۱۳۹۱ خرداد ۱۱, پنجشنبه

Endless History


Less than 5 months after the lavish wedding of Prince William and Kate Middleton and the farcical parade of the newly-weds in the streets of London, the British people have poured into the streets, rising up against the senseless arrogance of Buckingham Palace. These are the Dickensian “Oliver Twists” who are asking for a little bit more of their “ration” from Mr. Bumble’s liberal-democratic orphanage, even if they have to pay the price by getting beaten up by “Uncle Bumble”!

What is plaguing most of these young rebels is indignation and resentment?

An “indignant” person is dissatisfied with his status quo rather than the government. Such a person is extremely disappointed in his future or in another word “lack of a future”.

Nietzsche believes that a resentful person is unhappy with his contemptuous and lowly life and has no power to defend himself by relying on his identity and as such embarks upon vengeance and revenge.

Vandalism and hooliganism is the natural reaction of such indignant youth who have been forgotten by the society and who have not received any help from the society when they needed it. The result is that the youth gradually feel ostracized, forgotten, and unimportant and ultimately face alienation. Naturally a young person who feels that he does not belong to the society will feel that the society does not belong to him either, thus losing any sense of belonging.

Ultimately, the youth will resent anything related to the society, including its order, and to please themselves they will wait to seize any opportunity to destroy the ruling system that ignores them.

British Prime Minister David Cameron has labeled the protesters “rioters and looters” but such labeling does not help resolve the issue. It is basically simplistic to call the protesters vandals and looters engaged in rioting and anarchy.

The Americans have a saying to the effect that you can deceive everyone for a limited time just as you can deceive a limited number of people forever. But you cannot deceive everyone forever!

Are the British statesmen bent on deceiving themselves forever?!?!

If Mr. Cameron is smart enough, he should realize that it is time for him to follow “Mr. Brown’s” suite and adopt all British “Oliver Twists”; otherwise, he will have to succumb to historical endlessness of a war which the founder of the Islamic Republic of Iran referred to, years ago, as the war between the rich and the poor, a war that has already started as the war between right and wrong, the oppressed and the arrogant, and the rich and the poor, a war between the ridiculous Buckingham Palace aristocracy and the “Oliver Twists” who, as foreseen by Marx, no longer have anything to lose.

۱۳۹۱ خرداد ۱۰, چهارشنبه

گوشزدی به آقای انصاری



خبرگزاری ایسنا روز دوشنبه یکم خرداد ماه بنقل از محمد علی انصاری دبیر ستاد بزرگداشت ارتحال بنیان گذار جمهوری اسلامی ضمن تکیب خبر تمایل «سید حسن خمینی» جهت نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده آورده بود:
كسی كه رگی از رگ نسبیه امام در وجودش باشد، این مساله بر اموری چون كسب قدرت و تلاش برای رسیدن به آن برابری و حتی برتری دارد ... برخی در گذشته می‌گفتند كه مزیت منسوبان امام تنها به این است كه با امام نسبت دارند و به نظر من كسانی كه این حرف را می‌زنند حتی اگر یك موی سرشان به امام می رسید و با ایشان نسبتی پیدا می‌كردند به واسطه‌ی آن به كائنات فخر می‌فروختند؛ مگر منتسب بودن به امام و جزو اهل بیت امام بودن كم جایگاهی است؟!
انصاری در ادامه به خصوصیات و ویژگی‌های سید حسن خمینی اشاره كرده و گفته:
سید حسن خمینی از نظر علم و اخلاق و تسلط بر زبان خارجی و مسائل بین‌المللی و همچنین «خوش تیپی» سرآمد هستند!
اظهارات آقای انصاری هر چند با حسن نیت اظهار شده اما ظاهراً مشارالیه در تمجید از «سید حسن» مبتلا به هیجان زدگی شده و ناخواسته صنعت «مدح شبیه به ذم» را وارونه بکار گرفته اند! بر همین اساس تذکر چند گوشزد به ایشان ضروری بنظر می رسد:
نخست آنکه ایشان باید به این نکته التفات داشته باشند اگر خمینی برای ملت ایران عزیز بود و گرامی داشته می شد چنان الفتی ناظر بر چشم و ابروی مشکی ایشان یا بقول آقای انصاری «خوش تیپی» معظم له نبود. آنچه که خمینی را بر تارک اقبال و اشتیاق قاطبه ایرانیان نشاند وجوه اخلاقی و سابقه مبارزاتی و انقلابی گری و زهد و تقوی ایشان بود.
اتفاقاً یکی از برجسته ترین جاذبه های خمینی نزد ایرانیان پشت پا زدن ایشان به سنت مذموم «خانواده سالاری» است که قرن ها ذیل نظام های سلطنتی در ایران ریشه دوانده بود. این نهایت بی سلیقگی و کج فهمی است تا بمنظور تمجید از نوه بنیان گذار جمهوری اسلامی متوسل به «رگ نسبیه» سید حسن و نسبت ایشان با پدر بزرگ شان شد.
قطعاً سید حسن به اعتبار منش و دانش و سلوک اخلاقی و فضائل شخصیتی شان نزد ایرانیان قابل احترام و ارزش بوده و خواهند بود و مطمئناً ایشان نیز چنین قیاس و مدیحه سرائی مهوعی را بر نمی تابند.
خوب است آقای انصاری بفرمایند با اتکای بر استدلال نسب سالاری محیرالعقول شان می توانند با همان استدلال «سید حسین» و مواضع کژتابانه اش نسبت به میراث پدر بزرگ شان را نیز به اعتبار اهل بیت امام بودن، برخوردار از سرآمدی و فخر فروشی به کائنات نمایند!؟

۱۳۹۱ خرداد ۸, دوشنبه

تابوت های خالی!


امروز (بیست و هشتم ماه می میلادی) در ایالات متحده آمریکا روز ملی Memorial Day یا روز بزرگداشت سربازان و کشته شدگان و مفقود الاثران در جنگ بود. جهدی بلیغ برای ابراز افتخار به فخرآورانی که با کاوش در پیشینه شان کمتر می توان وجوه افتخارآمیزی را برای ایشان احصاء نمود.
ارتش ایالات متحده آمریکا از فردای پایان جنگ جهانی دوم با توجه به حضور چابکانه اش در نظام بین الملل و اقتدارش در سرکوب نیروهای فاشیستی در آلمان درست یا غلط توانسته بود در مقام تفنگدارانی حامی آزادی و دمکراسی از اقبال و محبوبیتی بالا نزد ملت های زیر سلطه و نیروهای آزادیخواه برخوردار شود.
سرمایه ای قابل ستایش که از ناحیه سیاست های هژمونیک واشنگتن به سرعت مضمحل شد و در کمتر از دو دهه جای آن را نفرتی عمیق گرفت تا جائی که «زبیگنو برژنسکی» سیاستمدار سرشناس آمریکائی بعد از عملیات یازده سپتامبر اعتراف کرد که:
«هنگام بحران موشکی کوبا وقتی وزير خارجه وقت آمریکا در سفر به فرانسه بمنظور متقاعد کردن ژنرال دوگل جهت کسب حمايت فرانسه از آمريکا خواستار فرصتی از دوگل برای ارائه اسناد حاکی از استقرار موشک های اتمی شوروی در کوبا شده بود خود را مواجه با پاسخ محترمانه رئيس جمهور وقت فرانسه ديد که صميمانه به وی گفت: «تمايلی به ديدن آن اسناد ندارد و حرف رئيس جمهور آمريکا را می پذيرد و در بحران موشکی مزبور در کنار آمريکا خواهد ايستاد» و اکنون همين آمریکا به آن درجه از بی اعتباری رسيده که برژنسکی خطاب به دولتمردان کاخ سفيد می پرسد:
امروز آيا هيچ رهبر خارجی به فرستادگان رئيس جمهور ما پاسخی محترمانه مشابه پاسخ ژنرال دوگل خواهند داد؟

بی فروغی «Memorial Day» در آمریکای فعلی را می توان از بطن پرسش هوشمندانه برژنسکی کاوید.
بالغ بر 5 سال پیش و در هنگامه رقابت نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا وقتی سناتور «مک کین» متناوباً و در مقام تفاخر، سابقه حضورش در جنگ ویتنام را بر سر دیگر رقبایش می کوبید «اکبر هاشمی رفسنجانی» در مقام تمجید از شهدا و رزمندگان جنگ تحمیلی عراق با ایران نکته قابل اعتنائی را با استناد به اظهارات «مک کین» مطرح کرد مبنی بر آنکه:
ستایش از شهدا و رزمندگان دفاع مقدس ایران در برابر دشمن متجاوز بعثی ستایشی قابل دفاع و افتخار است وقتی می بینیم نامزد انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نیز در مواجهه انتخاباتی با رقابیش به حضورش در جنگ ویتنام در مقام یک کهنه سرباز می نازد و می بالد آن هم جنگی که ماهیتاً جنگی توسعه طلبانه و تجاوزکارانه و غیر قابل دفاع و توجیه توسط ارتش آمریکا بود. (نقل به مضمون)
آمریکائیان در حالی به احترام کهنه سربازان خود و به یادبود جان باختگان جنگ های شان در «Memorial Day» کلاه از سر برمی دارند که به زحمت می توان ردی از افتخار در لشکرکشی های ارتش این کشور از فردای جنگ جهانی دوم به اقصی نقاط دنیا پیدا کرد.
شاید آمریکائیان تا قبل از سال 1970 که خدمت سربازی در ایالات متحده اجباری بود (با فرض غمض عین بر انگیزه های هژمونیک ارتش در لشکرکشی های مختلف) می توانستند به اعتبار عزیمت جوانان شان به جبهه های جنگ بر سلحشوری و شجاعت جوانان شان ببالند اما اینک و با حرفه ای شدن ارتش در آمریکا دیگر چه جای بالیدن به تفنگدارانی است که قبل از «عرق ملی» در شهوت کسب حقوق های تصاعدی در ازای عزیمت به مناطق جنگی عازم جبهه می شوند!؟
طرفه آنکه جنبش ضد جنگی هم که در حاشیه جنگ ویتنام در آمریکا شکل و اوج گرفت را نیز نباید و نمی توان به حساب نوع دوستی و صلح طلبی و کراهت از جنگ توسط اقشار فاضل و فرهیخته آمریکائی گذاشت!
دغدغه آن جنبش ضد جنگ این نبود که جنگ بد است و صلح خوب است. دغدغه آن جنبش آن نبود که سربازان ما آمریکائی ها نباید در راستای تامین مطامع امپریالیستی دولتمردان کاخ سفید عازم جبهه و جنگ شوند!
همه حرف ایشان با توجه به اجباری بودن سربازی در آن مقطع آن بود که:
«ما» نمی خواهیم به جنگ برویم! مهم نیست کاخ سفید در ویتنام دنبال چه مطامعی است. مهم نیست که ارتش آمریکا در ویتنام جنایت می کند! مهم آن است که «ما» از جنگ و کشته شدن می ترسیم! لطفاً «ما» را از جنگیدن معاف کنید. برای «ما» مهم نیست ارتش ایالات متحده چه جنایاتی در ویتنام می کند فقط اجازه دهید «ما» در آمریکا مشغول زندگی و بهره وری از نعمات زندگی خوشباشانه مان بمانیم!
مضحک ترین بخش ماجرا آنجا بود که در فردای پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و بعد از اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام و تحولات بعد از آن «نوام چامسکی» با پرروئی تمام از انقلاب ایران و اقدام دانشجویان در اشغال سفارتخانه کشورش در تهران انتقاد کرد با این بهانه که:
انقلابیون در تهران بدون توجه به مبارزات طولانی و گسترده ما در خلال جنبش مخالف جنگ در ویتنام که تدریجاً داشت به ثمر می نشست و منجر به تضعیف موضع جمهوری خواهان جنگ طلب در آمریکا شده بود با اشغال سفارت عملاً ضمن تضعیف موقعیت دولت «جیمی کارتر» بار دیگر جمهوریخواهان در آمریکا را برخوردار از موقعیت بازگشت به قدرت کردند!
تو گوئی انقلاب ایران و انقلابیون ایران موظف بودند قبل از اهداف و آرمان های خود، در میانه رقابت های احزاب سیاسی در آمریکا خود را مبدل به مهره بازی در دایره رقابت اقطاب قدرت در کاخ سفید کنند!
اگر بتوان گلایه برژنسکی در صدر این نوشته، مبنی بر چرائی افول احترام آمریکائیان در جهان را برگردان به فارسی کرد می توان از دیالوگ ماندگار امیر کبیر با ناصرالدین شاه در سریال ارزشمند «سلطان صاحبقران» اثر شادروان «علی حاتمی» بهره بُرد آنجا که قبله عالم در شکارگاه سلطنتی به گلایه از امیر می پرسد:
کجایند اسبان تیزتکی چون رخش و شبدیز تا ما را سواری دهند؟
و امیر به زیرکی پاسخ داد:
اسبان تیزتکی چون رخش و شبدیز را سواران چابکی چون رستم و بهزاد سوار شدند و رفتند! دیگر اسبی نمانده تا قبله عالم را سواری دهد!
بر همان قیاس می توان گفت بعد از استحاله ماهیت ارتش کشوری که قرار بود مدافع آزادی و دمکراسی در جهان باشد و سقوط آن به حضیض تجاوزگری و توسعه طلبی اینک بزرگداشت Memorial Day در آمریکا بمثابه گریستن بر گور قهرمانی شده که خالی از جسد است.
به عبارتی، دیگر در آمریکا قهرمانی باقی نمانده تا اسباب تفاخر ملت اش را فراهم کند!

۱۳۹۱ خرداد ۴, پنجشنبه

افشای یک مزدور!

پنج شنبه 28 اردیبهشت ماه گذشته جوانی بنام «حمیدرضا حسین خانی» ساکن کانادا که در لیست افراد حاضر در صفحه فیس بوک بنده حضور داشت ذیل یکی از پست های اینجانب در فیس بوک پیغامی گذاشتند که طی آن خبر از افشاگری علیه اینجانب می داد.
حمیدرضا حسین خانی
پیغامی که با پاسخ توام با استقبال اینجانب مواجه شد و ماحصل آن منجر به مراوداتی بین ایشان با اینجانب و تاکید مشارالیه بر تشریح مفصل اطلاعات شان در خصوص اینجانب طی پیغام های آتی شد. علی رغم این در فردای این مراوده مشاهده کردم آقای «حسین خانی» نه تنها مطلب جدیدی را افشا نکردند بلکه تمامی پیغام های قبلی خود را نیز پاک کرده و کلاً نام خود را از سیاهه اسامی افراد حاضر در صفحه فیس بوک اینجانب حذف کرده بودند. اما هم زمان مشاهده شد فرد دومی با نام «حمید پاشائی» بنمایندگی ایشان وارد موضوع شد و وعده افشاگری قبلی آقای «حسین خانی» را مطرح و تصریح داشتند مایل اند اسناد و اخبار موثق خود علیه بنده را در دیوار صفحه فیسبوک اینجانب منتشر کنند.

حمید پاشائی
هر چند بالشخصه معتقدم پرداختن به موضوع مرتبط با اینجانب (له یا علیه) ارزش محتوائی و مطالعاتی ندارد اما از آنجا که به افشاگران مزبور قول دادم اگر مطالب خود را کامل کنند حاضرم برای تشفی خاطر ایشان در انجام اطلاع رسانی مزبور با ایشان همکاری کرده و مطالب شان را در وبلاگ شخصی و صفحه فیس بوکم منتشر کنم لذا جهت انجام تعهدم استثنائاً جسارت کرده و وقت ارزشمند خوانندگان محترم در فیس بوک و وبلاگم را هزینه مطالعه مطلبی مرتبط با خود می کنم. انشاالله بنده را بابت اتلاف وقت تان خواهید بخشید. مضافاً آنکه بابت مطرح شدن نام جناب آقای عباس عبدی در این ادعای افشاگری پوزش می طلبم اما با توجه به شناختی که از ایشان دارم مطمئنم مکدر نخواهند شد و به دل نخواهند گرفت و به موضوع تا حد بذله برخورد خواهند کرد.
لازم به ذکر می دانم نفس انتشار این ادعای افشاگری را بعد از وظیفه اخلاقی ام بابت قول انتشار داده شده به ادعاهای افشاگران، احساس وجود حس نیت و اخلاص در ایشان بابت اظهارات شان می دانم.
صرف نظر از محتوا و صدق یا کذب ادعاهای مشارالیها، بوضوح حس نیت ایشان در احساس درستی ادعاهای شان و تلاش شان بمنظور تنویر افکار عمومی قابل درک و احترام است. لذا همین خلوص تا آن درجه کفایت می کند تا شخصاً برای انجام رسالت شان با ایشان همکاری کنم. با این امید که انشاالله بعد از این وقت ارزشمند خود را صرف امور ارزشمند نمایند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کلیت افشاگری آقای مسمی به «پاشائی» و ایضاً «حسین خانی» ناظر بر اثبات نان به نرخ روز خواری و مزدوری «داریوش سجادی» است مبنی بر آنکه:
سالهای گذشته که سجادی در ایران بوده برای ورود به مطبوعات و مقاله نوشتن به (آقای) عباس عبدی پیشنهاد پول داده تا از این طریق معروف شود.
داریوش سجادی در سال 89 با فردی به نام «مرتضی واعظی» چند بار دیدار کرده و ایشان در سه نوبت و هر بار مبلغ هفتاد هزار دلار به سجادی پرداخت نموده . مبلغ دریافتی از طرف روزنامه کیهان بوده که البته سجادی از این موضوع آگاه نبوده و از ارتباط واعظی و کیهان بی اطلاع بوده اما به ایشان تضمین داده شد که به راحتی در قبال نوشتن چند مقاله می تواند وارد ایران شود. دلیل این کار هم این بود که سجادی به عنوان نویسنده ای بیطرف شناخته شده بود و گفته هایش در مورد جنبش سبز میتوانست بسیار اثر گذار باشد.
رابط دوم آقای علیرضا رفیع زاده بوده و در مجموع دلار های مزبور به این منظور پرداخت شده تا داریوش سجادی علیه جنبش سبز و تلویزیون فارسی بی بی سی مطلب بنویسد.
ملاقات آقای واعظی و رفیع زاده با سجادی و پرداخت دلار ها در سال 89 و در آمریکا صورت پذیرفته.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جناب آقای پاشائی
همانطور که وعده داده شده بود بنده تعهد خود را بجا آوردم و امیدوارم شما نیز راضی شده باشید. اما مستدعی است چنانچه بعد از این هم مطلبی علیه بنده داشتید دیگر انتشار آن را از اینجانب توقع نفرمائید و با توجه به آنکه خودتان برخوردار از صفحه فیس بوک هستید می توانید شخصاً و راساً در صفحه شخصی تان هر آنچه که در مورد بنده مایل به افشاگری هستید را انتشار دهید. بنده برای وقت خوانندگان مطالبم ارزش قائلم و بر این باورم مطالب مرتبط با شخص اینجانب (له یا علیه) ارزش مطالعه ندارد.
با تشکر ـ داریوش سجادی

متن کامل مراوده بین اینجانب و آقایان حسین خانی و پاشائی در آدرس زیر در دسترس است:

http://sokhand.blogspot.com/2010/03/blog-post_27.html


پیغام های ذیل مطلب در صفحه فیس بوک شخصی ام:
شهریار وکیلی: جالب بود. اما اینها که کامنت‌های این ۲ نفر در ذیل یکی‌ از پست‌های شماست. آیا شما این واعظی و رفیع زاده را می‌شناسید ؟ آیا گفته این دوستان صحت دارد؟

داریوش سجادی: ‎.فإذا خاطبكم الجاهلون قولوا سلاما

شهریار وکیلی: این جواب شما فقط توهین بود بود به این دوستان. جناب سجادی کاش‌ زمانی‌ که از شما انتقاد میشد و یا حتا اتهام به شما زده میشد، میتوانستید بدون عصبانیت و بدون توهین و تمسخر طرف مقابل پاسخی روشن میدادید. ولی‌ گویا سعه صدر شما .....

مازیار: در ادامه مطلب بنده هم اضافه کردم که سجادی که از سال 88 بر علیه جنبش سبز مطلب مینویسه سال 89 پول دریافت کرده!؟ مگر اینکه نسیه حساب کرده باشه !!!

داریوش سجادی: جناب وکیلی همانطور که عرض کردم برای مطالب مرتبط با خود له یا علیه ارزشی جهت پی گیری قائل نیستم گذشته از آنکه از شما که در آمریکا زندگی می کنید بعید بنظر می رسید چنان سوالی از من می کردید! سازندگان این ماجرای هیجان انگیز احتمالاً بدلیل جوانی و کم تجربگی یک خطای فاحش مرتکب شدند یا در واقع متوجه یک نقص بزرگ در داستان شان نشده اند! البته بنده وارد این داستان و اشتباه نشده و یابش آن را به عنوان یک بازی فکری بر عهده علاقه مندان به چنین بحثی می گذارم و همانطور که در متن عرض شد تنها خود را بنا به قولی که به مشارالیها داده ام متعهد به انتشار این افشاگری دانسته و بیش از این مایل به اتلاف وقت خود و خوانندگان مطالبم در این داستان شیرین و هیجان انگیز نیستم.

مازیار: اگر اشتباه نکنم شما سال 88 ایران بودید درسته جناب سجادی؟

داریوش سجادی: آذر ماه سال 88 ایران بودم و آن مصاحبه معروف و انتقادی را درباره جنبش سبز کردم که ظاهراً همه مشکلات از آن جا شروع شد!!!
http://www.sokhan.info/Farsi/goftego2.htm

مازیار: پس مساله حل شد!

بابک لباف: با توجه به اینکه کامنت اینجانب نیز بدون نام در مطلب وبلاگ آمده می‌خوام بگم برای این دو نفر و کلا برای این فرهنگی‌ که می‌خواهد به مخالف انگ مزدور و نان به نرخ روز خور بزند متأسفم. آقا اصلا آقای ایکس مزدور و نان به نرخ روز خور شما به جای اینکه به انگیزه‌های طرف توجه کنید به انگیخته‌ها عنایت فرمائید و قوت استدلال و منطق و واقع بینی‌ طرف رو مورد سنجش و توزین قرار دهید ولی‌ خوب اونجا که آدم از نظر قوه استدلال و منطق کم میاورد به همین انگ و برچسب زنیها متوسل میشود.

فریدون وحدت شعار: جناب سجادی عزیز, شما را در برخورد با این قماش شارلاتان و هوچی دروغزن که در زندگی شان تنها افتخارشان این بوده که سنگی بوده اند که چینی را شکسته اند به سکوت دعوت میکنم, روشی که اقای رفسنجانی اختیار کردند ,این ها مانند باد معده اند, دلپیچکی میاندازند و بعد رها میشوند کمی فضا را بد بو میکنند اما زود محو میشوند. سکوت همیشه بهترین مشت هست در دهان این ناکسان و بی مقداران , ما که پی گیر نبودیم اما حیف این همه کلمات نبود که به ظرف زباله دانی مغز اینها روانه کردید , وقعی نگذارید واقشان خاموش میشود. از جهت خوانندگان غمتان نباشد ابرو و عزت در دست خدای متعال است و بس . اگر اینها مقداری بودند با مقعد سخن نمیگفتند و مشام مارا نمیازردند, شک دارم که مادر ایشان پدر این کودکان رها شده در وب را بشناسد . بانگ بزنید شاید کسی ایشان را به اولادی قبول کند , در اینصورت بیضه های شما را رها و به سرگرمی دیگری خواهند پرداخت .

داریوش سجادی همانطور که عرض شد داستان مزبور یک ایراد فنی بزرگ دارد که یابش آن را به عهده خوااندگان علاقه مند می گذارم و اگر نیافتند در آخر به آن اشاره خواهم کرد.

نیما: جناب سجّادی، ممنون از توضیحات شما، واقعا لازم نبود به حرف‌های دو جوان که میخواهند از طریق تخریب شما به جایی برساند جوابی‌ بدهید، از نظر بعضی‌ هموطنان هرکس همفکر ایشان نباشد مزدور جمهوری اسلامی است و در دموکراسی که قرار است این دوستان به ارمغان بیاورند هم همه "همفکران" ایشان آزاد به اظهار نظر هستند، به هر روی حقیقتا بهترین پاسخ به این عزیزان همین انتشار حرف‌هایشان بود، ولی‌ سالی‌ که برای من پیش آمد این است که مگر شما برای سفر به ایران مشکلی‌ دارید که بخواهید با نوشتن مقاله بر ضد بی‌‌بی‌سی فارسی‌ و جنبش سبز اجازه سفر به ایران بگیرید؟

مازیار: پس ربطی به حضورتان در ایران در سال 88 ندارد؟ چرا که ادعا شده شما در سال 89 با واعظی ملاقت کرده اید و در ازای مقالاتان مشکلات ورود شما حل خواهد شد. در حالی که قاعدتا قبلا مشکلی نبوده و شما در سال 88 و 89 مطلبی بر علیه نظام ننوشتید که نگرانی برای ورود درست شده باشد.

بابک لباف: فقط آقای سجّادی بنده یک سوال دارم ۷۰۰۰۰ دلار پول نقد را آیا می‌توان همین طوری وارد آمریکا کرد اینجا در کانادا که محدودیت دارد در آمریکا چه چطوری است؟

داریوش سجادی: جناب لباف کم کم دارید به مشکل فنی نزدیک می شوید!!!!

بابک لباف: والا آقای سجّادی بنده تنها کشور خارجی‌ که رفتم کانادا بوده اینجا یک نفر حداکثر فکر کنم ۱۰۰۰۰ تا میتونه وارد کنه آمریکا رو نمیدونم. البته اینجا در این لینک میگه بیشتر از ۱۰۰۰۰ دلار رو باید اعلام کرد و براش دلیل هم آورد
http://answers.yahoo.com/question/index?qid=20071207005319AAObTT3

البته اگر منبع پول از ایران باشه فکر کنم اساسا مخالف قوانین تحریمی آمریکا علیه ایران هست.

حمید صراف پور: این جوانان را جریانات وابسته ای مثل فرقه رجوی معمولا فریب می دهند و به بازار می فرستند. رجوی از ناآگاهی سیاسی این افراد استفاده می کند و آنان را بکار می گیرد و به مرور جذب تشکل مافیایی خود می کند. من نمونه هایی از این قبیل دیده ام.

فیروز: سلام به کلیه ی دوستان : بنده به اطلاع همه میرسانم که داریوش سجادی هیچگونه وابستگی به هیچ جایی نداشته وندارند بیش از 25 سال است ایشان را میشناسم والبته به مواردی از دیدگاههای ایشان انتقاد دارم وایشان دیدگاههای خاص خودشان را دارند در مورد نان به نرخ روز خوری هم ایشان و خانواده شان خیلی پیش از انقلاب غنی تر از این بوده اند که بتوان اتهامی را متوجه ایشان کرد .

داریوش سجادی: فیروز جان شما بزرگوارید اما این دو جوان هم حسن نیت دارند تنها راه را گم کرده اند.

فیروز: من باب وظیفه عرض کردم وگرنه دیدگاه های من و شما بر سر جای خودشان هستند . یادش به خیر چقدر تو سروکله ی همدیگه میزدیم .در ضمن اینها اگر دوستان وخانواده ی شما را بشناسند اصلا از این حدفها نمیزنند . داریوش و نان به نرخ روز خوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خانواده ی محترم سلام برسانید .

حمید پاشائی : خوشمان آمد همه رفتند سرکار . داریوش جان خیلی مطلبو جدی گرفتی . حتما کلی هم نشستی در موردش فکر کردی . توی نون به نرخ روز خوریت شک ندارم اما کلا خیلی خوش گذشت توی این چند روز . آدمای خنده داری هستید.

بابک لباف: آقا جای شما هم خالی‌ بود به ما هم خیلی‌ خوش گذشت. از این افشاگریها بیشتر انجام بده ما هم سعی‌ می‌کنیم شما را بیشتر جدی بگیریم.

مازیار: آقا ما حسابی سرکار بودیم! قضیه شده بود داستان اون احمق که یک سنگ انداخت توی چاه چهل تا عاقل هم نتونستند درش بیارن !!!
فقط یک نکته چند نفری هم ابتدای این صفحه ازشما و هم همان صفحه قبل از دوستتان حسین خانی حسابی حمایت کردند امیدوارم که جواب قانع کننده ای داشته باشند.

داریوش سجادی: با تشکر از جناب پاشائی شوخی یا جدی بنده قولی به شما دادم و به آن عمل کردم قولی هم به دوست تان آقای حسین خانی دادم مبنی بر آنکه علی رغم میلم برای ایشان بدلیل ایراد اتهام جعلی به اینجانب تشکیل پرونده می دهم تا در ابتدای جوانی متنبه شوند و وقتارزشمند شان را صرف امور شایسته نمایند و به این قول نیز عمل کردم البته با شما چون هویت و شخصیت حقیقی تان قابل تائید نیست بی طرف می مانم به هر حال اسباب مسرت اینجانب را نیز فراهم کردید و متاسفانه بنده را سر کار نگذاشتید و همانطور که در کامنت نخست عرض کردم فإذا خاطبكم الجاهلون قولوا سلاما اما متاسفانه و ظاهراً جناب وکیلی که علی القاعده از هم فکران شما هستند را سر کار گذاشتید و پسندیده است از ایشان عذر خواهی کنید ـ موفق باشید.

علی مبصر: جناب سجادی متوجه شدید که این آقای پاشائی در واقع آرزو و تخیل خودشان مبنی بر مزدوری شما را در قالب یک داستان ساخته و پرداخته کرده بودند این به معنای آن است که مخالفان تان تا چه حد برای مخالفت با شما مستاصلند و حال ببینید اگر نقطه ضعفی واقعی از شما داشتند چه جنجال ها و بی اخلاقی هائی می کردند. زنده باشید و موفق و در پناه خدا.

دانیال کریمی: اینجاست که باید جناب پاشایی!!!!!(حسین خانی)، کامنت آقای فریدون را هر شب قبل خواب سه بار مطالعه بفرمایند: جناب سجادی عزیز, شما را در برخورد با این قماش شارلاتان و هوچی دروغزن که در زندگی شان تنها افتخارشان این بوده که سنگی بوده اند که چینی را شکسته اند به سکوت دعوت میکنم, روشی که اقای رفسنجانی اختیار کردند ,این ها مانند باد معده اند, دلپیچکی میاندازند و بعد رها میشوند کمی فضا را بد بو میکنند اما زود محو میشوند. سکوت همیشه بهترین مشت هست در دهان این ناکسان و بی مقداران , ما که پی گیر نبودیم اما حیف این همه کلمات نبود که به ظرف زباله دانی مغز اینها روانه کردید , وقعی نگذارید واقشان خاموش میشود. از جهت خوانندگان غمتان نباشد ابرو و عزت در دست خدای متعال است و بس . اگر اینها مقداری بودند با مقعد سخن نمیگفتند و مشام مارا نمیازردند, شک دارم که مادر ایشان پدر این کودکان رها شده در وب را بشناسد . بانگ بزنید شاید کسی ایشان را به اولادی قبول کند , در اینصورت بیضه های شما را رها و به سرگرمی دیگری خواهند پرداخت .

احسان راد: من متوجه کامنت آقای پاشایی نشدم....منظورشون این بود که مثلا ایشون زحمت کشیده و ما رو سر کار گذاشتن؟.....یعنی اینکه خودشون قبول میفرمایند همه اون تهمت ها بی پایه بوده و قصد اصلی شون سر کار گذاشتن مردم بوده؟....یا اینکه بر ادعاشون هنوز مصر هستند و منظور از سر کاری یه چیز دیگه است؟؟ البته من تعجبی نمیکنم....الان چندین و چند سال هست که رهبران اپوزیسیون بخشی از مردم ساده اندیش ما رو سر کار گذاشتن....این دوستان هم که افتخار به نوچگی امثال نوریزاده میکنند...باید هم حظی از این شاگردی ببرن....برای آموزش دیدن سر کار گذاری....چه فردی بهتر از جناب نوریزاده...!

شهریار وکیلی : جناب سجادی من حرف این دوستان رو نه تأیید کردم نه تکذیب کردم فقط گفتم کامنت‌های جالبی‌ نوشتن.بعدش از شما سوال کردم که واعظی و اون یک نفر دیگه رو میشناسید شما ؟ بعدش شما پاسخی دادید که من گفتم توهین بود و از شما انتقاد کردم که جنبه نقد رو ندارید و زود عصبانی‌ میشید و سعی‌ می‌کنید با تمسخر طرف مقابل پاسخ بدید.حالا که خود این ۲ نفر گفتن که مزاح کردند با شما شما چرا دوباره به من گیر میدید ؟ من اصلا در مورد درست بودن یا نادرست بودن صحبتهای اینها حرفی‌ زدم ؟ خدا به شما صبر عنایت کنه و سعه صدر که سخت محتاجید.

داریوش سجادی: جناب وکیلی البته ظاهراً پرسش دوم تان را فراموش کرده اید؟ ( آیا گفته این دوستان صحت دارد؟) بنده نیز در واکنش به این پرسش تان آن آیه قران را نوشتم که ظاهراً برای شما محتوای آن آیه ، توهین و عصبانیت را افاده معنا می کرد! پاسخی که بعد از آنکه آقای پاشائی متوجه نگرفتن یخ افشاگری شان شد با فرض احمق بودن مخاطب ناگهان از درب شوخی وارد شد و مدعی شد شوخی کردم!!! به هر حال اکنون متوجه شدید چرا آن پاسخ را با علم به داستان سرائی آقایان نوشتم؟ هر چند دوستان در جائی بند را به آب دادند و لااقل بنده را متوجه کردند که ماجرا از یکی اصحاب یک رسانه وخصومت اش با اینجانب آب می خورد داستانی که پیش از این دو جوان توسط ایشان ساخته شده بود و توسط یکی از دوستان مشترک به گوش بنده رسیده بود. امیدوارم از این به بعد از این تجربه بیآموزید تا شتابزده تحت تاثیر قرار نگیرید و توقع نداشته باشید افراد وقتی در معرض اتهام قرار می گیرند ناشیانه در زمین «««افشاگران»»» بازی کنند و در مقام تائید یا تکذیب داستان سرائی های تازه به دوران رسیده ای برآیند.

شهریار وکیلی: در اینکه ایشون هدفش شوخی‌ نبوده شکی وجود نداره.حالا شاید به نتیجه رسیده که قدرت اثبات رو نداره ، خواسته که قافیه رو به حساب خودش نبازه. ولی‌ وقتی‌ اسم ۲ نفر رو میارن خوب یا شما اون ۲ فرد رو میشناسید یا نمیشناسید.من هم سوالام از شما همین بود. ولی‌ جالب بود برام که نوشتید: " همفکر" این ۲ نفر (پاشأی و حسین خانی) هستم.مشکل شما اینجاست که احساس می‌کنید اگر کسی‌ با برخی‌ از افکار شما مخالف هست و یا به بعضی‌ از نوشته‌های شما ایراد میگیره پس همیشه و در همهٔ موارد مخالف هست و همفکر با هر کسی‌ که از شما خوشش نمیاد.

داریوش سجادی: اگر مشکل شما این است باید به اطلاع تان برسانم بنده برخلاف تصور شما از اخلاقی برخوردارم که به راحتی (تاکید می کنم ـ به راحتی) اشتباه خود را پیذرفته و از طرف مقابلم پوزش می طلبم و با توجه به اینکه فرموده اید بنده در شناخت جنابعالی اشتباه کرده ام که تصور کرده ام «اگر کسی با برخی از افکار شما مخالف است پس همیشه و در همه موارد مخالف شما هست» بنا بر این تمام قد از جنابعالی عذرخواهی می کنم انشاالله می بخشید.

شهریار وکیلی: خواهش می‌کنم.شرمنده می‌کنید. در هر حال زندگی‌ در نیویورک خرجش خیلی‌ بیشتر از آریزونا هست اگر از اون ۲۱۰،۰۰۰ تا چیزی مونده عنایت کنید.

داریوش سجادی: همه اش مال شما!!! برای وصول اطلاعات تکمیلی را از آقای پاشائی کسب فرمائید. نوش جان تان.



۱۳۹۱ خرداد ۲, سه‌شنبه

ژانوس عشق و ترس

video





به بهانه اکران فیلم انتقام گیران 

فیلم انتقام گیران (The Avengers) جدیدترین تولید سینمائی کمپانی Marvel Studios در ایالات متحده آمریکا است که در حال حاضر بر پرده سینماهای آمریکا و اروپا در حال اکران است. صرف نظر از جزئیات، تمامیت این فیلم ناظر بر سوژه همیشگی سینمای اکشن در آمریکاست. سینمائی که سوای ظواهر همواره در تلاش است تا شمائی اسطوره ای از قدرت و توانمندی آمریکا را از طریق خلق ابرقهرمانانی افسانه ای و شکست ناپذیر به مخاطب القا کند.


قطعاً نمی توان در این نکته تردید داشت که ایالات متحده آمریکا علی رغم بحران جهانی اقتصاد و افت چشمگیر توان های مالی و سیاسی و ایضاً نظامی اش کماکان از این توان برخوردار می باشد تا هژمونی و اقتدار خود را در مقام قدرتمند ترین کشور جهان بالنسبه به دیگر کشورها تحمیل کند. اما در این نکته نیز نباید تردید داشت که یکی از عوامل اصلی در تفوق هژمونی و اقتدار ایالات متحده بر جهان، قبل از ظرفیت های نظامی و سیاسی و اقتصادی، القای باور به برتری ذاتی و فناناپذیری توان نظامی و سیاسی و اقتصادی این هیولای تکنیکال به ذهنیت جهانیان است. یعنی آمریکای توانمند و فناناپذیر و مقتدر و غول آسا قبل از وجود واقعی در عالم عین، بیرون و افزون از اندازه ها و استانداردهای موجودش، برآمده و برساخته و شکل گرفته در ذهنیت جهانیان است. در واقع «چنین رستمی هست یلی در سیستان» لیکن «عامل دیگری ایشان را کرده است رستم داستان»!
آنچه که بیش از اندازه به درکی غول آسا و فناناپذیر از این دیو سرکش و هیولای شکست ناپذیر در ذهنیت جهانیان امداد رسانی کرده، قابلیت شگفتی آور نوارهای سلونوئید است.
به بیانی دیگر در کنار جمیع مولفه های قدرت اعم از توان نظامی و تکنولوژیکی و سیاسی و اقتصادی و رسانه ای، هالیوود و تولیدات هالیوود را می توان در مقامی برتر و موثرتر از دیگر مولفه ها برای ترسیم و گریم بیرون از اندازه و افزون بر قدرت آمریکا در حد فاصل عالم واقعیت تا جهان ذهنیت نشاند.
اگر مشاهده شد در فردای انقلاب اسلامی ایران و اشغال سفارت آمریکا، شهروندان معترض آمریکائی در تظاهرات خود علیه ایران پوسترهای «جان وین» سوپر استار سینمای وسترن آمریکا را بر سر دست گرفته بودند!

جان وین
اگر مشاهده شد در فردای عملیات یازده سپتامبر جمیع رسانه های معتبر آمریکا در مقام دادن آرامش به شهروندان بجای کارشناسان نظامی یا سیاسی یا امنیتی میزبان سوپر استارهائی نظیر «چاک نوریس» یا «سیلوستر استالونه» شدند. دلیل چنین رفتاری را باید در ذهنیت شکل گرفته از جانب هالیوود در اذهان آمریکائیان کاوید که مستقیم و غیرمستقیم به ایشان القاء کرده و می کنند:
آمریکا کشوری است مستظهر به ابر قهرمانانی چون «جان وین» که فناناپذیرانه و قدرقدرتانه به هزیمت کشاننده همه سرخپوست تان پلید و جنایت کار است!
آمریکا کشوری است با قهرمانانی اساطیری که «چاک نوریس» اش در «دلتا فورث» یک تنه و تنها با یک مسلسل و یک موتور سیکلت عازم لبنان می شود و دودمان حزب الله لبنان را به باد می دهد!
چاک نوریس
آمریکا کشوری است که «استالونه اش» یکه و تنها در جنگل های ویتنام و غارهای تارابورا، ویت کنگ ها و روس ها و القاعده را به سرپنجه تفنگ و تدبیر و عضله اش به هزیمت می کشاند!
سیلوستر استالونه
آمریکا کشوری است که «آرنولدش» همه دشمنان آمریکا را با مشت آهنین و بازوان پولادین اش خرد می کند!
آرنولد
طرفه آنکه همین آمریکای مجازی وقتی از دنیای مجازی خارج شده و با دیوار سخت واقعیت برخورد می کند مبتلا به تحیـّـُر و آچمزیت! مفرط می شود خصوصاً آنجا که می بیند فرای «پرده سلونوئید» 240 نفر از نیروهای زبده و جنگآورش که علی الظاهر هر کدام باید یک فروند «چاک نوریس» باشند توسط عملیات جهاد اسلامی بیروت در حمله به مقر تفنگداران آمریکائی در اکتبر 1983 کشته می شوند! و محصول تمام جنگاوری ها و ادوات و تسلیحات فوق مدرن و تکنولوژیکش منجر به زمین گیر شدن در باتلاق افغانستان و عراق و خروج پیش از موعد از این دو کشور می شود تا جائی که وقتی فریاد اعتراض ژنرال مک کریستال فرمانده آمریکائی ناتو در افغانستان بلند می شود که:
ژنرال مک کریستال
مبارزه بی نتیجه ما با چند چریک پابرهنه توسط موشک های چند میلیون دلاری، جنگی نامفهوم است! بلافاصله از کابل فراخوانده و حکم بازنشستگی می گیرد!
نمونه اخیر فیلم «انتقام گیران» تکرار داستان مردانی برومند و تنومند و ویرانگر و ابرقهرمان در کنار زنی قدرتمند و ایضاً به سنت هالیوود «هلومند»! و البته «آمریکائی» اند که با اتکای بر عنصر شجاعت و درایت و صلابت و قدرت بنمایندگی از کلیتی بنام «آمریکا» به جنگ همه بدی ها و پلشتی ها و سیاهی ها می روند و مطابق سنت مالوف پیروز همیشگی این میدان اند!
فی الواقع واشنگتن با ابزار هالیوود «ژانوس گونه» از خود شمائی دلفریب می سازد که به همان میزان که بیرون از اندازه های متعارف، زیبا و دلفریب و اغواگر جلوه می کند هم زمان برخوردار از هیبت و صولت و قدرت و شوکت وعظمتی نامحدود و خوفناک و فناناپذیر و ایضاً مجازی در ذهنیت مفتونان و مرعوبان و مغبونان اش می شود و طبیعتاً جمیع ملت ها و دولت های جهان موظفند از شمای چنین غول مهیب و اغواگری تنها یک پیغام را بشنوند:
یا عاشقم باش یا از من بترس!
یا شیفته زیبائی هایم شو و یا مرعوب قدرتم باش!
یا دلشده در جمالم تمامیت ات را بر من ببخش و یا مذبوحانه از خوف توانم، تسلیم ام باش!
اگر می توانی برای وصالم بمیر! اگر نمی توانی از وحشت توانم بمیر!
به تعبیر رسای جورج بوش در فردای عملیات یازده سپتامبر:
یا با ما باشید و یا قهراً بر مآئید
!
پیغامی که ایرانِ بعد از انقلاب اسلامی، بمثابه جوانی سرکش و جسور، نه استعدادی از خود جهت شیدائی و دلدادگی به آن ماه وش خنیاگر نشان داد و نه مرعوبانه به نهیب «من آنم که رستم بـُود پهلوانش» وقعی گذاشت و در فردای هل من مبارز طلبی صریح جورج بوش با همان صراحت به ایشان پیغام داد:
ما نه با شمائیم و نه با تروریست ها!
پاسخی جسورانه که بیش از 30 سال است ایران را بر کرسی معصیت «بی محلی و بی التفاتی» به آن باور مبالغه آمیز از شمای آمریکائی نشانده که علی الظاهر و بر حسب توافقی نانوشته جمیع دولت ها و ملت های جهان را ملزم و موظف به تمکین از آن ژانوس عشق و وحشت فرض کرده!
معصیتی که واشنگتن بیش از 30 سال است می کوشد از طریق تنبیه و تنبُه آن «ایران چموش»! این پیام را به دنیا بدهد:
شما اشتباه ایران را نکنید! نفی آقائی و بالائی ما برخوردار از هزینه ای سنگین همچون همه مصیبت های متحمله ایران طی 30 سال گذشته خواهد بود!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

آقای رحمانی ، من شما را نمی فهمم!


این که آقای «تقی رحمانی» یکی از فعالان وابسته به ملی ـ مذهبیون در 52 سالگی و بعد از سال ها فعالیت سیاسی و تجربه سال ها زندان، اکنون و بنا به گفته خودشان بدلیل قطعی بودن زندانی مجدد و ایضاً بمنظور منشا اثر بودن بیشتر در خارج از کشور، ایران را ترک و اینک مقیم اروپا شده اند چیز غریب و عجیب و نوینی نیست و سال هاست که کسری از اپوزیسیون و شبه اپوزیسیون به سنتی مسبوق به سابقه و بنا به هر دلیل منطقی یا من درآوردی ایران را ترک و ضمن اقامت در خارج از کشور فعالیت سیاسی خود را در مسیر اهداف و آرمان های شان در خارج از کشور دنبال می کنند.
هر چند شخصاً ماهیت اپوزیسیون خارج از کشور را از حیث اصالت و محتوا قابل مناقشه می دانم اما فعلاً وارد این بحث نشده و روی سخن را تنها معطوف به چیستی مهاجرت نامفهوم جناب آقای تقی رحمانی می دارم.

جناب آقای رحمانی
بنده به سهم خود با فعالیت های شما ملی ـ مذهبی ها آشنایم. از نزدیک با شادروان مهندس عزت الله سحابی بارها نشست و گفتگو داشته و به سلیم النفسی ایشان ایمان داشتم. علیرضا رجائی بزرگوارانه بارها مقالات بنده را در نشریه «نامه» منتشر کرد. «ایران فردا» و «پیام هاجر» بتناوب و بزرگوارانه میزبان مقالات بنده بود. هر چند هیچ وقت با مواضع شما ملی ـ مذهبیون مانوس نبودم اما همواره به فعالیت های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و قانونی تان احترام گذاشته ام. اما یک نکته در مورد شخص شما و اقدام اخیرتان هست که هضم آن برای بنده ثقیل و دیر هضم شده و آن این که:
بنده شما را نمی فهمم!

جناب آقای رحمانی!
شما بنا به اظهار خودتان در نامه مسمی به «چرا ناچار شدم مخفیانه از ایران خارج شوم» دلائل خود در چرائی این تصمیم را بوضوح تبیین فرموده اید اما از آنجا که در همان نامه نوشته اید:
«خوشحال خواهم شد تمام کسانی که نگران چگونه ماندن من هستند، مرا از نصایح و نقدهای خود بی‌نصیب نگذارند.»
بنا بر چنین مطالبه ای آیا اجازه می فرمائید جنابعالی را در اتخاذ تصمیم تان به مهاجرت به خارج از کشور مبتلا به جو زدگی و احیاناً هیجان زدگی بدانم؟

جناب آقای رحمانی
جنابعالی در فرازی ازمرقومه «چرائی تن دادن تان به هجرت» بنقل از یک جوان هم سلول با خود در اوین فرموده اید که ایشان به شما گوشزد کرده:
«نباید به زندان می آمدی. باید به خارج می رفتی. زندان برای تو تکرار است. تو برای ما حرف ها و عمل نو داشتی. نسل من از تو چیزهای نو و جدید دیده است و در خارج مفیدتر هستی»
گوشزدی که بنا به اقرار خودتان کماکان نزدتان پژواک دارد. اما صادقانه اجازه فرمائید برخلاف آن جوان اینجانب نیز به سهم خود و برادرانه و به تلخی نکته ای را خدمت تان گوشزد کنم.

جناب آقای رحمانی
بنده و جنابعالی و ایضاً دیگر ایرانیان مقیم خارج از کشور که هر یک به سهم و توان و بضاعت و استعداد خود گوشه ای از سیاست را گرفته اند و گرفته ایم برخلاف توهم آن جوان دانشجوی کنج اوین «هیچ» نیستیم. تنها ضریب هیچ بودن مان است که ما را از یکدیگر متفاوت می کند و قطعاً بیش ترین سهم از آن هیچ ها متعلق به اینجانب است.

جناب آقای رحمانی
این چه حرف یا توهمی است که تصور می کنید حضور شما در خارج از کشور تا آن اندازه مهم و موثر است که این حق و توجیه را به شما می دهد تا جگر گوشه های صغیر و مظلوم تان را در حالی که به جفا از محبت مادر نیز محروم مانده اند، از سایه لطف و امنیت پدر نیز بی نصیب کرده و برای نجات ملت ایران و احتمالاً بشریت تن به هجرت بدهید؟


خیر جناب آقای رحمانی ـ هر اندازه بود و نبود شما در خارج از کشور غیر ضرور و علی السویه و بلکه «هیچ» است. حضورتان در کنار آن دو دلبند معصوم «همه چیز» است.

جناب رحمانی
انشاالله خداوند به جنابعالی طول عمر با عزت و سلامت عطا بفرمایند اما باور بفرمائید اگر مشیت خداوند بر این قرار بگیرد که همین لحظه جنابعالی و بنده جان را به جان آفرین تسلیم کنیم! به قطع و یقین مطمئن باشید هیچ خسرانی در نظام خلقت واقع نخواهد شد و چرخ هستی از حرکت نایستاده و جهان خود را مواجه با هیچ خلائی نخواهد دید!

جناب رحمانی
یک فعال سیاسی زمانی می تواند خروجی این چنین از کشور را برای خود و دیگران توجیه کند که حضورش در خارج از کشور تا آن درجه حائز اهمیت باشد که قاطبه مردم کشورش در آرمانی ترین فرض محتمل حریصانه و مشتاقانه سراپا گوش و ابتهاج و وجد و هیجان آماده شنیدن و رسیدن پیغام ها و لبیک گوئی به امریه های ایشان باشند.

جناب آفای رحمانی
قصد طعنه و تحقیر نیست اما چاره ای جز تن دادن به واقعیت نیست و جنابعالی و قطعاً بنده و دیگر خارج نشینان محلی از اعراب و جدی گرفته شدن تا آن حد را نداریم تا بتوانید فرزندان خود را آنچنان بی پناه و مظلوم در ایران تنها بگذارید. لااقل گوشزد هوشمندانه و مقرون به صحت هم رزم تان جناب آقای دکتر ملکی را پیش خود بازخوانی فرمائید که به صراحت فرمودند:
اپوزيسيون خارج از کشور قصه است ... اگر کسي مي خواهد واقعاً مبارزه کند بايد در ايران مبارزه کند و هزينه اش را هم بپردازد.

جناب آقای رحمانی
جنابعالی هیچ رسالتی برای انسان و جهان و جامعه بشری و ملت ایران قبل از ادای تکلیف پدری در حق فرزندان تان را بر عهده ندارید! حتی اگر به ضرس قاطع به این نتیجه رسیده اید که برخوردار از رسالت تاریخی برای نجات جامعه بشری از همه مظالم و مصائب و شدائد هستید و در فضای سیاسی انقباضی ایران به هیچ وجه امکان سیاست ورزی و ادای تکلیف سیاسی و رسالت جهانی تان مقدور نیست. پسندیده تر آن است بجای هجرت به غربت، عطای فعالیت سیاسی را به لقایش بخشیده و در گوشه ای از کشور بدون دغدغه بشریت ابتداً اهتمام خود را صرف دلبندان تان فرمائید. بنده و جنابعالی و ایضاً دیگر صاحبان ادعا قبل از نجات بشریت و برخورداری از رسالت تاریخی برای ساختن جهانی برتر، ابتداً و شرعاً و اخلاقاً موظف به آنیم خانواده و فرزندان خود را به سامان برسانیم و در کنار آن برای هم نوعان و جامعه بشری و نظام هستی ادای تکلیف کنیم.

جناب آقای رحمانی
انشاالله زبان تند بنده را می بخشید. بنده هرگز در مقام توجیه رفتار ناصواب و نسق کشانه مسئولین مربوطه با پرونده جنابعالی نیستم و از صمیم قلب آرزو می کنم کاش اصحاب داروغه در ایران کمی مشق مدارا و اغماض و انصاف می کردند اما علی رغم این و به سهم خود هرگز چنین حقی را نیز برای جنابعالی قائل نیستم که تاوان نابلدی و جفای گزمه و عسسیه در ایران را از فرزندان خود گرفته و آن دو گنجشک بی پناه و مظلوم را بلاگردان علائق و سلائق سیاسی خود فرمائید!

جناب آقای رحمانی
صاحب رسالتی که در سودای ساختن جهانی برتر نتواند خانواده خود را در اولویت به سامان برساند قول و فعل اش نمی تواند برای «امت مفروض اش» حجت باشد. گذشته از آن که شما ملی ـ مذهبی هستید و باید بهتر از دیگران با آیه 285 سوره بقره همدل باشید که «لایکلف الله نفساً الا وسعها» در غیر این صورت به اینجانب و امثال اینجانب حق بدهید تا شما را نفهمیم!

نامه ای به مدیر مسئول روزنامه اعتماد


حضور محترم جناب آقای الیاس حضرتی
مدیریت مسئول و محترم روزنامه وزین اعتماد

با سلام
احتراماً معروض می دارد دوشنبه یازدهم اردیبهشت ماه سال جاری در شماره 2382 آن روزنامه و در صفحه مسمی به عنوان «تلویزیون» مطلبی با امضای جناب آقای «مرتضی فتحی» و تحت عنوان «چوب لای چرخ شبکه های خصوصی» منتشر شد که علی الظاهر گزارشی بود ناظر بر فعالیت های شبکه تلویزیونی و تعطیل شده ایرانیان.
صرف نظر از محتوای این گزارش، لااقل تا آنجا که بخش هائی از آن مربوط به تلویزیون تعطیل شده «هما» می شود. می توان از فحوای آن گزارش انصاف و تعهد و صحت اطلاعات نویسنده مزبور از تلویزیون هما را استنباط کرد. اما در مقام یکی از دست اندرکاران آن تلویزیون (هما) و حسب الامر بنیان گذار آن (آقای ژاپه یوسفی) دو نکته را جهت اکمال گزارش مزبور و تنویر افکار عمومی مخاطبان روزنامه وزین اعتماد لازم به ذکر می دانم:
نخست آنکه نویسنده محترم ذیل قسمتی از این گزارش تحت عنوان «FBI وارد می شود» در تبیین چرائی توقف فعالیت تلویزیون هما آورده اند:
«پلیس فدرال آمریكا با اتهام واهی دریافت پول از جمهوری اسلامی ایران توسط مسوولان شبكه (هما) برای برخورد با این شبكه وارد عمل شد. اما تحقیقات نشان داد دست اندركاران شبكه پولی از دولت ایران دریافت نكرده‌اند. از این پس اتهام جدیدی به مسوولان این شبكه نسبت داده شد. این اتهام «پرداخت رشوه از سوی مسوولان شبكه به حكومت ایران برای كسب مجوز فعالیت در داخل ایران» بود. در آمریكا قانونی وجود دارد كه مطابق آن هر شهروند ساكن امریكا اگر حتی در خارج از امریكا هم رشوه‌یی به فردی پرداخت یا دریافت كرده باشد از سوی دولت امریكا مجرم شناخته می‌شود و به استناد همین قانون، FBI مدعی شد این شبكه برای فعالیت‌های خود از جمهوری اسلامی ایران رشوه گرفته است و همین مساله و فشارهای دیگر باعث شد فعالیت‌های این شبكه پس از یك سال و نیم تعطیل شود»

جناب آقای حضرتی
همانطور که ملاحظه می فرمائید نویسنده محترم علی رغم آنکه در ابتدا اتهام جدید مسئولان تلویزیون هما را «پرداخت رشوه از سوی مسوولان شبكه به حكومت ایران برای كسب مجوز فعالیت در داخل ایران» از سوی FBI عنوان کرده اما در انتهای این گزاره «پرداخت رشوه» را جایگزین «دریافت رشوه» کرده و مرقوم فرموده اند:
FBI مدعی شد «این شبكه برای فعالیت‌های خود از جمهوری اسلامی ایران رشوه گرفته است»
قدر مسلم آن است که اشتباه فوق را باید اشتباه سهوی نویسنده محترم تلقی کرد فقط جهت تکمیل گزارش مزبور به اطلاع می رساند اتهام پرداخت رشوه توسط مسئولین تلویزیون هما به مسئولین ایرانی اتهامی بود که در آن زمان و توسط یکی از پرسنل این رسانه بمنظور استتار اختلاس خود از نقدینگی های تلویزیون هما برای FBI گزارش شده بود که نهایتاً منجر به رفع اتهام مسئولین تلویزیون هما و متواری شدن عنصر اختلاس کننده شد.
نکته دوم آنکه نویسنده محترم در بخش دیگری از گزارش خود آورده اند:
«البته تعطیلی این شبكه (تلویزیون هما) به دلیل یافتن ردپایی از رشوه نبود، بلكه تمام هزینه‌های این شبكه از سوی سرمایه‌گذارانی تامین شده بود كه علاقه‌مند به ایران بودند. این سرمایه‌گذاران بعدها در راه‌اندازی «شبكه ایرانیان» هم حضور داشتند»

جناب آقای حضرتی
بدینوسیله به اطلاع می رساند اولاً تنها سرمایه گذار و موسس و مسئول تلویزیون هما جناب آقای «ژاپه یوسفی» بود که بعد از تعطیلی این رسانه نه ایشان و نه دیگر دست اندرکاران آن با هیچ رسانه دیگری هیچ نوع همکاری نداشتند. گذشته از آنکه در اتخاذ خط مشی و تدوین و تبیین راهکارها و رویکرد ها و خط مشی ها و سیاستگذاری ها هیچ کس جز «آقای یوسفی» نقشی در تلویزیون هما نداشت تا اکنون بخواهند یا بتوانند در راه اندازی شبکه ایرانیان هم حضور داشته باشند. لذا به صراحت اعلام می دارد خبر حضور «سرمایه گذاران تلویزیون هما»! در راه اندازی «تلویزیون ایرانیان» کاملاً کذب و عاری از صحت و واقعیت است.
تنها سابقه موجود از همکاری تلویزیون ایرانیان با مسئولین تلویزیون هما بازگشت به آن دارد که در اواخر سال گذشته (زمستان سال 90) یکی از دست اندرکاران تلویزیون ایرانیان با اینجانب و جناب آقای یوسفی تماس تلفنی گرفته و متقاضی همکاری و تهیه برنامه برای آن رسانه به سیاق مالوف در تلویزیون هما شدند که موضوع از حد تبادل چند ایمیل و چند تماس تلفنی بالاتر نرفت و کلیت آن مطالبه همکاری مشمول مرور زمان شد.

مراتب جهت اطلاع و اقدام مقتضی بمنظور انتشار توضیحات فوق در آن رسانه وزین ایفاد شد.
قبلاً از حسن همکاری مسئولانه جنابعالی کمال امتنان را داریم

با تشکر ـ داریوش سجّادی
مسئول روابط عمومی و دبیر سرویس سیاسی تلویزیون هما
ایالات متحده آمریکا ـ 17/اردیبهشت/91

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

بوف کور سیاست!


اگر سرخوردگی ها و یاس های فلسفی به اندازه ای در «صادق هدایت» عمیق بود تا وی را تا آن درجه به صرافت بیاندازد که با صراحت «بوف کور» خود را این گونه آغاز کند که:
در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.
اکنون نیز و به سنت «هدایت» می توان قهر ده روزه «محمود احمدی نژاد» طی فروردین ماه سال 90 را آن گونه توصیف کرد که:
در زندگی اشتباهاتی است غیر قابل جبران که نه امکان توجیه آن است و نه مفری برای گریزی از تبعات آن پیدا می شود!
احمدی نژاد هر اندازه در مصاف با هاشمی رفسنجانی از خود هوشمندی و زیرکی نشان داده بود اما ظاهراً این بار «شکارچی» خود اسیر تله اغواگر سیاست گردید و در یک بی مبالاتی محرز بزرگ ترین اشتباه سیاسی اش را مرتکب شد.
بلاتردید قهر ده روزه احمدی نژاد یکی از بزرگ ترین اشتباهات سیاسی و تاریخی وی بود که به طرفة العینی فروغ ستاره اقبال وی در آسمان سیاست را مواجه با غروبی زود رس کرد.
پیش تر متذکر این گوشزد شده بودم که:
احمدی نژاد و رفتارهایش بوضوح در تضادی آشکار با نظام و منافع ملی ایران قرار گرفته. بويژه بعد از قهر معنادارش بر سر تصریح رهبری نظام جهت ابقای وزیر اطلاعات، سکوت دو هفته ای وی و کابینه اش در قبال افزایش تصاعدی قیمت دلار و طلا در ایران، خطرناک ترین رفتاری بود که می شد از وی و وزرای تحت امرش انتظار داشت. (بخشی از مقاله بازی با منافع ملی)
همچنانکه بعد از آنی که احمدی نژاد با توهم «محبوبیت ذاتی اش نزد توده های جامعه» دست به اعتکاف ده روزه زد اما وقتی برخلاف توقع، خود را در کانون اقبال عمومی ندید تا مُریدانش میلیون میلیون در جستجوی رئیس جمهور محبوب شان خیابان نوردی کنند! بلافاصله سنسورهای سیاسی اش بفراست به ایشان فهماند که:
وضعیت وخیم است و در صورت ادامه این بازی مجبور خواهد شد حداقل ها را نیز از دست بدهد لذا هوشمندانه و با ژست تصنعی «سرباز ولایت» بار دیگر به ساختمان پاستور بازگشت اما در پس ذهنش اش افقی دور دست را به نظاره نشسته بود:
کافی است تا انتخابات مجلس تحمل کنم و با تصویری که با «قهر خود» در افکار عمومی ساختم (رئیس جمهوری که توان مخالفت با رهبری را دارد) و به برکت تجربه شیرین «توزیع سهام عدالت نزد اقشار فرودست» می توانم توامان صندلی های مجلس را بنفع سربازان خود فتح کرده و اقبال گسترده و میلیونی خود را به رُخ رقیب بکشانم! (بخشی از مقاله سرباز سرکش)
علی ایحال بعد از انتخابات مجلس نهم و ناکامی احمدی نژاد و عقبه سیاسی اش (جریان انحرافی) در فتح کرسی های مجلس، در کنار حذف غیر قابل کتمان وی از پرونده انرژی هسته ای و ناکامی در مدیریت موفق اقتصاد، همه شواهد و قرائن موید آن است که احمدی نژاد هوشمندانه اهتمام خود را طی یک سال باقیمانده از دوران ریاست جمهوری از طریق بازی کردن با کارت رهبری صرف باج گیری از نظام از طریق سرکشی و دهان کجی به نُرم های سیاسی حاکم بر مناسبات قدرت در ایران خواهد کرد.
علی الظاهر محور بازی احمدی نژاد طی یک سال آتی به گروگان گرفتن رهبری نظام خواهد بود! رفتارهای معنادار احمدی نژاد اعم از پاسخگوئی نامتعارف وی در قبال سوال مجلس از خود و به مضحکه و شوخی و استهزا کشاندن و دست انداختن پارلمان، تا انتصاب های مسئله دار و هزینه زای افراد ناخوشنامی مانند سعید مرتضوی و ملک زاده و صدور امریه ژاژخواهانه علیه مجلس به زیر مجموعه دولت مبنی بر استنکاف از قوانین پارلمان، جملگی می تواند حاکی از رفتار از سر سیری احمدی نژاد بمنظور عصبانی کردن حریف و ترغیب ایشان به «زدن وی» بعد از ناکامی در انتخابات مجلس نهم باشد.
استقبال احمدی نژاد از گزیده شدن، زخم برداشتن و حتی قربانی شدن توسط رقیب ناظر بر فراست وی در بازبینی خطبه های نماز جمعه آیت الله خامنه ای در 29 خرداد سال 88 است. با توجه به حمایت تمام قد و شاید لازم التصریح آیت الله خامنه ای از احمدی نژاد در آن مقطع و در آن نماز جمعه اکنون که ستاره اقبال وی کم فروغ شده ایشان هوشمندانه در مقام خرج کردن و نقد کردن آن سرمایه برآمده!
تحریک و تعمد احمدی نژاد در عصبانی کردن رقیب ناظر بر این برآیند است که به اعتبار صراحت رهبری در تائید وی در سال 88، هرگونه «زدن وی» در معادلات سیاسی بمعنای «زدن رهبری» نظام معنا خواهد شد.
احمدی نژاد هم به اندازه کافی شعور دارد که بداند سیستم برای تنبیه وی شاید تا مرز گوشمالی وی جلو برود اما به اعتبار نماز جمعه سال 88 و لزوم حفظ شان رهبری هرگز تن به جراحی رئیس جمهور از بدنه حکومت (در موقعیتی که مشارالیه مفتخر به تائید آنموقع آیت الله خامنه ای شده) نخواهد داد.
گذشته از آنکه بعد از ناکامی احمدی نژاد و عقبه اش در انتخابات مجلس نهم از آنجا که وی از نظر روانی خود را در فرآیند بازی قدرت در فردای پایان دوران ریاست جمهوریش، عنصری تمام شده می بیند لذا به «رفتارهای خودزنانه که منجر به اخراج اش از حاکمیت شود» نیز چندان بی تمایل نیست.
فی الواقع احمدی نژاد با زیرکی و باج خواهانه، سیستم را به یک دو راهی گریزناپذیر رسانده:
از طرفی به اعتبار تائید رهبری از خود، با رفتار و گفتار جسورانه سیستم را تحقیر و تسلیم به زیاده خواهی خود می کند همچنان که هم زمان بی تمایل نیست تا با گذراندن آستانه صبر سیستم و جراحی و حذفی «مظلوم نمایانه» خود را در قواره قهرمانی ملی که قربانی جنگ عدالت طلبانه اش با اغنیا شد در حافظه توده هائی که کماکان وی را «رابین هود» ضد اشراف فهم و اقبال کرده اند، تداعی معنا کند.
اما ظاهراً بازی احمدی نژاد برخوردار از شق سومی نیز هست و مشارالیه بر خلاف سنت سه سال گذشته که از حضور در جلسات مجمع تشخیص مصلحت نظام استنکاف می ورزید، اینک و ناگهان همه خصومت ها و اشرافیت های رفتاری که پیش از این به هاشمی منسوب می کرد را به طاق نسیان کوبید و حاضر به شرکت در مجمع و نشستن خوش باشانه در کنار هاشمی شد!

این امر بدین معنا می تواند باشد که احمدی نژاد در بازی راند آخر خود، چندان هم بی تدبیر نیست و تصمیم گرفته در ژاژ خواهی مبارزه طلبانه اش با سیستم، جبهه هاشمی علیه خود را خاموش کند و شاید هم به اعتبار دل چرکینی هاشمی از خطبه های نماز جمعه خرداد 88 و از دست دادن استحکامات اش در نظام اکنون بتواند با این رقیب پیشین به یک وحدت ولو موقتی در نبرد با قدرت فائقه برسد.
وحدتی که معلوم نیست با اقبال هاشمی مواجه شود و در صورت اقبال هاشمی نیز معلوم نیست در فردای ظفرمندی مفروض در هنگامه تقسیم کیک قدرت باز این هاشمی باشد که مانند سال 84 و 88 به احمدی نژاد ببازد.
علی ایحال صرف نظر از اقبال یا عدم اقبال هاشمی به احمدی نژاد و با در نظر گرفتن این فرضیه که هاشمی نیز به اندازه کافی زیرک هست تا بتواند یا بخواهد با بازی کردن با کارت احمدی نژاد و ترساندن سیستم از «احتمال حصول چنان وحدتی بین خود و احمدی نژاد» امتیازهای مقتضی را از سیستم مطالبه کند اما در یک نکته نمی توان تردید کرد و آن این که تا اینجای کار احمدی نژاد موفق به تحمیل رویکرد باج خواهانه و متمردانه خود به سیستم شده و علی القاعده پایوران حکومت در ایران چاره ای ندارند تا یک سال باقیمانده دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد را بمنظور انتقال بدون هزینه و جراحی قدرت، خویشتن دارانه و از طریق ایزولاسیون احمدی نژاد، مشارالیه را تحمل کنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازی با منافع ملی

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

آقای دقتی، چیزی قوی تر از واقعیت نیست!

رضا دقتی

تلویزیون فارسی BBC اخیراً و در قالب برنامه «چهره ها» بمناسبت انتشار کتاب «رضا دقتی» تحت عنوان «رضا، جنگ و صلح» اقدام به پخش یک رپرتاژ آگهی برای نویسنده این کتاب کرد.
رضا دقتی عکاس شهیری است که بدون اغراق توانسته به اعتبار توان حرفه ای توام با تهورش اثری مانا و قابل استناد از خود در خانواده عکاسان خبری بجا بگذارد.
علی رغم همه شایستگی های این عکاس سرشناس نمی توان این واقعیت را از نظر دور داشت که مشارالیه مانند کسر بزرگی از جمیع انسان ها «انسانی است متوسط با فضائل و متاسفانه رذائلی قابل فهم» و موجود در همه انسان های متوسط.
اما رپرتاژ آگهی تلویزیون BBC در ترسیمی شمائی فرزانه از «رضا دقتی» در رفتاری ناحرفه ای و یک جانبه کار را تا نزول اجلال «دقتی» بر کرسی قدیسی پیش برد!
خاصه خرجی BBC در رپرتاژ آگهی «دقتی» عمداً یا سهواً آغشته به «آلزهایمری مصلحت اندیشانه» بود. ويژه برنامه BBC با این جمله طلائی «دقتی» استارت خورد:
چیزی قوی تر از «واقعیت» نیست!
صرافتی میمون که چنانچه آغشته به دُزی از صداقت نیز می بود قطعاً می توانست قول و فعل راوی را مبدل به حجت پارسائی کند.
ابرام «دقتی» در رپرتاژ آگهی BBC بر «واقعیت» در کنار بی انگیزگی BBC جهت به چالش کشیدن مدعی در حالی است که مخاطب خاص BBC می توانست در آن برنامه نگاه نافذ و معنادار «جهانگیر رزمی» دیگر عکاس سرشناس ایرانی را نیز در مواجهه با چنان ويژه برنامه ای، بوضوح احساس نماید.


جهانگیر رزمی

جهانگیر رزمی عکاس سابق روزنامه اطلاعات بود که در ششم شهریور ماه سال 58 با گرفتن و انتشارعکس معروف صحنه اعدام دسته جمعی تجزیه طلبان کردستان در سنندج موفق به کسب جایزه معتبر «پولیتزر» شد. جایزه ای که با 27 سال تاخیر به دست ایشان رسید! تاخیری معنادار که محصول سکوت «رزمی» در اثبات مالکیت این عکس و بی اخلاقی «دقتی» در ادعای مالکیت دروغین خود بر این عکس و فخر و فضل فروشی و کسب میلیونی عوائد بادآورده از ناحیه چنین ادعای مالکیت مجعولی بود!


کاش آقای «دقتی» دقت بیشتری در محافظت از اعتبار و پیشینه و زحمات قابل تقدیر و غیر قابل تکذیب سی ساله اش می کرد و با احترام به مخاطبانش تنها با یک عذرخواهی رسمی، بزرگی خود را با تواضع و ادب به اثبات می رساند. اما متاسفانه ایشان ضمن استنکاف از چنین تواضعی ثابت کرد «چیزی قوی تر از واقعیت نیست» و واقعیت آن است که ایشان 27 سال در حق «جهانگیر رزمی» جفا کرد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک برنامه چهره ها:

http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2011/04/000001_ptv_hardtalk.shtml
توضیحات جهانگیر رزمی در مورد بی اخلاقی رضا دقتی در ربایش مالکیت عکس مزبور:
http://www.akkasee.com/articles/11109 


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

سلمان نجفی!


 شاهین نجفی را به وضوح می توان نماد تعفن یک قشر محسوب کرد که کوشیدند با وحدت لحن و لجن برای خود موجودیت تعریف کنند ولو آنکه چنان موجودیتی برساخته از کثافت کلامی باشد.صرف نظر از فتوای ارتداد صادره بمناسبت ابتذال کلامی اخیر «نجفی» معتقدم وی خیلی پیش تر از این و قبل از «دین» از «انسان» و «انسانیت» مرتد شده و به حضیض حیوانیت سقوط کرده بود.قبلاً در لینک زیر تا حدودی به ابتذال و تعفن کلام وی اشاره کرده بودم

http://sokhand.blogspot.com/2011/04/blog-post_5161.html
اما جنجال اخیر بر سر مبتذل خوانی وی را تا حدودی اگر نخواهم مشکوک تلقی کنم لااقل قابل تامل می دانم
طبیعتاً در آستانه اجلاس مهم ایران با 1+5 در بغداد حفظ فضای آرامش برای موفقیت آمیز بودن این نشست برای ایران حائز کمال اهمیت است لذا حداقل حزم سیاسی ایجاب می کند تا طرف ایرانی اجازه ندهد حریف با پروژه «سلمان رشدیزاسیون سازی» فضای بین المللی را بر علیه ایران بسیج کند و به تبع موجبات باجگیری و تضغیف موقعیت ایران در مذاکرات را فراهم کنند
این نافی مذمت عمل آن جرثومه فساد نیست. اما آسیاب به نوبت!!!

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

اپوزیسیون فکاهی!


مدت هاست که حکایت اپوزیسیون جمهوری اسلامی با درنوردیدن مرزهای تراژدی به سطوح کمدی آن هم در مبتذل ترین شکل ممکن رسیده!
برجسته ترین نمونه در دسترس آن ماجرای پیشنهاد «مهدی خزعلی» بود که قبل از دور دوم انتخابات مجلس شورای اسلامی، حاملان جنبش سبز را نوید داد که برخلاف دور نخست که ایشان انتخابات را تحریم کرد و تحقیقاً و به شهادت ایشان و جمعی دیگر از متوهمین این تحریم با موفقیت اجرا شد!!! این بار فرمودند:
شهروندان تهرانی این بار بجای تحریم، بالاتفاق در انتخابات شرکت کرده اما تنها به «علی مطهری» رای دهند.
منطق این امریه ناظر بر آن بود که حاملان جنبش سبز در تهران در یک رفتار بدون ریسک و خطر و بهداشتی و مدنی روز انتخابات پای صندوق رای حاضر شده و با انباشت آرای خود بنام علی مطهری اولاً نماینده ای که نسبتاً با مواضع ایشان نزدیک است را با آرائی بالا به مجلس می فرستند و ثانیاً با توجه به حجم آرای یحتمل بالای 3 میلیونی (با توجه به جمعیت بالای 3 میلیونی سبزها در تهران به استناد راه پیمائی 25 خرداد 88 و ایضاً با مفروض دانستن این اصل که جمیع آن 3 میلیون سبز گوش به فرمان جناب خزعلی مترصد رسیدن امریه های عملیاتی اند) که به نام مطهری در صندوق ها ریخته خواهد شد جنبش سبز با بهداشتی ترین شکل ممکن دست به یک مانور قدرت مثال زدنی در مقابل حکومت خواهد زد مبنی بر آن که:
ما هستیم! خیلی هم هستیم! این هم سندش (آرای مکتسبه علی مطهری)
علی ایحال بعد از این پیشنهاد کورتکس سوز بود که جماعت سبز از یمین و یسار به تکاپو افتادند و عده ای بر له و عده ای بر علیه آن وارد میدان شدند.
ابتدا مسعود بهنود (به استعداد مشاور اعظم اش ابراهیم نبوی) تواضع به خرج داد و خطاب به امت سبزش فرمود:
امریه قبلی من مبنی بر تحریم انتخابات حاذقانه نبود و اشتباه کردم اما این بار شرکت در انتخابات و دادن تک رای به مطهری را تجویز می کنم.
و لابد امت ایشان هم فرمودند:
لبیک ـ الهم لبیک!
بعد از آن بود که دومین رهبر اپوزیسیون (مجتبی واحدی) وارد میدان شد اما این بار از موضع مخالفت با طرح مزبور فریاد شماتت خود را بر سر خزعلی کشید که :
ای عوام! این چه دستور نابخردانه ای است که داده ای؟ متوجه نیستی که در فردای انتخابات حکومت جمیع آرای میلیونی مطهری را بنام خود و نامزدهای خود واریز کرده و حضور میلیونی مردم در تهران را بنام خود و مشروعیت مردمی خود سند می زند؟
ایضاً مشاهده شد دومین رهبر فرهمند جنبش سبز نیز از پاریس (بابک داد) بمیدان آمد و ضمن آرام باش دادن به توده های میلیونی جنبش سبز در تهران، از موضع مجتبی واحدی زبان شماتت بر خزعلی گشود که:
سیاست و مبارزه سیاسی رموز و آئینی دارد نباید چنین ناپخته امت میلیونی سبزها را به حرکت درآورد!
فرض ثابت در جمیع فرمایشات رهبران فرهمند اپوزیسیون در قبال طرح مزبور آن بود که:
ـ جنبش سبز در تهران پایگاهی میلیونی دارد.
ـ پایگاه میلیونی جنبش سبز گوش بفرمان ایشان مترصد عملیاتند.
ـ طرح مزبور بدلیل شدت بهداشتی و بی خطر ومدنی بودنش بدون تردید مورد اقبال امت این رهبران قرار گرفته و حکومت در روز انتخابات زیر گام های میلیونی و خرد کننده سبزها به لرزه خواهد افتاد.
خلاصه ـ انتخابات برگزار شد و علی مطهری با کسب 380653 رای!!! از میان بالغ بر شش میلیون شهروند حائز شرایط رای دادن در تهران وارد مجلس شد!!!
شیرین ترین بخش این کمدی آنجا بود که مهدی خزعلی در فردای اعلام نتایج انتخابات در وبلاگ خود با اعتماد بنفسی مثال زدنی نوشت:
«این نشان موفقیت طرح " تک رأی " و ثبت یک پیروزی برای منتقدین و معترضین است.این پیروزی را به فال نیک گرفته و آن را ذخیره تلاش مدنی گسترده تر برای انتخابات یازدهم ریاست جمهوری قرار می دهیم.از هم اکنون باید به فکر سازماندهی و جذب نیرو برای " جبهه آزادی" بود. من صمیمانه از همه دوستانی که بر خلاف میل باطنی شناسنامه شان را برای ثبت فریاد اعتراض شان ممهور به مهر انتخابات کردند، سپاسگزارم ... پیروزی از آن ماست»
بر این اساس و با شناخت چنین اپوزیسیون فکاهی است که همواره گفته ام:
تا اطلاع ثانوی بقای جمهوری اسلامی تضمین شده است و باید آن اپوزیسیون را در دیدن خواب های شیرین و رنگی اش راحت گذاشت!