۱۳۹۶ تیر ۲۹, پنجشنبه

جام زهری که امام خورد و جام زهری که هاشمی خورد!


حساب اینستاگرامی حسن روحانی به مناسبت سالگرد پذیرش قطع‌نامه ٥٩٨، حدود یک دقیقه از ویدئوی دیدار هاشمی رفسنجانی با رزمندگان دوران جنگ را که در شهریور ۹۴ برگزار شده، منتشر کرده که در آن هاشمی رفسنجانی می‌گوید:

اینکه می‌گویید جام زهر؛ جزء افتخارات من و آقای روحانی است! (اشاره به تحمیل قطع نامه ۵۹۸ به امام)

هر چند هاشمی دروغ نمی گوید و ایشان بودند که به اتفاق روحانی جام زهر را به امام خوراندند! اما این همه حقیقت نیست و واقعیت آن است که امام نیز بفراست تک هاشمی را پاتک کرد و با هوشمندی و به سهم خود ایشان نیز به هاشمی جام زهری دیگر خوراند!

صورت واقع آن است هاشمی رفسنجانی با زیرکی توانست بمنظور تعقیب اهداف لیبرالیستی خود و به اعتبار ناهمدلی ایشان با مواضع انقلابی امام از طریق «مغبون کردن امام» ایشان را مُجاب به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ کنند.

اما مرحوم امام نیز بلافاصله و بعد از اعلام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ با انتشار نامه ای مفصل خطاب به ملت ایران آب سردی بر روی هاشمی و حواریون لیبرال ایشان ریخت که شوقمندانه برای ترانسفر انقلاب و نظام به بستر رام شدگی و متابعت از نظام بین المللی تحت هژمونی آمریکا خود را مهیا کرده بودند.

امام با نامه ۲۹ تیر ۶۷ نه تنها دست و پای هاشمی را در پوست گردو قرار داد بلکه با مفصل بندی و ریل گذاری در مسیر «نظام و انقلاب» امنیت و مانائی انقلابش را با ضریبی بالا تضمین کرد بشکلی که بعد از رحلت و در تمام دوران رهبری آیت الله خامنه ای منشوری روشن در مقابل پایوران نظام قرار گرفت بشکلی که نه هاشمی تا زمانی که در قید حیات بود و نه عقبه ایشان که در قید حیات اند هرگز نتوانسته اند به اعتبار محکمات و مسلمات آن منشور منویات لیبرالیستی خود را هم افزائی و عملیاتی کنند.

پیشتر در مقاله «باد کاشتید آقای هاشمی» خدمت ایشان معروض داشته بودم:

آنکه باد می کارد طوفان درو می کند.

۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

گویند مرا چو مُرد مادر!

(کودک مسلمان برمه ای بر بالین مادر)

پسرم مادرت خواب نیست. مُرده است!

پسرم از آن پستان شهد مرگ می نوشی.

آنی که می نوشی شیر نیست. شرنگ بی وجدانی دنیائی است که به عشق محتاج است و خود نمی داند.

مادرت خواب نیست. آنکه خواب است وجدان بی مقدار مدعیان حقوق بشر است که از پس آروغ های مهوع شان بعد از سر کشیدن گیلاس های شامپاین در ضیافت خریت و کارناوال بهیمیت «خفقان مرگ» می تراود.

پسرم ؛ مادرت خواب نیست. مادرت مُرده است. از بس که شرافت و معرفت و انسانیت مُرده است.

بچه که بودیم به شوق می خواندیم:

گویند مرا چو زاد مادر ـ پستان به دهان گرفتن آموخت.

پسرم حال نوبت توست تا به حزن بخوانی:

گویند مرا چو «مُرد» مادر ـ پستان به دهان گرفتن آموخت.


...

۱۳۹۶ تیر ۲۷, سه‌شنبه

‍ از ضرغام تا چرخنده از چرخنده تا تتلو!


وقتی چندی پیش دکتر ظريف در راستای دفاع از برجام فرمودند: «برجام افتخار من است نه‌ مايه شرمساری» متقابلا خطاب به ایشان معروض داشتم:
جناب ظریف برخلاف برجام شما «ضرغام» افتخار من است نه مایه شرمساری!
اشاره ام به «شاهرخ ضرغام» لات بی سر و پائی بود که در رژیم پهلوی در کسوت «گنده لاتی» در کاباره میامی تهران شرخری می کرد. اما همین لات بی سر و پا به برکت انفاس قدسیه مرحوم امام و انقلابش به غمزه ای متحول شد و در جنگ و در کسوت فرمانده گروهان فداییان اسلام در جریان پاکسازی منطقه آبادان به فخر شهادت نائل آمد.
حالا حکایت تتلو نیز ظاهرا دست مایه نُنُربازی گروه های سیاسی شده تا به اعتبار پیشینه جوانانه وی تحول کنونی اش را مَچَل نمایند!
ماجرائی تکراری که پیش تر الهام چرخنده را نیز محور همین مَچَلیسم کرده بود.
در ماجرای چرخنده نیز به سهم خود خطاب به ایشان گفتم:
اتهام جنابعالی مستورگی در آن پنج متر الگانس مشکی نیست! شما متهمید که چرا جبهه ضدیت ایشان با رهبری را ترک کردید.
طنز ماجرا آنجا است که وقتی از جبهه انقلاب کسی به اردوی ضدیت با انقلاب مهاجرت می کند همین اصحاب برایش کف می زنند کِل می کشند! اما دمار از روزگار آنی در می آورند که بنا به هر دلیلی راه خود را از راه این بیمار دلان جدا سازد.
شعار «ایران برای ایرانیان» شان نیز تا زمانی اعتبار دارد که ایرانیان مطمح نظرشان قبل از هر چیز آستان بوس خورنق مالیخولیائی ایشان باشند. در آن صورت چه گلشیفته فراهانی باشی یا سوسن تسلیمی چه جواد اکبرین باشی یا اکبر گنجی و گوگوش و دراز گوش فرقی نمی کند و در هر حالتی قهرمان ایشانید در غیر این صورت تتلوئید و بایسته غضب روئی و درشت گوئی!

۱۳۹۶ تیر ۲۶, دوشنبه

یکتایش


یکتایش پروژه تحقیقاتی به اهتمام و خامه آقای «ژاپه یوسفی» بنیان گذار تلویزیون و اندیشکده هما است که در حجمی موسع به ابعاد فکری ـ فلسفی و بعضاً اقتصادی یک جامعه بسامان پرداخته شده و ایشان این اجازه انحصاری را به اینجانب داده اند تا آن را اختصاصاً در وبلاگ و صفحات فیس بوک و گوگل پلاسم منتشر نمایم.
بدلیل حجم بالای مطالب آن را بصورت دنباله دار منتشر می کنم و از عموم علاقه مندان و آشنایان با مباحث فکری و نظری دعوت می کنم با تفطن در این نوشتار با نقطه نظرات خود به غنای معنائی آن بیفزایند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخش هجدهم، از حکومت برتر تا شهروندان برتر

پرسش:

مشخصات «همآسالاری» (همآ= سرواژهٔ «همهٔ مردم آزاده»)

در مقایسه با الگوهای حکومتی موجود چیست؟



پاسخ:

برای توصیف مشخصات «همآسالاری»،

باید نخست، از مفاهیم کلی شروع کنیم که،

مهمترین آنها، تعریف جایگاه یک شهروند در مقایسه با حکومت است.

زیرا که،

سلب یا اعادهٔ آزادی شهروندان، تابع این تعریف است.

همﺍکنون در سراسر جهان،

رابطهٔ شهروندان با حکومت شان،

متکی بر نوعی اعتقاد نادرست است که، ناخودآگاهانه،

القا کنندهٔ برتری حکومت در مقایسه با شهروندان است.

در صورتی که،

در چهارچوب انگارهٔ «یکتایش»،

و الگوی «همآسالاری»،

ما معتقدیم که،

تک تک شهروندان یک کشور، همواره برتر از حکومت شانﺍند.



پرسش:

چرا یک شهروند برتر از حکومت است.



پاسخ:

زیرا که،

حکومت، سامانهﺍی است که،

برای مدیریت یک جامعه (کشور) طراحی شده.

نتیجتاً

حکومت صرفاً یک ابزار مدیریتی است که،

توسط برخی از شهروندان خلق شده.

نتیجتاً ﻣﻰتوان گفت که،

تک تک شهروندان، که همگی مشابه به خالقان حکومتﺍند،

برتر از یک ابزار مدیریتیﺍند.



پرسش:

این اعتقاد نادرست که، القا کنندهٔ برتری حکومت در مقایسه با یک شهروند است، چگونه بوجود آمد؟



پاسخ:

در دوران قدیم و در هنگامی که،

نخستین حکومتﻫﺎی بشری در حال شکل گرفتن بود،

نظریهٔ «حق الهی پادشاهان» (Divine right of kings) شکل گرفت.

ویکی پیدیا در بارهٔ این نظریه چنین ﻣﻰگوید:

براساس این نظریه پادشاه موضوع هیچ قدرت زمینی نیست و حق حکمرانی را مستقیماً از خدا دریافت می‌کند. در این نظریه گاه حکومت تحت فرمان خدا تلقی شده و گاه ادعا می‌شود که پادشاه همان خدا است؛ بنابراین مشروعیت و حق حکمرانی آنها نباید و نمی‌تواند از سوی قدرت‌های زمینی به چالش کشیده شود، زیرا به چالش کشیدن قدرت و مشروعیت آنها در واقع به چالش کشیدن خدا محسوب می‌شود.[۱] در نتیجه پادشاه موضوع اراده مردم، اشراف و نخبگان، و هیچ گروه و رسته اجتماعی دیگری نیست. بر اساس این نظریه تنها خدا می‌تواند در مورد پادشاه غیر عادل قضاوت کند و هر گونه تلاش برای عزل، برکناری و یا محدود کردن قدرت پادشاه در حقیقت مخالفت با خدا و بی‌احترامی به مقدسات و شعائر مذهبی محسوب می‌شود.



نتیجتاً،

تفکرات حکومتی مشابه به این نظریه در اقصی نقاط دنیا مانند،

چین، ژاپن، هند، ایران، خاورمیانه، اروپا، افریقا و ...

رواج یافت.

ولی،

نخستین و مهمﺗﺮین چالش در ارتباط با این نظریه،

بعد از وفات رسول الّٰله، محمد ابن عبدالله (ص)

و در هنگام گزینش خلفای راشدین شکل گرفت.

زیرا که،

بر پایهٔ اعتقاد مسلمانان،

محمد ابن عبدالله (ص) آخرین پیامبر بود.

و نتیجتاً،

برای عمدهٔ مسلمانان آن زمان،

مشروعیت خلفای راشدین

صرفاً متکی بر اجماع بزرگان امت اسلام بود.

اما،

در کشورهای غربی، این نظریه نادرست،

تا پیش از دوران روشنگری (Age of Enlightenment

ادامه یافت،

و

پس از آن، به منظور حفظ برتری «حکام»

در چهارچوب فلسفهٔ سکولاریزیم و لیبرال دموکراسی،

از طریق قوانین و مباحث به ظاهر روشن فکرانه،

برتری حکومت بر شهروندان تثبیت شد.



پرسش:

آیا ﻣﻰتوانید نمونهﺍی

از مباحث به ظاهر روشن فکرانه ارائه دهید که،

باعث تثبیت برتری «حکومت» بر «شهروندان»

شد؟



پاسخ:

بله!

برای نمونه با مروری بر

اراجیف توماس هابز (Thomas Hobbes) در رابطه با

تئوری سیاسی قرارداد اجتماعی (Social contract)

متوجه ﻣﻰشویم که،

او معتقد است که،

مشروعیت یک حکومت

متکی بر نوعی «قرارداد اجتماعی» است که،

تلویحاً ویا تصریحاً

توسط شهروندان یک کشور تصویب شده.

ولی،

با نگاهی عمیقﺗﺮ درﻣﻰیابیم که،

او سعی کرده،

توسط گزارهٔ غلط انداز «قرارداد اجتماعی»

وانمود کند که،

شهروندان یک کشور

طرفین این قرارداد هستند.

در صورتی که، بر پایهٔ تئوری وی،

«شهروندان» صرفاً یکی از طرفین این قرارداداند

در حالی که،

«حکام» طرف دیگر آنﺍند.

ویکی پیدیا دربارهٔ «قرارداد اجتماعی» هابز چنین ﻣﻰگوید:



Social contract arguments typically posit that individuals have consented, either explicitly or tacitly, to surrender some of their freedoms and submit to the authority of the ruler or magistrate (or to the decision of a majority), in exchange for protection of their remaining rights.

و ترجمهٔ پاراگراف بالا به پارسی چنین است:

مبحث قرارداد اجتماعی متکی بر این برهان است که، «افراد» یک جامعه، تلویحاً ویا تصریحاً پذیرفتهﺍند که، در ازای تسلیم بخشی از آزادیﻫﺎی خود به «حکام»، مابقی حقوق خود را، محفوظ نگه دارند.



اما،

پرسش مهم دربارهٔ اراجیف هابز این است که،

چرا او مردم را به دو گروه

«حکام» و «افراد یک جامعه» تقسیم ﻣﻰکند؟

وگرنه، او ﻣﻰتوانست

واژهٔ «یکدیگر» را جایگزین واژهٔ «حکام» کند.



پرسش:

چرا؟



پاسخ:

برای این که،

ایشان به دنبال حفظ منافع «حکام» (بخوانید ثروتمندان) بود.

بخصوص این که،

اکثر فعالیتﻫﺎی هابز محدود به تعامل با طبقهٔ ثروتمند بود.



پرسش:

به نظر ﻣﻰآید که فقدان «حکام» باعث بروز هرج و مرج است. آیا چنین نیست؟



پاسخ:

خیر!

فقدان «حکام» باعث بروز هرج و مرج نیست.

زیرا که،

سامانهٔ حکومت پا برجاست.

ولی،

«شهروندان» عادی ﺑﻪجای «حکام»،

گردانندگان این سامانهﺍند.



پرسش:

آیا ﻣﻰتوانید با چند نمونه ادعای بالا را اثبات کنید؟



پاسخ:

بله!

برای نمونه، در ایران،

وزارت نیرو، نفت، ارتباطات و فناوری، بخشی از وزارت صنعت، معدن و تجارت،...

همگی تحت کنترل «حکام» ایران است.

در صورتی که، در امریکا،

همهٔ این نهادها، توسط بخش خصوصی اداره ﻣﻰشوند.

ما،در بخشﻫﺎی آینده

الگوی اقتصادی «همآورزی» را،

معرفی خواهیم کرد و

سپس نشان خواهیم داد که،

چگونه با رعایت برابری میان «شهروندن»،

بخش خصوصی، ﻣﻰتواند،

کمابیش همهٔ فعالیتﻫﺎی حکومتی را،

به عهده گیرد.



پرسش:

ولی، مردم باید از کسی یا کسانی حرف شنوی داشته باشند. آیا چنین نیست؟



پاسخ:

بله!

مردم باید پیرو اشخاصی باشند که،

ﻣﻰتوانند اعمال انسان را،

در چهارچوب بنیان «برخودپذیری»،

به دو گروه «خوب» و «بد» تقسیم کنند.

ما، در انگارهٔ «یکتایش»،

با رجوع به تاریخ ایرانیان باستان،

این گونه اشخاص را،

به عنوان «مهستان» شناسایی ﻣﻰکنیم

و

برگزیدﻩترین عضو «مهستان» را،

«پیر فرزانه» ﻣﻰنامیم.

در چهارچوب فلسفهٔ «تشیع»

«مراجع تقلید» نقش «مهستان»

و «ولی فقیه» نقش «پیر فرزانه» را،

ایفا ﻣﻰکنند.

همچنین،

در چهارچوب عرفان پارسی

«سالک» ویا «پیر»

مترادف با «پیر فرزانه» است.



همان گونه که، حافظ ﻣﻰگوید:

به می سجاده رنگین کن گرت «پیر» مغان گوید

که «سالک» بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها





پرسش:

آیا بدون وجود «حکام» ﻣﻰتوان شرایط اضطراری را مدیریت کرد؟

اگر چنین است، آیا ﻣﻰتوانید نمونهﺍی ارائه دهید؟



پاسخ:

بله!

اطاعت داوطلبان حزب الله

از «سید حسن نصرالله» برای مقابله با اسرائیل در لبنان

ویا

اطاعت داوطلبان «الحشد اشعبی»

از فتوای «آیت الله سیستانی» برای مقابله با داعش در عراق

نمونه هایی از مدیریت شرایط اضطراری است.



پرسش:

بدینﺗﺮتیب،

آیا «سکولاریزم» غربی

برای از بین بردن حرف شنوی مردم

از «مهستان» ویا «پیر فرزانه» بوجود آمده؟



پاسخ:

بله!

«حکام» غربی مایلﺍند که،

بدون رعایت اخلاقیات،

منافع خود را، به عنوان «منافع ملی» تعریف کنند.

تا بتوانند منابع کشور خود را،

در راستای رسیدن به اهداف خود،

بکار گیرند.

ولی،

اخلاقیات دینی پیروان حقیقی عیسی بن مریم،

همواره مانع آزادی عمل ایشان بود.

نتیجتاً،

ایشان با راه اندازی فلسفهٔ «سکولاریزم»،

ایشان را، از سر راه خود برداشتند.



پرسش:

بنیان «برخودپذیری» چیست؟



پاسخ:

بنیان «برخودپذیری»،

قانونی است «یکتا»، که،

در «دئنا» (دئنا=وجدان) انسان موجود است.

این قانون «یکتا» ریشهٔ همهٔ قوانین اجتماعی است.

در واقع،

«دئنا» واژهﺍی پارسی است که،

ریشهٔ واژهٔ معرب «دین» است.

بدین ترتیب،

«دین» یعنی «وجدان اجتماعی»

و

بنیان «برخودپذیری»،

یکتا قانون برخاسته از وجدان انسان است که،

منشأ همهٔ قوانین دینی-اجتماعی است.



پرسش:

«برخودپذیری» را چگونه تعریف ﻣﻰکنید؟



پاسخ:

بنیان «برخودپذیری» کمابیش مطابق

ضرب المثل قدیمی است که، ﻣﻰگوید:

آنچه به خود ﻧﻤﻰپسندی، به دیگران روا مدار.

در واقع،

بنیان «برخودپذیری»

قانونی قدیمی است که،

در اقصا نقاط دنیا

به عنوان قاعدهٔ طلایی (Golden Rule)

معرفی ﻣﻰشود.

تعریف بنیان «برخودپذیری» چنین است:

با دگران به گونهﺍی رفتار کن که، دوست داری آﻥگونه با تو رفتار کنند.

و

با دگران به گونهﺍی رفتار مکن که، دوست نداری آﻥگونه با تو رفتار کنند.



بدین ﺗﺮتیب،

بنیان «برخودپذیری» یگانه قانونی است که،

همهٔ قوانین دینی-اجتماعی از آن نشأت ﻣﻰگیرد،

و

این قانون در دئنا (دئنا=وجدان) همهٔ انساﻥهای عادی موجود است.



پرسش:

چگونه یقین دارید که،

بنیان «برخودپذیری» در وجدان همهٔ انساﻥهای عادی

موجود است؟



پاسخ:

زیرا که،

انساﻥهای عادی از دوران کودکی،

یاد ﻣﻰگیرند که،

واکنش دگران را، پیش بینی کنند.

یعنی این که، هر انسانی

قبل از تعامل با دگران،

ناخودآگاهانه تجسم ﻣﻰکند که،

اگر خودش به جای دگران باشد،

چه واکنشی در قبال رفتار خود نشان خواهد داد.

بدینﺗﺮتیب،

هر انسان عادی ﻣﻰداند که،

پیش بینی خویش دربارهٔ واکنش دگران،

چیست.

نتیجتاً،

برای انساﻥهای عادی،

این پیش بینی ناخودآگاهانه،

به مرور تبدیل به «وجدان» ﻣﻰشود

و سپس،

بنیان «برخودپذیری» شکل ﻣﻰگیرد



پرسش:

آیا شما ﻣﻰگوئید که،

یکی دیگر از اهداف سکولاریزم،

نابود کردن «وجدان اجتماعی» است؟



پاسخ:

بله!

هدف اصلی «سکولاریزم»

تعویض «وجدان اجتماعی» با «منافع ملی» است.

زیرا که،

حکام ﻣﻰتوانند بر طبق خواستهﻫﺎی خود

تعریف «منافع ملی» را، تغییر دهند.

ولی،

«وجدان اجتماعی» که،

برخاسته از بنیان «برخودپذیری» است،

غیر قابل تغییر است.



پرسش:

بدین ترتیب، آیا جمهوری اسلامی،

خطر بزرگی برای کشورهای سکولار غربی است؟



پاسخ:

بله!

جمهوری اسلامی، خطرناک ترین پدیدهٔ حکومتی

برای بقای نظامﻫﺎی لیبرال دموکراسی-سکولار غربی است.

به شرط آﻥکه،

«طریقت» حرکت به سوی «حقیقت» را، پیدا کند

تا بتواند،

الگوی حکومتی خود را،

در سراسر جهان پخش کند.

ما معتقدیم که،

سرنوشت مشترک ایرانیان، در چهارچوب

برقراری حکومت بدون «حکام» خلاصه ﻣﻰشود،

زیرا که ایشان،

معتقد به ظهور «امام زمان» اند.

و

الگوی رهبری «امام» (ولی فقیه) در موازات با دولت

مهیا کنندهٔ

الگوی «حکوت» بدون «حکام» است.



پرسش:

پس،

چرا در انگارهٔ «یکتایش»

از مفاهیم سنتی تشیع استفاده ﻧﻤﻰشود؟



پاسخ:

زیرا که،

الگوی «همآسالاری» باید

در کشورهای غیر مسلمان نیز،

قابل تبلیغ باشد،

تا بتوانیم،

راهبرد عقیدتی ایرانیان را،

از حالت دفاعی به حالت تهاجمی

تغییر دهیم.

نتیجتاً،

ما باید، همهٔ عقاید خود را،

از طریق استدلال و

مبرا از گرایشﻫﺎ و واژﻩهای دینی

بیان کنیم.

به ویژه آﻥکه، ما،

معتقد به درست بودن «طریقت» انگارهٔ «یکتایش»ایم.

پس،

دوست داریم که، همهٔ مردمان،

بتوانند از این «طریقت»،

در راستای تکمیل فرهنگ، دین و عقاید خود

بهرﻩور شوند.

از سوی دیگر،

برخی از عقاید عرفی شیعیان،

غیر قابل انتقال به غیر شیعیان است و

چه بسا که، شماری از آنها اساساً نادرستﺍند.

برای نمونه،

گاهی اوقات ما ﻣﻰگوئیم،

«من این کار را برای رضای خدا انجام ﻣﻰدهم»

این جمله بالذات نادرست است.

زیرا که،

خداوند تغییر ﻧﻤﻰکند،

پس، نه راضی ﻣﻰشود و نه ناراضی.

پس بهتر است که بگوئیم:

«من این کار را برای رضای وجدانم انجام ﻣﻰدهم»



پرسش:

در چهارچوب انگارهٔ «یکتایش»،

وظیفهٔ «پیر فرزانه» (پیر فرزانه=امام=ولی فقیه) چیست؟



پاسخ:

«پیر فرزانه» فقط و فقط یک وظیفه دارد.

و آن وظیفه،

سیر و تجلیِ «طریقتِ» استقرارِ «عدل»

در جامعه و در نفس انساﻥهاست.

ویا به گویش پارسی

انجامهٔ «پیر فرزانه»،

نمایش و پیمایش «راه درست» برای

استواری «برابری»

در مردمستان و در منهٔ انساﻥهاست.

در اینجا توجه کنید که،

هماﻥگونه که در بخشﻫﺎی پیشین گفتیم،

«عدل» و «عدم» لازم و ملزوم یکدیگرند.

ویا به گویش پارسی،

«برابری» و «نیستی» وابسته به یکدیگرند.

زیرا که،

در هنگام مقایسهٔ ویژگی دو چیز،

«عدم اختلاف»، لازمهٔ «عدل» است

و

«عدل»، لازمهٔ «عدم اختلاف» است.

بدین ترتیب،

برقراری «عدم اختلاف» باعث برقرای «عدل» است.

و

برقرای «عدل» باعث برقرای «عدم اختلاف» است.

نتیجتاً، در چهارچوب انگارهٔ «یکتایش»،

«معدوم» کردن طبقهٔ «حکام» در جامعه

و

«معدوم» کردن «منیت» در نفس انساﻥها

شرط لازم و کافی برای

استقرار «عدل» در جامعه و در نفس انساﻧهاست.

بدین ترتیب،

«پیر فرزانه» سالک برقراری آزادی است.

زیرا که،

با گسترش آموزﻩﻫﺎ و آئینﻫﺎی مرتبط با

«معدوم» کردن «منیت» در نفس انساﻥها،

و

«معدوم» کردن طبقهٔ «حکام»

به مرور

فرهنگ برخاسته از منش آزادگی

جایگزین

قوانین حکومتی مرتبط با ﺗﺒﻪکاری اجتماعی

ﻣﻰشود.

(منش آزادگی=رفتار برخاسته از نفس بدون منیت)



پرسش:

در چهارچوب، الگوی «همآسالاری»

اجزای سامانهٔ حکومتی،

چه مشخصاتی دارند؟



پاسخ:

لیبرال دموکراسی سکولار غربی،

با الگوی گیری از تثلیث مسیحیت،

نهادهای حکومت را، به سه قوهٔ

مقننه، قضائیه و مجریه تقسیم کرده

تا بتواند القا کنندهٔ

مشروعیت خداگونهٔ حکومت باشد

ولی،

در انگارهٔ «یکتایش»، ما، بر این باوریم که،

«همآسالاری» باید در راستای

پژوههﮔﺎن (پژوههﮔﺎن=علوم) هفتﮔﺎنه،

طراحی شود. زیرا که،

پژوههﮔﺎن (پژوههﮔﺎن=علوم) هفتﮔﺎنه،

بازتاب هفت ویژگی «هوشمندی» انساناند

و

هفت ویژگی «هوشمندی» انسان نیز،

بازتاب هفت ویژگی «فرهوش» (فرهوش=تفکر الهی) است.

و

هفت ویژگی «فرهوش» (هفت ﮔﺎر)،

در گزارهٔ «لا اِله اِلًا الّٰله» نهفته است

و

گزارهٔ «لا اِله اِلًا الّٰله»

از قلم کردن

اسم اعظم «الّٰله» بوجود آمده.

بدین ترتیب،

برای توصیف«همآسالاری»،

باید نخست

گروﻩبندی علوم هفتﮔﺎنه را،

تعریف کنیم.



پرسش:

علوم هفت ﮔﺎنه کدامند؟



پاسخ:

ما، در انگارهٔ «یکتایش»

همهٔ علوم بشری را،

به پژوههﮔﺎن هفتﮔﺎنه تقسیم ﻣﻰکنیم که،

عبارتند از:

پژوهِگان زیستهﻣﺎنی (علوم زیستی، Life Science)

«تن» انسان خاستگاه علوم زیستی است

پژوهِگان تودﻩمانی (علوم اجتماعی، Social Science)

«دئنا» (دئنا=وجدان) انسان خاستگاه علوم اجتماعی است

پژوهِگان پدیدﻩمانی (علوم تجربی، Natural Science)

«شناخت» انسان خاستگاه علوم تجربی است

پژوهِگان فرهیختهﻣﺎنی (علوم فرهنگی، Humanities)

«دل» انسان خاستگاه علوم فرهنگی است

پژوهِگان آویدﻩمانی (علوم عقلانی، Formal Science)

«خرد» انسان خاستگاه علوم عقلانی است

پژوهِگان فروردﻩمانی (علوم کاربردی، Applied Science)

«فرّ» انسان خاستگاه علوم کاربردی است

پژوهِگان مَنیدهﻣﺎنی (علوم رواﻥکاوی، Psychology)

«جان» انسان خاستگاه علوم رواﻥکاوی است



بدین ترتیب،

ما معتقدیم که، مدیریت یک جامعه،

باید در چهارچوب علوم هفتﮔﺎنه

تنظیم شود.



پرسش:

تقسیم بندی هفتﮔﺎنهٔ سامانهٔ حکومتی چگونه است؟



پاسخ:

در چهارچوب انگارهٔ «یکتایش»،

سامانهٔ کشورداری «همآسالاری» نام دارد که،

متشکل هفت بخش زیرین است:



نهاد پایستهﻣﺎنی

الهام گرفته از «تن» (تن زنده) انسان است که،

برقرار کنندهٔ ارتباط میان «هوشمندی» انسان و «عالم واقعیات» است.

نتیجتاً،

زنده ماندن «تن»،

برای تعامل انسان با «عالم واقعیات»

ضروری است.

بدین ترتیب،

«نهاد پایستهﻣﺎنی» (نهادهای مرتبط به حفاظت از مردم)

به دلیل نیاز جامعه به

«بهزیستی و تندرستی» شهروندان

بوجود آمدهﺍند.

در انگارهٔ «یکتایش»،

طریقت «میاﻧﻪروی»،

رهنمودی برای پیشرفت در چهارچوب

«پژوههﮔﺎن زیستهﻣﺎنی» و «نهاد پایستهﻣﺎنی»ست.



نهاد تودهﻣﺎنی

الهام گرفته از «دئنا» (دئنا=وجدان) انسان است که،

مبنای چگونگی تعامل او با دگران است.

بدین ترتیب،

«نهاد تودهﻣﺎنی» (نهادهای مرتبط با تعامل اجتماعی)

به دلیل نیاز شهروندان،

به تعامل با یکدیگر

بوجود آمدهﺍند.

در انگارهٔ «یکتایش»،

طریقت «برابری»،

رهنمودی برای پیشرفت در چهارچوب

«پژوههﮔﺎن تودهﻣﺎنی» و «نهاد تودهﻣﺎنی»ست.



نهاد پدیدﻩمانی

الهام گرفته از «شناخت» انسان است که،

مبنای تفسیر دادﻩها و ادراک پدیدﻩهاست.

بدین ترتیب،

«نهاد پدیدهﻣﺎنی» (نهادهای مرتبط با تفسیرها و شناسایی درست پدیدﻩها)

به دلیل نیاز جامعه

به تفسیر دادﻩها و شناسایی پدیده های موجود در «عالم واقعیات»

بوجود آمدهﺍند.

در انگارهٔ «یکتایش»،

طریقت «دادﻩآزمایی»،

رهنمودی برای پیشرفت در چهارچوب

«پژوههﮔﺎن پدیدهﻣﺎنی» و «نهاد پدیدهﻣﺎنی»ست.



نهاد فرهیختهﻣﺎنی

الهام گرفته از «دل» انسان است که،

مبنای ارزشﻫﺎ و آرزوهای ناخودآگاه اوست.

بدین ترتیب،

«نهاد فرهیختهﻣﺎنی» (نهادهای مرتبط با فرهنگ یک جامعه)

به دلیل نیاز جامعه

به گسترش ارزشﻫﺎ و آرزوهای نشاط انگیز جمعی

بوجود آمدهﺍند.

در انگارهٔ «یکتایش»،

طریقت «آرماﻥگرایی»،

رهنمودی برای پیشرفت در چهارچوب

«پژوههﮔﺎن فرهیختهﻣﺎنی» و «نهاد فرهیختهﻣﺎنی»ست.



نهاد آویدﻩمانی

الهام گرفته از «خرد» انسان است که،

مبنای آوند (آوند=استدلال)، سنجش و نگرش اوست.

بدین ترتیب،

«نهاد آویدهﻣﺎنی» (نهادهای مرتبط با عقلانیت یک جامعه)

به دلیل نیاز جامعه

به

برقراری عقلانیت شهروندان

بوجود آمدهﺍند.

در انگارهٔ «یکتایش»،

طریقت «خردادگرایی»،

رهنمودی برای پیشرفت در چهارچوب

«پژوههﮔﺎن آویدهﻣﺎنی» و «نهاد آویدهﻣﺎنی»ست.



نهاد فروردﻩمانی

الهام گرفته از «فرّ» انسان است که،

مبنای آفرینش فرّآوری اوست.

بدین ترتیب،

«نهاد فروردهﻣﺎنی» (نهادهای مرتبط با فرّآوری یک جامعه)

به دلیل نیاز جامعه

به ساختن فرآوردﻩها و برقراری فرایندها

بوجود آمدهﺍند.

در انگارهٔ «یکتایش»،

طریقت «همهﮔﺮایی»،

رهنمودی برای پیشرفت در چهارچوب

«پژوههﮔﺎن فروردهﻣﺎنی» و «نهاد فروردهﻣﺎنی»ست.



نهاد مَنیدهﻣﺎنی

الهام گرفته از «جان» انسان است که،

مبنای هویت حقیقی ویا هویت مجازی اوست.

بدین ترتیب،

«نهاد مَنیددهﻣﺎنی» (نهادهای مرتبط با هویت یک جامعه)

به دلیل نیاز جامعه

به مردود فرض کردن هویت مجازی و کشف هویت حقیقی جامعه

بوجود آمده.

در انگارهٔ «یکتایش»،

طریقت «نیستﮔﺮایی»،

رهنمودی برای پیشرفت در چهارچوب

«پژوههﮔﺎن مَنیدهﻣﺎنی» و «نهاد مَنیدهﻣﺎنی»ست.



بدین ترتیب،

درچهارچوب انگارهٔ «یکتایش»،

طریقت «به نآم خدا»،

متشکل از سرواژهٔ هفت رهنمود زیرین است:



«برابری»

«همهﮔﺮایی»

«نیستﮔﺮایی»

«آرماﻥگرایی»

«میاﻧﻪروی»

«خردادگرایی» (خرداد=کمال)

«دادﻩآزمایی»



در اینجا توجه کنید که،

همانند طریقت «جام ایمآن»،

تک تک رهنمودﻫﺎی طریقت «به نآم خدا» نیز،

برای برقراری مفهوم «هیچﻧﻴﺴﺘﻰ»

بوجود آمدهﺍند.



پرسش:

تفاوت میان

طریقت «جام ایمآن» و طریقت «به نآم خدا»

چیست؟



پاسخ:

طریقت «جام ایمآن» یک طریقت فردی است که،

بدنبال برقراری شهریور (شهریور=بهترین شهریاری=حکومت الهی)

در نفس انسانﻫﺎست.

نتیجتاً،

هدف طریقت «جام ایمآن»،

برقراری حکومت مستقیم خداوند

بر نفس انساﻥهاست.

ولی،

طریقت «به نآم خدا»

یک طریقت علمی-اجتماعی است که،

بدنبال «حفظ سامانهٔ حکومتی»

و

«حذف طبقهٔ حکام»

است، تا بتواند

از طریق برقراری شهریور در نفس انسانﻫﺎ،

سامان دهندهٔ حکومت خداوند

بر جوامع بشری باشد.



پرسش:

چرا «نهاد پایستهﻣﺎنی»

تنها نمادی است که،

نامش مطابق نام علوم مربوطهﺍش (پژوههﮔﺎن زیستهﻣﺎنی)

نیست؟



پاسخ:

زیرا که،

برخلاف طبیعت حاکم بر اکثر حیوانات

خطرناکﺗﺮین دشمن هرکس،

هم نوعان ویﺍند.

به طور کلی، در طبیعت،

حیوانات عمدتاً برای تغذیه ویا جفتﮔﻴﺮی،

مورد حملهٔ هم نوع خود قرار ﻣﻰگیرند.

ولی،

در دنیای امروزی،

کشورﻫﺎی غربی که،

جزوی از مرفهﺗﺮین کشورهای جهاﻥاند،

وحشیﺗﺮین، یاغیﺗﺮین و خطرناکﺗرین

دشمن جوامع بشریﺍند.

نتیجتاً،

پژوهگان زیستهﻣﺎنی که، صرفاً

متمرکز بر علوم مرتبط با موجودات زنده است،

قادر نیست به تنهایی

آفرینندهٔ سامانهﺍی برای

حفاظت از ﺑﻪزیستی و تندرستی شهروندان باشد.

پس ما باید،

سامانهﻫﺎی رزمی، پادمانی، آگهﻣﺎنی، پدافندی، پاسداری و... را،

با سامانهﻫﺎی زیستهﻣﺎنی ادغام کنیم

تا بتوانیم

حافظ ﺑﻪزیستی و تندرستی شهروندان باشیم.

بدینﺗﺮتیب،

نهاد پایستهﻣﺎنی نتیجهٔ این ادغام است.



پرسش:

با در نظر گرفتن توصیف نهاد پایستهﻣﺎنی،

آیا حذف طبقهٔ حکام امکان پذیر است؟



پاسخ:

بله! امکان پذیر است.



پرسش:

چگونه امکان پذیر است؟



پاسخ:

از طریق تفکر بسیجی!

به این معنی که،

به مرور،

همهٔ شهروندانی که، قادر به ارائهٔ خدمات اجتماعیﺍند،

ﻣﻰتوانند مانند یک بسیجی،

آزادانه و داوطلبانه

به عضویت نهاد پایستهﻣﺎنی درآیند.

زیرا که،

در انگارهٔ «یکتایش»،

بسیجی بودن

فاقد هرگونه محدودیت است.

بلکه،

هر کس که، بتواند به طور متوسط

حدوداً، 4 ساعت در هفته (200 ساعت درسال)،

داوطلبانه،

به شهروندان ناآشنا باخود،

خدمات رایگان ارائهه دهد،

آنگاه او، بسیجی محسوب ﻣﻰشود

و عضویت او در نهاد پایستهﻣﺎنی

حتمی است.

پس،

ما ﻣﻰتوانیم، در نهاد پایستهﻣﺎنی،

«هیچ نیستی» را، در چهارچوب

«عدم» تقسیم مردم

به دو طبقهٔ «حکام» و «غیرحکام»

برقرار کنیم.



پرسش:

داکترین نظامی «همآسالاری» چیست؟



پاسخ:

هماﻥگونه که،

در بخش هفدهم توضیح دادیم،

مهمترین ویژگی الگوی «همآسالاری»،

برقراری «هیچ نیستی» است.

بدینﺗﺮتیب،

کشوری که، برپایهٔ

الگوی «همآسالاری» و طریقت «به نآم خدا»

اداره ﻣﻰشود

هرگز ﻧﻤﻰتواند تهاجمﮔﺮ باشد.

زیرا که،

«هیچ نیستی» الگوی تهاجمی اوست.

نتیجتاً،

اولین کشوری که، بخواهد برپایهٔ

الگوی «همآسالاری» و طریقت «به نآم خدا»

اداره شود

باید دارای قویﺗﺮین نیروی

رزمی، پدافندی، پادمانی، آگهﻣﺎنی، پاسداری و...

در پهنهٔ جهان باشد.

یعنی توانایی پایستهﻣﺎنی او

باید بیشتر از مجموع همهٔ کشورهای جهان باشد

تا بتواند با تکیه بر

آسایش برخاسته از توانایی پایستهﻣﺎنی خود،

مابقی سامانهﻫﺎی حکومتی خود را،

در چهارچوب طریقت «به نآم خدا»

به سوی کمال هدایت کند.

بدین ترتیب،

آزادگی، آزادی و آسودگی برخاسته از

طریقت «به نآم خدا»،

باعث جلب جهانیان به سوی

«طریقت» حرکت به سوی «حقیقت»

آن کشور خواهد بود.



پرسش:

آیا، در الگوی «همآسالاری»،

«مهستان» و «پیر فرزانه»

بخشی از طبقهٔ «حکام»اند؟



پاسخ:

خیر!

ایشان، سالکانی هستند که،

با ادغام «دل» و «دین» و «دانش»

به مصاف

«زر» و «زور» و «زباﻥبازی» ﻣﻰروند.

قدرت ایشان

متکی بر «عشق» و «ارادت» مردم

به ایشان است.

ولی،

تا زمانی که،

طبقهٔ «حکام» معدوم نشده اند،

ایشان باید

بر طبقهٔ «حکام» اشراف داشته باشند.



پرسش:

در انگارهٔ «یکتایش»، شما دائماً

از ضمیر منفصل «ما» استفاده ﻣﻰکنید.

بدینﺗﺮتیب،

ضمیر منفصل «ما»، به چه کسانی اشاره ﻣﻰکند؟



پاسخ:

به دو نفر!

یکی مَنه (مَنه=نفس=من مجازی) و دیگری وهومَنه است.

مَنه ویا «من مجازی»،

منشأ همهٔ نادرستیﻫﺎی انگارهٔ «یکتایش» است.

ازسوی دیگر،

وهومَنه ویا «من حقیقی»

سرچشمهٔ همهٔ درستیﻫﺎ آنﺍند.



پرسش:

تعداد پیروان انگارهٔ «یکتایش» چیست؟



پاسخ:

«هیچ نیستی» معرف

تعداد پیروان انگارهٔ «یکتایش» است.

یعنی «صفر» نفر پیرو آنﺍند.

حتی،

«من مجازی» که،

نقش مهمی در

تدوین نادرستیﻫﺎی انگارهٔ «یکتایش» دارد،

حقیفتاُ پیرو آن نیست.

نتیجتاً،

«من حقیقی»، تنهاست.

ولیکن

واقف بودن بر تنهایی «من حقیقی»

بخشی از «سر وحدت» است.



کسی بر «سر وحدت» گشت واقف

که او واقف نشد اندر مواقف

دل عارف شناسای «وجود» است

«وجود مطلق» او را در «شهود» است

به جز «هست حقیقی»، هست نشناخت

از آن رو «هستی خود» پاک در باخت

مدرنیته مُعَوَج!



خانم دکتری از دوستان فیس بوکی که در خارج از کشور اقامت دارند ضمن ارسال پیغامی از اینجانب برای ادامه تحصیل «فوق دکترا» در آمریکا کمک خواست تا به اعتبار اقامتم در ایالات متحده ایشان را راهنمائی کنم.

خانم دکتر به صفت ظاهر برخوردار از حسن جمال بوده و به کمال زیبا و برخوردار از خوب روئی اند. علی رغم این وقتی قبل از کمک به ایشان از وضعیت تاهل شان پرسیدم متوجه شدم «خانم دکتر» هنوز ازدواج نکرده اند!

قدر مسلم خانم دکتر به اعتبار شدت زیبائی نمی توانست فاقد خواستگار باشند و وقتی در پاسخ به تَحَیُر و چرائی عدم ازدواج به اینجانب پاسخ دادند: «فعلا مایلم تحصیلاتم رو اتمام کنم» تَحَیُر موجود را مضاغف کردند.

نکته ای که از جوار یک مدرنیته معوج جامعه را دچار بدفهمی کرده آن است که تحصیلات بالذات فاقد ارزش است و تحصیل «ابزاری» است در جوار زندگی بمنظور بهینه تر کردن نگاه و تراز زندگی. اما متاسفانه از جوار همان «بدفهمی مدرنیته» تحصیل که قرار بوده ابزاری در خدمت و بهینه سازی غایت زندگی باشد اکنون خودش مبدل به غایت شده و تایتل سالاری توانسته به مهابت خود را به غایت زندگی تحمیل کند.

خانم دکتر مزبور و خانم دکترهای مشابه عنایت به این نکته نمی ورزند که تحصیل فی نفسه فاقد ارزش است و آنچه از قبال تحصیل مراد می شود محصولی است که در خدمت خوش فهمی و به فهمی چیستی و چرائی زندگی قرار می گیرد.

خانم دکتر مزبور عنایت به این ندارند که اولویت برای ایشان باید زندگی و بهره وری از زندگی با الگوها و معیارهای بهینگی باشد.

قرار نبوده «اطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلَى اللَّحْد » هدف زندگی باشد و این مسیری است برای بهره وری از فهمی بهتر از زندگی.

خانم دکتر مزبور و خانم دکترهای مزبور گیریم فوق دکترایشان را از بهترین دانشگاه های دنیا نیز اخذ کنند اما آیا با آن تایتل «فوق دکترا» می توانند تمام آن سالهائی را که می بایست و می شایست در کنار همسر خود و در جوار فرزندان خود ایجاد خاطره کند را نیز جبران کند.

خانم دکترهای مزبور قبل از تایتل «دکترا» شایسته و بایسته عناوین ارزشمند همسری و مادری اند و تحصیل قرار بوده در کنار آن ایشان را به رفعت و فهمی بهتر برای کمال زنانگی و همسری و مادری خود برساند.

خانم دکترهای مزبور آیا با قرار دادن مدل به مدل مدارک تحصیلی خود در مقابل شان توان آن را دارند تا تمام آن سالهائی را که می توانست برای ایشان در کنار همسر و فرزندانش خاطر سازی و بهجت افزائی کند را معادل سازی کنند؟

متاسفانه برون داد چنین مدرنیته معوجی به فرآیندی ختم شده که در آن با جامعه ای مواجهیم که برخوردار از انباشتی از زنان و مردانی تایتل دار با عناوینی دهان پر کن است که در انزوای تنهائی و منفعلی و منعزلی سالهای جوانی خود را از دست داده و اینک با یک زندگی سلولی و دنیائی از توقع بر گذشته از دست رفته و آینده به دست نیامدنی شان محکوم به غمبرک زدگی شده اند.

متاسفانه مدرنیته مزبور به اسم دانش انسان را فریب داد تا از ایشان ربات های تحت فرمانی برای ماشین عظیم بوروکراتیک و خطوط تولید مصرفی الزامات مدرنیته بسازد با این فریب که حالا مدرن شده اید و متشخص اید و روشنفکر تشریف دارید!

خدا رحمت کند دکتر هوشنگ مقتدر را که با چه خشمی از دانشجویان ترم یک پزشکی یاد می کرد که در روز اول ماه مهر یکدیگر را خانم دکتر و آقای دکتر خطاب می کردند!

۱۳۹۶ تیر ۲۲, پنجشنبه

ممل آمریکائی!



فیلم سینمائی «ممل آمریکائی» به کارگردانی شاپور قریب ژانری کمیک از واقعیتی تراژیک نزد اقشاری از ایرانیان را در سال ۵۴ به تصویر می کشید که در ترمینولوژی اجتماعی ایران اشتهار به غربزدگی یا غربندگی دارند.

ژانری که بیش از ۱۰۰ سال است از آغاز روند توسعه معطوف به مدرنیته غربی در ایران کماکان سخت جانی کرده و اقشار متعددی از ایرانیان را به آفت خود مبتلابه نگاه داشته.

تببین جامعه شناختی یک عنصر غرب زده قرینه متباینی از یک عنصر مذهبی است که این دو را در حد فاصل دو آرمانشهر مفروض انگاشته به خویشکامی می رساند.

دو گانه «مکه ـ لوس آنجلس» یا «کربلا ـ لاس وگاس» تبیینی سمبلیک از تشفی خاطر هر کدام از دلشدگان به هر کدام از این مدینه فاضله ها را عهده داری می کند با این تفاوت که شائقان عتبات عالیات سودای «از خود گذشتن» را در سفر معنوی شان راهجوئی می کنند و راغبان لاس وگاس و خنیاگرانش دغدغه «بر خود انباشتن» را در «آرزو شهرهایشان» کامجوئی می کنند.

زیارت عتبات عالیات و تشرف به مکه و طواف کعبه برای مسلمانان بطور اعم و زیارت مضجع شریف سومین و هشتمین امام شیعیان برای سلوکیانش اقبالی استعلایی از یک سفر معنوی محسوب می شود که توفیق یافتگان به چنان اسفاری با کسب افتخار پسوند حاجی یا کربلائی یا مشهدی بصورت عرفی در میانه هم کیشان خود برخوردار از منزلت و فضیلت و ارجحیت شده و عمری را در لذت معنوی این کسوت و اعتبار آن خلعت خرسندی و شادباشی و شادکامی می کنند.

تحقیقا همین کاربرد تشفی درمانی را ممالک راقیه «بالاعم» و ایالات متحده آمریکا «بالاخص» برای جماعت غربنده و غربزدگان مطمح نظر عهده داری می کند.

بلاتردید بالغ بر ۹۰ درصد مشکل غربندگان مزبور تنها با یک سفر توریستی یک هفته ای به آمریکا مرتفع خواهد شد!

بدین منوال که اگر فرضا در توان حکومت می بود و می توانست ترتیبی اتخاذ کند تا با تخصیص بودجه هر کدام از شهروندان «شائق الندن» یا «راغب المنهتن» بتوانند سفری توریستی و یک هفته ای با ارز دولتی و بلیط رایگان رفت و برگشت را به آن بهشت های مفروض انگاشته شان داشته باشند مراد حاصل بود و بدین ترتیب بخش عمده ای از معضل تاریخی غربزدگی در ایران حل و مرتفع می شد!

این امر بدین معنا نیست که شهروندان مزبور با چنین سفری جملگی علیه سلام شده و درب های دانش و معرفت و بصیرت و فضیلت بر ایشان انکشاف و افتتاح شده و از فردای آن در خطوط مقدم منتقدین آمریکا قرار می گیرند.

خیر ـ مسئله آن است که در چنین مفروضه ای آنک درد آن دردمندان آسایش می یابد و زخم شوریدگی شان به التیام می رسد و آنگاه تا پایان عمر با دادن پُز سفر به آمریکا و به رخ کشیدن آمریکا دیدگی شان به یکدیگر در ضمیر ناخودآگاه به تشفی خاطر «مدرن بودگی» بابت «آمریکا دیدگی» می رسند و راحت تر زندگی می کنند و عمری را به حلاوت فارسی را با اکسنت نیویورکی کلامت می نمایند!

«عین الله هائی» خواهند شد که ضمن کسب توفیق سفر به شهر به «باقرزاده هائی» مبدل شده اند که در شهر به ایشان پیشنهاداتی شد! (اشاره به ژانر سینمائی صمد و عین الله)

اینها سالکان طریقت نیستند عاشقان عزیمت اند.

بقول علی شریعتی اگر هر کسی را و هر قبیله ای را توتمی است و اگر توتم شریعتی و توتم دوران شریعتی و توتم قبیله شریعتی «قلم» بود اکنون و برای این «بی درکجائیان» توتم شان و غایت شان و قبله شان «آمریکا» است.

حکایت ایشان ملاحت آن سفیهی است که از وی پرسیدند:

اگر همه دنیا را داشتی چه می کردی؟

و پاسخ داد:

می فروختم و می رفتم خارج!

۱۳۹۶ تیر ۱۴, چهارشنبه

کارنامه رهبری از امام تا آقا!



قدمت رهبری آیت الله خامنه ای بعد از خرداد ماه گذشته از ۲۸ سال گذشت و اکنون با بالغ بر سه دهه حضور ایشان در خلعت و کسوت رهبری نظام و انقلاب اسلامی بهتر می توان کیفیت عملکرد و مدیریت ایشان را مظنه زد.

چندی پیش با یکی از سبزهای رادیکال مجالستی حاصل شد و مشارالیه در مقام تخفیف «آیت الله» چنین ادعا می کرد که ایشان از نظر شخصیتی فرد ضعیفی اند و به همین اعتبار ثابت شده در مقابل قدرت و فشار بیرونی عقب نشینی می کنند!

ادعائی که بیشتر حاکی از رویاها و علائق مدعی می توانست باشد. کمااین که سبزینه مذکور در مقابل این ادله بی پاسخ ماندند که:

اگر رهبری فشار پذیرند و در مقابل زور و ارعاب باج می دهند، چگونه بود که در فردای عملیات تروریستی یازده سپتامبر و در اوج مبارزه طلبی جورج بوش پسر در اعلام نبرد نظامی اش با تروریسم بین الملل وقتی آن بلاهت افسار گسیخته از موضع قدرت و گلوله و تفنگ دنیا را خطاب توام با عتاب قرار داد که «یا با مائید یا با تروریست ها» و در موقعیتی که جمیع رهبران جهان از این لات بازی عنیفانه مبتلا به لکنت زبان شده بودند این تنها آیت الله خامنه ای بود که بدون تعلل گوش آن جوانک را بدانگونه پیچاند که «نه با شمائیم و نه با تروریست ها»؟

هم چنانکه شما سبزها چگونه می توانید مدعی تسلیم پذیری رهبری شوید وقتی در ۸۸ کف خیابان در انحصار شما بود علی رغم این رهبری در نماز جمعه محکم مقابل تان ایستاد و اذعان داشت: امام باج نداد و من هم باج نمی دهم.

من حیث المجموع کارنامه آیت الله خامنه ای را می توان برخوردار از موفقیت تلقی کرد خصوصا در موقعیت فعلی که تمامیت غرب آسیا و اروپا و آمریکا در آتش ناامنی و ترور و جنگ و خشونت می سوزد و این تنها جمهوری اسلامی ایران است که در این میانه همچون جزیره ثبات و امنیت دلربائی می کند.

گذشته از آنکه کیفیت رهبری آیت الله خامنه ای را در مقام مقایسه با کیفیت و سابقه رهبری بنیان گذار جمهوری اسلامی نیز می توان برخوردار از برتری دانست.

قدر مسلم آن است که آیت الله خامنه ای از حیث شاخصه های استعلائی برخوردار از فاصله ای عقب تر از امام خمینی بودند علی رغم این نمی توان منکر این شد که رهبری امام متکی بر کاریزمای قدرتمند و نافذ ایشان بود تا جائی که معظم له تنها خم ابرویش می توانست بحرانی را بخواباند یا امواجی و افواجی را بیآفریند. علی رغم این آیت الله خامنه ای در فقدان چنین کاریزمائی توانست در میان جنگلی از رقابت های سیاسی شخصیت ها و جناح های سیاسی در داخل کشور ثبات و اقتدار و امنیت کشور را تضمین و تقویت کند.

نمونه برجسته در تفاوت و مزیت مدیریت آیت الله خامنه ای با امامی که بدون تردید کماکان در افقی بالاتر از همه شخصیت های انقلاب برای حاملان انقلاب محبوب و مقبول اند جنس مدیریت بحران این دو در دو پدیده بالنسبه مشابه بود که دلالت بر صلابت توام با ذکاوت آیت الله خامنه ای دارد.

ماجرای آیت الله منتظری و آیت الله هاشمی رفسنجانی شاخص برجسته ای را از تفاوت عملکرد قابل وثوق رهبری نخست و رهبری دوم انقلاب را نشانه گذاری می کند.

گریزی از این واقعیت نمی توان داشت که امام علی رغم همه اقتدار و کاریزما و فراست و هوشمندی اش لاکن در ماجرای آیت الله منتظری نهایتا مجبور شدند آن ناصوابی را با هزینه ای سنگین «جراحی» کنند.

این در حالی است که آیت الله خامنه ای در مواجهه شان با آیت الله هاشمی که از ابتدای ریاست جمهوری تا پایان عمر هر گربه ای که خواستند بمنظور تحصیل منویات خود در حیات خلوت نظام رقصاندند علی رغم این «آیت الله» به فراست هاشمی را مدیریت کردند و از سوئی با نشاندن ایشان در جوار خود مانع از آن شدند همچون منتظری مبدل به اپوزیسیون نظام شوند و هم زمان جمیع ترفندها و آفندها زیر پوستی هاشمی را تا انتها و با هنرمندی مدیریت کرده و در مجموع با حفظ و رعایت احترام هاشمی، مشارالیه را تا روز آخر در جوار نظام مهار و تا منزل ابدی بدرقه کردند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داریوش سجادی
@dariushsajjadi44