۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

آفت عرفان!



تواضع و خفض جناح را می توان زیر مجموعه ای از افعال غیر اخلاقی یا اخلاقی نما دانست!
فروتنی فاقد اصالت و قاصر از ابراز است.
غایت قـُصوی تواضع کردن، تظاهر کردنی است از جنس تصنع.
تواضع «بودنی» است.
باید متواضع بود نه آنکه تواضع کرد!
چنان تواضعی چیزی نیست جز گریم خودنمائی با چشمداشت ستایش طلبی.
نوعی خودنمائی است با باور به نزول اجلال فخرفروشانه از عرش به فرش.
یک بنده نوازی مهوع! یک «من که چیزی نیستم» شعاری!
تواضع از «جنس بودن» باور به هیچ بودن است. نه آنکه با حسی مالکانه «منت ورزانه» فروتنی کردن.
فروتنی از موضع داشتن و داشته خود را به رخ نکشیدن، ادا در آوردن است.
نان و پنیر خوردن اغنیا با فقراست به نیت جلب توجه و ستایش و بی آلایشی فروشی!
متواضع بودن باور عقلی به فقر ذاتی انسان است. فهم این واقعیت که انسان بماهو انسان بالذات مالک هیچ چیزی نیست تا بخواهد یا بتواند فخر آن «داشته مجعول» را خودستایانه بفروشد یا متواضعانه نفروشد!
آفت کلبی مسلکی عارفانه «منت گذاشتن» بر سر خدا با تواضع کردن و ادای فروتنی در آوردن است!
به تعبیر بلند مولانا:
من نه منم! «نه من» منم.
چنین خود ندیدنی. چنین نفی منیتی است که معنای ناب تواضع را سلوک سالکان می کند.
به تعبیر بلند خمینی:
نیستم نیست که هستی همه در نیستی است
هیچم و هیچ که در هیچ نظر فرمائی.


۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه

روزی نگاران! (نیک آهنگ کوثر)


روزنت یا روز آنلاین (http://www.roozonline.com/) سامانه ای است مجازی که با مداومت توانست به اتکای بودجه کنگره آمریکا و حمایت پارلمان هلند و دپوی جمعی روزنامه نگار متواری از ایران و برخوردار از ضدیت با نظام خود را مُبدل به پادگان جمعی قلمدار کند تا از طریق «زرد نویسی روزی طلبانه» اینک به استقبال هشتمین سالگرد مانائی پادگان مجازی شان بروند.
به همین مناسبت قصد دارم بتناوب عمده قلمداران مستمری بگیر در این زرد نامه اینترنتی را مورد ارزیابی قرار دهم.
طبیعتاً این ارزیابی تنها شامل مواجب بگیران و کادر موظف «روز آنلاین» است و نویسندگان مهمان در آن سامانه را شامل نمی شود.

نخست: نیک آهنگ کوثر
نیک آهنگ کوثر از معدود کاریکاتوریست های ایرانی است که بدون شبهه می توان وی را در قامت یک پدیده بی رتوش در سنت روزنامه نگاری بیمار ایران برسمیت شناخت و روانکاوی کرد.
روانکاوی چنین افرادی بیرون از آثار شخصی بستر مناسبی را برای آسیب شناسی بخش بیمار جامعه مطبوعات ایرانی را قابل فهم و دسترس می کند.
با همین انگیزه و به اعتبار منطق «تحریک و تحرک» از مشتقات رابطه علیت، از تراوشات قلمی کوثر می توان با اتکال به منطق مزبور بمثابه «جی ـ پی ـ اسی» روانکاوانه بهره برد و از آن طریق وجوه پنهان و روان پریشانه شخصیت وی را آدرس یابی کرد.
بنا بر اصل «کشف موثر از اثر» با تامل بر وجوه تیپیک و موجود در آثار «کوثر» کولاژی پر وضوح از لایه های شخصیتی ایشان در دسترس قرار می گیرد که زخم داری و رنجوری روحیات و خلقیات و نژندی های لایه های پنهان شخصیت ایشان را در آثارش بازتاب می دهد.
در جرز و جدار غالب طراحی های کارتونی و کاریکاتوری کوثر روحی سرکش و عصیانگر، عصبی، پرخاشگر و بعضاً اروتیک و سکشوال قابل رویت است.
برجسته ترین مصداق از چنین آسیب روان پریشانه ای را می توان در دو طرح شاخص وی از عالی رتبه ترین مقام مسئول در ایران ردیابی کرد.
بعد از اظهارات چندی پیش رهبری ایران دائر بر ضرورت «نرمش قهرمانانه» در مذاکرات تیم هسته ای ایران، کوثر در اقدامی مسبوق به سابقه برای ابراز موضع ناخوشآیند خود و پمپ تلقی خود از این گزاره، دست به کشیدن کارتونی زد که هر چند از حیث فرهنگی آن را می توان در سیاهه آثار مستهجن قرار داد اما از حیث معناشناسی طرح مزبور حامل بار معنائی قدرتمندی بود تا از آن طریق بتوان برای نزدیک شدن و غور در عمیق ترین لایه های شخصیتی صاحب اثر برخوردار از «پسوُرد» شد.
عصاره و چاشنی اصلی کوثر در طرح مذکور «سکس مقعدی مردانه» بود که صرفاً در ترمینولوژی و خرده فرهنگ لومپنیزم ایرانی معنا دارد. هر چند کوثر بعد از انتشار آن طرح و بعد از اعتراض گسترده به وی بابت طرح مزبور کوشید با توسل به «رویه معمول سکس آمائی در سنت کاریکاتور مطبوعات در غرب» کار خود را توجیه کند اما توجیهاتش کمتر توفیق یافت.
نامبرده پیش تر نیز با همین مضمون (سکس مقعدی) با اتکا بر این بخش از اظهارات آیت الله مصباح مبنی بر:
«امروز روح امام خمینی در کالبد آیت الله خامنه ای حلول کرده»
تجربه ای مشابه از سنت مالوف خود را بتصویر کشید.
سکس مقعدی که کوثر اصرار دارد در طراحی های خود بتناوب از آن بهره ببرد دارای یک بار مفهومی غیر اخلاقی و بیمارگونه در لمپنیزم ایرانی است که برخلاف ادعا یا تجاهل العارف (!) کوثر برای مخاطب غربی نامفهوم است.
در فرهنگ غربی «سکس مقعدی» بین دو مرد دال بر گرایش و خواهش و تمایل و علاقه این دو به یکدیگر است که بعضاً ناشی از اختلالات کروموزومی موجود در چنین مردان هم جنس خواهانه است. علی ایحال چنین مردانی از طریق چنان آمیزش اروتیکی بصورت دو جانبه و داوطلبانه و خویش کامانه از یکدیگر منتفع شده و التذاذ جنسی می برند.
علی رغم آن «ملاوطه» در خرده فرهنگ ایرانی قبل از «التذاذ اروتیک دو جانبه» یک کـُنش قهری و بعضاً متجاوزانه است که اسباب تحقیر و تخریب شخصیت مورد تجاوز قرار گرفته را فراهم می کند.
این نوع از سکس در ایران و منطقه تحت عنوان شاهد بازی یا بچه بازی سابقه تاریخی دارد اما در بیان و محاوره لمپنی همین نوع از سکس (سکس مقعدی) مبدل به مصطلحی مردانه و رائج بین الواط شده و کاربرد تحقیر از جانب یک مرد نسبت به مردی دیگر را عهده داری می کند.
این دقیقاً همان معنائی است که در دوات قلم کوثر بتناوب می توان ملاحظه کرد و ظاهراً نام برده بصورت ناخواسته و از ضمیر ناخودآگاهش این ابتذال را مکرراً بازتولید و بروز می دهد.
پیش تر(نگاه کنید به مقاله از مجید سوزوکی تا اکبر گنجی) در نقب شخصیت کوثر و با استناد به خاطرات شخصی و منتشره ایشان متذکر این نکته شده بودم که مشارالیه مبتلا به نوعی روان پریشی پرخاشگرانه و اروتیک است.
« ... کوثر کودکی خود را در فضائی کاملاً متفاوت و بعضاً متناقض با محیط مذهبی ایران در ایالات متحده گذرانده و علی رغم آنکه به اعتراف صادقانه اش در کودکی با دیدن نشریات پورنوگرافی دختران هم سن و سال خود را به بهانه عکاسی عریان می کرده و از ایشان تصویر برداری می کرده اما همین جوان در خاطرات خود آنقدر صراحت داشته تا بگوید: در سنین بلوغ از ایجاد ارتباط با جنس مخالف ناتوان بوده و بعضاً در مناسبات اجتماعی خود رویکرد گریزان از نسوان را داشته و سعی می کرده از ایشان فاصله بگیرد. چرائی چنین ناتوانی در ایجاد رابطه با نسوان بحثی متفاوت است که در جای خود قابل تحقیق است اما نکته مهم آن است که همان پرخاشگری که فروید نشانه آن را در ناکامی های جنسی معرفی می کند بوضوح در رفتار کوثر قابل مشاهده است تا جائی که وی صراحتاً تا همین اواخر نام وب سایت خود را «یادداشت های یک تبعیدی عصبانی» گذاشته بود و اساساً کاريکاتورها و ادبیات و مواضع منتشره از وی بشدت آغشته به چاشنی پرخاش و هیجان زدگی بوده و هست»
(متن کامل را می توانید در مقاله «از مجید سوزوکی تا اکبر گنجی» ملاحظه کنید)

با چنین مختصاتی بوضوح می توان در ناصیه کوثر نوعی خلجان و شوریدگی رفتاری را ملاحظه کرد.
پیشتر و در بازبینی رفتارهای مشابه و مبتذل جوانی دیگر (گلشیفته فراهانی) متذکر این بداهت شدم که:
«« چنین ابتذالی در چنان جوانانی قبل از آنکه معرف ناکامی نظام آموزشی و تربیتی جمهوری اسلامی ایران در پردازش و پالایش و پرورش نسل جوان بعد از انقلاب باشد موید بی صلاحیتی و بی کفایتی والدین چنین نسلی است. گلشیفته فراهانی و (ایضاً گلشیفته فراهانی ها) محصول و رشد یافته و تربیت شده «بهزاد فراهانی» و بهزاد فراهانی هایند!
چنین جوانانی که زیر بُـته به عمل نیآمده اند! پدر و مادر دارند و قبل از هر چیز این والدین و فضای خانواده است که نقش محوری و مستقیم در تکوین سالم یا ناسالم شخصیت اولادی را عهده داری می کند که قرار است در آن خانواده و تحت تولیت آن پدر و مادر بجوشند و برویند و ببالند.
وقتی در همان پست مرتبط به «گلشیفته» رفرنس از پدر ایشان دادم که با مواضع شاذ خود، رفتار شاذتر فرزند خود را امضاء می کند این امر بدآن معناست که پدر با صراحت و بدون کراهت در حال اذعان بر این واقعیت است که این «برداشت» محصول «کاشت» و «داشت» شخصی ایشان است»»
(متن کامل رامی توانید در مقاله «علف های هرز» ملاحظه کنید)

اکنون و بر همان قیاس «نیک آهنگ کوثر» را نیز نباید و نمی توان بیرون از فضای رشد و تکوین شخصیتش در دوران رشد و تربیت خانوادگی داوری کرد.
بنا بر اعتراف صادقانه نیک آهنگ کوثر:
«بزرگ ‌ترین آرزویم در کودکی این بود که خلبان نظامی بشوم. وقتی فرصتی داشت فراهم می‌شد که طرح کاد کلاس اول دبیرستان را در پایگاه شکاری شیراز بگذرانم، پدر و مادرم از عموی پدرم که خیلی از او بزرگ ‌تر نبود خواستند رای مرا بزند. و بعد هم معلوم شد که باید رضایت‌نامه می‌گرفتم، و خانواده‌ام هم رضایت نمی‌داد. آرزو داشتم دروازه‌بان بشوم، باز هم ممانعت‌های خانواده‌گی. می‌خواستم نوازنده پیانو بشوم، پدرم مرا به زور فرستاد کلاس خوشنویسی. می‌خواستم روزنامه‌نگار ورزشی بشوم و شده بودم جمع آوری کننده اطلاعات وزرشی و خریدار درجه یک مجلات وزرشی، پدرم خرید آنها را هم ممنوع کرد و من هم مجله‌ها را زیر شیروانی دبیرستان قایم می‌کردم. وقتی سال چهارم دانشگاه بودم و پدرم در نامه‌ای نوشت که بعد از پایان تحصیل باید به شیراز برگردم و برای شرکت در امتحان فوق‌لیسانس رشته "آب‌شناسی" آماده شوم. این دفعه گفتم نمی‌گذارم جلوی آرزوهای مرا بگیرید! چون می‌دانستم باز هم باید تا آخر عمر گوش به فرمان باشم. نه گفتن به پدرم به معنای محروم شدن از خیلی چیزها بود از جمله پول! مادرم هم می‌خواست رای مرا بزند تا از تهران زن نگیرم! او هم پیشنهاد کرد ماهی کلی پول به من بدهد تا کلاس نقاشی‌اش را در شیراز اداره کنم! از اینکه نگذاشتم آرزوی روزنامه‌نگار شدنم را هم به باد بدهند بسیار خوشحالم.»

(متن کامل را می توانید اینجا ملاحظه فرمائید)

با در دسترس بودن چنین اعترافات صادقانه ای است که اینک کوثر را نیز می توان زایمان یک تومور بدخیم از عقده هائی دانست که ذیل نظام خانواده ای یکه سالار و پدری مستبد انعقاد یافته و رشد و نمو داشته.
چنین محصولی بشکلی اجتناب ناپذیر می کوشد با هر اندازه افزودن و وسعت بخشیدن و قدرتمند توصیف کردن ابعاد و توانائی های آن «مستبد مفروض» و عمق بخشیدن به کینه خود از آن «مستبد مفروض» همه انفعال ها و شکست ها و محرومیت ها و مسئولیت گریزی های فردی اش را بر عهده دیکتاتور گذارده و ضمن تحفظ کینه عمیق خود از آن «خاطره شوم» تشفی خاطر رنجور و زخم خورده خود از آن کینه عمیق و زخم ناسور را از راه تحقیر مستبد مفروض در ایام استقلال و دور از دسترس دیکتاتور واقع شدن، تامین کند.
مشخصاً «انتقام کوثر از پدر» با خارج شدن از دسترس و ورودش به جامعه و کسب استقلال مالی روی داده و در مورد حکومت نیز بعد از خروج کوثر از ایران و غیر قابل دسترس شدن و بالتبع شجاع شدن در خارج از کشور (!) متوسل به پروسه «انتقام درمانی» از طریق تحقیر هر چه بیشتر بتواره های ذهنی اش شد.
به عبارت دیگر «کوثر» متاثر از سرخوردگی ها و محدودیت ها و منع های دوران خردسالی اکنون در دو سطح در حال انتقام گیری از گذشته ناخوشآیند خود است.
نخست انتقام از پدری مستبد از طریق تحقیر ناشی از بی وقعی به چنان پدری که هرگز فرصت بودن و خود بودن را به وی نداد و دوم با بازتولید آن کابوس بر تمامیت حکومت و تسری نقش پدرش به پدر بزرگتری در کشور و انتقام گیری از این پدر بزرگ تر با توسل به تحقیرهای سکشوال و اروتیک مردانه!
واقعیت آنست که کارتونیست مزبور طفولیت خود را در آمریکا گذرانده و در ابتدای نوجوانی مجبور شده به ایران برگشته و از قلب یک کشور مدرن به عمق روستاهای نورآباد و ممسنی پرت شود.
این که در این بازه زمانی چه تجربه ای بر وی گذشته محل و موضوع این نوشته نیست اما قدر مسلم در فاصله کودکی تا جوانی و ورود به جامعه برای وی اتفاق یا اتفاقاتی افتاده که نامبرده را دچار یک پسیکوز عاطفی مشهود کرده و اینک برای اثبات حضورش در جامعه و ترمیم آن تجارب ناخوشآیند، ناخواسته متوسل به واکنش های هنجار شکن و نامتعارف در تولیدات قلمی اش می شود.
اینکه کوثر برای کارتونیزه کردن «نرمش قهرمانانه» متوسل به حربه «سکس مقعدی» در دوات قلمش می شود بند را لو دادن است و نشان دهنده آن است که مشارالیه ناخواسته کوشیده تا از عمیق ترین و پر جراحت ترین لایه های ضمیر ناخود آگاهش، تحقیر آمیزترین خاطرات و ادبیات محاورات لمپنیزم فاسد و اوباش را به خدمت گرفته تا از آن طریق بتواند برای ابراز هر چه بیشتر نفرت خود از گذشته نامطلوب خویش «انتقام درمانی» کند. به همین منظور با جعل یک دیکتاتور و آگراندیسمان کردن ابعاد آن دیکتاتور و تحقیر سکشوال همان دیکتاتور خود را در خلسه وجود و شجاعت و استقلال شخصیتی فرو می برد که در دوران صباوت از چنان وجود و شجاعت و استقلال شخصیت و بالتبع اعتماد بنفسی محروم مانده و یا در مضیقه قرار داشته.

ادامه دارد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقالات مرتبط:


۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

تفاهم نامه نامفهوم!



آندره گرومیکو سفیر وقت اتحاد جماهیر شوروی در شورای امنیت سازمان ملل متحد یکی از سرشناس ترین دیپلمات های شناخته شده در مبهم گوئی بود!
یکی از برجسته ترین موارد مبهم گوئی دیپلماتیک وی زمانی بود که بعد از پایان جنگ جهانی دوم و علی رغم تعهد شوروی به ترک خاک ایران بعد از جنگ، ارتش مسکو کماکان در خاک ایران مانده بود وقتی نماینده آمریکا در شورای امنیت بابت این استنکاف و چرائی عدم خروج قوای نظامی شوروی از خاک ایران خواستار توضیح از گرومیکو شد وی با اعتماد بنفس پشت میکروفون گفت:
ارتش شوروی جهت جلوگیری از «اتفاقات غیر قابل پیش بینی» در ایران مانده است!
و وقتی نماینده آمریکا مجدداً ضمن اعتراض خواستار توضیح وی در مورد چیستی «اتفاقات غیر قابل پیش بینی» شد گرومیکو با اعتماد بنفسی بیشتر گفت:
«مفهوم اتفاقات غیر قابل پیش بینی روشن است. اتفاقات غیر قابل پیش بینی یعنی اتفاقاتی که قابل پیش بینی نیست» !!!
حالا حکایت تفاهم نامه 1+5 با ایران در ژنو است!
هر چند این یک واقعیت است که اشتهار یک دیپلمات به تخصص در چند پهلو حرف زدن و مبهم گوئی است اما از طرف دیگر در همین دنیای سیاست تفاهم نامه هم دارای تعریف مشخص است و آن این که طرفین با وضوح بر سر مفاد یک مسئله بصورت غیر قابل تاویل به مفاهمه می رسند.
حالا و برخلاف انتظار محصول تفاهم نامه ژنو آن شده که از یک طرف وزیر خارجه ایران می گویند ما بر سر برخورداری ایران از حق غنی سازی به تفاهم رسیدیم و هم زمان وزیر خارجه آمریکا بالکل منکر پذیرش چنین حقی برای ایران در تفاهم نامه مزبور می شوند!
طرفین یا باید صراحت بخرج دهند و بصورت شفاف مشخص کنند بالاخره حق غنی سازی ایران در تفاهم نامه ژنو برسمیت شناخته شده یا خیر و یا آنکه تجدید نظری در فهم خود از مفهوم تفاهم نامه مبذول فرمایند!!!

۱۳۹۲ آبان ۲۸, سه‌شنبه

پرنده های قفسی!!!


پرنده های قفسی را می توان اسم مستعار انسانی دانست که در اسارت «شخصیت نحیف البنیه» و زندان «ضعیف النفسی» خود روزمرگی و روزمره گی می کند.
فقد بضاعتی که مانع از آن است تا ایشان بتوانند ضمن احراز هویت و ثبات شخصیت برخوردار از اعتماد بنفس و مسئولیت پذیری جهت ایفای نقش های فردی و اجتماعی خود شوند.
پرنده های قفسی رنجور از فقد چنین لنگر ثباتی «مولویانه» آنی شوند که «چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد»
صباوت شخصیت و اندیشه سترون ارمغان محتوم و گریز ناپذیری است که «پرندگانی قفسی» را در اضطراب و انفعال و هراس از بی پناهی به صرافت آن می کشاند که:
«هر کی بریزه شاه دونه ـ فکر می کنن خدا شونه»
پرنده های قفسی هم زمان با باور به چنان خدائی و نیاز به مخدر خوش خلسه چنان «خدایگان ـ قهرمانی» در یک دیالکتیک قابل فهم دست به جعل آنتی خدا و شیطان و دیکتاتوری قدر قدرت در جبهه مقابل خدایگان شان می زنند.
چنین دیکتاتوری مخلوق لازم و نیاز حیاتی همان پرنده های قفسی است تا بدآنوسیله با گماردن انگشت تقصیر بر آن جعل خود ساخته، بتوانند همه مسئولیت گریزی و بی عملی و انفعال و جُبن خود را از آن طریق توجیه و استتار کنند.

۱۳۹۲ آبان ۲۴, جمعه

آقای موسوی؛ حصر خود را بشکنید!



(نامه ای بی تکلف به میرحسین موسوی)

جناب آقای میرحسین موسوی

اینک و بعد از سپری شدن 1000 روز از انزوای تلخ و گریز ناپذیر جنابعالی همه شواهد و قرائن نشان از آن دارد که با وضعیت موجود نباید و نمی توان مترصد و چشم انتظار اتفاق جدیدی در موقعیت حصرتان بود و شور بختانه «ماندن در وضعیت موجود» را کماکان و تا اطلاع ثانوی باید و بایست متوقع بود و روا داری کرد.
علی رغم این شخصاًَ بر این باورم که برخلاف جو غالب چه در جانب حامیان جنابعالی و چه در جبهه مخالفان جنابعالی «میرحسین موسوی» تنها کسی است که می تواند پیش قدم شده و حصر خود را برچیند!
این را از آن جهت می گویم که معتقدم جنابعالی قبل از آنکه در حصر حکومت باشید اسیر حصر ذهنی خود شده اید!
آری میر حسین موسوی، محصور و اسیر و زندانی و گروگان حصر خود ساخته ای شده که دیوارهایش بر شالوده های توهم و تعصب و لجاجت بالا رفته و ضخامت گرفته و استوار گشته و قوام یافته.
قبل از هر چیز اجازه فرمائید یک واقعیت را به خود گوشزد کنیم و آن این که میرحسین موسوی اگر 1000 روز به جبر محکوم به عزلت شده این «عزلت تحمیلی» هرگز به اتهام ادعای تقلب حکومت در انتخابات ریاست جمهوری سال 88 نبوده و نیست.
جناب موسوی اجازه دهید خودتان و خودمان را گول نزنیم!
حصر فیریکی 1000 روزه شما از هرج و مرج طلبی و به آشوب کشیدن شهر با فراخوان های مبارزه جویانه تان با حکومت ناشی شد والی تا پیش از آن جنابعالی بیش از یک سال آزاد بودید و پشت به پشت با کوبیدن بر طبل تقلب، بیانیه صادر کردید و حکومت را به چالش می کشیدید. اما انصافاً صبر حکومت را زمانی لبریز کردید که در توهم یا تخیل رهبریت یک جنبش اعتراضی با فراخوان های وقت و بی وقت امت معوج تان اسباب ناامنی و آشوب و هرج و مرج مملکت را از طریق لشکر کشی های خیابانی و مبارزه طلبی ناصادقانه با نظام فراهم کردید که آخرینش فراخوان روز والنتاین در 25 بهمن 89 به بهانه انقلاب مصری بود که متحیرانه تا چند ماه پیش تر امت تان در روز قدس با شعار «نه غزه ـ نه لبنان» بر خلاف ادعای والنتاین 89 لاقیدانه خواستار بی وقعی به دغدغه ها و رنج و ستم و مبارزات ملت های عرب منطقه شده بودند!
جناب موسوی، واقعیت آنست که جنابعالی 1000 روز است که به اتهام اعلام نشده و کیفر خواست صادر نشده «بر هم زدن امنیت و نظم عمومی با آن فراخوان های مستقیم و غیر مستقیم تان» جسماً محصور شده اید. بر همین اساس است که معتقدم جنابعالی قبل از حصر فیزیکی اسیر حصارهای ذهنی خودید.

جناب آقای موسوی
به بیان رندانه و حاذقانه لسان الغیب:
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست ـ تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
چهار سال از افسانه تقلب گذشت و مطمئناً چهل سال هم اگر از این افسانه بگذرد علی رغم آن تاریخ هرگز گریبان شما را برای مستندات آن تقلب ادعائی رها نخواهد کرد.
چهار سال از افسانه تقلب گذشت و جنابعالی و اصحاب جنابعالی به بهانه مضایقه حکومت از امکانات صدا و سیمای جمهوری اسلامی از ارائه مستندات «تقلب ادعائی» استنکاف ورزیدید!

جناب آقای موسوی
هنوز هم برای ارائه ادله و قرائن و مستندات آن تقلب ادعائی دیر نشده و اگر صدا و سیما طی 4 سال گذشته از جنابعالی و اصحاب جنابعالی مضایقه شده در ازای آن پهنای عرصه اینترنت به تمامت در مقابل شماست و می توانستید و هنوز هم می توانید برای رسوا کردن متقلبین، جمیع مستندات آن تقلب ادعائی را در دنیای اینترنت اطلاع رسانی فرمائید!

جناب آقای موسوی
متاسفانه واقعیت آنست که صحنه آرائی های صحنه آرایان سال 88 ، هم افسانه تقلب را بر شما مُسجّـل کرد و هم امر را بر شما مشتبه کرد تا خود را در قامت چالشگر با نظام به یادگار مانده از امامی قرار دهید که خود دغدغه بازگشت به دوران طلائی اش را داشتید.

خیر جناب موسوی
صادقانه باید به شما گوشزد کرد که جنابعالی نه «آنگ سان سوچی» انقلاب ایرانید و نه «نلسون ماندلای» مملکت! علی رغم این متاسفانه صحنه آرایان ماجرای 88 آن چنان شما را احاطه و مصادره کردند که شواهد نشان داد جنابعالی امر را بر خود مشتبه دیده و خواسته یا ناخواسته خود را در قامت «آنگ سان سوچی» یا «ماندلائی» توهم کردید که در قبال تاریخ و جهان و ابتلائاتش عهده دار مسئولیتـــــید تا امت معوج و تحت فرمان تان را برای مانور قدرت و مطالبه سهم از کیک قدرت صحنه آرائی خیابانی کنید!
(حال بگذریم که آن پیرزن نیز با افتخار قلاده نوبل و اثبات خـُبث طینتش از طریق صحه گذاشتن بر کشتار مسلمانان توسط هم وطنان بودائیش ثابت کرد «آنگ سان سوچی» بودن قبل از افتخار اسباب ابتذال است)

جناب آقای موسوی
بیش از این خود را معطل و اسیر توهمات ذهنی خود نکنید.
واقعیت آنست که:
شما قهرمان نیستید! هم چنان که خائن هم نیستید!
میر حسین موسوی تنها انسان سلیم النفس و در عین حال ساده اندیشی است که «بازی خورد»!

جناب آقای موسوی
هر چند پذیرش این واقعیت سخت است اما شور بختانه گریزی از آن نیست و «شما بازی خوردید» و بازیگردان و بازیگردانان اصلی مدت هاست در خلوت آسایش و ساحل عافیت شان، بُردند و خوردند و چهار پای مراد شان را در چمن تنش های 88 چراندند و پروراندند و سهم و عایدی جنابعالی از آن غائله تنها بلاگردانی بابت زیاده خواهی و قدرت طلبی و شرارت و مطامع سیاسی ایشان شد!

جناب آقای موسوی
این ماجرای بی فرجام و بی معنا تنها توسط جنابعالی می تواند ختم بخیر شود.
بقول محمد خاتمی سال های وزارت ارشاد (!)
«کنار کشیدن از انقلاب یا تظاهر به مخالفت کردن با آن هنر نیست. خودکشی است!»

جناب آقای موسوی
اکنون چشم خود را باز کنید و ببینید چه کسانی به بهانه «دفاع از شما» و شکستن «حصر شما» برای شما کمپین دفاع و حمایت راه انداخته اند!؟ شوربختانه خواسته یا ناخواسته جنابعالی گرانیگاه جماعتی شده اید که بنا به بیان ظریف «خاتمی ارشاد» سالهاست در حال «خود کشی اند»!
تجربه 20 سال سکوت تان نشان داده اگر حرف زدن در سیاست را نامتبحرید حرف نزدن در سیاست را ماهرید. فقط کافی است به لاک سکوت و تنهائی خود مطابق قبل از 88 بازگردید و سیاست را سه طلاقه کنید. با توجه به روحیات شاعرانه و شخصیت هنری و طبع ساده اندیشانه تان تصور آنست که تجربه 4 سال گذشته توانسته به جنابعالی اثبات کند مرد میدان پیچیده سیاست نیستید و دیگران می توانند مدیریت تان کنند.

جناب آقای موسوی
افسانه تقلب را فراموش کنید. بازی خوردید و به تبع جنابعالی بسیاری دیگر نیز بازی خوردند.
معقول ترین حالت آنست تا چنانچه کماکان مایل بر کوبیدن طبل تقلب اید (!) قرائت رهبری در خطبه خرداد 88 را ملاک قرار دهید که تصریح داشتند تقلبی هم اگر صورت گرفته نمی تواند موثر بر نتیجه انتخابات باشد.

جناب آقای موسوی
افسانه تقلب در انتخابات 88 را فراموش کنید! اگر جای اعتراضی بود آن اعتراض باید متوجه تقلب در حد چند هزار رای موثر در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 می شد که متاسفانه حافظه تاریخی مردم کمترین اعتراضی را بابت آن تقلب مسلم نه از سوی جنابعالی و نه از جانب اصحاب جنابعالی در آن تاریخ به یاد نمی آورد.
تقلب واقعی سال 84 بود که با جابجائی چند هزار رای مکتسبه کروبی توانستند ضمن حذف ناحق و متقلبانه کروبی از دور رقابت ها، احمدی نژاد را جایگزین کنند با این تحلیل و توهم که رقابت کروبی در مقابل هاشمی بویژه با اقبال مردم به وعده 50 هزار تومانی کروبی برخوردار از ریسک است اما رقابت بین هاشمی سنگین وزن و شهیر در مقابل آهنگر زاده ای گمنام برخوردار از پیروزی تضمین شده است.

آقای موسوی
تقلب واقعی آن روزی شد که کروبی را در 84 فدیه جاه طلبی و زیاده خواهی و تعویق پائیز پدرسالار کردند و هر چند مکر خدا و عزم مردم آن تقلب و آن بازی کثیف و ناسالم را بر هم زد اما این نافی مسئولیت جنابعالی و اصحاب جنابعالی نمی شد و واقعیت آنست جنابعالی در تمام آن ناخلفی ها و ناراستی ها و تقلب ها و علی رغم همه اشتهارتان به سلامت نفس ارزنی به آن «رای شوئی» اعتراض نکردید و مصلحت اندیشانه ساکت ماندید!
(نگاه کنید به مقاله دزد سوم)

جناب آقای موسوی
قصد نبش قبر گذشته نیست! اما گریزی هم از این واقعیت نیست که «گذشته چراغ راه آینده» می تواند باشد و گذشته شما موید آنست که می توانید با بازگشت به سلوک و سکوتی مشابه عزلت 20 ساله تان بعد از امام، مهر ختامی بر ورود نامبارک و پر هزینه و نامدبرانه و بی مبالاتانه تان در فتنه 88 بزنید.

جناب آقای موسوی
استخلاص شما از وضعیت موجود نه با محاکمه تان و نه با آزادی بدون قید و شرط تان قابل توقع است. گره کار به دست خودتان باز می شود. بازگردید به لاک سکوت و مشق سیاست را منحصر به بوم نقاشی خود کنید.
متاسفانه هم تجربه سال های جنگ و هم تجربه فتنه سبز نشان داد جنابعالی علی رغم همه سلیم النفسی به اثبات رسیده تان، مرد میدان سیاست و حزامت و کیاست نیستید و در این عرصه عرض خود می برید و زحمت «خود و دیگران» می دارید!


۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

بچه ها این سرزمین کربلاست!


بمناسبت عاشورای حسینی نوحه «دشنه بر لب تشنه» با صدای دلنشین «حسین فخری» را همراه با شعر «بچه ها این سرزمین کربلاست» تقدیم می کنم به همه سیه جامگان حسین ابن علی (ع)
«بچه ها این سرزمین کربلاست» را با اقتباس از سروده «بچه ها این سرزمین آسیاست» معادل سازی کردم که سالها پیش «هادی خرسندی» آن را در وصف ایران سرود و توسط «داریوش اقبالی» خوانده شد.
امید به آنکه «خرسندی» از این بابت ناخرسند نشود!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

video

بچه ها این سرزمین نینواست
بچه ها این قسمت اسمش کربلاست
پیکر یک مرد اینجا آشناست
پیکرش صد پاره و از سر جداست
بچه ها این پیکر مولای ماست ... بچه ها این پیکر مولای ماست
بچه ها این دشت بی آب و علف
این زمین نحس این شنزار مرگ
هم نشان از مرد دارد هم ز ننگ
بوده نامش از قدیم کرب و بلا
خاستگاه ظالمان و اشقیاء
بچه ها این بیرق سبز و ستبر
بیرق عباس، آن شیر نژند
هم نشان از عدل دارد هم ز حق
ناز شست مردمان مرد ـ مرد
بچه ها این صورت خیلی قشنگ
این سر بر نیزه بنشسته به جبر!
این عزیز زینب کبری در قلب و دو عین
حجت باریتعالی؛ آن دلاور؛ آن حسین
یادگار پاک آن مرد امین
آن محمد، آن علی، آن نازنین
اینک از جور «زیاد» و «حرمله»
«ناصرن ینصرنیش» شد دغدغه
...
بچه ها از هر گروه و هر نژاد
دست اندر دست هم بایست داد
رویگردان از تبار کوفیان
سر به پیغام حسین باید نهاد:
«من عزیز فاطمه ام ذلت نشایست بر رهم
من حسین ابن علی پرورده حُریــــتم»
...
بچه ها این ماجرای کربلاست:
بچه ها «هیهات من الذله» سرمشق شماست
بچه ها این ماجرای کربلاست
بچه ها این ماجرا «کار» شماست

«کل ارض کربلا» سرمشق فردای شماست
...
سرزمین نینوا یادش بخیر
کربلای جبهه ها یادش بخیر
....
.......
..........

۱۳۹۲ آبان ۱۹, یکشنبه

علف های هرز!



گفت و شنود:
آقای سجادی شما که در پست «دختر کو ندارد نشان از پدر» نیش تند انتقادتان را متوجه رفتار بقول خودتان غیر اخلاقی «گلشیفته فراهانی» کردید آیا غیر از این است که گلشیفته و دیگر جوانان ایرانی مانند ایشان متولدین بعد از انقلابند و در دامان جمهوری اسلامی بزرگ شده و از سفره فرهنگی انقلاب اسلامی تغذیه کرده اند!؟ لذا اگر رفتارشان ناپسند و غیر اخلاقی است باید به نظامی ایراد گرفت که با آن همه ادعاهای اخلاقی و ارزشی چنین جوانان را تحویل جامعه داده!

پاسخ:
خیر ـ اولاً این غـُلــّــُو و سیاه نمائی است که برآیند تمامی جوانان کشور را به کـُلنی لاابالیان و هرهری مسلکان و اباحه گران و لاقیدان متصف و منتسب کنیم!
واقع آن است زمین خالی از حجت خدا نیست و خوشبختانه در نیمه پر لیوان در کنار علف های هرز به وفور صنوبرانی خوش قد و قامت نیز قابل مشاهده است. هر چند می توان بابت چنان ریزش هائی شرم آگین بود اما همزمان کشور مملو از جوانان قابل و اخلاقمند و رشید و سربلند و فرزانه و قابل افتخار است که هر کدام در گوشه ای از کشور و متکی بر اندوخته ها و استعدادها و دانش و هنر و تجربه و تخصص مکتسبه شان، زندگی اخلاقی خود را می گذرانند و چرخی از چرخ های هنر و صنعت و تجارت و آموزش کشور را به کفایت می چرخانند.
اما در مورد این ادعا که چنین ابتذالی در چنان جوانانی محصول ناکامی نظام در پردازش و پالایش و پرورش نسل جوان بعد از انقلاب است باید به صراحت عرض کنم که:
خیر!
گلشیفته فراهانی محصول و رشد یافته و تربیت شده «بهزاد فراهانی» و بهزاد فراهانی هایند!
چنین جوانانی که زیر بُـته به عمل نیآمده اند! پدر و مادر دارند و قبل از هر چیز این والدین و فضای خانواده است که نقش محوری و مستقیم در تکوین سالم یا ناسالم شخصیت اولادی را عهده داری می کند که قرار است در آن خانواده و تحت تولیت آن پدر و مادر بجوشند و برویند و ببالند.
وقتی در همان پست مرتبط به «گلشیفته» رفرنس از پدر ایشان دادم که با مواضع شاذ خود، رفتار شاذتر فرزند خود را امضاء می کند این امر بدآن معناست که پدر با صراحت و بدون کراهت در حال اذعان بر این واقعیت است که این «برداشت» محصول «کاشت» و «داشت» شخصی ایشان است. لذا «کـِردیت» یا «دیکـِردیت» چنین محصولی نیز مستقیماً متوجه چنان والدینی می شود.
گذشته از آنکه:
چرا وقتی قصد تقسیم فضائل و محاسن و ارشدیت ها و افضلیت ها و اعتبارها و حُریت ها و دانش و آگاهی ها را داریم همه این امتیازات را آن چنان فله ای و به ثمن بخس به حساب جوانان واریز می کنیم کآنه سقف آسمان شکافته شده و بهترین جوانان دنیا از حیث هوش و دانش و ارزش و سیرت و صورت و ظاهر و باطن به طرفة العینی و در تیراژی میلیونی در حد فاصل جغرافیای منحصربفرد ایران نزول اجلال کرده اند! اما بمجرد آنکه رفتاری نامتعارف و زننده و ناهنجار و کریه و مهوع از سوی همین جوانان بروز پیدا می کند ناگهان عوام و خواص و روحانی و جسمانی و دکتر و مهندس و وکیل و وزیر و صغیر و کبیر، زمین و زمان را به هم می ریزند که:
ایهالناس چه نشسته اید که مسبب و مقصر و محدث همه کژروی ها و کژ اندیشی ها و کژتابی ها و کژرفتاری های جوانان چیزی نیست یا کسی نیست الی حکومت و نظام و آمریت و عبوسیت و محدودیت! حُکام به این قشر معصوم و محبوب و ماجور و مظلوم!!!؟
قطعاً این به معنای آن نیست که بتوان منکر آثار منفی سیاست های آمرانه و پارسا کیشانه حاکمیت در کردار و رفتار و اطوار بی معنای بخش معناداری از جوانان ایرانی شد. اما هم زمان این پرسش هم غیر قابل کتمان است که پس تکلیف مسئولیت فردی چه می شود؟ گیریم حکومت نابلدانه یا مغرضانه یا جاهلانه عرصه را بر تحقق مطالبات مقتضای سن کسری از جوانان متشبث به الگوهائی غیر بومی، تنگ یا مسدود کرده. اما این بمعنای فقدان مسئولیت فردی چنین جوانانی هم می شود تا ایشان به بهانه «سیاست های انقباضی حکومت» مجوز فرار از مسئولیت و دست زدن به هر رفتار و اطوار نامتعارفی را «احصا شده» فرض نمایند؟

(پیش تر در دو مقاله «عمو زنجیرباف» و «گاگول ها» به تفصیل در این مورد نوشته ام)


تفنگ حیفه که «پلنگ» بَکـُشی! پلنگ قشنگه!!!

video


تصنیف معروف «تفنگ» با خوانش و گویش شیرین زیبای لـُری «رضا سقائی» از ماندگارترین اجراهای محلی ایران بود و هست خصوصاً با آن بیت الغزل زیبای:
تفنگ حیفه که آهو بَکـُشی آهو قشنگه
تفنگ حیفه بَکـُشی کبک کوهی رنگارنگه
تنهای نکته منفی آن تصنیف در بیت دوم بود آنجا که شاعر بی سلیقگی کرده و جواز کشتار پلنگان را نیز بی اخلاقانه صادر می کرد:
تفنگ بَزَن به اون دزد فراری
تفنگ جا گولکت سینه «پلنگه»




خوشبختانه اکنون و با انتشار خبری مبنی بر امتناع یک دامدار جوانمرد لـُر از کشتن پلنگی که به گله اش حمله کرده و 44 راس از احشامش را دریده علی رغم مسلح بودن و توانائی چوپان در هلاک کردن پلنگ متهاجم (اینجا را بخوانید) اینک و در عمل آن چوپان غیور و جوانمرد خطه لرستان کوتاهی شاعر را جبران کرد و با امید به آنکه چنین رفتاری تبدیل به یک نـُرم اخلاقی در مواجهه انسانی با جمیع بندگان خدا شود.
یادآوری این نکته نیز خالی از لطف نیست که در ایام جنگ که این تصنیف بشدت اقبال یافته بود «بچه های جبهه» راساً ابتکار بخرج داده و سروده فوق را آنگونه می خواندند:
تفنگ حیفه که آهو بکشی آهو قشنگه
تفنگ حیفه بکشی کبک کوهی رنگارنگه
تفنگ بزن به اون دزد فراری
تفنگ جا گولکت سینه «صدامه»


۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

تجارت سفاهت!


گفت و شنود
آقای سجادی در ارتباط با مناسبات خصمانه ایران و آمریکا و ماجرای اشغال سفارت مایلم به سئوال آقای «زیبا کلام» پاسخ بدین که فقط یک مورد بیان کنین که دشمنی ما با آمریکا یا اشغال سفارت آن کشور به سود منافع ملی ایران بوده باشد؟


پاسخ:
آقای زیبا کلام اخیراً و مکرراً این سوال را مطرح می کنند و گوئی کشف مهمی هم کرده باشند بابت بیان این سوال ظاهراً بشدت مشعوف هم می باشند!
اولاً و ظاهراً با احتساب «فریضه عقلی ـ شرعی و اخلاقی بودن خصومت با آمریکا» در مقام یک پایگاه پمپ کننده پلشتی به دنیا آقای زیبا کلام متوجه نیستند مبانی و مفاهیم عقیدتی یک نظام برآمده از بطن یک انقلاب دینی تفاوت اساسی با مختصات و الزامات دنیای تجارت دارد! همین عدم تفطن باعث شده فهم ایشان و امثال ایشان از سیاست به فهمی سوداگرانه مُبدل شود. تو گوئی عرصه مبانی و مفاهیم اعتقادی «بیزینس» است که بتوان با چرتکه هزینه ـ فایده های آن را جمع و تفریق و محاسبه کرد!
ثانیاً و از آن مهم تر مشکل اساسی ایشان بی التفاتی به ماهیت انقلاب اول (سقوط پهلوی) و هویت انقلاب دوم (اشغال سفارت) است که منجر به عدم اُنس ایشان و هم سنگران عقیدتی ایشان با ترمینولوژی و اپیستمولوژی منحصر بفرد انقلاب اسلامی شده.
ایشان ظاهراً نمی توانند بفهمند که اساساً انقلاب عبارت است از یک تحول ساختار شکن. تحولی علیه ساختار و نظم موجود بمنظور تحقق نظم و ساختار مطلوب.
لذ این کمال سفاهت است اگر بخواهند یک انقلاب را بر اساس قانونمندی ها و ضوابط و هنجارهائی داوری و ارزشگذاری و محاسبه و قیمت گذاری و «هزینه ـ فایده» کنند که آن انقلاب اساساً موجودیت و موضوعیت خود را بر مبنای نفی و بی اعتباری نظم و ناظم در آن ساختار موجود تعریف و تاسیس کرده.
احتجاج محیرالعقول ایشان بمثابه آن می ماند که گریبان رسول الله را بگیرند که چرا بی دلیل و پر هزینه و کم فایده و بلکه بی فایده ایشان خود و پیروان خود را مبتلا به عُسر و حرج و تنگدستی و فلاکت «شعب ابیطالب» کرد تنها بدلیل آنکه رسول الله در تمشیت بعثت و انقلاب عقیدتی خود، سود و زیان و هزینه ـ فایده در افتادن «بی دلیل» با قریش قدرتمند و ثروتمند را محاسبه و منظور و لحاظ نکردند!
در این صورت خوبست آقای زیبا کلام و امثال ایشان بفرمایند:
آیا مقابله رسول الله با قریش به بهای چندین سال عسرت و فشار و تنگدستی در «شعب ابیطالب» متضمن سودی برای ایشان بود یا آنکه ایشان و امت ایشان توانستند با پایمردی و با پشت سر گذاشتن موفقیت آمیز آن محاصره اقتصادی نهایتاً احقاق حق کنند؟
یا آنکه به اعتبار توفیق سپاه یزید در کشتار کربلا و قتل عام فرزند رسول الله و اصحابش، اکنون و با احتجاج زیبا کلام، ایشان می توانند حسین ابن علی را مورد شماتت قرار دهند که در نبرد بی حاصل کربلا (!) بی جهت خود و اصحابش را به کشتن دادند و لابد متقابلاً و با لحاظ مختصات همین منظومه فکری ـ عقیدتی باید برای دیپلماسی فرزند ابوسفیان و موفقیتش در سرکوب خونین کربلا کف زد (!) که چون قدرت فائقه بودند و فرزند رسول الله ملاحظه برتری قدرت فائقه ایشان را نکردند و در نبردی پر هزینه و لابد بدون هیچ نفع و سودی با این قدرت برتر درافتادند لذا اکنون دیپلماسی یزید و سپاهش را باید در مقام الگوی عقلانی و زیرکانه و پر فایده و کم ضرر و موفق در مُلکداری به عنوان یک ترم تحصیلی وارد سیستم آموزش های آکادمیک جهان کرد!
در ماجرای انقلاب اسلامی و بالتبع اشغال سفارت آمریکا نیز همین ظرفیت فعال بود و هست.
اشغال سفارت آمریکا فرزند مشروع انقلاب اسلامی بود. اشغال سفارت از همان زمینی سیراب می شد که انقلاب اسلامی در آن ریشه داشت و آن جوششی علیه نظم و ساختار موجود و کوششی برای جایگزین کردن نظم و ساختاری مطلوب بود.
اجازه دهید مثالی بزنم.
در دوران دانشجوئی شخصاً مدیریت یک تحصن دانشجوئی را به دلیل مشکلات و کمبودهای تسهیلات آموزشی در دانشکده محل تحصیل عهده داری کردم و وقتی معاونت دانشکده با عتاب به اینجانب پرخاش کرد:
این چه مسخره بازی است؟ شما نظم دانشگاه را بر هم زده اید.
در پاسخ به ایشان عرض کردم:
اتفاقاً همه هدف مان هم همین است! تحصن ما بمنظور بر هم زدن نظم دانشگاهی است که دانشجو در چنین نظم و نظامی محروم از امکانات مورد نیاز آموزشی اش مانده.
در ماجرای اشغال سفارت آمریکا نیز همین منطق در وجدان جمعی «ایران انقلابی» میدان داری می کرد.
آقای زیبا کلام و امثال ایشان هم چندان بابت نقض کنوانسیون وین در اشغال سفارت نباید ماخوذ به حیا باشند. اتفاقاً یکی از انگیزه های پنهان اشغال سفارت آمریکا نفی و دهان کجی و پشت پا زدن به کنوانسیون وینی بود که از جانب قوای فائقه و غربی و صرفاً بمنظور مصون ماندن سفارتخانه های آنها و برخوردار بودن ایشان از خانه ای امن برای بزهکاری و توطئه و دسیسه در کشورهای میزبان تصویب و تضمین شد. والی وقتی همین کنوانسیون توسط دول راقیه و علیه کشورهای ناهمگون با خود مورد بی وقعی قرار می گیرد هیچ اتفاق و اعتراض خاصی از نهادهای مسئول دیده و شنیده نمی شود!
نمونه بارز آن اشغال کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در اربیل عراق در دی ماه سال 85 بود آن هم نه توسط چند دانشجوی بی مسئولیت بلکه به استعداد قوای نظامی ارتش ایالات متحده و نه از طریق بالا رفتن از دیوار سفارت بلکه با نشاندن هلیکوپتر جنگی ارتش ایالات متحده (!) بر بام ساختمان کنسولگری و رُبایش دو ساله دیپلمات های ایران و مصادره غیر قانونی و دزدانه اسناد موجود در آن کنسولگری که طبیعتاً افکار عمومی در جهان نه شاهد تشکیل جلسه شورای امنیت و تذکر به آمریکا شدند و نه اتحادیه اروپا جلسه اضطراری برگزار کرد و نه هیچ کدام از روسای ممالک راقیه خاطر مبارک شان از این نقض آشکار کنوانسیون وین آزرده شد و بابت آن خرده اعتراضی هم به دولت ایالات متحده نکردند.
(پیش تر در مقاله «امیر شرخر» به این موضوع پرداخته ام)

۱۳۹۲ آبان ۱۶, پنجشنبه

دختر کو ندارد نشان از پدر!


جکی ‌چان سوپر استار سرشناس و رزمی کار هالیوود اخیراً طی مصاحبه ای اظهار داشته:
«همیشه اصرار داشته ام که به عنوان یک بازیگر اخلاق‌گرا شناخته شوم و خوشحالم که رسانه‌های گروهی، منتقدان و تماشاگران سینما، مرا با این لقب می‌شناسند. در تمام این سالها به مدیر برنامه‌هایم یک موضوع را همیشه یادآوری کرده‌ام. به او، تهیه کنندگان و کارگردانان فیلم‌هایم گفته‌ام فیلم‌نامه‌هایی را به من پیشنهاد کنید که در آنها جایی برای عریان‌گری و صحنه‌های ناجور وجود ندارد. من در هیچ صحنه بدی بازی نکرده و نخواهم کرد. این اولین اصل اخلاقی من است»
این اظهارات را اکنون بگذارید در کنار اظهارات اخیر «گلشیفته فراهانی» و ایضاً نقش های محوله مشارالیه در فیلم های جدیدش:
ایشان در برنامه پولتیک در پاسخ به این پرسش که اگر در فیلمی؛ صحنه ای وجود داشته باشد که باید توسط شما روابط زناشویی و همبستری و برهنگی به تصویر کشیده شود؛ آیا وجود این صحنه تاثیری در انتخاب شما برای بازی در آن نقش و در آن فیلم دارد؛ پاسخ داد:
«نه هرگز! اگر فیلم، داستانی داشته باشد که باید در این دنیا بازگو شود و به تماشاچی منتقل شود من همه جوره آن را با ذهنی روشن انجام می دهم!»
حد فاصل جکی چان شدن و فراهانی بودن موید آنست که می توان مانند جکی چان در دل صنعت هالیوود بالید و روئید اما به دلیل برخورداری از پرنسیب های فرهنگی و بلوغ شخصیتی در مقابل سندروم غربزدگی واکسینه بود هم چنانکه یک عنصر جهان سومی و ضعیف البنیه از حیث معرفت و هویت بومی مانند گلشیفته نیز به راحتی می تواند در عمیق ترین لایه های همان سندروم غوطه خورده و فرو رود.
غربزدگی چیزی نیست جز مختل شدن اندیشه و فلجی بخش تشخیص و داوری و محاجه مغز و پذیرش اعتبار ذاتی برای تمامیت غرب و تمکین و تبعیت چشم بسته و مقهوریت و مفتونیت در برابر آن فرهنگ و تمدن بالذات معتبر فرض شده! سندرومی که بعضاً محصول ناتوانی فرد از معنایابی در زندگی با تکیه بر استعداد و دانش و عقل خود و پذیرش کورکورانه معنادهی غرب از رفتار ها و هنجارهای فردی و اجتماعی است!
طُرفه آنکه «دختر کو ندارد نشان از پدر» (!) وقتی بهزاد فراهانی نیز بعد از عمری پیش کسوتی آبرومندانه در عرصه تئاتر ایران در مقام توجیه رفتار صبیه محترمه برآمده و می فرمایند:
«پیوستن هر هنرمند ایرانی به قافله جهانی هنر چیزی جز ارزش نیست؛ ارزشی سترگ و بسیار والا که باید قدر دانسته شود. کسی که نمی تواند پیوستن هنرمندان به این قافله عظیم را ببیند حتما مفهوم جهان شمول هنر را درک نکرده است. کسی که نمی تواند به قافله جهانی هنر بپیوندد نمی تواند بر او که جهانی شده، خرده بگیرد چراکه قافله جهانی به مراتب برتر از صادرات محلی است. دختر من هم به مانند بسیاری از هنرمندان دیگر ایرانی که جهانی شدند ابتدا برای وطنش کار کرد و آن حد اعلای کار که در ایران برایش مقدور بود را انجام داد. سینمای ایران هم بیش از این قدرت نداشت تا از تواناییهای دخترم استفاده کند … دخترم نیز به عنوان یک بازیگر سینما دوران رشد را در کشورش پی گرفت و آن کاری که باید انجام دهد برای سینمای ایران انجام داد. سینمای ایران در همین حد توانایی داشت و بیش از این در توان سینمای ایران نبود که از قدرت دخترم استفاده کند.»
ابراز افتخار فاقد اعتبار بهزاد فراهانی بابت هنرنمائی دخترشان در فرنگ در حالی صورت می گیرد که مشاهده شد مشارالیه در پرونده کاری خارج از کشورش تاکنون آش دهان سوزی ارائه نکرده و تنها تفاوت کار ایشان در داخل و خارج از کشور کسب فرصت رویت پستان ها و بدن عریان ایشان برای بیننده برون مرزی است که تصور نمی شود آن دو برآمدگی و آن عریانی محلی از اعراب در صنعت سینمای فاخر داشته باشد.
مدافعات آقای فراهانی از دخترشان یادآور مسابقات موسسه «Play Boy» در سال 2003 برای جذب جذاب ترین و طنازترین (!) دختران آمریکائی است که شبکه سراسری ABC در آمریکا آن را پوشش تصویری داد و نهایتاً بعد از آن که از میان صدها نفر رقیب تنها 10 نفر موفق به جذب در «Play Boy» شدند پدر یکی از این ده نفر در مصاحبه با ABC در حالی که اشک شوق در چشمانش نشسته بود با وجد و ابتهاج گفت:
من به دخترم بابت این موفقیت افتخار می کنم!!!


ضرورت تغییر قانون اساسی


عمر 34 ساله جمهوری اسلامی ایران اینک و بخوبی اثبات کرده یک حفره اساسی یا بقول اصحاب رایانه یک «باگ» محوری در ساختار نظام جمهوری ریاستی ایران موجود است.
این باگ چیزی نیست جز آنکه مطابق قانون اساسی یک فرد بتناوب می تواند بخت خود را برای شرکت و موفقیت در انتخابات ریاست جمهوری بدون هیچ محدودیتی بیآزماید تنها مشروط بر آنکه یک حد فاصل 4 ساله بین دو دوره ریاست جمهوریش واقع گردد.
تجربه نشان داده وجود همین فرصت دائمی برای بازگشت به کاخ ریاست جمهوری تا آن اندازه استعداد دارد تا مملکت را در هر کدام از انتخابات ریاست جمهوری مواجه با بحران امنیتی کند.
تمام مجادلات و چالش ها و تقلبات و تخلفات انتخابات ریاست جمهوری سال 84 در کنار تمام شهرآشوبی های سال 88 را بنوعی می توان محصول گربه رقصانی های رئیس جمهور اسبق و حلقه متحدین ایشان برای کسب مجدد کرسی قدرت در ساختمان پاستور تلقی کرد.
16 سال از پایان ریاست جمهوری دور دوم هاشمی گذشت اما شاهد بودیم ایشان و متحدینش هر بار برای بازگشت به قدرت تن به هر رقابت ناسالمی دادند 8 سال از ریاست جمهوری آقای خاتمی گذشت و ناظر آن بودیم که متحدین ایشان هر بار با اتخاذ رویکرد «ناز و نیاز» و در تمنای ترغیب ایشان به حضور در انتخابات مدل به مدل بازی در آوردند و می آورند و استبعادی ندارد سال 96 نیز شاهد همین رقابت های ناسالم و مذموم از جانب احمدی نژاد و منسوبینش برای بازگشت مجدد به ساختمان پاستور باشیم!
همه اینها ریشه در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران دارد که فرصت رئیس جمهور شدن را بصورت دائم برای شهروندان برسمیت شناخته.
ظاهراً و با توجه به همین آسیب ها و هزینه های سنگین و نامتعارف و ناصواب در رقابت های ناسالم انتخابات ریاست جمهوری ایران مناسب باشد تا به دستور رهبری عالیه نظام برای مرتفع کردن این «باگ» یک بار دیگر قانون اساسی ایران مورد بازبینی و اصلاح قرار گیرد و در این میان از تجربه نظام ریاستی آمریکا بهره ببرند که در آن یک فرد تحت هر شرایطی تنها اجازه دارد برای دو دوره منتخب مردم در کاخ ریاست جمهوری شود.
این بمعنای تضمین صد در صدی سلامت انتخابات و رقابت اصحاب قدرت نیست اما با درصد بالائی مانع از بروز شرارت ها و رقابت ها و شیطنت های مسبوق به سابقه باندهای قدرت در منظومه قدرت می شود.

۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه

کاسه های داغ تر از آش!


هر چند با اختراع دستگاه «مایکروـ ویو» ثابت شد کاسه می تواند داغ تر از آش هم شود. اما ظاهراً در ماجرای «مرگ بر آمریکا» برخی از ایرانیان ذوق زده در شوق بهبود مناسبات با آمریکا بدون مایکرو ـ ویو هم مبدل به کاسه های داغ تر از آش شده اند و شوریده خاطر متقاضی حذف شعار «مرگ بر آمریکا» از جامعه بمنظور تسریع در روند تنش زدائی بین دو کشور می باشند.
این در حالیست که خود آمریکائی ها نیز در سیاهه هیچ کدام از الدُروم بُلدُرُم های خود علیه ایران چنین درخواستی را تاکنون مطرح نکرده اند!
بگذریم از آنکه «مرگ بر آمریکا» گفتن و حتی پرچم آن کشور را سوزاندن چندان محلی از اعراب در فرهنگ و عرق ملی آمریکائیان ندارد و برخلاف تصور ایرانیان قاطبه آمریکائیان چندان در قید و بند عرق ملی و پرچم و وطن نیستند و بقول ریچارد نیکسون در آمریکا پول «همه چیز» نیست بلکه «تنها چیز» است و پرچم و وطن و ملیت مُبدل به ادوات لوکس در ویترین دولت آمریکا شده.
علی ایحال با فرض وجود عرق ملی و روحیه وطن پرستی و مطالبه حذف شعار «مرگ بر آمریکا» خوب است وکیل وصی های وطنی آمریکا در تهران کمی خویشتن داری کرده و درایت بخرج دهند و اجازه دهند آمریکائیان راساً از ایران چنین درخواستی را مطالبه کنند تا ایران نیز «از آب کره گرفته» و این مطالبه را به امتیازی در کنار دیگر امتیازها بر سر میز مذاکره با آمریکائیان مُبدل کند و از موضع منت خواستار امتیازی متقابل از ایشان شود.
هر چند شیدائی حق مسلم شیدائیان است اما کمی خویشتن داری نیز موجبات عزت نفس است!

۱۳۹۲ آبان ۱۲, یکشنبه

آقای وزیر نفت، شما نفت تان را بفروش. تدریس سیاست را به اهلش بسپار!


آقای بیژن نامدار زنگنه وزیر نفت دولت یازدهم در سخنرانی اخیر خود در مقام تدریس سیاست فرموده اند:

«امروز می‌گویند صداقت آمریکایی. آخر یعنی چی صداقت؟ اصلا در سیاست خارجی صداقت یعنی چی؟ ... سیاست خارجی ادامه بدون خون‌ریزی جنگ است. «تمامش خدعه است» اصلا صداقت آمریکایی یعنی چی؟ اصلا کی گفته آمریکا صداقت داره؟ اصلا کسی که فکر کنه که در سیاست خارجی با صداقت باید رفتار کرد اصلش بر «حماقت» است. (!) هیچ برادری و دوستی‌ای در سیاست خارجی نیست الا اینکه منافع خودت را تامین کنی. اگر با کسی دوستی یا دشمنی برای این است که منافع خودت را تامین کنی ... چرچیل در جنگ جهانی دوم گفت ما با شوروی متحد می‌شویم. خیلی‌ها گفتند شوروی تا دیروز در مقابل ما بود، حال چه شد که دوست ما شد؟ چرچیل پاسخ داد بریتانیای کبیر هیچ دوست و دشمن دائمی ندارد. فقط منافعش برایش دائمی است. آنکه می‌خواهد با ما مذاکره کند به خاطر منافع خودش است، نه منافع من. ما خیلی باید ساده باشیم که فکر کنیم آمریکا به دنبال منافع کشور دیگری است ... اصلا این حرف‌ها را از کجا می‌آورند که آمریکا صداقت ندارد؟»

جناب آقای زنگنه
تا به حال کجا بودید!؟
خیر قربان اشتباه به اطلاع تان رسانده اند! بقول بنیان گذار انقلابی که به اهتمام ایشان و پیروان ایشان حکومتی در ایران تاسیس شد تا جنابعالی در مقام دولتمرد اینک وزیر آن مملکت شوید:
وقتی سرلشکر پاکروان ریاست وقت ساواک در حکومت پهلوی سال 42 مشابه امروز جنابعالی در مقام توصیه و اندرز و «مشاوره لابد خیراندیشانه» خطاب به همان بنیان گذار انقلابی که جنابعالی وزارت امروزتان را مدیون ایشانید گوشزد فرمودند:
«لازم است به عرض برسانم که سیاست یعنی کلک و نیرنگ؛ سیاست یعنی خدعه یعنی دروغ و تزویر؛ سیاست یعنی حقه بازی؛ و خلاصه سیاست یعنی پدر سوختگی، و این کارها مربوط به ماست و مرجعیت و روحانیت نباید خود را به این امور آلوده سازد و در سیاست دخالت نماید!»
جناب آقای زنگنه اطلاع دارید آیت اللهی که آن موقع در اسارت پاکروان بود برخلاف فرمایش امروزین شما به ایشان چه پاسخی داد!؟
ایشان در پاسخ فرمودند:
«ما در سیاستی که شما معنی می کنید از اول هم دخالت نداشته ایم و نمی خواهیم دخالت کنیم، این سیاست و حکومت داری ارزانی خودتان!»

جناب آقای زنگنه
اگر از اقبال فهم و درک و پیروی از سلوک فکری و عملی بنیان گذار جمهوری اسلامی محروم مانده اید اما قهراً و به اعتبار تشیعی که افتخارش تاسی به علی ابن ابیطالب است و جنابعالی نیز علی القاعده یکی از پیروانش لابد هستید قطعاً از پاسخ ماندگار علی (ع) به شرارت های فرزند ابوسفیان مطلعید که فرمود:
سوگند به خداوند، معاویه از من زیرک تر نیست، ولی او مکر و فسق می کند، که اگر کراهت مکر نبود علی از زیرک ترین مردمان بود. (والله ما معاویة بادهی منّی، و لکنّه یغدر و یفجر، و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس)

جناب آقای زنگنه
«این که در سیاست دوست و دشمن ابدی نداریم و تنها منافع ابدی داریم که برای حفظ آن اگر لازم باشد با بهترین دوست مان دشمنی کرده و با بدترین دشمن مان دوستی خواهیم کرد! مزخرفی بود که مطابق رفرنس صحیح جنابعالی توسط چرچیل و اخلاق ماکیاولیستی به جهان پمپ شد و عوام نیز به سنت مالوف و بدون تامل آن را پذیرفته اند! اما ترش یا شیرین جنابعالی مقید به دین و اخلاق دین محورانه ای هستید (یا باید باشید) که برخلاف ماکیاولیست ها همه چیزش تحت انحصار اخلاق و اصول است و بالتبع جامعه اسلامی و پایوران آن جامعه اسلامی را قبل از دوست و دشمن ابدی برخوردار از اصول ابدی و غیر قابل تخطی برای تمشیت امور می کند. (گفت و شنود)

جناب آقای زنگنه
در اسلامی که محمد رسول الله (ص) مُعرف و مُبلغ آن به بشریت شد، اصول حق طلبی و عدالت خواهی و اخلاق هدف نیستند بلکه بستر و حریم رسیدن به هدف اند. هر چند جنابعالی تعلق به کابینه ای دارید که اعتدال و پرهیز از تند روی و کند روی و افراط و تفریط را بیت الغزل خود قرار داده اما گریزی از این واقعیت نمی توانید داشته باشید که:
مشکل امروز جامعه ایران قبل از حرکت بر مدار اعتدال و احتراز از افراط و تفریط ضرورت خردورزی مبتنی بر اخلاقیات است!
مصیبت ایرانیان تند روی و یا کند روی نیست تا تشفی خاطر خود را در اعتدال بجویند.
درد امروز ما «رهروی» و «کجروی» است.
ماجرای ما ماجرای اصلاح طلب و اصولگرا نیست.
گسلی است به قامت تاریخ در حد فاصل پاکی و پلیدی و پوچی!


به تعبیر رندانه علی شریعتی:
به هر حال سه ره پیداست:
«پلیدی» «پاکی» و «پوچی»
سه راهی که پیش پای هر انسانی گشوده است،
و تو یک کلمه نامفهوم و وجودی بی‌ماهیتی و «هیچی» که بر سر این سه راه ایستاده‌ای.
تا ایستاده‌ای، هیچی. چون ایستاده‌ای، هیچی.
یکی را انتخاب می‌کنی، براه می‌افتی،
و با انتخابت راه «رفتن»ات را «خود»ات را انتخاب می‌کنی و معنی می‌شوی.

به بیان شاعرانه اخوان ثالث:
سه ره پیداست:
نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
حدیثی كه اش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر : راه نيمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

... من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمانه هر كجا، آیا همین رنگ است؟
(راه ها و کژ راهه ها)

آقای وزیر اگر نمی توانید «آنی باشید» که «باید باشید» بی ثمر نکوشید بمنظور توجیه بی عملی خود و فریب مخاطب خود، نتوانستن خود را در زرورق «عقلانیت خود» و «حماقت مخالفان خود» کادو و تزئین و بسته بندی بفرمائید!

والسلام!


۱۳۹۲ آبان ۱۱, شنبه

ماراتن خیانت!



مستند «جنگ پنهان ایران در سوریه» یکی از معتبرترین و حرفه ای ترین تولیدات (!) تلویزیون فارسی BBC بود که اخیراً از این تریبون وزارت خارجه دولت انگلستان پخش شد.




هر چند مشارکت جمعی ایرانی شاغل به کار در این «تریبون» و تشریک مساعی شان در تولید این مستند از نظر ملت ایران امری خائنانه محسوب می شود اما این امر مانع از آن نمی شود تا وزارت خارجه انگلستان که BBC را رسماً در مقام ابزار دیپلماسی خارجی خود تاسیس و معرفی کرده بابت تهیه مستند مزبور به پرسنل ایرانی شاغل به «خدمت» در آن رسانه به اعتبار زحمات ارزشمندشان در راستای تامین منویات و مطامع سیاسی لندن «اشرفی و تشویقی» ندهند.
بالاخره هر چه که باشد ایشان سلطان بانوی وزیر اعظم اند تا سلطان!
سال 2003 بود که بین فرقه تروریستی مسعود رجوی و علیرضا نوریزاده دعوا بر سر آن در گرفته بود که کدامیک اول در خوش رقصی برای غربی ها فعالیت های اتمی ایران را کشف و اطلاع رسانی کرده اند!
رقابتی بر سر اثبات خیانت شان به ملت ایران!
سال 88 نیز در اوج شهرآشوبی های جنبش سبز ذیل مقاله «تغار شکسته تهران» نشان دادم چگونه و در پشت آن ماجراجوئی ها، انگلستان و اسرائیل و عربستان در رقابت پنهان با آمریکا تا چه اندازه تلاش موفقیت آمیز کردند تا با شیطنت های خود ماهی مرادشان را از آن آب گل آلود صید کنند!

اخیرا نیز (مقاله سوریه را رها کن ـ فکری به حال ریاض من) متذکر این امر شدم:
«بیرون از هیجان زدگی های و ذوق زدگی ها و بغض گرفتگی های ناشی از مکالمه تلفنی اوباما و روحانی، نکته ای که در این میان مغفول مانده تمام شدن تلویحی بحران سوریه با محوریت و دست بالای ایران است که از خلال سیاست سنجیده ایران و تلاش قابل تحسین سپاه قدس فراهم شد و نهایتاً روحانی را در نیویورک از موضعی برتر و متفوقانه برخوردار کرد»
کمااینکه متذکر این هشدار هم شدم که پایوران ایران اکنون باید شیطنت های رقبا (انگلستان و عربستان و اسرائیل) را چشم انتظاری کنند!
مستند جدید BBC را نیز باید در همین چارچوب و در راستای شیطنتی جدید از جانب انگلستان فهم کرد که با بهره مندی از سربازان فارسی زبانش در BBC حاذقانه کوشیده اند با پردازش و دستکاری در فیلم این پیام را به مخاطب القاء کنند که ایران تنها کشوری است که در سوریه در حال دخالت منفی جهت عدم موفقیت و کسب نتیجه برای تحقق صلح در سوریه است! و بدینوسیله و بار دیگر ضمن قرار دادن ایران در تنگنای شرارت، ماهی مراد خود را در روند جدیدی که مورد وثوق شان نیست صیادی کنند.
تنها نکته قابل گلایه آن است چرا ایران در تعقیب سیاست خارجی خود ماخوذ به حیاست!؟
وقتی آیت الله خامنه ای صریحا متذکر این امر شدند:
«ما در قضایای ضدیت با اسرائیل دخالت کردیم نتیجه‌اش هم پیروزی جنگ سی و سه روزه و پیروزی جنگ بیست و دو روزه بود. بعد از این هم هر جا هر ملتی، هر گروهی با رژیم صهیونیستی مبارزه کند، مقابله کند ما پشت سرش هستیم و کمکش می‌کنیم و هیچ ابائی هم از گفتن این حرف نداریم »
با چنین بداهت و صراحت قابل دفاعی چرا پایوران ایران از ابراز حضور موثر و سالم و قابل دفاع شان در سوریه استنکاف بی دلیل می ورزند!؟