۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

ندیدن دلیل بر نبودن نیست!

بازنشر با اصلاح
نظر به اینکه برخی از دوستان ضمن ارسال ایمیل تاکید می کردند حاشیه این پست از متن آن حائز اهمیت تر است یا تکمیل کننده آن است لذا با اضافه کردن چند پرسش و پاسخ آن را باز نشر کردم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من شخصاً «حسین شریعتمداری» مدیر مسئول روزنامه کیهان را روزنامه نگاری توانمند و باهوش می دانم که صرف نظر از همه اختلاف نظرهای اخلاقی و رفتاری و سیاسی که با ایشان داشته و دارم هیچوقت نخواسته و نمی خواهم منکر استعدادهای قلمی مشارالیه شوم. علی رغم این، موضعگیری ایشان در خصوص ناآرامی ها و شهرآشوبی های بعد از انتخابات سال گذشته را اگر نتوان به حساب بی اطلاعی ایشان گذاشت چاره ای نیست تا مشارالیه را متهم به تجاهل کرد.
شریعتمداری طی تمام ایام بعد از انتخابات و تاکنون در تحلیل چیستی و چرائی اغتشاشات تهران مدام بر طبل توطئه از پیش طراحی شده و فرمول دیکته شده بیرونی زده که محصول تبانی آقایان «جان کین» طراح اصلی کودتای مخملی و «ریچارد رولد تی ام» طراح ادعای تقلب در شمارش آرا و «جین شارپ» مبدع کمیته صیانت از آرا و «مایکل لدین» تحلیلگر موسسه اینترپرايز و «یورگن هابرماس» واضع نظریه فضای عمومی و «فرانسیس فوکویاما» مبدع مهندسی معکوس بوده که ماحصل طراحی های ایشان جملگی طی دو بار نشست محمد خاتمی با «جورج سورس» ساپورتر انقلاب های مخملی به ایشان القاء شده و در ادامه نیز مشارالیها طی سفرهای خود به ایران و ملاقات با سران اصلاح طلب جزئیات بیشتر این توطئه را به اصلاح طلبان منتقل و دیکته کرده اند.
بیش از یک سال است که حسین شریعتمداری با در دست گرفتن این دوسیه و اطلاع رسانی کردن آن در هر تریبونی از قوه قضائیه برخورد با آقایان محمدخاتمی و میرحسین موسوی و مهدی کروبی را به اتهام عملیاتی کردن این توطئه خارجی، مطالبه می کند.
صرف نظر از پذیرش صحت ادعاها یا استنادات مدیر مسئول کیهان مبنی بر آنکه جنبش سبز و شهرآشوبی هایش می تواند محصول توطئه ای از پیش طراحی شده توسط خارجی ها و با عاملیت آقایان خاتمی و موسوی و کروبی بوده باشد. در یک نکته نمی توان تردید داشت و آن اینکه توطئه مفروض تلقی شده آقای شریعتمداری در خلاء صورت نپذیرفته و اساساً همه طراحی های اجتماعی برای عملیاتی شدن محتاج بستراجتماعی است.
هیچ کنش اجتماعی را نمی توان در خلاء تمهید و تشدید و تصعید کرد.
آقای شریعتمداری چاره ای ندارد تا بپذیرد چنانچه قوه قضائیه ایران بر اساس استنادات ایشان با آقایان خاتمی و کروبی و موسوی برخورد کرده و ایشان را به اشد مجازات هم برسانند و حتی اگر مشارالیها را سه بار هم در دیگ اسید بجوشانند و آتش بزنند و بقایای جسدشان را نیز به دریا بریزند باز هم از این واقعیت گریزی نباید داشته باشند جنبش سبز چه اصالتی بومی داشته باشد و چه یک طراحی خارجی اما در هر حالتی بخش قابل ملاحظه و اثرگذاری از شهروندان ایران که در ناآرامی های بعد از انتخابات مشارکت داشتند پیاده نظام بی جیره و مواجبی بودند که تحت شرایطی مشابه در نبود آقایان خاتمی و موسوی و کروبی نیز آمادگی دارند تا با برافراشتن «عَلمی دیگر» و ذیل «رهبری دیگر» جمع شوند و شهرآشوبی کنند.
آقای شریعتمداری چاره ای ندارد تا تن به این واقعیت دهند که در ساختار دموگرافیک ایران گسلی در ایران و بویژه در تهران وجود دارد که حامل اقشار بی تقید به دین و آموزه های دینی است. گسلی که الگوی های زیست فردی و اجتماعی و اخلاقی خود را قبل از آنکه از بطن مناسبات و مسلمات دینی بگیرد، دلبسته هنجارها و خواست ها و مطالبات و رفتار و اطوار و نُرم و فرهنگ و آئین غربی است. ويژگی برجسته این اقشار عدم دلبستگی به اسلام و احکام اسلام و نظام جمهوری اسلامی برآمده از همان احکام اسلامی است.
نه آنکه بتوان تمامیت معترضین به نتیجه انتخابات سال گذشته را ذیل جامعه لاقیدان دینی قرار داد. اما این نیز واقعیتی غیرقابل کتمان است که بخش کلانی از ایشان اساساً دغدغه دین ندارند. نه آنکه مسلمان نباشند اما مسلمانی برای ایشان بیشتر لقلقه ائی زبانی است و دین صرفاً نقش يک ID و یا مدالیومی بر سینه را دارد که فاقد ضمانت اجرا بوده و صرفاً بعنوان بخشی پــِــرت از هویت شان را عهده داری می کند. دینی که بود و نبودش در چگونگی رفتار و منش فردی و اجتماعی ایشان علی السویه است.
اینکه چنین اسلام و مسلمان مخنثی از کجا نشات گرفته موضوع این بحث نیست اما به هر دلیلی که شکل گرفته باشد اکنون موجودیت و واقعیت تمام قد خود را به جامعه و حکومت ایران تحمیل کرده.
گسلی که تا آن درجه استعداد دارد تا هر آئینه و با بروز فرصتی مجدد چه در بود آقایان خاتمی و موسوی و کروبی و چه در نبود ایشان فعال شود و نقش پیاده نظامی بی جیره و مواجب برای هر فرصت طلب و یا توطئه گری را عهده داری کند.
آقای شریعتمداری و هم فکران ایشان چاره ای ندارد تا برای حل این قضیه ابتدا صورت قضیه را برسمیت بشناسند تا بعد از آن بتوان بر سر چگونگی حل قضیه با ایشان به توافق رسید و صورت قضیه نیز واقعیت داشتن این اقشار هُرهُری مسلک و لاقید و برسمیت شناختن ایشان در ساختار اجتماعی و شهروندی ایران است.
اینکه این قشر چگونه بوجود آمده و یا اینکه چگونه باید نابود شود یا بهبود شود و یا درمان شود و یا اخرج شود و یا هر بلای دیگری بر سرش بیآید بحث دوم است وابتدا باید موجودیت ایشان ولو بعنوان یک انگل هم که تلقی شوند برسمیت شناخت تا در قدم دوم بتوان زمینه های جذب یا درمان یا توافق با ایشان را فراهم کرد.
بود و نبود آقایان خاتمی و موسوی و کروبی محلی از اعراب در زیست و استمرار و تکثیر این گسل ندارد. همچنانکه اگر به زعم آقای شریعتمداری بتوان همه شهرآشوبی های سال گذشته را به حساب توطئه طراحی شده آقایان شارپ و لدین و فوکویاما و کین و سورس بگذاریم ، نه ایشان و نه بالاتر از ایشان نیز هرگز در نبود بستر مستعد و مناسب اجتماعی در ایران امکان شیطنت و دسیسه و توطئه چینی را نخواهند داشت.
میکروب ها ازضعیف ترین حلقه های یک ارگان زنده اقدام به تولید و ترویج می کنند. مارماهی هر اندازه در شناگری زبردست و ماهر باشد قبل از هر چیز برای به فعلیت رساندن توان شناگری محتاج فضای شناست.
انکار یا کتمان حاملان چنین خرده فرهنگی و اصرار بر «امت همیشه در صحنه دیدن» تمامی ایرانیان، ابتلا به همان سندروم «خود ملت بینی» مزمنی است که پیش از این سبزها را مبتلا کرده بود و مولویانه پیش چشمان داشتند شیشه کبود ـ زان سبب عالم کبودشان می نمود و بدون کمترین تواضع و در کمال بی پروائی مطالبات خرده فرهنگ خود را بنام مطالبات قاطبه ملت ایران سند می زدند.
طبعاً آقای شریعتمداری و هم دلان ایشان نیز می تواند بر صراطی روند که پیش از این سبزها رفتند و واقعیات اجتماعی را نبینند و یا نخواهند ببینند اما به قاعده فلسفی «عدم الوجدان لایدل عدم الوجود ـ نیافتن دلیل بر نبودن نیست» چنانچه واقعیات اجتماعی را نبینند یا نخواهند ببینند دیر یا زود همان واقعیات خود را با تلخ ترین شکل ممکن به ایشان تحمیل خواهد کرد.
پرسش و پاسخ ها
ناشناس:
نه دی روز دریده شدن پرده شوم تفکر هاشمیسم از سر حاکمیت انقلاب اسلامی بود
بنظر من بعد از رحلت امام با ریاست جمهوری هاشمی یک رقابت و جنگ پنهانی بین تفکر امام که اکنون رهبر انقلاب اون رو نمایندگی می کنه و تفکر هاشمی به جریان افتاد . یک دو راهی که موفقیت و شکست هر کدام از دو جریان به سیاست و حکمت دانی بستگی داشت .
رهبر انقلاب با حکمت و درایت فرصت کاملی ایجاد کرد تا همه نیروهای جریان هاشمیسم وارد عرصه های مدیریت و قدرت بشوند . و در عمل در معرض ارزشگذاری و قضاوت ملت قرار بگیرند .
آقای هاشمی مثل نابغه های طایفه بنی امیه معتقد به تسلط بر ابزار قورت و ثروت بود . با زرنگی و سیاسی با تهدید و تطمیع به گسترش نفوذ خود بر گلوگاه های قدرت و ثروت اقدام کرد . برای هاشمی شقه شقه شدن اتحاد ملی به گروههای مخالف و ناراضی کوچکتر شرط لازم موفقیت بود . بخاطر همین به عمد اداره جامعه رو به مسیر آلودگی و فساد مدیران و گروهها و فقر و نارضایتی مردم سوق داد . تا در زمانه ایی مثل سال 88 امکان دو دوزه بازی و فتنه سازی بوجود بیاد . والا در شرایط پاک و شفاف و رضایتمندی ملی جبهه انقلاب اسلامی امام خمینی ( ره ) پبروز میدان خواهد بود .
مدت طولانی حاکمیت هاشمیسم در قدرت ( سازندگی و غیرمستقیم اصلاحات ) این تصور رو ایجاد کرد که گویی هاشمی قدرت شکست ناپذیر است . و هر گروهی برای حضور و بهره مندی از قدرت باید زیر سلطه و هماهنگ با هاشمی قرار بگیره . این تصور باعث گرایش گروهها و شخصیت های ضعیف و دنیا طلب به تفکر هاشمی شد . و بمرور شیطان های کوچکی در مراکز قدرت و احزاب رشد و نمو کردند .
در آنسوی میدان رهبر انقلاب در کنار مدیریت و نظارت فعالیت ها بودند تا به اصل نظام خدشه اساسی وارد نشه . و در کنار اون طبق ملاحظات قانونی اجازه فعالیت و میدان داری تفکر هاشمیسم رو میدادند و مانع تراشی نمیکردند .
شاید هاشمی دست و برنامه رهبر انقلاب را خوانده بود . اما تصور میکرد با شبکه قدرت ثروتی که در کشور ایجاد کرده . جبهه رهبر انقلاب در شرایط ضعف قرار دارند . و در برابر ناراضی تراشی که میان ملت ایجاد( دولتهای سازندگی و اصلاحات ) کردند . و سلطه قدرت و ثروتی که خودشون دارند . رهبر انقلاب مجبور به ملاحظه و بنا به مصلحت نظام چاره ایی جز ادامه همراهی نخواهند داشت
داریوش سجادی:
من با تحلیل شما تا حدودی موافقم اما توجه داشته باشید که این صرفاً یک تحلیل است
من در مورد هاشمی رفسنجانی پیشتر و بتناوب نظرات خود را مطرح کرده ام که آخرین آن را می توانید در آدرس زیر که مراوده ای بین اینجانب با جناب آقای سلیمی نمین بود ملاحظه فرمائید
مقاله قرآن ناطق منم:
http://www.sokhan.info/Farsi/Safeyn.htm
پاسخ آقای سلیمی نمین:
http://www.sokhan.info/Farsi/Salimi.htm
اما در مجموع من شخصاً و از همان دور نخست ریاست جمهوری هاشمی نسبت به سیاست های ایشان زاویه دار شدم تا جائی که در دور دوم ریاست جمهوری ایشان در سال 72 که باز هم اما با اکراه به ایشان رای دادم رای خود را با شکوائیه ای مفصل و مکتوب به صندوق انداختم تا لااقل بدینوسیله خود و وجدان خود را در دادن آن رای توجیه کرده باشم
کاش آن نوشته ضمیمه را می توانستم دوباره پیدا و بازخوانی کنم
به هر حال آقای هاشمی را نباید سیاه و سفید دید و در جاهائی نیز هر چند زیرکانه عمل کرد اما بعضی وقت ها با پاسخ زیرکانه تر مردم مواجه شد
از جمله در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 که بنا به روایت یک منبع موثق در دور نخست این کروبی بود که حائز اکثریت آرا شده بود و بعد از ایشان هاشمی و احمدی نژاد قرار داشتند اما دوستان آقای هاشمی در وزارت کشور به منظور بازگشت هاشمی به کرسی ریاست جمهوری ضمن آنکه آرای کروبی را بشدت و تا رده سوم تقلیل دادند هاشمی و احمدی نژاد را دو نامزد برخوردار شده از شرایط برای رفتن به دور دوم اعلام کردند
بنا بر گفته همان منبع موثق این اقدام با این تحلیل صورت گرفت که احمدی نژاد چهره مشهور و محبوبی نیست و قرار گرفتن یک چهره نچندان سرشناس در کنار هاشمی بمعنای تضمین موفقیت و پیروزی قطعی ایشان در دور دوم است تقصیر تقلیل آرای کروبی را نیز با توصیه م ه بر عهده مجتبی انداختند تا اولاً کروبی را در مقابل رهبری قرار دهند و ثانیاً انتقام پرونده تخلفات سنگین م ه را که از اواسط دهه هفتاد و با پی گیری سنگین مجتبی تهیه شده بود را بدین ترتیب از ایشان بگیرند
اما نکته ای که یاران آقای هاشمی در ستاد انتخابات کشور و بویژه شخص هدایت الله آقای پیش بینی آن را نکرده بودند آن بود که برخلاف شیفتگی ایشان به جناب هاشمی اما قاطبه شهروندان دل چندان خوشی از هاشمی نداشتند و در دو قطبی بوجود آمده در دور دوم که تجلی دو قطبی شاهزاده و گدا بود با تجسم اشرافیت نظام در سیمای هاشمی اکثریت اقبال شهروندان متوجه احمدی نژاد شد و مردم کلیه بافته های دوستان هاشمی در وزارت کشور را رشته کردند
بگذریم
هر چند در مورد شعار مشکوک مجتبی بمیری رهبری را نبینی که در خلال ناآرامی های سال گذشته و بصورتی بی ربط نزد جنبش سبزی ها مطرح شد رندی خبر از آن می داد که این بار نیز رد پای م ه را باید در این داستان دنبال کرد
ناشناس:
حتی با فرض پذیرش حرف های شما اما این چیزی از ضرورت مجازات سران فتنه کم نمی کند و ایشان باید به جرم همکاری با بیگانه بمنظور سرنگونی نظام محاکمه و مجازات شوند
داریوش سجادی:
اشکالی ندارد و قطعاً در صورت تصمیم نظام، قوه قضائیه وارد عمل شده و خود را معطل من و شما نخواهد کرد اما آقای شریعتمداری با آن دوسیه اش علیه آقایان خاتمی و موسوی و کروبی طوری حرف می زنند که انگار دیگران این سه تن را نمی شناسند
هشت سال ریاست جمهوری آقای خاتمی مقابل چشم مردم است آیا با شناختی که از خاتمی وجود دارد اساساً روحیه و رفتار و شخصیت ایشان توانائی ورود به چنین یازی های پیچیده سیاسی را دارد که با سورس بنشیند و محوریت یک توطئه عظیم و همه جانبه را با آمریت آمریکائی ها عهده داری کند
آخر اگر خاتمی چنین پیچیدگی و تهور و جسارتی داشت کافی بود ارزنی از آن را در دوران ریاست جمهوری اش به فعلیت می رساند
اساساً روحیه و شخصیت فرهنگی آقای خاتمی چنین سناریوهائی را بر نمی تابد
ایشان مصلحت اندیش تر و محافظه کار تز از آنند که ورود به چنین بازی هائی را بپذیرد
بخاطر دارم طی سفر ایشان به آمریکا بعد از پایان ریاست جمهوری شان توفیق نشستی با ایشان را با چند تن از معتبرین در شیکاگو داشتم و در آنجا با توجه به استقبالی که جیمی کارتر جهت ملاقات با آقای خاتمی از خود نشان داده بود و امکانی که برای چنین نشستی فراهم بود اما برخلاف انتظار هر اندازه در آن نشست به ایشان اصرار شد تا بمنظور کمک به بهبود مناسبات بین دو کشور و آب کردن یخ روابط و خارج کردن محور شیطنت علیه ایران از دست انگلستان و دولت های عربی و اسرائیل آقای خاتمی بپذیرد با کارتر ملاقات کنند خصوصاً آنکه دیگر رئیس جمهور هم نبودند که لازم باشد مسئولیت های حکومتی شان را رعایت کنند اما ایشان با اتکای بر همان روحیه مصلحت اندیش و محافظه کارانه شان قبول نکردند
ایضاً کروبی و موسوی
آخر آقای کروبی که لری صریح الهجه و شفاف است از نظر شخصیتی روحیه ورود به توطئه های پیچیده را دارد
آن هم کسی که هیچ حرفی را در دلش نگاه نمی دارد و با همان روحیه لری همواره ترجیح داده بجای محرم اسرار بودن فریادگر اعتراض ها باشد
موسوی نیز که جای خود دارد و اساساً در رفتار و شخصیت ایشان نیز ردی از آمادگی پذیرش به چنین طراحی های امنیتی و اطلاعاتی نیست
البته این بمعنای انکار شیطنت غربی ها در جریان ناآرامی های سال گذشته توسط عوامل میدانی و نفوذی های شان در حواشی ایشان و احیاناً کانون های قدرت نیست اما بالاخره ادعا ها نیز باید با واقعیات قابل انطباق باشد

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

آیا بی بی سی رسانه انقلاب ایران بود؟


تلویزیون فارسی بی بی سی بمناسبت هفتادمین سالگرد آغاز به کار بخش فارسی این بنگاه سخن پراکنی مستند ویژه ای تحت عنوان «اینجا لندن است» را تهیه و پخش کرد که از حیث محتوا و کیفیت بوضوح از آن درجه از توان برخوردار است تا بتواند اسباب حیرت اهل تاریخ و رسانه را فراهم آورد.

چنین تحیری بازگشت به کیفیت بشدت ضعیف و غیرحرفه ای این مستند دارد که می توان آن را به حساب کم تجربگی و ضعف مطالعه تاریخی و بضاعت مزجات در سواد سیاسی و ژورنالیستی تهیه کننده جوان آن گذاشت. این در حالی است که دست بی بی سی از تهیه کننده گان و برنامه سازان متبحر خالی نیست و در حالی که این رسانه! در سازمان خود از پدیده های معتبر و توانمندی همچون سیما علی نژاد و جمشید برزگر و یا مهدی پرپنچی و معتبرین توانمند دیگری نیز برخوردار است اما معلوم نیست چه اصراری دارد تا اعتبار حرفه ای خود را قربانی نابلدی نوباوگان رسانه ای اش کند.

طبعاً تهیه کننده مستند مزبور نیز بتدریج با مختصات یک مستند حرفه ای آشنا خواهد شد اما قهراً مخاطبین این مدیوم توقع ندارند هزینه کارآموزی های پرسنل تازه کار بی بی سی از ناحیه توهین به شعور ایشان تامین شود.

مستند «اینجا لندن است» در حالی که می توانست با اتکای بر حضور موثر و غیرقابل انکار بی بی سی در تاریخ تحولات معاصر ایران اثری ماندگار و محققانه را در کاریر این رسانه ثبت کند اما متاسفانه با سطح نازلش محلی از اعتبار یا افتخار را برای تهیه کننده و ایضاً بی بی سی تمهید نکرد.

از برجسته ترین و بلکه نامانوس ترین نکات برجسته شده در این مستند تلاش تهیه کننده در اثبات یا برائت از این شبهه تاریخی بود که برخلاف نظر ایرانیان، بی بی سی نقشی در تصمیم دولت انگلستان جهت لشکرکشی به ایران در خلال جنگ جهانی دوم بمنظور سقوط رضا شاه نداشت و تهیه کننده حجم بالائی از این مستند را اختصاص به توضیح به ایرانیان جهت اثبات بی تقصیری بی بی سی در سقوط رضا شاه داده بود.

اهتمام بلاموضوعی که معلوم نیست تهیه کننده از کجای تاریخ آن را استحصال کرده بود و اساساً ایرانیان کی و کجا چنین ادعا یا گلایه ای را در حافظه تاریخ ثبت کرده اند که عامل سقوط رضا شاه بی بی سی فارسی بوده است. گذشته از آنکه ایرانیان در دوران سلطنت رضاشاه تا آن درجه از مظالم دیکتاتوری وی رنجور شده بودند که از سقوط وی استقبال هم کردند ولو ازطریق دخالت توسعه طلبانه متفقین.

تهیه کننده مستند «اینجا لندن است» در حالی همت خود را صرف چنین ادعای بلاموضوعی کرده که در پیش روی خود چرائی تاریخی اهتمام بی بی سی در پوشش گسترده اخبار انقلاب اسلامی سال 57 را نادیده گرفته.

پرسشی که کماکان ذهن تحلیلگران مسائل سیاسی را می گزد.

چقدر پسندیده بود مستند مزبور بجای پرداختن به ادعای نامربوط دلچرکینی ایرانیان از نقش بی بی سی در سقوط رضاشاه اهتمام خود را صرف رقابت پنهان آمریکا با انگلستان از فردای کودتای 28 مرداد در ایران می کرد که نقطه اوج اش در انقلاب اسلامی سال 57 و نقش مهم بی بی سی فارسی بود.

رقابتی که با انتشار «اسناد فراموشخانه» توسط اسماعیل رائین در سال 47 عیان شد و طی آن رائین اقدام به معرفی دولتمردان انگلوفیل در ساختار حاکمیت ایران کرد و بلافاصله و در مقام پاسخ جامعه سیاسی ایران مواجه با انتشار كتاب «ميراث خوار استعمار» به قلم «دكتر مهدي بهار» در بازار كتاب ايران شد که طی آن نویسنده متقابلاً اقدام به معرفي چهره هاي «آمريكوفيل» ايراني و افشاگري عليه سياست هاي استعماري آمريكا در منطقه خاورميانه می کرد. جنگی قلمی که هدف از آن سوزاندن متقابل مهره هاي تحت امر واشنگتن و لندن در ايران بود.

هر چند «رائين» يازده سال بعد از آن تاريخ در سال 1358 بطرز مشكوكي در تهران فوت كرد در حالي كه شب قبل از درگذشتش با مراجعه به «ميرحسين موسوي» سردبير وقت روزنامه جمهوري اسلامي خبر تهديد به قتلش را به ایشان داد.

طبعاً این رقابت نچندان پنهان تا آن اندازه اهمیت داشت و دارد تا تهیه کننده بی بی سی را به این صرافت بیاندازد که در ماجراي كودتاي 28 مرداد اين لندن بود كه توانست با زيركي آمريكائي ها را فريب داده و با ترسيم چهره اي «كمونيست» از مصدق نزد واشنگتن ، كاخ سفيد را ترغيب به كودتا در ايران عليه نفوذ كمونيستها! نمايد. فريبي كه 25 سال بعد از آن آمريكائي ها مجبور شدند تاوان سنگيني براي آن بپردازند و ضمن از دست دادن استراتژيك ترين متحد منطقه اي خود ، مواجه با رژيمي بشدت ضد آمريكائي شوند كه تمامي اركان سياسي شان را بمبارزه می طلبيد. آیا بی بی سی غافل از آن بود و هست که كودتاي 28 مرداد قبل از آنكه موفق به سركوب نهضت ملي ايران شود ، موفق به خلع يد گسترده انگلستان از منافع اش در ايران شد و پس از آن لندن پذيرفت به عنوان شريك كوچكتر بر سر سفره منافع نفتي و اقتصادي ايران در كنار واشنگتن بنشيند. سفره اي كه تا قبل از آن لندن مالك انحصاري و سنتي آن بشمار مي رفت و اين انتخابي ميان «بد» و «بدتر» براي انگلستان بود. طبعاً انگلستان ترجيح مي داد با ترغيب آمريكائی ها جهت كودتا عليه مصدق ، در ازاي از دست دادن كامل و اجتناب ناپذير ايران ، با وارد كردن شريكي جديد و قدرتمند ضمن آنكه «حداقل ها» را براي خود حفظ كند ، دامان خود را نيز از نجاست مباشرت كودتا در ايران نزد افكار عمومي مبرا نگاه دارد. هر چند 15 سال بعد از آن با زيركي موفق شد ضمن انعكاس گسترده امواج انقلاب ضد آمريكائي ايران از طريق راديو بی بی سی برآيند انقلاب ايران را علي رغم آنكه نمي توانست آنرا بنفع خود مصادره نمايد اما لااقل آن امواج را بر عليه شريك و رقيب قديمي اش هدايت كند . بي جهت نبود كه موج گسترده انقلاب اسلامي ايران در طول يكساله 1357 ـ 1356 در ساعت 8 شب خاموش مي شد و قاطبه ايرانيان هر شب خستگي يك روز مبارزه انقلابی خود را در كنار راديو بی بی سی برطرف مي كردند. چرا كه BBC در آن ايام عملاً مبدل به رسانه انقلاب شده بود!

طبعاً چنانچه واشنگتن علی رغم جوسازی سنگين دولت انگلستان مبنی بر گرايشات کمونيستی دکتر مصدق و القای سقوط ايران به دامان جهان کمونيست، می کوشيد با تکيه بر درايت و هوشمندی سياسی با مصدقی که خود نيز چشم اُميد به ياری رسانی واشنگتن در قبال سياست های مداخله جويانه لندن را داشت کنار بيآيد:

اولاً محبوبيت گسترده خود را در افکار عمومی ايرانيان تحفظ می کرد. خصوصاً آنکه تا آن مقطع با تکيه بر تجربه خدمات دلسوزانه کسانی چون مورگان شوستر کارشناس زُبده اقتصادی آمريکا در تهران و يا فشار کاخ سفيد بر شوروی جهت تخليه خاک ايران در پايان جنگ جهانی دوم، ايرانی ها خاطره ای خوش و شيرين از آمريکائيها داشتند.

ثانياً مجبور نمی شد که 25 سال بعد از کودتای بظاهر موفق اش در تهران، خود را مواجه با حضور تمام قد و خصمانه انقلابی مذهبی و راديکال در ايران نمايد که مُبدل به جذاب ترين الگوی مبارزه جسورانه با آمريکا در خاورميانه شده بود. (پیچک انحراف)

ملاقات تاريخی «کرميت روزولت» عامل اصلی کودتای 28 مرداد در لندن با چرچيل زيرکی و درايت کهنه سربازان جهان سياست در انگلستان را بخوبی اثبات می کرد. چرچيل در اين ملاقات پس از تبريک موفقیت روزولت در انجام کودتا زيرکانه به وی می گويد:

« مطابق معمول، تمامی ديپلمات های جهان بعد از بازنشسته شدن اقدام به تحرير خاطرات خود می کنند و طبعاً شما نيز همين کار را خواهيد کرد اما در آن زمان سعی کنيد در تحرير عمليات تهران نامی از ما نبريد. اجازه دهيد تمامی اين افتخار متعلق به خودتان باقی بماند»!

چرچيل دورانديشانه برگشتن ورق در ايران را مُحتمل فرض می کرد و در آن صورت ترجيح می داد با به حداقل رساندن رد پای انگلستان در جريان کودتای 28 مرداد همه بغض و کينه مردم ايران را از جانب لندن متوجه واشنگتن کرده تا بدينوسيله مردم ايران علی رغم دوسیه سیاه انگلستان در ایران «همه فريادهايشان را بر سر آمريکا بکشند» که کشيدند! (نفرین بودا)

اکنون جای این پرسش باقی است که آیا جمیع تحولات فوق تا آن اندازه اهمیت تاریخی از نقش انگلستان و رادیو بی بی سی در تحولات سیاسی ایران را نداشت و ندارد تا مستندسازان بی بی سی را ترغیب می کرد بجای ساختن مستند ضعيف و مخنث «اینجا لندن است» به سراغ مسائل جدی و واقعی بروند؟

نکته محوری و مهم دیگر تلاش تهیه کننده مستند «اینجا لندن است» و ایضاً دیگر دست اندرکاران بی بی سی فارسی در خاطره نویسی های خود،اهتمام ایشان بمنظور اثبات استقلال و بی طرفی بی بی سی علی رغم وابستگی اش به دولت بریتانیا است.

در تمام این موارد کوشش شده تا نگاه بدبینانه ایرانیان به بی بی سی را با این توجیه مرتفع نمایند که پرسنل فارسی زبان بی بی سی (علی رغم وابستگی این رسانه به دولت انگلستان) در مشی حرفه ای برخوردار از استقلال عمل رسانه ای است.

اهتمامی که چنانچه از سر صدق باشد موید تجاهل العارف ایشان است.

ظاهراً حداقل ایرانیان شاغل در بی بی سی متوجه نیستند که نگاه ملامت آمیز ایرانیان به ایشان اتکای بر حافظه تاریخی خود به بیش از یکصد سال تضییع حق ایرانیان توسط دولتمردان انگلستان دارد.

ایرانیان قبل از آنکه داوری خود در مورد بی بی سی را متوجه صداقت یا عدم صداقت و بیطرفی یا جهتگیری مغرضانه یا منصفانه خروجی این رسانه کنند، دلچرکین آنند که چگونه بخشی از فرزندان ایران تن به همکاری با رسانه کشوری داده اند که از امتیاز نامه رویتر تا دارسی، از امتیاز بانک شاهنشاهی تا قرار داد رژی ، از قرارداد 1907 تا قرارداد 1919 ، از سرکوب جنبش استقلال طلبانه تنگستان تا کودتای 28 مرداد علیه مصدق (با مباشرت رسمی و علنی شده بی بی سی فارسی) در جمیع این موارد، دست دولتمردان انگلستان آغشته به توطئه و دسیسه و خیانت در حق مردم ایران بوده و هست.

راز نگاه ملامت آمیز ایرانیان به بی بی سی را باید در رنجیدگی ایشان از قبال همکاری فرزندانشان با رسانه دولتی متخاصم ردیابی کرد.

بر اساس همین پیشینه سیاه در پرونده تعامل لندن با ایران است که بخش کثیری از ایرانیان نتوانسته و نمی توانند نه به دولت بریتانیا و نه به رسانه های آن دولت احترام گذاشته واعتماد کنند. ولو آنکه بی بی سی در تعقیب رسالت خبررسانی خود صادقانه متعهد به اقتضائات حرفه ای دنیای رسانه هم باشد.

در پایان از آنجا که تلویزیون فارسی بی بی سی بمناسبت فعالیت هفتاد سالگی این بنگاه خبرپراکنی مخاطبانش را دعوت به خاطره نویسی کرده به سهم خود از این فراخوان استقبال کرده و هر چند خاطرات فراونی از این رسانه طی نزدیک به سه دهه دارم اما به ذکر خاطره ای متاخر قناعت می کنم.

در ایام فعالیت های انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته در ایران یکی از روزنامه های منتشره در تهران طی تماس با اینجانب در آمریکا متقاضی ارسال مقاله مرتبط با انتخابات توسط نگارنده شد. شخصاً ضمن استقبال از این دعوت بتناوب مقالاتی را ارسال کرده که به نوبت و بدون کمترین دخل و تصرف منتشر می شد تا آنکه صحنه سیاسی ایران بعد از اعلام نتایج انتخابات به آشوب کشیده شد.

متعاقب بحران بعد از انتخابات در تهران و بمنظور تحلیل در حد بضاعت خود از ماهیت آن شهرآشوبی ها اقدام به تحریر سلسله مقالاتی تحت عنوان «تغار شکسته تهران» و ارسال به روزنامه مزبور کردم اما در کمال تعجب و برخلاف سنت قبلی شماره نخست آن سلسله مقالات که ناظر بر چگونگی فعالیت خبری رسانه های خارجی بويژه تلویزیون فارسی بی بی سی بود از فرصت نشر در آن روزنامه باز ماند. هر چند شخصاً هر گونه حق نشر یا عدم نشر مطالبم در روزنامه مزبور را برسمیت شناخته بودم اما صرفاً جهت یافتن چرائی عدم انتشار وقتی با یکی از دست اندرکاران روزنامه مزبور تلفنی صحبت کردم، پاسخ شنیدم:

علی رغم آنکه با محتوای مقاله مزبور مشکلی وجود ندارد اما از آنجا که برخی از دست اندر کاران بی بی سی فارسی از دوستان و همکاران ما هستند مناسب می دانیم از انتشار این مقاله پرهیز کنیم.

هر چند از این اقدام نرنجیدم و مقاله مزبور را در سایت شخصی خود منتشر کردم اما هیچوقت نتوانستم بفهمم که رفیق دوستی چه قرابتی با تعهد به رسالت روزنامه نگاری دارد. خصوصاً آنکه اگر محتوای مقاله مزبور به زعم دست اندرکاران مورد تائید بود دیگر جائی باقی نمی ماند که منافع ملی یک کشور قربانی مناسبات دوستانه و تعهدات و تقیدات رفیق بازانه شود.

طرفه آنکه مقاله مزبور در فردای انتشارش در وب سایت شخصی ام توسط دست اندرکاران تلویزیون فارسی بی بی سی و علی رغم گویش انتقادی که در آن متوجه بی بی سی شده بود در آن رسانه منعکس شد که این امر را باید عملی حرفه ای و ذکاوتمندانه تلقی کرد.

البته داستان حاشیه های دیگری هم داشت که فعلاً بماند برای فرصتی مغتنم.

۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

غبار

مستند «سه روز بعد از واقعه» در سالگرد تظاهرات میلیونی نهم دی ماه سال 88 تهرانیان طی سه قسمت تحت عناوین «غبار» و «گسست» و «قیام» و در راستای تحلیل وقایع بعد از انتخابات سال گذشته از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش شد.
ابتدا فیلم را ببینید
قسمت نخست ـ غبار

video

قسمت دوم: گسست

video

قسمت سوم: قیام

video

هر چند می خواستم مطالب زیادی در مورد این تریلوژی بنویسم اما بعد از دیدن قسمت سوم تنها به این نکته اکتفا می کنم که برای نخستین بار تاکید می کنم نخستین بار به تهرانی بودن خود بالیدم.

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

پری رویان قلعه خشونت!

ستون گفت و شنود روزنامه کیهان را به اعتبار نویسنده اش (حسین شریعتمداری مدیر مسئول این روزنامه) می توان پیشانی این روزنامه تلقی کرد که بیان کننده منویات وی و جناحی شده که مشارالیه سخنگوئی ایشان را وکالتاً متکفل شده اند.
سال گذشته و با بالا گرفتن میزان درگیری و خشونت در ناآرامی های بعد از انتخابات ریاست جمهوری در تهران بویژه بعد از افشای جنایات بوقوع پیوسته در زندان کهریزک شخصاً «حسین شریعتمداری» را یکی از زمینه سازان و مسببان محوری در دامن زدن به خشونت در اردوی اصولگرایان معرفی کردم و ذیل یکی از نوشته های خود آوردم:
یکی از بانیان و مسببان اصلی در جنایات کهریزک «حسین شریعتمداری» مدیر مسئول روزنامه کیهان است که دو ماه پیشتر طی سخنرانی خود در آستانه انتخابات 22 خرداد به صراحت ضمن نفی ماهیت رقابتی انتخابات، عرصه انتخابات ریاست جمهوری را عاشورائی دیگر توصیف کرد که برخلاف تجربه نخست «این بار قرار نیست حسین شهید شود و زمان هلاکت یزیدها و عمر سعدهاست» ... ریشه های جنایت و سبوعیت در کهریزک بازتولید طبیعی شماسازی شریعتمداری از قیام کربلا در انتخابات 22 خرداد است که اینک این توجیه را به وضوح در اختیار نیروهای میدانی جبهه پیروز قرار داده تا با اتکای بر اصل «الا ان تضطروا الیه» و به تاسی از «مختار ثقفی» به خونخواهی «عاشورای خودخوانده شان» برخیزند و بمنظور نسق کشی و گرفتن زهر چشم از رقیب، مختاروار حجم جنایت و سبوعیت را آن چنان بالا ببرند و آنچنان صاعقه وار بر رقیب نازل شوند تا ارزنی از جرات و انگیزه نزد «دشمن»! باقی نماند
http://www.sokhan.info/Farsi/Tajavoz.htm

حسین شریعتمداری:

باید مواظب بود که آنهائی که در بدر با قرآن جنگیدند در صفین همین قرآن را بر سر نیزه نکنند. می توان این افراد را به آسانی شناخت. مدیرمسئول روزنامه کیهان با اشاره به برخی کاندیداها حاضر در انتخابات و طرفدا‌ران آنها گفت: تو شال سبز می بندی؟ شال سبز که مقدس تر از قرآن نیست. قرآن را هم بر سر نیزه کردند، باید دید ماهیت امر چیست و باید دید آیا تابلوها با ماهیت کار سازگار است یا خیر؟ وی با بیان اینکه زمان بسیار حساسی است و دشمن خارجی با همه توان به میدان آمده و کار به نقطه حساس رسیده است، تصریح کرد: دشمن خیال جمع داشته باشد که دیگر مالک بر نمی‌گردد، صحنه عاشوراست ولی این بار قرار نیست حسین شهید شود بلکه زمان هلاکت یزیدها و عمرسعد هاست.

اصفهان 7خرداد88 مسجد سید

اکنون و با گذشت بیش از یک سال از ناآرامی های تهران شاهد از غیب رسید و بار دیگر ثابت شد «پری روی تاب مستوری ندارد» و مدیر مسئول کیهان مجدداً و این بار صراحتاً مکنونات قلبی خود را مطابق گمانه سال گذشته، اطلاع رسانی کرد.

بنا بر اظهارات ایشان در ستون گفت و شنود مورخ دوشنبه 29 آذر ماه گذشته تحت عنوان «مختار»:

... گفت: سران فتنه حق دارند از یادآوری تاریخ عاشورا عصبانی باشند ولی حالا كه فتنه تمام شده چرا هنوز وحشت زده اند.
گفتم: از بقیه ماجرا می ترسند و باید هم بترسند چون فتنه تمام شده، اما هنوز «مختار» كار خود را شروع نكرده است
.

همان اندازه که سبزهای مدعی مسالمت جوئی نشان دادند به وقت مقتضی از استعداد کافی برای خشونت ورزی برخوردارند. (به پست قبلی رجوع شود ـ خشم ژانوسی) اینک نیز با استناد قابل فهم به هل من مبارز طلبی جدید مدیر مسئول کیهان باید اعتراف کرد که خشم اتمسفری است که خشونت ورزان در هر دو سوی جبهه از شناوری و غوطه وری در آن بغایت مسرور و سبکبالند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مقالات مرتبط:

متن سخنرانی حسین شریعتمداری در مسجد سید اصفهان

http://www.noandish.com/com.php?id=27544

هزیمت انفلاب مخملی

http://www.sokhan.info/Farsi/Hazimat.htm

کهریزک

http://www.sokhan.info/Farsi/Tajavoz.

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

خشم ژانوسی!

خشونت مقدس عنوان مقاله ای است که اخیراً در سایت جرس با امضای نویسنده ای ناشناس (مرتضی سیمیاری) منتشر شده که طی آن محرر کوشیده با ادله و بیّنه در مذمت «خشونت» ریشه یابی و روانکاوی کند.
هر چند سایت جرس در ذیل کلیه مقالات منتشره اش می نویسد: نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست اما با توجه به اینکه این سایت که مُبدل به سخنگوی بخش های ساختارشکن جنبش سبز شده، تاکنون هیچ مطلبی بیرون از دایره همدلانش را منتشر نکرده لذا و لزوماً می توان محتوای مقاله «خشم مقدس» را همسو با نقطه نظرات بانیان این سایت تلقی کرد.
نویسنده مزبور در بخشی از مقاله خود و در وآکاوی و روانکاوی خشونت طلبان آورده:
افراط گرایان اولین قربانیان خشونت های پیش ساخته خود هستند؛ آنها بیش از انکه پیرو ایدئولوژی باشند پیرو نتایج و تاثیرات سرکشی های روانی خود اعم از غرور و تحقیر و خصلت های فردی می باشند ... وقتی خشونت مقدس می شود هوادار پیدا می کند و از میان آن فرقه تاسیس می گردد و به قول "انور ابراهیم" مسلمان نوگرای میانه رو مالزیایی آنها تبدیل به مردانی می شوند که از اسلام جز موج نفرت و خشونت چیزی را نشان نمی دهند و این نفرت هم آنها و هم دیگران را قربانی می کند.
هر چند بالشخصه معتقدم هر گونه رجعت به مسالمت و اجتناب از خشونت را باید استقبال کرد اما تن به این واقعیت نیز باید داد که:
نمی توان مدعی خار در چشم دیگران شد در حالی که خود تیر در چشم داریم.
نقد و نفی خشونت آن هم از نوع مقدس اش امر میمون و مبارک و مستحسنی است اما و متاسفانه چنین نقد ولو با تاخیری به غایت به قامت این بخش از سبزهای ساختارشکن ناراست می نماید.
جرس نوازان در حالی اکنون و با تاخیر نقاد خشونت شده اند که در تمام شهرآشوبی سال گذشته که خود و جنبش خود را در صدر و قوت می دیدند ارزنی التفات به ضرورت مسالمت و مصالحت نداشتند تا جائی که حتی دکتر سروش که سالها اشتهار خود را مدیون اطعام «گشنه گان حقیقت» با گرفتن لقمه های معرفت از سفره معدلت و معنویت و عبودیت از بطن مثنوی و نص قرآن و نهج بلاغت بود را به صرافت امتثال از خشم مقدس کشاند!
کو بانگ جرس ها و کجاست ناله کوس وقتی سال گذشته و در اوج جوزدگی شهرآشوبان «دکتر سروش» ناباورانه بر آتش خشم شورشیان نفت تقدس می پاشید و ایشان را بشارت می داد که:
«بحقیقت اسم اعظم، شما حق جویانید که دیو تیره بختی را از تخت سلیمان بزیر می کشید و با عصای موسوی، دولت فرعونی و شعبده سامری را به دونیم می زنید و حکومت ارعاب و تزویر و چماق و نفاق را با فریادهای جگرشکاف تان درهم می شکنید. استبداد دینی غرور و شعور شما را به تمسخر و توهین گرفته است و« خشم مقدس» شما خاموش نمی نشیند تا امانت حق و رای را ازغاصبان خائن بستاند و به کاردانان امین بسپارد.»
جرس داران آن موقع کجا بودند وقتی نگارنده یکه و تنها و دلنگرانه با رصد ناآرامی های تهران «دکتر» را انذار می داد که:
بر فرزانه ای چون سروش فرض است تا با درک حساسیت صف آرائی «خون چشمانه» در ناآرامی های ایران، طبخ «خورشت خشونت» را به طباخان چیره دست مسبوق به سابقه وانهند و خود اطعام کننده گرسنه گان با «حلیم حلم» باشند.
سبزاندیشان بدون کمترین وقعی به لزوم خویشتنداری بر طبل تصلب دو قطبی خشونت می کوبیدند؟
هر اندازه عباس عبدی به درستی «ضرورت مسالمت را هم در استراتژی و هم در تاکتیک» به سبزها تجویزمی کند و ایضاً اینجانب نیز آن را به عنوان یک باور قلبی و عقلی و اخلاقی برای خود و دیگران توصیه می کنم اما نمی توانم از یاد ببرم که سالها پیش در قبرس و در جوار دکتر بشیریه بود که از زبان ایشان شنیدم:
مسئولین ما دچار تضاد شخصیت اند و تا زمانی که در «صدر قدرت» اند مبتلا به سادیسم و استبدادند و بمجرد قرار گرفتن در «ذیل قدرت» دچار مازوخیسم شده و آزادیخواه می شوند!
لامحاله فرزانگانی چون سروش را نیز بر همین مبنا می توان بی نصیب از آفات قدرت ندید که با ابتلا به «ذهن تجریدی» و «انتزاع از واقعیت» ناتوان از درک جامعه يک روز خطاب به علما می نویسند: اگر «دهان»تان را بسته اند «پا» که دارید و ایشان را تحکم به مهاجرت به نجف می کنند و وقتی استقبالی از تجویز خود نمی بیند این بار نامه به آیت الله خامنه ای می نویسند که حال که علما نرفتند، لطفاً شما بروید!!!
همچنانکه پریروز ایشان ناقد خشونت بودند و دیروز ناشر آن شدند و امروز جرس دارانشان نافی آن!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حلیم حلم ـ نامه سرگشاده به دکتر سروش

http://www.sokhan.info/Farsi/Khashm.htm

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

از حسنک وزیر تا محمدرضا رحیمی!


بیست و چهار ساعت بعد از آنکه حجت الاسلام محسنی اژه ای سخنگوی قوه قضائیه بر متهم بودن محمدرضا رحیمی معاون اول محمود احمدی نژاد در پرونده مفاسد اقتصادی صحه گذاشت، مشارالیه (محمدرضا رحیمی) ضمن صدور پیامی با ابراز گلایه و با خرج کردن از اعتبار رهبری نظام و ملت ایران ابراز لحیه فرمودند که:
«پاسخگوئی به اظهارات غيرحقوقی منتشر شده را به مصلحت ندانسته و با اجتناب از اقدامی كه ممكن است تكدر خاطر رهبر فرزانه انقلاب و دغدغه مردم شريف ايران را در پی داشته باشد، اين مهم را به يك فرصت مقتضی موكول مي كنم»
رحیمی در همین پیام رنجیده خاطر فرموده اند:
«اين اظهارات، آشكارا دال بر جهت‌گيری غيرقانونی يك مقام مسوول در دستگاه قضايی و مغاير با اصل 22 قانون اساسی مبنی بر مصونيت و حفظ حيثيت افراد از تعرض و خلاف مسلم قواعد شرعی است»!
جل الخالق!
هنوز یک هفته از عزل اهانت آمیز و تحقیر منوچهر متکی (وزیر خارجه محمود احمدی نژاد) نگذشته. عزلی که از نظر شکلی تحقیقاً مصداق مسلم مغایرت با حفظ حیثیت افراد و خلاف قواعد شرعی است و اینک معاون اول رئیس جمهور به صرافت املا و مشق اخلاق به دیگران برآمده اند!
تو گوئی می توان:
ببری مال مسلمان (در اینجا بخوانید آبروی مسلمان) و چو مال ات ببرند
بانگ فریاد برآری که مسلمانی نیست!
گذشته از آنکه با توجه به غیرقابل پیش بینی و غیر قابل فهم بودن تصمیمات رئیس جمهور در عزل و نصب دولتمردانش، جناب رحیمی ظاهراً جانب احتیاط را رعایت نکرده و نامُدبرانه مدعی شده اند که:
گویا معاون اول رئیس جمهور کمتر به تاریخ این مملکت و بی وفائی های دنیای سیاست تفطن دارند که حتی حسنک وزیر و دردانه سلطان محمود هم که باشی به وقت مقتضی «منقضی» خواهی شد!

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

از ریچارد فرای تا منوچهر متکی!

پروفسور «ریچارد فرآی» ایران شناس برجسته و استاد بازنشسته دانشگاه هاروارد است که بیشتر با تحریر کتاب «عصر زرین فرهنگ ایران» در ایران شناخته می شود.
آخرین بار پروفسور فرآی را در بهار سال 2000 و در دانشگاه هاروارد ملاقات کردم. ملاقاتی به صرف نهار و به دعوت ایشان در سالن اساتید دانشگاه هاروارد که بنا بر گشاده روئی و خوش خلقی ذاتی وی، خاطره ای شیرین از آن ملاقات در حافظه ام حک شد.
هر چند خاطره قبلی از ایشان بغایت تلخ بود!
پیش از این فرآی را در پائیز سال 1371 و در ایران ملاقات کرده بودم. در آن زمان به عنوان کارشناس مرکز مطالعات پایه عهده دار مسئولیت در «دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه» بوده و بنا بر امریه «معاون وزیر خارجه وقت» میزبان پروفسور فرآی شدم که به دعوت وزارت امور خارجه به ایران آمده بود.
در آن مقطع هر چند حوزه فعالیتم، مرکز مطالعات پایه در «دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی» بود که زیر نظر مستقیم ریاست دفتر مطالعات قرار داشت اما بنا بر صوابدید «معاون وقت پژوهشی وزیر امورخارجه» مقرر شد موقتاً میزبانی پروفسور فرآی را عهده دار باشم. مسئولیتی که پذیرش آن موجبات تکدر خاطر مسئول مستقیم اینجانب (ریاست دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه) را فراهم کرد و بنا به تحکم ایشان موظف به استنکاف از پذیرش این مسئولیت شده با این توجیه که:
شما تعلق به حوزه مسئولیت اینجانب داشته و چنانچه مقرر باشد مسئولیتی عهده دار شوید باید با دستور مستقیم من باشد.
هر چند از حیث سلسله مراتب اداری «دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه» زیر مجموعه «معاوت پژوهشی وزارتخانه» محسوب می شد و بر همین اساس ریاست دفتر مطالعات نیز تحت امر معاونت مربوطه قرار داشت. اما با توجه به رعایت سلسله مراتب اداری، مسئول وقت دفتر مطالعات سیاسی وزارت خارجه منطقاً متوقع بود معاون وزیر حرمت حوزه کاری و مسئولیت های محوله ایشان را رعایت کرده و برای استفاده از کادرهای تحت مسئولیت وی لااقل با ایشان هماهنگ کرده و جهت حفظ ظاهر هم که شده از کانال ایشان مطالبه نیرو کند.
القصه وقتی اینجانب در کانون رقابت این دو قرار گرفتم ضمن اجابت امریه مسئول مستقیم خود (ریاست دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی) با مراجعه به معاون وزیر و اعلام معذوریت از پذیرش میزبانی پروفسور فرآی به ایشان معروض داشتم:
صرف نظر از اختلاف پیش آمده بین ایشان ومسئول مستقیم خود در تحلیل نهائی اینجانب خود را در خدمت کلیت وزارت امور خارجه می دانم و توقع دارم ایشان اختلافات کاری و اداری با یکدیگر را مستقیماً حل و مرتفع نمایند و پس از آن بنده را موظف به پذیرش مسئولیت و ماموریت در این وزارت خانه نمایند.
نهایتاً اختلاف این دو از طریق خواستن عذر اینجانب از وزارت خارجه پایان یافت و معاون وقت وزیر ازطریق حذف اینجانب از وزارت خارجه به زبان بی زبانی به رئیس وقت دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی تحت امرش پیغام داد:
اگر شما رئیس دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه و مسئول مستقیم داریوش سجادی هستید بنده هم معاونت وزارت امور خارجه و مسئول مستقیم جنابعالی هستم. حال جناب رئیس! اگر می توانی از نیروی تحت امرت دفاع کن و وی را در سمت خود ابقا نما!
طبیعتاً و با توجه به ساختار اداری حاکم بر وزارت امور خارجه و ایضاً دیگر وزارت خانه ها و ادارات دولتی ایران که بعدها طی مقاله ای از آن تحت عنوان «کلکتیویسم باندی مبتنی بر تقرب و تمکین» یاد کردم، پروسه حذف اینجانب از وزارت خارجه روندی قابل فهم معنا می شد و می شود. کلکتیویسمی که در آن شرط حضور فرد در نهاد «تقرب به قطب قدرت» و شرط بقا و ترقی در آن نهاد نیز«تمکین در مقابل قطب قدرت» تعریف شده است.
حال بگذریم که تحریر همان مقاله نیز که نگاهی آسیب شناسانه به ساختار وزارت امور خارجه ایران را داشت اسباب توقف انتشار نشریه منتشر کننده اش را با اعمال فشار وزیر وقت را به همراه آورد.
بر همین اساس امروز نیز می توان حذف نامتعارف دکتر منوچهر متکی از مسئولیت وزارت خارجه را فهم و معنا کرد.
فی الواقع محمود احمدی نژاد نیز با حذف معنا دار مُتکی آن هم به آن شکل اهانت آمیز (عزل در حین ماموریت خارج از کشور) به زبان بی زبانی در حال دادن این پیغام به حوزه مدیریتی خود است که:
وزرا و مسئولین محترم تحت امر ریاست جمهوری، تکلیف خود را روشن کنند. شما سلطان بانوی مائید یا سلطان بانوی وزیر اعظم!؟
اما نکته مغفول در تجربه حذف اینجانب از وزارت خارجه با عزل منوچهر متکی آن است که حذف داریوش سجادی از وزارت خارجه آن هم تنها به عنوان یک کارشناس از این وزارتخانه کمترین لطمه ای را متوجه منافع ملی ایران نکرد و نمی توانست هم بکند. اما نکته ای که محمود احمدی نژاد به سنت مالوف خود کمتر آن را مورد توجه قرار می دهد آن است که مشروعیت مسئولیت وزارت چه در وزارت خارجه و چه هر وزارتخانه دیگر و بالاتر از آن مشروعیت مسئولیت ریاست جمهوری در ارتباط مستقیم با آرای مردم است.
چه رئیس جمهور که با آرای مستقیم مردم انتخاب می شود و چه وزرای ایشان که از طریق مجلس و با آرای غیر مستقیم مردم رای اعتماد می گیرند هر آئینه نمایندگی مردم ایران را عهده دارند و بر همین اساس احدی حق ندارد با لطائف الحیل زمینه توهین و تحقیر ملت ایران را فراهم کند.
عزل زشت و زننده منوچهر متکی در حین انجام ماموریت در خارج از کشور و بنمایندگی از جانب مردم ایران توهین و تحقیر مستقیم ملت ایران است. ولو آنکه احمدی نژاد در عزل متکی از هزار و یک دلیل منطقی نیز برخوردار می بود ایشان به هیچ وجه حق نداشت با چنین شیوه نامتعارفی درصدد تثبیت و تحکیم واعمال واثبات اقتدار مدیریتی خود به زیر مجموعه تحت امرش برآید آن هم به بهای سنگین تحقیر ملت ایران.
هر چند آقای احمدی نژاد بارها در تریبون های مختلف خود را نوکر و خدمتگذار مردم ایران معرفی کرده اما ظاهراً ایشان با لوازم چنین خفض جناح ولو تصنعی ناآشنایند. مهم ترین اصل در تصدی بالاترین مسئولیت خدمتگذاری، رعایت این نکته بدیهی است که عرصه منافع ملی آوردگاه مناسبی برای رقابت های سیاسی و نسق کشی از رقیب بمنظور مانور قدرت و به رخ کشیدن اقتدار خود به دیگران آن هم به بهای تحقیر ملت ایران از طریق تحقیر نماینده ملت ایران نیست.
خوب بود آقای احمدی نژاد لااقل و حسب ادعای اصولگرائی و ولایت مداری اش در جهت «حفظ شان ملت ایران در عرصه های خارجی» به سنت رهبری جمهوری اسلامی ایران تاسی می کرد که علی رغم اصرار ایشان بر زیست زهدگرایانه اما در زمان تصدی ریاست جمهوری و در خلال سفر به چین، تیم تشریفات خود را ملزم کردند تا تمهید کننده مجلل ترین امکانات در حد مقدور برای این سفر شوند تا جائی که حتی رولزرویس بجا مانده از دربار پهلوی را نیز در این سفر بعنوان مرکب خود همراه کردند و در چرائی تعمد خود در رعایت چنین تشریفاتی تاکید داشتند در سفر خارجی ما مردم ایران را نمایندگی می کنیم و بر همین مبنا و بمنظور هر چه بیشتر بالا بردن ارج و قرب و اعتبار ملت ایران موظفیم تا بالاترین سطح چه شکلی و چه محتوائی اسباب افتخار ملت ایران خصوصاً نزد کشورهای متنفذ جهانی را فراهم نمائیم.
اکنون آیا آقای احمدی نژاد با تمهید تحقیر وزیر امور خارجه ملت ایران در یک سفر رسمی و خارجی که تحقیر مستقیم ملت ایران محسوب می شود می تواند توجیه گر چرائی چنین هزینه سنگینی از کیسه ملت ولو به بهای رقابت های سیاسی اش در داخل کشور باشند؟
در آخرین ملاقات با ریچارد فرآی ضمن تجدید خاطره خود از ماجرای سال 71 وقتی ایشان از باب دلجوئی از اینجانب برآمدند در پاسخ به فرآی گفتم:
ملالی نیست و ما ایرانی ها گرگ بارون دیده ایم و ایشان در پاسخ ضمن شرمنده کردن اینجانب نشان داد از ما ایرانی ها بهتر با ضرب المثل های ما آشنایند و جمله من را این گونه تصحیح کرد که: صورت صحیح این ضرب المثل «گرگ بالون دیده» است و بالون در گویش ایل قشقائی بمعنای تله و دام است و با اشاره به تجربه مستمر گرگ ها در رهائی از دام و تله از آن در مقام اثبات آبدیدگی و مجرب بودن استفاده می کنند. در غیر این صورت بارون دیدن گرگ که چیز معناداری نیست وهمه گرگ ها به اعتبار زندگی در طبیعت و دشت و صحرا و جنگل طبیعتاً بصورتی متعارف باران را خواهند دید و از چنان دیدنی فضیلتی را کسب نمی کنند جز خیس شدن.
انشاالله آقای متکی نیز به اندازه کافی بالون دیده باشند!

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

چرخ بازیگر

با وزیر معزول...!
شهریور سال 88
هتل هایت ـ نیویورک

بقول میرزا ابولقاسم قائم مقام فراهانی:
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

سفر بد یُمن متکی!

عزل منوچهر متکی وزیر امور خارجه دولت احمدی نژاد آن هم در موقعیتی که وی در سفر خارجی به سر می بُرد تا آن اندازه غیر مترقبه بود که صدای اعتراض حسین شریعتمداری مدیر مسئول روزنامه کیهان را که از حامیان محمود احمدی نژاد محسوب می شود را در آورد.مشارالیه طی مقاله ای تحت عنوان «با کدام توجیه؟» ضمن تمهید مقدماتی نهایتاً و از سر اعجاب پرسیده:
«ماجرا چيست؟! و در روزهاي اخير چه اتفاقي افتاده است كه جناب احمدي نژاد، رئيس جمهور محترم كشورمان، صبر و درنگ يك روزه يا چند ساعته را نيز براي عزل و بركناري ايشان جايز ندانسته است؟! مخصوصا آن كه پيش از اين هم آقاي رئيس جمهور در پي جابه جايي وزير خارجه كابينه خويش بود و البته، بعدها، بنا به عللي از آن منصرف شد»
هر چند شریعتمداری به شهادت سابقه قلمی اش نشان داده چندان بی فراست در فهم چنین رویکردی در رفتار محمود احمدی نژاد نیست اما ظاهراً این بار ایشان تجاهل کرده اند.
پاسخ به پرسش مدیر مسئول کیهان تا حدود زیادی روشن است.
احمدی نژاد پیشتر نیز و با همین شیوه علی لاریجانی را که در کسوت دبیر شورای عالی امنیت ملی بود در حالی عزل کرد که در ماموریت خارج از کشور در بغداد به سر می برد.
هر چند همانطور که حسین شریعتمداری در نوشته خود به درستی به این مطلب اشاره کرده که:
در عرف شناخته شده سياسي، عزل يك وزير در حال ماموريت- آنهم ماموريت خارجي وزير خارجه- علاوه بر آن كه نشانه بروز ناگهاني اخلال در سياست خارجي يك كشور تلقي مي شود، اهانت آشكار به شخصيت وزير عزل شده نيز هست.
اما منطق حاکم بر چنین عزل شتابزده ای ناظر بر گرفتن فرصت لابی گری از وزیر مربوطه و حامیان ایشان در هرم قدرت است تا بدینوسیله مجال ابقا یا تحمیل انصراف به خود را منتفی کند. در واقع احمدی نژاد بدینوسیله با استقاده از فرصت «دوری از مرکز» حریف را در مقابل عمل انجام شده قرار می دهد تا دست رقیب در ممانعت از تصمیم متخذه اش بسته باشد.
با توجه به آنکه متکی از ابتدا نیز وزیر منتخب احمدی نژاد نبود و مشارالیه حکم وزیری تحمیلی در کابینه را داشت با این عزل غیرمترقبه، احمدی نژاد صراحتاً این پیام را از خود صادر کرد که:
طلاق سرنوشت محتوم ازدواج اجباری است!

مقاله مرتبط: اوباما گیج است

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

دروغگوها!



مطلب زیر توسط یکی از دوستانم و در مقام عبرت برای اینجانب ارسال شد.عبرتی که ضروری است اما ناظر بر ناآشنائی دوستانی در ایران با ساختار سیاسی و اقتصادی نظام سرمایه داری غرب است.

ابتدا مطلب را بخوانید:

در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.

چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کرد و خانم «ماریا بورلیوس» به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد این خانم چند سال پیش او را به مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود بدون اینکه موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد. در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.

بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود. وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آنها چندان خوب نبوده است.

روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند.

همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند. برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آنها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آنها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است. بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها «خانم بورلیوس از سوئد فرار کرد». او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آنها دروغ گفته بود نیفتد.

دوست ارسال کننده این مطلب در انتها نیز تحریر فرموده اند:

حالا ما در کشور خودمان با پدیده ای روبرو هستیم که مستقیم توی چشم های شما نگاه می کنند و می گویند ماست سیاه است! و آب از آب تکون نمی خورد!

نکته مغفول واقع شده نزد این دوست گرامی و بخش عمده ای از ناآشنایان با نظام اقتصادی و بعضاً سیاسی کشورهای غربی (اعم از اروپائی و آمریکائی) آن است که ایشان تفطن به این موضوع ندارند که در این کشورها و با توجه به ساختار اقتصادی قائم به مالیات شهروندان، هر گونه تخلف مالیاتی یا تلاش بمنظور فرارمالیاتی در زمره سنگین ترین تخلفات اقتصادی محسوب می شود که حکومت با شدیدترین شکل ممکن با چنین تخلفاتی برخورد می کند.

در واقع مالیات در غرب همان نقشی را به عهده دارد که متاسفانه نفت در اقتصاد و سیاست ایران عهده داری می کند و به همان اندازه که نفت و نقدینگی ناشی از فروش آن حکم اصلی ترین عامل حیات اقتصادی کشوری مانند ایران را عهده داری می کند در «غرب سرمایه داری» این مهم بر عهده مالیات شهروندان قرار گرفته و به همین اساس است که حکومت و دولتمردان قهراً و منطقاً خود را وامدار و مدیون مالیات تک تک شهروندان فهم کرده و کل حکومت با ابتنای بر مالیات شهروندان ضمن مستخدم محسوب شدن شان از جانب «شهروندان مالیات پرداز» کمترین محلی از اغماض جهت فرارهای مالیاتی را برنمی تابند.

این برخلاف ساختار اقتصاد بیمار ایران است که بجای مالیات شهروندان، دولت بودجه مملکت داری خود را از ناحیه فروش نفت تامین کرده و بر همین اساس و بدلیل احرازاستقلال اقتصادی و بی نیازی اش به مالیات شهروندان اولاً احساس وابستگی مالی به شهروند ندارد تا خود را در مقام مستخدم در خدمت ایشان بداند و ثانیاً مالیات نقش اساسی در تامین هزینه کشور را از دست داده و به تبع آن فرارهای مالیاتی در ایران نیز برخلاف غرب چندان جدی گرفته نمی شود که تخلفات مالیاتی بتواند همچون نمونه مطرح شده در بالا به رسوائی و تراژدی برای عاملان آن منجر شود.

اما نکته دوم و حائز اهمیت و بلکه شایسته عبرت در داستان بالا اهمیت صداقت و مذمت دروغ در نمونه سوئد و خلاف آن در ایران است.

قطعاً بعد از سنگین بودن فرار مالیاتی در کشوری مانند سوئد، نکته مهم تر مذموم بودن دروغگوئی در این کشور است. امری که در نمونه بالا افشای آن منجر به سرافکندگی وزیر مزبور شده و فرار وی از کشورش را دامن زد.

بر این اساس باید گزاره:

ما در کشورمان با پدیده ای روبرو هستیم که مستقیم توی چشم های شما نگاه می کنند و می گویند ماست سیاه است ! و آب از آب تکون نمی خورد!

را این گونه بازخوانی کردکه:

در کشوری که دو هزار پانصد سال پیش در منشور کورش اش یکی از سه دعای اصلی مصون نگاه داشتن ایران از آفت دروغ (در کنار خشکسالی و دشمن) بوده این امر بوضوح اثبات کننده آن است که از دو هزار و پانصد سال پیش دروغگوئی یکی از اصلی ترین ويژگی فرهنگی ایرانیان را تشکیل می داده تا جائی که بنیان گذار هخامنشی را تا آن حد مستاصل و کلافه کرده که برای درمان آن دست استغاثه به سوی خداوند دراز می نماید و اصلی ترین اهتمام زرتشت به شهادت گات های بجای مانده معطوف به توصیه مستمر ایشان به صداقت و راستگوئی است.

بر همین اساس می توان جسارت کرد و به شهادت تاریخ، ایرانیان را دروغگوترین ملت ها در طول تاریخ تلقی کرد که چرائی آن بیرون از این پست قابل ارزیابی و ریشه یابی و واکاوی از جنبه های مختلف فردی و جامعه شناختی و سیاسی و تاریخی است.

رذیلتی اخلاقی که «سوای استثنائات تاریخی» منحصر به دیوانیان نیست و فقیر و غنی و حاکم و محکوم و شهروند و دولتمرد را به یک اندازه مبتلا کرده و کماکان قربانی گرفته و می گیرد.

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

بدون شرح!

«سه دقیقه» نخست لینک زیر قسمت هائی از فیلم کمدی Zoolander محصول سال 2001 کمپانی پارامونت است. فیلم مزبور اثری ضعیف و فاقد ارزش هنری است و داستان دو مُدلئیست و رقابت های آنها را با هنرمندی بن استیلر و اوئن ویلسون به تصویر کشیده.
صرف نظر از کیفیت فیلم مزبور «این سه دقیقه» قرینه ای از تحولات اخیر در ایران را می تواند متبادر به ذهن کند.
بقول «حسن صلح جو» در برنامه آپارات تلویزیون فارسی بی بی سی:
شما این سه دقیقه رو چطور می بینید؟
http://www.youtube.com/watch?v=HwazeNdKBiw&feature=player_detailpage#t=470s

؟؟؟

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

تعهد و قلم

در حاشیه ترور دو استاد فیزیک هسته ای ایران در تهران یکی از کارتونیست های ایرانی (مانا نیستانی) اقدام به انتشار اثر زیر تحت عنوان «ترور» در سایت مردمک کرد که ظاهراً در تکمیل آن اثر ماخوذ به حیا بوده (!) و یا فراموش کرده(!!) و یا معذور(!!!) از آن بوده تا کارش را کامل منتشر کند. لذا در اقدامی خودسرانه ضمن تکمیل آن اثر، مجدد و در این مکان آن را باز نشر می کنم.


امان از تعهد در دوات قلم!