۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

از مهد علیا تا عفت السادات!



ماجرای سفر «فائزه هاشمی» به خرم آباد بمنظور سخنرانی در یک میتینگ انتخاباتی و اعتراض و زد و خورد صورت گرفته در این میتینگ بین حامیان و مخالفان وی برخوردار از یک حاشیه معنادار و عبرت آموز بود.
به گزارش خبرگزاری های داخلی متعاقب اعتراض های صورت گرفته نسبت به حضور ایشان در خرم آباد، مشاارلیها در بازگشت نیز با اعتراض برخی از مسافران هواپیمائی مواجه می شود که در مسیر خرم آباد به تهران توسط مسئولین فرودگاه پروازشان به تاخیر می افتد تا «فائزه» بتواند خود را به این پرواز برساند!
تاخیری که ظاهراً پس از اعتراض مسافران و بداخلاقی تیم پرواز و ایجاد تشنج در هواپیما نهایتاً با اخراج یکی از مسافران معترض با 40 دقیقه تاخیر تیکآف می شود.
کشمکش مزبور در فرودگاه خرم آباد از حیث شکلی یادآور و قرینه کشمکش و منازعه 30 سال پیش بین مادر فائزه هاشمی (عفت مرعشی) با عاتقه رجائی همسر شهید رجائی و نماینده وقت مجلس ایران در فرودگاه مهرآباد تهران است که طی آن وقتی خانم رجائی در کسوت نماینده مجلس عازم یک سفر کاری از طریق بخش VIP بودند مواجه با معطلی بیش از حد برای پرواز شدند و زمانی که متوجه شدند تاخیر اشغال VIP بدلیل بازگشت خانم مرعشی از سفر مشهد می باشد (!) بعد از مواجهه با عفت مرعشی بر این مبنا معترض ایشان شده که وقتی شما هیچ مسئولیت کشوری ندارید به چه مناسبت باید از کریدور VIP و امکانات بیت المال استفاده کنید و نمایندگان مردم را معطل خود نگاه دارید؟ و در پاسخ مواجه با پاسخ گستاخانه عفت مرعشی می شود مبنی بر آنکه:
تو اصلاً چی می گی؟ مردم ما رو می پرستند!
تقارن دو اتفاق مشابه با دو رویکرد مشابه برای یک «مادر و دختر» می تواند مویدی بر صحت ادعای عفت مرعشی باشد که سال گذشته در مصاحبه با «ماهنامه مدیریت ارتباطات» ضمن نفی نقش داشتن همسرشان (هاشمی رفسنجانی) در تربیت فرزندان با مباهات فرمودند:
تربیت بچه ها همه با من بوده. ایشان (هاشمی) که اصلاً نبودند! (1)
هر چند اعتراف عفت مرعشی به نقش محوری و بالا دستی ایشان در تربیت فرزندان مغتنم است اما ، شواهد و قرائن موید آن است که «فرای مناقشه پذیر بودن شیوه و مدل تربیتی مزبور» مشارالیها نقشی بیش از مربی تربیتی را در خانواده برای خود قائل بوده و شأن ایشان در خانواده قبل از آنکه استوار بر مناسبات مادرانه باشد مستظهر به یک اتوریته خویش کامانه است تا جائی که می تواند هاشمی رفسنجانی را تا آنجا مستاصل کند که با چشمانی اشک آلود در مقابل مرحوم پرورش برای بر سر عقل آمدن همسرش دست به دعا بردارند! (2)
طبعاً همسر یک انقلابی سابق که تا پیش از انقلاب در خلوت تنهائی ناشی از اسارت همسرش در زندان ساواک مجبور به دندان کشیدن پنج فرزند قد و نیم قدش از این زندان به زندانی دیگر برای ملاقات با همسر باشد در فردای پیروزی انقلاب وقتی همان همسر برای ملاقات و صرف شام با همان انقلابی سابق از پاویون مرقد امام به ویلای لواسان «هلی بُرد» می شوند (3) نفس چنین مناسبات شاهنشاهانه ای تا آن اندازه برخوردار از چاشنی می تواند باشد تا ضریب خویش کامی عفت مرعشی را بیرون از مناسبات مادرانه و خانه دارانه به جائی برساند که آنک آن بانوی خانه دار را مدعی برقرار کننده مناسبات بین ایران و عربستان بعد از کشتار حجاج ایرانی در سال 66 نماید! (4)
هم چنان که همین ظرفیت تا آن درجه استعداد دارد تا در 88 مشارالیها را به آن درجه از اعتماد بنفس برساند که فرمان حمله به نظام و ریختن به خیابان را به مردم بدهند (!) و در 92 نیز قبل از اعلام نامزدی هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری، کلیت انتخابات در ایران را زیر سوال بُرده و بفرمایند: انتخاباتی وجود ندارد(!) مگر برای اینها (؟) کاری دارد رای ها را عوض کنند!؟ (5) و با همین روحیه و سیئه در فردای محکومیت «مهدی اش» لُغُزخوانانه محاکمه دُردانه اش را تقلب و پدر سوخته بازی عدلیه نظام قلمداد کنند! (6)
محتملاً واقع بینانه ترین گمانه در یابش چرائی و چگونگی رشد و نضج چنین روحیه بلند پروازانه و متفرعنانه نزد عفت مرعشی را می توان در فردای ترور نافرجام هاشمی رفسنجانی ریشه یابی کرد.
بدون تردید از چهارم خرداد 58 که اکبر هاشمی رفسنجانی خوش اقبالانه توانست با جان نثاری و نزاع همسرش با یکی از ضاربین و عاملین ترورش در منزل جان سالم به در بَرَد اما و هم زمان ایشان از آن تاریخ به بعد یک چیز را نیز در درون خود کشته یافت.
بواقع هاشمی از فردای قسر گریختن اش از مهلکه فرقان هم زمان استقلال شخصیت اش نزد «عفت مرعشی» قربانی و کشته شد. به عبارتی دیگر هاشمی در ماجرای ترور 58 بنوعی کشته شد و از آن تاریخ با رفتن و بُردن خود و شخصیت خود زیر بلیط و دین «عفت» هر چند از ترور جان سالم به در بُرد اما در عمل استقلال شخصیت اش بصورت تبعی توسط همسرش کشته شد و ایشان در عمل به دنباله «عفت» مُبدل شدند.
هم چنان که از همان تاریخ و از جوار از خود گذشتگی عفت مرعشی در نجات همسرش مشارالیها نیز با برخورداری از روحیاتی نوین و متابعت خواهانه از محیط پیرامونی، تولدی نوین و تبعی سرکش یافت.
چیزی قرینه «مهد علیا» مادر مشهور ناصرالدین شاه که از جوار خویش کامی ها و رشک ورزی های زنانه تا «عزل و فصد» امیرکبیر هم پیش رفت و تاریخ و مقدرات یک کشور را قربانی خلقیات و روحیات و سرکشی های زنانه و جاه طلبی ها و خیره سری های متفرعنانه خود کرد.
علی ایحال ایرانیان در ادبیات فولکلور خود قائل به آنند که پشت هر مرد موفقی زنی در سایه ایستاده!
چنین غُلوّی ناظر بر این مدعاست که مردان موفق، کامیابی خود را مرهون و مدیون همدلی و همراهی و شکیبائی همسران شان هستند.
لذا با فرض پذیرش صحت چنین ادعائی لابد می توان و باید به ابتنای برهان خلف بر این گزاره نیز صحه گذاشت که تقصیر ناکامی و هزیمت همه مردان شکست خورده نیز بر ذمه زنانی است که در قفای همسران از بذل توجه و همدلی و همراهی و شکیبائی با مردانشان در بزنگاه ها و آوردگاه ها و مصائب مضایقه داشته و بدین طریق موجبات ناکامی و شکست و هزیمت همسران خود در آوردها و مجاهدت ها و مساهرت ها را سببیت کرده اند!
سندیت چنین سببیتی قائم بر آنست تا ابتدا بتوان به تعریفی جامع از عنصر «موفقیت» اجماع کرد تا با چنان معیاری بتوان ناکامی یا کامیابی مردان را در گزاره فوق وجدان کرد و مظنه زد!
در این صورت محوریت «عفت السادات مرعشی» در موفقیت هاشمی رفسنجانی را می توان به دو گانه «اعتبار حاکم شدن» یا «ارزشمندی آدم شدن» تعلیق و معنایابی کرد. (7)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ در این مورد نگاه کنید به مقاله «بازبینی کپسولی ماجرای مهدی هاشمی»
نفیسه‌سادات پرورش: پدرم از همان سال‌های ابتدایی دهه 70 با موضع‌گیری از سوی خاندان هاشمی روبه‌رو شد و در واقع جنگی را علیه ایشان راه‌اندازی کردند .... از همان زمان شروع رهبری حضرت آقا، موضع پدرم نسبت به آقای هاشمی تند شده بود و دلیلش رفتار او بود. پدر می‌گفتند در محفلی حضور داشتیم که رهبر انقلاب وارد شدند، همه از جا بلند شده و ایستادند به‌جز هاشمی و همان جا ذهنیت بدی نسبت به او پیدا کردم و معتقد بودم فتنه از همین جا شکل گرفت ... پدرم از همان ابتدا با آقای هاشمی در تقابل بودند و البته او را یک شخصیت عاطفی می‌دانستند که از این نقطه ضعف ضربه می‌خورد، چون معتقد بودند یک سیاستمدار باید احساساتش در دستش باشد و بر آنها سیطره یابد. پدرم همیشه می‌گفتند هاشمی به‌خاطر این روحیه از ناحیه همسر و فرزندانش ضربه می‌خورد. حتی نسبت به همسر ایشان خیلی تأکید داشتند ... حتی یادم است خاطره‌ای در مورد دوران وزارت از خانم هاشمی نقل می‌کردند ... روزی خانم عفت مرعشی با پدر تماس گرفته و گفته‌اند «آقای پرورش من را شناختی!؟» پدر گفته بودند «بله شما خانم هاشمی هستی». او گفته بود «می‌خواهم یکی از اقوام ما را که در آموزش و پرورش کرمان است، به تهران منتقل کنی و باید این کار را انجام بدهی. پدر گفته بودند «بایدی» در این مورد وجود ندارد و اگر ایشان صلاحیت و شرایط لازم را داشته باشند منتقل می‌شوند وگرنه این اتفاق نمی‌افتد. او از رفتار پدرم ناراحت می‌شود و می‌گوید «شناختی من چه‌کسی هستم!؟» پدر گفته‌اند «بله، شناختم...! شما بهتر است به‌جای دخالت کردن در این امور به خانه‌داری بپردازید. خانم هاشمی هم از این موضوع ناراحت می‌شود. چند روز بعد پدرم آقای هاشمی را می‌بیند و گله می‌کند «نباید اجازه بدهید همسرتان در این امور دخالت کند؛ خانم خانه‌دار نباید در امور کشوری دخالت کند» پدر می‌گفتند بعد از این حرف آقای هاشمی سرش را پایین انداخت و حتی اشک در چشمانش جمع شد و گفت «دعا کنید»
3ـ خاطرات هاشمی ـ پنج‌شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۷۱:
ساعت ده صبح با هلی‌کوپتر به مرقد امام رفتیم...با هلی‌کوپتر از همان‌جا به سد لتیان رفتم. تا ظهر تنها بودم. بعدازظهر حاجیه‌خانم والده و همشیره فاطمه رسیدند. آقای حمید میرزاده هم آمد. با هم ناهار خوردیم. عصر کم‌کم فاطی، محسن، مهدی و یاسر آمدند. عفت هم ناهار را در پاویون مرقد با خانواده امام مانده بود و عصر آمد... تا شب در لتیان ماندیم. وقت به مطالعه و صحبت و قدم زدن و قایق‌سواری و تماشای جت اسکی سواری مهدی و یاسر گذشت. هوای مطبوعی داشتیم. در جریان قایق‌سواری ارتفاعات اطراف دریاچه را سرسبز و خلوت دیدم ...
ویکی پدیا

5ـ نگاه کنید به مقاله «آقای بازتاب حاج خانم را توجیه کن»
تسنیم
7ـ اشاره به شعر زیر:
پدری با پسرش گفت به خشم ـــ که تو آدم نشوی خاک به سر
گر کسان جامع خیرُ وَ شرند ـــ از سر و پای تو بارد همه شـّر
حیف از این عمر که ای بی سرو پا ـــ در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست ـــ بی خبر روز دگر کرد سفر
رفت از این شهر به شهری که دگر ـــ نشنود سرزنش تلخ پدر
رفت از این شهر به شهری که کند ـــ بهر خود فکر دگر ، کار دگر
از قضا منصب والائی یافت ـــ حاکم شهر شد و صاحب زر
تا که بیند پدر آن جاه و جلال ـــ امر فرمود به احضار پدر
پیر آمد از راه دراز ـــ نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خود خواهی و کبر ـــ به سر و روی وی افکند نظر
گفت: ای پیر شناسی تو مرا؟ ـــ گفت: کی می روی از یاد پدر؟
گفت: گفتی که من آدم نشوم! ـــ حالیا حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان ـــ این سخن گفت و برون شد از در
من نگفتم که تو «حاکم» نشوی! ـــ گفتم «آدم» نشوی جان پسر

۱۳۹۵ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

تقریبا همه چیز!



دولت تدبیر و امید برخلاف تظاهر و ادعایش نشان داده به همان اندازه که فاقد درک سیاسی و فهم استراتژیک از ماهیت دیپلماسی آمریکا در مذاکرات اتمی بود و بی مبالاتانه همه مُقدرات کشور را به فرجام مذاکرات اتمی گره زد و آن را بی محابا در تریبون های عمومی نیز فریاد زد و از آن طریق به رسواترین شکل ممکن نقاط آسیب پذیر خود را به آمریکائی ها نشان داد.
اکنون و در فردای برجام نیز با هویدا شدن شرارت آمریکائی ها در ناکارآمد کردن برجام از طریق بی وقعی به بسترهای لازم الاصلاح و لازم الاجرا در مسیر عملیاتی شدن برجام مشخص شد پایوران دولت روحانی و ایضا شخص روحانی از درک و فهم بازی زیرکانه آمریکائی ها در پسابرجام نیزعاجز مانده اند.
این در حالی است که واشنگتن با موفقیت در حال مدیریت بحران در ایران با اهرم همین برجامی اند که به نقطه امید و فلاح و رستگاری دولت روحانی مُبدل شده.
وقتی هر عقل سلیمی می پذیرد وفق بدیهی ترین مُنهیات دنیای سیاست نباید از دولت متخاصمی در اندازه آمریکا تعهد و همیاری توقع کرد.
وقتی فارغ از جوزدگی امروز جوزدگان و نشانندگان «دکتر ظریف» بر کرسی قهرمان و اسطوره «ایشان» علی رغم سالها تجربه دیپلماتیک، بی مبالاتانه در اوج مذاکرات به طرف مقابل گرآ می دهد که: اگر به ما پوئن ندهید تندروها در ایران به قدرت بازخواهند گشت (!) چنین اتفاقی را باید به عنوان یک شاهکار سیاسی از مجموعه بی مبالاتی های شاخص در نظام بین الملل ثبت کرد.
لذا بر روال «ولی الله سیف» که معتقد است ثمره برجام برای ایران «تقریباً هیچ» است! ثمره همین برجام از جوار بی حذقی سیاستمداران دولت تدبیر و امید برای طرف آمریکائی تقریباً «همه چیز» را محقق کرده!
وقتی عالی رتبه ترین شخصیت دیپلماتیک کشور نامُدبرانه به دولت متخاصم چگونگی به شکست کشاندن و ایجاد بحران در ایران را گرآ می دهد و بارها و بتناوب در مصاحبه ها و کنفرانس های خبری و نشست های دیپلماتیک بر این نکته ابرام می ورزد که اگر برجام شکست بخورد و اگر آمریکائی ها به ما (دولت تدبیر و امید) امتیاز ندهند؛ تندروها برمی گردند(!) آیا در چنین فرآیندی و برآیندی باید از دولت متخاصم توقع داشت این پاس شیرین و طلائی را بی وقعی کند؟
بر این اساس است که می توان اذعان داشت برجام برخوردار از «همه چیز» برای آمریکائی ها و «هیچ چیز» برای ایرانی ها بوده و آمریکا با مشاوره رایگان و نامُدبرانه ظریف و دیگر دست اندرکاران دیپلماسی دولت تدبیر و امید فرصت شناسانه و هوشمندانه از طریق تعلل ناآشکار در بهره وری ایران از تعهدات طرف مقابل، هیمه مناسب جهت بروز بحران در ایران بین جناح های سیاسی را تمهید و مشتعل کرده تا از این طریق این عبرت را به دولت تدبیر و امید بدهد که:
«در کلان ماجرا برای آمریکا اهمیتی ندارد کدام جناح در داخل پیروز شود یا شکست بخورد! مهم آن است که کدخدا می خواهد جمهوری اسلامی با این طول و عرض و ابعاد و چنین ماهیتی در منطقه وجود نداشته باشد و برای نیل به این مقصود «بر این مژده گر جان فشاند رواست» که بفرموده «وزیر خارجه ایران» می تواند با بی خاصیت کردن برجام و تعلل در عملیاتی شدن آن «ایران» را از درون و از طریق چالش های سیاسی و بجان هم انداختن جناح های سیاسی تضعیف کند!
جدالی که در آن از هر طرف که کشته شوند بنغع «عمو سام» است!
این فرجام برجامی است که طرف ایرانی را از منتهی الیه جوزدگی به این باور رسانده بود که امریکائی ها در مواجهه با مسئله ایران قائل به ربط اند و برای ایشان یک جناح دلبری و جناح دیگر بدسگالی می کند!
تعامل گرایان مدعی تدبیر و امید مسرورانه قیاس بنفس کرده که آمریکائیان نیز مانند ایشان مبتلابه شیدائی و شوریدگی و شیفتگی به امثال سید محمد خاتمی و منزجر و متنفر و مشمئز از امثال احمدی نژادند. این در حالی است که در تحلیل نهائی و در محور مختصات سیاسی آمریکا تفاوتی بین «محمد» و «محمود» نیست و اساساً هر ایرانی در محور مختصات سیاسی آمریکا بر اساس «نفر در واحد رعیت» محاسبه می شود. آن هم رعیتی که از 57 افسار گسیخته و در مقابل نظم و سلطه کدخدائی چموشی کرده و باید لگام شود.
تعامل گرایان وهم اندیشانه غافل از این واقعیت عریان اند که منافع ملی آمریکا بیرون از منافع ملی ایران تعریف شده و برخلاف باور دولت تدبیر و امید واشنگتن چندان در تکلف شیدائی یک جناح و مساعدت به ایشان بر علیه جناح مقابل بمنظور پاسداشت منافع ملی ایران نیست.
بقول و اعتراف صریح و با تاخیر «کاندولیزا رایس» وزیر خارجه پیشین ایالات متحده و برخلاف خوش بینی ظریف که در مصاحبه با نیویورکر اظهار داشت: ما امیدوار بودیم كه تعامل بیشتر با آمریكا در این موضوع (هسته ای) بی اعتمادی را كاهش دهد:
«ایران همیشه تاریخ برای آمریکا و آمریکایی کشوری غیر قابل اعتماد بوده است، و هرگونه تلاشی که در جهت تغییر این استراتژی انجام شده، نتوانسته این بی‌اعتمادی را اصلاح کند؛ گرچه خود آمریکا نیز هرگز به دنبال اعتمادسازی نبوده است، چون در مراودات بین‌المللی آمریکا، اعتماد به کشوری چون ایران معنا ندارد» (مصاحبه رایس با عصر اندیشه)

حاملان دولت تدبیر و امید نفهمیدند و نمی خواهند بفهمند که آمریکائی ها اگر از میانه جناح های سیاسی در ایران روی خوش به پراگماتیسم ها نشان می دهند این از آن بابت نیست که می توانند با این جناح بر سر تخاصمات به تفاهم برسند. اهتمام اصلی ایشان دلبری از یک جناح با رویکرد «بوسه بر گردن» است تا از این طریق در منطقه ای که سایز و قواره کشورها را کدخدا تعیین می کند(!) بتواند موجبات چالش و نزاع و اضمحلال سیاسی در ایرانی که تن به اتوریته کدخدا نداده را با انتقال بحران به داخل، فراهم آورد. (*)
بومیان آفریقای مرکزی که در کویر دچار بی آبی و تشنگی می شوند برای یابش چشمه در کویر« روباهی» را زنده گیری کرده و از طریق «خوراندن نمک» زبان بسته را مبتلا به عطش کرده و با رها کردن و تعقیب وی با علم به آنکه روباه ایشان را تا پای چشمه راه بلدی می کند حاذقانه کاشف و غاصب چشمه می شوند!
در ماجرای برجام نیز ظاهراً واشنگتن در حسرت یابش چشمه آب حیات و روئین تنی جمهوری اسلامی این بار از سادگی یک طرف بهره بُرد و با خوراندن نمک برجام و نمک گیر کردن طرف مزبور می کوشد هوشمندانه خود را به منظور مُلـَوّث کردن چشمه حیات جمهوری اسلامی برخوردار از راه بلد کند!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگاه کنید به مقاله «دیپلماسی بوسه بر گردن»


۱۳۹۵ اردیبهشت ۶, دوشنبه

اعتراف میمون!



هم زمان با اظهارات «ولی الله سیف» مبنی بر ثمرات «تقریباً هیچ» برجام «محمود سریع القلم» در مقام عقل منفصل دولت روحانی حرف مهم تری زد که در سایه اظهارات سیف پنهان ماند.
ماجرا به بخشی از سخنان «سعید جلیلی» باز می گردد که ایشان طی یک پرسش و پاسخ در یک نشست دانشجوئی اظهار داشت: «من اگر رئیس جمهور بودم برجام را امضاء نمی کردم» و در واکنش به این جمله «سریع القلم» نیز گفت:

«جلیلی هم اگر رئیس جمهور بود چاره ای جز توافق نداشت. کسی که در جایگاه ریاست جمهوری قرار می‌گیرد با واقعیت‌ها رو به رو می‌شود و از شعارها فاصله می‌گیرد.این ادعا بر این اساس است که جلیلی هم باید با 90 میلیارد دلار معوقه بانکی رو به رو می شد و دولتی را در دست می گرفت که حدود 250 تا 300 هزار میلیارد تومان به بخش های مختلف بدهکار است و 90 درصد بودجه کشور را صرف هزینه‌های جاری می‌کند. تمام این مسائل سبب می‌شد که جلیلی راهی جز همان راهی که امروز روحانی پیموده است نداشته باشد»

اعتراف سریع القلم میمون است هر چند با تاخیر است و دالی است بر صحت ادعای کسانی که پیش از این گفته بودند:
«روحانی انتخاب مردم نبود اجبار مردم بود» (*)
به عبارتی دیگر امروز سریع القلم نیز با اعتراف خود ناخواسته بر این ادعا انگشت تائید گذاشت که روحانی مولود مهندسی انتخابات 92 توسط آمریکائی ها بود که ظفرمندانه توانستند در یک وحدت آرمانی با پراگماتیست های داخلی و بهره وری از سرپل های ارتباطی و اقتصادی «فی مابین» با محمل تحریم های فلج کننده، ملت ایران را در زمین معیشت به زانو درآورده و به گروگان بگیرند تا از آن طریق و بصورت نامحسوس و هدایت شده گزینه مورد وثوق برای حضور در پاستور را مهندسی و مدیریت کنند.
اما و برخلاف فهم سریع القلم چنین تقدیری بدآن معنا نمی تواند باشد که جز روحانی هر کس دیگری هم وارد ساختمان پاستور می شد گریزی از برجام مزبور نداشت!
برجام مزبور محصول و معجون و دست پخت مرعوبان و مفتونان و مشعوفان به مناسبات کدخدا سالارانه آمریکائی است!
می شد با لحاظ دوزی درایت در کنار فهمی از تجارت، برجامی را به انجام رساند که لااقل «پایاپای» بود و بجای رویکرد بی معنای 
بُرد ـ بُرد استوار بر منطق «بده ـ بستان» بود تا بجای آنکه یک طرف همه مطالبات طرف مقابل را گشاده دستانه امربری کند و بعد ملتمسانه چشم انتظار بنده نوازی و ابراز لطف قطره چکانی طرف مقابل بنشیند، عمل را مشروط به عکس العمل می کرد و هر داده نقدی را مُستلزم به ستانده ای نقد می کردند. که نکردند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*) ـ نگاه کنید به مقالات زیر:
سوزنبانان
مصاحبه با روزنامه جوان
آقای روحانی آمریکائی ها دندان همگی تان را شمرده اند
راز 92
ارگانایزرها



۱۳۹۵ اردیبهشت ۵, یکشنبه

مرجعیتی تردامنانه!



اظهارات منسوب به «آیت الله وحید خراسانی» از مراجع تقلید در دیدار با وزیر بهداشت هر چند مقبول است اما لااقل از جانب ایشان مسموع نیست!
آیت الله در ملاقات با وزیر بهداشت و در مقام تائید عملکرد دولت روحانی و وزیر امور خارجه در حوزه مناسبات بین المللی با اشاره به اهميت «درست صحبت كردن» فرموده اند:
بايد با دنيا با حُسن كلام صحبت كرد و اين دستور دين است و اسلام نيز بر اين امر تاكيد دارد.
البته فرمایش «آیت الله» متین است اما به اعتبار قاعده «عجز رُطب خورده از منع رُطب خواری» معظم له شایستگی چنین تجویزی را ندارند.
ظاهراً جناب مستطاب آیت الله خراسانی فراموش کرده اند فروردین ۹۳ که کتاب«فقیه اعلم» توسط حجت الاسلام احمد خاتمی معرفی شد که در آن از رهبری نظام تحت عنوان «مرجع اعلم» نام برده شده بود چگونه همین مرجع تقلید مکرم و مروج «حُسن کلام» یک روز بعد از معرفی کتاب مزبور از منتهی الیه «قُبح کلام» فرمودند:
«کار به جایی رسیده که بعضی‌ها یک جفتک می‌اندازند آیت‌الله می‌شوند، یک جفتک دیگر می‌اندازند آیت‌الله‌العظمی می‌شوند، حالا هم جفتک انداخته می‌خواهند مرجع تقلید اعلم شوند» (!)
البته می شود یک مرجع تقلید بنا به هر دلیلی مخالف فقاهت رهبری نظام باشد اما نمی شود از سوئی بر کرسی تدریس اخلاق نشست و از سوی دیگر شأن رهبر یک مملکت را در بی اخلاقانه ترین گویش ممکن تا حضیض جفتک اندازان مشابه سازی فرمایند! آن هم از جانب کسانی که حسب کسوت شان قرار بوده اسوه اخلاق باشند!
هر چند به صرافت و صراحت مکتوب «خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی» از رقابت های زیر پوستی در حوزه های علمیه نمی توان غیظ و حسادت و سعایت های موجود و خلاف انتظار نزد مراجع عظام تقلید را نادیده انگا
شت.

انتخابات لنـدنیزه!


محمدرضا عارف را بدون تردید می توان از معدود چهره های سلیم النفس در میانه رجال سیاسی ایران محسوب کرد. اما ظاهراً همین سلیم النفسی موجبات دامن زدن به یک ساده دلی در فهم دنیای سیاست و متعلقات آن نزد جناب عارف شده.
اینکه جناب عارف در مراسم تجدید میثاق اعضای لیست امید در مرحله دوم انتخابات با آرمان های امام خمینی(س) فرمودند: «باید انتخابات را تهرانیزه کنیم» (!) چنین فرمایشی اگر تغافل نباشد قطعاً ساده لوحی می تواند باشد.
در خلاصه ترین شکل ممکن فرمایش جناب عارف را باید بدین گونه بازخوانی کرد که بعد از ماجرای انتخابات 7 اسفند تهران نوبت آن است تا بعد از تهران اکنون تمامیت ایران را کوفه سازی کنیم!
فارغ از تعارفات و تکلفات سیاسی نتیجه انتخابات 7 اسفند در تهران بعد از کمپین بقایای فتنه سبز (کمپین به اینها رای بدیم تا اونها رای نیارن!) و متعاقب اتحاد آرمانی ایشان با فراخوان رسانه وزارت خارجه انگلستان از کمپین مزبور را اگر بخواهند نام گذاری کنند مناسبت ترین عنوان قبل از تهرانیزه کردن انتخابات ، ناظر بر لنـدنیزه شدن انتخابات است.
(*)

در واقع مولود «انتخابات 7 اسفند تهران» منتجه از یک زایمان طبیعی نبود و محصول سزارینی است که دولت بریتانیا به استعداد تریبون رسانه ای اش (BBC) این طفل را «ناسالم» قابلگی کرد.
این را می توان طنز تلخ تاریخ تلقی کرد که برای نخستین بار در تاریخ دمکراسی های جهان یک کشور خارجی رسما برخوردار از فراکسیون در پارلمان یک کشور دیگر شد در حالی که شورای نگهبانی هم که سالها متهم به خیره سری و انحصار طلبی بود نتیجه انتخابات مزبور و موفقیت افراد لیست مورد وثوق انگلستان را مورد تائید قرار داد.
لذا آنانکه از بدو تاسیس جمهوری اسلامی در ایران یک سره و بدون انقطاع لابه و گلایه می کردند که با وجود شورای نگهبان و نظارت استصوابی، دمکراسی محلی از اعراب در انتخابات ایران ندارد! علی رغم این از 7 اسفند 94 دیگر جائی برای لابه و گلایه ندارند!
این واقعیتی غیر قابل کتمان است که جامعه صاحب حق رای در تهران در انتخابات اسفند 94 از میانه نامزدهای تائید صلاحیت شده توسط همین شورای نگهبان متهم به انحصار طلبی مواجه با کسانی شدند که مورد وثوق انگلستان از آب درآمده و رسانه وزارت خارجه بریتانیا (BBC) رسماً ایشان را تبلیغ کرد و مردم تهران را دعوت کرد تا به لیست معرفی شده ایشان رای دهند! در حالی که در ادامه رهبر مملکت در مقام بالاترین مقام حکومتی ضمن درخواست از مردم جهت رای ندادن به لیست مورد وثوق انگلستان بالتبع و غیر مستقیم بر مورد اعتماد انگلیسی بودن افراد این لیست مهر تائید زد در عین حالی که افراد موجود در لیست مزبور نیز برائتی از این بابت نکردند علی رغم این لیست مزبور در تهران رای آورد و اکنون و به اعتبار جمیع داده های بالا تا اطلاع ثانوی مدعیان دیگر ارزنی حق ندارند دمکراسی ناب جمهوری اسلامی یا صلاحیت شورای نگهبان و نظارت استصوابی را به استناد انتخابات 7 اسفند 94 مورد تردید قرار دهند.
حکایت انتخابات 7 اسفند تهران قرینه ماجرای بچه های آسمان «مجید مجیدی» است که جماعتی محزونانه برای «دوم» شدن می دوید و ناغافل با دوپینگ انگلستان «اول» شدند!
........................

۱۳۹۵ اردیبهشت ۴, شنبه

جناب ظریف ـ حاجی مُرد و شُتر خلاص!


اظهارات «محمد جواد ظریف» در خصوص رای اخیر دیوان عالی آمریکا مبنی بر مصادره 2 میلیارد دلار از نقدینه بلوکه شده ایران در آمریکا بنفع آمریکائیان آسیب دیده از عملیات تروریستی در لبنان مصداق سانتی مانتالیسم سیاسی «دکتر» در دنیای سیاست و رویا اندیشی ایشان در زمین واقعیت است.
این که دکتر ظریف در واکنش به رای گستاخانه دیوان عالی آمریکا می فرمایند:
«ما رای این دادگاه را به رسمیت نمی شناسیم و دولت آمریكا بخوبی از این موضوع اطلاع دارد»
چنین پاسخی یادآور یکی از ماجراهای 88 شد.
در آن سال تلویزیون فارسی BBC در برنامه نوبت شما میکروفون زنده خود را در اختیار خانمی از تهران گذاشت و آن علیا مخدره نیز با فراغ بال خبر از آن داد که امروز در حاشیه درگیری ها در تهران در مقابل دانشکده دامپزشکی چند بسیجی یک جوان را گرفتند و دست هایش را بستند و وقتی آن جوان از شدت عطش تقاضای آب خوردن کرد وی را کنار شیر آب بردند و سرش را با قمه (!) گرد تا گرد بُریدند (!) در همان تاریخ و قبل از آنکه اینجانب توسط تلویزیون مزبور بایکوت شوم به برنامه «نوبت شما» دعوت شدم و به چنین بی مبالاتی در انتشار خبر بدون توجه به اعتبار منبع خبر اعتراض کردم و آقای صادق صبا در مقام پاسخ فرمودند:
«البته ما چنین اظهاراتی را برسمیت نمی شناسیم و همواره در انتهای چنین اخباری ذکر کرده ایم که چنین اخبار بدون منبع قابل وثوقی مورد تائید ما نیست»
بنده نیز در مقام پاسخ خدمت شان معروض داشتم برسمیت شناختن یا برسمیت نشناختن چنین خبری از جانب شما اهمیتی ندارد مهم آن است که از تریبون باز و زنده شما این سم پاشی خبری در ابعاد میلیونی آنتن گرفت و موجبات تشویش اذهان عمومی را فراهم آورد. مانند آن است که بنده شاهد باشم فردی درون مخزن آب شُرب عمومی شهر سم بریزد و بعد بگویم بنده این اقدام را برسمیت نمی شناسم! مسئله آن است که برسمیت شناختن یا نشناختن بنده در فرض مزبور محلی از اعراب ندارد مهم آن است که آب شُرب شهروندان مسموم شد و رفت و تمام شد!
حالا حکایت جناب دکتر ظریف است.
گیریم جناب ظریف رای دیوان عالی آمریکا را برسمیت نشناسند. این چه اهمیتی دارد؟
خیر جناب آقای دکتر ظریف!
مزید اطلاع حضرت عالی که پیش تر فرموده بودید:
«من اعتقاد دارم که دنیا هژمون ندارد. یعنی معتقدم شرایط بین المللی تاب هژمون و قدرت مطلقه شدن ندارد. این درواقع باوری است که به شما کمک می کند تا فعال تر در عرصه بین المللی باشید. این حرف را در کتاب های خودم هم گفتم و این باور نظری و نه شعاری من است»
جناب آقای ظریف ترش رویانه و برخلاف تخیل جنابعالی این رفتار آمریکا یعنی همان هژمون! یعنی طرف به اعتبار همان هژمونش، پول یک ملت را «چپو» کرد و رفت!
حاجی مُرد و شتر خلاص!
حالا شما بنشینید و مُدام رویا اندیشانه بفرمائید: دوران هژمون تموم شده و ما قبول نداریم.
مهم آن است کدخدا به اتکای همان هژمون نظامی و سیاسی و اقتصادی نامشروع و بی التفات به جنابعالی و التفات تان به دنیای زیبا و ناواقعی «بدون هژمون» 2 میلیارد دلار پول ملت را بالا کشید و خورد و حالا شما خواه این «چپو» را برسمیت بشناسید خواه نشناسید
!



مدتی این مثنوی تاخیر شد!


بدلیل یک عارضه قلبی ناگزیر مدتی از توفیق بودن در خدمت دوستان محروم ماندم.
ضمن سپاس بابت لطف دوستانی که از طریق ارسال پیغام و احوالپرسی بنده نوازی فرموده و اسباب خرسندی و امتنان اینجانب را فراهم آوردند ان شاء الله از فردا مجدد و به شیوه سابق نوشتن را از سر خواهم گرفت و مانند گذشته چشم انتظار نقطه نظرات موافق و مخالف و منتقدانه دوستان خواهم ماند.
در چند روزی که به نقاهت گذشت هر چند ننوشتم اما اخبار را دنبال می کردم و مطالبی را یادداشت کردم تا بعد از رفع کسالت به آنها بپردازم.
از فردا و بمرور مطالب مزبور را به انتشار و داوری دوستان خواهم رساند.
التماس دعا - داریوش سجادی
...


..

۱۳۹۵ فروردین ۲۹, یکشنبه

آقای قلب!



وعده داده بودم تا مجال و مزاجی باشد خواهم نوشت.
میانه راه آقای قلب بی تابی کرد و ناگریز مدتی باید از استرس دنیای سیاست احتراز کنم.
سالها است که در صفحات مجازی اعم از وبلاگ سخن و فیس بوک و گوگل پلاس و اینستا و تلگرام در خدمت دوستان بوده و تراوشات ذهنی خود را با شما بزرگواران به اشتراک گذاشته و به کرات از نقطه نظرات تان بهره مند شده و از شما آموخته ام.
اکنون و بالاجبار تا مساعد شدن مزاج مدتی از خدمت مرخص خواهم شد.
ان شاء الله با توانی بیشتر باز خواهم گشت
.


۱۳۹۵ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

شوآف!



نامه شیخ مهدی کروبی به حسن روحانی (اینجا) علی رغم توفیق نسبی اش در ایجاد بهجت سیاسی نزد طیفی از مخالفان نظام اما از حیث حقوقی فاقد ارزشی معنادار و قابل استناد و محکمه پسند محسوب می شود.
صرف نظر از سویه و فهم قهرمانانه مُبتهجین از نامه شیخ، کلیت نامه را در عرف سیاسی انحصاراً یک «Show Off» می توان و باید محسوب کرد.
متاسفانه نامه مزبور موید ایزوله بودن «شیخ» در فضائی «عاطفی ـ احساسی» مُنتج از انزوای حصر با گفتمانی متوقف مانده در گفتمان 88 است. اسارت در همین فضای بی حزمانه است که خروجی و فرجام نامه شیخ را قبل از «حل قضیه» واجد «انحلال قضیه» می گرداند.
قطعاً اگر شیخ دغدغه حل بلاتکلیفی وضعیت خود از تنگنای حصر را داشتند منطقاً نمی بایست متقاضی راهکاری ناصواب مانند راهکار مطرح در نامه مزبور می شدند.
طبیعتاً باور و اعلام باورداشت خود به استبدادی بودن نظام در نقطه مقابل مطالبه عمل به الزامات رفتار غیر استبدادی از آن نظام است!
نمی توان از سوئی مستبد بودن حاکم جائر را بصورت مبارزه طلبانه در یک نامه سرگشاده جار زد و هم زمان حل قضیه از طریق دادگاه علنی و از جوار لطف غیر مستبدانه همان حاکم «جائر فرض شده» را توقع کرد.
منطقاً باورداشت به استبداد حکومت لوازم خود را نیز به بیان کرد و عملکرد باورنده پمپ می کند.
نمونه «مهدی هاشمی» مصداقی روشن از تفاوت در عزم برای حل قضیه یا انحلال قضیه است.
مهدی هاشمی چند سال در «برزخ محاکمه» خود را در خارج از کشور بلاتکلیف گذاشته بود. اما ولو با «تحلیلی غلط» (1) ضمن بازگشت به کشور علی رغم ابراز علاقه به محاکمه علنی تن به محاکمه غیر علنی داد و هر چند برخلاف انتظارش تبرئه نشد نهایتاً با پذیرش حکم و عزیمت به زندان، خود را از برزخ بلاتکلیفی بیرون آورد.
حجت الاسلام کروبی در موقعیتی با نامه خود در لفافه و نچندان پنهان با مطالبه «دادگاه علنی» بمنظور اثبات نانجیبی رهبری نظام، خبرداشت و اخبار تاکنون گفته نشده از ماجرای 88 را در «دادگاه مزبور» بشارت می دهند که بالغ بر 7 سال از 88 و ماجراهایش می گذرد و طی این مدت طرفین غائله هر چه در انبان داشتند و هر ادعا و استناد و رازهای مگوئی که داشتند را به انحاء و اشکال و ابزار مختلف اطلاع رسانی کردند و دیگر حرفی نمانده تا دادگاهی علنی را برای ابراز آن بتوان مطعون کرد و به رُخ کشید!
چنین نامه ها و شکوائیه های سیاسی و سرگشاده ای شاید تا دهه 60 الی80 می توانست بمنظور در تنگنا قرار دادن رقیب محلی از اعراب داشته باشد. اما اینک و در عصر اطلاعات و در گستره صنعت دیجیتال و پهنای عصر اینترنت، لنت رانی و مبارزه طلبی از موضع دادگاه علنی بمنظور بیان «اسرار مگو» دیگر نه مسموع است و نه مقبول و حتی سویه قهرمانانه و متهورانه آن نیز از فروغ افتاده.
شاید زمانی رسمی قابل فهم بود که در رقابت های سیاسی طرف مقهور غائله طرف قاهر را تهدید به افشاگری می کرد اما اکنون که به برکت اینترنت همین نامه جناب کروبی از عمق حصر در کسری از ثانیه تا انتهای دنیا رفته و اسباب بهجت و هیجان نوین جماعتی را فراهم می کند دیگر کمال کم لطفی است که برای اثبات نانجیبی طرف مقابل متوسل به درخواست دادگاه علنی شد.
7 سال از ماجرای 88 گذشت و طرفین همه داشته ها و نداشته ها و ادله و قرائن و بینه و مدارک خود را در دایره ریختند و اگر چیز دیگری هم بود یا هست تا بیانش بتواند نجابت یک طرف و نانجیبی طرف دیگر را اثبات کند در آن صورت مدعی دیگر لازم نیست خود را معطل دادگاه علنی فرماید!
شیخ مهدی یا هر صاحب ادعائی دیگر به همین شیوه می توانند همه دواعی و نواهی خود را حال با ضبط یک نوار کامل ویدئوئی و یا بشیوه همین نامه نگاری در دنیای مجازی افشاگری کرده و همه حرف و احادیث نانجیب یاب خود را بدون رفتن به زیر منت «دادگاه علنی از حاکم جائر فرض شده» اطلاع رسانی فرمایند.
متاسفانه شواهد حاکی از آن است که یک مشاور خیراندیش کنار شیخ نیست تا برای حل مسئله راهکاری صواب و مقرون به نتیجه به ایشان دهند و شوربختانه حواریون ایشان قبل از حل مشکل حصر دغدغه قهرمان بازی و ماجراجوئی از جوار در ایزوله نگاه داشتن شیخ و ترغیب ایشان به چنین رویکردهای نالازم و نامفیدی را در سر می پرورانند.

قطعاً اگر نامه شیخ ریشه در کلافگی بابت بلاتکلیفی از انزوای حصر را داشت تنها کافی بود کلمه علنی را از دادگاه مورد مطالبه خود برداشته و مانند مورد «مهدی هاشمی» ماجرا را مختومه می کردند! اما وقتی از طرفی سیستم تمام قد استبدادی معرفی شود و هم زمان از همان سیستم رفتار غیر استبدادی درخواست شود چنین امری اگر ساده اندیشی متقاضی نباشد حتما ساده اندیش محسوب کردن حکومت می تواند باشد تا بدینوسیله نظام با دست خود مقدمات یک معرکه گردانی را تمهید کند.


--------------------------
1- اُرگانایزرها






۱۳۹۵ فروردین ۲۲, یکشنبه

کهیر!



بدون تردید محمود احمدی نژاد را در سپهر سیاسی ایران می توان در قامت یک پدیده منحصر بفرد برسمیت شناخت که از ابعادی مختلف شایسته توجه و بایسته تامل است.
علی رغم همه انتقادات موجه و ناموجه منتسبه به ایشان و فارغ از خدمات و زحمات و صدمات و لطمات برآمده از مدیریت 8 ساله ایشان در کسوت و خلعت ریاست جمهوری ایران مشارالیه به اعتبار شاکله شخصیت اش و آثار این شخصیت بر محیط مجاورش برخوردار از جذابیتی ویژه است.
جذابیت مزبور محصول ظرفیت و استعداد بالای ایشان در برون ریخت نفرتی هیستریک و کهیری چندش آور و مشمئز کننده از خود نزد بخش معناداری از ایرانیان می باشد.
کهیری که بشکلی قابل استناد توانسته «احمدی نژاد» را به برند و نماد و شاخص اختلال شخصیت روانی این بخش از ایرانیان مُبدل کند.
نفرت از احمدی نژاد را می توان در عداد روان نژندی هائی منسوب به خانواده «عقده آدونیس» ریشه یابی کرد. کمپلکسی که طی آن عنصر مبتلابه دچار ستیزندگی و نفرت از خود (Self Hatred
یا نفرت از بدن یا بخش هائی از بدن خود می شود و بمنظور فائق آمدن بر این نفرت متوسل به نفی خود و یا نفی بخش مورد اکراه از بدن خود شده و متقابلا با تشبث به تخیلی آرمانی از شمای خود و باور به این شمای تخیلی، برای خود تشفی خاطر می آفریند.
چیزی شبیه ماجرای باخت تیم ملی فوتبال ایران به آرژانتین در بازی های جام جهانی که در همان تاریخ در توصیف آن شکست نوشتم:
مشکل تیم فوتبال ایران آن بود که قبل از بازی در «زمین فوتبال» در حال بازی کردن در «زمین خیال» بود. تخیلی آرمانی از خود در قامت شهسواران ساق طلائی دنیای فوتبال حرفه ای جهان! (1)
تخیلی که مخملباف در «نون و گلدون» به خوبی آن را در ماجرای آن عاقله مرد سیه چرده و چشم و ابرو مشکی به تصویر کشید که در یابش و گزینش کودکی مشابه کودکی خود از میانه کودکان مختلف حاضر در صحنه برخلاف انتظار دست بر روی کودکی زاغ و بور و روشن پوست می گذارد تا از این طریق کراهت خود از خاستگاه اش و ارادت خود به قبله گاه اش را احراز و التیام کند.
کمپلکسی آغشته به دو گانه خود باختگی و غرب شیفتگی که بدان اعتبار مبتلابه زاغ بودن و سفید بودن و چشم آبی بودن را «انسان برتر» فهم کرده و می کوشد با نفی خود و تکذیب خود و تکذیب گذشته خود و باور به خود در قامت یک انسان با شمایل و حمایل و ظواهر و مختصات غربی، بدینوسیله بین خود و «انسان برتر مفروض اش» به این همانی برسد؛ چرا که از خودش و واقعیت خودش متنفر است. (2)
در ماجرای دولت نُهم و دهم نیز «احمدی نژاد» خواسته یا ناخواسته بصورتی اجتناب ناپدیر نماد چنین تنفری شد.
در ماجرای احمدی نژاد این بخش از جامعه مخالف یا منتقد احمدی نژاد نبودند.
ایشان از احمدی نژاد متنفر بودند. از دیدن چهره احمدی نژاد دچار چندش شده و کهیر می زدند! چرا که «احمدی نژاد مزبور» با تخیل مختصات ذهنی ایشان از خودشان منافات داشت. لذا تنفر و چندش از «واقعیت خود» را به اسم احمدی نژاد بالا می آوردند. (3)
ایشان نمی خواستند احمدی نژاد را ببینند چون در ضمیر ناخود آگاه شان «احمدی نژاد» را آینه تمام نمای آن بخش از واقعیت خود می دیدند که دوست نداشتند ببینند و بمنظور فرار از این واقعیت آن را تکذیب می کردند. تحقیر می کردند و با اعلام برائت از وی در مقام تکذیب و «ندیدن خود» و «ندیدن سیمای ناخوشآیند مفروض شده خود» برمی آمدند!
اظهارات پر از غیظ و نفرت دانشجوی معترض به احمدی نژاد در مقابل علی لاریجانی و تاکید و تصریح اش به این نکته که «من از احمدی نژاد متنفرم و از ریختش بدم می آید» اعترافی صادقانه و سندی قابل وثوق از ریشه های عمیق این اختلال شخصیت نزد طیف و طبقه مزبور است.



اقشاری که با ابتلاء به چنین کمپلکسی خود را در حال زندگی در ایرانی می بینند که بغایت زیباست با مردمانی صاحب فضل و ادب و کمالات و شهروندانی بغایت خوش سیما و خوش اندام و در اوج نبوغ و بلوغ و فهم و شعور و تشخص و تمدن و فرهیختگی و فرزانگی و کمال و مدنیت و آداب دانی. ایرانی که بغایت متمدن و پیشرفته و آلامد است و تنها یک مشکل دارد و آن اینکه چنان ایرانی اساساً وجود خارجی ندارد (!) و صرفاً برساخته در ذهنیت بیمار ایشان است.
بالغ بر 4 سال پیش ذیل مقاله «کالبد شکافی بی بی سی» وقتی در تبیین ریخت شناسانه «جامعه ایرانی مسمی به روشنفکر» تاسی به رفتار و برنامه های یکی از کارمندان بی بی سی کرده و دنباله ایشان در تهران را جماعتی با موهای دمب اسبی و لباس های درویشی و عینک های پنسی و پیپ و کوله پشتی و لهجه های عجیب و غریب و گعده در گوشه و کنار سینما شهر فرنگ و عصر جدید نشانه گذاری کردم «مشارالیه» از موضع دفاع از خود پاسخ داد:
«یادتون باشه من بچه جنوب شهرم . جوون فکلی سینما عصر جدیدی نیستم.»
و در پاسخ خدمت ایشان معروض داشتم:
«برای بنده بچه های فکلی سینما عصر جدید لزوماً بچه های جُردن و زعفرانیه نیستند اتفاقاً با بخش زیادی از ایشان که دوستی و آشنائی دارم عمدتاً بچه های امیریه و منیریه و سنگلج و سرچشمه و دولاب بودند که برای فرار از خاستگاه شان که به غلط آن خاستگاه را مذموم می دانند تن به این گریم های فکلی و اولترا روشنفکری می داده و می دهند»

ایشان نیز دنباله همان اقشاری محسوب می شوند که ضمن آغشتگی به «عقده آدونیس» می کوشند نفرت از بخش های نامطبوع فرض شده خود را از طریق گریم و استتار غربی مسلکانه، خود فریبی کرده و متقابلاً از طریق جعل محمود های چندش آور و فرضی برای تخلیه نفرت متراکم و انباشته خود فاضلاب سازی کنند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ نگاه کنید به مقاله توهم فضیلت
2ـ نگاه کنید به مقالات:
کاش رافائل مرده بود
بیمار را کتک نمی زنند!
3ـ نگاه کنید به مقاله «ایدئولوژی شیطانی»
و مصاحبه با تسنیم
4ـ نگاه کنید به مقاله «کالبد شکافی بی بی سی»


۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

عروس تعریفی برجام!



پدیده های اجتماعی واقعیاتی اند که موجودیت و شأن و وزن و ذات خود را مستقلاً حمل کرده و برای ابراز این تمامیت معطل یا محتاج مترجم یا مُعرف یا مبلغ بیرونی نیستند.
در مقام تمثیل به قصد تقریب می توان به بزرگ نمائی های بیرون از قاعده محمود احمدی نژاد از اسفندیار رحیم مشائی در ایام منتهی به ثبت نام انتخابات ریاست جمهوری 92 استناد کرد که شخصاً و در همان مقطع خطاب به آقای مشائی گوشزد کردم:
جناب احمدی نژاد حق دارد تا بنا به هر دلیل موجه یا ناموجه ای شخصاً شیفته و واله و سرگشته آقای مشائی باشند اما به هر حال «بزرگی» نیز ابزارمند است و تعریف و ویژگی و مشخصات دارد! و نمی توان بی بینه آن را به دیگری «ابلاغ» کرد و متقابلاً از مردم نیز تکریم برای آن بزرگی مجعول طلبید! مصداقا و در مقام تمثیل جامعه دانشگاهی و فکری و سیاسی ایران در میانه خود فردی را دارد بنام «دکتر عبدالکریم سروش» که صرف نظر از مواضع فکری و درستی یا نادرستی آن مواضع فکری در مجموع دوست و دشمن و موافق و مخالف ایشان نمی توانند منکر بضاعت بالای دانش و سخنوری و کتابت ایشان شوند.
سروش «اقبال» شود یا «ادبار» اما در دوسیه خود ده ها جلد کتاب نوشته شده و تالیفات متعدد و سخنرانی های گوناگون فلسفی و سیاسی و اسلام شناسانه و تدریس در معتبرترین دانشگاه های دنیا را یدک می کشد که هیچ کس نمی تواند منکر آن شود. لذا هم دست موافقانش در دفاع از ایشان باز است و هم مخالفانش به راحتی می توانند در نفی و نقد ایشان دریائی از مستندات و کتب و متون و سوابقش را مرجع قرار دهند. اما آن مسند رفیع و منیع از فضل و دانش و عرفان و کمال و اخلاقیاتی که آقای احمدی نژاد طی این سالها متناوباً مشائی را متخلق به آن معرفی کرده و مکرراً پـُزش را به شهروندان داده و می دهد! بالاخره نباید یک بازتاب بیرونی یا مستند عینی داشته باشد؟
وقتی مشائی نه یک جلد کتاب نوشته شده دارد و نه سابقه ای از اندیشه های مشعشع یا بیان مطنطن از ایشان در دسترس است و نه مدیریتی برجسته و اقدام مهمی از وی دیده شده و سابقه مبارزاتی روشنی هم از مشارالیه موجود نیست ... بر این اساس اجازه هست تا به جناب احمدی نژاد گوشزد شود:
این که خاله سوسکه مدام قربان دست و پای بلوری فرزندش می رود لزوماً بمعنای آن نیست که بتواند در «فقد بینه» همان را از دیگران توقع کند! (*)

اکنون برجام هسته ای ایران نیز نوعاً فرجامی مشابه یافته و مشاهده می شود جناب آقای روحانی نیز مُدام و وقت و بی وقت از هر فرصتی بهره می برند تا به افکار عمومی گوشزد کنند «برجام» آفتاب تابان و فروغ جاویدان و فتح الفتوح و بزرگ ترین پیروزی در تاریخ ایران بود علی رغم آنکه رهبری آن را متضمن هزینه های سنگین به کشور اعلام می کند و فرمانده سپاه نیز محلی از نازیدن برای برجام قائل نمی شوند و بتناوب کارشناسان و سیاستمدارنی بیرون از حلقه دولت دست بر نقاط ضعف برجام می گذارند!
خیر جناب روحانی!
برجام اگر حامل فخر و فتح و گشایشی باشد در آن صورت بی نیاز از رپرتاژ آگهی راه خود را در جامعه باز می کند و در آن صورت افکار عمومی نیز به اندازه کافی برخوردار از شعور هستند تا دو زرده بودن تخم برجام را فهم و اقبال کنند!
خیر جناب روحانی
مصدق وقتی صنعت نفت را ملی کرد پشت بندش راه نیفتاد تا در هر محفل و از هر تریبونی قسم حضرت عباس بخورد که به مرتضی علی ملی کردن صنعت نفت فتح الفتوح بود و جلوتر از مصدق، ایرانیان ملی شدن صنعت نفت ایران را با جان و دل فهم و اقبال کرده بودند و با گذشت بالغ بر 60 سال از آن تاریخ موافقان و مخالفان مصدق ارزنی در ماهیت ظفرمندانه ماجرای 29 اسفند تردید یا شبهه نکرده اند.
جناب روحانی ـ شما نیز اجازه دهید برجام تان خود ببوید نه آنکه عطار بگوید!
مطمئن باشید اگر برجام حامل تحفه ای باشد سیاسیون بجای گذاشتن انگشت اشاره بر نقاط ضعف آن بر سر رُبایش آن و سند زدن آن بنام خود با یکدیگر می جنگیدند!
جناب روحانی ـ برجام را در اندازه خودش برسمیت بشناسید و منطبق با واقعیت «آن» تمشیت مُلکداری کنید. در غیر این صورت برجام تان حکم عروس تعریفی را پیدا می کند که مع الاسف شلخته از کار در آمده!
ـــــــــــــــــــــــــــــــ


۱۳۹۵ فروردین ۱۹, پنجشنبه

دماوند موسیقی ایران کیست!؟


دی ماه 93 سایت خبری آفتاب ذیل مقاله ای جانبدارانه و مدافعانه با توصیف سجایا و کمالات و کراماتی از استاد محمدرضا شجریان در «تیتر» با بیانی پرسشی و در عین حال معترضه نوشته بود:
«چه کسی آواز شجریان را دوست ندارد؟» (1)
پرسشی که پاسخ به آن را می توان آنگونه بازکاوی کرد که:
«اساساً چرا باید آواز شجریان را دوست داشت؟»
برخلاف اقبال عامه و عطف به جوزدگی آشنا نزد کسری گسترده از ایرانیان بویژه آنانکه از فردای 88 «استاد» برای ایشان «استاد» شد! و علی رغم آنکه در عمرشان یک روز هم صائمی در ماه صیام نکرده و ناگهان به صرافت دلنشینی ربنای استاد در افطارهای مومنانه ناموجودشان افتادند! علی رغم همه اینها وفق مراد فرهادپور مُقـِّر به آنم موسیقی سنتی در ایران هیچ پیشرفت محسوسی نداشته و مدام در حال تکرار خود است. موسیقی سنتی ایران هنوز از لاک خود بیرون نیامده و در رقابت با جریان‌های موسیقایی دنیا قرار نگرفته تا تهی بودن و ضعف موسیقایی‌اش آشکار شود و ممنوعیت های عرفی و سنتی و حکومتی نیز از سوئی برای این موسیقی جذابیت ایجاد کرده و بالتبع از سوئی دیگر این فرصت را از آن گرفته تا بتواند ناتوانی هایش را یابش و توان اش را در کنار سایر موسیقی‌ها جهان بسنجد.
از یک طرف ممنوع است و از طرف دیگر با فرهنگ ایرانی گره می‌خورد و ناسیونالیسم پشت آن می‌ نشیند. بدین شکل موسیقی سنتی‌ ایران حالت موزه‌ای به خود می‌گیرد که باید دست‌نخورده باقی بماند، درحالی‌ که اگر موسیقی سنتی ایران از این موزه بیرون می آمد و در متن تجربه جهانی موسیقایی قرار می گرفت آنگاه به ‌سرعت نیز از روی آن رد می‌شدیم؛ چون مایه‌ چندانی نه به لحاظ فرم و نه به لحاظ محتوا ندارد و تنها منع و سرکوب آن است که آن را تا این حد بزرگ کرده و با همین منطق «هنرمند مظلوم» و جست‌وجوی فرهنگ‌های عجیب و غریب است که برای موسیقی سنتی ایرانی زمینه‌سازی می‌کند تا عده‌ای به ثروت و شهرت برسند. (2)


گذشته از آنکه ارزش گذاری اختصاصی بر جنس صدا و خوش الحانی صاحبان اصوات نیز از اساس فاقد موضوعیت و مشروعیت است. صدای خوش که بالذات حامل ارزش نیست و صرفاً امانتی است خداد داد که اعتبارش در گروی کاربری امانتدارانه آن است.
اعتبار صوت به ساحت صوت است نه صاحب و ثاهت صوت!
خوش ساحتی صوت است که توان دارد تا بلالی سیاه و حبشی و بد صوت و بد صدا را به فخر موذنی رسول خدا برساند.
خوش ساحتی صوت است که توان «ناصر خسرو» ساختن دارد تا زبان تکلمش با خیره سری سلطان غزنوی آن باشد که «من آنم که در پای خوکان نریزم ـــ مر این قیمتی دُّر لفظ دری را» و ناخواسته اسباب شماتت لسان الغیبانی در تاریخ شود که چگونه در تمنای« صله» مهابت امیر تیمور لنگ را آنگونه ژاژخواهی کند که: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را ـــ به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا»!
بدین اقتفا علی رغم همه تعارفات و تکلفات و قدیس سازی ها و اسطوره پردازی ها و استاد را «دماوند موسیقی ایران» توصیف و ترسیم و تکریم کردن ها، نمی توان از این واقعیت گریخت که شرافت کلام و صفوت اصوات در حلقوم و حنجره ای است که فریاد رس مظلومان و دادخواه ستم بران و پرخاشگر به ظلم و ظلمت و ظالمانی باشد که صدای خوش را در قامت سالوسی و چاپلوسی و خاکساری و چاکرمآبی و آستان بوسی و عیاشی و مداهی و خماری خود بر می تابند و بر می سگالند!
زبانی که در کام، رسالت الهی خود را امانتداری نکند حکایت کمدی ـ تراژدی بازخوانی «مرغ سحر» توسط «گوگوشی» خواهد شد که چگونه اسباب مچل کردن خود می شود وقتی از منتهی الیه خوش باشی و عیاشی و بی دردی و از میانه حاملان نسل اتینا دوباره خوان مرغ سحری می شود که غمباد نسل سلحشور و سرکوب شده مشروطه مقهوره است!
حکایت کمدی ـ تراژدی عکس یادگاری انداختن رئیس جمهور آمریکا با بنای یادبود «چه گوارآ» قهرمان و شهید مبارزه با امپریالیسم آمریکا و کشته شده توسط اجامر آمریکا!





خیر جناب استاد ـ شرط قلندری سر تراشیدن نیست!
رسم عیاری هم سرائی با اجنبی و هم سگالی با شاهبازان نیست!
مرشد بازی و پرده خوانی و حشمت فروشی و قهرمان آمائی «خانه نئینان» را بازی نه این است.
به صرافت خمینی انقلاب، رهبر ما آن طفل 13 ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگ تر است با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و شربت شهادت نوشید.
اکنون برای حاملان «اندیشه خمینی و انقلاب خمینی» نیز دماوند موسیقی آن مملکت حنجره طلائی حامد زمانی است تا زمانی که حزن صدایش در خدمت بیان مظلومیت و حقانیت یک ملت انقلاب کرده و حریت طلب باشد.
فلک الافلاک خنیاگران این ملت، حنجره طلائی آن حاج صادق آهنگرانی است که به کرشمه قلم «سلمان هراتی» نه پاپیون می زند و نه پیپ می کشد و در هیچ کنفرانس رسمی دعوت نمی شود اما حزن صدایش 8 سال شانه به شانه فرزندان خمینی حماسه دفاع مقدس را سرود.
دماوند موسیقی آن مملکت پژواک تـَرنـُم آن مادر شهید کمر خمیده ای است که 30 سال چشم انتظاری دُردانه اش را با حُزن لالائی جانسوزش برای تتمه استخوان های در آغوش کشیده دلبندش تسلی داد!


(http://bit.ly/1PXNJlS)

دماوند موسیقائی ایران لالائی محزون این مادر گمنام است نه مرغ خوش خوان و بی داد و دستان و نوا و مرکب خوانی و چاووش و گلبانگ و محفل آرای از ما بهتران شدن و زینت المجالس اعیان و بزم آرای بی دردان و خنیاگر عیش شادی خواران و خلسه وافوریان شدن و از گوگوش تا سوزدوش را آغوش گشائی کردن!
فرجام محتوم آن حنجره ای که خود را بلندگوی درد بی دردی اقشاری کند که 8 ماه پنجه بر سیمای مردمی ترین انقلاب تاریخ معاصر جهان کشیدند؛ محکوم به شجریانی است!
88 هر آسیب و خسران و بدآیندی که داشت لااقل از یک حُسن نیز برخوردار بود و آن که پرده تزویر و ریای مزورین را درید تا تزویریان 30 سال تظاهر و دروغ و زندگی با ماسک و چرکاب آماس شان را قی کنند!
ان شاء الله بقای عمر با سلامت روح و روان و جسم و جان «استاد» باشد و از بستر کسالت بسلامت برخیزند و آنگاه تاسی به علی شریعتی کنند که چگونه شورمندانه و عارفانه رسالت حنجره را آنگونه ناب اندیشی کرد که:
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدینسان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
...

۱۳۹۵ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

از سماحت یک ریختی تا ملالت هم ریختی!


مصاحبه «محمود سریع القلم» با ویژه نامه نوروزی روزنامه «ایران» جدیدترین و در عین حال تکراری ترین نگاه پاتالوژیک متخصصین مبعوث از سنت دانشگاهی غرب بمنظور آسیب شناسی از عوامل و موانع پیش رو در مسیر رشد و توسعه کشور را در دسترس قرار می دهد که حاکی از سترونی و عجز طیف غربنده تحصیل کرده ایرانی در فهم واقعیت های بومی جامعه ایران است. (1)
معضل محوری در نازائی سنت روشنفکری غربنده ایرانی به باورداشت ایقانی ایشان به آموزه های آکادمیسین ها و الگوها و استانداردهای غربی و اصرار ایشان در فهم و تجویز نسخه هائی منطبق با همان آموزه ها برای درمان و بسامان جامعه مفروض ایرانی بازگشت دارد.
همین سترونی مانع از آن است تا این قشر قادر به درک این واقعیت شوند که یکی از مشکلات اصلی در مسیر رشد و توسعه بومی در ایران وجود و قرار داشتن همین متخصصین ناآشنا با بافتار و ساختار و واقعیت های جامعه در میانه مسیر توسعه بومی کشور است.
حکایت ایشان قرینه همت و جدیت محکوم به ناکامی آن لَلِه دژم چهره در مهار بی تابی طفلی است که تصادفاً همه بی تابی اش ناشی از سیمای دژم همان لَله مقهورالعنه است!

سریع القلم و کارشناسانی نظیر سریع القلم از منتهی الیه یک آنتروپولوژی بیمار با اتکای بر انسان شناسی ناراست و نامعتبر و بی التفات و بی انطباق با واقعیات و خُلقیات و روحیات انسان ایرانی بصورت تبعی محکوم به اعوجات ذهنی 
محتوم الهزمی اند که دست بر قضا چنان هزیمتی در حافظه تاریخی ایرانیان متنابه الدرج است.
مُنجَزاً این بخش از اظهارات سریع القلم را می توان دالی بر مدلول فوق گذاشت آنجا که در ریشه یابی ناکامی ایرانیان در امر «تحزب» می انگارد:
« ... ما اولین کشوری در دنیای خارج از اروپا و شمال امریکا هستیم که در دوره مشروطه دنبال نظام حزبی رفتیم اما هنوز هم نتوانستیم در این زمینه کاری انجام دهیم. یکی از مهم ترین دلایل ریشه ای آن هم به تفردگرایی مان باز می گردد. به نظر می رسد از منظر مقایسه ای ما فردگراترین جامعه هستیم یعنی جامعه ای که در آن حس تعاون، همکاری، رسیدن به اجماع نظر و گوش کردن به همدیگر بسیار ضعیف است. به سختی مسئولیت کار خود را می پذیریم. به همین دلیل، تشکل در میان ما پا نمی گیرد. هر ایرانی برای خودش یک جزیره است و دستور کار خودش را دارد. مؤسسات و نهادهای مختلفی هستند که با هم کار می کنند اما هر فردی دستور کار خودش را دارد در حالی که در کشورهای پیشرفته یک دستور کار جمعی وجود دارد و برنامه های شخصی در حداقل است. آلمان و ژاپن دو کشوری هستند که جمع گراترین جوامع جهانی اند تفاهم در آنها بسیار بالاست حال آنکه هر جامعه ای که در آن قرارداد اجتماعی شکل گرفته است، در آن تفاهم و انسجام، زمینه تحزب و حزب گرایی وجود دارد که در ما ضعیف است. برای همین است که نمی توانیم کار جمعی کنیم هر آنچه هم که در تاریخ 150 ساله ما تحت عنوان یک حزب بوده، تحت الشعاع یک فرد و تمایلات و منافع آن فرد قرار داشته که حزب را هدایت کرده است. پس ما تا زمانی که این مشکل «تفرد» را در فرهنگ ایرانی حل نکنیم، نمی توانیم به طرف همکاری برویم و دستور کار و اولویت های جمعی با همدیگر تعریف کنیم. این مسأله شاید چالشی ترین موضوع فرهنگی ما است. من طی دوره 26 ساله ای که در دانشگاه بودم، خیلی تلاش کردم اهداف جمعی شکل گیرد و کار جمعی کنیم اما بسیار ناموفق بودیم زیرا ما در سازمان ها، نهادها و تشکیلاتی که داریم، تمایلی وجود دارد که برمبنای آن یک نفر همیشه می خواهد قهرمان باشد و در رأس همه مسائل قرار گیرد و این، مناسب نظام اجتماعی کارآمد نیست ...... اگر آلمان و ژاپن در زمره کشورهای پیشرفته قرار گرفتند، به دلیل این بوده که ظرفیت های فردی توانسته در یک نظام جمعی و سازمانی و عمومی رشد کند. باید اجازه داد افراد در همه حرفه ها رشد کنند. (2)

برخلاف باورداشت آقای سریع القلم و بالغ بر 7 سال پیش ذیل نامه ای خطاب به سید محمد خاتمی خدمت ایشان معروض داشتم:
« ... اینکه غالباً در محاورات عادی و حتی مراودات و مستندات آکادمیک ایرانی بر این نکته ابرام و تاکید می شود که ایرانیان از لحاظ روانی فاقد انگیزه برای کار گروهی بوده و متقابلاً برخوردار از توان و روحیه بالائی درانجام امور فردی اند، یکی از بی معناترین و بعضاً ناصادق ترین گزاره ها در شناخت روحیه ایرانیان است ... تصادفاً و برخلاف ادعای مزبور تجربه تاریخی نشان داده ایرانیان یکی از مسئولیت پذیرترین افراد در انجام کارهای گروهی و دسته جمعی اند. با این تفاوت که این حس مسئولیت پذیری و تشریک مساعی عموماً نزد آن دسته از ایرانیانی است که برخلاف ایرانیان ملی گرای مورد اشاره، ابعاد و سازه های شخصیتی خود را از بطن دین و مذهب اخذ کرده و اساساً تعلق به جامعه مذهبی ایران دارند. بر همین اساس نیز نزد این گروه هر چیزی که سازه ای از فرهنگ و هویت بومی خود داشته که مذهب نقش اساسی را در آن دارد، مورد اقبال قرار گرفته و می گیرد» (3)

«واقع آنست که فهم همگرائی یا واگرائی ایرانیان در گرو نوع گزینش ناظر بیرونی از تیپولوژی انسان ایرانی است.
بر این مبنا شاخص درک فرد از خوی و خصلت ایرانی محمول بر گونه ای از ایرانیان است که مورد استقرای محقق قرار می گیرد.
واقعیات و شواهد تاریخی و اجتماعی بوضوح نشان می دهد سخنان آقای سریع القلم مبنی بر جمع گریزی و تکروی و استنکاف ایرانیان از کار گروهی را وقتی در میانه ایرانیان سکولار مورد آزمون قرار می دهیم با درصدی بالا صحت آن ادعا غیر قابل کتمان می شود اما همین ادعا را وقتی در کانون اقشار مذهبی و لایه های دین ورز ایرانی کنکاش می کنیم مواجه با جماعتی می شویم که بشدت همگرایند و در جمیع کارهای گروهی و اجتماعی پیشقدم و خوش اقبال و مسئولیت پذیرند ... نمونه برجسته آن حضور گسترده و گروهی و هماهنگ و منسجم و نظم پذیر و مسئولیت پذیر اقشار مذهبی در جبهه های جنگ 8 ساله عراق با ایران بود که جملگی نشان دادند تا آن درجه همگرائی و مدیریت پذیری دارند تا بتوانند از دانشجو و کارگر و کارمند و برزگر و متخصص با انتظام و اهتمام و تبعیت، مسئولیت جنگ را بر عهده بگیرند» (4)

غفلت کُبرای نظریه پردازانی نظیر سریع القلم بی التفاتی یا بی اطلاعی ایشان از ناسازگاری سازه های حزبی منهضم در مبانی معرفت شناختی و انسان شناختی غرب با سامانه های انسان شناختی اسلام محور است.
ناسازه ای که شفاف ترین تضاد خود را در یک پهنای ریخت شناسانه (مورفولوژیک) در حد فاصل «دو جامعه» از منتهی الیه جامعه ای همومورفیک (هم ریختانه) تا منتهی الیه جامعه ای ایزومورفیک (یک ریختانه) معنایابی و ارزش گذاری و همآوردی می کند.
افتراقی ظریف بین جوامع «هم ریخت» با جوامع «یک ریخت».
قدر مسلم «یک سانی و یک ریختی» لزوماً افاده معنای «هم سانی و هم ریختی» مجموعه ها را نمی کند. همان طور که جمیع مثلث های مفروض در یک پارادیم ریاضیاتی بیرون از متساوی الساقین بودن یا متساوی الاضلاع و یا مختلف الاضلاع بودن در مجموع به اعتبار تعریف واحد از گوهر «مثلث» جملگی مثلث محسوب شده و هم ریخت و «همومورف» اند. هم چنان که در همان پارادیم ریاضیاتی از میانه مثلث های «همومورف» می توان مجموعه مثلث های متساوی الساقین را غربال کرد که صرف نظر از تنوع اضلاع و تعدد زاویا، جملگی به اعتبار «ساختار» با یکدیگر همگون و یک ریخت «ایزومورف» اند.
بدین اقتفا جامعه همومورفیک اطلاق به جامعه ای می شود که آحاد شهروندان ذیل چنان جامعه ای با منحل کردن شخصیت مستقل خود ذیل یک نظام و معرفت حزبی، قوه عاقله و هویت فردی خود را بمنظور حصول «هم شکلی» با تمامیت و کلیت دیوان سالاری حزب «طوعاً» تفویض و واگذار می کنند.
ترانسفری که طی آن شهروندان به اسم گروه مندی و گروه گرائی ذیل یک دیکته نخبه سالارانه (الیتیسم) بصورت رمگی مشق دمکراسی کرده و نامحسوس و نامسموع توسط مهتران و شبانان حزب برخوردار از عاقله و ذائقه و سلیقه و عقیده ای «هم ریخت» می شوند.
شهروند در یک جامعه همومورفیک نیل به ذائقه ها و سلیقه ها و عقیده های هم ریخت و هم سان شده اش را با تن دادن به ماهیت «منآنه» موجود در نظام نخبه سالار (الیتیسم) تحصیل کرده و از آن طریق «دعوت به من» مهترانش را برخورداری خود از حق انتخاب و مسئولیت پذیری و جمع گرائی فهم می کند. با این تذکر که «من سالاری» حاکم ذیل مجموعه تمدنی همومورفیک غرب قبل از «خود بینی» ناظر بر «خودخواهی» است.

(خودبینی Self Absorbed اگر مختوم به خودشناسی شود «حُسن» است و در صورتی که ختم به خودخواهی Selfish شود «کبر» است!)
هر چند نمی توان نافی ظرفیت های گروه مندی و گروه گرائی و گروه پذیری ولو رُباتیک و متابعانه شهروندان چنان جوامعی از مهتران خود شد اما محل ملامت ناظر بر دلالتی است که ما به ازای مونتاژ و خط تولید این ساختار «همومورف» نزد طبقه سکولار و روشنفکر ایرانی را صرفاً و منحصراً معطوف به «من گرائی» و «دعوت به خویشتن» حاملان و شائقان آن کرده به قسمی که جملگی با گذراندن ولو دو واحد دانشگاهی، خلق الساعه مبتلا به «خویش بینی» و «خویش بیش بینی» و «مهتردانی» از موجودیت خود شده که بیش بادآنه هیچ حقی جز متابعت از خود را برای «دیگران» برسمیت نمی شناسند در حالی که همان دیگران نیز هم زمان خود و موجودیت و تمامیت خود را مهتر فهم کرده و همان متابعت را از ایشان متوقع اند! لذا برخلاف نسخه اصل شان در غرب بجای گروه گرائی، مبتلا به «من گرائی» شده و «دعوت به من» را جایگزین «دعوت به جمع» می کنند.چیزی بمثابه چوپانی گله ای از گربه هائی ملوس که هر کدام با «خود ارشد بینی» به کرشمه و ناز بسوئی می خرامند و دیگران را ملتزم الرکاب خود می گمانند و از ایشان متابعت گروهانه و گروهبانه می طلبند!
ایزومورفیک یا جوامع یک ریخت در نقطه مقابل چنین هم ریختی ناهمدلانه ای قرار دارد که مولویانه «وحدت در عین کثرت» را آن گونه اذعان دارند که:
مستان خدا گر چه هزارند، یکی اند ـــ مستان هوا جمله دوگانه ست و سه گانه ست
جوامع ایزومورفیک برخلاف جوامع همومورفیک، جوامعی یک شکل و هم گون اند. یک ریختی در معرفت دین ورزانه نافی منیت خویش کامانه با قرائتی کمال گرایانه از ساحت انسان است.
مومن در پارادیم دینی مستحیل در تمامیتی کمال گرا است که با التزام عقلی و عملی به «هیچ انگاری خود» در مقابل «همه چیز انگاری خدای خود» به درک هم سانی بین خود با هم نوعان خود می رسد که گر چه هزارند اما تکثر خود را ذیل پارادیم شایسته سالارانه و اخلاقیات پارسا کیشانه «یک ریخت» و «هم سان» فهم کرده و ذیل مناسبات «امام و مامومی» تشریک مساعی می کنند.
بدین منوال جامعه موعود و معهود و مطلوب در اندیشه دینی جامعه ای است ایزومورفیک که شاکله ای با تعدد مصادیق اما معنائی واحد و یک ریخت و یک سان از انسان را عهده داری و پیشنهاد می کند که بکفایت مسئولیت پذیراند و برخلاف باورداشت حاملان سنت های آکادمیک غربی، همگنانه مشارکت پذیراند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ نگاه کنید به مقاله «دانش قدرت است» که دو سال پیش در واکنش به همین ادعای امروز آقای سریع القلم تحریر شد.

2ـ در مورد دلائل رشد و توسعه دو کشور ژاپن و آلمان برخلاف نظر آقای سریع القلم قائل به عنصر محوری امنیت بوده که بحث تفصیلی آن را می توانید در مقاله «دانش قدرت است» و هنچنین مقاله «بهشت زوری است» ملاحظه فرمائید.
3ـ نگاه کنید به آقای خاتمی من بی اعتبارم
4ـ دانش قدرت است
همچنین نگاه کنید به مقالات مرتبط زیر
حصار در حصار