۱۳۹۲ آبان ۷, سه‌شنبه

باشندگان!


«باش»!
جاش مهم نیست!
هر کجا می خواهی باش. اما «باش»!
قبل از کجا بودنت، نفس بودنت مهمه. چرائی بودنت! چیستی بودنت! ماهیت بودنت! نفس بودنت!
آدم قبل از مکان در معنا زندگی می کنه.
معانی تعین کننده کجائی انسانند!
آنی که هویت اش را با مفاهیم «آنجا» معنا می کند «اینی» است که نمودش «اینجاست» است اما «بودش» در «آنجاست».
آنجا جریان دارد و آنجا زندگی می کند!
...
ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا می رویم
ما از آن جا و از این جا نیستیم
ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم

۱۳۹۲ آبان ۵, یکشنبه

شوکران دوم!


در ایران ظرفیتی سنگین، زیرکانه، بامهارت و در عین حال «آشنا» برای تمهید «دومین جام زهر» در افکار عمومی و کریدور های قدرت در حال حرکت و اوج گیری است.
25 سال پیش نیز مشابه چنین فرآیندی توسط حلقه ای از پایوران سیاسی ایران با محوریت اکبر هاشمی رفسنجانی پیرامون بنیان گذار جمهوری اسلامی شکل گرفت و بدآنوسیله حلقه مزبور موفق شدند از طریق محاصره و ایزوله سیاسی «آیت الله» با سندسازی و خوانش و القای مکرر این ترجیع بند که «خزانه خالی است» و «امکان ادامه جنگ نیست» «مردم خسته شده اند» نهایتاً راسخیت امام و یارانش در جنگ را مغبون و مفتون مصلحت اندیشی قدرت محورانه خود نمایند و ظفرمندانه جام زهر 598 را به کام «امام انقلاب» بریزند!
طـُرفه آن که در همان مقطع نیز که کشور درگیر یک جنگ تمام عیار بود و حداقل توقع از پایوران کشور بسیج همه جانبه ظرفیت های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی برای مقابله با صدامی بود که برخلاف ایران و با موفقیت همه توانمندی ها و استعدادهای کشورش را در خدمت جنگ قرار داده بود همین آقای هاشمی رفسنجانی که به بهانه فقدان سرمایه برای پایان جنگ التجاء به امام می بُرد سال 63 و در موقعیتی که کشور در عطش نیاز به سرمایه جهت رویاروئی با دشمن بعثی می سوخت با سماجت موفق شد پروژه غیر ضرور و میلیاردی متروی تهران را که منطقاً در خلال جنگ بلاموضوع و فاقد اولویت محسوب می شد به هزینه کشور تحمیل نموده و از آن تاریخ تاکنون نیز وقت و بی وقت و بمناسبت های مختلف «متروی تهران» را به عنوان کارنامه قابل افتخار خود به رخ دیگران کشیده و بابت آن به خود می بالند!
23 سال پیش در تبیین چیستی و ماهیت و عملکرد این خط مشی و سازندگان این خط مشی با محوریت آمریکا و هم سویان آن در ایران بر این نکته انگشت تاکید گذاشتم که:
«« ... یکی از راهکارهای واشنگتن در راستای براندازی جمهوری اسلامی ایران توسل به حربه «فرسايش اقتصادی» است که طی آن نيروی محرکه خود را ناظر بر فرسايش و استهلاک ظرفيت های اقتصادی ایران کرده تا از طریق کانالیزه شدن سرمایه دولت های سرکشی مانند ایران در مجرای نظامی گری کاخ سفید بتواند در بلند مدت ضمن امحاء و اضمحلال زیر ساخت های اقتصادی ایران دست دولتمردان در تامين طرح های عمرانی و رفاهی شهروندانش را بسته و از اين طريق با ایجاد «بحران انگیزه» در بدنه جامعه ، نظام حکومتی را از درون خلع سلاح و فاقد پشتوانه مردمی کند. هدف نهائی در چنين راهبردی دخول تحمیلی حکومت ناسازگار با هژمونی آمريکا به دايره بسته نظامی گری بمنظور خسته کردن حاميان چنان حکومتی است تا در نهايت بتوان با فشار اقتصادی سيستم را دچار استحاله «اولويت بقا» کنند ... »»
توسل مجدد و امروزین حلقه جام زهر ساز سال 67 به «ناله درمانی» و بستر سازی برای سازش با آمریکا زنگ خطری است که دیر یا زود می تواند از طریق مشابه سازی با پروژه 598 بار دیگر شوکرانی نوین را به کام ایران بریزد!
حلقه رهبران عالیه در ایران برای تبیین ابعاد این «دام چاله» و راهکار مقابله با آن گریزی از این واقعیت ندارند که عقلاً و در اولویت موظف باشند صورت قضیه را درست تعریف کنند. طبعاً با صورت قضیه غلط همه راهکارها نیز فاقد ضمانت اجرا خواهد بود.
واقعیت قضیه آن است که انتخابات ریاست جمهوری 24 خرداد ماه سال 92 از حیث برآیند نه یک «حماسه سیاسی» بود و نه می توان آن را «پیروزی نظام» محسوب کرد!
انتخابات 24 خرداد در تحلیل نهائی فقط پیروزی آمریکا و عقبه آمریکا از میانه جناح پراگماتیسم ها در داخل ایران بود که با حزامت موفق شدند از طریق تحریم های اقتصادی و ایجاد بحران معیشت با «مهندسی انتخابات» جامعه اکثریتی شهروندان ایرانی را زیر فشار اقتصادی به استیصال و فلاکت کشانده و از این طریق و بصورتی نامحسوس و غیر مستقیم ایشان را مدیریت و هدایت جهت پناه بُردن به گزینه ای کنند که علی الظاهر مدعی تعامل و مفاهمه با «دنیا» (بخوانید آمریکا) است!
این پروژه از سال 88 و بعد از موفقیت حکومت در مهار شهر آشوبی های تهران با عاملیت و محوریت جناح کبوترهای کاخ سفید و عقبه ایشان از میانه پراگماتیست های داخل ایران کلید خورد.
(پیش تر در مقالات دام چاله سیاسی و گلوله های کاغذی در این مورد توضیح و تفصیل داده بودم)
نکته محوری در پروژه مزبور نقشی است که قرار بود اکبر هاشمی رفسنجانی آن را عهده داری کند اما در میانه راه پروژه با «رویدادی محاسبه نشده» عقیم ماند!
مطابق این پروژه آمریکا ابتدا می بایست از طریق فشار تحریم های فلج کننده اقتصادی، ایرانیان را به مرز فلاکت و استیصال برساند و در پرده دوم از طریق تداعی خاطر «مرد بحران ها» و ضرورت «بازگشت منجی» هاشمی رفسنجانی را بر تارک اقبال آرای مردم در انتخابات ریاست جمهوری بر کرسی قدرت نشانده و ضمن برخوردار کردن وی از آرائی ماکزیممی بستر لازم را برای وی فراهم کنند تا مطابق فضاسازی برای قطعنامه 598 یک بار دیگر «قهرمان» بتواند رهبری عالیه نظام را مجاب کند که:
مردم بُریده اند! خسته اند! دیگر نمی کـِشـَـند و خزانه خالی است و اقبال بالای ایشان به من یعنی شما و سیاست های ریاضتی شما را دیگر بر نمی تابند و لذا با نوشیدن «جام زهر سازش با آمریکا» اجازه دهید کار مُلک و مملکت را مطابق «مصلحت اندیشی پراگماتیسمی» عهده داری کنیم!
هر چند پروژه مزبور برخوردار از انسجام و کمال بود اما چیزی که در این میان محاسبه نشده بود سزارین پروژه از طریق پاتک نظام با رد صلاحیت بموقع هاشمی رفسنجانی توسط شورای نگهبان بود پاتکی که پروژه را در میانه راه از محوری ترین چهره خود محروم ساخت.
هر چند هاشمی مجبور شد بصورتی ناخواسته و بی موقع و بالاجبار از قطار انتخابات پیاده شود اما این بمعنای واگذار کردن بازی نبود و ایشان با انتقال سرمایه سیاسی خود به اردوی «حسن روحانی» هر چند کم فروغ تر اما در نهایت موفق شد یکی از ژنرال های ملتزم الرکاب خود را پیروز میدان انتخابات و مدیون به خود کند.
ترکیب آرای انتخابات 92 که مطابق آن میزان اقبال به روحانی چه در کلان شهرها که غالباً آرای شهروندان سیاسی و جناحی است و چه در روستاها که آرا غالباً فاقد ماهیت و جهتگیری سیاسی است جملگی و بالاتفاق برخوردار از یکسانی و مشابهت عددی بود! چنین مشابهتی موید این واقعیت است که پروژه تحریم ها موفقیت آمیز بوده و آمریکا از این طریق توانسته در تمامیت کشور بحران معیشت و بقا را در اولویت شهروندان و روستائیان قرار داده و غیر مستقیم نتیجه انتخابات را به ایشان دیکته کند. بر این اساس مجموع آرای متخذه روحانی ترکیبی از آرای ماکزیممی معیشت طلبان به ذله درآمده و عاصی شده از تحریم ها در کنار آرای شهروندان مخالف رهبری بود که به اعتبار رفتن هاشمی در اردوی روحانی با رای دادن به روحانی می خواستند به حمایت از هاشمی به «رهبری ائی» دهان کجی کنند که در سال 88 بین هاشمی و احمدی نژاد، محمود را ارجح دانسته بود! (پیش تر در مقاله «خیز بلند هاشمی» در این مورد توضیح داده بودم)
علی ایحال بعد از پیروزی حسن روحانی در انتخابات، اصحاب قدرت در ایران با این توقع اولیه و خوش بینانه به استقبال ریاست جمهوری کسی رفتند که اولاً در اندازه هاشمی نبود و نیست و طبعاً در اندازه هاشمی نیز نمی تواند نظام را به چالش بکشد و ثانیاً به صفت شخصی احتمال می دادند ترجیح روحانی آن است که ضمن اتخاذ استقلال عمل نخواهد در تاریخ ایران نام وی به عنوان یک رئیس جمهور تحت الامر و ملتزم الرکاب پدر خوانده ثبت و توصیف شود.
علی رغم این شواهد نشان از آن دارد که هاشمی متعاقب حمایت تمام قد خود از روحانی در قبل و بعد از انتخابات توانسته روحانی را مدیون و گوش به زنگ خود نگاه داشته تا پازل بازی قدرت در ایران را بر اساس قطعات مطمح نظر هاشمی انتخاب و پُر کند.
روانکاوی حسن روحانی نیز موید استعداد ایشان جهت تقبل چنین نقشی است.
(بخش روانکاوی حسن روحانی را تعمداً از انتشار عمومی حذف و متن کامل در تیراژی محدود برای مخاطبان خاص ارسال شده اما در آینده و با توجه به تحولات پیش رو قطعاً این بخش را نیز ولو با تاخیر به انتشار عمومی خواهم رساند)

فاز دوم و در دستور کار برای تکمیل این پروژه «افکار عمومی سازی» و «سیاه نمائی از وضعیت اقتصادی» است تا از این طریق محور کبوتران کاخ سفید و پراگماتیسم های ایرانی بتوانند اهرم فشار بر ساختار قدرت در ایران را جهت کوتاه آمدن و سازش با آمریکا و مهمیز زدن به اسب سرکش انقلاب اسلامی و «خوراندن شوکران دوم» عملیاتی کنند. فازی که طی آن مجریان با اتخاذ رویکرد «ناله درمانی» می کوشند فضای عمومی جامعه را با بیرون بُردن از قواره های طبیعی دچار صحنه آرائی تراژیک کرده و از این طریق هر اندازه بیشتر گلوی نظام را برای شُرب دومین جام زهر تحت فشار قرار دهند.
اما ظاهراً مجریان فاز مزبور در تمهید «ملاحت این مرحله» نابلدانه زیاده روی کرده و آش را آنقدر شور کرده اند که در جریان جلسه رای اعتماد مجلس صدای «قاسم جعفری» عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس نیز در آمد ومعترضانه خطاب به رئیس جمهور پرخاش کرد:
« ... طرح شرایط نامساعد اقتصادی از سوی دولت، یأس و ناامیدی را به جامعه تزریق می‌کند ... رئیس جمهور و هیات دولت مداوم نگویند خزانه خالی است و شرایط اقتصادی نامساعد است. مدام بر این نکته اصرار می‌شود که گویی شرایط نظام، دولت و ملت شرایط خاصی است که یأس و ناامیدی را در جامعه تزریق می‌کند ... رئیس جمهور و اعضای هیات دولت ضمن اینکه شرایط ویژه است و همه باید تدبیر کنیم، اما نباید مدام بگویند خزانه خالی است و وضع اقتصادی نامناسب است...»
هم زمان حجت‌الاسلام «غلامرضا مصباحی‌مقدم» دیگر نماینده اصولگرای مجلس در پاسخ به اظهارات رئیس جمهور مبنی بر خالی بودن خزانه اظهار داشت:
«از دو وجه می توان این اظهارات را بررسی کرد، آیا خزانه کشور نقدینگی است که به صورت ریالی در اختیار دولت قرار می گیرد؟ یا علاوه بر نقدینگی ذخایر ارزی است که دولت در اختیار دارد؟ اگر خزانه دولت را علاوه بر نقدینگی، ذخایر ارزی در نظر بگیریم که در اختیار دولت است، باید گفت خیر، خزانه دولت نه تنها خالی نیست بلکه بسیار هم سرشار است. کشور بیش از 100 میلیارد دلار ذخایر خارجی و طلای نگهداری شده دارد و این علاوه بر منابع صندوق توسعه ملی است که بالای 30 میلیارد دلار است.»
بموازات این «لابه آمائی» مدتی است سیستم رسانه های مجازی ایران نیز مواجه با پدیده نامه نگاری های تضرعی و مشکوک شده است.
سایت خبری «رویداد» اخیراً دو نامه از این نوع را رمزگشائی کرد که در هر دو «نویسندگان مجهول نامه» رد ثابت و آشنای تراژیک بودن وضعیت جامعه و متقابلاً ضرورت میدان دادن به هاشمی قهرمان و راهگشا و رئیس جمهور مدبر و متعاملش را به مخاطب یادآوری می کنند!

رسواترین نمونه از این دست نامه ها بمنظور فضاسازی جهت تقویت موضع پراگماتیسم های داخلی، نامه ای بود که اخیراً و با امضای یک دختر خانم مطابق معمول ناشناس در ذیل کامنت های صفحه فیس بوک دکتر ظریف منتشر شد و متعجبانه و بشکل معناداری بلافاصله در سایت هائی نشان دار نیز بولد و برجسته گردید.
اهتمام در نامه مزبور مطابق نامه های مسبوق، فلاکت بار بودن وضعیت اقتصادی جامعه و ایضاً نویسنده نامه است که ظاهراً یک دانشجوی ممتاز در یک رشته معتبر دانشگاهی است که دو سال است بدلیل فقر مالی پدرش نتوانسته جهیزیه برای ازدواج وی تهیه کند هم چنان که همسرش نیز که یک تحصیل کرده ممتاز در یک رشته ممتاز دانشگاهی است ایشان هم بدلیل فقر مالی ناتوان از تهیه هزینه ازدواج بوده! و دختر خانم مزبور در اوج فلاکت و عسرت نهایتاً در انتهای نامه و در زمانی که مخاطب را به عمق تراژیک خود فرو برده حرف اصلی را بدین مضمون می زند:
«ای خدااااااااا پس کی تموم میشه؟؟؟
همه اینارو گفتم که بدونید کسایی مثل من هستند که فقط زنده اند اما بارها و بارها آرزوی مرگ می کنند. کاری کنید که تحریما تموم بشه، یه کاری کنید ارزونی بشه ، کرایه خونه کم بشه ، مواد غذایی ارزون بشه، بازار کار رونق پیدا کنه، دارو و درمان به قیمت خون آدم نباشه، امنیت و رفاه داشته باشیم. کاری کنید که منه بچه درس خون، منی که تو زندگیم فقط تلاش کردم، صبر کردم و پامو کج نذاشتم، بخاطر فشار اقتصادی تو این سن و سال این همه مریضی عصبی نداشته باشم و فکرم مدام پی انصراف از تحصیل نباشه، یه کاری کنید جوونا راحت ازدواج کنن اینطوری فسادم کم میشه. فقط یکم سریع تر ... میترسم آخرش به عمر ما قد نده. تو رو خدا... دیگه بسه تحریم...»
هر چند نباید و نمی توان منکر وضعیت نامطلوب اقتصادی در ایران شد اما مجریان و بازیگردانان و صانعان دومین شوکران نیز می توانند برای هر اندازه بیشتر و بهتر سیاه نمائی کردن و افکار عمومی ساختن لااقل کمی سلیقه به خرج دهند و اعمال ذکاوت کنند.
نامه فوق هر چند از حیث سوزناکی و تراژیک بودن و اثبات وضعیت وخیم اقتصادی می توانست اثرگذار باشد اما طراحان تا آن اندازه استعداد نداشتند تا بدانند خط النثر یک زن در نگارش چنین شکوائیه های سیاسی ـ اقتصادی کاملاً متمایز و عاطفی است. امری که در نگارش نامه مزبور مورد غفلت واقع شده بود و جنس و لهجه و گویش و ادبیات منطقی و تعقلی با دوزی رقیق از احساسات در نامه بوضوح نشان از آن داشت که «آقای» نویسنده از ظرافت و تفاوت لازم در نامه نگاری مردانه و زنانه بی اطلاع بوده!
در مجموع همه این شارمورتی بازی ها و تئاترها و نقش آفرینی ها را باید در این چارچوب قرار داد و فهم کرد که در آستانه ورود به چهارمین دهه از پیروزی انقلاب اسلامی ظاهراً آمریکا و پراگماتیسم های داخلی به یک وحدت آرمانی جهت روشن کردن تکلیف نهائی «انقلاب خمینی» رسیده اند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقالات مرتبط:


نامه های جعلی برای هاشمی را چه کسی می نویسد؟

گاف عجیب تیم رسانه ای رفسنجانی!
به گزارش رویداد، هر از چندگاهی نامه هایی خطاب به هاشمی رفسنجانی از سوی افرادی با هویت نامعلوم نگاشته می شود که مواردی را در خود گنجانده است که قابل تامل است.
این نامه ها بیشتر به بیانیه هایی که معمولا از سایت آقای هاشمی منتشر می شود شبیه است و با نام کوچک افراد همچون علی و مریم نگاشته می شود.
قبل از این چنین یادداشت هایی مستقیما از سایت آقای هاشمی مطرح می شد اما در آخرین مورد که به صورت شفاف به سایت انتخاب که از جمله سایت های تیم رسانه ای رفسنجانی است لینک مستقیم داده شده است،بیش از پیش منبع تهیه و محل نگارش این نامه ها را مشخص می کند.
ادبیات مشترک،مدل نوشتاری و خطابه های یکسان این نامه ها نشان می دهد که نویسنده چنین نامه هایی تنها یک نفر است که قصد دارد با برداشتن بار حقوقی موضع گیری ها از جریان هاشمی،فضایی عمومی را برای اعلان مواضع ایشان با شخصیت پردازی نویسندگان مطالب ترسیم کند.
حتی مخاطبی معمولی که پیگیر مطالب رسانه های مختلف باشد می تواند تشابه نگارش این یادداشت ها را دریابد چه رسد به خبرنگاران و مدیران رسانه ای.
دربخش زیر دو مورد از این یادداشت ها آمده است و قضاوت بر عهده مخاطبین گذاشته می شود که آیا می شود نویسنده این دو مطلب یک شخص واحد نباشد؟
واژه "عهد بستن" از جمله واژه های مشترک دو متن است که کمک می کند نقاط مشترک دیگر توسط مخاطب یافت شود.
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی رفسنجانی ، متن کامل این نامه بدین شرح است :
خدمت حضرت آیت الله هاشمی رفسنجانی
آقای هاشمی سلام!
این نامه را یک روز پس از پیروزی رئیس جمهور منتخبمان، آقای دکتر روحانی برای شما می نویسم. که اگر حمایت بی دریغتان از ایشان نبود، چشم امیدتان به مردم و نیز صبر و تحمل و بردباری و کیاست تان نبود، این پیروزی بزرگ را اینچنین شادمانه جشن نمی گرفتیم.
نمی دانم این نامه را خود خواهید خواند یا نه. اما امیددارم که هرآنکس آنرا می خواند از جانب من، که شما را و استقامتتان را بسیار ستوده ام، پیام قدردانی این حقیر را به پاس امیدی که در دلهای جوانان کاشتید برساند.
امید می بندم به اینکه شما مرا و بسیاری چون مرا که به کلام شروران و بدخواهان گوش سپردند و بر ایران دوستی و تعهد شما به پیشرفت و سعادت کشور چشم بستند و مسئولیتشان در صیانت از ممکلتشان را چند سالی به فراموشی سپردند، حلال کنید. خداوند را سپاس می گویم از اینکه به من فرصت داد ببینم مردان بزرگ چطور از آزمایش الهی، به دشواری آنچه شما تجربه کردید، بیرون می آیند.
امّا آقای هاشمی، چیزی که مرا بر آن داشت برایتان بنویسم، جز حس قدردانی که دارم، دغدغه ایست که نسبت به آینده سرزمینم احساس می کنم. تا دو روز پیش از این، من نیز مانند بسیاری دیگر سودای کوچ از کشور را در سر می پروراندم چرا که دلم به روشنی آینده ایرانم روشن نبود و سایه شروران را بر سرزمینم سنگین می دیدم. اما، به پاس زحمات سردار سازندگی و رئیس جمهور اصلاحاتی که کودکی و نوجوانی ام را در ایام تصدی آنان سپری کردم، روز جمعه به پای صندوق رای رفتم تا کلید پاستور را به روحانی بدهم که سخن از احیای خرد در سرزمینم می گفت.
وحال خوشحالم از اینکه ثابت کردیم میزان «رای» ملت است و نگرانم از اینکه مبادا شانه های رییس جمهور منتخبم تحمل باری به این سنگینی را نداشته باشد. جدا از مسئولیت بزرگ ریاست جمهوری، که شما بهتر از هر کسی آن را لمس کرده اید، تجسم ویرانه ای که از اقتصاد ایران به جای مانده آنچنان مرا به وحشت می اندازد که نمی دانم آقای روحانی عزیزمان را چگونه یارای رویارویی با آن خواهد بود. اما این را می دانم، که همانانی که چون شما که توانستند امید را از نو در دلهای ناامید ما جوانان بکارند، باید دست در دست ملت این شکوفه های امید را تا به ثمر رسیدن تیمار کنند.
آقای هاشمی، روز شنبه من، با خودم عهد بستم که در کشورم و پشت رئیس جمهورم بمانم و از شما نیز می خواهم که چنین کنید. چرا که رایی که به نام آقای روحانی به صندوق انداخته شد، رایی بود به عقلانیت و اعتدالی که مردم ایران از سران سازندگی و اصلاحات سراغ دارند. از مردم نیز می خواهم چونان شما در مقابل آنچه در 4 سال آینده می گذرد صبور باشند، چرا که ساختن یک ویرانه، آن هم در شرایطی که اشتباهات گذشته ما را تحت شدیدترین فشارها قرار داده ، کاری یک شبه نیست.
امید دارم که مردم از مردی بزرگ چون شما بردباری را بیاموزند و ارزش امیدی که در دلهامان جای گرفت را نیک بدانند.
به امید آبادی ایران
دختر کوچک شما
مریم
جناب آیت الله هاشمی رفسنجانی
رئیس محترم تشخیص مصلحت نظام جمهوری اسلامی ایران
در پایان یک روز سخت کاری،تحصیلی و پس از پیمودن مسیر هر روزه ی اهواز تا اندیمشک به خانه بازگشتم و به عادت همیشگی به سراغ کامپیوتر شخصی ام رفتم تا اخبار روز را مطالعه کنم! در حالی که سایت های مختلف را مرور می کردم به خبر عجیبی برخوردم!
خبر را خواندم. مات و مبهوت به صفحه ی مانیتور خیره شده بودم. مگر چنین چیزی می شود؟ آرزوی مرگ در یک مراسم مذهبی برای یک آیت الله! آنهم کدام آیت الله؟هاشمی رفسنجانی!؟
خدا می داند بسیار متاثر شدم. در روزی که در سراسر ایران اسلامی دعای زیبای عرفه طنین انداز بود فردی... برای یکی از ستون های اصلی انقلاب و از نزدیک ترین یاران امام و رهبری آرزوی مرگ کرده است!
تاریخ گواهی می دهد حضرت سید الشهداء (ع) مظلوم عالم بوده و هست.در ماجرای کربلا از خدا بی خبران خون پاک و شریفش را ریختند و امروز هم مثلا خدا جویان، با رفتار و گفتارشان موجب هتک مقام و جایگاه شریفش می شوند. من نمی دانم اگر این مداح آن روزهای تاریخی در کربلا بود در کدام جبهه و با چه نامی می جنگید؟ولی مطمئن هستم در صف دوستان امام حسین (ع) جایی نداشت.چرا که لشگر امام حسین (ع) لشگر پروانگان و خوبان بود.لشگر بزرگواران بود.لشگر مردان اخلاق و آزادگان عالم بود.لشگر مردانی بود که رفتند تا دین و اخلاق زنده ی ابدی باشد.در لشگر حسین بن علی (ع) بی اخلاق ها و مسلمان ماب ها جایی نداشتند.لشگرعشق،لشگر امثال سقای کربلا و حر بن الریاحی بود.
دادن لقب پیر کفتار به یک مسلمان کجای فرهنگ عاشوراست؟حیف از امام حسین که اینها شده اند مداح و ذاکرش!چند روز بیشتر به ماه عزای حسین(ع) باقی نمانده است.امثال این مداح -که دلم نمی خواهد نامش را هم بر زبان بیاورم- بازارشان اساسی گرم می شود. اما من مانده ام این به اصطلاح مسلمانان با چه رویی به روضه ی امام حسین (ع) می روند. در آنجا برای چه کسی آرزوی مرگ خواهند کرد؟ امسال در ماه محرم نوبت به نفرین کدام مسئول است؟
آقای هاشمی عزیز: در فیلم انتخاباتی سال 84 شما جمله ای زیبا از شهید بهشتی مرد اخلاق و معرفت وجود دارد.قبل از نگارش نامه ناخود آگاه بیاد جمله این شهید بزرگوار افتادم که در مقابل پرسش شما پاسخ داد: آقای هاشمی، آسیاب به نوبت»
با وجودی که نمی دانم چرا این آسیاب نوبتی آیت الله پایانی نیست، اما بی گمان آسیاب این آقایان هم فرا خواهد رسید. خیلی دلم می خواهد در دل آرزوی .... کنم.اما چه کنم که نمی توانم.من بچه مسلمان 28 ساله آن روزی که راهی خانه خدا شدم با او عهد بستم مانند انسانهای بد ذات روی زمین نباشم.عهد بستم تلاش کنم در در ردیف انسانهای آزاده و طیب پروردگار قرار گیرم.من برای این فرد هتاک آرزوی مرگ نمی کنم، من، برای هاشمی رفسنجانی آرزوی طول عمر با عزت دارم.برای هاشمی رفسنجانی خوبهای عالم را از خداوند عالمیان مسالت می کنم.
رئیس محترم مجمع تشخیص مصلحت نظام!
من مطمئن هستم شما از این حرفها رنجیده خاطر نمی شوید چرا که امثال این تندروها و افراطی ها برای مردم شناخته شده اند. برای من و امثالهم که سالها است پشت میز یادگیری دانش هستیم و سایر مردم فهیم ایرانی اسلامی، صحبت ها وسخنان سیاسی و اینچنینی حاج...و هم قطاران او(که سالهای متمادی هم سابقه هتاکی به افراد و گروههای مختلف را دارند) از سخنان نتانیاهو در خصوص شلوار جین هم بی ارزش تر است. ارزش برای من جوان ،سید علی عزیز رهبر مسلمین جهان است.ارزش برای من،امام راحل و شهدای کشورم هستند.ارزش برای من هاشمی است.هاشمی که این روزها از رسانه ها گرفته تا تندروها،مداحان خیابانی و... او را تخریب ناجوانمردانه می کنند تا خودی نشان دهند.البته اینها خود را نشان نمی دهند.پلیدی خویش را به نمایش می گذارند.آنچه هم می کارند معلوم است؟ نفرت همیشگی مردم!
وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ
"علی"
دانشجوی ارشد رشته مدیریت اجرایی

گفتنی است با این وجود هاشمی در خصوص مطلبی که از جانب وی درباره رابطه با آمریکا و حذف شعار منتشر شد بار دیگر نشان داد که چنین گاف هایی برای مشروعیت بخشیدن به وی و جریان سازی در موارد روز با افراطی در تیم رسانه ایش همراه است که آبروی آیت الله را تحت الشعاع قرار می دهد.

منبع سایت رویداد
http://www.roydadnews.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=1&Id=67696

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کامنت دردناک یک دختر 26 ساله برای دکتر محمد جواد ظریف در فیس بوک
جمعه 26 مهر ماه 92
سلام آقای ظریف
وقتتون بخیر
امیدوارم حالتون بهتر شده باشه
من یه دختر 26 ساله ایرانی ساکن ایرانم ـ ببخشید که نمیتونم خودم رو کامل معرفی کنم (!)
امیدوارم کامنت منو کامل بخونید.
من متاهلم ، سه ساله که عقد کردم اما به خاطر مشکلات مالی نمیتونیم عروسی کنیم، شوهرم دانشجوی دکتراست و کار پیدا نمیکنه ... بی پولی و بی کاری دمار از روزگار ما در آورده، پدرم یه بازنشسته ست و از پس خرید جهزیه بر نمیاد.
من اخیرا کارشناسی ارشد نوبت روزانه قبول شدم، یکی از دانشگاه های عالی تهران، یکی از بهترین رشته ها، هفته ای 3 روز میام تهران. شاید باورتون نشه اما من از پس کرایه اتوبوسم به تهران بر نمیام ...من نمیتونم هفته ای 40 هزارتومن برای غذا و کرایه و ... هزینه کنم... شوهرم توان حمایت منو نداره و از پدرم هم نمیتونم پول بگیرم، وام دانشجویی هم که به جایی نمیرسه و هنوز ندادن ... بارها به انصراف از تحصیل فکر کردم اما بغض گلومو میگیره، چون من برای قبولی خیلی زحمت کشیدم... نمیدونم شما بچه دارین یا نه ، نمیدونم خودتون و بچه هاتون چطور درس خوندین اما همه امکانات خودتونو بذارید کنار و درس خوندن تو بدترین شرایط و تصور کنید. مدام فکر میکنم اینایی که میرن دانشگاه بین الملل چقدر پول دارن؟؟؟ چطوری من نمیتونم هفته ای 40 هزارتومن پول بدم برای درس و اونا ... دیگه دارم افسرده میشم.
همین برنامه رو برای جهزیه هم دارم ... همیشه عقد کردن برای دخترا یعنی مهمونی، گردش، خوشی، خرج کردن، مسافرت... منم نوعروسم، اما از این زندگی فقط یه چیز بهم رسیده ، اونم حسرته.
من نمیخوام بهم بگین " متاسفم". من خودمو معرفی نکردم چون ترحم کسی رو نمیخوام. من فقط حقمو میخوام
من ایرانی ام، چرا تو مملکت خودم، جایی که کل طایفه ام بخاطرش شهید و جانباز دادن رفاه ندارم؟؟؟ چرا بی کارم؟؟؟ چرا تغذیه خوب ندارم؟؟؟ چرا بی پولم؟؟؟ چرا با این معدل و این رزومه باهام مثل یه تفاله برخورد میشه؟؟؟ این انرژی هسته ای کو؟ کجاست؟ چیش به من رسیده؟ منو تو انرژی اتمی استخدام میکنن؟؟؟ یا شوهر استعداد درخشانمو؟؟؟ قبضامون که مدام گرونتر و زیادتر میشه، تابستونا که برق قطعه، پس کو تامین انرژی؟؟؟ چرا مملکت من راحت از دزدی 3 هزار میلیارد تومنی میگذره ولی 24 ساعت بنده به دو ریال یارانه ی مردم؟؟؟ یارانه ای که بودنش برای آدمایی مثل من معنی حفظ آبرو رو داره. تو این وضع گرونی
من فقط یه بار زندگی میکنم ... میخوام شاد باشم ... دیگه بسمه غصه خوردن ... در عوض کار میخوام و پول و یه خونه نقلی با یه جهزیه ساده یه دفترچه بیمه
نمیدونید این آخری شده رویای من ... من نمیدونم مشکل کمر شما چیه ولی درد شمارو خوب میفهمم. درد از کمر شروع میشه تا مچ پا میاد ... انگار یه رشته داغ تو پای آدمه که کشیده میشه. من نمیتونستم برم دکتر اما علائم و دردامو تو اینترنت سرچ کردم و فهمیدم چه بیماری دارم. نه میشه ایستاد، نه میشه نشست، نه میشه خوابید ... من اینجا به درد تسلیم میشم ... من میمیرم از درد اما نمیتونم برم دکتر ،نمیتونم ام آر آی بگیرم
چون بیمه ندارم، چون پول ندارم، هزینه های درمان سرسام آوره، سلامتی شده به قیمت خون آدم ... خوش بحال شما که برای دردتون طبیب دارید (البته هرچی که دارید حلال و خوشتون. خدا به روزیتون برکت بده. انشاءالله که حالتونم خوب بشه) من از ترس اینکه شوهر و پدرم شرمنده م نشن به کسی نمیگم چقدر درد میکشم
می بینید ... فرق من و شما همینه ... زندگی من به یه تاره مو بنده ولی شما مسئولین زندگی آروم و قشنگتونو بی استرس ادامه میدین. واسه همینه که شما با خیال راحت خبر از مذاکرات بعدی میدید و من اشک تو چشام حلقه میزنه که:
ای خدااااااااا پس کی تموم میشه؟؟؟
همه اینارو گفتم که بدونید کسایی مثل من هستند که فقط زنده اند اما بارها و بارها آرزوی مرگ میکنند.
کاری کنید که تحریما تموم بشه، یه کاری کنید ارزونی بشه ، کرایه خونه کم بشه ، مواد غذایی ارزون بشه، بازار کار رونق پیدا کنه، دارو و درمان به قیمت خون آدم نباشه، امنیت و رفاه داشته باشیم. کاری کنید که منه بچه درس خون، منی که تو زندگیم فقط تلاش کردم، صبر کردم و پامو کج نذاشتم، بخاطر فشار اقتصادی تو این سن وسال این همه مریضی عصبی نداشته باشم و فکرم مدام پی انصراف از تحصیل نباشه، یه کاری کنید جوونا راحت ازدواج کنن اینطوری فسادم کم میشه. فقط یکم سریع تر ... میترسم آخرش به عمر ما قد نده
تو رو خدا... دیگه بسه تحریم...
یکی میگفت باید قبر دهه شصتیا رو گودتر بکنند چون آرزوهای زیادی دارن که باید با خودشون به گور ببرن ... خواهش میکنم جواب کامنتمو بدید. یا حق

پاسخ ظریف:
سلام دخترم. می دانم که مسئولیت سنگینی بر دوش من و همکاران من است و گرچه در ایجاد شرایط کنونی نقشی نداشته ایم ولی به هرحال با پذیرش مسئولیت باید در جهت حل آن حرکت کنیم. امیدوارم با تدبیر ریاست محترم جمهوری و با حمایت همه مردم مشکلات انباشته اقتصادی به تدریج رفع شوند و زندگی برای شما و بقیه مردم راحت تر شود.
باور کنید که در هر لحظه از کار اداری و مذاکرات، خودم را وام دار و مدیون تک تک شما می دانم و امیدوارم که بتوانم باری از دوش شما بردارم. به یاری خدا و به پشتیبانی شما، این کار را با صبر و با حفظ حقوق کشور انجام خواهیم داد. اما اطمینان داشته باشید که برای مذاکره جدی و رفع فشارها، بهترین روش تلاش برای رسیدن به تفاهم از طریق تعامل سازنده و عزت مند است. اندکی صبر، سحر نزدیک است.


۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

بازیگران و بازیگردانان!



آقای سجادی ـ در مجادله اخیرتان با آقای «فواد صادقی» تصور نمی کنید از جاده انصاف خارج شدید؟
آیا همین که آقای صادقی بخاطر انتشار خبر «صحت تقلب در انتخابات سال 88» در سایت «بازتاب» و به استناد نوار مکالمه احمدی نژاد با رهبری بازداشت شد اما بعد از دو ماه بدون هیچ کیفر خواستی آزاد شد همین امر نمی تواند نشان دهنده این باشد خبر مزبور صحت داشته و برادران مجبور به آزاد کردن صادقی شدند!؟

پاسخ:
دوست عزیز ـ ظاهراً متوجه محل نزاع نشدید. دعوا بر سر گندم نمائی و جو فروشی است. موضوع مناقشه رنگ آمیزی سهره و فروش آن به اسم قناری است!
فرد مزبور از کرسی «تدریس افشاگری» مدعی وجوه افشاگری کور و آگاهانه شده در حالی که خود بازی خورده یک تله بظاهر افشاگرانه در ایام انتخابات شد.
نامبرده حتی در تبیین «سابقه افشاگری» وقتی متوسل به نمونه «واترگیت» شد صرف نظر از ناآگاهی اش از محوریت روزنامه واشنگتن پست! بجای نیویورک تایمز، باز هم تا آن اندازه عمق مطالعاتی نداشت تا بداند ماجرای واترگیت نوعاً مشابه همان چیزی بود که «دوستان» ایشان را و سایت بازتاب ایشان را مبتلابه آن کردند!
برخلاف ادعا و دانش نامبرده ماجرای واترگیت محصول کاوشگری روزنامه واشنگتن پست و زیرکی دو خبرنگار آن (باب وودوارد ـ برنشتاین) نبود بلکه کل ماجرا محصول یک بازی قدرت میان مخالفان نیکسون نزد لابی قدرتمند بانک دارهای یهودی آمریکا بود و 30 سال بعد از آن با اعترافات «مارک فلت» معاون وقت و یهودی تبار دایره تحقیقات فدرال آمریکا (FBI) مشخص شد این «مارک فلت» بوده که اسناد واترگیت را در اختیار «واشنگتن پست» قرار داده و از آن طریق پاتک لازم را به سیاست های متخذه بانکی نیکسون زدند.
آن وقت توقع دارید بابت معرفی ایشان در مصاحبه با روزنامه قانون تحت عنوان «افشاگر سرشناس» اعتراضی صورت نگیرد!؟
همین رنگ آمیزی سهره و فروش آن بنام قناری است که ضرورت اعتراض را می طلبد که:
آقای افشاگر سرشناس! بازی خوردید!
اعتراف کنید بازی خوردید و با مهارت هم بازی خوردید!
توجه داشته باشید بیرون از داوری پیرامون محتوا و ماهیت اخبار سایت توقیف شده «بازتاب» به هر حال این سایت در ایام انتخابات توانسته بود به یکی از پر مخاطب ترین و معتبرترین سایت های خبری علیه اردوی رقیب مُبدل شود. همین امر به خودی خود برای ایام تبلیغات انتخابات برای بازتاب و مخالفان و موافقان بازتاب حائز اهمیت بود.
آنگاه «برادران» توانستند از طریق جعل خبر «برخورداری احمدی نژاد از نوار مکالمه اش با رهبری در سال 88 مبنی بر اعتراض ایشان به امریه رهبری جهت افزودن 8 میلیون به آرای 16 میلیونی احمدی نژاد» و «تهدید رهبری به افشای این مکالمه در صورت عدم تائید صلاحیت رحیم مشائی» و انتقال این خبر مجعول به سایت بازتاب، مسئولین ناآشنای این سایت با ظرائف بازی های اطلاعاتی را هیجان زده کرده و ایشان شتابزده و بدون محاسبه خبر مزبور را بر روی خروجی خود قرار دادند و با بازی کردن در زمین رقیب و یا درست تر آنکه با بازی خوردن توسط رقیب عملاً مسبب و بانی دو اتفاق ناخواسته شدند:
نخست آنکه بعد از 4 سال صحت پیروزی احمدی نژاد و سلامت انتخابات توسط یکی از اصلی ترین سایت های مدعی تقلب (بازتاب) از طریق نشر این خبر اعلام شد! و مطابق این خبر با فرض تقلب ادعائی باز هم این احمدی نژاد بوده که با برخورداری از 16 میلیون رای در مقابل آرای 13 میلیونی موسوی رئیس جمهور قانونی ایران شده.
دوم آنکه در حساس ترین مقطع در ایام انتخابات ریاست جمهوری که «پدرخوانده» به شدت محتاج سایت پر مخاطبی مانند «بازتاب» بود این سایت توسط بلاهت مسئولین اش و به دست خود و با افتادن در تله رقیب با انتشار این خبر جعلی به راحتی حربه قانونی توقیف موجه خود توسط مراجع قضائی را با کمترین هزینه فراهم کرد و به محاق رفت! و دو ماه بعد نیز «برادران» صادقی بازداشت موقت شده را با خنده ای معنادار و طبعاً بدون ضرورت صدور «کیفر خواست» آزاد و روانه منزل کردند!
اکنون هم در کمال بی آزرمی مسئول بازی خورده بازتاب را بعد از آن آبرو ریزی در مصاحبه مفتخر به عنوان «اشتهار به افشاگری» وصف و تبلیغ می کنند!!!


۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه

سر خـُم می سلامت شکند اگر سبوئی!


غدیر خم برای شیعه قبل از موضوعیت برخوردار از طریقیت است.
شیعه تمامیت و حقانیت خود را در بالاترین سطح مدیون دو واقعه تاریخی «غدیر خم» و «کربلا» است. این دو ارکان شیعه اند.
لزوم حکومت و شرایط حاکم محوری ترین اهتمام رسول الله در غدیر خم بود.
هم چنان که فرزند رسول الله در کربلا، با پایمردی در عقیده (ان الحیات عقیده و الجهاد) شهادت در راه عقیده را الی الابد بر پیشانی شیعه مهر کرد.
اکنون این بر ذمه اصحاب سقیفه است تا با گذشت 1400 سال از آن تخطی اینک کارنامه خود را بازبینی کرده و بگویند چه سرمایه قابل افتخار و استنادی در تاریخ مُلکداری خود برای عرضه کسب کرده اند؟
گیریم با تسامح بتوان تخطی اصحاب سقیفه و اعتزال ایشان از غدیر خم را بنا به هر دلیل ناموجه ای پذیرا شد!
اما اینک و بعد از 1400 سال از آن تخطی اصحاب سقیفه می توانند تنها یک نمونه موفق و موثق از حکومت «سقیفه سالارانه» شان را ابراز و «افتخار آمائی» کنند!؟
شیعه بیرون از خوشآیند و ناخوشآیند دیگران توانست بعد از 1400 سال محروم ماندن از حکومت مطمح نظرش نهایتاً با انقلاب اسلامی برآیند غدیر خم را در تهران تاسیس و 34 سال زیر سنگین ترین و خرد کننده ترین و مهلک ترین ضربات دشمنان داخلی و خارجی اش مقاومت و پایمردی کند.
اینک «اهل سقیفه» با نیم نگاهی به تجربه جمهوری اسلامی می توانند اقبال ایران در مقابل ادبار و ناتوانی خود در بیداری اسلامی را آسیب شناسی کرده تا بفهمند در مقابل ایران شیعی چه چیزی کم دارند که نه در طول تاریخ و نه در نهضت بیداری اسلامی متاخرشان، تاکنون نتوانسته اند کارنامه موفق و قابل وثوقی را برای خود کسب و احصاء نمایند!؟

پیش تر در «گنگ خوابدیده» در این مورد گفته بودم.



۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

قیامت!


یکی بود یکی نبود
قیامتی بود! خدا بر عرش خودش نشسته بود و روز محاسبه رسیده بود.
اولین آدم رو فرا خواند.

خودت رو معرفی کن.
من مایه افتخار شمایم. دکترای فیزیک کوانتوم دارم و در زمان حیاتم در بالاترین سطوح علمی در جهان درخشیدم. ده ها جایزه و مدرک افتخار کسب کردم.
خدا گفت: آفرین ولی اینا چه ربطی به من داره؟
آدم گفت: دکترا دارم دیگه اونم فیزیک کوانتوم!
خدا گفت: دست درد نکنه ولی اول چشمت رو به من بده!
چشم ام!؟ چشم ام واسه چی؟
خدا: باید بدم چشمت رو اسکن کنن ببینم تو حافظه اش چیه؟
آدم چطور مگه؟
باید ببینم چشمی که بهت امانت دادم رو درست و مطابق آئین نامه اجرائی یک امانتدار ازش استفاده کردی یا نه؟
یعنی چی؟
خدا یعنی مطابق خواست من از نظر بازی پرهیز کردی. چشمت رو بر روی آنچه که منعت کرده بودم بسته بودی یا نه؟ از ظلم و جور و معصیت چشم پوشی کردی یا نه؟
نفر بعدی
خودت رو معرفی کن.
من قهرمان دوی صد مترم!
خدا: یعنی چی؟
یعنی صد متر رو زیر ده ثانیه می دویدم و 10 تا مدال المپیک بردم. توی دنیا مشهور شدم و همه به من احترام می ذاشتن! آدم موفقی شدم و برخوردار احترام و ثروت و شهرت.
خدا گفت: دستت درد نکنه! ولی اینا چه ربطی به من داره؟ پاهات رو بده باید اسکن کنم تا ببینم قدم در راه ضلالت گذاشتی یا نه؟ برای اعاده حق و اخلاق پایمردی کردی یا نه؟
ولی من قهرمان دوی صد مترم!
نفر بعد.
من مهندس کامپیوترم و در ناسا در بالاترین سطح اشتغال داشتم و سفینه ساختم و آدم رو فرستادم کره ماه.
بارک الله! ولی دستت رو بده باید اسکن کنم ببینم توی مدت زندگیت از این «دست امانی» درست استفاده کردی یا نه؟
یعنی چی؟
یعنی با دستات ظلمی نکرده باشی. دزدی نکرده اشی. دست یه هم نوع نیازمندت رو گرفته باشی . دست رد به سینه ظالمی زده باشی.
نفر بعد
من وکیل پایه یک دادگستری ام. از دانشگاه هاروارد دکترا گرفتم و توی دیوان بین المللی لاهه در بالاترین سطح درخشیدم و زندگی موفقیت آمیزی در تامین سعادت و خوشبختی برای خودم و خانواده و جامعه ام داشتم.
آفرین. ولی باید زبانت رو اسکن کنم. قرار بوده با زبانی که به رسم امانت بهت دادم برای بیان کلمه حق و دفاع از حق و عدالت و مظلوم و فریاد بر سر ظالم استفاده می کردی. باید از دروغ و ناسزا و بد دهانی پرهیز می کردی.
بعدی
من مشهورترین هنرپیشه هالیوود بودم. با شهرتم و نقش های موفقی که در فیلم هام بازی کردم اسباب افتخار و الگوی همه زنان دنیا شدم و ده تا جایزه اسکار بُردم. زن موفقی بودم و همه به من و شهرتم غبطه می خوردند.
خیلی هم خوب اما بدنت رو باید اسکن کنم.
بدنم برای چی؟ اون مال منه و حق شخصیمه.
مال توئه؟ از کجا مالکیتش رو کسب کردی؟ اعضا و جوارح و ذهن و فکر و شعور همه تون مال منه که بصورت امانت بهتون دادم. حالا هم باید تنت رو اسکن کنم ببینم استفاده درست ازش کردی یا نه؟ از تن نمائی و تن فروشی و جلوه گری تنانه برای اغوای دیگران اجتناب کردی یا نه؟
ولی اون تن خودمه. حقم بود هر طور که دوست داشتم ازش استفاده کنم!
حقت بود؟ حق از مالکیت می آد. مالکیت تنت رو از کجا کسب کردی که من خبر ندارم؟
بعدی:
من روشنفکرم!
خدا: یعنی چی؟
یعنی با استفاده از توان بالای مغزم برخلاف بقیه می نشستم و فکر می کردم و پرسش های مردم رو پاسخ یابی می کردم.
بارک الله! ولی باید مغزت رو اسکن کنم ببینم امانتدارانه از مغزت و توان اندیشیدنی که بهت برسم امانت دادم استفاده کردی یا نه؟ ببینم از فکرت برای تحصیل و تعمیم کمال و اخلاق استفاده کردی یا فکرت رو در راه بداندیشی و بدخواهی بکار بستی؟
بعدی
من عمله ام!
یعنی چی؟ یعنی سر ساختمون کارگری می کردم و تو زندگیم برای مردم کلی ساختمون ساختم.
خسته نباشی. ولی تو هم باید اسکن کنم ببینم از دست و پا و چشم و گوش و فکر و ذهنی که بصورت امانت بهت داده بودم درست استفاده کردی و روزی حلال برای زن و بچه ات بـُردی و آدم با اخلاق و با کمالاتی بودی یا نه؟
همه تون رو بیرون از سواد و شغل و تحصیل و شهرت و نژاد با معیارهای اخلاقی و آئین نامه اجرائی امانتی که بهتون دادم داوری می کنم.
...
قصه ما به سر رسید غصه ما به سر نرسید!
و ماجرا ادامه دارد

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

دیگ های روسیاه!


فواد صادقی از مسئولین سایت آینده و از مقربین و ملتزمین به رکاب آیت الله هاشمی رفسنجانی روز یکشنبه 28 مهر ماه در مقام تببین چیستی و چرائی «افشاگری مطبوعاتی» بر کرسی افتاء نشسته و ضمن مصاحبه با روزنامه منسوب به آیت الله هاشمی (قانون) با استناد به تجربه افشاگری ماجرای هتل واترگیت توسط «روزنامه نیویورک تایمز»! فرموده اند:
«افشاگری دو نوع است کور و آگاهانه و در افشاگری آگاهانه اطلاعات بدلیل منافع ملی باید محرمانه بماند اما در مورد سایر بخشهای اطلاعاتی نباید رانت اطلاعاتی در اختیار نهاد و گروه خاصی باشد چرا که این خلاف شفافیت رسانه ای است ... در مقابل جریان مافیایی و رانتی ممکن است که از افشاگری کور حمایت کند چرا که این نوع افشاگری می تواند امنیت ملی کشور را به خطر بیندازد و رقبای آن کشور از این مسئله سود می برند»
نکته حائز اهمیت در این مصاحبه آنست که اولاً روزنامه قانون «صادقی» را «فعال رسانه ای و روزنامه نگاری که خود در فضای رسانه ای ایران به افشاگری شهره است» معرفی کرده. این در حالی است که روزنامه نگار مزبور علی رغم شهرت جهانی رسوائی واترگیت هنوز نمی داند این روزنامه «واشنگتن پست» بود که ماجرای واترگیت را کشف و دنبال کرد علی رغم این این افشاگر سرشناس جا به جای این مصاحبه بارها برای روزنامه نیویورک تایمز که روحش هم از این ماجرا خبر نداشت، اعتبار صادر می کند!!!
گذشته از این فواد صادقی همان کسی است که در اوج رقابت های انتخابات ریاست جمهوری اخیر ناگهان از آستین خود نوار یک مکالمه تلفنی را کشف و بیرون داد که مطابق آن:
« احمدی نژاد طی تماس با رهبری در فردای انتخابات سال 88 اذعان داشته رای وی 16 میلیون بوده و به دستور رهبری 8 میلیون بر آرای وی افزوده اند و اگر صلاحیت مشائی تائید نشود نوار مزبور را به مردم ارائه می کند»!!!
ظاهراً جناب صادقی در آن مقطع در سودای رئیس جمهور شدن مقتدایشان تا آن اندازه جو ایشان را گرفته بود که در تشخیص مرز افشاگری کور و آگاهانه دچار کم سوئی شدند!
در همان مقطع ذیل مقاله «دوئل سه نفره» اذعان داشتم:
هر چند انتشار خبر مجعول «برخورداری احمدی نژاد از نوار مکالمه تلفنی اثبات کننده تقلب در انتخابات سال 88» بموقع تکذیب شد اما نفس جعل و انتشار این خبر آن هم توسط سایت «بازتاب» با مسئولیت فردی بنام «فواد صادقی» که از شیدائیان و جان نثاران «هاشمی رفسنجانی» محسوب می شوند به صراحت نشان داد که هاشمی به استعداد جمیع سواره نظام و پیاده نظام و میلیشیای ملتزم الرکابش خود را مهیای بازی خطرناک و در عین حال سرنوشت سازی می کند که برخوردار از ریسک بالائی است.
مهم آن است که مختصات خبر مزبور آن گونه تنظیم شده بود تا از آن طریق بتوان افکار عمومی و عقول عامه را متقاعد کرد که:
اولاً ادعای تقلب در انتخابات سال 88 صحت داشته!
ثانیاً در این تقلب همه مسئولیت متوجه رهبری نظام است!
تا از این طریق هاشمی ابتکار عمل در نبرد سیاسی در دستور کارش با آیت الله خامنه ای را در دست گرفته و بتواند خود را در افکار عامه، قهرمان سنگر نخست رویاروئی با «رهبری متقلب» معرفی کند که قدر خیرخواهی ها و به قدرت رسیدنش توسط ایشان را بجا نیآورده و نمی آورد!

آزادی اندیشه «بی اندیشه» نمی شه!





دکتر محمود سریع القلم اخیراً و در خصوص ضرورت بسط آزادی اندیشه در دانشگاه اظهار داشته اند:
«متاسفانه در جامعه ما در دانشگاه، دانشجو حق ندارد مانند بقیه فکر نکند»
بموازات ایشان آقای اکبر هاشمی رفسنجانی نیز در اظهاراتی مشابه ابراز داشتند:
«محيط کلاس های درس بايد محيط تبادل نظر باشد؛ اينطور نباشد که استاد سخن بگويد و دانشجو فقط گوش کند؛ دانشجويان بايد به بحث و تبادل نظر با استاد بپردازند»
هر چند تبادل آرا و تعاطی افکار و تضارب اندیشه در دانشگاه ها ضرورتی لازم و غیر قابل انکار جهت رشد و بالیدن اندیشه است اما به همان میزان نیز نمی توان منکر این واقعیت شد که به اعتبار سخت بودن اندیشیدن و اندیشه داشتن و اندیشه ساختن، گریز از اندیشه و لذت از غفلت نیز خود میانبری است برای مسئولیت گریزی و خود فریبی و رفع تکلیف از اندیشمندانه زیستن!
لذا و برخلاف دکتر سریع القلم باید اذعان کرد غالب دانشجویان در محیط های دانشگاهی اساساً فکری ندارد تا بتوان دغدغه استقلال فکرشان را داشت! و تبعاً به اقتفای فقدان فکر و اندیشه نمی توان حسب تاکید ولو معتبر هاشمی رفسنجانی بی تاب تبادل فکر و نظر ایشان بود!
سالها پیش «هنری کیسینجر» وزیر خارجه سرشناس آمریکا طی سخنرانی خود در خصوص تحصیلات دانشگاهی در دانشگاه های آمریکا ابراز داشت:
«شیوه آموزش در دانشکده های علوم سیاسی دانشجویان را مبدل به خوکچه های آزمایشگاهی کرده که فاقد حداقلی های لازم و کارشناسانه جهت فهم مسئائل بدیهی دنیای سیاست اند»
در دوران تحصیل یکی از بزرگ ترین مشکلات «قالب دانشجویان هم دوره» و نه اساتید با اینجانب و چند تن دیگر از دوستان، مخالفت اینجانبان با شیوه آموزش مبتنی بر تک گوئی استاد و جزوه نویسی دانشجو بود که بالتبع محصول چنین شیوه ای با اتکای بر حفظ کردن جزوه و قرقره آن محفوظات در پایان ترم و نهایتاً اخذ یک مدرک و فرو رفتن در خلسه «من مدرک دارم پس هستم» چیزی جز مدرک دارانی سترون نمی توانست باشد.
واقعیت آن بود و هست که سیستم آموزشی مبتنی بر جزوه نویسی علی رغم فقد بضاعت علمی برخوردار از جذابیت و ضمانت لازم برای قوت قلب دانشجویانی است که در وحشت از جزوه ننوشتن و پروای ایستادن بر پاهای اندیشه و لزوم محاجه و تبادل نظر و غور در دریای دانش و بینش و پردازش و ورز و عمق بخشیدن به استعدادهای دماغی شان، تنها دلنگران چگونگی امتحان موفقیت آمیز پایان ترم شان هستند!
دانشجوی که فکر ندارد و شجاعت فکر کردن هم ندارد. بجای آزادی اندیشه و تبادل اندیشه تنها دغدغه اش در دسترس بودن جزوه و موفقیت در کسب مدرک پایان تجصیل از طریق قرقره طوطی وار محفوظات همان جزوه است.
سیستمی که جبراً محصولش وفور متخصصانی فاقد تخصص است!



ذهن خوانی


حضور اخیر دکتر روحانی در جمع دانشجویان دانشگاه تهران با حاشیه هائی توام بود از جمله ایشان بعد از آنکه در خلال سخنان خود ابراز داشت:
«دولت در شرایطی کار خود را آغاز کرد که با یک خزانه خالی و انبوه بدهکاری روبرو بوده است»
متعاقب این اظهارات، ایشان در واکنشی اعجاب آور خود را مواجه با تشویق حضار و کف زدن دانشجویان دید!!!
میزان تحیر رئیس جمهور تا حدی بود که در واکنش ابراز داشت:
«البته این موضوع خیلی جای کف زدن ندارد و یا شاید این کف زدن به این منظور بوده که با اندوه دولت همدرد هستیم»
نکته مغفول و شاید هم نامغفول در این واکنش آن بود که حضار با چنین تشویقی در ضمیر ناخو آگاه شان در حال تشکر از رئیس جمهور بودند که با چنین اعترافی کارنامه دولت قبلی که بعضاً در کانون تنفر و خصومت هیستریک حضار قرار داشت را افشاگری می نمود!
تنفری که صرف نظر از موفقیت ها و هزیمت های دولت قبلی در هر حالتی برای آن بخش از جامعه نشسته بر گسل اجتماعی «سنتی ـ مدرن نما» اصالت دارد و قابل وثوق است.
پیش تر در «سندروم شیطان» به این تنفر هیستریک اشاره کرده بودم.


خواب درمانی!



سازمان ملل متحد سال 2000 اعلام کرد که در عصر جدید بی سواد به کسی اطلاق می شود که با کامپیوتر و اینترنت و «زبان انگلیسی» (!) ناآشنا باشد.
ادعائی که در آن هر چند مبالغه است اما واقعیت آن است این سه بمقدار بسیار زیاد و اثرگذاری خود را به عرصه اطلاع رسانی تحمیل کرده اند.
تحمیلی که در کنار برکات بی نصیب از آفات نیز نمانده. از جمله آن عمومی شدن حوزه های تخصصی است.
سیاست بویژه دانش سیاسی در این حوزه بالاترین ضریب آسیب پذیری را داشته و نتیجه آن مبتذل و منحط شدن امر و علم سیاست در عرصه عمومی است.
تا پیش از این در حوزه دانش سیاسی این مخاطب بود که خود را مقید به التفات از مرجعیت سیاسی می دانست اما اینک این مخاطب شده که عالم و عامل سیاسی را بدنبال خود می کشد!
فرجام چنین رویکردی نوعی «خواب درمانی» است که طی آن مخاطب عام ترجیحاً در جستجوی «والیوم» از مرجعیت سیاسی بعضاً قصه گوئی منطبق با علائق و سلائق خود جهت فرو رفتن در خلسه و خوابی خوش و شیرین را مطالبه می کند!
ترجیح در چنین وضعیتی شان قصه گو قائل شدن برای مرجع سیاسی منطبق با آرزوهای مخاطب بمنظور خوابیدن و خواب دیدن و فرو رفتن در رویائی شیرین است. ولو آنکه آن خواب و رویا در عالم واقع اساساً وجود و عینیت و واقعیت نداشته باشد!

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

راز مانائی!

سفر اخیر «اکبر هاشمی رفسنجانی» به کرمانشاه که برخلاف انتظار ایشان و «پرستندگان ایشان» سفری کم فروغ و بدون اقبال گسترده از جانب کرمانشاهیان از کار درآمد موید عرائض 3 ماه پیش بنده در مقاله «ماجرای هاشمی» شد که به تلخی خدمت آیت الله گوشزد کردم پایگاه اجتماعی ایشان منحصر به طبقاتی خاص در تهران است:
«تیر ماه سال 84 وقتی هاشمی بشکلی ناباورانه مجبور به پذیرش شکست در دور دوم انتخابات ریاست جمهوری در مقابل «محمودی گمنام» شد آن قدر فراست داشت تا علی رغم آن شکست و بعد از توفیق اش در انتخابات مجلس خبرگان که برخوردار از بالاترین رای از سوی شهروندان تهرانی شد به قوت بفهمد پایگاه اصلی اش را باید در تهران و نزد همان طبقه شبه متوسطی بجوید که مولود سیاست های انحصاری دوران ریاست جمهوری اش بودند»

چرائی این بی فروغی و کم اقبالی را باید در جائی جوئید که نقطه اختلاف شخصیت ایشان با بنیانگذار جمهوری اسلامی است. هر چند هاشمی بارها خود را «شاگرد امام» معرفی کرده اما همانطور که در «ماجرای هاشمی» آوردم ایشان کمترین تقید یا تفطنی به آموزه های بنیان گذار حمهوری اسلامی ندارند.
آمریکا ـ هاشمی و شیطان جملگی ویژگی مشترکی دارند که توجه به آن می تواند به آشنائی با روحیات هاشمی کمک کند.
شیطان مطابق روایات قرآنی موجودی است که در مقابل انسان «خود برتر بین» است! تفاخر وی به ذاتش از آتش در مقابل ذات انسان از خاک و تمردش از فرمان خداوند جهت تکریم انسان موید این «خود برتر بینی» است. اما پیش از آن اتهام اصلی شیطان «خود بینی» اش در مقابل خداوندی است که جمیع بندگان و مخلوقات در مقابلش «هیچ» نیستند و همه وجودشان را مدیون و مخلوق اویند.
همان چیزی که «امامه هاشمی» از آن تحت عنوانِ:
نیستم نیست که هستی همه در نیستی است
هیچم و هیچ که در هیچ نظر فرمائی
یاد می کند و بر خلاف آن «خود هاشمی» در نقطه مقابلش نافروتنانه خود را «استوانه انقلاب» «شناسنامه انقلاب» «پدر انقلاب» «مادر انقلاب» «مالک انقلاب» «صاحب انقلاب» «هویت انقلاب» و .... فهم و معرفی و القاء می کند.
همین «خود بینی» است که مانع از فهم چرائی مانائی اقبال به خمینی و افول ستاره اقبال هاشمی در سپهر سیاسی ایران شد و می شود.
بزرگ ترین مشکل هاشمی «بودن» ایشان است!
آن هم خیلی بودن!


۱۳۹۲ مهر ۲۵, پنجشنبه

گفت و شنود!



آقای داریوش سجادی ... مگر نمی دونی در عرصه سیاست هیچ دوستی برای همیشه دوست نیست و هیچ دشمنی هم برای همیشه دشمن نیست؟ چرا قضیه رو اینجوری مطرح نمی كنی كه اگر امام هم زنده بودند شاید ایشان چه بسا زودتر بحث رابطه با آمریكا را پیش می كشیدند. حال بیا و با الفاظ بازی كن.

پاسخ:
این که در سیاست دوست و دشمن ابدی نداریم و تنها منافع ابدی داریم که برای حفظ آن اگر لازم باشد با بهترین دوستمان دشمنی کرده و با بدترین دشمن مان دوستی خواهیم کرد! مزخرفی بود که توسط چرچیل و اخلاق ماکیاولیستی به جهان پمپ شد و عوام نیز به سنت مالوف و بدون تامل آن را پذیرفته اند!
خیر ـ در سیاست دین محورانه همه چیر تحت انحصار اخلاق و اصول است و ما قبل از دوست و دشمن ابدی اصول ابدی و غیر قابل تخطی برای تمشیت امور داریم.
در اسلام اصول حق طلبی و عدالت خواهی و اخلاق هدف نیستند بلکه بستر و حریم رسیدن به هدف اند.
همان طور که علی ابن ابیطالب فرمودند:
و الله ما معاویة بادهی منّی، و لکنّه یغدر و یفجر، و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس
سوگند به خداوند، معاویه از من زیرک تر نیست، ولی او مکر و فسق می کند، که اگر کراهت مکر نبود علی از زیرک ترین مردمان بود.

(برگرفته از مراوده اینجانب با یکی از خوانندگان ذیل مقاله «ما رابطه با آمریکا را می خواهیم چه کنیم» در یکی از سایت های داخلی)


۱۳۹۲ مهر ۱۷, چهارشنبه

ما رابطه با آمریکا را می خواهیم چه کنیم!؟


دوشنبه 15 خرداد سال 68 یک روز بعد از درگذشت بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران وقتی رئیس جمهور وقت در اجلاس مهم خبرگان رهبری مشغول خواندن وصیت نامه «امام خمینی» بود زمانی که پاراگراف آخر وصیت نامه را با این فراز به پایان بُرد که:
«اكنون كه من حاضرم، بعض نسبت‌های بی‌واقعیت به من داده می‌شود و ممكن است پس از من در حجم آن افزوده شود؛ لهذا عرض می‌كنم آنچه به من نسبت داده شده یا می‌شود، مورد تصدیق نیست مگر آن‌ كه صدای من یا خط و امضای من باشد، با تصدیق كارشناسان؛ یا در سیمای جمهوری اسلامی چیزی گفته باشم ... من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطه‌ی سالوسی و اسلام‌نمایی بعضی افراد، ذكری از آنان كرده و تمجیدی نموده‌ام كه بعد فهمیدم از دغلبازی آنان اغفال شده‌ام. آن تمجیدها در حالی بود كه خود را به جمهوری اسلامی متعهد و وفادار می‌نمایاندند و نباید از آن مسائل سوء‌ استفاده شود؛ و میزان در هر كس حال فعلی او است»
یحتمل با خوانش این بخش از وصیت نامه «یک نفر» در گوشه ای از آن نشست تاریخی خبرگان «سورپرایز» شده و با تحیـُر و خویشتن دارانه «رشک و خشم» خود بابت هوشمندی امام را مهار و مدیریت می کرده!
نامه ای که اکبر هاشمی رفسنجانی در مصاحبه خود با فصل نامه مطالعات بین المللی در بهار سال 91 خبر آن را برای نخستین بار در افکار عمومی مطرح کرد خواسته یا ناخواسته کلید واژه ای را در دسترس قرار داد تا از آن طریق کارشناسان بتوانند به فهم چیستی و چرائی بند آخر وصیت نامه امام خمینی نائل آیند.
مطابق اظهارات آیت الله هاشمی رفسنجانی:
«من در سالهای آخر حیات امام(ره) نامه‌ای را خدمتشان نوشتم، تایپ هم نکردم. برای اینکه نمی‌خواستم کسی بخواند و خودم به امام دادم. در آن نامه هفت موضوع را با امام مطرح کردم و نوشتم که شما بهتر است در زمان حیات تان، اینها را حل کنید، در غیر این صورت ممکن است اینها به صورت معضلی سدّ راه آینده کشور شود. گردنه‌هایی است که اگر شما ما را عبور ندهید، بعد از شما عبور کردن مشکل خواهد بود... یکی از این مسایل رابطه با آمریکا بود. نوشتم بالاخره سبکی که الان داریم که با آمریکا نه حرف بزنیم و نه رابطه داشته باشیم، قابل تداوم نیست. آمریکا قدرت برتر دنیا است. مگر اروپا با آمریکا، چین با آمریکا و روسیه با آمریکا چه تفاوتی از دید ما دارند؟ اگر با آنها مذاکره داریم، چرا با آمریکا مذاکره نکنیم؟ معنای مذاکره هم این نیست که تسلیم آنها شویم. مذاکره می‌کنیم اگر مواضع ما را پذیرفتند و یا ما مواضع آنها را پذیرفتیم، تمام است»
هاشمی رفسنجانی همچنین با یادآوری حذف شعار «مرگ بر آمریکا» و اینکه امام با حذف این شعار موافق بودند و واکنش‌های تند بعدی و جوسازی‌های بعمل آمده در این خصوص تاکید می‌کند:
«تمام مطلب همان بود که نوشته بودم. الان هم دقیقاً یادم نیست که چه نوشتم. به هرحال موافق نبودیم که در مجامع عمومی مرگ کسی را شعار دهیم.»
اکبر هاشمی رفسنجانی با بیان این خاطره بنوعی نشان داد که هر اندازه از فراست و ذکاوت سیاسی برخوردار بوده متقابلاً رهبر و مقتدایش از ایشان در ترازی بغایت هوشمندانه تر و مصلحت اندیش تر قرار داشته است.
به اعتبار صدق کلام هاشمی در بیان این خاطره و با استناد به تاریخ مفروض نشست هاشمی با امام ( 4 فروردین 66) اکنون بهتر می توان چرائی اصلاح وصیت نامه و چیستی بخش اصلاح شده در وصیت نامه را توسط ایشان گمانه زنی کرد!
قدر مسلم آن است که به همان اندازه که هاشمی رفسنجانی زیرکی کرده و به اقرار خود نامه «ضرورت حل رابطه با آمریکا» را از مجاری غیر رسمی و حتی بدون تایپ (بمنظور سکرت ماندن) نزد امام برده بیش از آن هم بنیان گذار جمهوری اسلامی برخوردار از تیزبینی و فراست بوده و احتمال آن را داده تا در آینده بتوانند از چنین نامه هائی غیر رسمی و نامستند و با اتکای بر گفتگوهای جلسات خصوصی، نقل قول سازی کنند. لذا هوشمندانه بمنظور ممانعت از امکان چنان «جعل احادیثی» ابتکار عمل را به دست گرفته و علی رغم آنکه وصیت نامه خود را در بیست و دوم تیر ماه سال 62 لاک و مهر شده تحویل مجلس خبرگان داده بودند اما بصورتی غیر مترقبه در نوزدهم آذر ماه سال 66 ضمن باز پس گیری وصیت نامه و حک و اصلاح آن مجدداً اما این بار در «دو نسخه لاک و مهر شده» یک نسخه را به مجلس خبرگان عودت داده و نسخه دوم را به آستان قدس رضوی ارائه کردند.
اقدام امام خمینی از آن جهت حائز اهمیت است که ایشان با تاکید بر پاراگراف انتهائی وصیت نامه مانع از تکرار تراژدی مسبوق به سابقه «جعل حدیث» در جهان اسلام بعد از فوت رسول الله و ائمه شدند.
علی ایحال در مقطع فعلی تلاش نافرجام اکبر هاشمی رفسنجانی بمنظور اثبات موافقت امام خمینی برای بهبود مناسبات با آمریکا موید آن است که «معظم له» در تمامی سال های گذشته چه قبل و چه بعد از امام، اساساً دلبستگی و شناخت و تقیدی به غایات و خطوط فکری خمینی و انقلاب خمینی و اسلام خمینی نداشته و تنها با اتخاذ «تقیه» مترصد فرصتی مناسب بوده تا برخلاف صراحت خمینی مبنی بر آنکه:
ما رابطه با آمریکا را می خواهیم چه کنیم!؟
معظم له تردستانه آن جمله را این گونه دوباره خوانی و القاء کنند که:
ما رابطه با آمریکا را می خواهیم ـ چــــــــه کنیم!؟


توضیحات تکمیلی در «باشنده با شیطان»
http://sokhand.blogspot.com/2012/04/blog-post_23.html
و «ماجرای هاشمی»
http://sokhand.blogspot.com/2013/07/blog-post_21.html

۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

طناب کشی!


تن دادن دکتر حسن روحانی به مکالمه تلفنی با اوباما را می توان نوعی بی مبالاتی از جانب رئیس جمهور ایران دانست که ناخواسته ایشان را مجبور به بازی خوردن و ایضاً بازی کردن در زمین آمریکائی ها کرد.
تله ای هوشمندانه که با موفقیت، ایران را زمینگیر مهارت آمریکائی ها در تمهید شطرنجی ثلاثی کرد و محصولش کامیابی اوباما در قرار دادن خود در میانه این «آوردگاه ثلاثی» و احراز موقعیت برتر بمنظور جلوه فروشی و تعیین نرخ برای طرفین منازعه است.
اوباما از طریق «دیپلماسی تلفن» حاذقانه موفق شد بدون هیچ هزینه ای و قبل از آنکه تعهد یا امتیازی به ایران بدهد زمین بازی با ایران را به تعبیر آمریکائی ها Triangulation کند و در این ثلاثی از طریق ترساندن محور «ریاض ـ تل آویو» با احتمال نزدیکی اش به ایران، وزن و اعتبار سیاسی ـ اقتصادی خود را بر روی سکوی حراج گذاشته و جلوه فروشانه بر کرسی پیشنهادات طرفین نشسته تا امتیازهای طرفین برای پرهیز از نزدیکی به طرف دیگر را چشم انتظاری کند!
تاکید مجدد اوباما بر «همه گزینه ها روی میز است» علی رغم سخنرانی نرم اش در سازمان ملل خطاب به ایران و در فردای مکالمه تلفنی با روحانی و بعد از نشست با نتانیاهو نشان از آن داشت که کاخ سفید با انداختن ایران و ایضاً اسرائیل ـ عربستان به وحشت و رقابت و طناب کشی بمنظور «نگاه داشتن آمریکا در اردوی خود» و یا «کشاندن وی به سوی خود» موفق شده خود را بمثابه «خنیاگری پُر طالب» در میانه متقاضیان قرار دهد تا آنگاه ببیند هر کدام تا چه اندازه حاضرند برای تصاحب این «چهل گیس فتانه» خاصه خرجی بیشتر کنند!
هر چند چنین فرآیندی متضمن منافع ملی ایران نیست علی رغم این پایوران جمهوری اسلامی اینک می توانند از التهابات و هیجانات و احساسات به وجد آمده بخش کثیری از ایرانیان نسبت به رویکرد جدید تیم سیاست خارجی روحانی بهره برده و لااقل آن هیجانات دماگوژیک را مُبدل به افکار عمومی کرده و ضمن مدیریت این افکار عمومی آن را به این اعتبار به طرف آمریکائی بفروشند که:
بی وقعی به افکار عمومی ایرانیانی که اینک ضمن اقبال از رئیس جمهور جدیدشان چشم امید به استقبال آمریکائی ها نیز دوخته اند؛ از طریق سرخوردگی می تواند بسرعت تبدیل به ضد خود شده و موج نفرت و ضدیت و مبارزه طلبی با آمریکا را بار دیگر و با شدت و کثرتی بیشتر در سطح ملی باز تولید کند.

۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

جویندگان روزگار وصل


صادق زیباکلام در گفتگو با روزنامه آرمان در خصوص اظهارات اخیر آقای روحانی بعد از بازگشت از نیویورک مبنی بر به نظرسنجی گذاشتن رابطه یا عدم رابطه با آمریکا اظهار داشته:
«می‌شود تکلیف این قضیه را خیلی راحت حل کرد. راهش انجام یک نظرسنجی فراگیر در مورد مذاکره با آمریکاست؛ یعنی چیزی شبیه رفراندوم غیر رسمی»
این بخش از اظهارات زیباکلام را باید و می توان اصرار ایشان به بازی کردن در نقش طوطی سخن گوی آقای هاشمی رفسنجانی تلقی کرد.
بویژه آنکه دلدلدگی زیباکلام به هاشمی رفسنجانی امر پنهانی نیست و ایشان بارها بر چنین شیدائی اصرار ورزیده اند!
نخستین بار این هاشمی رفسنجانی بود که بالغ بر ده سال پیش طی مصاحبه با فصلنامه راهبرد اظهار داشت:
«اگر سياست ما با آمريكا به عنوان معضل تشخيص داده شود راه‌حلش يكي اين است كه رفراندوم كنند و ببينند جامعه چه مي‌گويد»
هر چند بطلان چنین لحیه ای تا حدی بود که در همان تاریخ رئیس جمهور وقت آقای محمد خاتمی در واکنش به اظهارات هاشمی رفسنجانی به صراحت گفتند:
« رفراندوم در روابط خارجی معنا ندارد. اين يك تصميم تخصصی است و مراجع تصميم ‌گيری آن مشخص می ‌باشد» (مقاله میوه ممنوعه)
هر چند شخصا نیز در همان سال در پاسخ به چنین نوابغی معروض داشتم:
«با توجه به شناختی که از فضای مملکت وجود دارد احتمالاً اگر مسئله رابطه با آمریکا به رفراندوم گذاشته شود تعداد بالائی با آن موافق خواهند بود اما مگر تشخیص منافع ملی را به رفراندوم می گذارند؟ فکر می کنید اگر در همین امریکا الان حمله به ایران به رفراندوم گذاشته شود چه اتفاقی می افتد؟ بالای نود درصد موافقت خواهند کرد! تشخیص منافع ملی را که به مردم واگذار نمی کنند و باید در محافل کارشناسی بررسی شود. مسائل استراتژیک را که در سطح عوام مطرح نمی کنند»
علی رغم چنان بداهتی نمی توان منکر آن شد که به هر حال جماعتی وجود دارند که ترجیع بند همیشگی شان آن بوده و هست که:
کز واشنگتن تا مرا بُبریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند!...
توضیح بیشتر در «نی ستان»


۱۳۹۲ مهر ۱۱, پنجشنبه

آمریکا نشناسی!



در تعقیب پستی متاخر تحت عنوان «آمریکا شناسی» اکنون و در تکمیل آن مایلم این واقعیت را گوشزد کنم که شواهد و قرائن نشان دهنده آن است جامعه سیاسی و دانشگاهی در داخل ایران فاقد درک و شناختی صحیح و واقع بینانه از تمامیتی بنام «ایالات متحده آمریکا» است.
علی رغم همه ادعاها کمتر کسی را در داخل ایران می توان یافت که برخوردار از یک شناخت میدانی و محتوائی از بافتار و ساختار و محتوا و واقعیت نظام سیاسی ـ فرهنگی و اقتصادی آمریکا باشد.
عمده تلقی های موجود از آمریکا نزد ایرانیان ناظر بر چیزی است که چند پست پیش تر از آن تحت عنوان «سندروم جنون عظمت» یاد کردم:

مگالومانیا (megalomania) یا سندروم خود بزرگ بینی و عظمت طلبی یکی از شایع ترین روان نژندی های موجود نزد ایرانیان است که به تناوب و حسب موضوع در حوزه هائی بصورت موسمی بدخیم شده و بروز می کند! امروز دیدم همین سندروم نزد «هزالی بدنام» در سایت خودنویس بدخیم شده و با اقدام به اظهار افسانه کثیر التکرار «حک سروده سعدی بر سر در سازمان ملل متحد» دست به تشفی خاطر ذهنی از ناحیه «جنون عظمت» ذهنی ـ روانی ایرانیان زده بود!مطابق این افسانه مسئولین سازمان ملل متحد در نیویورک سروده لسان الحق با مضمون:بنی آدم اعضای یک پیکرند ـ که در آفرینش ز یک گوهرندرا بر سر در ساختمان سازمان ملل حک کرده اند و از این طریق سازندگان افسانه مزبور در عمق مگالومانیای خود دچار ابتهاج و نشئگی ذهنی می شوند که: ببینید این ما ایرانیانیم که نسخه های جهانی و اخلاقی مان را جهانیان اقبال کرده و می کنند!خیر دوستان!شوربختانه در هیچ کجای ساختمان سازمان ملل متحد چنین چیزی وجود ندارد اما از آنجا که جنون عظمت طلبی ایرانیان داشت کار دست ایشان می داد دکتر محمد جواد ظریف بالغ بر 10 سال پیش که سفیر ایران در سازمان ملل متحد بودند ضمن تکذیب این ادعا و تلاش برای رفع تکدر مبتلایان به جنون مزبور ضمن سفارش قالیچه ای دست باف منقوش به سروده مزبور آن را از جانب جمهوری اسلامی ایران به دبیر کل وقت سازمان ملل هدیه کرد و تابلوی مزبور در کنار صدها هدیه دیگر که به نهاد دبیر کلی سازمان ارائه شده از آن تاریخ به بعد در محل دائمی هدایای مزبور در ساختمان سازمان ملل متحد قرار گرفته است!!! طنز ماجرا آنجاست که مبتلایان به این افسانه خود یکی از برجسته ترین متوهمین در کمپلکس خود برتر بینی و نژاد پرستی اند! نیم نگاهی به ادبیات ضد عربی و ضد افغانی و ضد آذری و ضد .... این شیدائیان بیاندازید تا متوجه شوید آن «خود برتر بینی» ایشان در مقابل اعراب و افغان و ... در کنار «خود کهتر بینی» ایشان در مقابل «غرب ارباب بینی شان» تا چه اندازه ریشه در عقده حقارت شان دارد و تا چه اندازه نافی سروده سعدی اند!!! 
 بنی آدم اعضای یک کشورند که در آفرینش ز یک ایرانند!
 خوانش واقعی سروده سعدی نزد ایشان است!!!

متاثر از سندروم «جنون عظمت» است که این بخش از ایرانیان خود را در کانون اهمیت و توجه دنیا می بینند و تصور می کنند جمیع جهان بویژه آمریکائیان مشتاقانه و حریصانه در شهوت رویت و رابطه و اختلاط با ایرانیان می سوزند.
شوربختانه و برخلاف چنین تلقی واقعیت آن است که آمریکائیان اولاً جهان را به دو بخش می دانند:
آمریکا و غیر آمریکا و بخش نخست را به عنوان دنیای شایسته و بایسته تلقی فرموده و دیگر بخش ها را به نسبت دوری یا نزدیکی شان به استانداردهای آمریکائی برخوردار از حق و ابراز وجود می دانند!
بر اساس همین باور، ایران و ایرانیان در منظومه فکری آمریکائیان کشور و مردمی عقب افتاده در بخش بدوی دنیا در کنار دیگر بدویان اعم از عرب و افغان و ترک و آفریقائی و هندویان اند!
برخلاف تلقی ایرانیان که تصور می کنند در آمریکا قاطبه مردم به چشم تحسین به ایرانیان نگاه می کنند کمتر کسی در آمریکا پیدا می شود که اساساً بداند ایران کجای دنیاست و ایرانیان کیستند !
البته این امر ناشی از بلاهت ذاتی آمریکائیان نیست و نظام حکومتی آمریکا به اعتبار مقتضیات خود کوشیده و می کوشد قاطبه شهروندانش را از حیث شعور و سواد اجتماعی از طریق سلطه رسانه و هالیوود در پائین ترین سطح نگاه دارد تا از این طریق بتواند ضمن تقلیل سطح بینش شهروندان و تنزل مطالبات ایشان در محدوده خوش باشی در حدود زیست شخصی ، متقابلاً برای خود فراغ بال لازم بمنظور پی گیری بدون دردسر منویات سیاسی ـ اقتصادی را فراهم کنند.
بر همین اساس ایران و ایرانیان من حیث المجموع به برکت دیکتاتوری رسانه در آمریکا ملتی وحشی و عقب افتاده فهم و معرفی شده که حداکثر و در آرمانی ترین حالت باید دست تفقد خودشان را بر سر این بربرها کشید تا بلکه کمی متمدن شوند!
سالها پیش وقتی آقای محمد خاتمی طی سفرشان به آمریکا و در کسوت رئیس جمهور در نشستی فرمودند:
من مطمئنم بزودی دولت آمریکا بخاطر رفتارهایش در افکار عمومی آمریکائیان محاکمه خواهد شد!
خطاب به ایشان گفتم و نوشتم که:
«جناب آقای خاتمی شما ساده اندیشی می فرمائید. می دانید در هنگامه ای که ارتش آمریکا در افغانستان و عراق مشغول تحکیم هژمونی خود است بزرگ ترین دغدغه مردم آمریکا چیست؟ گمانه زنی در مورد نوع پوشش آنجلینا جولی در مراسم اسکار !!!» (مقاله اسکار ـ آغداشلو و سوته دلان)

توضیحات مفصل تر را در مقاله «عقده ای ها» ببینید.


۱۳۹۲ مهر ۹, سه‌شنبه

بُرشِ چرخشِ نگرش (مقاله میهمان)

بقلم ـ ژاپه یوسفی
شکوهمندی بازتاب سفر اخیر تیم ریاست جمهوری ایران به نیویورک در افکار عمومی امریکا آنچنان باعث شتاب زدگی مخالفان بهبود روابط ایران و امریکا شد که ایشان نا خودآگاهانه زمینۀ تقویت وجهه و مواضع ایران را فراهم ساختند.
بازتابی که بازده آن، چرخش 180 درجه ای نگرش تودۀ بزرگی از مردم امریکا را به همراه داشت. و نهایتاً بُرش این نگرش باعث وارد آمدن زخمی بزرگ بر اندام اژدهای ایران- پروایی (Iranophobia) شد.
این متن تفسیری از بازتاب این سفر در افکار عمومی امریکاست.
1.      کمانۀ تیر تخریب احمدی نژاد.
هر چند مخالفان بهبود روابط ایران و امریکا به نا حق در هشت سال گذشته موفق به تخریب چهرۀ رئیس جمهور پیشین ایران، محمود احمدی نژاد شدند، ولی در آغازین هنگامه های نشست های رسانه ای رئیس جمهور کنونی ایران، همین تیر تخریب احمدی نژاد کمانه کرد و باعث درخش افزایی شمع امید روحانی شد. شمع امیدی که، در روزهای پر از تنش میان ایران و امریکا درخشش چندانی نداشت، اکنون در شب تاریک پدید آمده از تیر تخریب احمدی نژاد درخشش چشمگیری پیدا کرد که دستآورد این درخشش نخستین چرخش نگرش جهانیان دربارۀ ایران بود.
2.      کمانۀ تیر داغوارۀ هولاکاست (Holocaust Brand)
داغواره یا بِرند (Brand) در ویکیپیدیا چنین توصیف شده:
"طبق تعریف انجمن بازاریابی امریکا، بِرند یک نام، عبارت، طرح، نماد یا هر ویژگی دیگری است که مشخص‌کنندهٔ خدمات یا فروشندهٔ محصولی خاص باشد که به وسیلهٔ آن از دیگر محصولات و خدمات مشابه متمایز می‌گردد. عنوان قانونی برای بِرند، نشان تجاری (نشان سوداگری) است.
بِرند مجموعه گره های ذهنی یا تداعیات کارکردی، احساسی، عقلی و مزیت هایی است که ذهن خریداران بازار مورد هدف را اشغال نموده است. تداعی معانی پیوند دادن تصاویر و نشانه ها با بِرند، مزایا و فواید یک بِرند است. این مزایا یا فواید بِرند است که مبنای تصمیم گیری خریداران کالا و یا خدمات واقع خواهد شد.
بِرند، همان چیزی است که مخاطب با دیدن، شنیدن، حس کردن و یا هرگونه ارتباطی با آن بصورت ذهنی (Conceptual)، دیداری (Visual) یا شنیداری (Verbal) صفات و ویژگی‌های خود را در ذهن و قلب مخاطب تداعی می‌کند."
واژۀ بِرند به معنی داغ کردن است که اشاره به رسم قدیمی داغ کردن نشان تجاری تولید کنندکان کالاها بر محصولات شان می باشد.
واژه هولوکاست (به عبری: شوآ)‏ اصطلاحی مذهبی است و به معنای قربانی کردن و کاملاً سوزاندن یک حیوان نر طبق سنت یهودی است.

پای فشاری مخالفان بهبود روابط ایران و امریکا به پذیرش حقیقی بودن فاجعۀ هولاکاست از سوی رئیس جمهور ایران و نشنیدن واژۀ هولاکاست در سخنان ایشان همراه با اصرار آقای روحانی در توصیف جنایات حزب نازی آلمان در چهارچوب جنایت علیه نه تنها یودیان بلکه مسیحیان، مسلمانان و دگر قربانیان جنایت این حزب، باعث چرخش نگرش بینندگان مصاحبه ها شد. زیرا که محکوم کردن این فاجعه مورد پسند مردم امریکاست ولی برای غیر یهودیان امریکا استفاده از داغوارۀ هولاکاست امری است شایسته اما نابایسته.
پس تیر داغوارۀ هولاکاست کمانه کرد و اصرار رسانه های امریکایی در گنجاندن واژۀ هولاکاست در سخنان رئیس جمهور ایران باعث چرخش نگرش بینندگان شد و نهایتاً القا و آشکار کنندۀ استفاده ابزاری از این واژه در چهارچوب یک داغواره گردید.

3.      کمانۀ تیر دروغ دربارۀ ساختن بمب اتمی
پای فشاری مخالفان بهبود روابط ایران و امریکا در تکراراتهام دروغین «ایران درپی دست یابی به بمب اتمی است»، نیز باعث چرخش نگرش و تقویت مواضع ایران شد. یقیناً اگر ایشان دروغگویی را کنار می گذاشتند و اعتراف می کردند که ایران به دنبال ساختن بمب اتمی نیست، آنگاه می توانستند مذاکرات ایران و امریکا را نابایسته (غیر ضروری) اعلام کنند و با استفاده از ابزارهای سیاسی خود مانع تداوم مذاکرات شوند. لیک، اگر بپذیریم که «ایران درپی دست یابی به بمب اتمی است» پس برای امنیت امریکا و بقای اسرائیل مذاکره با ایران بایسته است. بایستگی که یقیناً در تضاد با منافع مخالفان بهبود روابط ایران و امریکا می باشد.
4.      کمانۀ تیر توان کاهی ایران از راه فروپاشی سوریه
در پایان مهمترین بُرش چرخش نگرش بر اندام اژدهای ایران- پروایی در بارۀ سوریه به وقوع پیوست. هر چند که برخی از شخصیت های برجستۀ رسانه ای سفر هیئت ایرانی را فاقد دستآورد ارزنده توصیف کرند و از روحانی به خاطر دادن امتیاز نقد و گرفتن امتیاز نسیه انتقاد کردن، ولی محترمانه از ایشان تقاضای تجدید نظر دارم. زیرا که:
a.       در جریان درخواست کاخ سفید برای ملاقات با روحانی و نپذیرفت رئیس جمهور ایران شکی نیست.
b.       این ملاقات گویای عجول بودن کاخ سفید در شروع مذاکرات با ایران است.
c.        یقیناً عجلۀ کاخ سفید ریشه در توقف پیشرفت ایران در زمینۀ هسته ای و خروج نیروهای امریکا از افغانستان دارد.
d.       پس می توان نتیجه گرفت که کاخ سفید در پشت میز مذاکره با ایران تمایلی به فرصت سوزی ندارد تا انرژی طرفین را صرف مذاکره در قبال سوریه کند.
e.      پس می خواهد هر چه زودتر مسئله سوریه را از سر میز مذاکرات خود با ایران بردارد.
f.        به همین دلیل پیش از ورود روحانی به نیویورک، کاخ سفید پروسۀ مختومه کردن پروندۀ سوریه را آغاز کرد.
g.       سپس در هنگام خروج روحانی از نیویورک، کاخ سفید و متحدانش در شورای امنیت سازمان ملل متحد، همگی با هم ارمغان پیروزی اسد و شکست عربستان، قطر،ترکیه و اسرائیل را به ایرانیان هدیه کردند.
h.      پس این یک امتیاز نقد در ازای لبخندها و خوش رویی های روحانی بود. امتیازی که دست آورد کمانۀ تیر توان کاهی ایران از راه فروپاشی سوریه بود.
نهایتاً پیروزی ایران و سوریه در مقابله با شورشیان تروریستی که تحت حمایت عربستان سعودی می باشند، دست آورد زحمات و حمایت های ایران، سپاه قدس، حزب الله و روسیه بود. اما زمان آغاز این پیروزی مستقیماً مربوط به انتخاب حسن روحانی توسط مردم ایران و گزینۀ جواد ظریف در جایگاه سکان دار سیاست خارجی ایران می باشد.

گاف سیاسی!



سفر دکتر روحانی به نیویورک هر چند در مجموع کم حاشیه بود اما تلفن غیرمترقبه اوباما به روحانی در دقایق پایانی این سفر حکم پیشکش پاندورائی را بازی کرد که توانست کلیت سفر را تحت الشعاع خود قرار دهد. خصوصاً آنکه 48 ساعت بعد از آن مکالمه تلفنی فضای سیاسی ایران بعد از اظهارات جدید اوباما طی ملاقات با نتانیاهو بسرعت موقعیت رئیس جمهور ایران را مخدوش کرد.
هر چند دکتر ظریف به فراست کوشید بعد از اظهارات ناسنجیده و تکراری اوباما (همه گزینه ها کماکان روی میز است) در مقام توجیه و دفاع از رویکرد سیاسی خود و دکتر روحانی به درستی گوشزد کند که:
« ... از این حرف‌ها زیاد خواهیم شنید. به محکم‌ترین شکل هم جواب خواهیم داد. مهم آن است که بدانیم مسیر دشواری شروع شده است. این مسیر یک نبرد دیپلماتیک است و نه یک رابطه دوستانه و صمیمی. امر برای هیچ‌کس در دولت مشتبه نشده است»
علی رعم تصریح دکتر ظریف و اهتمام ایشان جهت عزت ایران اسلامی، اما در عالم واقع نمی توان این واقعیت را کتمان کرد که رئیس جمهور ایران که نمایندگی قاطبه ملت ایران را عهده داری می کند در این میانه تخفیف شد.
این کمال بی تدبیری بود که بدون محاسبه و از سر شوق و شتاب زدگی رئیس جمهور ایران را در «تله تلفن» اوباما انداختند. وقتی طرف آمریکائی هیچ تضمینی نداده و تنها به تعارفات دیپلماتیک قناعت کرده متبحرین سیاسی نمی بایست گوشی رسان تلفن به دکتر روحانی می شدند.
واقع آن است کلیت سفر دکتر روحانی اکنون تحت الشعاع تلفن مزبور و خلف وعده اوباما قرار گرفته.
صورت عریان قضیه آن است که اوباما به صفت ظاهر در مکالمه تلفنی از مذاکره و تنش زدائی با ایران استقبال کرده اما 48 ساعت بعد بنا به هر دلیلی بعد از ملاقات با نتانیاهو مجدد بر موضع قبلی خود برگشته و ایران را پروای گزینه نظامی داده.
این بمعنای تحقیر و تخفیف رئیس جمهور ایران و ساده اندیش معرفی شدن ایشان در ابتدای ورودشان به عرصه سیاست ورزی در کاخ ریاست جمهوری ایران است.
این بر عهده کارشناسان و مشاوران سیاسی دکتر روحانی بود که قبل از استقبال از «دیپلماسی تلفن» کمی بیشتر تبعات محاسبه نشده و محتمل چنین تصمیمی را سبک و سنگین می کردند.
تلفن مزبور یادآور قالیچه ابریشم منحوسی است که اکبر هاشمی رفسنجانی در سال نخست ریاست جمهوریش طی میزبانی محاسبه نشده و ناسنجیده از «چائوشسکو» رئیس جمهور معدوم رومانی در تهران به رسم هدیه به ایشان اهدا کرد.
هدیه ای که تنها تا بخارست دوام آورد و چائوشسکو و همسرش قبل از آنکه بتوانند نرمی آن قالیچه را زیر پاهای خود تجربه کنند شاهد تخلیه محتوای مرمی گلوله های انقلابیون رومانی در سینه خود شدند.
قالیچه ای که مبدل به نماد بی تدبیری و دیپلماسی فشل ایران در آن مقطع شد و اثبات کرد عرصه گردانان کشتی دیپلماسی ایران ناتوان از درک و انتقال وضعیت بحرانی در رومانی آن زمان به مرکز بودند تا لااقل سفر مزبور را به عقب بیاندازند و عملاً رئیس جمهور وقت ایران را تا آن اندازه و توسط دستگاه دیپلماسی خودی تخفیف نکنند که کردند!