۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

آپارتاید فکری

چندی پیش در ذیل یکی از پست های قبلی تحت عنوان «قهرمان یا مرد رند؟» که اشاره به استعفا و پناهنده شدن کنسول ایران در نروژ داشت، یکی از دوستان به نام بهرامی پیغامی گذاشتند که طی آن ضمن تعریض به محتوای آن پست خطاب به اینجانب فرموده بودند:
«به هر حال هر کسی بنا بر شرایط موجود در یک برهه ای دست به اقدامی می زند. اگر با نگاه شما قضاوت کنیم ، پس تمام کارهای شما اعم از روشنفکر بازی و خارج از کشور بودن تان و به ایران سر زدن و تک تک جمله هایتان و همین نوشته شما درباره حیدری مصداق همان چیزی است که به این دیپلمات شجاع نسبت می دهید»

صرف نظر از داوری در خصوص اقدام آن کاردار اما خیلی وقت بود که دنبال فرصت و مجالی جهت پرداختن به مفهوم روشنفکری لااقل نزد خود بودم و خوشبختانه جناب بهرامی این فرصت و بهانه را با پیغام خود مهیا کردند.
صادقانه باید عرض کنم که واژه «روشنفکر» یکی از منفورترین کلمات در ترمینولوژی من بوده و هست و همواره کراهت داشته و دارم که از این عنوان برای خود و عملکرد خود استفاده کنم.
دلیل چنین کراهتی آپارتاید نهفته در بطن این واژه است که لااقل برای اینجانب همواره تداعی کننده نوعی نژادپرستی! فکری بوده و می باشد.
کلمه نژاد پرستی را از سر تسامح بکار می برم و صرفاً جهت تفهیم میزان انزجار خود از واژه روشنفکر متوسل به این مفهوم شده ام. شخصاً از هر چیزی که موجبات مرزبندی تفاخرطلبانه و خودبرتربینانه و تحقیرآمیز با دیگران شود منزجر و بلکه متنفر بوده و هستم. بر همین قیاس هیچوقت نتوانسته ام کمترین انسی با واژه روشنفکر نزد خود ایجاد کنم چرا که اولین شرط تن دادن به مفهوم روشنفکری پذیرش یا متهم کردن بخش های دیگر جامعه به تاریک فکری و ایضاً خرفتی و بی سوادی و نفهمی و بی شعوری و هزار رذیله اخلاقی دیگر است و من شخصاً نه چنین جسارتی را دارم و نه اساساً چنین مرزبندی را برسمیت می شناسم. برخلاف عده زیادی که با چند ترم تحصیل در دانشگاه و کسب توانائی لفظ قلم حرف زدن دچار توهم «تافته جدا بافته شدگی» در جامعه می شوند، اساساً دو قطبی روشنفکر و تاریک فکر را برسمیت نمی شناسم و بجای آن قائل به دو گانه «خواص و عوام» بوده و هستم.
معتقدم این دو گانه در بطن خود از استواری ذاتی برخوردار بوده ضمن آنکه عاری از سویه های نگاه تخفیف گرایانه و آپارتایدی به دیگر اقشار جامعه نیز می باشد. بر مبنای این دو گانه همه اقشار جامعه در عین حالی که عوامند، هم زمان از مزیت خواص بودن نیز برخوردارند و این خواص بودن بازگشت به حوزه تخصصی هر فرد در حرفه و پیشه و کسب و کار خود دارد.
طبعاً یک عمله ساختمان در مقابل حوزه تخصصی یک استاد رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران به همان اندازه عوام است که همان استاد دانشگاه از عنصر عوام بودن در حوزه تخصصی عملگی ساختمان و فرآیند تمهید مصالح و ابزار و ادوات بنا کردن یک اثر معماری در رنج است.
همچنانکه همان عمله را به درستی می توان جز خواص در حوزه تخصص بنائی ساختمان تلقی کرد به همان اندازه که آن استاد دانشگاه برخوردار از امتیاز خواص بودن در حوزه اندیشه سیاسی است.
هکذا با چنین نگاهی جمیع شاغلین در حوزه های اشتغال اعم از شغل های یدی تا فکری قابل احترام و عاری از آپارتاید تشخصی خواهد بود خصوصاً در جامعه ای مانند جامعه ایران که از انباشت تشخص طلبی ها و عقده های روانی و فخرفروشی های کاذب تاریخی در رنج و عذاب بوده وهست.
من این نگاه را انسانی تر، بهداشتی تر و اخلاقی تر از آن می دانم تا آنکه با انتساب صفت روشنفکر به خود کسر بزرگی از دیگر اقشار و دسته جات و گروه های انسانی را برای حفظ مدال روشنفکری بر سینه خود محکوم به سفلگی فکر و تاریکی اندیشه و بی صلاحیتی روان نمایم.

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

خرما خوران!

چند روز پیش تفنناً ! سایت جرس را تورّق می کردم! که مقاله «یک قاشق شربت سبز» به قلم ابراهیم نبوی را ملاحظه و مطالعه کردم.
http://www.rahesabz.net/story/8241/
انصافاً مقاله مفید و ارزشمندی در توصیف روحیه سیاه و سفید و نفرت و شیدائی و خصلت دیو و دلبر بینی کسر بزرگی از ایرانیان است که همه خوبی ها را در اردوی خودی و همه پلشتی ها را متعلق به اردوی رقیب می بینند و می دانند. تنها نکته نامانوس در این مقاله نویسنده آن است که به خواننده این امکان را می دهد تا بعد از فراغت از مطالعه مقاله مزبور با ملاحظه نام نویسنده در پائین آن چشمان خواننده به قاعده یک استکان چای خوری گشاد شده و از حدقه بیرون آید!!!

حکایت سربالا رفتن آب است و ابوعطاخوانی غنجموش!
یافتن چرائی چنین تحیّری با خودتان!

ناسیونالیسم بلورین!

بهزاد بلور یکی از جلف ترین و در عین حال منحصر به فردترین اشخاصی است که توانسته در تلویزیون بی بی سی مسولیت اجرای چند برنامه از جمله برنامه کوک را به عهده گیرد.

صرف نظر از وجوه جلف و سبک سرانه شخصیت وی تا جائی که حتی پیشتر در برنامه رادیوئی «شب هفتم» علناً در برابر میکروفون باز بی بی سی اقدام به مکالمه سکشوال تلفنی با تماس گیرندگان اناث در آن برنامه می کرد و صرف نظر از شدت علاقه وی به «کلاه همیشه بر سرش» که ظاهراً این علاقه را باید به حساب شدت کراهت وی از ریزش گسترده گیسوان گذاشت اما وی از آن جهت منحصربفرد است که به تنهائی توانسته در بررسی مفهوم «ملی گرائی ایرانی» گونه ای ارزشمند را برای گونه شناسان ناسیونالیسم ایرانی عهده داری کند.
بلور در برنامه اخیر کوک ضمن میزبانی از خواننده ای جوان بنام پویا اقدام به پخش آهنگی از وی کرد که در بخشی از آن این گونه می خواند که:
عاشق هر ذره از خاک ایرانم
چند ماه پیش نیز «بلور» طی مصاحبه ای که «سیما علی نژاد» مجری متین و توانمند بی بی سی با وی داشت در تشریح و مروری بر گذشته زندگی خود کمابیش همین تعبیر به کار برده شده در آواز پویا در مورد ایران را با چشمانی نمناک در پاسخ به نظرش در مورد ایران به کار برد. تعبیری با این مضمون که:
«من عاشق ایرانم»
طـُرفه آنکه بلور فراموش کرده بود در بخش آغازین آن مصاحبه در توضیح چرائی خروج اش از کشور گفته بود که در آستانه پایان تحصیلات متوسطه که همزمان بوده با اوج جنگ در ایران و در حالی که برای «فرار از سربازی» خود را آماده شرکت در کنکور می کرده اما وقتی پدرش به وی گفته اگر در کنکور قبول نشود وی را به خارج می فرستد، بلور جوان نیز به اعتراف صادقانه اش با شنیدن چنین بشارتی پنج دقیقه هم خود را معطل در روز امتحان کنکور نکرده و با دادن برگه سفید محل آزمون را ترک کرده و بعد از آن نیز از طریق قاچاقچیان انسان و از مسیر مرزهای خاکی و با تحمل شدائدی سخت و توانفرسا موفق به فرار از کشور و اقامت در اروپا شده!!!
حال پیدا کنید شدت وطن دوستی و عشق به میهن را که در خلوت و امن و خوش باشی با چه هیجان زائدالوصفی سرود «ای ایران» را می خوانند و در این فراز از این سرود که «ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم - جان من فدای خاک پاک میهنم» اشک در چشمانشان حلقه می زند اما در اوج جنگ که ناموس وطن تشنه سلحشوری این مدعیان وطن دوستی است زمین و زمان را به هم ریخته و از مرزهای زمینی ودریائی و هوائی، وطن محبوب شان را تنها می گذارند.
این در حالی است که در همان موقعیتی که این «وطن دوستان سلحشور»! در حال تخلیه ظرفیت های وطن دوستانه خود از طریق قر کمر و لمس کمر باریک گیلاس مشروب در خلوت و یا غربت بودند، جوانان دیگری از همان آب و خاک بدون کمترین ادعا و شعارهائی از آن دست، جان نثارانه از دین و کشور و ناموس و سرحدات و مقدسات مردم شان دفاع کردند هر چند بعدها متهم به خشکه مقدسی و امروزی نبودن و دهاتی گری و سربازان فاشیسم شدند.



یاد روزی افتادم که در اوج موشک باران تهران رندی در حاشیه خیابان وقتی به همراه خانواده اش با اتومبیل مشغول خروج از شهر بود به لطافت و ملاحت شعار می داد:
ما اهل کوفه نیستیم
تهرونم وانمیستیم!
همه اینها را گفتم تا با تکیه بر گونه ارزشمند و قابل دسترس بهزاد بلور به این نکته اشاره کنم که معتقدم اساساً در ایران چیزی بنام ملی گرائی بر اساس ترمینولوژی تعریف شده از ناسیونالیسم در ترم های آکادمیک جهان وجود خارجی ندارد!
آنچه که در ایران تحت عنوان پان ایرانیسم وجود دارد، قبل از آنکه متکی بر هویت بومی باشد متکی بر سویه آنتی عربیسم است.
اساساً چنین ایران دوستانی در یک خودباختگی تاریخی و خودبرتر بینی کاذب، از وطن و ملیت ایرانی صرفاً به عنوان گاردی جهت تنزه طلبی در مقابل جهان عرب استفاده می کنند.
به همین دلیل هم هست که علی رغم شدت ابرام تصنعی شان بر هویت ملی و تاکیدشان بر ایرانیت قابل افتخار، تمام مرزبندی های ملی گرایانه شان تنها در مقابل جهان عرب معنا دارد و به مجرد آنکه به جهان غرب می رسد آن هویت ملی رنگ باخته و با ثمن بخس تمامیت هویت ملی و ایرانیت ادعائی شان را پیشکش به جهان غرب می کنند.
رگ گردن شان برای ارزنی خدشه به واژه خلیج فارس برجسته می شود اما سال هاست که بدون کمترین وسواس یا نگرانی دریای شمالی ایران را که حتی غربی ها به درستی دریای قزوین می خوانندش، بحر خزر می نامند.
خزری که تعلق به امپراطوری یهودیانی در شمال ایران داشت که بارها علیه ایران و سرحدات آن جنگید و خسارت زیادی به ایران زد. اما بقول آمریکائی ها:
who cares

کی اهمیت می ده؟ غرب از خودمونه! مهم اینه که ما عرب نیستیم . مهم تر اونه که ما اساساً یه جورائی غربی هستیم.
سند هم برای چنین ادعائی دارند:
نمونه اش: کراوات!!!
چند وقت پیش یکی از کارتونیست های منسوب به همین ملی گرائی معوج در وبلاگش با ابتهاج کشف کرده بود که اساساً خاستگاه کراوات «ایرانی» است!
لینک کشف مزبور:
http://nikahang.blogspot.com/search/label/%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%AA
هر چند همان موقع و در ذیل همان مطلب نوشتم:
این مهم نیست که ریشه تاریخی کراوات مال کجاست حتی اگه سند منگوله دار هم پیدا کنید که اصل کراوات یادگار دوران هخامنشیه و اساساً همسر خشایار شاه خودش شخصاً و به دستور شوهرش کراوات رو برای ایرانی ها دوخته!!!! مهم اینه که شما این کراوات امروزی رو به عنوان نماد ایرانی گری به گردن تان نمی بندید بلکه این ناشی از یک خود کم بینی تاریخی و عقده حقارته پنهان در لایه های زیرین شخصیت تان است تا بدینوسیله و با حس «غربی برتربینی» روانی که دارید با کراوت ظاهر خود را با غربی هائی که تصور می کنید «حتماً متمدن اند» قرینه کرده و با این «توهم» احساس اعتماد بنفس کنید.
والی چرا حاضر نیستید برای تنوع و مد هم که شده یکبار هم بجای کراوات ،عمامه سیک ها یا ردای بودائی ها یا جلیقه تاجیک ها یا کلاه نمدی افغان ها را نیز تجربه کنید؟
باز هم گلی به جمال هندی ها که علی رغم سالها استعمار اقتصادی و فرهنگی و سیاسی انگلیس هنور هم که هنوزه با لباس های محلی خودشون و بدون کمترین شرمندگی و در کمال افتخار با همان لباس های محلی در آمریکا و کانادا و اروپا زندگی و تردد می کنند.
قسمتی از مقاله «بحران عدم اعتماد بنفس»:

سال 2004 در بلژیک جشنواره ای تحت عنوان جشنواره فرهنگ ها با عاملیت یونسکو برگزار شده بود و طی این جشنواره شاهد بودیم همه اقوام و ملیت ها ضمن پوشیدن لباس ملی و قومی خود با تشخص و سربلندی در رژه این جشن شرکت کردند اما نوبت ایرانی ها که رسید علی رغم آنکه ایشان برخورداری متنوعی از قومیت ها و البسه تاریخی ایشان از قبیل فارس ها و ترک ها و لُرها و ترکمن ها و کُردها و بلوچ ها و عرب ها دارند، متاسفانه حضورشان در آن رژه فرهنگی اسباب استهزاء حضار را فراهم کرد چرا که تیم شرکت کننده ایرانی شورمندانه با کُت و شلوار و کراوات حضور فرهنگی خود در آن جشنواره را اعلام کردند!
http://www.sokhan.info/Farsi/BohranE.htm
خلاصه اینکه ملیت و وطن دوستی از این نوع، گریم و استتار نچندان ماهرانه ای ازحس پنهان حقارت و کمبود شخصیت در بدنه ای از ایرانیان است که سعی می کنند با ادا درآوردن به شیوه غربی ها، ضمن جعل هویت کاذب، زمینه یک خودارضائی ذهنی را برای خود فراهم کنند.
معروف است رندی همسرش را گم کرد و به اتفاق برادرش به پلیس مراجعه کرد و در تشریح وجوه مشخصه همسرش گفت:
همسرم قدی بلند داشت و گسیوانی بلوند و چشم هائی آبی و پوستی سفید!
و وقتی با اعتراض برادرش مواجه شد که همسرت که این گونه نبود پاسخ داد:
بگذار حالا که گمشده یه خوشگل رو جاش پیدا کنند!!!
حکایت ملی گرائی معوج ایرانی مشابه رند مزبوره که سالهاست هویت و اصالت بومی خود را گم کرده و در یابش و بازتعریف هویت گمگشته اش آدرس عوضی می دهد! با این مضمون که ما ایرانی ها متمدن ترین، باهوش ترین، زیباترین، پیشرفته ترین وغربی ترین هائیم!!!
همون کاری که پاسبان چشم و ابرو مشکی و دژم و سیه چرده معروف در «نون و گلدونه» مخلمباف کرد و در گزینش «جوانی خود» جوانی خوش سیما و سفید رو و زاغ بور را جایگزین جوانی خود کرد

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

قهرمان یا مرد رند؟




استعفای «محمد رضا حیدری» کنسول ایران در اسلو به بهانه اعتراض به رفتار حکومت در ایران با جنبش اعتراضی سبز و گسستن ایشان از حکومت و پیوستن به مردم !!! اگر بتوان با تسامح از تمامیت جنبش سبز افاده معنای تمامیت مردم ایران را کرد، نفس چنین امری را چیزی جز مردرندی نمی توان معنا کرد.
هر چند عده ای مایلند رفتار کنسول مزبور را در یک قرینه سازی بی معنا با رفتار حُر ابن ریاحی سردار سپاه يزید مقایسه کنند که در آخرین لحظات، متحول شد و به سپاه حق و حسین ابن علی پیوست اما از این نکته غفلت می کنند که حُر از کنج عافیت که همانا تضمین پیروزی قابل تشخیص سپاه یزید بر سپاه قلیل نوه پیامبر بود، خود را در قلب حادثه انداخت و به شهادت رسید.
طنز ماجرا آنجاست که کاردار قهرمان بعد از سال ها خوردن پیاز حکومت وقتی فیل شان یاد پیوستن به جبهه حق!!! افتاده باز هم کنج عافیت را مرجح بر قلب حادثه قرار داده و بظاهر خود را به جبهه حق ملحق کرده اما معلوم نیست این کاردار قهرمان چنانچه سنسورهای ضد ظلم شان بغایت متاثر شده چرا با بازگرداندن امانت حکومت، به خیل سبزها در ایران و خط مقدم و صفوف مبارزه در تهران نپیوسته اند و ترجیح داده اند کنج عافیت در نروژ و دست تکان دادن از راه دور برای سبزها را مبارزه ای انقلابی در راستای پیروزی حق بر باطل معنا کنند؟
اولیه ترین پیغام متبادر از عمل ایشان به دیگر دلدادگان جنبش سبز و رنجیدگان از ظلم و ظلمت حکومت آن است که شما نیز برای پبروزی حق بر باطل تهران را به مقصد اروپا و آمریکا ترک فرمائید! و به راه من و امثال من بپیوندید!
استراتژی به کار گرفته شده در فیلم سینمائی «شهر موشها» به کارگردانی مرضیه برومند:
بهترین شیوه مبارزه در حمله «اسمشو نبر» به ناموس و وطن و سرحدات و حق و حقوق مان، گریختن تا شهر بزرگ موش ها است!!!
کلاه حکومت «بالاتر باد» از پرورش چنان دیپلمات های بغایت زیرک و فرصت شناسی!

۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

سالگرد بی بی سی


فردا بیست و چهارم دی ماه نخستین سالگرد آغاز به کار تلویزیون فارسی زبان بی بی سی در لندن است. تلویزیونی که طی این یک سال کوشید به لحاظ ساختار و محتوا در اندازه های حرفه ای ظاهر شود و انصافاً تا حد زیادی در تحقق این هدف موفق عمل کرد اما برای من بی بی سی از لحاظ شکل و محتوا حائز اهمیتی دیگر است و آن اینکه این تلویزیون را می توان برجسته ترین نماد و سند جامعه شبه مدرن و روشنفکری غربگرای ایران تلقی کرد

این بمعنای کم لطفی به پرسنل این رسانه که تعدادی از ایشان از دوستان من هم هستند نیست حال بگذریم از اینکه تعدادی از ایشان نیز از دشمنان من هستند!!! به هر حال بنده نیز طی این یک سال با این رسانه به تناوب همکاری در حد انجام مصاحبه داشته ام و شرط ادب حکم می کند به ایشان خسته نباشید بگویم خصوصاً مدیریت بالنسبه موفق صادق صبا در تمشیت امور این رسانه قابل تقدیر است
به هر حال پرسنل این رسانه همه بضاعت خود را جهت توفیق این رسانه به میدان آورده اند و همه بضاعت ایشان همینی است که طی یک سال گذشته عرضه شده و بضاعت کمی هم نیست هر چند در بسیاری از موارد قابل مناقشه است.
البته معتقد بوده و هستم وجود و ظهور برخی از مجریان این رسانه در مقابل دوربین حکم آفت را دارد و بیشترین لطمه را به اعتبار حرفه ای این رسانه می زند همچنانکه وجود تعدادی از برجستگان در مقابل دوربین بی بی سی حکم سرمایه ای برای جامعه رسانه های تصویری را دارد.
دوستانی که با نوشته های من آشنایند می دانند طی سال گذشته با درج 3 مقاله زیر تحقیقاً پرونده تلویزیون صدای آمریکا را نزد خود به عنوان یک رسانه بستم و اساساً آن را نه یک رسانه بلکه تریبونی جهت برون ریخت کینه های مشتی مغرض و کم بنیه از حیث سواد و دانش سیاسی و رسانه ای می دانم .
http://www.sokhan.info/Farsi/Voa2.htm
http://www.sokhan.info/Farsi/Voa.htm
http://www.sokhan.info/Farsi/Nahs.htm
اما بی بی سی نشان داد می توان کماکان امید به رسانه بودن و ماندن آن داشت هر چند مهر دولت بریتانیا بر پبشانی بی بی سی همواره داغ ننگی را بر پیشانی پرسنل ایرانی آن می گذارد و طبعاً ایشان همواره بلاگردان مهر و پول دولت انگلستان بر پیشانی و جیب خود هستند و ملزم به یافتن این سوال که اساساً تحت چه مصلحت و ضرورتی دولت انگلستان تا این اندازه تقبل هزینه و ضرر مادی برای راه اندازی یک رسانه تصویری برای فارسی زبانان کرده؟
من قبلاً گفته ام و اکنون نیز تاکید می کنم دولت بریتانیا به فراست از بی بی سی بنحو احسن و نامحسوس جهت تامین منافع و بلکه مطامع خود بهره برده و می برد و گله ای هم نباید و نمی توان از آن داشت به هر حال رسانه خودش است و محق است هر طور که می تواند از ابزارهای رسانه ای خود بهره ببرد. اما این امر نافی آن نیست که ایرانیان شاغل در بی بی سی از این داغ ننگ رنج نبرند که در رسانه ای اشتغال دارند که ماهیتاً با کشورشان تضاد منافع دارد و صراحتا و بی پروا از طریق بی بی سی بر علیه چهره های ملی و تحولات استقلال طلبانه ملت ایران فعالیت می کند.
اما در مورد اینکه گفتم برای من بی بی سی نماد برجسته ای از جامعه روشنفکری ایران است به این دلیل بود که بی بی سی بوضوح شاخصه های روشنفکری ایران را ناخواسته به تصویر کشیده که مهم ترین آن فقد نوآوری و تقلید سنتی جامعه روشنفکر ایرانی از غرب بدون کمترین ابتکارعمل است.
قرار دادن برنامه ای به نام 60 دقیقه با نامی مشابه در یک شبکه خبری آمریکا والگوبرداری کاملاً یکسان از آن بدون کمترین ابتکار عمل و نوآوری و یا اصرار بدون معنا از الگوبرداری از نوع گفتمان در رسانه های غربی از طریق با نام کوچک صدا کردن همکاران در بی بی سی، و اصرار بدون معنا بر پوشش غربی بدون آنکه آن پوشش کمترین زمینه فرهنگی با البسه بومی ایران داشته باشد (کت و شلوار و «کراوات این یار همیشه در صحنه روشنفکری ایران» عدم تقید مجریان زن به لحاظ پوشش اسلامی در حالی که تقریباً تمام مجریان زن این رسانه مسلمانند!!!
البته من شخصاً مشکلی با بی حجابی ایشان ندارم اما از زاویه دید اهل فن و نظر تا حدی خنده دار است کسی مسلمان باشد اما مسلمات دینش را لحاظ نکند.
یاد متلک تاریخی ملک حسن پادشاه فقید مراکش افتادم که در بازگشت محمدرضا شاه پهلوی از سفر آمریکا به ایشان در کاخ سلطنتی خود گفت:
شما خیلی جسارت کردید که به عنوان پادشاه یک کشور شیعه در مقابل دوربین تلویزیون ها در کاخ سفید همراه جیمی کارتر گیلاس مشروب سر کشیدید؟!
همین مسئله در بی بی سی یکی از اصلی ترین موازنه های بی طرفی را از سوی کسر قابل توجهی از فارسی زبانان بر هم می زند.
حکایت آن قاضی است که در شکایت یک یهودی از علی ابن ابیطالب هر دو ایشان را به محکمه احضار کرد و با ورود امیرالمومنین قاضی مزبور احترام بیشتری به وی کرد و حضرت از اساس قضاوت وی را زیر سوال برد چرا که گفت تو با احترام بیشتر به من نشان دادی بی طرف نیستی و نمی توانی منصفانه بین ما دو نفر قضاوت کنی!
اکنون و بر همین قیاس فارسی زبانان مقید به آداب اسلام که کسر بزرگ و حداکثری جامعه فارسی زبانان را تشکیل می دهند طبیعتاً وقتی می بینند کادر مقابل دوربین این رسانه علی رغم مسلمان بودن با عدم لحاظ تقیدات و مسلمات دینی به زعم ایشان به بدیهی ترین مسلمات دینی مسلمانان بی احترامی می کنند طبعاً از همان ابتدا به این رسانه به عنوان رسانه ای منصف یا بی غرض اعتماد نخواهند کرد. و این یعنی از دست دادن کسر بزرگی از مخاطب.
نکته دیگر در این رسانه:

«رنج ناتوانی از نقد کردن سرمایه اجتماعی برای مجریان این رسانه است»
به هر حال در هر حرفه ای، اصلی ترین بروز و ظهور و بلکه لذت، مواجهه رو در رو با مشتری و حس کردن ایشان و لذت بردن دو جانبه ایشان از عواطف و واکنش های دو جانبه است.
یک قصاب یک مکانیک یک بقال یک استاد یک کارمند بانک هر چند در ازای خدماتش حقوق یا درآمدی دارد اما در کنار این دو، لذت ذهنی مهم تر است و آن اینکه بتوانند هر روز در ارائه خدمات شان رضایت یا عدم رضایت مشتری را بصورت مستقیم و رو در رو حس کنند.
این توفیقی است که بی بی سی از آن محروم مانده و با توجه به تحولات بعد از انتخابات ایران و برخی تندروی های این رسانه قهراً مجریان این رسانه تا آینده ای نامعلوم از سفر به ایران محروم شده اند و این بمعنای آن است که ایشان لااقل تا بلندمدت نخواهند توانست سرمایه اجتماعی مکتسبه خود در مقابل دوربین بی بی سی را از طریق مواجهه رو در رو با هم وطنانشان در ایران نقد کنند یا بسنجند.
هر چند بی بی سی اگر تندروی هم نمی کرد به هر حال کم و زیاد نباید و نمی توانست چشم امیدی به همکاری یا همدلی مسئولین در ایران با خود داشته باشد.

یک انتقاد جدی به بی بی سی برنامه نوبت شما بوده که از دو ناحیه رنج می برد.
نخست اتکای بر مجریان جوانی که عموماً ناتوان از حفظ و عدم دخالت گرایشات شخصی خود در اجرای برنامه هستند و بارها و بتناوب و قهری و ناخواسته منویات و گرایشات خود را به له یا علیه مراجعین تلفنی یا وب کمی !!! اعمال کرده و می کنند.
حتی چندی پیش وقتی یکی از مجریان این برنامه در حال صحبت با فردی بود که از طریق تلفن مدعی شد در روز عاشورا علناً منسوبین سبزها در تهران را دیده که کف و سوت می زدند صدائی در پس زمینه برنامه از استودیوی بی بی سی پخش شد که بوضوح گفت:دروغ می گه!!!
مشکل دوم و بنیادی این برنامه بلاموضوع بودنش برای پخش است!
شخصاً یک بار در همین برنامه با حضور صادق صبا بنوعی این مطلب را مطرح کردم و آن اینکه سیاست امری تخصصی و بلکه فوق تخصصی است و یک رسانه سیاسی نیز دو رسالت را بصورت توامان بر عهده دارد:
اطلاع رسانی و تحلیل.
اطلاع رسانی باید از منابع کاملاً موثق صورت گیرد و تحلیل نیز باید مبتنی بر داده های تخصصی و متکی بر متخصصین مجرب این حرفه باشد.
در برنامه نوبت شما هر دو این رسالات نادیده گرفته می شود آن هم از این طریق که تریبون یک رسانه بین المللی بصورت زنده در اختیار عوام غیرکارشناس قرار می گیرد که بارها مشاهده شده از این تریبون «زنده» و جهانی اقدام به انتشار اخبار غلط و نامعتبر می کنند ولو آنکه مجری برنامه هم متذکر شود این اخبار مورد تائید بی بی سی نیست.
این بمثابه آن می ماند که فردی لیوانی سم را در منبع آب شرب شهر بریزد و ناظر و نگهبان منبع بدون ممانعت به عمل آوردن از این اقدام تنها به این اکتفا کند که من این عمل را تائید نمی کنم!!!
خوب این عدم تائید به چه دردی می خورد ؟ مهم آن است که منبع آب شهر آلوده شده.
به عنوان مثال در همان برنامه به یک مورد که در برنامه نوبت شما اتفاق افتاد اشاره کردم که خانمی از طریق تلفن و بعضاً تریبون «زنده» بی بی سی مدعی شد به چشم خود در خیابان دامپزشکی تهران و در خلال ناآرامی های بعد از انتخابات دیده که یک جوان دانشجو را بسیج گرفته و دست هایش را بسته بود و وقتی آن جوان برای نوشیدن آب به شیر آب رجوع کرده یک بسیجی با قمه در مقابل چشم مردم سرش را گرد تا گرد بریده است!!!
یک فضا سازی کربلائی برای مسموم کردن فضا. خبری که هیچ گاه و توسط هیچکس تائید نشد و هیچ فیلم و عکسی هم از آن بیرون نیآمد آن هم در موقعیتی که در جریان ناآرامی ها از انگشت در بینی کردن طرفین مناقشه هم توسط موبایل به دست ها فیلم و عکس تهیه می شد.
متاسفانه این خبر بر روی آنتن بی بی سی رفت و عملاً برخلاف قوانین رسانه ای جهان که پرهیز از انتشار خبر ناموثق و مهم تر از آن پرهیز از اشاعه و ترویج نفرت و خشونت است بدون تکذیب مجری، آنتن گرفت.
هر چند تکذیب مجری نیز چندان محلی از اعراب بر اساس همان مثال مسموم کردن منبع شرب آب شهر موضوعیت نداشت.
همچنانکه تریبون دادن زنده به عوام در این برنامه و اخذ تحلیل سیاسی از ایشان هم توهین به مخاطب کیفی بی بی سی است و هم تنزل دهنده به شان و وزانت یک رسانه معتبر.
در بخش بررسی روزنامه ها نیز که تقریباً بصورت همیشگی توسط یک روزنامه نگار نشان دار و پرموضع اجرا می شود دریائی از ریزه کاری ها و کم فروشی ها و خاصه خرجی ها به له یا علیه مخاطبان ودوستان و مخالفان مجری قابل مشاهده است که شایسته یک رسانه معتبر نیست و البته به سهم خود بارها موارد متعدد مصادره تریبون یک رسانه معتبر بنفع اغراض شخصی مجری آن برنامه را به دست اندرکاران بی بی سی منتقل کرده ام.
موارد زیاد دیگری در مورد بی بی سی مطمح نظر دارم اما فعلاً تا همین حد قناعت می کنم.
به هر حال به سهم خود نخستین سالگرد آغاز به کار این رسانه تصویری را به همه دست اندرکاران ایرانی آن، تاکید می کنم فقط ایرانی ها و فقط ایرانی های دوست !!! از صمیم قلب تبریک می گویم

البته تاکیدم بر ایرانی ها، برائت از انگلیسی هاست و گرنه زحمات ارزشمند همکاران افغانی و تاجیک نیز در این رسانه قابل تقدیر و ستایش بوده و هست و به ایشان نیز خسته نباشید و تبریک می گویم.
موفق باشید.





۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

مرغ همسایه

در ذیل وب سایت یکی از نویسندگان متوسط و کم فروغ سیاسی نویس با تحکم توام با تغُیـّری نوشته شده:
هر گونه نقل و اقتباس از مطالب این وب سایت بدون اخذ مجوز از نویسنده غیرقانونی است و مطابق حق لازم الاتباع کپی رایت قابل پی گرد قانونی بوده و مرتکبین به شدت تحت پی گرد قضائی قرار خواهند رفت!!!
البته این امر اختصاص به مشارالیه نداشته و بعضاً در وب سایت ها و نشریات و رسانه های دیگری هم با شدت و ضعف این گوشزد قانونی به مراجعین یادآوری شده.
اما برخلاف ایشان همین جا و برخلاف سنت فوق که البته قانونی نیز هست مایلم متذکر شوم مراجعین به این سایت محق و مجازند هر طور که مایلند کلیت یا اختصار مطالب و نوشته های اینجانب را تحت هر عنوان و قید و امضائی با نام اینجانب یا بدون نام اینجانب یا با نام خودشان یا هر نام دیگری که خود مایلند در هر جائی که علاقه و تمایل دارند منتشر کنند تنها شرط من حفظ امانت در انتقال فحوا و پیام نوشته هاست.
دوستان ظاهراً خودشان و خودمان را خیلی جدی گرفته اند و گرفته ایم که نوشته های خود را بمثابه آیه قرآن و بلکه بالاتر فرض می کنیم.
شخصاً هیچگونه تقید و تعلقی به انتشار مطالبم با امضا یا بدون امضای خودم ندارم مهم آن است که اگر نوشته ای ارزش خواندن دارد از هر طریق ممکن به سمع و نظر بیشتری برای مطالعه برسد.
اینها را گفتم تا به صحبت های روز گذشته اسفندیار رحیم مشایی اشاره کنم که در جشنواره تحقیقاتی علوم پزشکی رازی گفته است:
«اگر امروز به افرادي مانند رازي و ابوعلي‌سينا افتخار مي‌كنيم به طوري كه قد آنها از اعماق تاريخ بيرون است براي بلندي قد آنها نيست بلكه كوتاهي قد نسل‌هاي بعدي آن را نمايان كرده است. شايد بوعلي‌سينا در عصر خود قامتي برجسته داشته اما قرار نيست افتخار هزار سال بعد آدميان نيز باشد و اين نشانه فقر انسان‌ها در دهه‌هاي بعدي است چرا كه نشان می‌دهد فرصت شكوفايي در دوره‌هاي متعدد پديد نيامده است»
این اظهارات بطوری غریضی تداعی کننده مقاله «پرستوها به لانه بازمی گردند» در ذهنم شد که حدود چهار سال پیش در روزنامه اعتماد ملی منتشر کردم و در قسمتی از آن آورده بودم:
فردوسی، حافظ، مولوی ... نماد کرختی، بی عملی و بطالت تاریخی است.اُمت قهرمان خواه قبل از آنکه به ایشان تأسی کنند، با آنان فخر می فروشند. برای توجیه بی عملی خود انگشت اشاره شان را متوجه قهرمانان خود می کنند تا بدینوسیله ناتوانی خود برای فردوسی و حافظ و مولوی «شدن» را با فردوسی و حافظ و مولوی «داشتن» جبران کنند. قبل از «بودن» متکی به «داشتنند». در ازای آنکه بگویند چه هستند، می گویند چه دارند.قهرمان برای ایشان پرده استتار ناتوانی های شان است.
http://www.sokhan.info/Farsi/Parastoo.htm
منظورم آن نیست که مشایی احتمالاً رونویسی یا روخوانی از آن مقاله کرده اما مهم آن است که مرغ همسایه غازه و ظاهراً وقتی سِرّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران بیشتر به دل نشیند!
بیان دو خاطره دیگر از این نوع خالی از لطف نیست:
یکی بازگشت به مقاله «سمفونی خاتمی» دارد که در دو پست پیش از این به آن اشاره کرده بودم.
همانطور که در آن پست هم گفتم نکته محوری در آن مقاله جمله زیر بود:
مردم ايران در خيزش های اجتماعی خود عموماً می دانند که چه نمی خواهند، اما نمی دانند که چه می خواهند!
این مقاله در تیر ماه سال 77 در نشریه راه نو منتشر شد اما نکته مهم آن بود که علی رغم اینکه مقاله مزبور در تهران منتشر شده بود اما زمانی مورد اقبال و توجه جدی قرار گرفت که گفته آمد در حدیث دیگران!
داستان از این قرار بود که دو ماه بعد از انتشار آن مقاله، خبرنگار نشریه ابزرور جهت تهیه گزارش از تحولات بعد از دوم خرداد 76 به ایران آمده بود و طی این سفر مصاحبه ای نیز با من داشت و من در قسمتی از این مصاحبه همان جمله فوق را به ایشان گفتم و مشارالیه در فردای بازگشت اش به انگلستان آن را در ابزرور چاپ کرد و بلافاصله فیگارو بنقل از ابزرور همین جمله را منتشر کرد و نهایتاً خبرگزاری جمهوری اسلامی در خروجی خود نوشت:
نشریه فیگارو طی گزارشی بنفل از هفته نامه ابزرور نوشت یکی از روزنامه نگاران ایرانی (بدون ذکر نام) در تحلیل جنبش های سیاسی ایران گفته است مردم ایران می دانند چه نمی خواهند اما نمی دانند چه می خواهند.
و در حالی که مطلب مزبور دو ماه پیش تر در ایران منتشر شده بود اما حالا چون ابزرور و فیگارو نقل کرده بودند لابد از اهمیت بیشتری برخوردار شده بود!!! که همان هم شد و از فردای این خبر خبرگزاری ایرنا، آن جمله در کانون نقد و تحلیل افراد و رسانه های داخل کشور قرار گرفت.
یک نمونه جالب دیگر بازمی گردد به حادثه تروریستی یازده سپتامبر:
درست یک ماه بعد از حادثه تروریستی مزبور ذیل مقاله «نفرین بودا» منتشره در سایت گالف 2000 متعلق به دانشگاه کلمبیا
http://www.sokhan.info/Farsi/Booda.htm
http://www.sokhan.info/English/Buda.htm
صراحتاً خطاب به دولتمردان آمریکا به دو زبان فارسی و انگلیسی متذکر شدم که:
ریشه های حادثه تروریستی یازده سپتامبر را از دل کودتای 28 مرداد سال 32 بکاوید چرا که اگر کاخ سفید حزم اندیشانه دولت مصدق را که دولتی محبوب و مشروع نزد ایرانیان بود به رسمیت می شناخت اکنون مواجه با اپیدمی نفرت علیه آمریکا مواجه نبود. در واقع 11 سپتامبر محصول کودتای 28 مرداد بود که طی آن اولاً نفرت از آمریکا در منطقه نهادینه شد خصوصاً بعد از شکست ناصر در جنگ با اسرائیل که ناسیونالیسم عربی که ملهم از حرکت ملی گرایانه مصدق بارقه ای از امید را نزد بی تابان از جنایات آمریکا و اسرائیل را بوجودآورده بود اکنون و بعد از کودتا منطقه در یک یاس گسترده فرو رفته بود که از دل آن آیت الله خمینی با تکیه بر اندیشه مذهبی موفق به پیروزی انقلاب اسلامی اش در خاورمیانه شد و بالاتر از آن همان آیت الله با تکیه بر چند دانشجو در اقدامی جسارت آمیز سفارت آمریکا را اشغال کردند که محصول آن اپیدمی شدن اسلام مبارزه جو با آمریکا در منطقه شد که از دل آن اسلام نامتعارف بن لادنی علیه آمریکا بیرون آمد.
القصه این ادعا نیز علی رغم آنکه در آمریکا مطرح و منتشر شد فروغی نگرفت تا اینکه دو سال بعد که استفن کینزر نویسنده کتاب «همه مردان شاه» در این کتاب عیناً بر همین نکته اشاره کرد و صراحتاً کودتای 28 مرداد سال 32 را بستر انعقاد نطفه عملیات تروریستی یازده سپتامبر معرفی کرد، حجم بالائی از نقد و تحلیل و احسنت را متوجه خود کرد!
جالب آن بود بعد از انتشار آن کتاب طی ضیافتی که در نیویورک در معیت چند تن از اهل سیاست و قلم بودم علی رغم آنکه ایشان می دانستند پیشتر همین ادعا در مقاله نفرین بودا مطرح شده اما جهت اثبات غاز بودن مرغ همسایه تاکید بر فراست نویسنده کتاب «همه مردان شاه» داشتند.
البته من هم همانطور که عرض کردم انتشار یک پیام بیشتر از ناقل آن پیام برایم اهمیت داشته و انشاالله خواهد داشت.
شما چطور فکر می کنید؟


۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

خبری برای خبردارنشدن!

هفته گذشته آیت الله نوری همدانی طی دیدار با فرماندهان و پرسنل نیروی انتظامی از میرحسین موسوی خواست با توجه به تاکید مستمرش بر پیروی از راه امام و حرکت در چارچوب انقلاب و نظام و قانون اساسی صراحتاً به چهار پرسش زیر پاسح دهد:
موضع ایشان در قبال شعار نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران؟
موضع ایشان در قبال شعار استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی؟
موضع ایشان در قبال شعار مرگ بر اصل ولایت فقیه؟

و موضع ایشان در قبال حمایت بیگانگان از وی؟
حسب اعلام برخی ازسایت ها از جمله سایت مردمک، مهندس موسوی پاسخ های درخوری به این پرسش ها داده اما نکته حائز اهمیت که متبادر کننده پرسشی معنادار به ذهن می شود آن است که چرا میرحسین موسوی تمایلی نداشته این پاسخ ها را رسماً در تریبون های رسمی منسوب به خود اعلام کند و تا این تاریخ سایت کلمه و دیگر سایت های مرجع نزدیک به ایشان رغبتی از خود جهت انتشار این نامه را نشان نداده اند!
البته در دنیای سیاست دلیل استنکاف مهندس از این کار نه تنها نامفهوم نیست بلکه به وضوح قابل تحلیل و فهم نیز می باشد!
آیا می دانید دلیل این استنکاف چیست؟

آدرس پاسخ های مهندس موسوی به پرسش های آیت الله نوری همدانی:
http://www.mardomak.me/news/s/48444/

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

پیتزای قورمه سبزی


تیر ماه سال 77 ضمن انتشار مقاله ای تحت عنوان «سمفونی خاتمی» در «هفته نامه راه نو» گزاره زیر را وارد ادبیات سیاسی و ژورنالیستی ایران کردم که منشا بحث و نقد و مناقشه و موافقت ها و مخالفت های زیادی از سوی عموم فعالان و گروه های سیاسی در ایران شد:
مردم ايران در خيزش های اجتماعی خود عموماً می دانند که چه نمی خواهند، اما نمی دانند که چه می خواهند!
مقاله سمفونی خاتمی ـ هفته نامه راه نوـ شماره 12 تیرماه 77
http://www.sokhan.info/Farsi/Samfoni.htm
جنجال بر سر این مقاله تا آنجا بالا گرفت که نهایتاً آیت الله خامنه ای بعد از هاشمی رفسنجانی که قائلین به این گزاره را خائن قلمداد کرده بود شخصاً در نماز جمعه تهران اقدام به نفی توام با نقد این گزاره کرد.
http://www.sokhan.info/Farsi/Adoo.htm
پنج سال بعد از انتشار آن مقاله ذیل مقاله ای دیگری تحت عنوان «صمد وعین الله» گزاره فوق را با تفکیک جامعه ایران به دو طبقه سنتی (صمدها) و شبه مدرن (عین الله ها) بدین صورت تکمیل کردم:
وجه مشترک اين دو طبقه موجوديت حکومت جمهوری اسلامی است با اين تفاوت که نسل و طبقه صمد ها می دانند که چه «می خواهند» و آن جمهوری اسلامی است و نسل و طبقه عین الله ها نيز می دانند چه « نمی خواهند» و آن هم جمهوری اسلامی است!
مقاله صمد و عین الله ـ هفته نامه آفتاب ـ اسفند 82
http://www.sokhan.info/Farsi/Samad.htm
امروز و بعد از ناآرامی های بعد از انتخابات ریاست جمهوری و تحولات 7 ماه گذشته و کنش و واکنش دو طرف مناقشه مایلم تبصره ای دیگر بر گزاره فوق بزنم و آن اینکه اکنون جنبشی که با داعیه سبزینگی علمدار مخالفت با حکومت در ایران شده ظاهراً در عین حالی که می داند چه نمی خواهد مبتلا به یک زیاده خواهی مفرط و متنوع هم شده و فهرست خواسته هایش از کف احمدی نژاد را نمی خواهیم تا نفی رهبر و نظام و اسلام تا سقف حاکمیت سکولاریسم و نفی دین و خدا و طلب جامی و بتی و بربطی بر لب کشت مُتموّج!!! شده.
واکنش سبزها به بیانیه هفدهم میرحسین موسوی سند مبرهنی از چنین تکثر و تنوع بعضاً متناقضی را در دسترس قرار می دهد.
هر چند موسوی در بیانیه خود کوشید با «خداجو» توصیف کردن سبزها و مذمت و تکذیب ادعای پیوستگی اعضا گروهک تروریستی مسعود رجوی به جنبش سبز، ضمن تنزه طلبی برای جنبش سبز حداقل های مطالبه سبزها از حکومت را نیز مطرح کند اما این امر مانع از آن نشد تا ابتداً بیانیه پنج نفره آقایان سروش و کدیور و مهاجرانی و بازرگان و گنجی با گذشتن از موسوی و طرح مطالباتی افزون تر و رادیکال تر منتشر نشود.
همچنانکه ناگهان فریاد اعتراض کسر دیگری از سبزها نیز درآمد که ما اساساً اعتقادی به خدا نداریم که موسوی در بیانیه خود تمامیت جنبش سبز را خداجو خوانده همچنانکه گروهک مسعود رجوی نیز به زبان بی زبانی پیغام داد:
خوشتان بیآید یا نيآید ما سبزیم!!!
در مقام مثل وضعیت مخالفان در جمهوری اسلامی تا قبل از جنبش سبز بمثابه فرد گرسنه ای بود که بمنظور رفع گرسنگی به رستورانی مراجعه کرده اما گارسون بینوای این رستوران را نیز مستاصل کرده که در ثبت سفارش غذا مدام به وی می گوید چه غذائی را نمی خواهد و هیچ وقعی نیز به گارسون نمی گذارد که:
اخوی مشکل من با ناخواسته های شما حل نمی شود، لطفاً بفرمائید چه می خواهید تا همان را برایتان بیآورم.
اما بعد از جنبش سبز وضعیت این گرسنه به فردی می ماند که به قهوه خانه ای رجوع کرده و قهوه چی را در معرض سفارشی رنگین از انواع خورشت ها و کباب ها و و پیتزاها و اطعمه و اشربه رنگارنگ و گوناگون و متفاوت قرار داده و هر اندازه قهوه چی بینوا گوشزد می کند که:
اخوی اینجا قهوه خانه است و ما فقط آبگوشت داریم، افاقه نمی کند!
یک سال پیش و در آستانه آغاز رقابت های انتخاباتی و زمزمه آمدن یا نيآمدن خاتمی در عرصه انتخابات ذیل مقاله «آقای خاتمی نيآئید» چنین فرجامی را پیش بینی کرده بودم:
... هر چند منطق دمکراسی تنها متکی بر رای بیشتر است و پیروز این بازی برخورداران از آرای بیشتر است اما همان دمکراسی در منطق خود قائل به اصل همگنی است و اصلاح طلبان نمی توانند به بهای پیروزی در انتخابات سبد آرای خود را آکنده از آرای بعضاً متناقضی کنند که در فردای به قدرت رسیدن خود دچار شرم حضور شوند.
در دمکراسی ایده آل، قبل از آنکه مردم نامزد خود را انتخاب کنند این نامزد است که باید مردم و طبقه مورد نظر و مخاطب خود را برگزیند و در این گزینش چاره ای ندارد تا اصل همگنی را مراعات نماید.
شعار ایران برای ایرانیان شعار جذاب و پرمناقشه ای توسط کسری از اصلاح طلبان در دوران ریاست جمهوری خاتمی بود که در بطن خود اسباب زمینگیر شدن جنبش اصلاحات را فراهم کرد. دلیل آن نیز سوار کردن همه مسافران در قطاری بود که مواجه با تنوع مقصد بود.مسافرانی که تجریش تا خیابان جمشید ، نوشهر تا خرمشهر و تهران تا پاریس را همزمان از راننده مطالبه می کردند!

آقای خاتمی نيآئید:

http://www.sokhan.info/Farsi/Naya.htm

۱۳۸۸ دی ۱۳, یکشنبه