقعیت» ناتوان از درک جامعه يک روز خطاب به علما می نویسند: اگر «دهان»تان را بسته اند «پا» که دارید و ایشان را تحکم به مهاجرت به نجف می کنند و وقتی استقبالی از تجویز خود نمی بیند این بار نامه به آیت الله خامنه ای می نویسند که حال که علما نرفتند، لطفاً شما بروید!!!
همچنانکه پریروز ایشان ناقد خشونت بودند و دیروز ناشر آن شدند و امروز جرس دارانشان نافی آن!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حلیم حلم ـ نامه سرگشاده به دکتر سروش

http://www.sokhan.info/Farsi/Khashm.htm

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

از حسنک وزیر تا محمدرضا رحیمی!


بیست و چهار ساعت بعد از آنکه حجت الاسلام محسنی اژه ای سخنگوی قوه قضائیه بر متهم بودن محمدرضا رحیمی معاون اول محمود احمدی نژاد در پرونده مفاسد اقتصادی صحه گذاشت، مشارالیه (محمدرضا رحیمی) ضمن صدور پیامی با ابراز گلایه و با خرج کردن از اعتبار رهبری نظام و ملت ایران ابراز لحیه فرمودند که:
«پاسخگوئی به اظهارات غيرحقوقی منتشر شده را به مصلحت ندانسته و با اجتناب از اقدامی كه ممكن است تكدر خاطر رهبر فرزانه انقلاب و دغدغه مردم شريف ايران را در پی داشته باشد، اين مهم را به يك فرصت مقتضی موكول مي كنم»
رحیمی در همین پیام رنجیده خاطر فرموده اند:
«اين اظهارات، آشكارا دال بر جهت‌گيری غيرقانونی يك مقام مسوول در دستگاه قضايی و مغاير با اصل 22 قانون اساسی مبنی بر مصونيت و حفظ حيثيت افراد از تعرض و خلاف مسلم قواعد شرعی است»!
جل الخالق!
هنوز یک هفته از عزل اهانت آمیز و تحقیر منوچهر متکی (وزیر خارجه محمود احمدی نژاد) نگذشته. عزلی که از نظر شکلی تحقیقاً مصداق مسلم مغایرت با حفظ حیثیت افراد و خلاف قواعد شرعی است و اینک معاون اول رئیس جمهور به صرافت املا و مشق اخلاق به دیگران برآمده اند!
تو گوئی می توان:
ببری مال مسلمان (در اینجا بخوانید آبروی مسلمان) و چو مال ات ببرند
بانگ فریاد برآری که مسلمانی نیست!
گذشته از آنکه با توجه به غیرقابل پیش بینی و غیر قابل فهم بودن تصمیمات رئیس جمهور در عزل و نصب دولتمردانش، جناب رحیمی ظاهراً جانب احتیاط را رعایت نکرده و نامُدبرانه مدعی شده اند که:
گویا معاون اول رئیس جمهور کمتر به تاریخ این مملکت و بی وفائی های دنیای سیاست تفطن دارند که حتی حسنک وزیر و دردانه سلطان محمود هم که باشی به وقت مقتضی «منقضی» خواهی شد!

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

از ریچارد فرای تا منوچهر متکی!

پروفسور «ریچارد فرآی» ایران شناس برجسته و استاد بازنشسته دانشگاه هاروارد است که بیشتر با تحریر کتاب «عصر زرین فرهنگ ایران» در ایران شناخته می شود.
آخرین بار پروفسور فرآی را در بهار سال 2000 و در دانشگاه هاروارد ملاقات کردم. ملاقاتی به صرف نهار و به دعوت ایشان در سالن اساتید دانشگاه هاروارد که بنا بر گشاده روئی و خوش خلقی ذاتی وی، خاطره ای شیرین از آن ملاقات در حافظه ام حک شد.
هر چند خاطره قبلی از ایشان بغایت تلخ بود!
پیش از این فرآی را در پائیز سال 1371 و در ایران ملاقات کرده بودم. در آن زمان به عنوان کارشناس مرکز مطالعات پایه عهده دار مسئولیت در «دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه» بوده و بنا بر امریه «معاون وزیر خارجه وقت» میزبان پروفسور فرآی شدم که به دعوت وزارت امور خارجه به ایران آمده بود.
در آن مقطع هر چند حوزه فعالیتم، مرکز مطالعات پایه در «دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی» بود که زیر نظر مستقیم ریاست دفتر مطالعات قرار داشت اما بنا بر صوابدید «معاون وقت پژوهشی وزیر امورخارجه» مقرر شد موقتاً میزبانی پروفسور فرآی را عهده دار باشم. مسئولیتی که پذیرش آن موجبات تکدر خاطر مسئول مستقیم اینجانب (ریاست دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه) را فراهم کرد و بنا به تحکم ایشان موظف به استنکاف از پذیرش این مسئولیت شده با این توجیه که:
شما تعلق به حوزه مسئولیت اینجانب داشته و چنانچه مقرر باشد مسئولیتی عهده دار شوید باید با دستور مستقیم من باشد.
هر چند از حیث سلسله مراتب اداری «دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه» زیر مجموعه «معاوت پژوهشی وزارتخانه» محسوب می شد و بر همین اساس ریاست دفتر مطالعات نیز تحت امر معاونت مربوطه قرار داشت. اما با توجه به رعایت سلسله مراتب اداری، مسئول وقت دفتر مطالعات سیاسی وزارت خارجه منطقاً متوقع بود معاون وزیر حرمت حوزه کاری و مسئولیت های محوله ایشان را رعایت کرده و برای استفاده از کادرهای تحت مسئولیت وی لااقل با ایشان هماهنگ کرده و جهت حفظ ظاهر هم که شده از کانال ایشان مطالبه نیرو کند.
القصه وقتی اینجانب در کانون رقابت این دو قرار گرفتم ضمن اجابت امریه مسئول مستقیم خود (ریاست دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی) با مراجعه به معاون وزیر و اعلام معذوریت از پذیرش میزبانی پروفسور فرآی به ایشان معروض داشتم:
صرف نظر از اختلاف پیش آمده بین ایشان ومسئول مستقیم خود در تحلیل نهائی اینجانب خود را در خدمت کلیت وزارت امور خارجه می دانم و توقع دارم ایشان اختلافات کاری و اداری با یکدیگر را مستقیماً حل و مرتفع نمایند و پس از آن بنده را موظف به پذیرش مسئولیت و ماموریت در این وزارت خانه نمایند.
نهایتاً اختلاف این دو از طریق خواستن عذر اینجانب از وزارت خارجه پایان یافت و معاون وقت وزیر ازطریق حذف اینجانب از وزارت خارجه به زبان بی زبانی به رئیس وقت دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی تحت امرش پیغام داد:
اگر شما رئیس دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه و مسئول مستقیم داریوش سجادی هستید بنده هم معاونت وزارت امور خارجه و مسئول مستقیم جنابعالی هستم. حال جناب رئیس! اگر می توانی از نیروی تحت امرت دفاع کن و وی را در سمت خود ابقا نما!
طبیعتاً و با توجه به ساختار اداری حاکم بر وزارت امور خارجه و ایضاً دیگر وزارت خانه ها و ادارات دولتی ایران که بعدها طی مقاله ای از آن تحت عنوان «کلکتیویسم باندی مبتنی بر تقرب و تمکین» یاد کردم، پروسه حذف اینجانب از وزارت خارجه روندی قابل فهم معنا می شد و می شود. کلکتیویسمی که در آن شرط حضور فرد در نهاد «تقرب به قطب قدرت» و شرط بقا و ترقی در آن نهاد نیز«تمکین در مقابل قطب قدرت» تعریف شده است.
حال بگذریم که تحریر همان مقاله نیز که نگاهی آسیب شناسانه به ساختار وزارت امور خارجه ایران را داشت اسباب توقف انتشار نشریه منتشر کننده اش را با اعمال فشار وزیر وقت را به همراه آورد.
بر همین اساس امروز نیز می توان حذف نامتعارف دکتر منوچهر متکی از مسئولیت وزارت خارجه را فهم و معنا کرد.
فی الواقع محمود احمدی نژاد نیز با حذف معنا دار مُتکی آن هم به آن شکل اهانت آمیز (عزل در حین ماموریت خارج از کشور) به زبان بی زبانی در حال دادن این پیغام به حوزه مدیریتی خود است که:
وزرا و مسئولین محترم تحت امر ریاست جمهوری، تکلیف خود را روشن کنند. شما سلطان بانوی مائید یا سلطان بانوی وزیر اعظم!؟
اما نکته مغفول در تجربه حذف اینجانب از وزارت خارجه با عزل منوچهر متکی آن است که حذف داریوش سجادی از وزارت خارجه آن هم تنها به عنوان یک کارشناس از این وزارتخانه کمترین لطمه ای را متوجه منافع ملی ایران نکرد و نمی توانست هم بکند. اما نکته ای که محمود احمدی نژاد به سنت مالوف خود کمتر آن را مورد توجه قرار می دهد آن است که مشروعیت مسئولیت وزارت چه در وزارت خارجه و چه هر وزارتخانه دیگر و بالاتر از آن مشروعیت مسئولیت ریاست جمهوری در ارتباط مستقیم با آرای مردم است.
چه رئیس جمهور که با آرای مستقیم مردم انتخاب می شود و چه وزرای ایشان که از طریق مجلس و با آرای غیر مستقیم مردم رای اعتماد می گیرند هر آئینه نمایندگی مردم ایران را عهده دارند و بر همین اساس احدی حق ندارد با لطائف الحیل زمینه توهین و تحقیر ملت ایران را فراهم کند.
عزل زشت و زننده منوچهر متکی در حین انجام ماموریت در خارج از کشور و بنمایندگی از جانب مردم ایران توهین و تحقیر مستقیم ملت ایران است. ولو آنکه احمدی نژاد در عزل متکی از هزار و یک دلیل منطقی نیز برخوردار می بود ایشان به هیچ وجه حق نداشت با چنین شیوه نامتعارفی درصدد تثبیت و تحکیم واعمال واثبات اقتدار مدیریتی خود به زیر مجموعه تحت امرش برآید آن هم به بهای سنگین تحقیر ملت ایران.
هر چند آقای احمدی نژاد بارها در تریبون های مختلف خود را نوکر و خدمتگذار مردم ایران معرفی کرده اما ظاهراً ایشان با لوازم چنین خفض جناح ولو تصنعی ناآشنایند. مهم ترین اصل در تصدی بالاترین مسئولیت خدمتگذاری، رعایت این نکته بدیهی است که عرصه منافع ملی آوردگاه مناسبی برای رقابت های سیاسی و نسق کشی از رقیب بمنظور مانور قدرت و به رخ کشیدن اقتدار خود به دیگران آن هم به بهای تحقیر ملت ایران از طریق تحقیر نماینده ملت ایران نیست.
خوب بود آقای احمدی نژاد لااقل و حسب ادعای اصولگرائی و ولایت مداری اش در جهت «حفظ شان ملت ایران در عرصه های خارجی» به سنت رهبری جمهوری اسلامی ایران تاسی می کرد که علی رغم اصرار ایشان بر زیست زهدگرایانه اما در زمان تصدی ریاست جمهوری و در خلال سفر به چین، تیم تشریفات خود را ملزم کردند تا تمهید کننده مجلل ترین امکانات در حد مقدور برای این سفر شوند تا جائی که حتی رولزرویس بجا مانده از دربار پهلوی را نیز در این سفر بعنوان مرکب خود همراه کردند و در چرائی تعمد خود در رعایت چنین تشریفاتی تاکید داشتند در سفر خارجی ما مردم ایران را نمایندگی می کنیم و بر همین مبنا و بمنظور هر چه بیشتر بالا بردن ارج و قرب و اعتبار ملت ایران موظفیم تا بالاترین سطح چه شکلی و چه محتوائی اسباب افتخار ملت ایران خصوصاً نزد کشورهای متنفذ جهانی را فراهم نمائیم.
اکنون آیا آقای احمدی نژاد با تمهید تحقیر وزیر امور خارجه ملت ایران در یک سفر رسمی و خارجی که تحقیر مستقیم ملت ایران محسوب می شود می تواند توجیه گر چرائی چنین هزینه سنگینی از کیسه ملت ولو به بهای رقابت های سیاسی اش در داخل کشور باشند؟
در آخرین ملاقات با ریچارد فرآی ضمن تجدید خاطره خود از ماجرای سال 71 وقتی ایشان از باب دلجوئی از اینجانب برآمدند در پاسخ به فرآی گفتم:
ملالی نیست و ما ایرانی ها گرگ بارون دیده ایم و ایشان در پاسخ ضمن شرمنده کردن اینجانب نشان داد از ما ایرانی ها بهتر با ضرب المثل های ما آشنایند و جمله من را این گونه تصحیح کرد که: صورت صحیح این ضرب المثل «گرگ بالون دیده» است و بالون در گویش ایل قشقائی بمعنای تله و دام است و با اشاره به تجربه مستمر گرگ ها در رهائی از دام و تله از آن در مقام اثبات آبدیدگی و مجرب بودن استفاده می کنند. در غیر این صورت بارون دیدن گرگ که چیز معناداری نیست وهمه گرگ ها به اعتبار زندگی در طبیعت و دشت و صحرا و جنگل طبیعتاً بصورتی متعارف باران را خواهند دید و از چنان دیدنی فضیلتی را کسب نمی کنند جز خیس شدن.
انشاالله آقای متکی نیز به اندازه کافی بالون دیده باشند!

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

چرخ بازیگر

با وزیر معزول...!
شهریور سال 88
هتل هایت ـ نیویورک

بقول میرزا ابولقاسم قائم مقام فراهانی:
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

سفر بد یُمن متکی!

عزل منوچهر متکی وزیر امور خارجه دولت احمدی نژاد آن هم در موقعیتی که وی در سفر خارجی به سر می بُرد تا آن اندازه غیر مترقبه بود که صدای اعتراض حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان را که از حامیان محمود احمدی نژاد محسوب می شود را در آورد.مشارالیه طی مقاله ای تحت عنوان «با کدام توجیه؟» ضمن تمهید مقدماتی نهایتاً و از سر اعجاب پرسیده:
«ماجرا چيست؟! و در روزهاي اخير چه اتفاقي افتاده است كه جناب احمدي نژاد، رئيس جمهور محترم كشورمان، صبر و درنگ يك روزه يا چند ساعته را نيز براي عزل و بركناري ايشان جايز ندانسته است؟! مخصوصا آن كه پيش از اين هم آقاي رئيس جمهور در پي جابه جايي وزير خارجه كابينه خويش بود و البته، بعدها، بنا به عللي از آن منصرف شد»
هر چند شریعتمداری به شهادت سابقه قلمی اش نشان داده چندان بی فراست در فهم چنین رویکردی در رفتار محمود احمدی نژاد نیست اما ظاهراً این بار ایشان تجاهل کرده اند.
پاسخ به پرسش مدیر مسئول کیهان تا حدود زیادی روشن است.
احمدی نژاد پیشتر نیز و با همین شیوه علی لاریجانی را که در کسوت دبیر شورای عالی امنیت ملی بود در حالی عزل کرد که در ماموریت خارج از کشور در بغداد به سر می برد.
هر چند همانطور که حسین شریعتمداری در نوشته خود به درستی به این مطلب اشاره کرده که:
در عرف شناخته شده سياسي، عزل يك وزير در حال ماموريت- آنهم ماموريت خارجي وزير خارجه- علاوه بر آن كه نشانه بروز ناگهاني اخلال در سياست خارجي يك كشور تلقي مي شود، اهانت آشكار به شخصيت وزير عزل شده نيز هست.
اما منطق حاکم بر چنین عزل شتابزده ای ناظر بر گرفتن فرصت لابی گری از وزیر مربوطه و حامیان ایشان در هرم قدرت است تا بدینوسیله مجال ابقا یا تحمیل انصراف به خود را منتفی کند. در واقع احمدی نژاد بدینوسیله با استقاده از فرصت «دوری از مرکز» حریف را در مقابل عمل انجام شده قرار می دهد تا دست رقیب در ممانعت از تصمیم متخذه اش بسته باشد.
با توجه به آنکه متکی از ابتدا نیز وزیر منتخب احمدی نژاد نبود و مشارالیه حکم وزیری تحمیلی در کابینه را داشت با این عزل غیرمترقبه، احمدی نژاد صراحتاً این پیام را از خود صادر کرد که:
طلاق سرنوشت محتوم ازدواج اجباری است!

مقاله مرتبط: اوباما گیج است

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

دروغگوها!



مطلب زیر توسط یکی از دوستانم و در مقام عبرت برای اینجانب ارسال شد.عبرتی که ضروری است اما ناظر بر ناآشنائی دوستانی در ایران با ساختار سیاسی و اقتصادی نظام سرمایه داری غرب است.

ابتدا مطلب را بخوانید:

در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.

چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کرد و خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود بدون اینکه موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد. در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.

بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آنها چندان خوب نبوده است.

روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.

همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آنها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آنها دروغ گفته بود نیفتد.

دوست ارسال کننده این مطلب در انتها نیز تحریر فرموده اند:

حالا ما در کشور خودمان با پدیده ای روبرو هستیم که مستقیم توی چشم های شما نگاه می کنند و می گویند ماست سیاه است! و آب از آب تکون نمی خورد!

نکته مغفول واقع شده نزد این دوست گرامی و بخش عمده ای از ناآشنایان با نظام اقتصادی و بعضاً سیاسی کشورهای غربی (اعم از اروپائی و آمریکائی) آن است که ایشان تفطن به این موضوع ندارند که در این کشورها و با توجه به ساختار اقتصادی قائم به مالیات شهروندان، هر گونه تخلف مالیاتی یا تلاش بمنظور فرارمالیاتی در زمره سنگین ترین تخلفات اقتصادی محسوب می شود که حکومت با شدیدترین شکل ممکن با چنین تخلفاتی برخورد می کند.

در واقع مالیات در غرب همان نقشی را به عهده دارد که متاسفانه نفت در اقتصاد و سیاست ایران عهده داری می کند و به همان اندازه که نفت و نقدینگی ناشی از فروش آن حکم اصلی ترین عامل حیات اقتصادی کشوری مانند ایران را عهده داری می کند در «غرب سرمایه داری» این مهم بر عهده مالیات شهروندان قرار گرفته و به همین اساس است که حکومت و دولتمردان قهراً و منطقاً خود را وامدار و مدیون مالیات تک تک شهروندان فهم کرده و کل حکومت با ابتنای بر مالیات شهروندان ضمن مستخدم محسوب شدن شان از جانب «شهروندان مالیات پرداز» کمترین محلی از اغماض جهت فرارهای مالیاتی را برنمی تابند.

این برخلاف ساختار اقتصاد بیمار ایران است که بجای مالیات شهروندان، دولت بودجه مملکت داری خود را از ناحیه فروش نفت تامین کرده و بر همین اساس و بدلیل احرازاستقلال اقتصادی و بی نیازی اش به مالیات شهروندان اولاً احساس وابستگی مالی به شهروند ندارد تا خود را در مقام مستخدم در خدمت ایشان بداند و ثانیاً مالیات نقش اساسی در تامین هزینه کشور را از دست داده و به تبع آن فرارهای مالیاتی در ایران نیز برخلاف غرب چندان جدی گرفته نمی شود که تخلفات مالیاتی بتواند همچون نمونه مطرح شده در بالا به رسوائی و تراژدی برای عاملان آن منجر شود.

اما نکته دوم و حائز اهمیت و بلکه شایسته عبرت در داستان بالا اهمیت صداقت و مذمت دروغ در نمونه سوئد و خلاف آن در ایران است.

قطعاً بعد از سنگین بودن فرار مالیاتی در کشوری مانند سوئد، نکته مهم تر مذموم بودن دروغگوئی در این کشور است. امری که در نمونه بالا افشای آن منجر به سرافکندگی وزیر مزبور شده و فرار وی از کشورش را دامن زد.

بر این اساس باید گزاره:

ما در کشورمان با پدیده ای روبرو هستیم که مستقیم توی چشم های شما نگاه می کنند و می گویند ماست سیاه است ! و آب از آب تکون نمی خورد!

را این گونه بازخوانی کردکه:

در کشوری که دو هزار پانصد سال پیش در منشور کورش اش یکی از سه دعای اصلی مصون نگاه داشتن ایران از آفت دروغ (در کنار خشکسالی و دشمن) بوده این امر بوضوح اثبات کننده آن است که از دو هزار و پانصد سال پیش دروغگوئی یکی از اصلی ترین ويژگی فرهنگی ایرانیان را تشکیل می داده تا جائی که بنیان گذار هخامنشی را تا آن حد مستاصل و کلافه کرده که برای درمان آن دست استغاثه به سوی خداوند دراز می نماید و اصلی ترین اهتمام زرتشت به شهادت گات های بجای مانده معطوف به توصیه مستمر ایشان به صداقت و راستگوئی است.

بر همین اساس می توان جسارت کرد و به شهادت تاریخ، ایرانیان را دروغگوترین ملت ها در طول تاریخ تلقی کرد که چرائی آن بیرون از این پست قابل ارزیابی و ریشه یابی و واکاوی از جنبه های مختلف فردی و جامعه شناختی و سیاسی و تاریخی است.

رذیلتی اخلاقی که «سوای استثنائات تاریخی» منحصر به دیوانیان نیست و فقیر و غنی و حاکم و محکوم و شهروند و دولتمرد را به یک اندازه مبتلا کرده و کماکان قربانی گرفته و می گیرد.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

بدون شرح!

«سه دقیقه» نخست لینک زیر قسمت هائی از فیلم کمدی Zoolander محصول سال 2001 کمپانی پارامونت است. فیلم مزبور اثری ضعیف و فاقد ارزش هنری است و داستان دو مُدلئیست و رقابت های آنها را با هنرمندی بن استیلر و اوئن ویلسون به تصویر کشیده.
صرف نظر از کیفیت فیلم مزبور «این سه دقیقه» قرینه ای از تحولات اخیر در ایران را می تواند متبادر به ذهن کند.
بقول «حسن صلح جو» در برنامه آپارات تلویزیون فارسی بی بی سی:
شما این سه دقیقه رو چطور می بینید؟
http://www.youtube.com/watch?v=HwazeNdKBiw&feature=player_detailpage#t=470s

؟؟؟

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

تعهد و قلم

در حاشیه ترور دو استاد فیزیک هسته ای ایران در تهران یکی از کارتونیست های ایرانی (مانا نیستانی) اقدام به انتشار اثر زیر تحت عنوان «ترور» در سایت مردمک کرد که ظاهراً در تکمیل آن اثر ماخوذ به حیا بوده (!) و یا فراموش کرده(!!) و یا معذور(!!!) از آن بوده تا کارش را کامل منتشر کند. لذا در اقدامی خودسرانه ضمن تکمیل آن اثر، مجدد و در این مکان آن را باز نشر می کنم.


امان از تعهد در دوات قلم!

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

پیام تصاویر!


عکس فوق، پوستر تبلیغاتی برای فیلم سینمائی THE PERFECT STORM است که در سال 2000 توسط کمپانی برادران وارنر تهیه و با نقش آفرینی ارزشمند جورج کلونی بر پرده سینماهای آمریکا و اروپا عرضه شد.
اما این پوستر از بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته و عبور نفس گیر ایران از موج عظیم دسائس و فتنه های ضد ملی بعد از آن انتخابات برای من تداعی کننده وضعیت ایران در کانون فتنه های سال گذشته شده.
فتنه هائی که شخصاً قائل به آن بوده و هستم که از حیث سیاسی حجم و میزان خسارتش به منافع ملی ایران بسیار بیشتر و عمیق تر از صدمات جنگ 8 ساله عراق علیه ایران بود.
عکس زیر نیز تصویر رحمانی و ملکوتی شادروان حاج علی افراسیابی در کنار تصاویر پنج فرزند شهیدش در خلال انقلاب و جنگ تحمیلی عراق با ایران است که پنج شنبه پنجم آذر ماه سال جاری جان گرانقدرش را به جان آفرین تقدیم کرد و به حلقه فرزندان رشید و برومندش پیوست.
تصویری که بلاتردید بزرگی و بلندی روح و ایمان مرحوم افراسیابی و فرزندان از جان گذشته اش را با خود به همراه دارد.
با آرزوی کسب نمی از دریای معرفت و فضیلت «حاج علی» سروده زیبای ایل غریب را در رثاء آن دُردانه تازه سفر کرده تقدیم به بازماندگان بزرگوار ایشان می کنم.
سروده زیبائی که علی عسگری عضو انجمن شاعران استان خوزستان خالقش بود و در اوج ناآرامی های سال گذشته و به غلط منسوب به سرکار خانم زهرا رهنورد شد و متاسفانه اهتمامی نیز در آن تاریخ جهت تکذیب آن صورت نگرفت تا آنکه آب ها از آسیاب افتاد!
تقدیم به حاج علی افراسیابی
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب … گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند … توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافلمان … دل دریایی و چشمان تری هست هنوز

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

از صادق هدایت تا علی شریعتی!

بقول خشایار اعتمادی در آلبوم داش آکل:
این روزا برزخی ام ـ خیلی خرابم!
قدیمی ها می گفتن پرحرفی از پردردی است. اما لااقل سهم اینجانب از پر دردی اینک «کم حرفی» شده. هر چند حرف های زیادی برای گفتن هست اما بقول دکتر سروش «رازداری» شرط «رازدانی» است و وقتی در حلقه رازدانان حضور منحوس نامحرمان محسوس است سکوت شرط عقل است.
شاید حق با صادق هدایت بود که می گفت:
در زندگی زخم هائی است که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد.
هر چند بقول زنده یاد سلمان هراتی: چطور می توان میان این همه تفاوت، بی تفاوت ماند؟ اما سلمان خوشبختانه یا متاسفانه زنده نماند تا امروز ببیند:
چطور می توان میان این همه توهّم، توقع تفـّـوُه داشت؟
زمانی زنده یاد دکتر شریعتی به فراست به عقول بشری طعنه می زد که:
خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. همه کسانیکه در جستجوی خوشبخت بودنند، بی جهت تلاشی در بیرون از خود نکنند. اگر بتوانند «نفهمند» می توانند «خوشبخت» باشند.
اگر می خواهید در این دنیا خوشبخت باشید سعی کنید «خر» باشید! هر اندازه بیشتر خر باشید خوشبخت ترید!
در میانه مردمانی که خود را در اوج و کانون «توهم شعور» و «تصور دانش» و «تخیل فضیلت» و «خلسه تمدن» و «نشئه تجدد» و «اسوه مدنیت» و «آخر آلامدی» و «تمامیت روشنفکری و همه چیزدانی» می دانند و بدون کمترین تواضع دیگران را به حضیض عقب افتادگی و نادانی و جهل و حماقت و بلاهت و سفاهت محکوم می کنند. در چنین میانه ای چگونه می توان حسرت خریت را نخورد؟
زمانی مجذوب علیشاه به زیبائی می سرود:
درد بی دردی علاج اش آتش است
اما او نیز این پرسش را بی پاسخ گذاشت که:
درد پردردی علاجش چیست؟
حکایت امروز بمثابه مواجهه با بیمارانی است که نه تنها خود را بیمار نمی دانند بلکه در توهم سلامت، طبیبان شان را بیمار دانسته و در کمال خود شیفتگی و خودفریبی درصدد درمان یا اصرار بر اثبات بیمار بودن دیگرانند!
ظاهراً تا تداوم چنین فهم و شعور کاذب و متوهمانه ای جز تاسی به حضرت مولانا راهکار دیگری مسموع نیست که:
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم
با شما نامحرمان ما خامُشیم

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

مادر و خدا!


در نخستین سالگرد عزیمت مادر و با ایقان و باور به هم جنسی و هم ذاتی و هم گوهری مادران با پروردگار، غیبت یک ساله اش را با توسل به بخش هائی از دعای عرفه حسین ابن علی و با بیان فصیح دکتر شریعتی در غربت و عزلت به سوگ می نشینم:
خدایا!
آنچه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
و آنچه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.
...
به که واگذارم می کنی؟
به سوی که می فرستی ام؟
ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
ای تنها امید و پناهم در محاصره ی اندوه و غربت و خستگی!
ای کسی که هر چه دارم از توست و کرامت بی انتهای تو!
تو پناهگاه منی!
...
خواندمت ـ پاسخم گفتی.
از تو خواستم عطایم کردی.
به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
به تو پناه آوردم کفایتم کردی
...
چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم ,چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
ای آنکه با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت بر تمامی ما سایه افکنده.

(مادرم را به شما سپردیم ـ ما را به خود مسپار)

چهارشنبه 26 آبان 89
آمریکا ـ آریزونا
ساعت 10:30 شامگاه

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

ترسیدن یا نترسیدن، مسئله این است!


اختلافات داخلی سبزها اگر برای خودشان نانی نداشته باشد لااقل برای ناظران خالی از عبرت توام با ملاحت نیست، از جمله مجادله اخیر نیک آهنگ کوثر با (بقول خودش) سبزاللهی ها که وی را مجبور به نوشتن اعترافاتی صادقانه در چیستی و چرائی همکاری قبلی اش با دست راستی ها از جمله روزنامه کیهان کرد (پاسخ به سوال‌های «برادران گمنام» آنلاین)
یکی از نکات محوری در اعترافات کوثر، ابراز ترس و فاقد شجاعت بودنش در عرصه سیاست است آنجا که برای اثبات این ضعف اخلاقی اشاره به ملاقاتش با حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان در دهه هفتاد کرده و گفته:
تنها باری هم که به محل کار مدیر مسوول کیهان رفتم، همراه حسن سربخشیان برای گفتگو با حسین شریعتمداری بود ... اگر می‌خواهید فضای آن روز را هم بهتر درک کنید، از حسن سربخشیان بپرسید که وقتی من و حسن بعد از یک ساعت و نیم از اتاق سرد شریعتمداری خارج شدیم ‫(‬کولر گازی روشن بود‫)‬، هردو بشدت عرق کرده بودیم که می‌شد ناشی از ترس و وحشت ذاتی ما بوده باشد‫.
اعترافی که ظاهراً اسباب ابتهاج کیهان را نیز فراهم کرده تا جائی که مشارالیها با اتخاذ گارد مسرت آمیز «ما خیلی خوفناکیم» این بخش از اظهارات کوثر را مسقطالراس اخبار ويژه کیهان مورخ پانزده آبان ماه کرده اند!
اما اعتراف صادقانه کوثر بر ترسو بودنش را با این عبارت که:من در جایی کار می‌کنم که آزاد باشم‫.‬ به هیچ عنوان هم آدم شجاعی نیستم و شجاعت کسانی که پای عقیده‌شان ایستاده‌اند را می‌ستایم‫. بنوعی می توان صدور حکم برائت از جانب ایشان برای کلیه کسانی دانست که همچون ایشان ترسو بوده و مایل به قهرمان بازی نیستند. اما وی در صدور همین فتوا نیز دچار امساک شده و کم فروشی نموده اند و فضیلت ترسو بودن (!!!) را بنفع خود مصادره کرده آنجا که با ابتلا به فراموشی و به زبان طعنه، مدیر مسئول وقت روزنانه مناطق آزاد را مورد شماتت قرار داده و گفته:
حتی یک خط علیه کسی ننوشتم، حتی علیه مدیر مسوول بزدل و ترسوی روزنامه مناطق آزاد که در دادگاه با مرتضوی ساخت و پاخت کرد و من به جایش بازداشت شدم.
خوب یکی به این برادر «بفرمایش خودشان ترسو» بفرمایند:
دوست گرامی اگر ترسو بودن شما فابل فهم و احترام است دیگر چه جای گله از ابتلای مشترک جنابعالی و جناب آقای یزدان پناه به رذیلت ترس است؟ آن بنده خدا نیز لابد مانند شما و به اندازه شما ترسو بوده و هر کدام بنا به استعداد خود راه حل گزیده اند. یکی مانند یزدان پناه که دیگری را بجای خود قربانی می کند و یکی هم مانند جنابعالی که بعد از املای پوزش نامه تا کانادا فرار می کنید و بقول دوست قدیمی تان سرکار خانم «نازلی کاموری»:
«با شش روز زندان رفتن، شش سال است که در حال نوشتن خاطرات زندانید و پيش روانپزشک می رويد تا خاطرات زندان را برای شما از اعماق ذهن تان بيرون بکشد»
اما نکته محوری در اظهارات صادقانه کوثر چیزی است که اینجانب پیشتر و در ذیل کامنت های مطلب «حسین درخشان را اعدام کنید» خطاب به فردی بنام سبزاندیش ابراز داشتم مبنی بر آنکه:
برخلاف سبز اندیشان که شعار «نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم» می دهند شعار امثال بنده آن بوده که: نمی ترسیم چون همه با خدا هستیم.
پر واضح است که شعار «نترسیم، نترسیم ما همه با هم هستیم» نیز اعترافی صادقانه به ترسو بودن و ترسیدن است.همان چیزی که امروز کوثر با شجاعت و بدون لکنت زبان به آن اعتراف می کند.
شعار «نترسیم نترسیم ما همه با هم هستیم» سبزها در جریان شهرآشوبی سال گذشته با توجه به ماهیت امری و تحکمی اش بواقع ترجمان این گزاره بود که: می ترسیم، می ترسیم و برای فائق آمدن بر ترس مان باید در کنار هم و با یکدیگر فریاد بزنیم که نمی ترسیم نمی ترسیم تا از این طریق موفق به اختفای ترس خود شویم.
این همان چیزی است که بالغ بر بیست سال پیش به «مسعود بهنود» یکی از پیش کسوتان امروز جماعت معترف به ترسو بودن ذیل مقاله «آقای بهنود دیر رسیدید تمام شد» گوشزد کردم وقتی مشارالیه را انذار به این خاطره دادم که در پاسخ به دوستی که اینجانب را توصیه مشفقانه می داد:
طوری راه برو (منظور زندگی کن) که مردم ازت نترسند! و اینجانب برادرانه به ایشان گوشزد کردم:
شما وکالتاً از جانب بنده به «مردم» بفرمائید: طوری زندگی کنند که از کسی نترسند!

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

جنگ نرم

لینک مصاحبه با تلویزیون فارسی بی بی سی به اتفاق علی آلفونه (عضو موسسه دست راستی اینترپرایز) در خصوص جنگ نرم
از دقیقه 21 به بعد

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2008/12/000001_ptv_newshour.shtml



۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

چقدر «میرحسین» را دوست داشتم!

اظهارات اخیر «اکبر گنجی» در خصوص بلاموضوعی بحث تقلب در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته نمونه ای بارز از صداقتی است «دیرهنگام». گنجی ذیل مقاله ای تحت عنوان «پیروزی موسوی یا تقلب در انتخابات؟» با استناد به اظهارات آقایان مصطفی تاجزاده و بهزاد نبوی و عبدالله رمضان زاده و محمد خاتمی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی نهایتاً از مخاطب پرسیده:
اگر موسوی بيست ميليون و کروبی هفت ميليون رأی آورده اند، اين ۲۷ ميليون تن کجا هستند؟ آنها بايد از وضعيت موجود «ناراضی» باشند که به اين دو رأی داده اند .... چرا «نارضايتی» اينان، در همان هفته اول به «اعتراض سياسی» بدل نشد و فقط در کلان شهرها، خصوصاً تهران و مناطق ميانی به بالای آن، شاهد تظاهرات اعتراض آميز سياسی بوديم؟ رژيم چگونه توانسته است «اعتراض سياسی» را سرکوب کند، با اين که ميليونها «ناراضی» در سراسر کشور وجود دارد.
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/10/112201.php
گنجی پیش تر(يکشنبه ۱۰ اکتبر۲۰۱۰) نیز در سخنرانی خود در برلین تحت عنوان «سبز بودن چه معنائی دارد؟» اظهار داشته بود:
در مرداد ماه سالجاری و در شهر ونکور طی میزگرد «موانع دموکراسی در ایران» با حسین قاضیان - یکی از مدافعان جدی دموکراسی خواهی- شرکت داشتم. او چند سالی زندان را تجربه کرده است. وی یک جامعه شناس و متخصص نظر سنجی است. تجربه موفق نظرسنجی انتخابات ریاست جمهوری 1376 و 1380 را در کارنامه خود دارد. در آن میزگرد توضیح داد که در انتخابات ریاست جمهوری 22 خرداد 1388 کار «تحلیل نظر سنجی ها» را انجام می داده اند. نتیجه تحلیل های آنها این بود: در سراسر کشور محمود احمدی نژاد با اندکی فاصله از میر حسین موسوی پیش بوده است،اما در تهران، در 10 روز آخر،میر حسین موسوی از محمود احمدی نژاد جلو زد. بدین ترتیب، میر حسین موسوی برنده انتخابات نبود(یعنی هیچ کدام از کاندیداها نصف به علاوه یک آرا را به دست نیاورده بود). این گزارش واکنش دو تن از حاضران را برانگیخت. یکی مدعی بود که با بیان این سخنان به جوان هائی که در تظاهرات شرکت داشتند، خیانت می شود. دیگری می پرسید: اگر چنین است، پس چرا مردم به خیابان ها ریختند؟ حسین قاضیان که در دوران انتخابات و رویدادهای پس از آن در ایران حاضر بود، چنین پاسخ گفت: مردم لزوماً براساس واقعیت ها واکنش نشان نمی دهند. سیاست هم چیزی ساختنی است. مردم بر اساس باورهای خود عمل می کننند. باور آنها این بود که میر حسین موسوی با فاصله بسیار برنده انتخابات شده است. البته همین کارشناس معتقد بود که نظام کاری به آرای ریخته شده به صندوق ها نداشت و کار خود را کرد. اما تحلیل نظرسنجی های آنان با مدعیات بیان شده از سوی مخالفان تفاوت داشت.
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/10/111816.php

اظهارات گنجی در حالی صورت می گیرد که پیش از او «عباس عبدی» مشاور ارشد حجت الاسلام کروبی در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته نیز طی مصاحبه با روزنامه سیاست روز
مورخ دهم مرداد ماه به مسئله انتخابات از زاویه دیگری پرداخته بود.
عبدی در این مصاحبه در پاسخ به این سوال که « شما خودتان معتقدید در انتخابات گذشته تقلب شده است؟» اظهار داشته:
ببینید اینکه در انتخابات تقلب شده و یا نشده مشکل اصلی ذهن بنده نیست. ضمن اینکه تصور نمی‌کنم کسی هم بتواند بگوید که به هیچ وجه در انتخابات هیچ تقلبی نشده است. مساله مهم تقلب تاثیر گذار در نتیجه است که باید روشن شود. آنهایی که می‌گویند حتی یک رای هم جا به جا نشده، قاعدتا شناخت صحیحی از روند برگزاری انتخابات در ایران ندارند. به عنوان مثال در انتخابات سال 76 من یادداشتی درباره تقلب در انتخابات در یکی از استان‌ها نوشته و در این زمینه عدد و رقم و مدرک دقیق ارائه کردم. اما به دلیل اینکه تقلب صورت گرفته در نتیجه نهایی تاثیر گذار نبود، کسی هم این موضوع را بطور جدی پیگیری نکرد. بنابراین اینکه در انتخابات تقلب شده و یا نشده است و یا حتی اینکه در انتخابات تقلب تاثیر گذار شده است و یا خیر مشکل اصلی نیست. مشکل اصلی این است که هیچ راهکاری برای اثبات و یا رد این موضوع در ساختار انتخابات ایران طراحی نشده. همچنین هیچ نهادی برای حل اختلافات میان طرف‌های حاضر در انتخابات که مورد پذیرش افکار عمومی باشد نیز در اختیار نداریم. من پیش از انتخابات نیز به دوستانمان گفتم که مشکل اصلی شما این است که اگر در انتخابات شرکت کرده و مدعی تقلب شوید، هیچ راهی برای اثبات آن ندارید. طرف مقابل هم راهی برای اینکه اثبات کند در انتخابات تقلب نشده است جز اظهار نظر شورای نگهبان در اختیار ندارد. علت این امر هم مشکلات قانونی است که در قانون انتخابات داریم و سال‌هاست همه طرف‌های حاضر در انتخابات به این موضوع اشاره کرده‌اند و حرف تازه‌ای هم نیست. در همین انتخابات ریاست جمهوری سال 88 نیز بطور جدی کسی نمی‌گفت که تقلب به هیچ وجه صورت نگرفته و تنها می‌گفتند فاصله آرا میان کاندیداها به اندازه‌ای است که امکان تقلب موثر و جابجایی این مقدار رای‌ وجود ندارد. در نتیجه این اولین مشکل است. مشکل دوم هم این است که اگر یک طرف ادعا کرد در انتخابات تقلب شده، هیچ نهادی برای داوری که رای آن مورد پذیرش طرفین یا افکار عمومی قرار گیرد نیز نداریم .... وقتی ما قواعد مرسوم بازی را پذیرفتیم و قبول کردیم با این وضعیت وارد انتخابات شویم، دیگر جایی برای داد و فریاد بعدی باقی نگذاشته‌ایم.
http://www.ayande.ir/1389/06/_88_1.html#more

عبدی پیشتر نیز در مصاحبه با روزنت اظهار داشته بود:
شعارهائی در جنبش سبز مطرح شد که کاملاً روشن بود انحرافی است.برای مثال مرگ بر روسیه از عجیب‌ترین شعارها بود ... كه اصولاً معلوم نیست روسیه این وسط چه كاری كرده است كه باید مستحق این شعار باشد؟ اینكه ما به دلایل متعددی که حق هم هست از سیاست‌های روسیه بدمان می‌آید، یك بحث است اما مگر روسیه حامی دولت ایران است كه مرگ بر آن سر می‌دهند. به همین دلیل هم خیلی زود این شعار فراموش و حذف شد، اما چگونه ممكن است كه یك شعار تا این حد بی‌پایه در یك روز همگانی و سپس محو شود؟
قبلاً هم در
مقدمه مصاحبه ام با عباس عبدی گوشزد کرده بودم که یک سال قبل از ایشان و طی مصاحبه با «سهند شمس اسحاقی» مشابه همین اظهارات را داشتم اما ظاهراً زبان سجادی خار دارد! که آن موقع حجم بالائی از ترشروئی سبزها متوجه اینجانب شد.
بخشی از مصاحبه با سهند شمس اسحاقی:
سجادی: افتضاح بعدی شعارهای محیرالعقولی بود که عمدتاً توسط یک سینماچی خارج از کشور که یک شبه دچار توهم «خود برژنسکی بینی» شده بود و یک ناسازگارا با واقعیت ها در صدای آمریکا بود که متاسفانه در داخل نیز آن شعارها بدون کمترین تاملی فضا گرفت بدون آنکه توجه شود تاریخ این کشور در حال ثبت شدن است و تلخ یا شیرین ترهات آقایان مدعی روشنفکری و سکولار در حال ثبت در حافظه تاریخی است. از جمله شعار «کودتای روسی». این توهین به شعور مخاطب است . جنبش سبز ... این شعار را از کدام کیسه پیدا کرد؟ آیا با بیان هر ترهاتی آن هم بدون کمترین سند و مدرکی آقایان مجازند برای تحریک عواطف عمومی بدون نیاز به مدرک در جامعه هر حرفی را پخش کنند؟ کودتای روسی نیز از جمله همین ترهات بود و آقایان بدون کمترین اعتنا به شعور جامعه و اینکه چنین ادعاهائی بنام ایشان در تاریخ ثبت می شود بخشی از تاریخ ایران را به کمدی توام با تراژدی آلوده کردند.

اعتراف امروز اکبر گنجی نیز «مبنی بر عدم تقلب در انتخابات» که برخلاف «داریوش سجّادی» از سوئی ملقب به «ابوذر» میرحسین موسوی و همزمان عضو اتاق فکر پنج نفره جنبش سبز در خارج از کشور نیز می باشند حکماً نمی تواند نادرست باشد ولو آنکه سال گذشته سجادی بخاطر ابراز همین اظهارات به هزار و یک اتهام از سوی سبزها ملوث شد!
اگر گنجی امروز به صرافت این نکته افتاده که:
موسوی اگر بيست ميليون و کروبی هفت ميليون رأی آورده اند، اين ۲۷ ميليون تن کجا هستند؟
قطعاً این فرق می کند با آنکه سجادی در همان ایام شهرآشوبی سبزها، اسیر جو نشد و احمقانه بدون لحاظ و رعایت اصل زمان شناسی اظهار داشت:
مدام شعار می دهند «احمدی نژاد دروغگو 65 درصدت کو»؟ من همین سوال را از جنبش سبز می کنم «24 میلیون شما کو؟» مگر نمی گفتید « اگر تقلب بشه ایران قیامت می شه؟» پس چرا ایران قیامت نشد و اوج اعتراضات صرفاً محدود به تهران و آن هم در بدنه مرکزی و شمالی شهر تهران ماند؟
همچنانکه تنها پنج روز بعد از انتخابات ذیل مقاله «
ماهیت نبرد در تهران» منتشره در روزنامه «اعتماد ملی» و باز هم بدون لحاظ اینکه دوستان در نبرد قدرت شان محتاج زمان و چاشنی ولو تصنعی مبارزه اند، حزم نااندیشانه ادعا کردم:
واقعيت آن است که احمدی نژاد نيز به سهم خود برخوردار از پايگاه توده ای مستحکم و گسترده ای در سطح ايران است که هنوز به ميدان نيآمده. طبقه ای که روستا بخشی از آن است اما همه آن نيست و اقشار فقير و فرودست شهری و حاشيه شهری در کنار طبقات مذهبی را نيز شامل می شود. نمی توان نزاع موجود در تهران را نزاع ملت با حکومت دانست. با توجه به جغرافيای سياسی و اقتصادی تهران و با عنايت به اينکه کانون ناآرامی های فعلی در تهران عمدتاً ناظر بر مناطق مرکزی و شمالی اين شهر است بخوبی می توان ماهيت شمال شهری ـ جنوب شهری اين ناآرامی ها را رديابی کرد. اين نزاع طبقه متوسط و مدعی مدرنيته با هيئت حاکمه ای است که نمايندگی طبقات سنتی را عهده داری می کند. نبردی با دو خرده فرهنگ کاملا متفاوت و بعضاً متنافر. طبقه سنتی که روستائيان بخشی از آنند و جامعه فقرا و محرومان شهرها و حاشيه شهرها در کنار طبقات مذهبی درون شهری را نيز شامل می شود. طبقه ای که هرآئينه بميدان بيآئيد و يا بميدان فراخوانده شود هنوز به اعتبار کثرت عددی اش می تواند در مقابل طبقات متوسط و مدرن با قوت و قدرت صف آرائی کند.

http://www.sokhan.info/Farsi/Tehran.htm

اما غرض از همه اینها ابراز وجود از جنس «دیدی گفتم های» معمول نبود. نکته مهم و مغفول مانده در این میان چیستی آرای موسوی و چرائی رفتار موسوی در خلال این شهرآشوبی ها بود و هست.
آرائی که اکنون و بعد از یک سال لااقل بخشی از سبزها در صحت آن تردید کرده اند و رفتاری که باعث شد از میرحسین موسوی که در کانون دلبستگی دلبستگان انقلاب قرار داشت، میرحسین نوینی بسازد که دیگر نمی توان مانند سابق او را دوست داشت.


ادامه دارد...