۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

من هم متهم می کنم!



به شیوه «امیل زولا» نویسنده سرشناس فرانسوی که در ژانویه ۱۸۹۸ و در راستای دفاع از حقوق تضییع شده سروان دریفوس نامه تاریخی «من متهم می کنم» را خطاب به رئیس جمهور وقت فرانسه نوشت مقاله «من هم متهم می کنم» نیز بمنظور تنقیح و مصون نگاه داشتن تاریخ از هروله و سابوتاژ سنگین سیاسی حواریون مرحوم هاشمی رفسنجانی تحریر شد تا بدینوسیله ابهامات و مبطلاتی که از جوار قدیس سازی از آن مرحوم و از فردای فقدان ایشان و از جانب شیدائیان مشارالیه در حجم و ابعادی عظیم به جامعه پمپ شد، بدون ایضاح باقی نماند.

احباب مرحوم هاشمی رفسنجانی طی ۴۰ روز ایام سوگواری ایشان در توصیف محسنات آن مرحوم مرزهای مبالغه را شکستند و نوچه سالارانه و چاکرمآبانه بمنظور اثبات وفاداری به آن مرحوم مرتکب زیاده گوئی ها و اغراق هائی در وصف ایشان شدند که عاری از تَوَقـُع و خالی از تَوَغّـُل بود.

(در این زمینه نگاه کنید به مقاله «ابلیس یا قدیس؟» در وبلاگ سخن)

اما در این میان برخی از دوستداران آن مرحوم نیز ناخواسته با اقاریر شان در خصوص مرحوم هاشمی رفسنجانی روشنگر واقعیت هائی پنهان در تاریخ شدند که آن واقعیت ها می تواند قطعات مفقوده پازل شخصیت هاشمی را تکمیل کند! از جمله غلامعلی رجائی حواری سر سپرده آن مرحوم که در گفتگو با سایت تاریخ ایرانی اظهار داشت:

از آقای هاشمی پرسیدم چه کاری در این زندگی هشتاد و چند ساله، شما را خوشحال می‌کند؟ تاملی کرد و گفت کار تحقیق قرآنی، تفسیر راهنما و فرهنگ قرآن. پرسیدم دیگر چه کاری‌؟ گفت فکر کنم ختم جنگ. پرسیدم چرا ختم جنگ خوشحالتان می‌کند؟ گفت چون من با این تدبیر عملا در کشور جلوی کشته شدن آدم‌ها را گرفتم. من اضافه کردم و گفتم شما با این تدبیر عملا جلوی کشته شدن عراقی‌ها را هم گرفتید. گفت همین‌طور است چون عراقی‌ها بیشتر از ما در جنگ کشته می‌دادند. بعد هم با بلند کردن دست راستش که در این‌گونه مواقع برای تاکید بود این جمله تاریخی را گفت که ببین آقای رجایی «من کلا از کشتن بدم می‌آید»!

بموازات این بخش از اظهارات منقول از هاشمی رفسنجانی، حسین مرعشی یکی دیگر از شیدائیان آن مرحوم نیز در مصاحبه با خبرگزاری تسنیم گفت:

آقای هاشمی در اواخر عمرشان سفری به کرمان داشتند؛ در آن سفر، نمایندگان و مقامات که حدوداً ۲۰ نفری می‌شدند دور ایشان نشسته بودند، ایشان خاطرات روزهای پایان جنگ را تعریف کردند که من خودم تا آن روز نشنیده بودم، آقای هاشمی گفتند وقتی رفتیم حلبچه! آن قدر صحنه‌های تکان‌دهنده در آنجا دیدم که همانجا تصمیم گرفتم و حتی آن را به آقای روحانی گفتم که می‌روم امام را قانع می‌کنم که جنگ را باید تمام کنیم.

متعاقبا محمدرضا باهنر نیز بنقل از آن مرحوم طی مصاحبه ای اظهار داشت:

آقای هاشمی یک بار به من گفت من نمی توانم مسئولیت قضائی بر عهده بگیرم چون اساسا روحیه ام با حکم زندان و اعدام و خشونت سازگار نیست.

اقاریر فوق جملگی قابل وثوق است و واقعیت امر موید آن است که هاشمی رفسنجانی به صفت شخصی فردی رقیق القلب و از خلقیاتی نرم و روحیاتی مسالمت جو و شخصیتی عاطفی برخوردار بود. تا اینجای کار مجموعه این خلقیات در جای خود امر مستحسن و ارزشمندی محسوب می شود. اما آنچه در این میان محل مناقشه است ناسازگاری و ناهمگونی مسئولیت های حکومتی محوله ایشان با روحیات و خلقیات مسالمت جوی ایشان است.

طبعا عدم انطباق روحیات فردی با مسئولیت های محوله تخصصی آن هم در سطوح عالی و کلان مملکت، تالی فاسد دارد و بصورت طبیعی می توان خسارات ناشی از چنین «اشعری گزینی های بی مبالاتانه» را چشم انتظاری داشت.

بر این منوال بدیهی ترین توقع آن است تا یا فرد مزبور به سمت مذکور گمارده نشود و یا آنکه فرد مزبور به اعتبار شناخت شخصی از روحیات خود راساً از پذیرش چنان مسئولیتی استنکاف ورزد.

اکنون و با استناد بر وثاقت روایت آقای باهنر از روحیات پر رأفت مرحوم هاشمی که معطوف به آن می شد تا معظم له به درستی از پذیرش خلعت و کسوت قضائی احتراز جویند جای این پرسش باقی می ماند که چرا آن مرحوم رغم وقوف اش از رقیق القلبی و نازک طبعی اش به درستی تشخیص می داده به درد منصب قضائی نمی خورد اما برخلاف انتظار به خود اجازه می داده تا در منصبی بشدت خشن تر از منصب قضائی مسئولیت جنگ را بر عهده بگیرند!؟

این که مرعشی اذعان می کند مرحوم هاشمی بعد از تاثر و تالم ناشی از رویت جنایات صدام در حلبچه مصمم شده تا به هر شکل مقتضی امام را متقاعد به ختم جنگ کنند! مگر آن مرحوم تا قبل از آن تاریخ خبر نداشته اند که در جنگ حلوا پخش نمی کنند و ماهیت جنگ مبتنی بر خشونت است؟

جنگ که در اسفند ۶۶ و در ارتفاعات کردستان عراق آغاز نشده بود و صدام از شهریور ۵۹ با تحمیل جنگ به ایران به تعدد و تنوع صحنه های دلخراش از سبعیت و درنده خوئی خود و ارتش تحت امرش را در وسعتی به اندازه تمامی مرزهای غربی و جنوبی ایران و بلکه عمق شهرهای ایران بنمایش گذاشته بود و علی رغم این جوانان ایرانی سلحشورانه و قهرمانانه در مقابل خشونت کور صدام و جنگ تحمیلی اش مقاومت و پایمردی کرده بودند. بر این مبنا

آقای هاشمی با همان منطقی که از پذیرش مسئولیت عدلیه اجتناب می کرده اند موظف بودند تا از پذیرش حکم جانشینی فرماندهی کل قوا از جانب امام نیز اعراض می کردند.

قدر مسلم مرد جنگ باید جنگی باشد تا روحیتا در مصاف با ناملایمات و سختی ها و شدائد و خشونت های طبعی جنگ، نبـُرّد.

این فرجامی کاملا طبیعی است که وقتی فردی عاطفی مسئول یک امر خشن شود در ادامه راه نیز قاعدتاً می بُرَّد ولو آنکه فرد مزبور به صفت شخصی تا بُن دندان مومن و متعبد باشد. مگر محل نزاع شیعه در ماجرای حکمیت چیزی غیر از آن بود که ابوموسی اشعری رغم همه تعبد و تقیدش به مومنانه زیستن فاقد ذکاوت و استعداد در مسئولیت محوله بود و لاجرم در «حکمیت» اسباب شّر شد و نهایتا و ناخواسته موجبات ترور امیر المومنین را بانی گری کرد!؟

قدر مسلم آن است که ذات و ماهیت جنگ خشن است و ایرانیان نیز که در مقام لذت و خون دوستی و خشونت طلبی در جنگ شرکت نداشتند و تکلیفا و تعبدا مشغول دفاع از دین و میهن و انقلاب و نظام شان در مقابل یک عنصر متجاوز بودند.

طبیعی است وقتی هاشمی رفسنجانی روحیتا فاقد شخصیت جنگی است در آن صورت چندان دور از انتظار نخواهد بود تا در مسیر جنگ دچار تزلزل شده و سازی دیگر بزنند. بر همین اساس است که تقبل مسئولیت جنگ توسط رفسنجانی را می توان بدآنگونه نیت سنجی کرد که مشارالیه از ابتدا اهتمام شان در ورود به جنگ قبل از «پایان عادلانه جنگ» استوار بر «پایان لامحاله جنگ» بود!

پایان جنگ «به هر شکل» بهتر از بی پایانی جنگ است، قرینه همان چیزی است که عقبه سیاسی آن مرحوم در مذاکرات منجر به برجام از آن تحت عنوان «هر توافقی بهتر از عدم توافق است» یاد و دنبال می کردند!

طرفه آنکه در این میان خالقان برجام بمنظور تنزیه برجام مدام اذعان بر نظارت رهبری بر مراحل تحصیل برجام می کنند! و خود را به فراموشی مصلحتی می زنند که در ماجرای ۵۹۸ نیز توسط همین عقبه و با «ستاپ» امام جام زهر به امام تحمیل شد همان طور که «ریاست جمهوری روحانی» و ایضا «دسته گل برجام» نیز از طریق مهندسی انتخابات در ۹۲ به رهبری تحمیل و تمهید شد!

(در این زمینه نگاه کنید به مقاله «برجام از انجام تا فرجام» در وبلاگ سخن)

تمهیدی که فارغ از روائی یا ناروائی آن موید یک بی اخلاقی و اصول فروشی مُحرز و ناموجه در سیاست ورزی است.

قدر مسلم آن است که اشغال مناصب کلیدی نظام و مدیریت عالیه جنگ بدون تقید به آرمان و اهداف عالیه و تعریف و تبیین شده «خمینی انقلاب» و «انقلاب خمینی» خواسته یا ناخواسته نوعی ماسک بر چهره زدن و شیادی محسوب خواهد شد.

مهندس مهدی بازرگان نمونه قابل استنادی در نقطه مقابل چنین بی اخلاقی ها و اصول فروشی هائی محسوب می شود که هر چند مانند هاشمی رفسنجانی با اشغال سفارت آمریکا مخالف بود. هم چنان که تقیدی به صدور انقلاب اسلامی نداشت و به صراحت مخالف ادامه جنگ بعد از آزادی خرمشهر بود و تظاهرات برائت از مشرکین در حج را نیز بر نمی تافت و فتوای ارتداد سلمان رشدی را مخل منافع ملی می انگاشت. اما تا آن اندازه نیز صداقت داشت تا ضمن برسمیت شناختن اختلاف دیدگاه هایش با اهداف و مواضع «امام» عطای حکومت را بر لقایش ببخشد و عرصه را در اختیار کسانی بگذارند که مانوس با آرمان های امام و انقلاب بودند.

رفتار هاشمی رفسنجانی را در مقام تمثیل می توان قرینه رفتار «مینو خالقی» نماینده رد صلاحیت شده مجلس دهم تلقی کرد که حسب ظاهر خود را مقید به حجاب اسلامی می نمایاند اما بعد معلوم شد مشارالیه اهل «آزادی یوشکی» بوده و چون به پکن می روند آن کار دیگر می کنند!

این کمال بی اخلاقی است که بیرون از مناقشه پذیر بودن یا مناقشه پذیرنبودن مبانی معرفت شناختی نظام و انقلاب «افراد» به تزویر اشغال گر سمت های حکومتی آن نظام شوند و مُحیلانه خواست شخصی خود را به نظام تحمیل کنند!

در ماجرای جنگ و فرآیند تحمیل قطع نامه ۵۹۸ به امام، درد فرزندان معنوی امام آن بود که جام زهر را «خودی» ساخت و «خودی» به امام خوراند! والا اگر آن فرآیند محصول تفوق سیاسی یا نظامی صدام و پذیرش لاجرم ۵۹۸ به امام بود در آن صورت بازخورد پذیرش ۵۹۸ نزد فرزندان خمینی قبل از «غُبن» حکم «حُزن» را می یافت.

تلخکامی مبتلابه حاملان انقلاب اسلامی در ماجرای «تحمیل قطعنامه» ناشی از مغبونی ایشان بود و نه محزونی!

جرم مشهود آقای هاشمی رفسنجانی آن بود که با ورود ناصواب و اصول فروشانه اش به جنگ و بمنظور «تمام کردن جنگ تحت هر شرایطی» به فراست توانست با ستآب کردن (Set Up) امام و «فشار بر ایشان» و مغبون کردن سپهسالاران جنگ با استفاده از سیاهه اقلام جنگی غیر قابل تحصیل فرماندهی سپاه و نامه مشکوک رئیس برنامه و بودجه مبنی بر ناتوانی از ادامه تامین هزینه جنگ و نامه رئیس ستاد تبلیغات جنگ مبنی بر خالی ماندن جبهه ها از رزمنده (!) ۵۹۸ و پایان جنگ و شُرب جام زهر را بدین ترتیب به امام تحمیل کردند!

(در این زمینه نگاه کنید به مقالات «باد کاشتید آقای هاشمی» و «پنبه زار» و «راز برملا» در وبلاگ سخن)

هاشمی جنگ را از آن جهت پایان نداد که جنگ در بن بست قرار گرفته بود. هاشمی «نجنگید» چون اساسا مرد جنگ نبود و اعتقادی به جنگ نداشت!

مرد جنگ باید جنگی باشد!

تفاوت مدیریت جنگ بین یک مدیر جنگی با یک عنصر ضد جنگ آنجا بود که در جبهه مقابل ایران «صدامی» قرار داشت که حاذقانه تمامی کشور را در خدمت جنگ قرار داده بود و جمیع امکانات و ظرفیت های عراق را بنفع جنگ بسیج کرده بود و در نقطه مقابل ایرانی قرار داشت که مدیریت جنگی شان بشکلی خام اندیشانه سودای رزم شان قرینه ریسمانی شده بود که بتعبیر حضرت مولانا «زآنکه از سودای سربالا عاری بُدند، زان رسن اندر میان چه شدند»!

آنک از قرآن بسی گمره شدند
زان رسن قومی درون چه شدند
مر رسن را نيست جرمی اي عنود
چون ترا سودای سربالا نبود

همین سودای سربالا نزد مرحوم هاشمی رفسنجانی بود که وی را فاقد انگیزه جنگی برای مدیریت بهینه جنگ می کرد.

نمونه پروژه مترو یکی از برجسته ترین مصادیق نالایقی و ناشایستی مدیریت جنگی هاشمی رفسنجانی در جنگ بود.

امری که «آیت الله» تا زمانی که زنده بودند رغبتی برای پاسخ دادن به آن از خود نشان ندادند که بر اساس کدام اولویتی ایشان در ۶۳ که کشور درگیر یک جنگ تمام عیار بود و حداقل توقع از پایوران کشور بسیج همه جانبه ظرفیت های اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و نظامی برای مقابله با صدام بود «معظم له» که به بهانه فقدان سرمایه برای پایان جنگ التجاء به امام می بُرد علی رغم این با سماجت موفق شدند پروژه غیر ضرور و میلیاردی متروی تهران را که منطقاً در خلال جنگ بلاموضوع و فاقد اولویت محسوب می شد، به هزینه کشور تحمیل نمایند!؟

بخش کمیک ماجرا در تراژدی تحمیل قطع نامه به امام آنجا است که مرحوم هاشمی در ذکر خاطرات خود ابراز می داشتند که: «برای ختم جنگ موفق به متقاعد کردن امام شدم و وقتی امام ابراز نگرانی کردند از وعده ای كه به مردم داده بودند ... پيشنهاد كردم مسئولیت پایان جنگ را من به عنوان جانشين شما بپذيرم و پس از پايان ماجرا، شما مرا محاكمه فرماييد كه امام نپذیرفتند» و متعاقبا احباب و حواریون هاشمی رفسنجانی نیز سالوسانه برای چنین ادعائی به بهجت کف می زنند و چنین راهکاری را مصداق چنان شاهکاری از آنچنان طلایه داری قلمداد می فرمایند با این تصور که از این طریق می توانند هاشمی رفسنجانی را در حافظه تاریخی ایرانیان به یک «قهرمان مظلوم» مُبدل نمایند!

طنز نچندان پنهان در این داستان مبادرتی است از جهد بلاوجه مرحوم هاشمی در ترسیم فضائی کاریکاتوری و بدون صاحب از کشور در مقطع مذکور!

کآنه مملکت در آن دوران تا آن اندازه بلبشو بوده یا امام تا آن اندازه عوام فرض شده که رغم کاریزمای ایشان که خم ابرویش می توانست کشور را آرام یا بسیج کند و در کنار سپاهیان و بسیجیان جان نثارش و با وجود پارلمان و دولت و ساز و کارهای قانونی تعریف شده برای آغاز یا پایان جنگ آنگاه آقای هاشمی رغم همه این ساز و کارها مانند بازی های کودکانه بفرمایند من با مسئولیت خودم جنگ را تمام می کنم بعد شما من را محاکمه کنید(!)

لابد امام نیز تا آن اندازه باید بی اخلاق فرض شوند که تن به این ملت فریبی دهند!؟
شاید نسل جوان امروز ندانند اما نسل جوان آن روز هنوز در قید حیاتند و بخوبی به یاد دارند که آقای هاشمی و دیگر پایوران هم رده با آقای هاشمی جملگی زیر سایه امام معنا و اعتبار می گرفتند.

معلوم نیست در این ماجرا مرحوم هاشمی چه نقشی برای خود تخیل کرده بودند که با فرمان ایشان جنگ تمام می شود و بعد نیز همه چیز سر جای خود خواهد بود و نخود نخود هر که رود خانه خود! و احتمالا آنگاه امام نیز بصورت نمایشی و بمنظور متقاعد کردن مردم به هاشمی تشر می زنند که «چرا بدون مشورت با من و خودسرانه جنگ را تمام کردی» (!!!) و با تشکیل یک دادگاه فرمایشی «هاشمی مظلوم و قهرمان» را محاکمه می کنند تا آنگاه صغیر و کبیر بر مظلومیت آن قهرمان صلح بگریند!؟

«پتن خادم یا خائن؟» عنوان کتابی بود که در توصیف و تشریح عملکرد مارشال پتن ریاست دولت ویشی فرانسه بعد از سقوط دیوار دفاعی ماژینو از طریق فتح بنلوکس توسط ارتش آلمان و تسلیم فرانسه در مقابل هیتلر در جنگ جهانی دوم تحریر شد.

داوری تاریخ در مورد «پتن» قرینه ای است مع الفارق از نقش و عملکرد مرحوم هاشمی رفسنجانی در مدیریت جنگ تحمیلی عراق با ایران.

پتن نیز مانند هاشمی رفسنجانی از جانب حامیانش بدان جهت شایسته اطلاق عنوان قهرمان بود که «واقع بینانه» با پایان دادن بموقع جنگ با ارتش آلمان این فرصت را فراهم کرد تا برخلاف دیگر کشورهای اروپائی که در خلال جنگ مبدل به ویرانه شدند، فرانسه تنها کشوری در اروپای بعد از جنگ باشد که از ویرانی های ناشی از تهاجم ارتش آلمان مصون مانده تا آنگاه در فردای جنگ «مارشال دوگل» بتواند به برکت این مصون ماندگی، زیاده خواهی ها و باج گیری های آمریکا به بهانه بازسازی اروپا در طرح مارشال را بی وقعی کند. هم چنان که همین «پتن» در داوری فرانسویان گلیست، خائنی محسوب می شد که عزت نبرد برای استقلال کشور را قربانی ذلت تسلیم مقابل اجنبی کرد.

علی ایحال تفاوت مارشال پتن با هاشمی رفسنجانی آنجائی است که پتن برخلاف هاشمی رفسنجانی موجبات «حُزن» فرانسویان شد و نه «غُبن» ایشان و اگر پتن جنگ فرانسه با آلمان را پایان داد آن تصمیم محصول تفوق دشمن خارجی بود نه صحنه آرائی پراگماتیست های داخلی!


۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

بی تابعیت ها!


مجادله وزیر اطلاعات دولت تدبیر و امید با دادستان کل کشور بر سر وجود یا عدم وجود مدیران دو تابعیتی در دولت، قرینه آن راننده شیرین عقلی است که در اتوبان خلاف جهت حرکت می کرد و وقتی از رادیو خودرواش شنید که مخبر می گوید: یه نفر دیوونه در اتوبان خلاف مسیر خودروها داره حرکت می کنه! از موضع تحیُر و حق به جانبی گفت:

یه نفر دیوونه داره خلاف جهت حرکت می کنه!؟ این همه دیوونه داره خلاف جهت حرکت می کنه!

آقای علوی (وزیر اطلاعات) نیز در حالی منکر وجود مدیران دو تابعیتی در کادر دولت می شوند که در نقطه مقابل ایشان آقای منتظری (دادستان کل کشور) ضمن گله از بی توجهی دولت نسبت به برکناری مدیران مزبور اظهار داشته اند:

خبر داریم برخی از مسئولان دو تابعیتی هستند و این خلاف قانون است ... دو تابعیتی به این معناست که در صورت بروز جرم، می‌تواند از کشور فرار کند ... چرا دولت با مسئولان دو تابعیتی برخورد نمی‌کند؟

هر چند دغدغه آقایان علوی و منتظری بر سر تصفیه بدنه دولت از مدیران دو تابعیتی در جای خود مأجور است اما مصیبت اصلی جای دیگری است و آقایان آدرس را اشتباه گرفته اند!

علی رغم باورداشت توأم با حُسن ظن آقایان اما واقعیت آن است که درد امروز بدنه مدیریتی کشور قبل از دو تابعیتی بودن برخی از مدیران، بی تابعیتی و بی شرافتی و بی وجدانی و بی حیثیتی و بی اصل و نسبی و حرامزادگی ایشان است که به ایشان این اجازه را می دهد بدون تقید به هیچ تابعیت و ملیت و انسانیت و شرافتی دست در خزانه کشور ببرند و یا بموقع مانند محمودرضا خاوری فلنگ را ببندند و یا زبردستانه تر از خاوری بدون نیاز به فرار کردن با پوشش حقوق ها و املاک نجومی شکمبه های سیری ناپذیر خود را با مال و لقمه حرام و شبه ناک فربه کنند.

برخلاف باورداشت توأم با حُسن ظن آقایان علوی و منتظری در تجربه «خاوری» آنچه خاوری را در اختلاس و فرار بموقع از کشور یاری رساند دو تابعیتی نبود. بی تابعیتی و بی شرفی و رذالت و پستی و پُفیوزی بود!

آقایان آنچنان از لزوم پاکسازی دولت از لوث وجود منحوس دو تابعیتی ها می نالند کآنه صدر تا ذیل مملکت توسط تک تابعیتی های وطن دوست و خدمتگذاری که بام تا شام هیچ دغدغه ای جز خدمت به خلق و رعیت ندارند بشکلی به اشغال در آمده که هرآئینه مملکت در شُرُف ترکیدن از برکت وجود این همه تک تابعیتی خدمتگذار است!؟

گیریم همه دو تابعیتی ها را از بدنه مدیریتی کشور سرند کردید در آن صورت بر این باورید الباقی خواهران و برادران «تک تابعیتی شاغل به خدمت در مملکت» مُنیرالناصیه و علیه السلامند!؟

مزید اطلاع مسئولین ارشد نظام معروض می دارد:

بالای 90 درصد ایرانیان مقیم ایالات متحده آمریکا برخلاف ماده ۹۸۹ قانون مدنی ایران مبنی بر ممنوعیت اخذ تابعیت خارجی در کمال بی آزرمی و در اوج شرمندگی از ملیت خود بی شرمانه به تابعیت آمریکا درآمده و در مراسم رسمی و قانونی سوگند شهروندی آمریکا را در دادگاه قرائت کرده و با صراحت ابراز داشته اند: تا ضمن تابعیت از قانون اساسی و قوانین ایالات متحده هرگونه تعهد و وفاداری به كشور قبلی خود را واگذاشته و در صورت جنگ و برای كمك به نیروهای مسلح آمریكا سلاح به دست گرفته و برای آمریکا بجنگد! (1)

علی رغم این آیا مسئولین محترم در داخل کشور تصور می فرمایند آنها که در داخل کشور مانده و بر تابعیت ملی و میهنی خود ملتزم و متعهد مانده اند مانائی و پایائی شان بر ملیت و ایرانیت شان از سر درد و غیرت و شرف بوده!؟

در شرف فروشی دو تابعیتی ها تردیدی نیست اما این بمعنای شرافتمندی فله ای جمیع ایرانیان به صفت ماندگاری شان بر ملیت و کشورشان نیست. فرصت و عرضه اش را نداشته اند والا بموقع خوش می خرامند و به نیم آوائی بکفایت و مهارت در زمین اجنبی خواهند رقصید! آنها که در ایران مانده و بر تابعیت ملی خود استواری کرده اند هیچ فضیلتی بر آن شرف فروشان ترک تابعیت کرده، ندارند.

مصیبت آن نیست که دو تابعیتی ها بی شرف اند! مصیبت اصلی آن است که حرمت خدمت و شرف خیانت در ایران سکه یک پول شده و آن چه که در این میان مفقود مانده خاستگاه اخلاق و معرفت و فضیلت است.

شرف انسان به تابعیت ملی و خاستگاه میهنی اش نیست. فضیلت و اخلاق و معنویت و شعور و انسانیت و حُریت با محل تولد به انسان تنقیه نمی شود!

پارسائی و رستگاری، شعور و آداب دانی، اخلاق و عیاری و انسانیت و غیرت مندی محصول تهذیب نفس و مکاشفه و مراقبه و تهجد و تعبد و تقید عملی به منهیات و مستحبات و مکروهات و محرمات عقلی و شرعی و اخلاقی است.

بدین منوال ایرانی بودن بالذات واجد هیچ ارزشی نیست تا بتوان برای ترک تابعیت یا حفظ تابعیت «ایرانی» تخصیص ارزش یا ضد ارزش کرد.

اعتبار انسان به شرف و شعور انسان است که در گرو هیچ تابعیتی قرار ندارد.

مسئولین محترم کشور اگر دغدغه منافع و مصالح کشور از گزند دو تابعیتی ها را دارند قبل از آنکه با ذره بین بدنبال یابش درخت در جنگل باشند! همان دو تابعیتی های مشهود و موجود در ایالات متحده را با توسل به ماده ۹۸۹ قانون مدنی از طریق مصادره اموال غیر منقول شان نقره داغ کنند تا اولا آمریکائی شدگان مزبور تقاص خوشرقصی در زمین اجنبی را با پرداخت هزینه ما به ازا کنند و از سوی دیگر با دولت ایالات متحده که وقت و بی وقت به خودش اجازه می دهد اموال و دارائی های ایران را به بهانه هائی کاذب مصادره کند اینک و از طریق جوجیستو کردن (柔術) مقابله به مثل کرده تا آنگاه هم از انرژی حریف علیه خودش و در زمین خودش بهره ببرد و هم به آن وطن فروشان آمریکائی شده نشان دهد آیا دولت کشور جدیدشان حاضر هست در مقام دفاع از حق و حقوق این شهروندان درجه چهلم آمریکا برآید!؟ (2)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ ماده ۹۸۹ قانون مدنی ایران: هر تبعۀ ایرانی که بدون رعایت مقررات قانونی بعد از تاریخ ۱۲۸۰ شمسی تابعیت خارجی تحصیل کرده باشد تبعیت خارجی او کان لم یکن بوده و تبعۀ ایران شناخته می‌شود ولی در عین حال کلیۀ اموال غیر منقوله او با نظارت مدعی‌العموم محل به فروش رسیده و پس از وضع مخارج فروش، قیمت آن به او داده خواهد شد و بعلاوه از اشتغال به وزارت و معاونت وزارت و عضویت مجالس مقننه و انجمن‌های ایالتی و ولایتی و بلدی و هرگونه مشاغل دولتی محروم خواهد بود.

2 ـ جوجیتسو در ترمینولوژی ژاپنی به استفاده از نیروی حریف علیه خودش و در زمین خودش اطلاق می شود


۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

بهتر آن است که این قصه فراموش کنید!



اظهارات صریح آیت الله خامنه ای دال بر بی معنا بودن «آشتی ملی» مطروحه از جانب سید محمد خاتمی دو معنای روشن را در قوه عاقله مخاطب متبادر به ذهن کرد.

نخست بسته شدن پرونده آن آشتی ملی قبل از انعقاد اولیه نطفه آن و دوم آنکه بدین طریق یک بار دیگر بکفایت اثبات شد که سید محمد خاتمی «ابداع کننده مطالبه مزبور» کماکان مرد فرهنگ است و مرد سیاست نیست! و شناختی از دقائق و ظرائف و غموض دنیای سیاست ندارد.

قرینه این ادعا نیز بازگشت به این واقعیت هویدا داشت که خاتمی مطالبه آشتی ملی را در مقام ضرورتی توصیه و پیشنهاد می کرد که ناظر بر فقد نقش «لولاگرانه» هاشمی رفسنجانی در حد فاصل «اصلاح طلبان» و «رهبری نظام» از فردای فوت آن مرحوم بود.

هر چند از فردای نقار پیش آمده بین اصلاح طلبان با رهبری در ماجراهای 88 مرحوم هاشمی رفسنجانی نیز بصورت ظاهر تعمد داشتند تا نقش لولا و ارتباط دهنده و انتقال دهنده پیام بین طرفین آن نقار را تداعی گری کنند اما واقعیت های مشهود میدانی موید این واقعیت غیر قابل کتمان بود که مرحوم هاشمی محیلانه و زبردستانه در حد فاصل نقار مزبور بیشتر نقش «مفصل» را بازی کردند تا آنکه بخواهند عهده دار مسئولیت «لولا» بین طرفین این منازعه باشند.

به عبارتی دیگر حفظ و تداوم نقار و انفصال در حد فاصل رهبری با اصلاح طلبان تضمینی بود برای مانائی و پایداری نقش واسطه گری مرحوم هاشمی تا از آن طریق ایشان ضمن تحمیل موجودیت خود در حد فاصل طرفین منازعه بتوانند در راستای اهداف و منویات سیاسی مطمع نظر خود اعمال سیاست کنند. بنا بر همین ضرورت بود که از 88 به بعد و رغم توانمندی آن مرحوم جهت نزدیک کردن طرفین به یکدیگر، اقدامی جدی بدین منظور از سوی ایشان مشهود نشد.

علی ایحال فوت غافلگیرانه هاشمی رفسنجانی فرصتی مغتنم را پیش روی اصلاح طلبان و رهبر ایشان (محمد خاتمی) قرار داد تا آنک با از میان برداشته شدن آن مفصل بتوانند مستقلانه و صالحانه با «رهبری» مرتبط شده و بشکلی بهداشتی با ایشان جبران مافات کنند.

علی رغم این محمد خاتمی یک بار دیگر نشان داد که با پروژه نامدبرانه «آشتی ملی» آن قدر استعداد دارد تا بتواند از قبال نابلدی هایش در سیاست ورزی آن فرصت مغتنم را بسهولت بسوزاند.

مشکل پروژه آشتی ملی محمد خاتمی آن بود که «هم» از نظر شکلی و «هم» از نظر محتوائی آن پروژه برخوردار از نقص بود.

مشکل شکلی «آشتی ملی» مطروحه آقای خاتمی بستر انتشار آن در سپهر عمومی جامعه بود.

خاتمی نامدبرانه آن خواست خیرخواهانه را از طریق اعلان عمومی کردن در نطفه سوزاند بدون آنکه توجه داشته باشد عمل اخلاقی در دنیای سیاست ساز و کار و الزامات و اقتضائات خاص خود را دارد و شیوه تحقق و تحصیل مراد در مطالبه یک خواست یا فعل اخلاقی در جامعه با شیوه همان خواست یا فعل اخلاقی در دنیای سیاست، برخوردار از تفاوت است.

ناآشنائی خاتمی با همین الزامات و اقتضائات دنیای سیاست بود که مانع از آن شد تا ایشان به این درک نائل آیند:

جار زدن مطالبه آشتی ملی از رهبری در سپهر علنی جامعه مترادف است با عمومی سازی یک امر بظاهر اخلاقی به قصد باج گیری از رهبری از طریق تحمیل آن خواست به رهبری بشیوه افکار عمومی سازی از آن خواست بظاهر اخلاقی است!

امری که طبیعتا و بالذات محکوم به شکست بود و آیت الله خامنه ای نیز به قوت در سلوک سیاسی خود نشان داده اند که اساسا اهل باج دهی نیستند و نه آن زمان که جورج بوش در فردای عملیات یازده سپتامبر و اولتیماتوم اش به دنیا که «تصمیم خود را بگیرید؟ یا با مائید یا با تروریست ها» در سکوت مرعوبانه جهان بصراحت گفت: «نه با شمائیم نه با تروریست ها»! و نه آن زمان که در 88 سبزها به قوت کف خیابان های تهران را به اشغال خود درآورده بودند نیز بصراحت و بمنظور صیانت از آرای مردم اعلام کردند: امام باج ندادند من هم باج نمی دهم.

از نظر محتوائی نیز پروژه آشتی ملی محمد خاتمی برخوردار از تناقض بود.

آقای خاتمی عنایت به این بداهت نورزیدند که وقتی نائل به آشتی هستند یعنی هم زمان قائل به قهر هم می باشند!

یعنی می پذیرند قهری موجود هست تا برای نیل به آشتی جهدی نیز ملزوم باشد. لذا پیشنهاد دهنده آن آشتی موظف است تا به لوازم پیشنهادش نیز پایبند بماند دائر بر این که برای نیل به آن آشتی ابتدا باید چیستی آن قهر و آنگاه کیستی طرفین آن قهر را شناسائی کنند.

آنچه که آقای خاتمی و احباب ایشان در بیان آن اکراه دارند آن است که نقار منعقده از 88 به بعد نقاری است در حد فاصل دو جماعتی که حول یک نقطه مشترکند و آن نقطه «جمهوری اسلامی» است با این تفاوت که یک طرف این نقار می دانند که چه می خواهند و آن «جمهوری اسلامی» است و طرف دیگر آن نقار نیز می دانند که چه نمی خواهند و آن نیز «جمهوری اسلامی» است!

لذا صورت مسئله برخلاف اجتناب از اعتراف آن توسط آقای خاتمی و احباب آقای خاتمی برخوردار از وضوح است دائر برآنکه موضوع قهر «تمامیت جمهوری اسلامی» است و طرفین قهر نیز واثقان و رافضان جمهوری اسلامی اند!

رافضانی که آقای خاتمی نامدبرانه از 88 به بعد سخنگوئی و نمایندگی ایشان را بر عهده گرفت با این توجیه تا مانع از آن شوند که ایشان به دامان براندازان نظام بریزند!

بر این منوال اولا تلاش بمنظور آشتی بین دو طیف برخوردار از تضاد آنتاگونیستی تلاشی است عبث که اگر لطیفه نباشد قطعا خودفریبی است.

ثانیا نیز آنکه برخلاف تصور آقای خاتمی دائر بر اهتمام ایشان بمنظور «ممانعت از ریزش مخالفان نظام به دامان براندازان نظام» واقعیت آن است که این آقای خاتمی نیستند که مانع از ریختن آنها به دامان براندازان شده اند و این آنهایند که مانع از بازگشتن آقای خاتمی به دامان نظام و انقلاب می باشند!

آقای خاتمی بی مبالاتانه «قهر» مان طبیعی آن «قهر» بانان شده اند! و بر این اساس ایشان ممکن شدگی بازتولید مناسبات حسنه خود و اصلاح طلبان ملتزم الرکاب خود با حکومت را بجای توسل به رویکرد بلاوجه آشتی ملی می بایست با قهر کردن و ادبار از آن جماعتی بازیابی کنند که در محور مختصات سیاسی و جدول طبقات اجتماعی ایران «علیه السلام» نیستند. (*)

نمی توان از میانه مخالفان نظام یارگیری کرد و کوشید ستاره درخشان آسمان ایشان بود و هم زمان خواستار بازگشت و اخذ سهم و جایگاه در نظام بود.

بدین منوال پسندیده است تا آقای خاتمی همان چهره فرهنگی باقی بمانند و عطای سیاست ورزی را بر لقایش بخشیده و این ماجرای پر آب چشم را نیز فراموش کنند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ آقای خاتمی؛ زمان قهر است نه آشتی



۱۳۹۵ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

زن رجُل سیاسی نیست؛ اما رجُل سیاسی می تواند «زن» باشد!



امکان یا عدم امکان ریاست جمهوری زنان در ایران جدال قدیمی و بی حاصلی است که از آغاز تاسیس جمهوری اسلامی همواره و هر چهار سال یک بار در موسم انتخابات ریاست جمهوری بحث اش به سطح می آید و بعد از احتجاجاتی تکراری بین موافقان و مخالفان بدون تحصیل مراد به بایگانی می رود تا در موسمی دیگر و تکرری دیگر از بایگانی خارج شود!

اما علی رغم ظاهر پروبلماتیک بحث، چنانچه قضیه درست تعریف شود آنگاه «هم» صورت قضیه قابل فهم و خالی از ابهام شده و «هم» حل قضیه سهل و فاقد اغماض می گردد.

حزم اندیشی در تبیین مشهود و مفهوم موضوع باید قائم بر معنای قابل وثوق از گزاره «رجُل سیاسی» باشد.

رجُل سیاسی برخلاف ظاهر قبل از آنکه مستظهر به جنسیت باشد مستدرک به شخصیت است.

بدین معنا شخصیت سیاسی برآیندی از التزامات واجتنابات و تبعات و اختصاصات تبعی دنیای سیاست است.

دنیائی که ماهیت اش استوار بر ستیزندگی با تبعات اجتناب ناپذیری اعم از نقد شوندگی و هزل شوندگی و تحقیر و تخفیف و تخطئه و طعنه و استهزا و ابتذال است. دنیائی که در نقطه مقابل زن و دنیای زن و اقتضائات و اختصاصات زن بودگی تعریف و تبیین و استوار و استقرار و استمرار یافته.

زن برخلاف اقتضائات سرد مزاجانه دنیای سیاست موجودیتی است منعطف و بالذات عاطفی و نازنده و خرامنده که مبنای خلقت اش را با طنازی و غمازی و جلوه فروشی و توجه طلبی و تحسین خواهی و ستایندگی سرشته اند.

ممدوحاتی که ذاتی زن است و در جای خود شایسته و بایسته زن بودن است و محل ذم و نزاع در «استفاده نابجا» از آن ظرفیت های زنانگی است.

بدین منوال زنی که رغم تفطن به مزاج سرد و خشن و ستیزنده و پرخاشگرانه دنیای سیاست میل به سیاست آن هم در سطح ریاست جمهوری دارد چنین زنی حتما باید مجاز به چنین جوازی باشد!

زنی با چنین رغبتی به چنان بهیمیتی قطعا زن نیست (!) و از زنانگی کالبدی را وام دار است و بدین منوال باید و می توان ایشان را در عداد رجل سیاسی برسمیت شناخت.

نوادری مانند «هیلاری کلینتون» مصداقی برجسته از چنین رجال سیاسی است. هیولائی که از زن بودن تنها مستظهر به ظواهر زنانه است تا جائی که در فضاحت «مونیکاگیت» به درستی یکی از احتجاجات منتسبه در چرائی هرزگی بیل کلینتون، به سردمزاجی و روحیه نامنعطف و نازنانه «هیلاری» اطلاق و ارجاع شد.

آنگلا مرکل و کریستینا فرناندز و دیلما روسف در آلمان و آرژانتین و برزیل و دیگر نوادری از این دست جملگی مصادیقی از زن نمایانی بوده و می باشند که با کالبدی زنانه و روحیاتی مردانه، دنیای عبوس و ستیزنده سیاست را ما به ازای اختلالات کروموزومی خود کرده و حالش را می برند!

میل به سیاست بمعنای عرفی آن (*) نزد زنان همان قدر نامانوس است که میل به رقاصی و خرامندگی و مشاطگی نزد مردان و هر دو را باید و می توان ذیل اختلالات کروموزومیک این دو تبیین و تسبیب کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ سیاست عرفی در نقطه مقابل سیاستی است که مبنای اخلاقی دارد که متاسفانه فعلا و تا اطلاع ثانوی در انزوا و تنگنای سیاست عرفی قرار گرفته.


۱۳۹۵ بهمن ۲۴, یکشنبه

شیطان اکبر!



قسمتی از یک مصاحبه ای قدیمی (شهریور 94) که تصادفی پیداش کردم.

آقای خاتمی؛ زمان قهر است نه آشتی!


فراخوان آشتی ملی از جانب «محمد خاتمی» از یک سو نشان از بد سلیقگی ایشان در انتخاب زمان این فراخوان را دارد و از سوئی دیگر موید درک غلط و ناصواب ایشان از صورت قضیه است.
بد زمان است چون علی رغم آنکه خاتمی «ظهور مهابت توام با بلاهت ترامپ علیه ایران» را بهانه آشتی ملی قرار داده اما آنچه از این فراخوان و در این زمان در قوه فاهمه نظام مستفاد می شود حس تعلیق و بی پناهی اصلاح طلبان از فردای فقدان هاشمی رفسنجانی است!
فراخوان مزبور خواسته یا ناخواسته انتقال دهنده این پیغام است که اصلاح طلبان در نبود مرحوم هاشمی مبتلا به هراس شده چرا که قوی ترین لولای اتصال خود با نظام را از دست داده و بیم آن می رود در صورت ماندگاری در وضعیت فوق برای همیشه مبدل به یک نیروی منزوی و بیرون از حاکمیت شوند.
صورت قضیه «آشتی ملی» مطمح نظر خاتمی نیز از آن جهت نادرست تبیین شده که ایشان تقلیل گرایانه محل نزاع را به اختلاف نظر منجر به قهر بین جناح متبوعه (اصلاح طلبان) با جناح مقابل (اصولگرایان) مصادره بمطلوب کرده اند.
ظرافت نچندان پنهان فراخوان آشتی ملی خاتمی هویدائی باورداشت ایشان به قهری است که بین خودآیشان با ناخدایشان مبتلابه است.
باورداشتی که در عین هویدائی در ناشیانه ترین شکل ممکن بنام «قهر بین الجناحی» معرفی و القاء می شود! به عبارتی دیگر اصلاح طلبان در تبیین صورت قضیه ماخوذ به حیا اند و نمی خواهند یا نمی توانند رسما بپذیرند که از بطن فتنه 88 با یک اشتباه محاسبه محرز از «توان و یارگیری جدید خود» و با «توهم پیروزی قریب الوقوع و باج گیرانه شان در مقابل حکومت» بی مبالاتانه از آن تاریخ به بعد تمامیت اصلاح طلبی خود را با رهبری نظام سینه به سینه کرده و نامدبرانه خود را از «اپوزیسیون دولت بودن» به «اپوزیسیون حکومت بودن» تغییر کاربری دادند.
اشتباه مهلکی که هر چند اذعان به آن سخت است اما اصلاح آن چندان سخت نیست.
در ترمینولوژی شیعه پیمان شکنی با حکومت را «قهر» نمی نامند تا آنک بتوان با توسل به «آشتی» جبران مافات کرد!
رویکرد «اشتی ملی» اصلاح طلبان جهت حل مشکل شان با حکومت آب در هاون کوبیدن است.
شان ولایت در اندیشه شیعی شانی اعتقادی است تا التزامی و بدین منوال ما به ازای بازگشت به ولایت «بیعت رضوان» است نه آشتی کنان! (*)
بدین احتساب فراخوان آشتی ملی محمد خاتمی هر چند ظاهر الصلاح است اما ضامن انفتاح نیست.
آقای خاتمی ممکن شدگی بازتولید مناسبات حسنه خود و اصلاح طلبان ملتزم الرکاب خود با حکومت را بجای توسل به رویکرد بلاوجه آشتی ملی می تواند با قهر کردن و ادبار از جماعتی بازیابی کند که در محور مختصات سیاسی و جدول طبقات اجتماعی ایران «علیه السلام» نیستند.
مشکل آقای خاتمی و اصلاح طلبان ملتزم الرکاب آقای خاتمی آن است که از 88 به بعد و ناشی از جو گرفتگی 88 به بعد خود را در میانه جماعتی نشاندند و از عمق اقشاری یارگیری کردند که کمترین تقیدی به اسلام و نظام و انقلاب و رهبری نداشته و ندارند و نه تنها به این چهار عامل بی اقبال اند بلکه اقبال و اقتضاء شان به خاتمی نیز اضطراری بر مبنای قاعده اکل میته است و بدین طریق می کوشند تا با پناه گرفتن در قفای خاتمی و بهره بردن از گارد خاتمی بموقع از کلیت انقلاب و اسلام و نظام و رهبری بگذرند و محققا بعد از آن «خاتمی» را نیز فدیه منویات خود کرده و بی محابا از ایشان نیز بموقع بگذرند.
یارگیری از میانه قوم اتینا یک بی اخلاقی سیاسی بود که قبل از خاتمی توسط مرحوم هاشمی و از فردای هزیمت 88 متداول شد. تنها با این تفاوت که مرحوم هاشمی لااقل تا آن اندازه فراست داشت تا در مبارزه سیاسی خود آن قوم اتینا را بر مبنای منویات خود «بازی» دهد اما برخلاف آن مرحوم ، محمد خاتمی نشان داده بدلیل فقدان زبدگی و مهارت سیاسی بازی خورده این قوم اتینا است و در اسارت منویات این «قوم محاط بر ایشان» نقش آفرینی می نمایند.
آقای خاتمی لااقل تا این حد نیز تفطن به تجربیات تاریخی ندارند که همین قوم اتینا بود که در مشروطه بعد از آنکه توانستند ابتدا فضل الله نوری را به دار کشند و آنگاه که خیارشان کونه کرد نائینی را نیز به زاویه راندند و از دیگ مشروطه دیکتاتوری سکولار رضا خانی را تشریف فرما کردند!
علی ایحال نه نظام تا آن اندازه پخمه است تا رغم وقوف اش نسبت به نوحواریون محاط بر خاتمی از «آشتی ملی» ایشان آغوش گشائی کند و نه خاتمی تا آن اندازه پخمه است که با ماهیت نوحواریون محاط بر خود ناآشنا باشد و بر همین منوال بود که ولو در خلوت اذعان داشت:
باید قبول کنیم که بسیاری از افراد هوادار ما کلیت نظام رو قبول ندارند و با اینها اصلاح ممکن نیست.
(مقاله جارچیان پسر مرجانه)


علی رغم این و وفق شناخت خاتمی از این قوم اتینا نمی توان این واقعیت را نیز نادیده انگاشت که خاتمی شهامت یا جسارت لازم جهت گذشتن از ایشان را ندارد.
خاتمی خام اندیشانه بر این باور است که با نشستن میان آن قوم می تواند مانع از ریختن ایشان به دامان مخالفین برانداز حکومت شود!
بر این منوال محمد خاتمی دو راه بیشتر ندارد:
ـ یا باید تاسی به رسول الله کند و مانند ایشان تن به حدیبیه ای بدهد که یکی از مفادش موظف نبودن کفار به عودت مسلمانان گریخته از مدینه النبی و پناه برده به مکه بود.
در این رویکرد «خاتمی» باید همان چیزی را که رسول الله در حدیبیه مراد می کرد ایشان نیز نسبت به نوحواریونش مراد کند دائر بر آنکه آنانکه گریختن و پناه بردن نزد کفار را مرجح بر ماندن در مدینه النبی می دانند همان بهتر که عودت داده نشوند و بر همین منوال خاتمی نیز از صرافت للگی آن قوم اتینا افتاده و عطای مهتری بر این قوم دین گریز و نظام ستیز را بر لقای شان بخشیده و قهر از ایشان را مابه ازای بیعتی مجدد با نظام کند.
ـ یا آنکه تمامیت موجودیت نامتعارف و مخالف ایشان با نظام را برسمیت شناخته و رسما و علنا سخنگوئی و نمایندگی این قوم را عهده داری کند و دست از شتر سواری دولا دولا برداشته و از صرافت بازگشت به نظام افتاده و زمین فعالیت سیاسی خود و متحدین خود را بصورت کامل نزد همان نوحواریون مسبوق به سابقه منتقل و عهده داری کند!
آقای خاتمی گریزی از این واقعیت نمی تواند داشته باشد که:
تا آنها با ایشانند و تا ایشان با آنهایند، مطمئنا و ایقانا و «منطقا» نظام روی خوشی به ایشان برای بازگشت مودت آمیزتان نشان نخواهد داد!
این کمال خوش خیالی است چنانچه آقای خاتمی تصور کنند با چنین مختصاتی از ملحقات شان می توانند با توسل به واژه خوشآهنگ «آشتی ملی» باب بازگشت به نظام را بر روی خود و متحدین خود باز گشائی کند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ مقالات مرتبط:
بیعت رضوان
مگر خاله بازی است؟




۱۳۹۵ بهمن ۲۲, جمعه

قدیسه!؟



ماشین عظیم اسطوره سازی ایرانیان با گذشت نزدیک به چهل روز از فقدان مرحوم هاشمی رفسنجانی و با پشت سر گذاشتن و شکستن مرزهای قدیس سازی از «آیت الله» اکنون خط تولید خود را متوجه «همسر آیت الله» کرده و بدین طریق حواریون و ذوب شدگان در مهابت آیت الله می کوشند از «عفت السادات مرعشی» نیز قدیسه ای هم تراز با همسر قدیس انگاشته شان هندسه سازی کنند. (1)

دامنه این قدیسه سازی با گذشتن از مرزهای ملی تا آنجا پیش رفت که نشریه المانیتور نیز با دمیدن در این کوره مدعی شد:

علی رغم آنکه ایرانیان کمی حتی نام همسران سیاست مداران را می دانند اما عفت مرعشی یک استثنا در ایران است ... نقش موثر مرعشی بر زندگی سیاسی همسرش و شجاعت او در طول زندگی به کرات در خاطرات هاشمی مورد تحسین قرار گرفته است ... قدرت مرعشی در زندگی سیاسی به عنوان یک زن ایرانی پشت صحنه بوده است . او بر دخترانش که در صحنه سیاست فعال بوده اند و بر روی محسن و مهدی اثر مهمی داشته. در واقع فایزه و فاطمه از برادرانشان هم در عرصه سیاست فعال تر بوده اند و شاید این گواه از وجود یک اتمسفر غیر مردسالارانه در خانه هاشمی بوده است. عجیب نیست اگر مرعشی یکی از مهمترین دلایل ایجاد چنین جوی در خانه شان بوده باشد ... مرعشی یک کاراکتر با اهمیت بوده که در موفقیت های رفسنجانی نقش ویژه ای بازی کرده است.

در این میان «روزنامه آرمان» نیز که از بدو تاسیس با عزمی جزم در قامت ارگان پروپاگاندای خانواده هاشمی انجام وظیفه کرده طی مقاله ای با امضای «نعمت احمدی» حجت را به کمال رسانده و در مقام ثنا و مداهنه توام با مبالغه سنگ تمام گذاشته و آنطور نبشته و انگاشته که:

آیت الله هاشمی نمونه بی‌بدیلی از روحانی تأثیرگذاری است که با دیگر همرزمان خود متفاوت بود. سال‌های زندان یک نفر جور زندگی را می‌کشد، یک نفر باید دغدغه زندان و سلامتی آیت لله را داشته باشد و به زندگی ۵ فرزند آن زمان خرد سال خود برسد، کمتر نام همسران روحانیون را می‌دانیم حتی اگر در زندگی اجتماعی فعال هم باشند وقتی از همسر خود یاد می‌کنند با عنوان«حاج خانم» از همسرشان یاد می‌کنند- اما آیت الله هاشمی رفسنجانی با چنان ذوق و شوقی همسرخود را با نام کوچک در گفته‌ها و نوشته‌های خود یاد می‌کرد، حال این همسر زنی که ۵ دهه در کنار مردی که درونش همانند اقیانوس مواج بود و بیرونش همانند برکه‌ای لمیده در حاشیه کوهی سرسبزآرام وخاموش، عفت خانم مرعشی، سروی است که آیت الله هاشمی رفسنجانی در سایه سار او مبارزه کرد، به مبارزه ادامه داد و وقتی که انقلاب پیروز شد، استوار ماند. (2)

عطف به قدیسه سازی هائی از این دست از فردای فقدان مرحوم هاشمی رفسنجانی و رغم قابل فهم بودن صنعت مبالغه بمنظور دلجوئی از صاحبان عزا در آداب سوگواری ایرانیان، اما واقعیت آن است که «تاریخ» فرای عاطفی گری با رُمانتيسيزم سياسی نگاشته نمی شود و خط النثر تاریخ با لگالیستی ترین و در عین حال فاقد احساس ترین کلمات و مفاهیم عقلی و استدلالی آغشته و نبشته است. بر این منوال داوری تاریخ نیز سوای «دوست داشت» یا «نفرت داشت» از هاشمی رفسنجانی و خانواده هاشمی رفسنجانی ناظر بر یک داوری خشک و واقع بینانه و انتزاعی است.

به احتساب همین داوری انتزاعی است که عفت السادات مرعشی همسر محترمه اکبر هاشمی رفسنجانی را با هیچ معیار یا مکیالی نمی توان در قامت یک قدیسه از منتهی الیه «ژاندارک بودگی» تا «مادر ترزا انگاری» معنا و معارفه کرد.

برخلاف باورداشت و قرائت قدیسگی از بانوی اول ایران (!) در بازه زمانی «68 تا 76» و از «76 تا استخر کوشک و بیمارستان شهدای تجریش» واقعیت آن است که عفت السادات مرعشی زنی از میانه زنان سنتی ایران با خُلقیات و خصوصیات اخلاقی خویش کامانه توام با روحیات اقتدارگرایانه اند.

پیش تر در «از مهدعلیا تا عفت السادات» خصلت های شخصیتی ایشان گمانه زنی شده بود.

(اینجا)

خصلت ها و روحیاتی که بدون تردید برون ریخت آن در عفت السادات مرعشی از فردای ترور ناموفق اکبر هاشمی رفسنجانی در سال 58 هویدا شد.

حسب اظهارات اکبر هاشمی رفسنجانی در بازتعریف ماجرای ترورش در سال مزبور:

غروب به منزل رفتم. یکی دو تا پاسدار هم داشتم ... گفتند که یک نفر آمده و نامه‌ای آورده است. گفتم بگویید بیایند داخل منزل، نماز مغربم را تمام کردم. او به مهمانخانه رفته بود و آنجا نشسته بود ... آمدم روی صندلی مقابل نشستم و در جلوی در به او گفتم بفرمایید. او هم ادب کرد و از جایش بلند شد، خیال کردم که می‌خواهم ادب بکند. جلو‌تر آمد و در یک متری من ایستاد یک دفعه دیدم دست خود را زیر کتش برد و اسلحه را کشید. وقتی این کار را کرد من هم دستش را گرفتم. اسلحه در دستش بود و مچ دست او در دست من بود. دیگر قدرت شلیک نداشت، من ایستادم او هم ایستاده بود. مدتی همین‌جور کلنجار می‌رفتیم که سروصدا بلند شد. «خانواده» ما فهمیدند (منظور از خانواده «عفت السادات مرعشی» همسر ایشان است) ما در اتاق آن طرفی بودیم، «خانواده» ما وارد شد ... در‌‌ همان وقتی که ما کلنجار می‌رفتیم و «خانواده» ما داشت نزدیک می‌شد، رفیق دومی او جلوی در اتاق آمد و در مقابل اتاق ایستاد و اسلحه‌اش را به طرف من گرفت، به نظرم دومی به طرف من تیراندازی کرد یعنی همانی که جلوی در ایستاده بود. وقتی که به طرف من شلیک کرد، زمین خوردم البته اسلحه را از دست او گرفته بودم. در این موقع فردی که اسلحه نداشت رفت کنار و آن دومی آمد تا تیر خلاص را به من بزند. زمانی که من تیر خورده بودم و روی زمین افتاده بودم «خانواده» ما آمد و خودش را سپر کرد تا او نتواند ما را بزند. شجاعت هم می‌خواست. او مسلح بود و من هم روی زمین افتاده بودم. ایشان سپر من شد. «خانواده» ما می‌گوید تروریست آمد و دستش را زیر بدن او درآورد که تیر خلاص را به من بزند. به هر حال آن موقع هم یک تیر شلیک کردند که از گوشه چشم من عبور کرده بود و پوست را خراشیده بود. دست «خانواده» ما را هم زخم کرده بود.

(مصاحبه 21 سال پیش هاشمی رفسنجانی با فریدون وردی‌نژاد، محمود دعایی، مسیح مهاجری، حسین شریعتمداری و غلامحسین کرباسچی ـ تاریخ ایرانی)

من حیث المجموع ماجرای ترور ناموفق هاشمی رفسنجانی را می توان و باید نقطه عطفی در زندگی زناشوئی ایشان با «خانواده» (!) محسوب کرد. در آن سوء قصد هر چند شخص هاشمی رفسنجانی با خوش اقبالی کشته نشد اما بصورتی تبعی استقلال شخصیت ایشان در پیشگاه همسرش کاملا به قتلگاه رفت و قربانی شد و از آن تاریخ به بعد بود که هاشمی بصورت اخلاقی زندگی خود را مدیون فداکاری همسرش می انگاشت اما بر همان منوال نیز از آن تاریخ به بعد این عفت السادات بود که توانست اقتدار و ثقل شخصیت خود را بر بصورتی مهتر سالارانه و تحکم منشانه بر «اکبر» تحمیل کند. خصوصا آنکه هاشمی رفسنجانی شخصیتا بشدت عاطفی بود و همین عطوفت محمل مناسبی برای تحمیل اراده «همسر ایشان» بر «منش ایشان» شد.

بر خلاف روحیه عاطفی هاشمی، عفت السادات فردی اقتدارگرا و پرخاشگر بود که از فردای عاملیت در نجات جان همسرش این روحیه در ایشان تقویت نیز شد و به کرات ظهور و بروز پیدا کرد.

تا جائی که می توان به نقش بالا دستی ایشان در خانه و بر فراز همسر و فرزندان اذعان داشت.

نکته حائز اهمیت در خلقیات «عفت السادات» آن بود که به شهادت خودش «اکبر» بدلیل زندانی بودن یا در فرار بودن طی سالهای قبل از انقلاب عملا کمترین نقش را نیز در تربیت اخلاقی فرزندان نداشت و ایشان (عفت السادات) مسئولیت تامه تربیت فرزندان را بر عهده گرفتند.

عفت السادات مرعشی در مصاحبه با سی ‌و یکمین شماره ماهنامه «مدیریت ارتباطات» در پاسخ به این پرسش که «در مورد تربیت و اسم گذاشتن فرزندان با ایشان هم (هاشمی رفسنجانی) مشورت می‎کردید؟» اظهار داشت:

خیر ـ تربیت بچه‌ها همه با من بوده، ایشان که اصلاً نبودند!

هر چند خانم مرعشی در این مصاحبه با اذعان به نقش یک جانبه و همه جانبه اش در تربیت فرزندان کوشیده تا از آن طریق برای خود کسب اعتبار کنند اما ناخواسته یک واقعیت تلخ را نیز در دسترس قرار داده اند.

واقعیت غیر قابل انکار آن است که تربیت بهینه فرزند محصول تشریک مساعی دو جانبه بین پدر و مادر خانواده است و یک محیط سالم برای رشد و تکوین شخصیت فرزندان محیطی است که در آن فرزندان سنین رشد و اثرپذیری و الگوبرداری غیر مستقیم از اولیای خود «که عمدتا شامل سالهای 3 تا 10 سالگی می شود» را از طریق همزیستی همزمان و توامان با پدر و مادرشان سپری کنند.

پدر و مادر در فرآیند تربیت و رشد اخلاقی و تکوین شخصیت فرزند هر کدام کار ویژه منحصر بفردی دارند و بصورت طبعی نفش پدر مدیریت عقلانی خانواده است و مادر مدیریت عاطفی خانواده را عهده داری می کند.

نقش هائی که هر دو مکمل و لازم و ملزوم یکدیگرند و هر کدام ذاتی و انحصاری بین مرد و زن است. بدین منوال نه زن می تواند در غیبت مرد نقش پدر را برای فرزندان عهده داری کند هم چنان که مرد نیز در فقدان همسر عاجز از عهده داری نقش مادرانه برای فرزندان است.

بر همین اساس است که بغضا و به تجربه مشاهده شده فرزندانی که بنا به هر دلیلی اعم از طلاق یا موارد دیگر در سنین رشد محروم از وجود پدر یا مادر بوده اند در آینده نیز برخوردار از روحیه و شخصیتی بعضا پرخاشگر و نامتعارف و شورشی شده اند.

نمونه برجسته از این دست را می توان نزد انقلابیونی دید که مانند هاشمی رفسنجانی سالهائی را که می توانستند در کنار همسر و فرزندان صرف مدیریت خانواده کنند درگیر مشقات و تبعات مبارزه شده و بالتبع هر چند از یک طرف جامعه را از خدمات خود بهره مند ساخته اند اما توامان خانواده خود و فرزندان را از موهبت امنیت خاطر از خلال زندگی در کنار پدر و مادر محروم نگاه داشته اند که بالتبع آسیب های خود را نیز متوجه ایشان کرده است.

نمونه هائی مانند عصیانگری فرزند «محسن رضائی» فرمانده اسبق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که بدلیل حضور مسئولانه پدر در دوران جنگ نتوانسته بود در زیست سالم و رشد شخصیت فرزندش مشارکت بورزد و یا موارد دیگری مانند خودکشی پسر حسن روحانی یا رفتارهای نامتعارف «روح الله زم» و هم زادش «مهدی خزعلی» که جملگی علائم پرخاشگری در رفتارهای فردی و اجتماعی شان بوضوح مشهود است مصادیقی از شخصیت نامتعارف و روح سرگشته ایشان و روان شوریده ایشان در سالهائی است که علی رغم نیاز به سایه مشترک پدر و مادر بنا به هر دلیلی از این موهبت محروم مانده اند.





بر همین منوال رفتارهای نامتعارف و بعضا شورشی و پرخاشگرانه و عصیانگرانه فرزندان هاشمی رفسنجانی به ویژه سنت شکنی های فائزه و مهدی را می توان الگوبرداری ذهنی و اجتناب ناپذیر ایشان از رفتار سنت شکنانه و پرخاشگرانه مادر و در «نبود پدر» طی سالهای سنین رشد، فهم کرد.

همان طور که در این میان شخصیت و منش متعارف تر و سنجیده تر «محسن هاشمی» فرزند ارشد اکبر هاشمی رفسنجانی می تواند موید آن باشد که ظاهرا «محسن» تنها فرزندی از فرزندان هاشمی رفسنجانی بوده که برخلاف دیگر خواهران و برادرانش حظ بیشتر و بهتری از حضور توامان پدر و مادر در دوران صباوت و طفولیت برده که آنک ایشان را با فاصله ای بعید از فاطمه و فائزه مهدی و یاسر برخوردار از شخصیتی متعارف و قابل وثوق تر کرده.

نمونه برجسته از رفتار و روحیات اقتدارگرایانه و پرخاشگرانه و در عین حال جسورانه عفت السادات مرعشی که در فرزندانش نیز به تنوع قابل تعقیب است در صبح انتخابات ریاست جمهوری 88 مشاهده شد که از موضعی بالا دستی و تحکم آمیز شهروندان را امر به شورش خیابانی کرد!





هم چنان که در نمونه ای دیگر و بنا به اقرار مسموع «محمودعلیزاده» وکیل خانواده هاشمی رفسنجانی:

«شبی به خانه آقای هاشمی رفتم. زمانی بود که حسین مرعشی، فائزه و مهدی هر سه زندان بودند من رفتم برای پرونده مهدی توضیحاتی بدهم. وقتی به خانه ایشان رسیدم عفت خانم بشدت عصبی و تند بودند وقتی آقای هاشمی از راه رسیدند ایشان شروع کرد به تندی و خطاب به آقای هاشمی گفت: تو جوانی‌هایت از هیچی نمی‌ترسیدی الان چرا می‌ترسی حرف بزنی؟ من خودم می‌روم با مراجع صحبت می‌کنم و آقای هاشمی در پاسخ به عفت خانم گفتند که شما انتظار‌داری من مصلحت حکومت و نظام را فدای مصلحت شخصی خودم و خانواده‌ام کنم؟»

اعترافی صادقانه که نشانگر روحیه اقتدارگرا و پرخاشگر عفت السادات در مقابل شخصیت عاطفی هاشمی در اندرونی بوده. اقتدار و زیاده خواهی هائی که ظاهرا هاشمی را به مرز استیصال نیز می کشانده تا جائی که «نفیسه سادات پرورش» بنقل از پدرش (علی اکبر پرورش) نقل می کند:

پدرم همیشه می‌گفتند هاشمی به‌خاطر روحیه عاطفی اش از ناحیه همسر و فرزندانش ضربه می‌خورد. حتی نسبت به همسر ایشان خیلی تأکید داشتند ... روزی خانم عفت مرعشی با پدر تماس گرفته و گفته‌اند «آقای پرورش من را شناختی!؟» پدر گفته بودند «بله شما خانم هاشمی هستی». او گفته بود «می‌خواهم یکی از اقوام ما را که در آموزش و پرورش کرمان است، به تهران منتقل کنی و باید این کار را انجام بدهی. پدر گفته بودند «بایدی» در این مورد وجود ندارد و اگر ایشان صلاحیت و شرایط لازم را داشته باشند منتقل می‌شوند و گرنه این اتفاق نمی‌افتد. خانم هاشمی از رفتار پدرم ناراحت می‌شود و می‌گوید «شناختی من چه‌کسی هستم!؟» پدر گفته‌اند «بله، شناختم...! شما بهتر است به‌جای دخالت کردن در این امور به خانه‌داری بپردازید. خانم هاشمی هم از این موضوع ناراحت می‌شود. چند روز بعد پدرم آقای هاشمی را می‌بیند و گله می‌کند «نباید اجازه بدهید همسرتان در این امور دخالت کند؛ خانم خانه‌دار نباید در امور کشوری دخالت کند» پدر می‌گفتند بعد از این حرف آقای هاشمی سرش را پایین انداخت و حتی اشک در چشمانش جمع شد و گفت «دعا کنید»!

نمونه آخر از این دست رفتار عفت السادات در تصادفی بود که عروس اش در سه راه یاسر با خودروی فرزند اسدالله لاجوردی داشت و علیا مخدره تا آن درجه برای خود و خانواده اش قائل به «حق ویژه» بود که بمنظور دفاع از عروس اقدام به گاردکشی خیابانی و توسل به محافظان مسلح در برخورد با فرزند لاجوردی می شوند! (3)

بر اساس همین سِرتِقّی و خُلقیات پرخاشگرانه و خیره سرانه «خانواده» استبعادی ندارد تا فضای اندرونی در دوران حیات مرحوم هاشمی رفسنجانی را فضائی آکنده از استرس های ناشی از ادبیاتی از این دست بیانگاریم که:

حاج آقا چرا ساکت اند؟

حاج آقا شما که بیشتر از «ایشون» اعتبار دارید!؟

آقا جون شما که سابقه تون از «ایشون» بیشتره؟

آقاجون یه کاری بکن!

آقا جون دیگه شور اش رو درآوردن!

حاج آقا ـ همه می دونن شما بودین که «ایشون» را «ایشون» کردین!؟

مجموعه ای از ادبیاتی از همین دست که می تواند احاطه کننده فضای مسمومی پیرامون «آیت الله» در منزل بوده باشد و مشارالیه را در برزخ دلبستگی اش به نظام و رهبری و تعهدات خانوادگی اش، مبتلا به افسردگی و روان نژندی کرده باشد. در آن صورت با وضوحی بیشتر می توان مرجع ضمیر اشاره آن بخش از پیام تسلیت آیت الله خامنه ای بمناسبت فقدان مرحوم رفسنجانی را که ناظر بر سعایت خناسان بمنظور تیره کردن مودت هاشمی با ایشان بود را گمانه زد:

«وسوسه‌ی خناسانی که در سال های اخیر با شدّت و جدیت در پی بهره‌برداری از تفاوت های نظری بین اینجانب با مرحوم هاشمی بودند، نتوانست در محبت شخصی عمیق او نسبت به این حقیر خلل وارد آورد»

اجتناب آیت الله خامنه ای از رفتن به منزل مرحوم هاشمی بمنظور عرض تسلیت به خانواده آن مرحوم نیز می تواند موید تفطن معظم له به این واقعیت باشد که آن مرحوم آخرین و تنها ترین فرد دلبسته به ایشان در آن اندرونی بود.

من حیث المجموع و با فرض حاکمیت چنین فضای پارادوکسیکالی در «اندرونی» مرحوم هاشمی و با تاکید بر نقش بالادستی همسر ایشان «عفت السادات مرعشی» در ملتهب نگاه داشتن چنین فضائی، گریزی از این واقعیت نمی توان داشت که اکبر هاشمی رفسنجانی با یک سابقه بزرگ انقلابی و علی رغم مدارج عالیه مدیریت کلان در سطح انقلاب و کشور در اندرونی و در جوار خانواده بشدت زیر فشار خرد کننده ناشی از زیاده خواهی ها و خیره سری ها و رفتار با تبختر و خود خاص بینانه و حق ویژه طلبانه همسر و فرزندانش بوده و همین فشار خرد کننده عصبی «هاشمی رفسنجانی» را به مرز فروپاشی شخصیتی و افسردگی مزمن رسانده بوده است.

این امر بر فرض صحت بمعنای تبرئه هاشمی رفسنجانی در حوزه سیاسی نیست و به هر حال آن مرحوم علی رغم خدمات غیر قابل کتمان اش در قبل و بعد از انقلاب برخوردار از خطاها و اشتباهات غیر قابل انکاری نیز در عرصه ملکداری بوده اند که هیچ وقت نخواستند در یک محیط کارشناسانه آن خطاها را به داوری بگذارند.

علی رغم این آن مرحوم وفق افق های سیاسی و اقتصادی مطمح نظرش بقاعده به اصول مبارزه سیاسی با مخالفانش آشنائی و تقید مکفی و قابل قبول نیز داشت و هیچ گاه در نزاع و رقابت های سیاسی هر چند بکفایت شیطنت کرد اما قاعده بازی را نیز هیچ گاه برهم نزد و از خطوط قرمز نظام فراتر نرفت. اما آنچه هاشمی رفسنجانی را در سال های پایان عمر مبتلا به خمودگی و افسردگی و پژمردگی عاطفی می کرد «خانه» و مدیریت بیرون از نفوذ ایشان در «خانه» بود که مشارالیه را در برزخ تقید به الزامات مُلکداری و سیاست ورزی مصلحت سنجانه مملکت و تعارض آن تقیدات با فشارها و گستاخی ها و خیره سری ها و سِرتِقّی ها و رانت جوئی ها و خود برتر بینی ها و حق ویژه طلبی های «رئیس پنهان خانواده» و فرزندان تحت اتوریته «آن رئیس» به انتهای محزونی رساند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ مقاله ابلیس یا قدیس را ببینید
http://bit.ly/2jI5i0T

2 ـ روزنامه آرمان ـ قرار این نبود آشیخ اکبر
http://bit.ly/2koF9Wl

3 ـ احسان لاجوردی، فرزند اسدالله لاجوردی، رئیس پیشین زندان اوین و دادستان انقلاب ، آبان 94 در صفحه اینستاگرام خود، از ماجرای تصادف، مشاجره و درگیری‌اش با محافظ عفت السادات مرعشی در منطقه نیاوران تهران نوشته و اذعان داشته:

امروز ساعت ۱۵:۳۰ داشتم از نیاوران وارد سه‌راه یاسر مى‌شدم. یک خودروی BMW با پلاک ایران ١١ ــ ٣٨٦م۵۱ که قصد داشت صف ماشین‌هاى پشت چراغ قرمز را رد کند به‌ سمت چپ جدول‌هاى وسط خیابان آمد و با ماشین من تصادف کرد. از ماشین پیاده شدم و جلویش را گرفتم تا فرار نکند و به پلیس زنگ زدم. راننده خودرو که دخترى نیمه‌چادرى بود هم تماسى گرفت و منتظر ایستاد. بعد از دو سه دقیقه که آرام‌تر شدم قصد کردم بى‌خیال شوم و بروم که آن خانم به یکى از عابران گفت: «این آقا شیاد است و چون ماشین من مدل بالاست قصد اخاذى دارد» و عصبانیت فروخفته بازگشت. شمارش دقایق به ٣ و ٤ نرسیده بود که آقایى آمد و بى‌سیم و کلتش را به رخ کشید و صد البته بدون بى‌احترامى خواست که کنار بروم وعرض کردم قصد داشتم بروم که ایشان توهین کردند.

به زبان خوش کلتش را کشید، خشاب بر زمین افتاد و بعد از برداشتن خشاب آن را بر شقیقه گذاشت و با مهربانى کامل با پاهاى مبارک نوازشى بر شکم و ساق پا کرد. BMW رفت و جناب محافظ که فکر کنم او را «ج» صدا مى‌کردند مشت و لگدزنان به ‌طرف یک خودروی پژو رفت و فریاد زد: «اگر به سمت این ماشین بیایى شلیک مى‌کنم». سرنشین عقب پژو خانمى بود چهره‌آشنا. چهره‌اى داشت بسیار شبیه خانم ع. م. [عفت مرعشی] همسر ا. ه. ر. [اکبر هاشمی رفسنجانی]؛ البته فقط خیلى شبیه!

پلیس تماس گرفت. پاسخ دادم قضیه به‌خوبی و خوشى پایان یافت و جان من و زن و بچه‌ام مقدم است بر هر چیز.

اگر از احوال من بپرسید ملالى نیست جز اندکى درد استخوان و اندکى دلخورى. دلخورى از پاره شدن تى‌شرتى نو که تازه هدیه گرفته بودم.

وی در ادامه در کامنتی نوشت: «خانومم اومد کلید ماشین رو از من بگیره و ماشین رو جابه‌جا کنه، بدون هیچ صحبتى، حتى یک کلمه. دختره شیشه رو کشیده پایین به خانومم می‌گه: چرا شما این‌قدر وحشى هستین!»

تکمیلی: «دختر نیمه‌چادری» سرنشین BMW عروس رفسنجانی بود.

به نوشته روزنامه وطن امروز که تیتر یک صفحه اول امروز، چهارشنبه ۶ آبان خود را به این ماجرا اختصاص داده، «دختر نیمه‌چادرى» سرنشین BMW «مریم سالاری» یکی از عروس‌های حجت‌الاسلام اکبر هاشمی رفسنجانی و خانم عفت مرعشی و همسر یاسر هاشمی است! البته این عروس خانواده آقای هاشمی، یکی از بستگان نسبی آنها نیز هست و در ادامه تصادف «سه‌راه یاسر»، پژوی عفت مرعشی، همسر هاشمی رفسنجانی نیز به آنها ملحق شده و درگیری میان محافظ او و پسر لاجوردی، پیش آمده است.

تکمیلی: واکنش سید احسان لاجوردی به رسانه‌ای شدن ماجرای هفت‌تیرکشی

فرزند اسدالله لاجوردی، پس از رسانه‌ای شدن هفت‌تیرکشی، مطلب زیر را منتشر کرد:

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه چهارم آبان ماه، نزدیک ظهر بود که یکی از اساتید سابقم تماس گرفتند و جویای احوالم شدند. تماس استاد مقدمه‌ای شد تا در جریان خبر منتشر شده از حادثه دو هفته پیش قرار گیرم. از رسانه‌ای شدن ماجرا متأثر شدم و از طریق دوستانی که با جراید در ارتباط هستند تلاش کردم تا خبر از سایت ها حذف شود. دیگر دیر شده بود و کاری از پیش نرفت.

بعد از حادثه از خودم عکسی گرفته و در صفحه اینستاگرامم گذاشته بودم تا ثبت خاطره‌ای باشد و اشتراک‌گذاری با دوستان و اقوام. صفحه اینستاگرامم دنبال‌کنندگان محدودی داشت که غالباً از اقوام و دوستان نزدیک هستند. حتی نام خانوادگی‌ام را هم در عنوان صفحه درج نکرده‌ام. با توجه به شناخت مخاطبان محدود صفحه‌ام گمان نمی‌کردم که قضیه بُعد رسانه‌ای پیدا کند، آن هم دو هفته پس از درج مطلب!

همان روزهای نخست برخی دوستان پیشنهاد رسانه‌ای کردن ماجرا را دادند ولی مخالفت کردم. علتش هم حداقل برای خودم واضح بود. رفتار ارباب و رعیتی سرنشینان خودرو و همچنین خطایی که آقای محافظ کرده بودند یک خطای فردی بوده و نمی‌توان این خطا را به آقای هاشمی نسبت داد. با تفکیک این حادثه از انتقادات متعددی که به آقای هاشمی وارد می‌دانم، بهره‌برداری از این ماجرا برای تخریب ایشان را مصداق بی‌تقوایی سیاسی می‌دانم.

از اصحاب رسانه و دوستانی که در شبکه‌های اجتماعی اقدام به انتشار اخبار و تحلیل‌های این حادثه می‌کنند تقاضا دارم برای صیانت از اخلاق از ادامه حاشیه‌سازی در این موضوع بپرهیزند.

سید احسان لاجوردی

مقالات مرتبط:
بازبینی کپسولی ماجرای مهدی
آقای «بازتاب» حاج خانم را توجیه کن




۱۳۹۵ بهمن ۲۰, چهارشنبه

کژراهه!



آمریکا شناسی و آمریکا نشناسی عنوان مصاحبه ای بود که آذر 92 با نشریه دانشجوئی «جیم» داشتم و طی آن با تاکید بر بضاعت مزجات کارشناسانه از ایالات متحده آمریکا نزد متخصصین و سیاستمداران داخل ایران اظهار کردم:

«در ایران کمتر کارشناسی است که شناختی میدانی و جامعه شناسانه از هویت و موجودیت و فرهنگ عمومی آمریکائیان داشته باشد. نگاه غالب نزد ایرانیان اعم از نخبگان تا عوام آغشته به توهمی از آمریکاست» (1)

اکنون و با گذشتن سه سال از انتشار آن مصاحبه ملاحظه کردم فردی در فیس بوک (رضا آقامحمدی) ذیل مطلبی تحت عنوان «خارج نشینان ... داریوش سجادی ... ها» ادعای سه سال پیش اینجانب را تکرار کرده با این تفاوت که نویسنده مزبور «اینجانب» را نیز شامل این جهالت کرده که تا اینجای کار بلااشکال است و شخصا ولو با شمولیت خود ذیل آن جاهلان کنجکاوانه و امیدوارانه از نگاه احتمالا آمریکا شناسانه نویسنده مزبور چشم انتظاری و آغوش گشائی کردم.

نویسنده در نوشته خود ضمن استناد به احوال برخی از ایرانیان مقیم غرب آن هم به روایات چند تن از اقوام خود فرموده اند:

«مشکل این ایرانیها این است که غرب را نمی شناسند. اصلا و ابدا. فقط در آنجا زنده هستند ولی زندگی نمیکنند به هیچ عنوان نمی خواهند بفهمند و درک کنند که در چه اجتماعی زیست می کنند. فرقی هم نمی کند چه اپوزسیون مخالف شدید رژیم،چه حسین نصر چه داریوش سجادی»

هر چند ورود جسورانه نویسنده نوید بخش طلیعه روشنگرانه از گوهر آمریکا شناسانه ایشان انگاشته می شد مع الاسف ادامه بحث مشارالیه حکم آب سردی بر ناصیه به وجد آمده متوقعین و شائقین به دریافت نظریه بدیع مدعی شد!

حسب فرمایش نویسنده:

«کسی که غرب را نشناسد به هیچ وجهی ایران را هم نخواهد شناخت زیرا در این صد سال چنان مولفه ها و ابزار مدرنیته در ایران وارد شده است که دیگر ایران بدون آنها امکان ندارد. خارج نشینان ایرانی مشکلشان از عدم درک وضعیت ایران بخاطر این است که اتفاقا غرب را نمی شناسند،نمی دانند در غرب چه اتفاقی افتاده و می افتد ... مثلا ما معتقدیم ظریف،سریع القلم،زیبا کلام،محسن رنانی،یا حتی از اصولگرایان مثل علی لاریجانی وضعیت اقتصادی،سیاسی ایران را می فهمند،علت درک اوضاع ایران توسط این افراد بخاطر این است که غرب را می شناسند نه اینکه حتما در آنجا زندگی کرده باشند.بلکه می دانند غربیها چطور میاندیشند و زندگی می کنند ... انبوهی از اپوزسیون ها،حسین نصر،داریوش سجادی،رضا پهلوی، کمونیست ها، مجاهدین دقیقا همه آنها نه ایران را و نه غرب را تحلیلی واقع بینانه و نزدیک به حقیقت نمی کنند بلکه توهم و رویا و آرزوهای خود را بیان می دارند»

نویسنده مزبور در حالی برای مصداق یابی خود از آمریکا شناسان و ایضا ایران شناسان متوسل به اسامی افرادی نظیر ظریف،سریع القلم،زیبا کلام،محسن رنانی شده که اتفاقا جملگی نامبردگان مصادیق بی درکی از ایران و تلاش عبث شان در این همانی کردن بین «ایران مفروض شان» با دنیای فانتزی «غرب انگاشته شان» است!

قبلا در نقد افرادی نظیر سریع القلم نوشته بودم:

ایشان (و البته امثال ایشان) اشتغال به تحصیل در کشوری داشته اند (آمریکا) که ماهیت و رسمیت و موجودیت و تمامیت اش مبتنی بر «سرمایه سالاری» است و بالتبع دانشگاه ها و سرفصل های تدریس در دانشگاه ها و رسالت دانشگاه ها و خروجی دانشگاه ها در چنان نظام سرمایه سالار و اقتصاد محوری نیز باید مبتنی بر تربیت و تولید کارشناسانی باشد که بر اساس آن ماهیت پول سالار و اقتصاد محور بتوانند مشق مُکنت و املای تجارت و استحصال ثروت فرمایند.

بدین منوال طبیعی خواهد بود چنان کارشناسی نتوانند اندوخته های آنتولوژیکال خود را در خدمت نظامی ایدئولوژیکال درآورند و بر همین اقتفا است که کارشناسان مزبور طی ۴ دهه گذشته نتوانسته اند به درک ذات و گوهر و غایت مطمح نظر نظام آرمان محور پسا انقلاب اسلامی نائل آیند تا بدانوسیله بتوانند به حظ خدمت رسانی به چنان نظامی واصل شوند.

چالش اصلی در منازعه توسعه سیاسی ایران، هژمونی و قیادت حاملان اندیشه «پول محور» با سیادت و صرافت حکومتی «اخلاق محور» است که می کوشد با نفی مناسبات سرمایه سالار آمریکائی، قد رعنای ملت خود را در خلعت و کسوت «معرفت سالاری» مهندسی و محدثی کند.

در این زمینه بتفصیل در دو مقاله «از سماحت یک ریختی تا ملالت هم ریختی» و «تراوش کوزه» نوشته ام. (2)

هر چند زمانی علی شریعتی بر این واقعیت غیر قابل کتمان اذعان می داشت که «درد امروز جامعه ما بی سوادی مردم ما نیست. نیم سوادی روشنفکرها و تحصیلکرده های ما است» اما مضاف بر فرمایش شریعتی می توان مشکل افرادی نظیر ظریف،سریع القلم،زیبا کلام،محسن رنانی و ایضا نویسنده مطلب مزبور را نیز ناشی از فهم معوج شان از مدرنیته و توسعه اقتصادی و سیاسی با مختصات غربی محسوب کرد.

این بندگان خدا «آلت مدرنیته» را بمعنای «غایت مدرنیته» فهم کرده و از آن حظ «مدرن شدگی» می برند! بدون آنکه قبل از ورود به پارادیم مدرنیته فهمی استعلائی از مختصات انسان و تعریف انسان و غایت انسان و جایگاه و رسالت انسان و تباین آن با آنتروپولوژی غربی و اسلامی داشته باشند.

فقری که بیش از صد سال است تاوان آن را مردمی می دهند که با پول خود ایشان را در بهترین دانشگاه های غرب فربه می کنند و در فردای بازدهی همان مردم به اتهام «شوت بودگی» از سوی این متوهمین به «بیش بودگی» رانده و تحقیر می شوند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ آمریکا شناسی و آمریکا نشناسی
2 ـ از سماحت یک ریختی تا ملالت هم ریختی و تراوش کوزه



۱۳۹۵ بهمن ۱۸, دوشنبه

ترسیدن یا نترسیدن؟



هوشنگ امیراحمدی متعاقب اظهارات گستاخانه اخیر دونالد ترامپ علیه ایران طی مصاحبه با رادیو فرانسه اظهار داشته:

ترامپ و هیئت حاکمۀ جدید آمریکا قصد سازش با جمهوری اسلامی را ندارند و از هر فرصت و بهانه ایی که رهبران ایران در اختیار آنان بگذارند برای اعمال فشار بر حکومت این کشور استفاده می کنند ... خطا است اگر رهبران تهران تصور کنند که دونالد ترامپ بلوف می زند. خطر بسیار جدی است و رهبران ایران باید در پی راه حل حقیقی باشند!

هر چند برخلاف امیراحمدی قائل به آنم که همآورد طلبی ترامپ از جنس «شوآف» بوده و خالی از محتوا است و اساسا ترامپ «مرد تجارت است. مرد جنگ نیست!» و اگر هیچ چیز هم در مورد ترامپ ندانیم اما یک چیز بسیار مهم را قطعا می دانیم و آن اینکه ترامپ هر چه که هست اما قطعا یک عنصر ایدئولوژیک نیست و به هیچ پرنسیبی جز به پرنسیب های دنیای تجارت التزام ندارد. تنها ظرافت ایشان رویکردها و رفتارهای منحصر بفرد ایشان در دنیای تجارت است.

علی ایحال و فرای چیستی رفتار ترامپ و چگونگی محقق ساختن اهداف و وعده های ترامپ توجه به یک نکته برای دولتمردان و پایوران جمهوری اسلامی ضروری است.

پائیزسال 82 و در حاشيه اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد و در موقعيتی که اختلاف بين ايران و غرب بر سر NPT بالا گرفته بود فرصتی فراهم شد تا طی نشستی با چند کارشناس سياسی ايرانی و آمريکائی در هتل اينترکنتينانتال در نيويورک به رايزنی بنشینیم. طی آن نشست، دکتر هوشنگ امیراحمدی با اشاره به بالا گرفتن بحران اتمی بين ايران و آمريکا (مطابق اظهارات امروزشان) ناصحانه تاکيد می کرد چنانچه حتی يک درصد هم احتمال آن برود فرجام اختلاف تهران و واشنگتن بر سر فعاليت های اتمی منجر به جنگ دو کشور شود، جمهوری اسلامی بايد همه توان خود را صرف پرهيز از تحقق چنين فرجامی کند. (*)

در آن تاریخ و در پاسخ به ايشان تاکيد کردم چنانچه صدر در صد هم دولتمردان جمهوری اسلامی متقاعد شوند که واشنگتن بدنبال کسب بهانه بمنظور لشکرکشی به ايران است، به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی حق ندارند و نمی توانند و نبايد مرعوب شوند. اين از آن جهت است که نفس ترسيدن يک طرف در نزاع بمعنای از دست دادن بخش وسيعی از ظرفيت و اعتماد بنفس برای مديريت بهینه و ماهرانه بحران مبتلابه است.

بدین منوال اکنون نیز معتقدم بجای خالی کردن دل مردم و مسئولین می بایست واقع بینانه صحنه نزاع را ترسیم کرد و هر گونه آدرس غلط دادن یا تلاش بمنظور مرعوب کردن دیوانیان و ایرانیان خواسته یا ناخواسته مترادف است با بازی کردن در زمین دشمن!

از ترامپ نباید ترسید! ترامپ را باید فهمید و بر اساس آن فهم «تدبیرش» کرد.


اساتید تباهی!



ایرانیان ماهیت آمریکا ستیزی و استکبار ستیزی ندارند!
جمله بالا تحت هر شرایطی و توسط هر فردی که ساخته و ابراز و اشاعة شود شاخصی جدی از فقر دانش سیاسی در کنار مستمندی در معرفت عقلی فرد مذکور است.
چنانچه گوینده یا سازنده این جمله یک رعیت فاقد تحصیلات آکادمیک و محروم مانده از عمق اندیشگی بود در آن صورت ایراد یا ابراز اشکال بر چنان فردی فاقد موضوعیت است اما همه تَحیُّر توام با تاسف آنجاست که فردی از عمق محافل آکادمیک و با برند استاد علوم سیاسی، واضع و مُوزّع چنین هذیانی می شود!
باورداشت به اینکه آمریکا ستیزی یا استکبار ستیزی از جنم «ذاتیات» است نخستین هذیان در چنین باورداشتی است و نشان از آن دارد مدعی فاقد درک علمی و بینش آکادمیک از مفهوم ذاتیات بوده و بالتبع نمی داند مفهوم استکبار ستیزی یا مصداقش (آمریکا ستیزی) از مقوله معرفت است و ربطی به ذاتیات ندارد تا بصورت تبعی در سرشت «ایرانیان» به ودیعت گذاشته شده باشد!
استکبار ستیزی امری «شدنی» است نه «بودنی» و از طریق عمق مطالعاتی و شناخت عقلی از رذیلت تکبر و انانیت می توان ابتدا «استکبار شناس» شد و بعد از تفطن به چنان تبختری می توان و می بایست «استکبار ستیز» شد و بالتبع نسبت به تَعیُّن بیرونی اش «آمریکا ستیز» نیز شد.
گذشته از آنکه «استکبار ستیز» یا «آمریکا ستیز» نبودن یا «استکبار ستیز» یا «آمریکا ستیز» بودن به اعتبار تَحصُلی بودنش امری فردی و مشعر به شعور و شناخت شخصی است و نمی توان آن را بصورت فله ای به اسم ملتی سند زد!
بدین اعتبار تَحیُّر توام با تاسف از آن بابت باید باشد که در یک مملکت بالاترین کرسی استادی دانشگاه را اختصاص به چنین افراد فاقد سواد آکادمیکی می دهند و افراد مزبور قرار است دانشجویان آن مملکت را از این طریق برخوردار از شعور آکادمیک کنند تا در آینده دائر مدار مدیریت های خرد و کلان کشور شوند!

۱۳۹۵ بهمن ۱۶, شنبه

چه باید کرد؟




گفتگوئی با ریاست اندیشکده هما درباره چگونگی رویاروئی با ترامپ.
پرسش ـ همان طور که مطلعید در خبرها آمد که یک ناوچه جنگی عربستان سعودی با 172 سرنشین در نزدیکی بندر الحدیده در یمن مورد حمله قرار گرفته و تخریب شده. اخبار در این مورد ضد و نقیض است. ریاض ادعا کرده حوثی های یمن از طریق قایق ماهیگیری و عملیات انتحاری موفق به این تهاجم شده اند و برخی دیگر از منابع خبری این حمله را ناشی از یک تهاجم موشکی توسط حوثی ها عنوان کرده اند و عده ای نیز مدعی شده اند حوثی ها با تصور آمریکائی بودن ناوچه به آن حمله کرده اند! صرف نظر از جزئیات این تهاجم در عمل مشاهده کردیم دولت تازه روی کار آمده دونالد ترامپ به بهانه این عملیات دست به شاخ و شانه کشیدن علیه ایران زده و ضمن انتساب نسبی این عملیات به نیروهای تحت حمایت ایران و همچنین به بهانه آزمایش موشکی اخیر ایران اولین هشدار خود را به ایران داده و چندین نهاد و شخصیت ایرانی را مورد تحریم اقتصادی قرار داده. با این تفاصیل واکنش مناسب ایران چه می تواند باشد؟

پاسخ

قبل از هر چیز باید بگویم که من از آغاز یکی از طرفدارهای رئیس جمهور شدن ترامپ بودم و برای اولین بار در عمرم به یک کاندیدای رئیس جمهور امریکا، یعنی آقای دانالد ترامپ، رأی دادم.

حمایت بنده از ایشان، نه به خاطر انگارها (فرضیه) و نه بخاطر گفتارها و نه به خاطر رفتارهای ایشان است. بلکه، به خاطر بازتاب خواستارها (اهداف) ایشان است.

در واقع تفاوت اندیشکدهٔ هما با دیگر اندیشکده های جهان در این نکته پنهان است که، ما معتقدیم که، همانند قانون سوم نیوتن در رابطه با تحرک اجسام ، کُنشﻫﺎی سیاسی، زایندهٔ واکنشﻫﺎی متضادند.

یعنی، «هر کُنشی، آفرینندهٔ پادکُنشی همﺍندازه است» (پادکُنش=واکنش متضاد).

بدین تریب اندیشکدهٔ هما، به جای تفسیر کُنشﻫﺎی سیاسی-اقتصادی-امنیتی در چهارچوب شرایط کنونی، مشغول پیشﺑﻴﻨﻰ پادکُنشﻫﺎست.

نتیجتاً، ما ﻣﻰگوئیم که، کنشﻫﺎی دانالد ترامپ ممکن است به نفع امریکا تمام شود ولی واکنشﻫﺎی آنها یقیناً به نفع ایران است.

در واقع ترامپ بین «درگیری با ایران» و «تحقق مابقی اهدافش» باید یکی را انتخاب کند.

یعنی،

«درگیری با ایران» نیازمند به چشم پوشی از «تحقق مابقی اهدافش» است

و بر عکس

«تحقق مابقی اهدافش» نیازمند به چشم پوشی از «درگیری با ایران» است.

برای نمونه به موارد زیر توجه کنید:

* کنش: ترامپ مشوق خروج انگلستان از اتحادیه اروپا بود

پادکنش: نزدیکی اتحادیه اروپا به ایران

* کنش: مبارزه با داعش و القاعده

پادکنش: تضعیف عربستان سعودی در مقابل ایران، عراق، سوریه و حزبﺍلله

* کنش: تیرگی روابط با چین

پادکنش: نزدیکی چین با ایران

* کنش: بهبود روابط با روسیه

پادکنش: پیروزی ایران در سوریه

* کنش: مبارزه با «تروریزم رادیکال اسلامی»

پادکنش: آشکاری تفکر فرقهٔ وهابی-سلفی عربستان سعودی و تضعیف عربستان در مقابل ایران

* کنش: تضعیف ناتو

پادکنش: کم شدن فشار بر ایران

* کنش: تضعیف معاهدهﻫﺎی بین المللی اقتصادی

پادکنش: تقویت معاملات ایران با دیگر کشورها

* کنش: طرفداری از شکنجه

پادکنش: کاهش انتقادهای بیجا از ایران دربارهٔ حقوق بشر.

* کنش: منع ویزا به ایرانیان.

پادکنش: بهبود وجههٔ ایران میان شهروندان امریکایی مخالف ترامپ.

در واقع ما در انگارهٔ «یکتایش» ﻣﻰگوئیم که، ترامپ «گسستهﮔﺎر» درستیﻫﺎ و نادرستیﻫﺎست.

یعنی، ترامپ عامل جدایی حق از باطل است.

به عبارت دیگر، ترامپ عاملی است که باعث آشکار شدن درستیﻫﺎ و نادرستیﻫﺎی اعمال دولتمردان امریکاست.

تا پیش از ترامپ، حقایق مرتبط با اعمال نادرست دولتمردان امریکا، مستور بود ولی بعد از ظهور ترامپ پردهﻫﺎ دریده شد و اکنون برای همه مسجل شده که، اعمال دولتمردان امریکا غیر انسانی است.

بر این مبنا، بهترین گزینه ایران صبوری همراه با هشدار جدی ایران به امریکاست.

ایران باید به امریکا هشدار دهد که، ما نیز گزینهﻫﺎی فراوانی در زمینهٔ تحریمﻫﺎی اقتصادی داریم.

پرسش:

آیا ایران واقعاً دارای گزینه تحریم اقتصادی علیه امریکا هست؟ اگر چنین است، چرا ایران تا اکنون اقدام نکرده؟ آیا ﻣﻰتوانید چند نمونه را توضیح دهید؟

پاسخ:

آری! ایران دارای توانایی صدمه زدن به اقتصاد امریکاست.

دلیل عدم اقدام ایران، غربندگی (غربنده=بندهٔ تفکرات غربی) مسئولین اقتصادی ایران است.

ایشان، به خاطر غربندگی نهادینه در خود فاقد خلاقیت فکری ، اعتماد به نفس و شجاعت اند و به همین دلائل اصولاً ﻧﻤﻰخواهند فشار امریکا بر ایران کاهش یابد. ایشان با سوء استفاده از فشار اقتصادی امریکا بر ایران بدنبال منافع سیاسی و اقتصادی خویشﺍند.

من برای شما سه نمونه سادهٔ از گزینهﻫﺎی ایران را توصیف ﻣﻰکنم.

1ـ تحریم در زمینه ٔ «Copy Rights»

این تحریم یعنی به رسمیت نشناختن «حق تکثیر» ثبت شده در کشور مورد تحریم.

بدین ترتیب همهٔ رایانهﻫﺎ، فیلمها، سریالﻫﺎی تلویزیونی، ویدیوها، عکسﻫﺎ، کتاب ها، طرح ها و... می تواند توسط نهادهای خصوصی در رایانهﻫﺎی فرماپرداز (فرماپرداز=سرور=Server) ایرانی قرار گیرند و با قیمت بسیار کم در سطح جهان به فروش روند.

درآمد حاصله در این زمینه همراه با خسارت وارده به نهادهای کشور تحریم شده (مانند هالیوود) به تنهایی جبران کنندهٔ همهٔ تحریمﻫﺎی کنونی است.

2ـ تحریم در زمینه ٔ «Tax Evasion»

این تحریمﻫﺎ یعنی، کمک کردن به «فرار مالیاتی»

قانون مالیاتی امریکا، شامل درآمد شهروندان امریکایی در سراسر جهان است.

بانکﻫﺎی خصوصی و کوچک ایرانی به راحتی ﻣﻰتوانند مکانیزمی را طراحی کنند که، به صورت پنهان، کمک دهنده به شهروندان امریکایی متقلب باشد و بدین ترتیب شرایط «فرار مالیاتی» آنها را، فراهم کنند.

3ـ تحریمﻫﺎی «Reciprocal»

دولت امریکا به طورعام و ایرانیان مقیم امریکا به طور خاص باید نگران «تحریمﻫﺎی متقابل» ایران باشند. به ویژه آنکه بر مبنای تخمین غیر علمی ما، بیش از نود و پنج درصد ایرانیان مقیم امریکا، از نظام جمهوری اسلامی متنفرند و این تنفر نقش مؤثری در تدوین تحریمﻫﺎی امریکا بر علیه ایران اجرا ﻣﻰکند.

ایشان باید از خود بپرسند که، چه خواهد شد، اگر جمهوری اسلامی ایران تصمیم بگیرد که «تحریمﻫﺎی متقابلی» همانند تحریم امریکا بر علیه ایران وضع کند؟

بر طبق تحریمﻫﺎی امریکا که، شامل شهروندان امریکایی و اشخاص گرین کارت دار ﻣﻰشود، اگر شخصی در رابطه با نقض تحریمﻫﺎ گناﻩکار محسوب شود، آنوقت قاضی ﻣﻰتواند وی را، به پرداخت یک میلیون دلار جریمهٔ نقدی و بیست سال زندانی محکوم کند.

حال، اگر ایران نیز، مقابله به مثل کند، و عین همین قانون را بر علیه امریکا وضع کند و بگوید جریمهٔ شهروندان ایرانی ناقض تحریمﻫﺎ، همانند قانون امریکاست. آنگاه براساس «مطابقت متنی» میان «قانون تحریم ایران توسط امریکا» با «قانون تحریم امریکا توسط ایران»، تک تک ایرانیان مقیم امریکا، ناقض تحریمﻫﺎ شناخته خواهند شد و مشمول به بیست سال زندانی و یک ملیون دلار جریمهٔ نقدی خواهند شد. یعنی ایشان باید بازگشت به ایران را فراموش کنند و اموالشان مصادره خواهد شد.

زیرا که برای مثال اگر یک ایرانی مقیم آمریکا برخوردار از حساب بانکی در ایران باشد آنگاه ، مطابق تحریم های مصوب آمریکا متخلف و ناقض تحریم ها محسوب می شود و قانونا مجرم است به این ترتیب در صورت تصویب «تحریم های متقابل» توسط جمهوری اسلامی ایرانیان مقیم آمریکا که دارای حساب بانکی در آمریکا هستند نیز بصورت متقابل در ایران متخلف محسوب خواهند شد.

خوشبختانه، مسؤلین ایرانی تا این لحظه تصمیم به چنین کاری نگرفتهﺍند. ولی ترامپ باید بداند که، آزادی و اموال شهروندانش (ایرانیان مقیم امریکا)، در معرض خطر است.

اکنون آن دسته از ایرانیان مقیم امریکا که همواره لابی کننده علیه جمهوری اسلامی بوده اند باید از خود بپرسند که مورد لطف کدام حکومتﺍند؟ ایران یا آمریکا؟

ادامه دارد.


۱۳۹۵ بهمن ۱۵, جمعه

Your Excellency





Your Excellency President Trump,

In a Twitter post Friday morning, you lashed out against the Islamic Republic, saying that “Iran is playing with fire — they don’t appreciate how ‘kind’ President Obama was to them. Not me.”

Mr. Trump, during nuclear negotiations, in response to statements similar to yours, Iran's foreign minister Dr Javad Zarif, addressing his American counterpart, cautioned him never to threaten an Iranian national.

Mr. Trump, please do not take Dr. Zarif's statements seriously. These statement were uttered due to Zarif's excitement. Truth of the matter is that Iranians are as cowardly and conservative as any other nationality, even though there are brave, intellectual, and smart people among them.

An example of Iranian cowardice was observed a few weeks ago when 30 Iranians wrote you a letter.

While urging you not to take the statements of Iranian foreign minister seriously, I would like to stress that you should never threaten the heirs of Khomeini's Islamic revolution and ideology.

If you are to fear anyone, you should definitely fear Khomeini's followers. They fear no one but God.

Mr Trump, you should fear Khomeini s followers, as this fear will be beneficial for you. They have tamed more rowdy people than you in the past.

دوستانه با ترامپ!


جناب آقای ترامپ ـ ریاست جمهوری جدید محترم ایالات متحده آمریکا
ملاحظه شد خطاب به ایرانیان فرموده اید:
ایران درحال بازی با آتش است. آنها قدردان مهربانی اوباما با خود نبودند. من مانند اوباما مهربان نیستم!
جناب آقای ترامپ ـ پیش از این وزیر خارجه ایران جناب آقای دکتر ظریف در خلال مذاکرات هسته ای خطاب به همتای آمریکائی خود و بمناسبت اظهاراتی مشابه اظهارات امروز جنابعالی فرمودند:
یک ایرانی را هرگز تهدید نکنید!
جناب آقای ترامپ ـ صادقانه خدمت تان معروض می دارد اظهارات جناب ظریف را جدی نگیرید. ایشان از سر احساس مطلبی را فرمودند و واقعیت آن است ایرانیان نیز مانند بقیه مردم جهان بقاعده ترسو و سالوس و ابن الوقت هستند هم چنان که بقاعده در میان شان مردان و زنان شجاع و اندیشمند و فاضل نیز یافت می شود.
نمونه اخیر نامه نگاری 30 نفره مشتی ایرانی مقیم آمریکا و اروپا که ذلیلانه به شما نامه عرض خفت و بندگی و سالوسی نوشتند موید عرائض بنده است.
اما هر اندازه به جنابعالی توصیه می کنم اظهارات وزیر خارجه ایران را جدی نگیرید به همان میزان جنابعالی را هشدار می دهم که هرگز فرزندان خمینی و نسل انقلاب اسلامی را تهدید نکنید!
اگر قرار است از کسی بترسید مطمئنا باید از فرزندان خمینی بهراسید.
آنها کسانی هستند که جز خداوندشان از هیچ احدی نمی هراسند و کاسه سرشان را با خداوندشان به ودیعت نهاده اند.
جناب آقای ترامپ ـ از فرزندان خمینی بترسید که ترسی است مفهوم. آنها وحشی تر از شما را نیز لگام زده اند.
...

۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

ابلیس یا قدیس!؟




بخش دوم مقاله «خودکشی هاشمی»

عطف به موارد مطرح شده در مقاله «خودکشی هاشمی» بعد از انتشار آن مقاله اتفاقاتی از جمله انتشار دو تصویر از پیکر مرحوم هاشمی در صفحات مجازی روی داد که تا حد زیادی نقاط کور و مبهم موجود در طول ماجرای خبر درگذشت آن مرحوم تا مراسم تدفین ایشان را پرده برداری می کند که این اتفاقات تا حد زیادی می تواند فرضیه خودکشی «آیت الله» را مقرون به صحت کند.

از جمله ماجرای استفاده از دو تابوت متفاوت در مراسم تشیع آیت الله و توضیحات ناموجه محمد هاشمی در خصوص چرائی این دو گانگی در استفاده از تابوت بود.

مطابق تصاویر ضمیمه پیکر مرحوم هاشمی ابتدا در تابوتی قرار گرفت که در دانشگاه تهران مشهود شد و آیت الله خامنه ای نیز مقابل همین تابوت اقدام به قرائت نماز میت کردند. اما در ادامه ملاحظه شد در مراسم تشییع «تابوت دومی» بر بام یک کامیون طناب پیچ شد و در خیابان و در حلقه عزاداران آن مرحوم مشایعت گردید.



آقای محمد هاشمی برادر ارشد مرحوم هاشمی فردای مراسم تشییع در توضیح چرائی دو گانگی تابوت های مزبور اظهار داشتند:

این موضوعات تنها حاشیه‌سازی‌های بی‌مورد است . تابوت هنگام نماز با تابوتی که در خیابان روی ماشین حمل پیکر بود، کاملا متفاوت بود و ما در این زمینه حرفی نداریم. با توجه به تجربه‌ای که زمان تشییع پیکر امام خمینی(ره) وجود داشت، تصمیم ما و ستاد برگزاری مراسم بر این شد که دو تابوت متفاوت داشته باشیم، تابوت اول که هنگام نماز بود، ارتفاع کمتری داشت، سبک‌تر و قابل‌حمل بود، تابوت دوم اما سنگین‌تر و با ارتفاع بلندی‌تری بود که خدایی نکرده اتفاقی برای پیکر نیفتد ولی همه این‌ها دلیل بر انتشار اخبار کذب نمی‌شود.

تابوت اولیه هاشمی در دانشگاه تهران

تابوت دوم هاشمی که در مراسم تشییع استفاده شد

اشاره محمد هاشمی به تجربه تشییع پیکر امام ناظر بر آن واقعیت است که زمان ورود تابوت مرحوم امام در حلقه عزاداران ایشان در بهشت زهرا با هجوم مردم و بی تابی ایشان تابوت معظم له در کانون هجوم علاقه مندان قرار گرفت تا جائی که صورت و بخشی از پیکر امام از کفن بیرون افتاد.

با فرض قبول توضیحات محمد هاشمی مبنی بر دوراندیشی بابت اجتناب از اتفاق مشابه برای تابوت مرحوم هاشمی آنگاه جای این پرسش باقی می ماند که با قبول چنین فرضی چرا از ابتدا پیکر مرحوم هاشمی در همان تابوت مستحکم تر قرار نگرفت و چه لزومی داشت تا نخست تابوت موجود در دانشگاه تهران استفاده شود و در ادامه مراسم، تابوت تعویض شود؟

گذشته از آنکه مطابق تصاویر موجود از هر دو تابوت، تفاوت بارزی از حیث استحکام یا ارتفاع بین تابوت نخست با تابوت دوم مشهود نیست! اما به هر حال معلوم نیست چه اصراری بوده تا تابوت دوم بدان شکل به سقف یک کامیون بلند ارتفاع منتقل شده و به آن شکل نامتعارف طناب پیچ شود و 8 نفر مامور نیز بر بالای سقف کامیون اقدام به محافظت از تابوت مزبور نمایند؟

از همه اینها مهم تر آنکه با فرض صحت توجیهات محمد هاشمی پس چرا علی رغم استفاده از تابوت دوم بدلیل استحکام و ارتفاع بیشتر اما باز مشاهده گردید تابوتی که در بهشت زهرا وارد صحن مطهر شد در کمال تحیر همان تابوت نخستی است که در دانشگاه تهران بود و رهبری بر آن نماز گذارد!؟ (به عکس های ضمیمه توجه شود)



تابوت در حال تشییع در خیابان های تهران
همان تابوت اولیه مرحوم هاشمی اینک در صحن امام!

آیا این امر بدین معنا است که پیکر مرحوم هاشمی در میانه راه و در نقطه ای نامعلوم و برای بار سوم جابجا شده و متوفی مجددا از تابوت دوم به تابوت نخست منتقل شده اند!؟

در این صورت معنای این تابوت بازی ها چیست؟ و از چه زمانی در ایران رسم شده در مراسم تشییع و تدفین با پیکر متوفی به روال «شل گیم ـ Shell Game» تابوت بازی کنند!؟



Shell Game


جز آنکه روایت اصلی آن است که پیکر مرحوم هاشمی از ابتدا تا انتها در همان تابوت دیده شده در دانشگاه تهران قرار داشت که رهبری بر آن نماز میت خواند و بعد از نماز نیز مخفیانه با خودروئی دیگر به بهشت زهرا منتقل شد و تابوت دوم در واقع خالی از پیکر آن مرحوم در خیابان های تهران تشییع شده!؟

در آن صورت جای این پرسش باقی خواهد ماند که این همه محکم کاری و برخورد امنیتی در مراسم تشییع اعم از قرار دادن تابوت در بلندای کامیونی مرتفع و طناب پیچ کردن نامتعارف تابوت و هشت محافظ را نیز بر سقف کامیون محافظ تابوت قرار دادن برای چه منظوری بوده؟

آیا همه این محکم کاری ها بدان سبب بود تا احیانا در صورت تکرار تجربه مراسم تشییع مرحوم امام مانع از هویدا شدن پیکر مرحوم هاشمی شوند!؟

اما بر فرض نیز که همه آن قایم باشک بازی ها بدین منظور صورت گرفته در آن صورت جای این پرسش باقی می ماند که به چه دلیلی صاحبان عزا تا آن اندازه پروای دیده شدن پیکر مرحوم هاشمی را داشتند؟

پرسشی که پاسخ آن را می توان در فردای ادعای سردار سعید قاسمی در مورد چرائی استنکاف از نشان دادن چهره متوفی توسط صاحبان عزا ریشه یابی کرد که نهایتا منجر به آن شد تا بالاخره دو تصویر نچندان خوش زاویه از صورت مرحوم هاشمی بعد از مراسم غسل توسط منسوبان متوفی منتشر شود!

تصاویری که می تواند تا حدود زیادی راز آن همه احتیاط و محکم کاری در مراسم تشییع بمنظور دیده نشدن محتمل پیکر مرحوم را هویدا کند.

از جمله آنکه در دو تصویر منتشره از چهره جسد بی جان مرحوم هاشمی امر نامعمولی مشهود است دائر بر آنکه برخلاف آداب کفن و دفن در عرف اسلامی پارچه سفید و نالازمی نیز بر پیشانی متوفی قرار دارد.


پارچه ای که ناخواسته چرائی استفاده از آن بر شقیقه آیت الله را القای به ذهن می کند مبنی بر آنکه آیا پارچه مزبور بمنظور استتار جراحتی بر شقیقه «آیت الله» بر پیشانی ایشان قرار گرفته!؟

لازم به ذکر است در مقاله «خودکشی هاشمی» که قبل از انتشار این تصاویر تحریر شد چنین احتمال داده شده بود که انتحار از طریق «فصد» صورت گرفته اما اکنون و با توجه به دو تصویر منتشر شده از آیت الله می توان چنین گمانه زد که آن مرحوم در تقلای رهائی از «افسردگی مبتلابه» انتحار از طریق شلیک با تپانچه به شقیقه را برگزیده اند!

روالی که نزد اکثر مبادرت ورزان به «خودکشی ناشی از افسردگی» متداول بوده و قربانی در انتخاب شیوه خودزنی بجای موارد زمانمند و توام با درد و رنج، شلیک به شقیقه را برمی گزیند که از اثر آنی و قطعی و بدون درد برخوردار است!


تصویر خودکشی مشابه یک فرد ناشناس از طریق شلیک به شقیقه را نشان می دهد

نکته مبهم دیگر در ماجرای فوت (!) مرحوم هاشمی مفقودی معنادار حلقه محافظان ایشان از فردای خبر درگذشت آیت الله بود. این در حالی است که رابطه محافظان آیت الله با ایشان فرای یک رابطه سازمانی آکنده از یک رابطه مرید و مرادی و چاکرسالارانه بود. لذا چنانچه روایت رسمی از فوت مرحوم هاشمی مسموع باشد می بایست متوقع بود که محافظین آیت الله به عنوان تنها کسانی که درآن غروب مزبور در بطن ماجرای فوت آن مرحوم حضور داشتند در فردای تدفین آیت الله نیز مبدل به ستاره مطبوعات شده تا با مصاحبه های کاملا طبیعی خود مخاطبان مشتاق را از جزئیات آخرین لحظه های حیات آیت الله مطلع سازند!

اما علی رغم این «توقع طبیعی» مشاهده شد تیم محافظان آیت الله بشکلی نامتعارف وارد اتاق ایزوله شدند و هیچ رد و نشانی نه از سر تیم محافظان و نه دیگر اعضای تیم محافظت از آیت الله هویدا نشد!

امری که موید آن می تواند باشد که محافظان مزبور هم زمان با تیم پزشکی بیمارستان شهدای تجریش که در پروسه نجات آیت الله مشارکت داشته اند مصلحتا ملزم به «سکوت» و «مفقود شدگی» شده اند!

آخرین نکته مبهم در ماجرای فوت (!) مرحوم هاشمی فقد وصیتنامه از ایشان بود. این در حالی است که هاشمی رفسنجانی بعد از اسدالله علم وزیر دربار محمدرضا پهلوی دومین کسی بود که از میان رجال سیاسی ایران عادت به روز نویسی و ثبت روزانه خاطرات داشتند و گذشته از آنکه با توجه به سبقه روحانی آقای هاشمی و تاکید معارف اسلامی بر وجوب نوشتن وصیتنامه توسط مومنین، موجود نبودن وصیتنامه از ایشان امر نامتعارفی محسوب می گردد! جز آنکه همان طور که در مقاله «خودکشی هاشمی» آمد بپذیریم مشارالیه در صورت صحت گمانه خودکشی قطعا وصیتنامه ای نیز از خود بجا گذاشته اند که با توجه به اصرار بر اختفای خودکشی محتمل آیت الله و با توجه به مذمومیت امر خودکشی در فقه اسلامی آن هم از جانب یک شخصیت ممتاز مذهبی و سیاسی و بمنظور حفظ آبروداری از متوفی طبیعتا وصیتنامه مزبور نیز تا آینده ای بعید غیر قابل انتشار خواهد ماند!

اما ذکر یک نکته نیز ضروری است و آن اینکه اخیرا و بعد از فوت آیت الله مشاهده شد که دو اظهار نظر بنقل از غلامعلی رجائی مشاور آیت الله به ایشان منتسب گردیده مبنی بر آنکه متوفی (!) در هفته ها و روزهای اخیر منجر به فوت ابراز می داشته اند: «اینها [جناح مقابل] از این می‌ترسند که من مطالبی را که دارم، بیان کنم ولی روزی بیان خواهم کرد» و یا این که: «مطالبی دارم که اگر یک ورق از آنها منتشر شود پدر همه اینها درخواهد آمد»

نقل قول هائی که بدون تردید می توان آنها را محصول توهمات آیت الله محسوب کرد و واقعیت آنست که آیت الله هیچ مطلب یا سند محیرالعقولی بدان معنا که بتواند «پدر همه آنها را درآورد» در اختیار نداشت و اگر هم آیت الله این ادعا را کرده مشخصا ناشی از روحیه پاشیده و اضمحلال شخصیت سیاسی شان بوده و تنها از این طریق می کوشیده برای تسلی روحیه آشفته و پریشان خود توسل به «بلوف درمانی» کرده باشند.

واقعیت آن است که هاشمی هیچ اسرار عجیب و غریبی که منجر به «پدر درآوردگی» فرد یا جناح خاصی شود در آستین نداشت (!) چون اساسا چنان اخباری وجود نداشت و کلیت تحولات سیاسی بدلیل نوع ساختار متکثر قدرت در ایران امکان اسرار پوشی را از عوامل سیستم گرفته و همه ماجراها کم و زیاد در سپهر علنی جامعه مسموع بوده و می شوند. اما به هر حال مرحوم هاشمی بنا به دلائل شخصیتی و روان شناختی اصرار داشت چنین تلقی از خود را به عنوان «مخزن دار اسرار نظام» در افکار عمومی منتقل کنند.

بدین منوال چنانچه نقل قول غلامعلی رجائی از «آیت الله» صحت داشته باشد این امر موید آن است که آیت الله برای خود و در ضمیر ناخود آگاه خود و «از خود» مهابتی مطلع و رازدان ساخته بود تا بدانوسیله مهجوریت و محزونیت خود را توجیه فرافکنانه کرده باشند!

من حیث المجموع فقدان هاشمی رفسنجانی هر چند غافلگیرانه بود اما همان طور که انتظار می رفت بمجرد اعلام درگذشت ایشان سیستم عامل قدیمی و آشنای «قدیس سازی» در رثای معظم له با شدت و قوت نزد بدنه سیاسی دلبسته به ایشان فعال شد و در حجمی گسترده حواریون متوفی عامدانه به اگزجره کردن و اسطوره سازی از شخصیت آقای هاشمی مبادرت ورزیدند!

اساساً فرآیند «قدیس سازی و ابلیس سازی» رویکردی شناخته شده در رفتارشناسی ایرانیان است. رویکردی که با استظهار به «منطق باینری» القاء و انشاء کننده نگاه «سفید و سیاهی» و «اهورا ـ اهریمنی» در ناخودآگاه ایرانیان می باشد.

مطابق همین ظرفیت بود که بعد از فقدان اکبر هاشمی رفسنجانی و رغم خدمات غیر قابل کتمان ایشان بار دیگر غول قدیس سازی تاریخی ایرانیان از بطری خارج شد و خلق الساعه اکبر هاشمی رفسنجانی را در مقامی استعلائی و فراتاریخی و تکرار ناپذیری و در ابعادی اسطوره ای بر تارک آسمان کم ستاره ایرانیان به تلألو انداخت!

در همین راستا بود که برخی از اصحاب مطبوعات و سیاست هر کدام بنا به میزان استعداد و شدت ابتلایشان به «آنژیوی قدیس سازی» بعضاً در رثای هاشمی رفسنجانی مرزهای مبالغه را درنوردیدند!

تا جائی که فردی مانند «مرتضی مردیها» فلسفه دانی از منتهی الیه «فلسفه تحلیلی» ذیل سرمقاله ای در روزنامه شرق تحت عنوان «دوستان و دشمنان هاشمی» مخالفان با هاشمی رفسنجانی را تحت ۸ گروه «نوروتیک» گونه سازی کرد که جملگی بنوعی برخوردار از اختلالات روان پریشانه علیه هاشمی می باشند و خوش انصاف حتی یک دریچه را نیز متصور ندانسته تا شاید از خلال آن بتوان اپسیلونی هم آن معظم له را حائز انتقاد یا اشتباه محسوب کرد!

از سوئی دیگر و در همین راستا «مسیح مهاجری» یکی دیگر از حواریون شهیر مرحوم هاشمی نیز در رثای مقتدای خود سنگ تمام گذاشت و بر سبیل مبالغت در شرح وجنات و حسنات متوفی نکات قابل مناقشه ای را مطرح کرد از جمله:

ـ خارق العاده و بی نظیر بودن تشییع جنازه مرحوم هاشمی از حیث تعداد جمعیت که موید «مظلوم بودن» شخصیت متوفی بود.

ـ تبعیت و ارادت هاشمی نسبت به آیت الله خامنه ای و تمکین از فرامین ایشان به اعتبار شان ولائی رهبر.

ـ بی تفاوتی هاشمی نسبت به رد صلاحیت اش در انتخابات ۹۲ که موید تکلیف گرائی معظم له بود.

ـ بی عزمی و بی قصدی و اکراه هاشمی جهت نامزدی در انتخابات ۹۲ و ثبت نام در آخرین روز بعد از فشار مراجع و مردم.

ـ دفاع و حمایت همه جانبه آقای هاشمی از کیان سپاه پاسداران و تلاش ایشان بمنظور استحکام پایه های سپاه تا آخرین لحظه عمر.

همچنین مدیر مسئول روزنامه جمهوری اسلامی در انتها در مقام اثبات روحیه «عفو و گذشت» نزد مرحوم هاشمی اظهار داشتند:

یک روز در اوج حملات تبلیغاتی من به ایشان گفتم که تبلیغات سنگینی را بر علیه شما راه انداخته اند. خندید و گفت: آقای مهاجری زندگی همین است این مسائل نمک زندگی است. آدم وقتی کار می کند باید انتظار چنین چیزهایی را هم داشته باشد، اشکال ندارد. این ها گذشت آیت الله هاشمی بود و من یقین دارم که آقای هاشمی همه را بخشیده است.

علی ایحال و بیرون از جو زدگی های مسبوق به سابقه، واقعیت آن بود که اولا تشییع جنازه مرحوم هاشمی از حیث کثرت جمعیت امر محیرالعقول و غیر قابل انتظاری نبود و آمار دو میلیون و پانصد هزار نفری مشایعت از ایشان در تهران بدیهی ترین توقع منطقی محسوب می گردید.

بدیهی بودن چنین مشایعتی بازگشت به این واقعیت داشت که پایگاه توده ای و اصلی مرحوم هاشمی متعلق به تهران و بخش های طبقه متوسط ساکن در این شهر بود. بر همین منوال وقتی اسفند سال گذشته دو میلیون و دویست هزار نفر از تهرانیان در انتخابات خبرگان پنجم به هاشمی رای دادند حداقل توقع نیز آن بود که همین تعداد نیز در فاصله کمتر از یک سال از انتخابات خبرگان تا فوت ایشان در تشییع جنازه مرحوم حضور به هم رسانند.

از سوئی دیگر نباید این واقعیت را نیز از نظر دور داشت که اکبر هاشمی رفسنجانی سوای همه انتقادات موجه یا ناموجه منتسبه کماکان از سوی توده های دلبسته و وابسته به انقلاب اسلامی بخشی غیر قابل کتمان از تمامیت انقلاب اسلامی محسوب می شد که در تمامی فراز و نشیب های آن به تناسب عهده دار مسئولیت بود. لذا قطعا در تشییع جنازه ایشان بخش های زیادی نیز از نسل انقلاب به پاس خدمات پیشین و خاطرات شیرین و غیر قابل کتمان از ایشان حضور داشتند که به احتساب این اقشار در کنار اقشار قبلی می توان اذعان داشت جمعیت تشییع کننده مرحوم هاشمی در حد متعارف و قابل توقع بود.

«مجتبی ذوالنور: دلیل حضور ما در تشییع جنازه و ختم آقای هاشمی این بود که جای شیاطین را تنگ و از گذشته آقای هاشمی تجلیل کنیم»

هاشمی مظلوم نیز از جمله ادعاهای اعجاب آوری است که از فردای فوت آن مرحوم و در تبیین و توصیف شخصیت ایشان از سوی کثیری از مریدان «آیت الله» به ایشان منسوب شد و مریدان مذکور به وفور هاشمی را در قامت و قرینه شهید بهشتی برخوردار از مظلومیت و محجوبیتی هم وزن و هم راستا با آیت الله بهشتی معرفی و توصیف و قلمداد کردند.

برخلاف دواعی «مظلوم معرفی نمایانه» از مرحوم هاشمی واقعیت آن است که اکبر هاشمی رفسنجانی هر چه که بود «مظلوم» نبود! و نه تنها مظلوم نبوده بلکه بکفایت نشان داده بودند تا آن اندازه استعداد دارند تا در هر بزنگاهی تک های رقیب را به شدت پاتک کرده و به قوت از سرحدات و اعتقادات و مواضع خود دفاع کنند.

برجسته ترین مصداق در نامظلومی مرحوم هاشمی ماجرای مناظره احمدی نژاد با میرحسین موسوی بود که طی آن مناظره، احمدی نژاد یک کلام مدعی شد بجای آقای موسوی در حال مبارزه انتخاباتی با آقای هاشمی اند و ایشان اند که از پشت صحنه فضای انتخابات علیه محمود را مدیریت می کنند.

قدر مسلم بیرون از صحت یا عدم صحت ادعای احمدی نژاد واکنش هاشمی رفسنجانی در فردای آن مناظره هر چه که بود مظلومانه نبود و ابتدا نامه بدون سلام و والسلام با چنان محتوای تندی را خطاب به رهبری نوشتند و متعاقب فتنه 88 بالغ بر 8 ماه مقدرات مملکت را بلاگردان انتقام کشی از ناتوانی در شکست احمدی نژاد در دور دوم ریاست جمهوریش کردند!

سوای ماجراهای 88 علاقه مندان به آن «مرحوم» اوج ادعای مظلوم بودگی هاشمی را به ماجرای رد صلاحیت شان در انتخابات 92 احاله داده که علی رغم سنوات و خدمات و سوابق، شورای نگهبان ایشان را جائز به شرکت در انتخابات ندانست و با این وجود آقای هاشمی کریمانه تن به نظر شورای نگهبان داد و بقول مدیر مسئول روزنامه جمهوری اسلامی با تضییع حق شان برخوردی تکلیف گرایانه کردند!

اما پرسش اینجاست که کجای چنین واکنشی حاکی از مظلوم بودگی است. اولا اینکه شورای نگهبان حسب قانون اعمال نظارت کند و بر اساس وظائف محوله فردی را رد صلاحیت کند (ولو فرد مزبور از حیث سیاسی سنگین وزن هم باشد) و فرد مزبور هم تن به قانون بدهد. کجای چنین اتفاقی را مظلوم بودن می گویند؟ مگر غیر از آن بود که انقلابی که آقای هاشمی رفسنجانی نیز یکی از نقش آفرینان اصلی آن بود یکی از اهداف اش بر هم زدن مناسبات تبار سالارانه و زعیم سالاری و حق ویژه طلبی های مشاهیر بود.

گذشته از آنکه آیا واقعا مرحوم هاشمی در آن ماجرا مظلومانه برخورد کردند؟

واقعیت مشهود آن بود که از فردای رد صلاحیت (چهارشنبه یکم خرداد 92) مشارالیه هوشمندانه بصورت غیر رسمی اقدام به بست نشینی در مجمع کردند و حواریون ایشان در رفتاری فانتزی و معنادار با نشاندن ایشان در هاله ای از مظلومیت هر روز در قالب دیدار با آیت الله و دلجوئی بابت «جفای رد صلاحیت» گرد ایشان حلقه می زدند و از این طریق بمدت بیست روز با «افکار عمومی سازی» بمنظور فشار بر رهبری جهت استفاده از حکم حکومتی (مانند سال 84 و حضور مجدد معین و مهرعلیزاده در انتخابات با حکم رهبری و بعد از رد صلاحیت ایشان) و بازگرداندن آیت الله به صحنه انتخابات اهتمام ورزیدند و نهایتا در روز سه شنبه ۲۱ خرداد و پس از ناامید شدن از صدور «حکم حکومتی» بود که آقای هاشمی در دقیقه 90 وقتی مطمئن شد دیگر امیدی به بازگشت به انتخابات ندارند حمایت خود را از حسن روحانی اعلام کرد و بعد از آن نیز در طول تمام 4 سال گذشته مناسبتی را از دست ندادند تا وقت و بی وقت آن ماجرا را به رخ رقیب بکشند و علی رغم این دوستداران مرحوم مصراند ایشان را مظلوم معرفی کنند!؟

آنانکه از فردای فقدان هاشمی بر کرسی خطابت نشسته و بر طبل مظلومیت مرحوم هاشمی می کوبند آیا فراموش کرده اند «مرحوم» به همان میزان که از مصباح یزدی متلک شنید به همان میزان نیز به ایشان متلک گفت!؟

آیا حواریون مرحوم هاشمی متلک ها و طعنه های وقت و بی وقت ایشان به احمدی نژاد از فردای پیروزی حسن روحانی را فراموش کرده و آیا می توان علی رغم چنان لغزگوئی های آن مرحوم را مظلوم انگاشت!؟

(مقاله دور شید ـ کور شید را ببینید)

آیا معظم له از فردای سرکوب فتنه 88 کم طعنه و متلک به رهبری نظام زدند و از هر فرصتی بهره نبردند و به کرات و دفعات و بامناسبت و بی مناسبت به درب نگفتند تا دیوار بشنوند که «بفرمایش علی (ع) وقتی مردم ما را نمی خواهند باید حکومت را واگذار کنیم!؟» هر چند آن «مرحوم منسوب به مظلومی» هیچ وقت مشخص نکردند که از کجا بر ایشان مشهود شده بود که مردم دیگر رهبری را نمی خواهند؟

مشکل مرحوم هاشمی آن بود که از فردای ناکامی ایشان در آشوب 88 و متعاقب از دست دادن طبعی اقتدار و قدرت اش در ساختار حکومت بمنظور جبران این خلاء دست به یارگیری از بدنه اقشار و جماعتی زد که از ابتدا هم دلبستگی به آیت الله خامنه ای نداشتند اما مشکل آنجا بود که آن اقشار در کنار آیت الله خامنه ای تقیدی به جمهوری اسلامی و اسلام و نظام و انقلاب و حتی آقای هاشمی هم نداشتند و تنها می کوشیدند تا با پناه گرفتن در قفای «آیت الله» بموقع بتواند از ایشان نیز بگذرند.

گذشته از آنکه این چگونه «تکلیف گرائی» و تبعیت حضرت هاشمی از رهبری نظام است که در 84 رغم مخالفت صریح رهبری با شرکت ایشان در انتخابات باز هم جناب هاشمی سودای ریاست جمهوری کردند و در 92 نیز رهبری به وضوح از طریق ندادن وقت ملاقات بمنظور استمزاج شرکت یا عدم شرکت در انتخابات با صراحت انتقال دهنده این پیام به هاشمی شدند که: «شما که وقعی به نظر بنده نمی گذارید و کار خود را می کنید پس دیگر ملاقاتی لازم نیست» و بدین طریق رهبری این بار هوشمندانه در زمین جناب هاشمی بازی نکردند.

هاشمی رفسنجانی:

در روز ثبت نام برای ریاست جمهوری نهم، آیت الله خامنه ای بر خلاف معمول برای دیدار هفتگی دعوت نکردند و در نتیجه، بدون مشورت نهایی با ایشان ثبت نام کردم. آقا از سفر کرمان برگشته بودند، ما معمولا سه شنبه به دیدار آقا می رویم اما آن سه‌شنبه ایشان دعوت نکردند. گفتم شاید معذوریت دارند یا خسته هستند. گفتم اگر پیش ایشان بروم و مساله انتخابات و حضورم را مطرح کنم، یا می گویند نیایید که من هم نمی آیم و بعد اگر در جامعه مشکلی پیش آمد به عهده رهبری می افتد که صحیح نیست یا می گویند بیایید که این از اصل ایشان که نباید در انتخابات به نفع کاندیدای خاص دخالت کنند دور می شود، یا هیچ نمی گویند و می گویند خودت می‌دانی که این هم زیبنده ارتباط ما دو نفر نیست (اما سال بعد که هاشمی رفسنجانی می خواسته در انتخابات مجلس خبرگان رهبری شرکت نکند از جانب رهبر پیام می رسد که آن وقت که نباید می آمدی، آمدی و حالا که واجب است بیایی نمی آیی؟)

کتاب «روایتی از زندگی و زمانه آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی» تالیف از جعفر شیرعلی نیا:

حسن روحانی در سال ۸۴ دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران بود و حکایت می کند که در آن زمان، در جلسه ای خصوصی به آیت الله خامنه ای گفتم اگر مطمئن شوم آقای هاشمی کاندیدا نمی شود حاضرم کاندیدای ریاست جمهوری شوم. آیت الله خامنه ای نیز گفته می داند اکبر هاشمی رفسنجانی کاندیدا نخواهد شد و افزوده: اگر بخواهد به نظام کمک کند، بهتر است همین کار فعلی [ریاست مجمع تشخیص] را انجام دهد ... هاشمی رفسنجانی می گوید که حاضر بوده در صورتی که علی اکبر ولایتی کاندیدای واحد اصولگرایان شود، از حضور در انتخابات خودداری کند و حتی پیشنهاد کرده که رهبر، از بقیه اصولگرایان بخواهد از ولایتی حمایت کنند، اما آیت الله خامنه ای نپذیرفته و نهایتا در آخرین قراری که آقای هاشمی با رهبری داشته گفته: اگر این کار را نکنید، من می آیم.

اکنون و بدین روال کجای چنین «آتش به اختیار بودگی» را تبعیت از رهبری از جانب مرحوم هاشمی می توان اطلاق کرد!؟

همچنین این چگونه تبعیت و دلدادگی به رهبری است که علی رغم نامه و درخواست و دعوت رسمی آیت الله خامنه ای از مرحوم هاشمی جهت شرکت در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری احمدی نژاد در 88 معظم له در کمال بی پروائی عازم شمال می شوند و وقتی محسن رضائی نیز بمنظور مجاب کردن ایشان به شرکت در مراسم و نشکستن حرمت رهبری نزد ایشان در شمال می روند معظم له باز هم بی وقعی کرده و رفیق 60 ساله خود را علی رغم ادعای «من عاشق رهبری ام» تعمدانه «سنگ روی یخ» می فرمایند!؟

این چگونه تبعیت و دلدادگی به رهبری است که در انتخابات ریاست جمهوری 84 فرزند ایشان «مهدی هاشمی» در مصاحبه با روزنامه آمریکائی USA Today صراحتا به آمریکائی ها بشارت می دهد که «اگر پدرم رئیس جمهور شود نهاد ولایت فقیه را مانند پادشاهی در انگلستان به یک نهاد تشریفاتی مبدل می کند» و علی رغم این مرحوم هاشمی تا وقتی در قید حیات بودند این ادعا را هرگز تکذیب نکردند!

بی عزمی و بی قصدی و اکراه هاشمی جهت نامزدی در انتخابات ۹۲ و ثبت نام در آخرین روز آن هم بعد از فشار مراجع تقلید و درخواست گسترده مردم چیزی نیست جز خاک پاشیدن در چشم واقعیت.

برخلاف القای آن بخش از دلبستگان به مرحوم هاشمی مبنی بر عدم تمایل ایشان جهت شرکت در انتخابات 92 همه شواهد و قرائن نشان دهنده آن بود که معظم له از مدت ها قبل عزم خود را برای شرکت در انتخابات جزم کرده بود تا از آن طریق و با محکم کاری های صورت گرفته جهت تضمین پیروزی در انتخابات بتوانند پروژه های در دستور کار و نیمه تمام مانده خود در فاز آخر سیاست ورزی شان را محقق کنند.

(در مقاله «خیز بلند هاشمی» که یک سال قبل از انتخابات ریاست جمهوری 92 تحریر شد ضمن یقینی دانستن ورود هاشمی به انتخابات به دلائل و جوانب آن حضور پرداخته بودم)

اما این که معظم له ثبت نام در انتخابات 92 را محول به روز آخر و دقائق آخر کرد نشان از فراست ایشان داشت تا از سوئی با در برزخ نگاه داشتن مخالفانش آنها را در هجوم به خود بلاتکلیف بگذارد و از این طریق فرصت تخریب خود توسط رقیب را تعلیق به آخرین روز به بعد کند و از سوی دیگر طی این مدت با نشستن بر کرسی «ناز و نیاز» آمدن خود را مبدل به سوژه نازکشی از جانب حواریون بمنظور گستردن اقبال به ایشان در عرصه ملی بنمایند. همان طور هم که پیش تر ذکر شد بعد از غافلگیری «رد صلاحیت» نیز بازی را از طریق بست نشینی در حلقه حواریون بمنظور مظلوم نمائی و دلجوئی و ایجاد فشار برای به حرکت درآوردن ماشین صدور حکم حکومتی ادامه دادند و با ناکام شدن در این ترفند و برخلاف آنها که قائل به برخورد نجیبانه و مظلومانه «آیت الله» با ماجرای رد صلاحیت بودند معظم له تمام چهار سال بعد را از هر فرصتی برای گزیدن شورای نگهبان بهره بردند و نهایتا بعد از بلاتکلیفی صلاحیت ناشی از استنکاف در آزمون «حسن خمینی» در انتخابات خبرگان پنجم بود که مرحوم هاشمی فرصت را مغتنم شمرد و «نامظلومانه» همه بغض و غیظ و خشم خود از شورای نگهبان بابت رد صلاحیت اش در 92 را به اسم «سید حسن» و به بهانه «سید حسن» با مضامین زیر برون ریخت کرد که:

شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما اجازه داده است که قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و داوری کنید؟ برای مجلس و دولت و جاهای دیگر و اختیارات را در دست بگیرید؟ چه کسی اجازه داد که اسلحه برای شما باشد و تریبون‌ها برای شما باشد؟ چه کسی اجازه داد که تربیون‌های نماز برای شما باشد و صداوسیما برای شما باشد؟

در واقع هاشمی در بیان این بخش از اظهارات اش قبل از آنکه دفاع از سید حسن را مُراد کند در ناخود آگاه اش در حال دفاع از خود و صدور کیفر خواست علیه شورای نگهبان بابت رد صلاحیت اش در 92 بود و حرف ها و عتاب هائی که دو سال قبل از آن مایل بود بعد از رد صلاحیت اش خطاب به شورای نگهبان فریاد بزند و نزد! اینک و به بهانه رد صلاحیت سید حسن فرصت بروز یافت. بر این منوال اظهارات هاشمی به شورای نگهبان را باید بدین صورت بازخوانی کرد که:

شما صلاحیت خود را از کجا آورده‌اید؟ چه کسی به شما اجازه داد که درباره «من» قضاوت کنید؟ چه کسی به شما اجازه داد که یکجا بنشینید و درباره من داوری کنید؟ چه کسی به شما اجازه داده صلاحیت من را که از حیث سیاسی مقرب ترین و اشبه الناس ترین به امام بودم را رد کنید!؟ (مقاله بغضی که ترکید را ببینید)

مجموع قرائن و شواهد فوق موید آن است که مرحوم هاشمی برخلاف باور عامه و برخلاف اصرار حواریون ایشان، فاقد دلبستگی و موانست از سر تفطن و باور عقیدتی به مفهوم ولایت فقیه مطمح نظر امام و استوار بر فقه شیعه بود.

بی تقیدی مرحوم هاشمی به ولایت فقیه هر چند ادعائی بود که در فردای فقدان «آیت الله» توسط دکتر سروش مطرح شد اما خیلی پیش تر از آن مهندس عزت الله سحابی نیز چنین ادعائی را مطرح کرده بود و در زمستان 75 طی مجالستی با ایشان، مهندس شخصا با نویسنده خاطره ای از آقای هاشمی را بدین مضمون در میان گذاشت که:

در خلال مساعی مجلس خبرگان جهت تدوین قانون اساسی و بعد از آنکه «شهید حسن آیت» بحث ولایت فقیه را به تاسی از بنیان گذار جمهوری اسلامی بصورتی جدی در افکار عمومی مطرح کردند ایشان (آقای سحابی) عدم موضوعیت بحث ولایت فقیه را در مقام گلایه نزد هاشمی رفسنجانی برده و هاشمی نیز در پاسخ، سحابی را به کناری کشیده و اظهار می دارند: مهندس؛ فعلاً موجی است که به راه افتاده اجازه دهید ببینیم به کجا می رسد تا بعد تکلیف خود را پیدا کنیم!

(مقاله هاشمی و تاریخ را ببینید)

علی رغم این نمی توان منکر دلبستگی مرحوم هاشمی به امام بود هم چنان که بنا به اقاریر مکرر ایشان نمی توان دلبستگی هاشمی یا بقول خودشان عاشق آیت الله خامنه ای بودن ایشان را نیز انکار کرد. اما آنچه را که می توان باور داشت آن بود که هاشمی رفسنجانی در عین بی التفاتی به ولایت فقیه اما به صفت شخصی برخوردار از یک رابطه عاطفی عمیق و مرید و مرادانه با مرحوم امام بود و هم چنانکه جنس تعلق خاطر ایشان به آیت الله خامنه ای نیز مستقل از تقید «امت و امامانه» آغشته به چاشنی رفاقت و صمیمیت شخصی بود تا باور عقیدتی به شان ولائی رهبری.

اظهارات اخیر حسین مرعشی یکی از حواریون شاخص مرحوم هاشمی اعترافی است مسموع از فهم ناصواب و نحیفانه از مفهوم «ولایت فقیه» نزد هاشمی و حواریون هاشمی!

مطابق اظهارات مرعشی در مصاحبه با ایرنا:

مرحوم هاشمی حکومت را یک امر عرفی می دانست(!) طرفداران جمهوری اسلامی دو دسته اند. عده ای آن را نظامی می دانند که به دست خداوند ساخته شده است. یکبار با یکی از دوستانم در روزنامه کیهان در این باره بحث می کردم که اگر می گویید جمهوری اسلامی از اسلام منبعث شده است، پس به این سوال هم پاسخ دهید که در حکومت حضرت علی(ع) قوای سه گانه کجا بودند و چگونه از یکدیگر تفکیک شده بودند؟ پاسخی نداشت. جمهوری اسلامی بر اساس تفکیک قوا ساخته شده است. هاشمی از همان روز اول می گفت مردم چون به امام خمینی(ره) باور داشتند دست به قیام زدند و جمهوری اسلامی را تاسیس کردند. این اتفاق در روز 12 فروردین 58 افتاد و از فردای آن روز، نظام جمهوری اسلامی برقرار شد. بعد از فوت امام هم این فقها بودند که در روزی معین در خبرگان دور هم نشستند و آقای خامنه ای را به رهبری انتخاب کردند. هاشمی تا آخر هم می گفت در بین روحانیون موجود ایران هیچ گزینه ای برای رهبری، بهتر از آقای خامنه ای وجود نداشت. یعنی در روزی که خبرگان دور هم نشستند ابتدا نظر آقایان هاشمی و خامنه ای بر شورایی کردن رهبری بود اما نتوانستند جمع را به این کار قانع کنند. برای همین، دو نامزد معرفی شدند؛ آقای محمد رضا گلپایگانی و آقای خامنه ای. هاشمی به حمایت آقای خامنه ای پرداخت و ایشان با 65 رای به عنوان رهبر انتخاب شدند. آقایانی مانند آیت الله شیخ محمد یزدی هم رای خود را به صندوق آقای گلپایگانی ریختند ولی ایشان با 14 رای نتوانست رهبر شود. از نگاه هاشمی، تا اینجای کار کاملا حکومت عرفی است. اما حکومت آنجایی اسلامی می شود که مقررات اسلامی در آن اجرا شود و فقیه عادل، مدیر و مدبری در راس آن قرار گیرد که اسلامی بودن آن را تضمین کند. یعنی این ولی فقیه است که نظام را اسلامی می کند ولی خود ایشان هم به نوعی با انتخاب سر کار آمده است ... ایشان معتقد بود حکومت علی(ع) یک تفاوت بزرگ با سایر حکومت های آن زمان داشت و آن اینکه، به قرآن و سنت رسول خدا پایبند و آن را اصل رفتار و کردار خود و حکومتش می دانست اما سایر حکام به این مهم بی توجه بودند. حکومت علی(ع) برخاسته از شرایط زمان خود و ناگریز فارغ از تفکیک قوا بود اما در شرایط کنونی بایست مانند سایر کشورها، تفکیک قوا صورت گیرد.

اعترافات مرعشی دالی است بر این مدلول که نه آقای هاشمی و نه حواریون مرحوم هاشمی باور و تقیدی عالمانه و آگاهانه به اصل امامت در شیعه نداشته و کل استعداد ایشان در فهم ماجرای غدیر خم عبارت از یک فهم موزه ای و فاقد ضمانت اجرا برای ثبت در تاریخ است. این در نقطه مقابل باور و قرائت بنیان گذار جمهوری اسلامی بود که غدیر خم را دالی بر مدلول امامت و شان و رسالت حکومت در اندیشه شیعه می انگاشت که از آن طریق و از آن تاریخ رسول الله با حجت «من كنت مولاه فهذا علی مولاه» و بالا بردن دست علی ابن ابیطالب (ع) بر 3 چیز صحه گذارد:

ـ اسلام حکومت دارد.

ـ حکومت اسلامی حاکم دارد.

ـ حاکم اسلامی شئون دارد.

اما برخلاف این و حسب اقاریر حسین مرعشی همه فهم مرحوم هاشمی و حواریون هاشمی از شان امامت در شیعه ناظر بر سازمان حکومت بود و حظی از ماهیت و رسالت حکومت و وجوه و شئون حاکم اسلامی در اندیشه شیعی نداشتند.

در این میان علی مطهری نیز ولو با تصور دفاع از هاشمی در فردای فوت ایشان خاطره ای را نقل می کند که موید سواد سیاسی نحیف ایشان از روحیات و خصوصیات مرحوم هاشمی است.

بنا بر ادعای مطهری مرحوم امام به هاشمی بدان سبب علاقه داشت که برخلاف دیگران اهل تکلف نبود و به صراحت و رک گوئی مسائل را با امام در میان می گذاشت.

مطابق اظهارات علی مطهری:

هاشمی چون صریح بود امام ایشان را دوست می داشت چون ایشان را دلسوز و خوش‌فکر می‌دانست. همان طور که شاید صریح‌تر از آقای هاشمی خود شهید مطهری بود و در جاهایی به صراحت با امام(ره) مخالفت کرد و حکم امام را برگرداند. مثلا در قضیه ریاست کمیته‌های انقلاب اسلامی امام برای آقای لاهوتی حکم نوشته بودند و شهید مطهری حکم را از آقای لاهوتی می‌گیرد و پیش امام می‌رود و می‌گوید این به صلاح نیست به خاطر اینکه آقای لاهوتی در دو سال آخر در زندان به مجاهدین خلق گرایش پیدا کرده و صلاح نیست و آقای مهدوی‌کنی را معرفی می‌کنند و آقای مهدوی می‌گوید حکم من به ریاست کمیته‌های انقلاب را به خط آقای مطهری با امضای امام دارم. اینها دوستداران واقعی امام هستند یعنی می‌خواهند آبروی امام نرود چون فردا مشکل پیدا می شود و چون امام را دوست دارند این طور برخورد می‌کنند؛ یعنی به فکر خودش نیست، به فکر امام و انقلاب است.

طبعا علی مطهری یا بدلیل صغر سن یا نحافت بضاعت سیاسی نمی دانند برخلاف شهید مطهری، سابقه مرحوم هاشمی متباین با سلوک ابوی ایشان بود.

نمونه برجسته در چنین تباینی ماجرای انتخاب آیت الله منتظری به عنوان قائم مقام رهبری بود که حسب اظهارات آیت الله محمدی گیلانی یک روز قبل از مطرح شدن قائم مقامی آقای منتظری در مجلس خبرگان ایشان ضمن تماس با دفتر امام کتباً از ایشان درخواست ملاقات کرده و در ملاقات مزبور خطاب به امام می فرمایند:

فردا قرار است موضوع قائم مقامی آقای منتظری در مجلس خبرگان مطرح شود. خواستم به عرض تان برسانم به آقای هاشمی [که در آن موقع رییس مجلس خبرگان بوده است] بگویید مطرح نشود. من به آقای منتظری ارادت دارم، خدمت شان درس خوانده‌ام، ایشان را عابد و زاهد می دانم، ولی این خصوصیات کافی نیست. او از عهده این کار بر نمی‌آید ... متقابلا امام نیز گله‌های سوزانی از آقای منتظری را آغاز کرد که کجا چه کرده و کجا چه. اضافه نمودند: احمد هم از او دفاع می‌کند. از منزل سیدمهدی هاشمی دست‌نویس های او را آورده‌اند. من دیده‌ام نامه‌های آقای منتظری از نوشته‌های مهدی هاشمی الهام گرفته. این را من برای ایشان نوشتم
عرض کردم: بفرمایید که فردا ایشان به عنوان قائم‌مقام رهبری مطرح نشود. امام قدری فکر کرد و فرمود: احمد نیست. شما زحمت بکشید و به آقای هاشمی بگویید بعد از ظهر من ایشان را ببینم. عرض کردم: بله. اما به آقای هاشمی نفرمایید که من آمدم [و این جریان را به شما گفتم]. به هیچ کس نگویید. می ترسم مرا هم شمس‌آبادی کنند [که گروه مهدی هاشمی او را کشتند] یا مثل شیخ قنبر در چاه بیاندازند. این را که گفتم، امام خندید و سه بار فرمود: خاطرت جمع باشد ... رفتم خدمت آقای هاشمی و گفتم صبح خدمت امام رسیدم. کاری داشتم. فرمودند به آقای هاشمی بگویید که من ایشان را ببینم. پس از این ماجرا، روزی آقای هاشمی در حضور جمعی گفت: من بعد از ظهر رفتم خدمت امام. امام فرمودند: موضوع قائم‌مقامی آقای منتظری را فردا مطرح نکن. گفتم: چرا؟ ما در اجلاسیه‌ قبل به آقایان گفته‌ایم که ایشان را به عنوان قائم‌مقام مطرح کنیم. فرمودند: نه. یکی از دوستان آمده و چنین گفته.... گفتم: ما اعلام کرده‌ایم. نمی شود و فردای آن روز، آقای هاشمی موضوع قائم‌مقامی آقای منتظری را در مجلس خبرگان مطرح کرد.
آقای ری‌شهری نیز در کتاب «سنجه انصاف» اضافه می کند: تامل در آنچه از آقای محمدی گیلانی نقل شده، نشان می دهد که امام در مورد طرح قائم‌مقامی آقای منتظری در مجلس خبرگان، در مقابل کاری انجام‌شده قرار گرفته بود. ... بی‌تردید اگر [اعضای مجلس] خبرگان نظر امام را می دانستند، آقای منتظری را به عنوان جانشین او تعیین نمی کردند.

(مقاله باد کاشتید آقای هاشمی را ببینید)

بدین اقتفا و برخلاف حسن تدبیر شهید مطهری در انتخاب ریاست کمیته های انقلاب اسلامی آقای هاشمی رفسنجانی در کمال بی حزمی کسی را علی رغم مخالفت امام به عنوان قائم مقام رهبری به امام تحمیل کردند که بعدها منشا مشکلات بسیار بزرگی برای کشور شد و نهایتا امام مجبور شدند دسته گلی که هاشمی رفسنجانی به آب داده بود را با یک جراحی پر هزینه از آب بگیرند.

ادعای دفاع و حمایت همه جانبه هاشمی رفسنجانی از کیان سپاه پاسداران نیز از شاذیات غیر قابل وثوقی است که بعد از فوت آن مرحوم توسط حواریون آن مرحوم و از جمله حجت الاسلام مسیح مهاجری مطرح شد. در حالی که برخلاف ادعای ایشان مرحوم هاشمی از فردای پایان جنگ در تعقیب سیاست ها و برنامه های دولت سازندگی «سپاه» را موی دماغ خود می انگاشت و از هیچ کوششی بمنظور تضعیف یا تعطیل سپاه مضایقه نکرد!

سرلشکر «سید یحیی رحیم صفوی» فرمانده سابق کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهمن ماه سال 90 طی مصاحبه با خبرگزاری فارس ضمن اشاره به تلاش هائی که بمنظور ادغام سپاه در ارتش بعد از پایان جنگ صورت می گرفت به صراحت ابراز داشتند که «این آیت الله خامنه ای بود که مانع از تحقق ادغام سپاه و ارتش شدند و قبل از رهبری مقام معظم رهبری طرح ادغام سپاه و ارتش توسط آقای هاشمی رفسنجانی پیگیری می شد و جلسات متعددی هم برای این ادغام توسط آقای عبدالله نوری برگزار گردید ولیکن در همان روزهای اول رهبری حضرت آقا این طرح متوقف شد و تدبیر حضرت آقا حفظ ارتش و سپاه و تفکیک ماموریت ها بین این دو سازمان بود که انجام شد»

(مقاله باد کاشتید آقای هاشمی را ببینید)

گذشته از آنکه «جعفر شیرعلی نیا» مولف کتاب «روایتی از زندگی و زمانه آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی» نیز در کتاب خود به صراحت اذعان داشته که به آقای هاشمی گفتم: اگر ادغام سپاه و ارتش انجام می شد اکنون نیروی بانفوذی مانند سپاه قدس در منطقه نداشتیم و متقابلا آقای هاشمی این گونه پاسخ می دهند که نقش سپاه قدس وزارت خارجه را از اعمال مسئولیت خودش در حساس ترین نقاطی که به ما مربوط می شود محروم کرده . در عراق، سوریه، لبنان، افغانستان، یمن و هر جایی که این گونه می شود ما حقیقتاً مشکل داریم. کسی نمی تواند در این کشورها سفیری را بدون موافقت سپاه قدس بگذارد!

اظهارات دیگر مسیح مهاجری در راستای تعظیم مرحوم هاشمی خالی از مناقشه نیست از جمله آنکه در توصیف سجایا و مکارم اخلاقی شادروان هاشمی می فرمایند:

یک روز در اوج حملات تبلیغاتی به ایشان گفتم که تبلیغات سنگینی را بر علیه شما راه انداخته اند. خندید و گفت: آقای مهاجری زندگی همین است این مسائل «نمک زندگی» است. آدم وقتی کار می کند باید انتظار چنین چیزهایی را هم داشته باشد، اشکال ندارد. این ها گذشت آیت الله هاشمی بود و من یقین دارم که آقای هاشمی همه را بخشیده است.

مسیح مهاجری در حالی شرح صدر آیت الله را به رخ مخاطب می کشد و بنقل از آن مرحوم تحمل شدائد را «نمک زندگی» قلمداد می فرمایند که در نقطه مقابلش «آیت الله» موظف می شدند تا پاسخگوی پرسش هایی جدی شوند از جمله آنکه اگر به زعم معظم له تحمل شدائد حکم نمک زندگی را دارد آیا معظم له با همین منطق «مرحوم عزت الله سحابی» را تنها به اتهام نوشتن نامه انتقادی نسبت به سیاست های ناصواب اقتصادی متخذه ایشان امر به تادیب و زندان می کنند و در پاسخ به اعتراض نسبت به چنین جفائی در حق شادروان سحابی می فرمایند:

رویشان زیاد شده بود گفتم ادب شان کنند!

گذشته از آنکه شیدائیان و دلدادگان مرحوم هاشمی ظاهرا متوجه نیستند مشکل بزرگ آن مرحوم اتفاقا همین بزرگواری ایشان در «همه را بخشیدن» بود!

صفتی که معظم له تا پایان عمر با خود همراه داشت و از منتهی الیه انانیت خود را کانون و ثقل جهان می انگاشت که دیگران موظف به متابعت سرخوشآنه از ایشانند و علی رغم این اگر رعیتی ناسپاسی هم کند معظم له تا آن اندازه بزرگوار خواهند بودند که «همه را ببخشند» و قدر مسلم این «همه» اند که می توانند جفا یا خطا کنند و برخلاف «همه» این ایشانند که «گر جمله كائنات كافر گردند، بر دامن كبرياش ننشيند گرد»!

مگالومنیائی که ایشان را تا آن اندازه آغشته کرد که برخلاف رسول الله که در پایان عمر، امت اش را فراخواند و طلب عفو و بخشش از کسانی کرد که احیانا رسول الله ناخواسته در حق شان جفا کرده! اما هاشمی رفسنجانی با ابتلا به آن مگالومنیا با رسیده مفروض انگاشتن خود به مقام الوهیت و برخورداری از شرف «بخشایندگی رعیت» اگر حقی هم برای رعیت قائل بود آن حق دائر بر آن بود که رعایا نیز بابت آن «کرامت مسجل» موظفند معظم له را بکفایت تکریم کنند تا به حول قوه الهی از توفیق عفو ملوکانه «آیت الله» برخوردار شوند!

جنت مکان و خلد آشیانی که بزرگوارانه در خزان عمر بجای آنکه طلب بخشش داشته باشند، لطف فرموده و همه را می بخشایند!

از جمله موارد و محاسن دیگری که بخصوص از 88 به بعد مرحوم هاشمی بدآن «مستظهر و مفتخر» معرفی می شدند نشستن ایشان در جانب مردم و جانب خواست مردم را گرفتن بود. امری که بصورتی مستور در عین مشهودگی القا کننده دو گانه «حکومت ـ مردم» بود که یک طرف این معادله تمامیت حکومت با ملحقاتش در نقطه مقابل مردم ایستاده بود و در این میان مرحوم هاشمی علی رغم پایگاه قبلی اش در حکومت از 88 به بعد روی به جانب مردم آورده و سخنگو و پناهگاه «دمکراسی خواه» ایشان شده اند!

دو گانه ای توام با شیطنت که طی آن بدون توجه به پایگاه مردمی جمهوری اسلامی چنین القا می کرد که از 88 به بعد رژیم در نقطه مقابل مردم ایستاده و در این ایستادگی «مرحوم هاشمی» شجاعانه و بزرگوارانه علی رغم خاستگاه حکومتی شان جانب مردم را گرفتند!

شیطنت مشهود در این دو گانه سازی آنجائی بود که جمهوری اسلامی طی تمامی 38 سال گذشته مانائی و روئین تنی خود را مدیون خاستگاه مردمی اش بود و با استظهار به همین نقطه قوت توانسته بود تمامی فراز و نشیب های مبتلابه را با موفقیت پشت سر بگذارد اما از 88 به بعد همان جریانی که در خلال فتنه کوشید مطالبات بخشی از معترضین زاویه دار با جمهوری اسلامی در مناطق تیپیک و شناخته شده تهران را بنام کلیت ایرانیان سند بزند و تلاش حکومت در مهار شهرآشوبی ایشان را سرکوب ملت بخوانند همان جریان نیز با مصادره بدون مخالفت هاشمی «بنام خود» ایشان و پایگاه نوین اجتماعی اش را «بنام کلیت ملت ایران» معرکه گردانی کردند!

بر همین اساس بود که حواریون مرحوم هاشمی از 88 به بعد کوشیدند تا با پُز دادن به هاشمی تحت این عنوان که معظم له همواره از رفتن بر روی «باسکول مظنه آرای مردم» استقبال کرده و بدون دغدغه و با ثمن بخس از عرضه خود در انتخابات پروا نورزیده چنین القا کنند که معظم له از 88 به بعد نیز اساسا عطای حکومت را به لقایش بخشیده و به تمامت به ملت پیوسته بودند!

اما و برخلاف این دعاوی، واقعیت آن بود که اکبر هاشمی رفسنجانی به صفت شخصی فردی جاه طلب محسوب می شد که تا اینجای مسئله فاقد اشکال است و اساسا جاه طلبی اصلی ترین چاشنی برای چالشگری سیاستمداران در عرصه قدرت است. لذا اصرار هاشمی به نشستن بر کفه اقبال یا عدم اقبال مردم را قبل از آنکه بتوان تقید آن مرحوم به قواعد دنیای دمکراتیک نام نهاد می بایست آن را ناشی از واقع بینی مشارالیه تلقی کرد. اما مشکل آنجائی بود که هاشمی رفسنجانی بنا به دلائل روان شناختی نوعی رابطه مالکیت بین خود و انقلاب و نظام قائل بود و همین نسبت تا آن اندازه به ایشان انگیزه می داد که تحت هیچ شرایطی دوران بازنشستگی از قدرت را برای خود متصور نباشد و از سوئی دیگر تا حدود زیادی مبتلا به مگالومنیا بود و بدان اعتبار مایل بود همواره در کانون توجه و در محور تحولات سیاسی کشور در حال درخشش باشد! به همین دلیل نیز بود که با نزدیک شدن به سالهای پایان ریاست جمهوریش ابتدا کوشید با مطرح کردن تغییر قانون اساسی برای تجدید ریاست جمهوریش (نگاه کنید به مقاله هاشمی و تاریخ) ماندگاری خود در عرصه قدرت را رانتیر کند و علی رغم نگرفتن یخ آن ماجرا از آن تاریخ به بعد هر چند با فرمان رهبری بصورت مادام العمر بر روی کرسی ریاست مجمع تشخیص مصلحت نشست اما عمده اهتمام خود را صرف بازگشت به عرصه اصلی و اجرائی قدرت کرد. تلاش ایشان در 84 بعد از پایان دو دوره ریاست جمهوری خاتمی بمنظور بازگشت مجدد به ساختمان پاستور در کنار کودتای نرم ایشان و متحدین ایشان بمنظور پایان دادن پیش از موعد دولت احمدی نژاد در 88 و سازماندهی سنگین ترین اتحاد داخلی و خارجی بمنظور بر زمین زدن دولت دهم به برکت تحریم های فلج کننده اقتصادی و تلاش مجدد معظم له در 92 برای ریاست جمهوری یازدهم جملگی موید پایمردی مرحوم هاشمی برای ماندن در کانون توجه و بودن در مرکز قدرت بود.

بر همین مبنا است که سوئیچ کردن هاشمی از 88 به بعد را نمی توان انتقال ارادی و تقید دمکراتیک منشآنه ایشان در تغییر پایگاه از جانب حکومت به جانب «مردم» نامگذاری کرد.

برخلاف ادعا، هاشمی تغییر مواضعی نداشت. خود نیز چنین ادعائی نداشت و از 88 به بعد تنها با حفظ روحیات پیشین سیاستمدارانه و بمنظور پر کردن خلا قدرت ناشی از مهجوریت اش در حکومت، هوشمندانه و بمنظور دلربائی و یارگیری جدید از میانه زوایه داران با نظام و انقلاب و رهبری، خود را در زوایه با رهبری نشان داد.

واقعیت امر آن است که اکبر هاشمی رفسنجانی به صفت شخصیتی تعلق به سنت فکری سیاستمداران کلاسیک داشت.

همین خاستگاه سیاسی در کنار فلکسبیلیتی بالا و هوشمندی ذاتی بود که شامه ایشان را تا آن اندازه قوی می کرد تا در فردای ۸۸ به فراست بفهمد سهم اش از کیک قدرت و جایگاه اش در اتاق قدرت بشدت تقلیل یافته و باید پایگاه قدرتش را در بستر نوینی بازتولید کند.

جایگیری جدیدی که با مانورهای ایهامی و زبردستانه و عامدانه آن مرحوم در مقابل رهبری و نهادهای وابسته به رهبری ایماژی قابل وثوق از ایشان نزد اقشار متوسط و زوایه دار با نظام و رهبری ترسیم کرد تا به اعتبار آن ایماژ معظم له بتوانند خود را به کفایت به قهرمانی قابل وثوق در میانه این اقشار مبدل کرده و از میانه ایشان یارگیری سیاسی کنند.

آرای دو میلیونی متخذه مرحوم هاشمی در خبرگان پنجم حاکی از موفقیت ایشان در ما به ازا کردن قدرت از دست رفته اش در حکومت از طریق ارگانایز کردن آرای طبقات زاویه دار با حکومت بود که از آن طریق آیت الله توانست خلاء قدرتش در حکومت را در بیرون از حکومت و در سوی دیگر موازنه، جبران نماید. هر چند با پاتک هوشمندانه شورای نگهبان این فرصت از آیت الله سلب شد تا برای «قدم مهم تر خود» در فردای گشایش خبرگان پنجم نتوانند به فراکسیون سازی مطمح نظر خود در خبرگان دست بزنند. (نگاه کنید به مقاله شکار خرس)

علی ایحال و بدین منوال حواریون هاشمی نمی توانند بابت تکرار شوندگی آیت الله در رقابت های انتخاباتی و عدم اکراه ایشان از این تکرار شوندگی فخر آیت الله را به یکدیگر و نظام بفروشند.

پُز دادن به این که هاشمی همواره از رفتن بر روی باسکول انتخابات استقبال می کرد فاقد موضوعیت است و شاخص عقب ماندگی سیاسی در کشوری است که رابطه سیاستمدارانش با قدرت مانند خطبه عقد مسیحیان است تا مرگ آنها را از یکدیگر جدا کند!

در مجموع از فردای ۸۸ برای عاشق هاشمی شدن تنها یک علت کفایت می کرد (نفرت ار رهبر) اما برای مخالف هاشمی بودن ده ها دلیل دلالت می کرد! لیکن علی رغم تمام انتقادات وارده به مرحوم هاشمی رفسنجانی نمی توان به نقش و جایگاه پر اهمیت ایشان در تحولات سیاسی 60 سال گذشته ایران بی وقعی کرد.

واقعیت آن است که هاشمی رفسنجانی نه قدیس بود و نه ابلیس.

سیاستمدار توانمندی بود که صرف نظر از روائی یا ناروائی انتقاداتی که متوجه عملکرد و پیشینه ایشان می باشد در مجموع فردی بودند که بیرون از مناسبات رسمی دنیای سیاست تا آن اندازه از ثقل و گرانش سیاسی برخوردار بودند تا در هر جایگاهی که قرار می گرفت قبل از آنکه صندلی که بر آن نشسته به ایشان اعتبار دهد ایشان بودند که به صندلی خود اعتبار می دادند. حال چه این صندلی ریاست مجلس باشد یا کرسی ریاست جمهوری یا صندلی ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام ... سيدنی هوگ در کتاب «قهرمان در تاريخ» در توصيف شخصيت لنين می گويد: لنين در استفاده کردن برای هدف هايش از کسانی که در صفوف حزب بودند ولی با نظراتش موافق نبودند استعداد بزرگی داشت. او می توانست با کسانی کار کند که بدون او نمی توانستند با يکديگر کار کنند! قابلیتی که مرحوم هاشمی نيز طی دوران رياست جمهوری اش اين توانائی را بنحو احسن از خود نشان داد.

(نگاه کنید به مقاله فراموش شدگان)

و هم چنانکه صرف نظر از روائی یا ناروائی انتقاداتی که متوجه عملکرد و پیشینه ایشان می باشد لیکن برخلاف باور عامه مرحوم هاشمی هر چه که بود «دزد» هم نبود و جمیع افسانه بافی ها پیرامون ثروت های افسانه ای آن مرحوم غالبا ناشی از نوع مدیریت گشاده دستانه ایشان در کلان کشور بود که اسباب سورچرانی و آلاف و الوف کاسه لیسان همیشگی هم جوار اصحاب قدرت می گردید.

در مجموع اگر بتوان اکبر هاشمی رفسنجانی را در سه کلمه خلاصه کرد می توان ایشان را آلیاژی از رضاخانی و بازرگانی و خویشتن کامی محسوب کرد که از سوئی همچون موسس سلطنت پهلوی قائل به توسعه اقتصادی آمرانه بدون تفطن به بدیهیات توسعه فرهنگی و سیاسی بود و در کنار آن ایشان را می توان آخوندی سکولار یا سکولارترین آخوند از میانه روحانیون حکومتی در ایران محسوب کرد که دین و دیانت مطمح نظرش منحصر بر فردیات بود و در تحلیل نهائی روحیتا قرینه ای معمم از مهندس مهدی بازرگان محسوب می شد که برخلاف مرادش (امام) خاستگاهی ملی گرایانه داشت که همچون بازرگان قبل از «ایران برای اسلام» دغدغه «اسلام برای ایران» را وجه همت خود قرار داده بود تا از آن طریق و به زعم خود و تا حدود زیادی خوش بینانه بتواند ایران را از طریق عملگرائی مبدل به الگویی شایسته و قابل استناد و افتخار در منطقه مبدل کند. در عین حالی که از حیث شخصیتی نیز بشدت خود محور بود و با فهمی بطلمیوسی از خود و جایگاه سیاسی خود در دنیای سیاست، جهان پیرامون خود را منهضم در خود و ملزم به متابعت و گردش حول خود و برنامه های در دستور کار خود می انگاشت.

فراز پایانی 60 سال حیات سیاسی شادروان هاشمی رفسنجانی را می توان با فراز پایانی «شیر سنگی» اثر سینمائی و ارزشمند مسعود جعفری جوزانی مطابقت داد که علی نصیریان در مقام یک خان بختیاری در مصاف با نیروهای متجاوز انگلیسی وقتی دور شدن یار و متحد سابق خود «عزت الله انتظامی» را سوار بر اسب و تفنگ بر دوش در افق برانداز می کرد به فصاحت در توصیف آن رفیق و هم رزم سابق ابراز داشت:

اسب همو اسبه!

تفنگ همو تفنگه!

ولی سوار او سوار نیس!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مقالات مرتبط:

مقاله مرتضی مردیها

http://bit.ly/2kwKGwT

باد کاشتید آقای هاشمی

http://bit.ly/1Bkcfr1

http://bit.ly/2kWdQGK

سروش هاشمی ضدولایت فقیه بود

http://bit.ly/2kuvbWp

دور شید ـ کور شید

http://bit.ly/1PaOjfJ

خیز بلند هاشمی

http://bit.ly/1gn2Ftq

بعضی که ترکید

http://bit.ly/2k0blz7

مقاله هاشمی و تاریخ

http://bit.ly/2fJyp7o

شکار خرس

http://bit.ly/2jGS2KP

فراموش شدگان

http://bit.ly/1rmI69h

آداب عتبه بوسی

http://bit.ly/2frT8ZW