۱۳۹۶ فروردین ۱۰, پنجشنبه

زگیل لیلی!


بحثی پیرامون ضرورت اختلاط جنسیتی



جامعه نابسامان به جامعه ای اطلاق می شود که مناسبات فردی و اجتماعی در چنین جامعه ای بر مدار صواب نچرخیده و بالتبع شهروند در چنین جامعه ای برخوردار از شخصیت اجتماعی سالمی نیست.

رشد گسترده بزه های اجتماعی، آمار فزاینده طلاق، جوانانی با تیک های عصبی، تنوع و تعدد بیماری های روانی و رفتارهای روان نژندانه شاخص های متعدد از مشخصات یک جامعه نابسامان را عهده داری می کند.

جوامع نابسامان را می توان در عداد جوامعی محسوب کرد که برخلاف جوامع بسامان رفتارهای فردی و اجتماعی شهروندانش آکنده به پرخاشگری توام با ضعف اعتماد بنفس است.

یکی از دلائل پرخاشگری و ستیزه جوئی فردی و اجتماعی در کنار ضعف اعتماد بنفس در جوامع نابسامان را می توان اختصاص به خرده فرهنگی داد که فرد ستیزنده یا جامعه ستیهنده و پرخاشگر ذیل آن خرده فرهنگ بشدت از ناحیه کمبود منابع تنانگی و یا به تعبیر بهتر «زیادبود» موانع موجود بر سر راه تمتع تنانگی و حظ جنسیتی مبتلا به محزونی و رنجوری روحی و شخصیتی می باشند.

قدرمسلم عوامل دیگری نیز می تواند کنار عوامل فوق در تعمیق روحیات پرخاشگرانه توام با ضعف اعتماد بنفس نزد مبتلایان نقش آفرینی و شتاب دهندگی داشته باشند اما کمبود منابع اروتیک ـ Erotic و یا به تعبیری دیگر «زیادبود موانع التذاذ جنسی» برخوردار از محوریت در مقام علت های موجده و مُعده و مُبقیه و مُشدده در برآمد چنان بدآیندی است.

به عبارت دیگر ناتوانی های جنسی یا نامحالگی های سکسی می تواند علت موجده ای باشد برای ستیهندگی شخصیتی «فرد مبتلابه» هم چنان که همان کمبود می تواند علت مُعده یا بسترساز برای ترویج روحیات پرخاشگرانه نزد مبتلایان شود در عین حالی که از ظرفیت بقا دهندگی (مُبقیه) و شدت دهندگی (مشدده) رفتار و گفتار ستیزه جویانه نزد ناکامان جنسی نیز برخوردار باشد.

این نکته نیز لازم به توجه و تأنی است که مراد از کامیابی جنسی یا حظ سکشوال منحصر به یک هم آغوشی نیم ساعته مختوم به ارگاسم یا انزال نزد طرفین یک هم آغوشی نیست و سطحی از معاشقه و معانقه را شامل می شود که از فرآیند یارگزینی تا ناز دلبر و مجاهدت دلداده و به کار بستن هزار و یک ترفند برای کسب نظر لطف و توجه و پسند دلبر برخوردار است.

فرآیندی که در آن «پروسه بازی» نزد بازیگران از «فرجام بازی» شیرین تر است.

فهم یک دختر خانم و آقا پسر تازه بالغ از «سکس و معاشقه» فهمی رُمانتیک و عاشقانه است. کمال و نقطه اوج این بازی برای چنان جوانان و نوجوانانی آنات و لحظاتی است که بتوانند فرجام تمام شیطنت ها و بازیگوشی ها و ملامت کشی ها و نازکشی ها و رنجوری ها و خیابان گردی ها و نامه نگاری های شان را مبتهجانه با پاسخ مثبت دلدارش آن گونه فریاد کند که: مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا!

ذات این بازیگوشی جوانانه از آنجا بر فرجام آن ارجحیت دارد که از بطن آن حس اعتماد بنفسی نزد جوان می جوشد که ارزشی بیش از تصاحب یار را دارد. دلداده در این بازی قبل از تصاحب معشوق بدنبال اثبات صلاحیت و شانیت و توان و شایستگی و بایستگی و کفایت و قابلیت خود در تصاحب دل محبوب و اقبال معشوق اش است. همچنان که همه حظ «دلبر» نیز طی تمام دوران نازکشی و حسرت کشی و منت کشی ناظر بر عشوه گری و کرشمه گری و غمازی و ناز فروشی اش نزد دلداده مجنونش است. (۱)

پیش تر در مقاله «زندگی، زن و دیگر هیچ» داعشیزم متظاهر به دین و تباینش با سادیسم ناشی از محرومیت های جنسی را در نقطه مقابل جامعه بسامانی قرار داده بودم که اخلاق محور و نورمال و برخوردار از مناسبات متعارف و متعادل بین الانسانی است.

جوامع به احتساب شاکله دو جنسیتی مردانه ـ زنانه اش باید بر مناسبات ذاتی و در عین حال مدیریت شده و اخلاقی و متعادل بین این دو جنسیت استوار باشد و در غیر این حالت، برآیند هر گونه خدشه به چنین تعادلی منجر به جامعه ای نابسامان خواهد بود.

جامعه مردانه همان قدرعبوس و غیر اخلاقی و نابسامان است که جامعه سکس سالار و عشرت تبار با سویه های ظالمانه و آپارتایدی که طی آن بستر عیاشی بصورت ناهمگون نزد شهروندان توزیع شده است.

پرخاشگری بدیهی ترین برآیند در چنین جوامعی است.

تبار شناسی رفتارهای پرخاشگرانه موید ذاتی و تبعی بودن جوامع ناهمگون از حیث تعادل جنسیتی است.

جامعه ایده آل جامعه ای اخلاقی است با مختصات مسئولیت پذیری دنیوی شهروند در کنار اخرویت باوری و برسمیت شناختن تنانگی بهداشتی با لحاظ مدیریت و کنترل متعادل غرائز. (۲)

پرخاشگری های مشهود نزد کسر معناداری از جوانان ایرانی در کنار شخصیت های ضعیف النفس و بی ارادگی و نبود اعتماد بنفس نزد همین اقشار بدیهی ترین بازتاب از نابسامانی جامعه ای است که با مفصل بندی ها جنسیتی و عایق گذاری های نالازم بین جنس های مخالف موجبات وهم اندیشی طرفین از جنس مخالف را دامن زده است.

درد امروز جامعه ایران فاصله گذاری ها و اختلاط هراسی های نالازم بین جنس های مخالف در سطح جامعه است.

برخلاف نگاه مسلط و حاکم و ناظر بر جداسازی های جنسیتی در دانشگاه ها حاکمان و پایوران حکومت در ایران باید این ظرافت را در سنت ملکداری خود لحاظ کنند که دانشگاه صرفا محل درس خواندن نیست. کما اینکه تمامی سطوح تدریس از ابتدائی تا دبیرستان نیز صرفا منحصر به دانش افزائی محصلان نبوده و در کنار تحصیل، محصلین و دانشجویان می توانند و می بایست از طریق اختلاط جنسیتی در روند جامعه پذیری قرار گرفته تا از این طریق شخصیت اجتماعی شان تکوین یافته و بدین طریق مهیای ورود به جامعه و توانای پذیرش نقش ها و مسئولیت های فردی و اجتماعی شان شوند.

اختلاط یا عدم اختلاط دختران و پسران در محافل عمومی و تحصیلی امری است که بصورت مستقیم می تواند منشا و مبنای سلامت اخلاقی یا پرخاشگری های رفتاری و اختلالات شخصیتی نزد مبتلایان را عهده داری کند.

پایوران جمهوری اسلامی گریزی از این واقعیت نمی توانند داشته باشند که محصول سیاست های تنزه طلبانه و پارسا کیشی های آمرانه حکومتی از طریق این عایق بندی ها جنسیتی منجر به بیرون از قواره و اندازه شدن فهم و شناخت جنسی کثیری از دختران و پسران از یکدیگر شده است.

دانشگاه صرفا محل تحصیل نیست و در کنار تحصیل مکانی بهداشتی برای جامعه پذیری جوانانی است که تا پیش از این از خانه تا دبستان و پسا دبستان و دبیرستان جز هم جنسان با هیچ جنس مخالف بیرون از خانه ای مکالمه و مفاهمه و مناسبت نداشته اند. تالی فاسد چنین مفصل بندی های ضخیم جنسیتی منجر به آن شده که عموم آقایان و به همان نسبت کثیری از نسوان، ناتوان از آن بمانند تا بتوانند با جنس مخالف یک رابطه عاطفی سالم و بهداشتی برقرار کنند و بالتبع چنین جوانانی در چنان ایزولاسیونی مبتلا به کلافگی و لاقیدی و عدم تعهد و دلبستگی به جامعه و نظم اجتماعی جامعه مبتلابه اش شده و نظام و نظم موجود را قبل از آنکه آسایشگاه خود ببیند اسارتگاه خود فهم می کند.

سروده «دیوار سنگی» اثر «اردلان سرفراز» که با اجرای هنرمندانه «فائقه آتشین» در سال ۴۹ در حافظه تاریخی ایرانیان ثبت شد یک همزاد پنداری و حدیث نفس با وثاقتی از چنین جوانان محزون و روان نژندی را تصویر سازی می کند که همه ناکامی های جنسیتی و سهم مضایقه شده خود از مناسبات عاشقانه شان با جنس مخالف را بدین طریق مرثیه سرائی می کنند.






توی یک دیوار سنگی/دوتا پنجره اسیرن/دوتا خسته دوتا تنها/یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه/سنگ سرد و سخت خارا/زده قفل بی صدائی/به لبآی بسته ی ما
نمیتونیم که بجنبیم/زیر سنگینی دیوار/همه ی عشق من و تو/قصه است قصه ی دیوار
همیشه فاصله بوده/بین دستای من و تو/با همین تلخی گذشته/شب و روزای من و تو
راه دوری بین ما نیست/اما باز اینم زیاده/تنها پیوند من و تو/دست مهربونه باده
ما باید اسیر بمونیم/زنده هستیم تا اسیریم/واسه ما رهائی مرگه/تا رها بشیم میمیریم 
کاشکی این دیوار خراب شه/من و تو با هم بمیریم/توی یک دنیای دیگه/دستای همو بگیریم 
شاید اونجا توی دلها/درد بیزاری نباشه/میون پنجره هاشون/دیگه دیواری نباشه 

تالی فاسد عایق بندی ها نالازم و ضخیم جنسیتی علی رغم حسن نیت واضعان و حافظانش منجر به تابو شدن (Taboo) امر سکس و معاشقه و رشد غیر طبیعی توقعات جنسیتی نزد چنین جوانانی شده تا جائی که جامعه را برخوردار از حجم بالائی از جوانان ضعیف النفسی می کند که غالباً دچار تیک های عصبی و بیماری های جنسیتی از اعداد «تماشاگری جنسی» یا Scopophilia و «خود نمایی جنسی» یا Exhibitionism و «خود ارضائی جنسی» یا Masturbation شده اند.


بدین اعتبار بدحجابی های مشهود در سطح شهر دیگر قبل از آنکه جلوه گری زنانه باشد مبدل به نوعی «خودنمائی جنسی» نسوان شده (Exhibitionism) هم چنانکه نظربازی های جوانانه و هوس بازانه ذکور در سطح شهر اینک به «تماشاگری جنسی» (Scopophilia) مُبدل شده است.

محصول این مفصل گذاری های سختگیرانه، ماکروسکوپیک شدن (Macroscopic) و فهم کلان نمایانه از امر سکس و بیرون از قواره و اندازه شدن فهم و شناخت جنسی دختران و پسران از یکدیگر است. همین انفکاکات تا آن اندازه استعداد دارد تا تصور مبتلایان را از جنس مخالف و تنوره شهوت نزد ایشان را به آتش افراط کشانده و فهم شان از جنس مخالف را آغشته به انبوهی از توهمات و تخیلات غیر واقعی و انفجاری کند.

بی جهت هم نیست چنین جوانانی علی رغم زیستمان ذیل یک نظام آموزشی پاستوریزه و گلخانه ای در فردای ورود به جامعه و مواجهه با جنس مخالف با نخستین لبخند جنس مخالف، تا بُن دندان عاشق می شوند و دختر خانمی که تا دیروز تنها مخاطبش در جنس مخالف پدر و برادرش بوده اینک با این توهم که این جوان تازه وارد به حریم جنسیتی اش همان شاهزاده افسانه ای است که با اسب سپیدش برای سعادت مندی و خوشبختی وی آمده و آقا پسری هم که تا دیروز تنها مخاطبش در جنس مخالف مادر و خواهرانش بوده اینک با توهم آنکه این فرخنده روی همان سیندرلای افسانه ای است که سالها چشم انتظاریش را برای خوشبختی و سعادتمندی دو جانبه در کلبه سعادت و درویشی پر مفاهمه شان لحظه شماری می کرده، وهم اندیشانه به استقبال یکدیگر می روند.

توهمی که منجر به یک ازدواج زود رس و هیجان زده می شود تا در فردای سرد شدن طبیعی و محتوم چنان هیجانات و احساسات آماسیده ای، آن ازدواج شتابزده به همان سرعت نیز منجر به طلاقی بهت زده شود!

آمار بالای طلاق و مناسبات سرد نزد قشر وسیعی از این نو متاهلین واقعیتی تلخ از تراکم و انباشت تصورات غیر واقعی جوانان از جنس مخالف را نشانه گذاری می کند که در فردای ازدواج و بعد از دو بار هم خوابگی و فرو نشاندن عطش شهوت، طرفین را به صرافت «داش فرمان داش فرمان که می گفتن همین بود؟» انداخته در حالی که یک یا دو فرزند بلاتقصیر را نیز قبالة این ازدواج متوهمانه و مبتهجانه شان کرده اند.

جوانانی متوهم که در اولین بزنگاه عاشق یکدیگر شده و چیزی جز حُسن و کمال و جمال در سیمای یار و قد رعنای دلدار نمی بینند و در فردای خوابیدن آن عطش سرکش و تحریک شده و بعد از چند بستر هم خوابگی و عادی و یکنواخت شدن آن لذائذ و تمتعات جنسی تازه متوجه می شوند آن لیلی مزبور و آن مجنون محبوب چندان آش دهان سوزی نیز نبوده!

حکایت ایشان حکایت عاشق سرگشته مولانا در فیه مافیه است که به عشق دیدن معشوق هر شب دریائی را می نوردید و سحرگاه باز می‌گشت و طوفان و تلاطم و امواج خروشان دریا مانع از شوق وصال یارش نبود رغم ملامت دوستان و توصیه به اعراضش از بلایای طوفان بی وقعانه وصال معشوق را مرجح بر مصائب راه می گمارد تا آنگاه که شبی مانند تمامی شب‌های قبل از دریا گذشت و به معشوق رسید با رویت جمال یار متعجبانه پرسید:

چرا چنین خالی در چهره خود داری؟
معشوقه نیز گفت: این خال از روز اول در چهره من بوده و من در عجبم که تو چگونه تاکنون متوجه نشدی.
عاشق گفت: خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن را ندیده بودم.
لحظه‌ای دیگر جوان عاشق باز هم با تعجب پرسید: چه شده که گوشه صورت ات جای خراش و جراحت است؟
و معشوقه گفت: این جراحت از روز اول آشنایی من با تو در چهره‌ام وجود داشت و مربوط به دوران کودکی است و من در تعجبم که تو چطور تاکنون متوجه نشدی.
جوان عاشق می‌گوید: خیر، من هرگز متوجه نشده بودم و گویی هرگز آن جراحت را ندیده بودم.
لحظه‌ای بعد جوان عاشق باز پرسید: چه بر سر دندان پیشین تو آمده؟ گویی شکسته است.
معشوقه نیز جواب داد: شکستگی دندان پیشین من اتفاقی است که در دوران کودکی‌ام رخ داده و از روز اول آشنایی ما بوده و من نمی‌دانم چرا متوجه نشده بودی.
جوان عاشق باز هم همان پاسخ را می‌دهد القصه تا سحر نزد یکدیگر معاشقه می کنند و در لحظه عزیمت و خداحافظی معشوق‌اش انذارش می دهد که: این بار باز نگرد، دریا بسیار پر تلاطم و طوفانی است.
جوان عاشق با لبخندی می‌گوید: دریا از این خروشان‌تر بوده و من آمده‌ام، این تلاطم‌ها نمی‌تواند مانع من شود.
معشوقه نیز می‌گوید: آن زمان که دریا طوفانی بود و می‌آمدی، عاشق بودی و این عشق نمی‌گذاشت هیچ اتفاقی برای تو بیافتد اما دیشب بخاطر هوس آمدی، به همین خاطر تمام بدی‌ها و ایرادات من را دیدی و از تو می خواهم برنگردی چرا که در دریا غرق می‌شوی!
جوان عاشق قبول نکرد و باز می‌گردد و در دریا غرق می‌شود. (۳)

اظهارات حجت اسلام سید حمید روحانی بمناسبت روز دانشجو در آذر ماه ۹۵ مصداقی از فهم کژتابانه قائلان به مفصل بندی های نالازم جنسیتی بین زنان و مردان است. مشارالیه در مقام انذار و از باب اذعان بر ناپاکی و ناراستی سنت مُلکداری در رژیم پهلوی در سخنرانی خود بر سبیل ملامت می فرمایند:

وقتی به تیمسار نصیری رئیس سازمان امنیت ایران گزارش می‌رسد که در دانشگاه امیرکبیر اعتصاب و تظاهرات است و دائم اغتشاش می‌کنند، او با کمال وقاحت زیر این گزارش نوشت در این دانشگاه دختر نیست و اگر کم است، دختران زیادی در این دانشگاه سوق دهید تا دانشجویان به فکر تظاهرات نیفتند.

هر چند حجت الاسلام روحانی ظاهرا با ذکر این روایت کوشیده تا صادقانه و با حسن نیت در مقام اثبات بی صلاحیتی و فساد اخلاقی منصب داران حکومت پهلوی برآید و رغم اذعان بر مفسد بودن ریاست وقت ساواک در رژیم پهلوی اما از منظری آنتولوژیک امریه مزبور خالی از حزم نیز نبوده و به عبارتی دیگر نمی توان این واقعیت را نادیده انگاشت که محیط های کاملا مردانه آکنده از رفتار و گفتار هیستریک و پرخاشگرانه است تا جائی که بخشی از رفتارهای بظاهر انقلابی در مراکزی نظیر پلی تکنیک تهران(امیرکبیر) و صنعتی آریامهر(شریف) در دوران پهلوی را می توان قبل از ریشه داری در یک شعور انقلابی، برخوردار از آبشخوری شورمندانه و یارجویانه و پرخاشگرانه و هیستریک موجود در فضاهای مردانه، محسوب کرد.

چیزی با اندکی تسامح در عداد ادعای «آرتور کستلر» که: همه دختران انقلابی را سیندرلاهائی محسوب می کرد که در هیچ مجلس رقصی از ایشان دعوت به عمل نیآمده!

چیزی که پیش تر در مقاله «از مجید سوزوکی تا اکبر گنجی» از آن بدان شکل یاد کردم که:

بخش قابل توجهی از بهجت های سیاسی دانشجویان در ايران را در آرمانی ترين سطح می توان قرینه رویکرد «ماريوس» در نوول بينوايانِ ويکتور هوگو تلقی کرد که ورای مبارزات بظاهر سياسی خود در جستجوی «کوزت» افسانه ای خويش اند. (۴)

هر چند ویکتور هوگو به فراست و هنرمندی تن دادن ماریوس «جوان انقلابی کوچه پس کوچه های فقیر نشین پاریس» به ازدواجی آریستوکراتیک با کوزت افسانه ای اش به بهای فراموشی همه مبارزاتش علیه همان نظام ناعادلانه و اشرافی را فرجام طبیعی پرخاشگری جوانان عاشق پیشه با نقاب انقلابیگری توصیف کرد اما نمی توان کتمان کرد که حد فاصل پرخاشگری شورمندانه با انقلابیگری شعورمندانه معطوف به عنصر عقلانیت است. (۵)

بر این منوال و برخلاف باورداشت افرادی نظیر حجت الاسلام روحانی گریزی از این واقعیت نمی توان داشت که محیط های اجتماعی با اختلاط جنسیتی بهداشتی بدلیل حضور بانوان تا آن اندازه تلطیف خواهد شد تا مناسبات جنسیتی را در بستری از تعادل قرار دهد و بدان اقتفا رفتار و گفتار حاکم بر چنان اختلاط های بهداشتی را نیز غیر هیستریک و متعارف کند.

در این میان و برخلاف باور داشت آنهائی که با پیشنهاد مُتعه بر این باورند که از این طریق می توان موجبات انبساط خاطر جنسی و مهار لهیب شهوت نزد جوانان را فراهم آورند باید اذعان داشت چنین باورمندانی از درک الفبای چیستی و کارکرد تعامل دو جانبه در مناسبات عاشقانه بین جوانان عاجزند.

اگر ودیعه ای برای مهار و مدیریت شهوت در راهکار متعه معنا شده است در ایران تجربه نشان داد بر خلاف انتظار قبل از جوانان این موهبت مورد اقبال مردان متاهلی قرار گرفت که در سودای بیشینه خواهی مُرادشان را با «صیغه درمانی» حاصل کردند!

رویکردها و راهکارهای این چنینی هر اندازه متکی بر حُسن نیت و خیراندیشی و مصلحت خواهی مسئولین نسبت به جوانان باشد لیکن بدلیل کم توجهی به جنس و ذات مطالبات غریزی و مقتضای سن جوانان محکوم به شکست است.

تجربه به قوت نشان داده متقاضیان ازدواج موقت در ایران بعضاً عاقله مردان متاهلی هستند که از این سنت دینی صرفاً کامجوئی و ارضای جنسی را می طلبند در حالی که جنس و نوع نیاز جوانان و نوجوانان به جنس مخالف به اقتضای مختصات نوبالغی شان انحصار به شهوت ندارد.

نسل جوان در شبابی عاشقانه خود و به اقتضای سن خود، خویشتن را اسیر بازی و در کانون فضائی می انگارد گوئی زمین و کائنات زیر پاهای ایشان می لرزد و جهان در تصاحب و تعلق ایشان است و خود را در کانون خلقت جهان می بینند و جز خود هیچکس را در این جهان نه می بینند و نه برسمیت می شناسند.

هر چند به تعبیر رندانه چینی ها: جوانان فکر می کنند پیرها چیزی نمی دانند و پیر ها می دانند جوانان چیزی نمی دانند! علی رغم این بر دولتمردان ایران فرض است تا این بازی جوانانه را برسمیت شناخته و در مسیرهائی بهداشتی مدیریت اش کنند.

می توان این بازی را برسمیت شناخت و بر توهّم جوانان از خود و دنیای رُمانتیک مقتضای سن شان ناخن نکشید در عین حالی که می توان قاعده این بازی را بمنظور بهداشتی نگاه داشتن مناسبات جنسیتی جوانان بر اساس هنجارها و ارزش های بومی تعریف و نهادینه کرد.



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ مقاله غم شیرین
۲ـ زندگی، زن و دیگر هیچ
۳ـ مولانا و پلورالیسم ـ درس های دکتر عبدالکریم سروش :
۴ـ از مجید سوزوکی تا اکبر گنجی
۵ـ از عسگر گاریچی تا سعید عسگر
مقاله سکس و دانشگاه


۱۳۹۶ فروردین ۲, چهارشنبه

سربسته!



آقای احمدی نژاد ـ این بازی در اندازه شما نیست.
هاشمی رفسنجانی با آن همه سنگین وزنی نتوانست برنده آن بازی شود. شما که جای خود دارید!
مواظب باشید. این بازی خطرناکی است. با اولین اشتباه تمامیت نظام و انقلاب به قوت از روی شما می گذرد!
در این بازی جدید، اولین اشتباه تان آخرین اشتباه تان خواهد بود.

۱۳۹۵ اسفند ۲۹, یکشنبه

رئیس جمهور بهداشتی!


تراکم نامزد در انتخابات ریاست جمهوری دوازدهم ایران نشانگر سخت بودن گمانه زنی برای یابش کیستی فاتح ساختمان پاستور در ۲۹ اردیسبهشت ۹۶ است .

هر چند بصورت طبیعی می توان متوقع بود تا اصولگرایان برای شکست دادن «رئیس جمهور مستقر» تمام قد و با تمام قوا وارد کارزار انتخابات شوند اما شخصاً بر این باورم متعاقب دو اتفاق مهم اکنون دیگر تجدید ریاست جمهوری حسن روحانی تا ۱۴۰۰ نه تنها محل نگرانی نیست و بلکه می توان از چنین اتفاقی استقبال نیز کرد!

پیش از این و طی دوران رقابت های انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بین هیلاری کلینتون و دونالد ترامپ بر این نکته انگشت تاکید گذاشته بودم که:

انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ در ایران جای غفلت نیست! در صورت پیروزی کلینتون، ایرانیان در انتخابات ریاست جمهوری باید عطای یک حقوقدان منفعل را به لقایش بخشیده و این بار یک «گلادیاتور» به میدان آورند!
پیروزی هیلاری یعنی روی کار آمدن منسجم ترین و قدرتمند ترین تیم جنگ سالاران در کاخ سفید از منتهی الیه بازها تا افراطی های اسرائیل و نئاندرتال های ریاض و تراست های تسلیحاتی که جملگی در خصومت شان با ایران هم قسم اند! (۱)

اما یک ماه بعد و بدنبال پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا متذکر این نکته شدم که با مرتفع شدن «خطر هیلاری» و روی کار آمدن «ترامپ» و عطف به روحیات و خُلقیات و خصوصیات نامتعارف ترامپ این بار ایرانیان موظفند با لحاظ هشیاری و فراست بجای «گلادیاتور» یک «ماتادور» را در اردیبهشت ۹۶ به میدان بفرستند. قدر مسلم مهار این هُلشتاین افسار گسیخته، ماتادوری چالاک و توانمند را می طلبد تا با تبحر و تسلط در میدان بتواند در مقابل آن مهابت متوحشانه، میدان داری و رمه بانی کند.
در همان تاریخ با اذعان به فقد چابکی و فقر دلیری توام با تیزپائی روحانی برای مهار همآوردی ترامپ ،مشارالیه را با وام گیری از استعاره «حسن مدرس» شمشیر مُرصعی وصف کردم که به کار مراسم بزم و سلام می آید در حالی که مملکت در آوردگاه ۹۶ محتاج شمشیری بُرّنده و فولادی است. (۲)

همه این معادلات تا ۱۹ دی ماه گذشته دلالت قهری و منطقی داشت اما با فقدان غیر منتظره هاشمی رفسنجانی صورت قضیه انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ ایران نیز تغییر مبنائی یافت.

فوت هاشمی رفسنجانی از یک سو در کنار چالش های ترامپ و هیئت حاکمه جدید در کاخ سفید با رقبای قدرتمند داخلیش در آمریکا منجر به دو اتفاق میمون بنفع امنیت سیاسی و نظامی ایران شد. دو عاملی که بشکل مستقیم انتخابات ریاست جمهوری ایران و آینده تحولات سیاسی ایران را تحت الشعاع خود قرار می دهد.

ـ نخست آنکه اختلافات ترامپ با کلونی جهانگرایان متصل به کلوب قدرت و ثروت در آمریکا تا آن اندازه واشنگتن را درگیر مسائل داخلی خود کرده و می کند که عملا و برای نخستین بار طی ۳۸ سال گذشته جمهوری اسلامی ایران از این اقبال برخوردار شده تا در غیبت ناخواسته آمریکائی ها بتوانند انتخاباتی سالم تر و بهداشتی تر در نبود طرف آمریکائی برگزار کنند.

«انتخابات ۲۹ اردیبهشت ۹۶ نخستین انتخابات در سطح ریاست جمهوری در ایران است که در آن کلونی «عملگرایان ایرانی تحت پیوند با جهانگرایان آمریکائی» خالی از پشتوانه شده اند. پیروزی دونالد ترامپ که بیرون از مناسبات قدرت موجود در حد فاصل جهانگرایان «دمکرات و جمهوریخواه» اتفاق افتاد استثنائی است که برای نخستین بار در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بوقوع پیوست. همین بدعت است که تداول قدرت در آمریکا را دچار فترت کرده و از جوار همین فترت است که عملگرایان ایرانی در داخل ایران این بار و در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو احساس یتیمی می کنند. خصوصا آنکه عملگرایان مزبور در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بی مبالاتانه و ناشیگرانه و با این برآورد که «هیلاری» پیروز انتخابات است همه تخم مرغ های خود را در سبد این نماینده شاخص جهانگرایان پول سالار گذاشتند. علی ایحال فترت پیش آمده در پروسه تداول قدرت در کاخ سفید می تواند خبر خوشی برای دمکراسی نوپای جمهوری اسلامی باشد تا این بار بازیگران سیاسی و بالتبع صاحبان رای در ایران بتوانند شاهد انتخاباتی شاداب تر و سالم تر در نبود مدیریت ها و حمایت ها و خاصه خرجی های نامحسوس و از راه دور کلوب قدرت آمریکائیان جهانگرا بنفع سمپات های خود در انتخابات ریاست جمهوری پیش رو در ایران باشند. (۳)

ـ دومین فاکتور موثر و خجسته در برگزاری انتخاباتی سالم و مُلکداری کم حاشیه بعد از انتخابات، محروم شدن مافیای آریستوکراسی فاسد و رشد یافته از جوار سیاست های گشاده دستانه دوران سازندگی از پدر خوانده قدرتمندشان در مجمع تشخیص مصلحت نظام است.

قدر مسلم آن است که رابطه هاشمی رفسنجانی با حسن روحانی رابطه ای متضایف بود و اکنون با شکسته شدن این رابطه «روحانی» به عنصری بی خطر و قابل مهار و مدیریت شوندگی مُبدل شده است.

به اقتفای شان مالکانه ای که مرحوم هاشمی برای خود با انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و ایضا ایران قائل بود و به همان اعتبار بر خود فرض می دانست تا محوریت خود را بر جمیع فرآیندهای تصمیم گیری و سیاست گذاری مرتبط با ایران تحمیل نمایند؛ اکنون و در نبود ایشان می توان «ایران بدون هاشمی» را ایرانی بالنسبه آرام و قابل انسجام توقع کرد هم چنان که «روحانی بدون هاشمی» را نیز اینک می توان روحانی بدون خطر و قابل مدیریت در گاردریل انقلاب اسلامی لگام کرد.

واقعیت غیر قابل انکار آن است که زیست سیاسی و شخصیت سیاسی و حیثیت سیاسی «حسن روحانی» و نسبت این ۳ ساحت روحانی با موجودیتی و تمامیتی بنام «اکبر هاشمی رفسنجانی» استوار بر نسبتی «رمورآئی» بود.

همان طور که پیش تر در مقاله «شام آخر» آمده بود:

رمورآ (Remora) در زیست شناسی دریائی به گونه ای از ماهیان اطلاق می شود که حیاتی مع الواسطه دارند. به عبارتی دیگر این آبزی مانائی و بقای خود را از طریق چسبیدن و زیستن ذیل اقتدار و تمتع از شکار «کوسه ماهیان» تضمین کرده و بدینوسیله و بسهولت خود را از سواری رایگان در کنار تغذیه رایگان برخوردار می کنند! نسبت روحانی با هاشمی رفسنجانی نیز استوار بر چنین استوائی بود که اینک و در نبود غافلگیرانه ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام تبعات اجتناب ناپذیر چنین خلائی خواه نا خواه گریبانگیر «روحانی» خواهد شد. (۴)

این امر بدآن معنا است که بعد از مرتفع شدن «خطر هیلاری» و رغم ابتلای کاخ سفید به «دردسر ترامپ» و متعاقب مبتلا شدن جمهوری اسلامی به «مرحوم هاشمی» اکنون جامعه سیاسی ایران نه نیازمند گلادیاتوری توانمند برای همآوردی با جنگ سالاران آمریکائی است و نه آنکه محتاج ماتادوری چالاک بمنظور مهار خیره سری های ترامپ است و در نبود هاشمی رفسنجانی و نبود هژمونی آمریکائی اینک حسن روحانی به «ریگلیتوری Regulator» قابل مهار مُبدل شده که می توان ایشان و اجتهاد های من درآوردی ایشان در برابر نص انقلاب اسلامی را با سهولت تحت تنظیم و کنترل شوندگی بهداشتی قرار داد.

هر چند این واقعیت نافی این نیز نمی تواند باشد تا حاملان انقلاب اسلامی اگر توانش را داشته باشند نماینده قابل وثوقی در تراز انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی را از میانه حاملان و باورمندان به آرمان ها و اهداف عالیه انقلاب اسلامی، جایگزین حسن روحانی کنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ الهه جنگ
۲ـ ماتادور
۳ـ مقاله دبل عین
۴ـ مقاله شام آخر
ـ چه باید کرد؟

۱۳۹۵ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

آقای ظریف تاریخ نمی دانید!



شاذگوئی نوین «بنیامین نتانیاهو» نخست وزیر رژیم جنایتکار اسرائیل علیه ایران در ملاقاتش با ولادیمیر پوتین و پاسخ جواد ظریف به فرد مذکور جملگی موید فقر دانش تاریخی طرفین از تاریخ باستان ایران زمین است.

این که نتانیاهو طی ملاقاتش با پوتین به مناسبت عید پوریم یهودیان سفیهانه اظهار می دارد: هر چند پرشیا در ۲۵۰۰ سال پیش موفق نشد یهودیان را نابود کند اما امروز هم وارث پرشیا (ایران) تلاش دارد دولت یهودیان را نابود کند. چنین ترهاتی در کنار پاسخ دکتر ظریف که ضمن دروغ نژادپرستانه خواندن اظهارات نتانیاهو ابراز داشته اند: کتاب استر بیان می کند که چگونه خشایارشا در چنین روزی یهودیان را از توطئه هامان نجات داد! هر دو این اظهارات نشانگر فقر تاریخیگری در نزاع جدلی الطرفینی بین ظریف با آن زمخت انکرالاصوات است!



بقول وینستون چرچیل نخست وزیر سرشناس انگلستان: بزرگ ترین سیاستمداران جهان، بزرگ ترین تاریخ دانان جهانند! و یا به تعبیری دقیق تر: بزرگترین سیاستمداران جهان باید بزرگ ترین تاریخ دانان جهان نیز باشند!

بر همین مبنا خردی و کوتوله گی سیاسی نخست وزیر رژیم نامشروع صهیونیستی و بی سوادیش در تاریخ به اقتفای بی اعتباری کشور مجعولش امر قابل انتظاری است اما اسباب تاسف آنجاست که وزیر خارجه ایران از تاریخ مطول و هزاران ساله کشور خود بی اطلاع باشد و چنین گشاده دستانه چوب حراج بر پیکر مشاهیر تاریخ باستان ایران بزنند!

خیر جناب آقای دکتر ظریف!

شان حضرتعالی اجل است و توقع می رود در دفاع از تاریخ کشورتان در اندازه و تراز قابل انتظار از یک دولتمرد منسوب به یک کشور معتبر و تاریخ مند بدرخشید و عرض اندام فرمائید.

جناب آقای ظریف!

ترهات نتانیاهو چیزی جز جعل تاریخ نیست و در ماجرای «استر» اگر دسیسه ای بود آن دسیسه محصول سعایت «مردخای» عموی نابکار استر علیه «هامان» آن امیر شایسته و قدرتمند خشایار شاه بود.

جناب آقای ظریف!

برخلاف اطلاعات قلیل و غلط حضرتعالی این هامان نبود که بر علیه یهودیان توطئه کرد و صورت واقعی ماجرا آن بود که «ماجرای استر» توطئه هوشمندانه مردخای بمنظور قبضه قدرت از طریق خلع هامان و ایرانیان وفادار به هامان بود که اتفاقا موثر افتاد و خشایار شاه بی کفایت از منتهی الیه زن بارگی مغبون نیرنگ استر و مردخای شد و این ننگ بزرگ را بنام خود در تاریخ ثبت کرد تا ۷۵۰۰۰ نفر ایرانی طی ۳ روز توسط قوای تحت امر مردخای قتل عام شوند و از آن تاریخ تاکنون یهودیت صهیونی به افتخار آن قتل عام شنیع از ایرانیان «پوریم» را به شادی بنشینند.

جناب آقای ظریف ـ تاریخ نمی دانید! اما بکوشید تا لااقل جغرافیا را بدانید!

بقول ناپلئون: «جغرافیا همان سرنوشت است» و بالتبع تقدیر ما در گرو جغرافیای ما است و همین جغرافیا مکلف مان می کند تا بیرون از خوش بینی های فلسفی، اسرائیل را دشمن در جوارمان ببینیم که موجودیت بزهکارانه اش ما را ملزم می دارد بیرون از گویش های مغلوط تاریخی با زبان عزت و قدرت با آن نابکاران کلامت کنیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیحات بیشتر در مورد ماجرای پوریم در دو آدرس زیر دسترس است
http://bit.ly/2npxI2M
http://bit.ly/1KvGzZE





۱۳۹۵ اسفند ۲۱, شنبه

فروشنده، صورتی در زیر دارد!



فیلم «فروشنده» را در کاهنده ترین تعریف ممکن آن طور می توان تبیین کرد که: صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی!

فیلمی که دقیقا منطبق با استانداردهای اسکار بود. اما منطبق بودن با استانداردهای اسکار را نباید بمعنای برخورداری این فیلم از ارزش های هنری در جهان سینما محسوب کرد.

اساسا هالیوود و Academy Awards قبل از آنکه دنیای حرفه ای سینما را نمایندگی کنند حاملان و واجدان مبانی معرفتی سینمای جهانی سکولار محسوب می شوند.

به عبارت دیگر «پنتاگون» و «هالیوود» در دو عرصه نرم و سخت پیش قراولان هژمونی سکولاریسم جهانی اند و بدین لحاظ از هر فرصتی بمنظور یارگیری بنفع خود از پهنه ها و عرصه های ناسازگار با خود بهره می برند.

تخصیص اسکار به «فروشنده» را نیز باید در همین راستا گمانه زنی کرد تا از این طریق خزانه داران و کاهنان معبد سکولار بتوانند با شوالیه سازی و لژیونرتراشی از عوامل میدانی خود در نظام های حکومتی مانند ایران که بنای سازگاری یا متابعت با دنیای اباحه سالار سکولاریسم را ندارند از آن طریق موازنه قوا بین جبهه اباحیون با انقلابیون را بنفع رعایای خود سوبسید رسانی کنند.

توضیح بیشتر در مقاله شوالیه های تاریکی

بر این اساس تخصیص اسکار به «فروشنده» را باید جایزه ای محسوب کرد که گشاده دستانه به پاس صدور کیفرخواست هنرمندانه اصغر فرهادی علیه تمامیت انقلاب اسلامی از جانب مهتران هالیوود به ایشان هبه شد.

علی رغم چنین بداهتی آنچه که در کنار «بهجت ملی عوام» در ایران از اسکار ربائی فروشنده اسباب شگفتی شد وجد و سرور نخبگان حکومتی اعم از وزیر امور خارجه و وزیر ارشاد و برخی از سفرا و نمایندگان مجلس بود تا جائی که حتی «عباس عبدی» از معدود روزنامه نگار صاحب سبک در ایران که غالبا تحلیل هائی واقع بینانه از دنیای سیاست دارد نیز در تله این ابتهاج ملی افتاد و طی مقاله ای اسکار هشتاد و نُهم را سمبل حریت و استقلال اصحاب سینما و فرهنگ در آمریکا معرفی کرد که از این فرصت جهت بیان اعتراض نسبت به نامتعارفی و افسار گسیختگی دولت ترامپ بهره بُردند.

این در حالی است که ماهیت مناقشه بوجود آمده در آمریکای بعد از ترامپ نزاعی است سهم طلبانه در حد فاصل مافیای جهانگرایان تا مالیخولیای ملی گرایان افراطی که دست بر قضا هالیوود نیز در مقام قدرتمندترین بازوی بصری جهان گرایان اسکار ۸۹ را به چالشی مبازه طلبانه با شوینیست های تحت تیول ترامپ مُبدل کرد.
در غیر این صورت با نظرداشت به جایگاه بالادستی یهودیت صهیونیستی در راس هرم هالیوود، آنان که برای حریت هالیوود در جشنواره هشتاد و نُهم اسکار سر شوق آمده و برای منصب داران اسکار کف می زنند آیا می توانند تنها یک نمونه در کارنامه هالیوود نشان دهند که حاملان این مدیوم طی تمامی سالهای فعالیت شان علیه جنایت دولت صهیونیستی اسرائیل کمترین اعتراضی کرده باشند؟

هیجان زدگان بابت اسکار فرهادی و معترضان به ترامپ بابت ممنوع الورودی فرهادی به آمریکا آیا فراموش کرده اند هالیوودی که اکنون تا این درجه بابت نقض حقوق تردد یک هنرمند ایرانی به آمریکا دچار التهاب شده همان هالیوودی است که بعد از نقش آفرینی هنرمندانه «علی نصیریان» در فیلم ضد صهیونیستی «شکارچی شنبه» و تهدید لابی اسرائیل در آمریکا دائر بر ابطال گرین کارت نصیریان بمنظور ممانعت از سفر ایشان به آمریکا و دیدار با فرزندانش «همین هالیوود» در آن تاریخ دچار ثقل سامعه و ضعف باصره شده بود و کمترین اعتراضی بابت این گستاخی نسبت به یک هنرمند پیش کسوت ایرانی نکرد!؟

علی ایحال و بر همین منوال اقبال به «فروشنده» در اسکار ۸۹ قبل از آنکه اقبال به یک اثر سینمائی باشد اقبال به یک اثر سیاسی است. هر چند نمی توان این واقعیت را نیز انکار کرد که فروشنده صرف نظر از محتوا واجد ارزش های حداقلی سینمای مطمح نظر هالیوود هست. برخلاف فیلم قبلی فرهادی (جدائی) که اساسا فیلم نبود و علی رغم این صاحبان اسکار آن موقع نیز بمنظور تعقیب منویات هژمونیک خود فرهادی را برخوردار از موهبت کسب آن شوالیه زرین کردند.

خاصه خرجی کاهنان هالیوود در اهدای اسکار به «جدائی فرهادی» در حالی بود که اساسا سینما در ذات خود به عنوان یک مدیوم بصری معنا شده و زبان سینما زبان تصویر است و این در حالی است که برخلاف انتظار «جدائی نادر از سیمین» از عجائبی بود که بدون کمترین شایستگی سینمائی اسکار گرفت در حالی که بیننده اثر اگر حتی با چشمان بسته نیز در سینما می نشست و تنها صدای فیلم مسموع بود باز هم تقریبا هیچ چیزی از فیلم را از دست نمی داد و بطور کلی «جدائی» یک اثر شنیداری بود تا دیداری و سینمائی! علی رغم این وقتی لاتاری کسی در هالیوود برنده شده و ایشان در مقام شوالیه های دنیای سکولار برسمیت شناخته شوند آنگاه برخوردار شدن از اسکار امری است محتمل و علیحده!

اما در مورد «فروشنده» یک واقعیت تلخ را نمی توان نادیده انگاشت و آن این که هر چند فرهادی کوشیده با قرار دادن نمایشنامه آرتور میلر در حاشیه فیلم بار معنائی به فروشنده خود بدهد اما گریزی از این شرمندگی نمی توان داشته باشد که تفاوت فروشنده میلر با فروشنده وی آنجاست که فروشنده میلر کیفرخواستی است شجاعانه علیه بطالت نظام سرمایه داری و فروشنده فرهادی دهان کجی مزخرفی است علیه انقلاب اسلامی و نظام برآمده از انقلاب اسلامی و مناسبات دین محورانه ای که از صادق هدایت دیروز تا اصغر فرهادی امروز جمیع حاملان اباحه سالاری سکولار هرگز نتوانسته به کمترین درک و حظ و انس و الفت و التفاتی از آن نائل آیند.

کلیدی ترین صحنه فروشنده تصاویر آغازین آن است که بیننده را با مجتمعی در حال ریزش مواجه می کند که آن ریزش نیز محصول گود برداری ناصواب لودری مهیب و افسار گسیخته از جوار فونداسیون های آن مجتمع محروسه است.

یک گرته برداری حاذقانه از اجاره نشین های داریوش مهرجوئی.

به تعبیری دقیق تر «فروشنده» نسخه تکمیل شده اجاره نشین های مهرجوئی است تنها با این تفاوت که منزل استیجاری مهرجوئی نماد مملکتی کلنگی و رو به زوالی در فردای انقلاب اسلامی بود که در «انتهای فیلم» به لرزه و تخریب افتاد و مجتمع استیجاری فرهادی در «ابتدای فیلم» با مخروبه شدنش مهر بطالت خود را بر پیشانی انقلاب اسلامی کوبید و در ادامه تلاش کارگردان به نشان دادن یا اطلاق همه بی اخلاقی های همه مستاجران آن مملکت تخریب شده از جوار آن بولدوزر افسار گسیخته انقلاب، معطوف شد.

همان چیزی که مرحوم بازرگان از آن بدین شکل یاد می کرد که من بمثابه یک ژیان مهاری نحیف ام که برای راه رفتن محتاج جاده شوسه و مناسب است برخلاف امام که مانند بولدوزری قدرتمند همه چیز را از جلوی مسیر خود می روبد و بجلو می رود!(نقل به مضمون)

علی ایحال آفت زدگان مجتمع مسکونی تخریب شده فرهادی در «فروشنده» جملگی و به کوشش مشهود کارگردان باغ وحشی از حیوانات را تداعی می کنند که در آن همه فاسدند و مبتلا به کژتابی های جنسی اعم از شاگرد آقای معلم (عماد) با سلفون مملو از عکس های پورنو تا خانم مسافر تاکسی با ظن سکشوالیته نسبت به آقای معلم تا عاقله مرد متجاوز به همسر آقای معلم جملگی در عمق تنانگی می لولند و تنها در این میان عماد (یا همان اصغر فرهادی) است که در قامت قهرمان فیلم واجد تمامی ارزش های اخلاقی و انسانی با فورمت سکولار است و در انتها جوانمردانه از حق خود می گذرد و بدون توفیق احراز مالکیت بر «منزل استیجاریش» خفته و جان سپرده در تابوت آنگونه ضجه های «رعنایش» را می شنود که:

عزیزم منو ببخش. چرا با خودت این کار رو کردی. قسط آخر خونه رو دادم ولی تو دیگه نیستی که توش زندگی کنیم! ما دیگه بدهی نداریم ما آزاد شدیم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شوالیه های تاریکی
خریداران فروشنده
آیا بابت اسکار باید خوشحال بود؟

۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

امام ما را پس بدین!



تشیع صفوی و تشیع علوی انفکاکی است از دو گانه اسلامی در حد فاصل اسلام فـُرم تا اسلام محتوا.

تشیع صفوی قربانگاه اسلامی است که به تعبیر زنده یاد «علی شریعتی» در «مسلخ اش حقیقت قربانی مصلحت می شود» تا آنک همه مجد و عظمت و فخر اسلام مُحول و مُعوق و مُعطل و مُسجل در شمایل و حمایل خداوندی آنتروپولوژیکال شود که گوهر دین و غایت دین ورزی اش منحصر به اسلامی است استوار بر رنگ و لعاب و شکل و شعار و الواح و عّلم و کُتل و مُقرنس و مُعرق و ویترای و مینیاتور و گچ بری و آیینه کاری و کاشی کاری و ستون و سرستون و منار و مناره و گلدسته و ضریح و مضجع و مرقد! (۱)

دو گانه ای که اینک ژنریک اش را می توان در حد فاصل اسلام مرقد تا اسلام جماران بازبینی کرد.

تشیعی که حسب ظاهر تشیع است اما برون دادش امامی است آسوده در خورنق و جلالت مرقد و در تلاقی و تنافی با امامی نآسوده در جمارانی مستظهر به شرافت مسکنت!

حد فاصلی در اقتفای «امام ما» با «امام آنها»!

امام آنها امامی است تاکسیدرمی شده برای شعائر و مناسک بزم و سلام شان!

امامی مخنث و آنتیک که بود و نبودش علی السویه است.

سامریان، گوساله زرین شان را آنگاه توانستند بنام خدای موسی قالب زنند که ابتدا توانستند «امت موسی» را خوار و خائف «حیلت و طریقت» خود کنند!

نو سامریان نیز به فراست می دانستند برای تاکسیدرمی کردن امام جماران در خورنق و جلالت مرقدیان ابتدا باید امامی آن چنان را از امت آن چنین اش منفصل کنند.

آنگاه می توانی «امام ما» را به «امام آنها» احاله دهی که پیش تر بتوانی «امام جماران» را از «جماران امام» جدا و خوار کنی!

امام را از امت اش بگیرید.

امت امام را خوار کنید. ملتش را استخفاف کنید و به اتهام فقر و نکبت و مسکنت و بی سوادی و بی کلاسی و بی ریختی و بی فرهنگی و بی شعوری تحقیرش کنید آنگاه بلاشک خواهید توانست از «امام ما» لاشه ای بسازید مُرصع و مخنث در جوار بزم های مهوع تان!

«امام ما» آن روزی «امام شما» شد که امت اش خوار شد.

«امام ما» آن روزی «امام شما» شد که از جوار سپهسالاران سردار تجمل و سازندگی «عطریانفری» بود تا بر خلاف امامی که می فرمود:

«مبارزه با رفاه طلبی سازگار نیست؛ و آنها که تصور می‌کنند مبارزه در راه استقلال و آزادی مستضعفین و محرومان جهان با سرمایه داری و رفاه طلبی منافات ندارد با الفبای مبارزه بیگانه‌اند. و آنهایی هم که تصور می‌کنند سرمایه داران و مرفهان بی‌درد با نصیحت و پند و اندرز متنبه می‌شوند و به مبارزان راه آزادی پیوسته و یا به آنان کمک می‌کنند آب در هاون می‌کوبند. بحث مبارزه و رفاه و سرمایه، بحث قیام و راحت طلبی، بحث دنیاخواهی و آخرت جویی دو مقوله‌ای است که هرگز با هم جمع نمی‌شوند. و تنها آنهایی تا آخر خط با ما هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند»

همان هائی که در تمام ۳۸ سال گذشته به نجابت بار جنگ و مصیبت و سختی های انقلاب را به دوش کشیدند و ارزنی شکوه و بی تابی نکردند و اکنون از میانه سپهسالاران مکتب مرحوم هاشمی رفسنجانی «امت امام» به بهانه توسعه و به اتهام فقر بدان گونه به تفرعن و تبختر و نگاه «عاقل اندر کثیف» توسط «عطریانفران» متهم شوند که:

«طبقات فرودست شهری فرصت و توانایی خاصی ندارند و درگیر معیشت زندگی خود اند و به چیز دیگری نمی‌اندیشند فقط می‌خواهند حداقل را برای خانواده خود تامین کنند و اولویت شان سیر کردن شکم خود و سپس داشتن سرپناه و بعد از آن بهداشت فردی خودشان است و بعد از تامین همه این موارد به آموزش آن هم در سطح پایین برای فرزندان خود روی می‌آورند» (۲)

«امام ما» آنگاه در مسلخ تشیع تجمل و اشرافیت «سازندگی» مُبدل به «امام مرقد مطهر» شد که پیش تر امت اش در مسلخ اعیان و اشرافیت سرداران سازندگی به اتهام «بی همه چیزی» خوار و خفیف و ذلیل و ذبیح شدند!

جهدتان ماجور و توفیق تان در ابتذال چنین امامی مقبول! اما:

لاشه امام ارزانی شما، اندیشه امام کفایت ما؟

خمینی مرقد مال شما! امام جماران مال ما!

خمینی اعیان مال شما! خمینی انقلاب مال ما!

امامی این چنین شایسته شغادانی آن چنان باد!

ما را «امام جماران» و «جماران امام» بس!

خیر جناب عطریانفر!

نقل این حرف ها نیست! ماجرای شما با «امام ما» و «امت امام ما» قرینه مواجهه آن اشرافزاده انگلیسی با آن پیرمرد ماهی فروش است آنجا که آن «از ما بهتران» به تکبر پیرمرد را طعنه زد:

بدن شما بوی ماهی می دهد آقا! شما ماهی فروشید آقا!؟

پیرمرد نیز به فراست پاسخ داد:

بله آقا! اما بدن شما هیچ «بوئی» نمی ده آقا!

جناب عطریانفر!

ابدان شمایان نیز هیچ بو و خاصیتی ندارد.

حالم از شما و امام تان به هم می خورد! بوی گند امام تان آزارمان می دهد!

امام تان ارزانی خودتان!

امام ما را پس بدین!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ نگاه کنید به مقاله آی دی لوژی
http://bit.ly/1MQSgra
۲ـ سخنرانی عطریانفر
http://bit.ly/2m9JZuV
مقاله تکمیلی: بوی گندم، بوی خُم!
http://bit.ly/2mGtCWo

۱۳۹۵ اسفند ۱۵, یکشنبه

آفات دمکراسی!




دمکراسی در کنار وجوه مثبت اش از رْویه ها و سویه ها و رَویٔه های مذمومی نیز برخوردار است که بازگشت به استعداد رای رُبائی از مسیر عوام فریبی در این ساز و کار مردم سالارانه دارد.

همین استعداد در نظام های دمکراتیک است که موسم انتخابات را نزد طراران آرا به فصل بره کُشان عوام فریبی و عوام فریبان مُبدل می کند. بدین منوال در ایران نیز امر دور از انتظاری نیست تا بصورت تبعی با نزدیک شدن به فصل انتخابات ریاست جمهوری بتوان بالمرة ناظر بالا گرفتن ادبیات عوام فریبانه در گویش ها و پویش های نامزدهای انتخابات بود. امری که شاید بتوان رِنْجی از آن عوام فریبی را به اعتبار ذاتیات دمکراسی، رواداری کرد اما ناروائی غیر قابل اغماض آنجائی است که رئیس جمهور مستقر در کسوت روحانیت و خلعت رُهبانیت و برخلاف شأنیت، گوی سبقت را در این ماراتن عوامیت رُبوده و بی حزمانه گوسپند اخلاق را فدیه جاه جوئی در خُوَرنَق حُکام کند!

این که چهار سال پیش حسن روحانی در اولین نطق انتخاباتی خود در میتینگ حزب اعتدال و توسعه از منتهی الیه عوام فریبی و تئاتر گونه اظهار داشت:

«سلام من به ایرانی که چهره اش مدتی است غبار آلود است. سلام من به اسلام و انقلابی که عده ای از نام آن سوء استفاده کرده اند ... سلام بر پیر قد خمیده ای که نامش را نمی دانم. وقتی از او سوال می کنم می گوید، نام من آزادی است»!

چنین شاذیاتی همان قدر عوام فریبی بود که امروز و در تئاتری دیگر و تصنعی بیشتر همین «روحانی» می فرمایند:

«آن دورانی که زن فقط آشپزی و بچه داری می کرد سپری شده است ... نمی توان وظایف زنان را تنها به درون خانه منحصر کرد.آیا خداوند همه عالم را برای مردها و تنها یک آشپزخانه سه در چهار را برای زن ها آفریده است. معلوم است که این حرف غلط است. عده‌ای هستند که باید در برخی از مسائل مقداری از حالت سنتی چند قرن پیش خارج شوند و اگر خارج نشوند، زن‌های ما آنها را به زور خارج می‌کنند»

خیر جناب رئیس جمهور!

قواره چنین قواله های مصنوعی بر قامت ناراست تان زار می زند وقتی ماترک همسر محترمه خودتان از همه دنیا تنها یک آشپزخانه سه در چهار در اندرونی تان است!

خیر جناب رئیس جمهور!

زن ستائی آنی نیست که حضرتعالی به غلط از آن آشپزخانه ستیزی مراد می کنید.

متاسفانه این فرهنگ «انسان ابزار تولید» بود که از دل مناسبات سرمایه سالارانه و بمنظور تامین کادر کارورزشان «زنان» را با فریب «زن شاغل به کار در بیرون از خانه یعنی تشخص» و «زن شاغل در منزل و دلبسته به امور خانواده یعنی تحجر» توانست و توانسته از بخش کلانی از زنان شاغل با فریب «شما اکنون متشخص و امروزی و مدرن و کارآمد و مفید و آلامد هستید» سواری بگیرد!

بیرون از چنین فریب الوانی نمی توان در این واقعیت تردید داشت زنی که از کار در خانه و آشپزی و مهرورزی و مصاحبت و مجالست با فرزندانش لذت نمی برد مطمئناً از فهم فلسفه ازدواج و عاشقانه زیستن در کنار اعضاء خانواده اش عاری مانده. قدر مسلم چنانچه یک زن با درک درستی از زندگی زناشوئی تن به ازدواج با همسر مطلوب خود می دهد آنگاه بزرگ ترین لذت اش آن لحظاتی است که اعضاء خانواده اش کنار میز غذا زحمت طباخی وی را با شوق و ولع و به لذت می بلعند! چنین زنی از لحظه لحظه بودن در کنار فرزند و فرزندانش در منزل و دیدن روئیدن و بالیدن ایشان می روید و می بالد. این نهایت تنگ نظری و بدفهمی از امر ازدواج است. اگر زنی از کار در خانه و تشریک مساعی برای تامین امنیت روحی ـ روانی فرزندانش و تمهید بهداشت اخلاقی محیط خانه بمنظور پرورش فرزندانی سالم و صالح بهره و لذت نمی برد چنین زنانی اساساً از ابتدا مرتکب اشتباه شده اند که بدون درک و فهم صحیح از رسالت و حظ همسری و لذت مادری تن به ازدواج داده اند.
اشتغال زنان در خارج از منزل بمعنای محروم کردن فرزندان از آغوش گرم و پرمحبت مادری است که فرزندان در تمام سالها و ایام و لحظاتی که برای رشد روحی و شخصیتی و عاطفی شان تشنه حضور گرم و صمیمانه و مهربان ایشان بوده اند از این نعمت و فرصت بی بهره مانده اند.

این واقعیت تلخ حاکم بر عموم مادرانی است که اشتغال به غلط «تشخص معنا شده» در مشاغلی غیر ضرور در موسسات و نهاد ها و ادارات را بر بودن و ماندن در کنار فرزند و به نظاره نشستن و لذت بردن از روئیدن و بالیدن فرزندان شان، ارجح بدانند.
قدر مسلم آن است که برای زنان، کسب هیچ مسئولیت و درخشش اجتماعی، با از دست دادن فرصت های لذت با فرزند بودن و پا به پای ایشان زندگی کردن و با ایشان خاطره ساختن و از رویت شعف و شادی و بازی و رشد و رویش ایشان و مشارکت در روند این رشد و تربیت و پرورش فیزیکی و روحی و روانی و اخلاقی و عاطفی ایشان حظ و بهره بردن، قابل قیاس نیست.
این بمعنای آن نیست تا به بهانه «حظ مادری» بتوان زنان را از فرصت درخشیدن و بالیدن در مسئولیت های اجتماعی مناسب با طبع و استعدادشان محروم کرد و قطعا می بایست با تمهید حظ دو جانبه «مسئولیت مادری» و «مسئولیت اجتماعی» جایگاه و شان زنان را بشکلی مرضی الطرفین استعلا بخشید.

محل نزاع آنجائی است که رئیس جمهور کشوری اسلامی در شهوت رای رُبائی و از موضع شبه روشنفکری و مدرن نمائی «زن در قامت ابزار» را با فورمت مزورانه «زن در ساحت اوتاد» بزک و تحمیق کند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیست غافلانه



۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

وارونه ها!


ایران تنها کشوری است که موفقیت یک سینماگرش در کسب جایزه اسکار مُبدل به یک بهجت و وجد و سرور ملی می شود و از زمین و زمان و یمین و یسار، جمیع کسان بابت این موفقیت آن چنان و حماسه جاویدان و پیروزی درخشان به یکدیگر شادباش و بیدار باش و شنگول باش گفته و از رئیس جمهور و معاونین رئیس جمهور و وزرای خارجه و ارشاد و نمایندگان مجلس و سفرا و کارداران و اصحاب رسانه و سینما و تئاتر گرفته تا اتحادیه صنف مسگران و سندیکای صندلی فروشان و اره و اوره و شمسی کوره به اتفاق و به ابتهاج بابت این موفقیت ملی و میهنی و تاریخی و جغرافیائی ضمن صدور بیانیه ها و شیدائیانه ها منفرداً و متفقاً سرود «ای ایران ای مرز پر گهر» را به میمنت این افتخار مکتسبه تلاوت می فرمایند!

بقولی همه چیزمان به همه چیزمان می آید!

وقتی پیش از این مسئولین مربوطه در اقدامی مشابه شرف ابتیاع یک فروند ایرباس فرانسوی را با کلکته بازی های مهوع و انداختن عکس یادگاری با آن زبان بسته و کل کشیدن و اسپند دود کردن و جشن ملی راه انداختن و طواف کردن حول آن مرکب خوش زهوار اقبال می فرمایند به طریق اولی اخذ اسکار برای یک اثر نااستوار را نیز چنین نمکین می بایست به کمین بنشینند!

طرفه آنکه Academy Awards در خاستگاهش تنها یک رویداد سینمائی است که بیرون از مناقشه پیرامون محتوا و مبنای آن مراسم و برخلاف کلکته بازی های مسبوق به سابقه بخش های معنادار ایرانیان بابت اسکار و اسکاریان، این جشنواره در آمریکا جایگاه تخصصی خود را دارد و به همین دلیل است وقتی فیلم آمریکائی «لالا لند» با ثبت رکورد نامزدی ۱۴ اسکار و اخذ نهائی ۶ اسکار بر صدر فیلم های جشنواره هشتاد و نُهم می نشیند نه رئیس جمهور آمریکا شادباش می گوید و نه وزیران و امیران و دبیران با بشکن زدن به خیابان می ریزنند و نه بدنه جامعه آمریکائی اساسا اطلاعی از آن رویداد می یابند و تنها اهالی سینما و رسانه حسب وظایف حرفه ای و عطف به ذوائق تخصصی و در اندازه متوقع از یک رویداد سینمائی بدان می پردازند.

بدین اعتبار برنده شدن اسکار در ایران قبل از آنکه دالی بر دلالت سینمائی صاحب اثر باشد مدلولی است بر کسالت ملی بخش بزرگی از ایرانیان و ابتلای ایشان به عقده حقارت و خود کم بینی که با تشبث شان به چنان تشخصاتی می کوشند تا از آن طریق بر عقده حقارت خود با توسل به حظ این همانی با آن از ما بهتران مفروض انگاشته شده، فائق آیند!


کابینه نوابغ!


آقای صالحی امیری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در قسمتی از مصاحبه با روزنامه اعتماد فرمایشی فرموده اند که روشن کننده چشم اصحاب فرهنگ و هنر کشور است!

حسب اظهارات وزیر مربوطه: ما در كشوری زندگی می‌كنيم كه بايد با واقعيت‌های مان زيست كنيم نه با آرمان‌های مان!

انصافا چشم اصحاب فرهنگ مملکت روشن تا بعد از عمری قلندری اکنون دائر مدار اصلی ترین نهاد متولی فرهنگ مملکت ابراز لحیه ای بدین سخافت را از خود صادر فرمود اند!

بقولی «زعیمی» آنچنان را «امیری» این چنین شایسته است! وقتی رئیس جمهور مملکت اسلامی از منتهی الیه شوخ طبعی بفرمایند: حکومت رسالتی برای بهشت بردن شهروندان ندارد(!) طبعا از وزیر تحت امر چنین رئیسی نیز می توان متوقع بود تا لاقیدی به آرمان و تن دادن به واقعیت ها را وجه همت وزارت خانه تحت مدیریت خود فرمایند.

خیر جناب صالحی!

همان قدر که مهترتان فهمی صحیح از رسالت ملکداری در فرهنگ دینی ندارند جنابعالی نیز ناتوان از فهم این بداهت اید که مومنانه زیستن مرهون آرمانی زیستن است.

حضرتعالی در یک نظام حکومتی دین محور و حسب قانون اساسی کشورتان موظفید خود و وزارتخانه تحت امر خود را وقف تمهید زیست آرمانی شهروندان و تلاش بمنظور انطباق دادن واقعیت های جامعه با آرمان و اهداف عالیه مطمح نظر مکتب تان فرمائید.

خیر جناب صالحی!

پیش از این به قد بضاعت خود و در پاسخ به فلتات زبان مهترتان (جناب روحانی) معروض داشتم: بهشت زوری نیست مغلطه ای بیش نیست و اتفاقا بهشت زوری است! و اکنون نیز باید خدمت حضرتعالی معروض داشت فلسفه زندگی در یک نظام دین محور چیزی نیست جز:

إنَّ الحَیاةَ عَقیدَةٌ و جِهادٌ !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مغلطه بهشت زوری
بهشت زوری است


دوستانه با جواد امام!



جواد امام از منسوبان اصلاح طلبی در واکنش به اظهاراتی از محمدعلی آهنگران (که علی الظاهر ایشان نیز ادعای اصلاح طلبی دارند) مبنی بر آنکه برخی رفتار اصلاح طلبان در فتنه ۸۸ ناموجه بوده، ذیل کامنتی به طعنه خطاب به مشارالیه گفته:

به جای پشتک زدن و سیاسی کاری، خوب است مشغول آبیاری و درختکاری و فضای سبز بشوید. هم برای جنابعالی که اهل هزینه نیستید بهتر است و هم برای جامعه منفعت دارد ... برادر جان ماجراها و حوادث ۸۸ جای بحث زیاد دارد. انتخابات ۲۲ خرداد بود! یادت هست ولیکن ۱۹ خرداد حکم دستگیری ما را صادر!؟ و روز بعد از انتخابات ماها را دستگیر کرده یعنی قبل از هر اتفاق و حادثه ای و ما هیچگاه نه در مقابل نظام و نه رهبری اقدامی نکرده ایم و نه پشت هیچ براندازی قرار نگرفته و همواره هر گونه اقدام ساختار شکنانه و ضدیت با نظام و رهبری را محکوم و از آن برائت جسته ایم.

بیرون از مناقشه در مورد دعاوی اصلاح طلبانه آن «نو عمامه» و فارغ از تنزه طلبی آقای «امام» از ماجراهای ۸۸ اما ظاهرا آقای امام عنایت یا التفاتی به آداب ملکداری و الزامات مدیریت بحران ندارند.

البته فرمایش «امام» مسموع است اما توجه ندارند که نظام نیز در ۸۸ تا آن اندازه هوشمندی داشت تا در برابر بحران منفعل عمل نکرده و پیشگیرانه بکوشد بحران در دستور کار را در حد بضاعت خود مهار کند.

جناب آقای امام!

فرمایش شما مسموع است و احکام دستگیری کسری از شخصیت های میانی در فتنه ۸۸ قبل از آغاز ماجرا صادر و در فردای انتخابات اعمال شد اما گیریم جنابعالی تعمد یا تغافل از پازل های فتنه ۸۸ داشته باشید اما نظام را نیز نباید پخمه فرض نمائید تا در برابر «ماجرا» واکنشی عمل کرده و دست رقیب را نخوانده باشد.

جناب آقای امام!

درست است که ماجرای ۸۸ از تاریخ دستگیری شمایان آغاز نشد اما قطعا نقطه شروع فتنه از همان تاریخ صدور احکام دستگیری شمایان در ۱۹ خرداد ۸۸ کلید خورد.

جناب آقای امام!

صدور احکام دستگیری تان در ۱۹ خرداد را بگذارید به حساب مصلحت سنجی پیش دستانه نظام تا از این راه بتوانند فتنه در دستور کار را از طریق بازداشت بموقع «ارگانایزرها» خلع سلاح کند.

جناب آقای امام!

نظام اطلاعاتی و امنیتی کشور بعد از ۳ دهه تا آن اندازه شعور داشت تا معنای «نامه بدون سلام و والسلام» آقای هاشمی رفسنجانی در ۱۹ خرداد ۸۸ را بفهمد و به موازات آن با یابش اسم رمز فتنه در جمله کلیدی «بی‌شک آتش فشان هایی که از درون سینه‌های سوزان تغذیه می‌شوند، در جامعه شکل خواهد گرفت» خود را آماده مهار فتنه کند!

آقای جواد امام!

تقارن تاریخ صدور احکام دستگیری شمایان با تاریخ نامه بدون سلام و والسلام هاشمی به رهبری را بگذارید به حساب خوانده شدن دست رقیب (!) و اقدام بموقع بمنظور محروم کردن ارتباط پیاده نظام فتنه با سران فتنه از طریق بازداشت ارگانایزرهائی که تبحرشان سازماندهی اعتراضات و بسیج بموقع عوامل میدانی شان بود!

توضیحات بیشتر را در «ارگانایزرها» بخوانید!