۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

نوشابه سمی!



نوشابه امیری یکی از بی اخلاق ترین کسانی است که بدون برخورداری از صلاحیت حرفه ای و ایضاً اخلاقی خود را به جامعه مطبوعات آن هم با پسوند «حرفه ای» کلیپس کرده!
بی اخلاقی وی تدریجاً از مرزهای بی شرمی گذشته و برای شهرت تن به فریب و حقه بازی جهت انجام مصاحبه با کسانی می دهد که در حالت عادی هرگز حاضر به دادن مصاحبه با وی و امثال وی نیستند
مصاحبه اخیر وی با حاج سعید حدادیان نمونه بارزی از شیوه زشت و غیر اخلاقی و غیر حرفه ای وی است که قبلاً نیز همین شیوه را در کسب مصاحبه با سعید تاجیک اعمال کرده بود
بنا بر یک سنت نانوشته کسانی مانند تاجیک یا حدادیان اساساً افرادی مانند امیری را در مقام روزنامه نگار برسمیت نمی شناسند هم چنانکه ارزنی نیز گروه خون شان با دادن مصاحبه به سایت های زردی مانند روزنت هم سوئی ندارد. علی رغم این خانم امیری در کمال بی اخلاقی در تماس با سوژه های خود با زیرکی و شیطنت طعمه خود را به تور فریب انداخته بدون آنکه بر تعهد حرفه خبرنگاری مقید بماند.
مطابق قانون صریح مطبوعات هر خبرنگاری در انجام مصاحبه ابتداً موظف است بصورتی کاملاً شفاف خود و رسانه متبوعه خود را برای مصاحبه شونده بصورتی دقیق معرفی کند و حتی در مواقعی که چنین مصاحبه هائی برای مصاحبه شونده هزینه اخلاقی و یا حقوقی یا سیاسی فراهم می کند مصاحبه گر بصورتی مضاغف موظف است صریحاً مصاحبه شونده را از ماهیت خود و رسانه اش و تبعات محتمل دادن مصاحبه ، مطلع نماید.
حال با توجه به جهتگیری کاملاً ساختارشکن و غیرحرفه ای سایت روزنت و با توجه به ماهیت کاملاً مغرض و هتاک و بد دهان نوشابه امیری در جمیع نوشته هایش، معرفی خود به حدادیان در زرورقی از فریب و رد گم کردن و طفره روی و هره و کره و بکار گیری کشش های زنانه! بمنظور فریب حدادیان و گرفتن مصاحبه به هر بهائی قبل از آنکه تضییع حق مصاحبه شونده باشد توهین به جامعه حرفه ای مطبوعات است

http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-ee601addea.html
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/-fb33a34c28.html
http://www.roozonline.com/persian/author/name/nooshabeh_amiri.html

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

اسکاری برای ندادن!



در سیاست یک احتراز نانوشته مورد توافق عموم تحلیلگران برسمیت شناخته شده و آن پرهیز از پیش بینی کردن است تا جائی که این امر بشکل یک ضرب المثل در سیاست مطرح شده مبنی بر آنکه:
یک سیاستمدار هیچ وقت نباید پیش بینی کند!
علی رغم این شخصاً مایلم در مورد فرجام فیلم «جدائی نادر از سیمین» در کسب یا عدم موفقیت در کسب اسکار یک پیش بینی کنم!
هر چند شخصاً فیلم فرهادی را اثری ضعیف می دانم که دلائلش را قبلاً و در جائی دیگر گفته ام (پادشاه لخت است) و هر چند شخصاً برای اسکار و ماهیت این جشنواره ارزشی محتوائی قائل نیستم اما گذشته از اینها به دو دلیل «حسی و شخصی» معتقدم فیلم فرهادی به احتمال زیاد نخواهد توانست موفق به کسب اسکار بهترین فیلم «خارجی» شود در عین حالی که به احتمال زیاد اسکار بهترین فیلم نامه را تصاحب خواهد کرد.
اساساً تصور می کنم یکی از دلائلی که «جدائی نادر از سیمین» برخلاف توقع و انتظار در کنار نامزدی بهترین فیلم خارجی، نامزد بهترین فیلم نامه نیز شد عدم رغبت جهت اعطای اسکار بهترین فیلم خارجی به اثر فرهادی باشد چرا که آشنایان با هالیوود بخوبی از میزان نفوذ و سلطه دنیای یهودیت سیاسی (صهیونیسم) بر هالیوود و ایضاً جشنواره Academy Awards  مطلعند. بر همین اساس تصور اعطای اسکار بهترین فیلم خارجی به فیلمی از ایران در حالی که هم زمان فیلم «پانویس» هم بنمایندگی از اسرائیل در کنار فیلم اصغر فرهادی، نامزد بهترین فیلم خارجی شده تصور دور از انتظاری بنظر می رسد. لذا و احتمالاً نامزد شدن غیرمترقبه «جدائی نادر از سیمین» در بخش بهترین فیلم نامه به این خاطر بوده که در ازای ندادن اسکار بهترین فیلم خارجی به فرهادی لااقل فیلم نامه آن را بی نصیب از اسکار نگذارند.
برای این پیش بینی یک دلیل شخصی هم دارم که صبر خواهم کرد و در صورت تحقق پیش بینی ام آن را اعلام خواهم کرد!
علی ایحال در صورت عدم تحقق پیش بینی مزبور دیگران از آن درس بگیرند و پایبند به همان اصل «لزوم پیش بینی نکردن در دنیای سیاست» بمانند!!! هر چند شخصاً برای ریسک کردن در دنیای سیاست هم ارزش قائلم و پیش بینی کردن هم نوعی ریسک کردن است که در صورت درست درآمدن «اعتبار زاست» و همچنانکه خلاف آن نیز «اعتبار سوز» است.
http://sokhand.blogspot.com/2012/01/blog-post_19.html

جایگاه لابه!

این سایت تا پایان این ماه (ژانویه) جهت رویت عموم قابل دسترس است. توضیحات بیشتر در (اینجا)


تصویر منتشره از بی تابی آیت الله صانعی در فوت همسر مرحومه شان قابل تامل است!
هر چند از دست دادن عزیزان برای همه سخت و دردآور است اما حضرت آیت الله صانعی به مقامی تکیه زده اند که علی الظاهر در نظام فقهی و سلسله مراتب روحانیت شیعه بالاترین مراتب دین شناسی و دین باوری است.
طبیعتاً اتکای بر کرسی مرجعیت تقلید بمعنای باور عقلی و ایمان قلبی به پایان راه نبودن مرگ و اعتقاد به جهان آخرت است لذا اگر بی تابی در غم از دست دادن عزیزان برای «مومنین ذیل مرجعیت» قابل فهم باشد اما از یک مرجع تقلید قابل انتظار نیست در غم درگذشت عزیزان چنین بی تابی کند. اگر هم این بی تابی را در چارچوب دلتنگی برای عزیزان معنا کنیم باز هم برای یک مرجع تقلید قابل توجیه نیست چرا که باور عمومی آن است که مرجع تقلید در بالاترین سطح از ایمان الهی است و طبیعتاً ایشان باید تنها دلبسته به خداوند بوده و قهراً نمی تواند و نباید جز خداوند دلبستگی به زخارف دنیا ولو منسوبان و اقوام و همسر و اولاد تعلق خاطر داشته باشند تا جائی که در نبودشان چنین بی تابی کنند.
نمونه برجسته آن بنیان گذار جمهوری اسلامی است که در سال 56 فوت مشکوک فرزند شان (مرحوم مصطفی) را در اوج صلابت الطاف خفیه الهی توصیف کرد و طی دوران حضورشان در راس رهبری انقلاب هیچکس لابه و اشک ایشان در ده ها و صدها وقایع اسفناک و ترورها و جنایات متعدد ندید و تنها در ترور آیت الله مطهری بود که طاقت از کف داد و در مقابل دوربین گریست اما آن اشک هم در غم از دست دادن جبران ناپذیر یک عالم برای جامعه انسانی بود.
جناب آیت الله صانعی
آخرین بار در حسینیه باجک قم در محضرتان بوده و از محضرتان بهره بردم و بخاطر دارم در آنجا فرمودید:
دنیا محل گذر و آزمون الهی است. بکوشیم در این آزمون سربلند باشیم!

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

شامورتی بازان!




یکی از اصحاب سرشناس و جلوی دوربین تلویزیون فارسی بی بی سی اخیراً بخش زیر از کتاب تاریخ انقلاب آذربایجان و بلوای تبریز «تالیف» حاجی محمد باقر ویجویه را که ناظر بر گفتگوئی بین کنسول وقت دولت روسیه تزاری با ستارخان در خلال انقلاب مشروطه می باشد را در مقام تفاخر و غرور ملی در صفحه فیس بوک شان منتشر کرده و ظاهراً و بشدت هم بابت مواضع قابل افتخار ستارخان در این گفتمان به وجد آمده!!!
((جنرال قونسول (روسيه) تشريف بردند به پيش جناب ستارخان سردار ملی، و گفتند كه:
به باقرخان يك بيدق روس را دادم، او در امان دولت روس است؛ يكی را هم به تو ـ كه جوان دليری ـ می دهم تا در امان دولت روس باشی.
جناب سردار فرمودند:
من در زير بيدق جناب ابوالفضل العباس عليه السلام و بيدق ايرانم، بيدق شما به من لازم نيست، و من ابداً تابع ظلم و استبداد نخواهم شد، و امروز و همه‌ بيدق هايی كه مستبدين در شهر زده اند، قلم خواهم كرد. اگر شاهنشاه ايران به من سياست فرمايند، نوش خواهم كرد. ابداً ملت از حقوق مشروطه خود دست نخواهند كشيد. مگر من و اهالی تبريز به دولت علّيه ايران باغی شده ايم كه در زير بيدق شما پناهنده شويم؟ ما می دانيم و پدر تاجدار ما و بس.))
وجد و ابتهاج این پرسنل بی بی سی مفتخر به ستارخانی که تن به ذلت التجاء به دولت اجنبی نداد در حالی است که ایشان و هم قطاران شان سالهاست با داشتن پاسپورت انگلیسی در جیب و اخذ تابعیت بریتانیای کبیر و قرائت سوگند وفاداری به علیا حضرت ملکه!!! و کسب مواجب از دولت فخیمه!!! مشغول رتق و فتق و تامین لوازم کسب و حفظ و بسط و تعمیق «غرور ملی و افتخارات ایرانی» شان زیر بیرق اجنبی اند!
مشارالیه ظاهراً یا مخاطب را سفیه فرض کرده و یا در لحظه انتشار این متن مبتلا به افراط در شادی خواری بوده اند!
باز هم گلی به جمال «شیخ فضل الله نوری» که علی رغم متهم بودنش از جانب منورالفکران سکولار به تحجر و عقب ماندگی اما همچون ستارخان وقتی در خلال انقلاب مشروطه به اعدام محکوم شد و کاردار وقت سفارت روسیه در تهران به ایشان پیشنهاد داد تا برای در امان ماندن بیرق روسیه را بر بام منزلش به اهتزاز در آورد، شیخ پاسخ داد:
برای کسی که عمری محاسن خود را در راه اسلام و خدمت به مردم سفید کرده ننگ است زیر بیرق بیگانه پناه ببرد.
و فردایش هم اعدام شد!!!

دسته گل گلشیفته!

این سایت تا پایان این ماه (ژانویه) جهت رویت عموم قابل دسترس است. توضیحات بیشتر در (اینجا)

با فروکش کردن جنجال خبری «بدن نمائی گلشیفته فراهانی» اکنون شفاف تر می توان این رفتار ناسنجیده را حلاجی کرد.
اولاً از منظر رفتارشناسی ظاهراً این اقدام را می توان نوعی واکنش هنجارشکنانه و معترضانه آن دختر خانم نسبت به «وضعیت خودساخته» یا «تخیل به واقعیت نپیوسته اش» تلقی کرد.
حسب ظاهر ماجرای این خانم از آنجا آغاز شد که بعد از بازی در فیلمی آمریکائی و در کنار «لئوناردو دی کاپریو» در بازگشت به ایران به حق یا ناحق مورد بازخواست وزارت اطلاعات قرار گرفته و مشارالیه از ناحیه تکدر خاطر بابت چنین بازجوئی ها و احساس خفقان! تن به ترک وطن داده و تدریجاً با اقامت در غربت و ابتلا به نوستالوژی و حس فراموش شدگی آن عکس عریان را از خود منتشر کرده!
علی رغم این سخت بتوان چنین ادعائی را باور کرد خصوصاً آنکه بازجوئی در ایران دیگر برای اهل رسانه و هنر و سیاست و ... مُبدل به امری عادی شده و کمتر کسی از این میانه پیدا می شود که صابون بازجوئی بلکه حبس در ایران به تن اش نخورده باشد و بعد هم از ناحیه تکدر خاطر تن به هجرت دهد و سر از تن نمائی درآورد!
شاید ماجرا قرائت دیگری هم داشته باشد از جمله آنکه این دختر خانم بعد از توفیق هم بازی شدن با یک سوپراستار آمریکائی (دی کاپریو) دچار یک توهم شده و تصور کرده بعد از این فیلم و بازی با یک سوپر استار آمریکائی اکنون می تواند به بهانه مورد بازجوئی قرار داشتن در ایران ضمن خروج از کشور مورد استقبال گسترده جامعه سینمائی جهان قرار گرفته و کمی هم اگر شانس با ایشان همراه باشد شاید تجربه «خانم و آقای اسمیت»!!! تکرار شود و ایشان نیز همچون آنجلینا جولی و برد پیت بعد از یک فیلم مشترک مُبدل به یک زوج هنری و خدا را چه دیدی زوج خانوادگی موفق با «دی کاپریو» نیز بشوند! و در آن صورت دنیا چقدر شیرین خواهد شد!!!
تخیلی که اگر بوقوع می پیوست قطعاً بسیار دلچسب می بود اما مشارالیه وقتی در غربت با دیوار سخت واقعیت برخورد کرد، آن گلشیفته را مواجه با دیپرشن و یا ابتلا به درد و رنج فراموش شدگی خصوصاً در فردای روزی کرد که دید بدون توجه به وی «اصغر فرهادی» و «جدائی نادر از سیمین اش» در دنیا با چه وسعتی مورد استقبال جهانی قرار گرفته در حالی که سال گذشته همین گلشیفته خانم این توفیق را داشت تا در کنار همین فرهادی بخاطر اقبال به فیلم «بخاطر الی» باز هم مورد توجه و تمجید افکار عمومی قرار داشته باشد.
همه اینها تا آن درجه استعداد دارد تا دختر خانمی جوان و کم تجربه و جویای نام و توجه و شهرت را متقاعد کند تا برای در تیتر و خبر ماندن و فرار از فراموش شدگی در غربت تن به هر کاری ولو «تن نمائی» در یک مجله نچندان معتبر دهد!
علی ایحال در یک نکته نمی توان تردید داشت و آن اینکه هر چند این دختر خانم با آن اقدام زننده اش، هزینه سنگینی را متوجه خود و خانواده اش و خانواده سینمای ایران کرد تا جائی که می توان رفتار وی را پاسی مناسب برای قوی شدن موضع کسانی دانست که برخی از زنان شاغل در سینمای ایران را فاحشه خوانده بود!!! اما چنین رفتار زننده ای از یک جهت آثار مثبتی را نیز با خود به همراه آورد و آن این که جامعه سینمای ایران و به ويژه بانوان شاغل در صنعت سینمای ایران و ایضاً دیگر دست اندرکاران خانواده رسانه در ایران را به قوت به این واقعیت غیر قابل کتمان رساند که بقول «شاملو» چراغ شان در آن خانه می سوزد و هر اندازه هم که برخوردار از شهرت باشند اولاً شاهین اشتهارشان را مدیون مردمان و اقبال مردمان همان کشورشانند و شرط ادب حکم می کند حُرمت مردم خود را نگاه دارند و خود را علی الدوام برای ایشان و مدیون ایشان تعریف و تلقی کنند و ثانیاً شاهین اقبال و اشتهارشان تنها در آن خانه اعتبار دارد و نمی توانند و نباید بی اخلاقانه با کونه کردن خیارشان دچار توهم شده و با پشت پا زدن به مردم و هویت و اعتبارات و هنجارهای بومی مردم شان در جستجوی سراب به غریبه پناه ببرند.
گل شیفته متاسفانه تمام شد خیلی هم  زود تمام شد اما این تمام شدگی ناخواسته مُبدل به عبرت و تجربه مفیدی برای دیگران در داخل شد تا قدر و حرمت خود و ملت خود را بهتر و بیشتر پاس دارند.
نمونه های موفقی چون علی نصیریان و عزت الله انتظامی و محمد علی کشاورز و حتی پدر همین گلشیفته که سرمایه های سینما و تائتر ایرانند و در کانون احترام مردمان شان اند اما دچار توهم مانند خیلی از کسانی دیگر نشدند و در کشور خود و در کنار اعتقادات و علائق و هنجارهای مردمان شان ماندند و در عمق علاقه و احترام مردمان شان زندگی می کنند نمونه های موفق ومثال زدنی از ظرفیت داشتن کسانی شده اند که هر اندازه مشهورند به همان اندازه نیز فروتن و متواضع اند.

۱۳۹۰ بهمن ۵, چهارشنبه

بازی با منافع ملی!

این سایت تا پایان این ماه (ژانویه) جهت رویت عموم قابل دسترس است. توضیحات بیشتر در (اینجا)

محمود احمدی نژاد و رفتارهایش بوضوح در تضادی آشکار با نظام و منافع ملی ایران قرار گرفته.
بعد از قهر معناداراش بر سر تصریح رهبری نظام جهت ابقای وزیر اطلاعات، سکوت دو هفته ای اخیر وی و کابینه اش در قبال افزایش تصاعدی قیمت دلار و طلا در ایران، خطرناک ترین رفتاری بود که می شد از وی و وزرای تحت امرش انتظار داشت. *
چرائی این سکوت را باید در روحیه جاه طلب ایشان معنا کرد که ظاهراً قبل از همه، این دولتمردان آمریکائی اند که به فهم چنان روحیه ای نائل آمده و از آن بهره لازم را می برند!
شهریور ماه سال  89 که احمدی نژاد در نیویورک و طی مصاحبه با «چارلی رُز» و بعد از آنکه چارلی رُز ارسال نامه اوباما به آیت الله خامنه ای را به رُخ ایشان کشید رئیس جمهور ایران صراحتاً و در یک رسانه بین المللی از اوباما گلایه کرد و گفت:
«من به آقای اوباما نامه نوشته ام نه آیت الله خامنه ای و ایشان باید به من پاسخ می دادند و نه به آیت الله خامنه ای» **
احمدی نژاد با بیان این جمله خواسته یا ناخواسته نقطه ضعف محوری خود را به راحتی در اختیار دولتمردان آمریکا قرار داد و با دست خود پاس ارزشمندی برای آبشار کوبیدن واشنگتن در زمین ایران را مهیا کرد!
رئیس جمهور توجه طلب ایران با چنان گلایه ای به بهترین شکل ممکن به اوباما و مشاورانش سیگنال لازم را داد تا ایشان با عنایت به چنین روحیه ای بوضوح بفهمند راه مناسب برای تحریک احمدی نژاد و رو در رو قرار دادن وی با رهبری و دامن زدن به اختلاف و بحران در ایران مخاطب قرار دادن رهبری نظام توام با کم محلی به احمدی نژاد است.
بی جهت نیست که امروز نیز اوباما بعد از تحریم رسمی بانک مرکزی ایران و موفقیت اش در متحد کردن اتحادیه اروپا در تحریم نفتی ایران و بر هم زدن سامانه اقتصادی ایران، در کانون چنین بحرانی ناگهان و با ظاهر استقبال از مذاکره با ایران اقدام به ارسال پیام برای آیت الله خامنه ای می کند!
بواقع احمدی نژاد با شناختی که از روحیه خود در اختیار آمریکائی ها گذاشت این فرصت را به اوباما داد تا اینک وی زیرکانه ضمن ارسال پیام به آیت الله خامنه ای بخوبی موفق به تحریک رئیس جمهور ایران شود. تحریکی که «بی تحرکی و سکوت» قابل انتظارترین و قابل فهم ترین رفتار متوقع از احمدی نژاد می توانست باشد.
احمدی نژاد با سکوت و بی عملی دو هفته ای خود در قبال بحران در بازار متلاطم دلار و طلای ایران به زبان بی زبانی در حال ارسال این پیغام به رهبری نظام بود:
اگر قرار است چوب تحریم های اقتصادی منتجه از سیاست خارجی و رویکردهای هسته ای نظام که مستقیماً تحت مدیریت رهبری است را دولت «من» بخورد اما نامه و پیغام و پیاز «تحریم کننده» به رهبری داده شود! در چنین حالتی چرا باید از من و دولت من توقع کرد تا برای به سامان رساندن وضعیت اقتصادی و شکستن تحریم ها تشریک مساعی کنیم؟
به زبان دیگر احمدی نژاد بوضوح در حال واکنش به پیغام اوباما برای آیت الله خامنه ای است با این مضمون که:
«همان ها» که مسئولیت کلان سیاست خارجی را به عهده دارند و اوباما نیز به ایشان نامه می نویسد «همان ها» نیز راساً مسئولیت مشکلات ناشی از تحریم های اقتصادی را عهده داری کنند!
علی الظاهر آمریکائی ها بخوبی متوجه این واقعیت شده اند که احمدی نژاد به قدر کافی جسور هست تا برای ارضاء تمایلات جاه طلبانه اش حتی منافع ملی ایران را نیز به بازی بگیرد. لذا می توان این امتیاز را به اوباما  داد که با فراست توانست ضمن ارسال پیغام به آیت الله خامنه ای و تحریک احمدی نژاد از طریق فشار بر نقطه ضعف ایشان خواسته یا ناخواسته احمدی نژاد را وادار کند تا بر خلاف منافع ملی ایران و در تقابل مستقیم با رهبری ایران در راستای منویات خویش کامانه خود، در زمین آمریکا بازی کند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ سرباز سرکش
** ـ اوباما گیج است

۱۳۹۰ بهمن ۳, دوشنبه

داش فرمان در BBC


این سایت تا پایان این ماه (ژانویه) جهت رویت عموم قابل دسترس است. توضیحات بیشتر در (اینجا)


نقدی بر رپرتاژ آگهی «حسن صلح جو» از «بهمن فرمان آرا»
تلویزیون فارسی BBC پنجشنبه 29 دی ماه سال 90 در برنامه «آپارات» و در طلیعه هفتاد سالگی «بهمن فرمان آرا» کارگردان نام آشنای ایران فیلمی به نام «سنگی در آب بیانداز» را به کارگردانی «حسن صلح جو» پخش کرد که علی الظاهر و به گفته «صلح جو» پروفایلی از شخصیت فرمان آرا در کنار کارنامه هنری وی را به بینندگان منتقل می کرد.
علی رغم اهتمام کارگردان در تقرب به اهداف مطمح نظرش در «سنگی در آب بیانداز» فیلم در برآیند نهائی به یک تلفیق و این همانی بین «سوژه» و «اُبژه» رسیده و حتی در سطوحی این «اُبژه» است که «سوژه» را مقهور خود کرده و بدنبال خود می کشاند!
متابعت سوژه از اُبژه نیز قبل از آنکه محصول کاریزما یا جاذبه اُبژه باشد ریشه در دلدادگی و شیدائی سوژه ای دارد که در مقام قدردانی، دوربین را پیش از آنکه به عنوان یک ابزار در خدمت ساخت فیلم بگیرد آن را مبدل به تریبون ستایش معبودش کرده.
پیش تر و بارها راه اندازی تلویزیون فارسی BBC را غنیمتی توصیف کردم که از این طریق لابراتواری ارزشمند از ناب ترین گونه های روشنفکری سکولار و معوج جهان سومی را در اختیار ناظرین قرار می دهد.
روشنفکرانی که برجسته ترین ویژگی ایشان خودباختگی آغشته به شیدائی با غلظتی شدید به پارادایم های دنیای غربی است. دوسیه عملی و نظری چنان روشنفکرانی طی 200 سال گذشته عمدتاً انباشتی از ادا درآوردن ها و لب زنی ها و تکرر و تقلید صرف از تولیدات فرهنگی و اندیشگی جهان غرب بوده. چنین کُلنی معوجی در عین حالی که از یک «خود کهتر بینی» تاریخی نسبت به ولی نعمتان غربی در رنجند اما و هم زمان مبتلا به یک «خودبرتر بینی» حسی و سفله انگاری نسبت به آن بخش از هم وطنان و خویشآوندان شان می باشند که در ترمینولوژی ایشان «عوام» تلقی و توصیف و محسوب می شوند.
رپرتاژ آگهی «سنگی در آب بیانداز» نیز چیزی متفاوت از این دنیای تکراری روشنفکری سکولار ایرانی نیست.
صلح جو در فیلم اش ناخواسته و نابلدآنه و در ناشیانه ترین شکل ممکن، شفاف ترین تصویر از ظاهر و باطن ماهیت و واقعیت خود و طبقه ای که وی و دوربین اش و اُبژه اش نمایندگی از ایشان را عهده داری می کند را برای مخاطبان شمّـاسازی کرده.
زمانی دکتر علی شریعتی با تقریر «فاطمه، فاطمه است» در توصیف شخصیت «فاطمه زهرا» با سلیس ترین شکل ممکن مخاطب را تفهیم و متقاعد کرد که فاطمه برای معرفی شدن آن قدر فربه از بودنی معنادار و قابل استناد است که نیاز به هیچ کنیه ای جز همان فاطمه را ندارد و این درست در نقطه مقابل روشنفکری سکولار جهان سوم است که همواره برای بودنش محتاج هم ذات پنداری با «از ما بهتران» است!
فرمان آرائی که با آن همه جبروت و کبکبه و دبدبه پیشینی از دل «سنگی در آب بیانداز» بیرون آمد آن قدر نحیف بود تا به بیننده آن اندازه جسارت بدهد تا همچون «کریم آب منگله کیمیائی» پژواک طعنه خود را بگوش «صلح جویان» برساند که:
داش فرمان که می گفتن، همین بود!!!؟
صلح جو در «سنگی در آب بیاندار» همان کاری را کرد که فرمان آرا سالهاست با آن زندگی می کند و این دو در این رپرتاژ آگهی و ذیل یک توافق نانوشته بجای تهیه فیلم دست به یک خودارضائی ذهنی از تخیلات شان زدند:
تخیل «خود هیچکاک بینی» فرمان آرا و تخیل «استاد هیچکاک بینی» صلح جو!
اینکه فرمان آرا سالهاست با هم ذات پنداری بین خود و هیچکاک به تشفی خاطر می رسد بازگشت به همان نوستالوژی «خود کهتر بینی» روشنفکری سکولار ایرانی دارد که می کوشد از طریق تشبث به اطوار و ادا و شمایل آن «از ما بهتران» خود جعل شده اش را لااقل برای خود و در کلنی هم سلکان خود برسمیت بشناسانند.
همچنانکه همین فرمان آرا وقتی در مستند «آبدارچی» ساخته «حمید جبلی» در مواجهه با «احمد یاوری» و عرض ادب وی به استاد و اعلام خبر ازدواج اش آن گونه متفرعنانه دست به تحقیر کسی می زند که در ترمینولوژی ایشان و هم سلکان ایشان، رعیت و عوام محسوب می شوند! بواقع استاد در حال تخلیه همان کمپلکس های «خود برتر بینانه» بدخیم شده در شاکله روانی روشنفکری سکولار ایرانی اند!
صلح جو نیز در «سنگی در آب بیانداز» نه در مقام یک کارگردان بلکه در مقام یک دستيآر ظاهر شده که می کوشد ضمن رساندن مخاطب فیلم اش به فهمی «این همانی» از «استاد» و «هیچکاک» اسباب سرور و ابتهاج و حظ ذهنی «مُراد» را با خاصه خرجی «مُرید» بنحو احسن مهیا نماید!
گرفتن شات هائی از نزدیک و با کادر بسته از فرمان آرا با آن کلاه شاپوئی که قرینه ای از شمای آلفرد هیچکاک است.


نشاندن «استاد» در بک گراندی از پرواز کلاغ ها در آسمانی ابری با قرینه ای از فیلم کلاغ های هیچکاک The Birds همچنانکه گرفتن تصویری بی حرکت و بدون کلام از نیم تنه «استاد» در مقابل دیواری از پنجره های یک مجتمع آپارتمانی با نیم نگاهی به Rear Window ساخته سال 1954 هیچکاک جملگی مشتی ادا در آوردن برای فرو رفتن خودخواسته «سوژه» و «اُبژه» در خلسه ای از هم ذات پنداری بین «خود» و «استاد خود» و «مقتدای ایشان»! است.

مثل ایشان مثل «سعدالدین تفتازانی» است که وقتی پسرش غایت خود در زندگی را «سعدالدین تفتازانی» شدن خواند از پدر ملامت شنید که:
بدآ به حالت که من می خواستم مثل «امام صادق» شوم «این» شدم که می بینی حال تو می خواهی مثل من شوی!

۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

گاگول ها!؟



بعد از انتشار تصویر عریان «گلشیفته فراهانی» افراد زیادی در مدح یا ذم رفتار این دختر خانم اظهار نظر کردند از جمله آقائی بنام «فرید صلواتی» نیز در صفحه فیس بوک شان و به همین مناسبت اظهار داشته اند:
... بدن عریان گلشیفته را دیدم  ولی برای اولین بار است که از بدن عریان جنس مخالف تحریک نشدم . همه گلشیفته را محکوم کردند ولی من می خواهم برعکس همه دوستانی که به رگ غیرتشان برخورد خودم را محکوم کنم . دوستانی که گلشیفته را محکوم کردید مگر چه کاری کردید که از او انتظار کار دیگری می خواستید؟ بزرگان و پیش کسوتان مان چه رفتار و آموزش صحیحی به این نسل داده بودند که انتظار چیز دیگری از گلشیفته داشتند؟ چرا نمی خواهیم قبول کنیم که این نسل را نابود کردیم؟ اگر امروز گلشیفته عریان شد . روزهای قبل این نسل به گونه ایی دیگر فریاد زدند و ما حرفشان را درک نکردیم و فقط همه چیز را از آنها گرفتیم و به جایش به آنها هیچ ندادیم ... نسل حال همه در مقابل نسل گذشته ایستاده است و کم کم در حال گرفتن مطالباتش است که واقعا چرا ما را به این روز انداختید؟
عطف به اظهارات آقای صلواتی مایلم به سهم خود یک بار و شاید برای همیشه تکلیف خود را با این نسل و مسائل مبتلابه اش روشن کنم!
دقیقاً در ایام تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری سال 76 بود که «سید محمد خاتمی» در برنامه ای تلویزیونی و در کنار 3 نامزد دیگر، برنامه های خود برای نسل جوان را تشریح می کردند و این تنها خاتمی بود که برخلاف «آن سه» که مدام از «مشکل جوانان» صحبت می کردند ایشان سنت شکنی کرد و جوان و جوانی را «نعمت و موهبت» خواند و با چنین ادبیاتی نیز توانست در آن انتخابات بر تارک اقبال کسر متعینی از جوانان ایران وارد کاخ ریاست جمهوری شود.
فعلاً مایل نیستم به اصالت یا عدم اصالت گفتمان آقای خاتمی در بحث جوانان وارد شوم و فرض را همچون ایشان بر صالحیت و افضلیت و دُردانگی این قشر می گذارم. اما بلافاصله مایلم این پرسش را مطرح کنم:
چرا وقتی قصد تقسیم فضائل و محاسن و ارشدیت ها و افضلیت ها و اعتبارها و حُریت ها و دانش و آگاهی ها را داریم همه این امتیازات را آن چنان فله ای و به ثمن بخس به حساب جوانان واریز می کنیم کانه سقف آسمان شکافته شده و بهترین جوانان دنیا از حیث هوش و دانش و ارزش و سیرت و صورت و ظاهر و باطن به طرفة العینی و در تیراژی میلیونی در حد فاصل جغرافیای منحصربفرد ایران نزول اجلال کرده اند! اما بمجرد آنکه رفتاری نامتعارف و زننده و ناهنجار و کریه و مهوع از سوی همین جوانان بروز پیدا می کند ناگهان عوام و خواص و روحانی و جسمانی و دکتر و مهندس و وکیل و وزیر و صغیر و کبیر، زمین و زمان را به هم می ریزند که:
ایهالناس چه نشسته اید که مسبب و مقصر و محدث همه کژروی ها و کژ اندیشی ها و کژتابی ها و کژرفتاری های جوانان چیزی نیست یا کسی نیست الی حکومت و نظام و آمریت و عبوسیت و محدودیت! حُکام به این قشر معصوم و محبوب و ماجور و مظلوم!!!؟
این به معنای آن نیست که بتوان منکر آثار منفی سیاست های آمرانه و پارسا کیشانه حاکمیت در کردار و رفتار و اطوار بی معنای بخش معناداری از جوانان ایرانی شد. (عمو زنجیرباف و تفنگ های آبپاش) اما هم زمان این پرسش هم غیر قابل کتمان است که پس تکلیف مسئولیت فردی چه می شود؟
گیریم حکومت نابلدانه یا مغرضانه یا جاهلانه عرصه را بر تحقق مطالبات مقتضای سن کسری از جوانان متشبث به الگوهائی غیر بومی، تنگ یا مسدود کرده. اما این بمعنای فقدان مسئولیت فردی چنین جوانانی هم می شود تا ایشان به بهانه «سیاست های انقباضی حکومت» مجوز فرار از مسئولیت و دست زدن به هر رفتار و اطوار نامتعارفی را «احصا شده» فرض نمایند؟
مشارالیها طوری صحبت کرده و کیفرخواست صادر می کنند گوئی اینجانب و امثال اینجانب و هم نسلان اینجانب جملگی از «رحم مادر» پنجاه ساله متولد شده ایم!
مشارالیها توجه ندارند یا مایل نیستند توجه داشته باشند که اینجانب و امثال اینجانب وهم نسلان اینجانب نیز زمانی جوان بوده ایم و تمامی فراز و فرود ها و هیجان زدگی ها و احساس و شور و اشتیاق ها و عاشقی و شیدائی و شیطنت ها و شرورت های مقتضای چنین ایام و سنواتی را دیده و تجربه کرده ایم. علی رغم این، نسل جدید و ایضاً وکلای مدافع این نسل طوری حرف می زنند گوئی نسل قدیم پاستوریزه و هموژنیزه و گالوانیزه زیسته اند و این تنها ایشانند که عصاره تمامی فضیلت ها و فطانت ها و ایضاً شیطنت های مقتضای چنین سنینی هستند! اتفاقاً واقعیات و قرائن و شواهد موید آن است این نسل برخلاف نسل قدیم هر اندازه توان و ادعائی در پارساکیشی ندارند به همان اندازه و برخلاف همه ادعاهای شان فاقد استعدادهای لازم در بازیگوشی ها و جوان سری ها و دلبری ها و جلوه گری های متشخصانه یا زبردستانه و متمدنانه! بوده و با مشتی اطوار و ادا و شمای نامتعارف و «عین الله مآبانه» فکر می کنند در حال تخلیه و ابراز آلامُدانه و شیک و شهری و مدرن و گلوبالیزیشنانه!!! ظرفیت های جوانانه و مترقیانانه خوداند!
یکی از ایشان اخیراً و صادقانه ابراز می داشت:
نکته اینجاست سیاهه مطالبات بالا علی رغم ظاهر شیک اش وقتی در عرصه عمل و توسط همین جوانان به منصه ظهور می رسد از دل آن و در عالی ترین سطح !!! تنها مشتی شکلک درآوردن و ابراز وجودهای مهوع و خنک از نوع «خز بازی اخیر در تهران» بیرون می افتد.


شاید مناسب تر آن باشد تا این قشر از جوانان کمی مشق تواضع کرده و اگر جوانی و جوانی کردن هم بلد نیستند زانوی تلمذ نزد نسل پیش از خود بر زمین زنند تا چنانچه استعدادی در عیاری و اصلحیت و اخلاق ندارند لااقل بدون نیاز به آن لوس بازی ها و ناشی گری ها و نابلدی ها به ایشان شیوه شیک و صحیح جوانی و دلبری و جلوه گری و گفتمان معطوف به نتیجه با جنس مخالف!!! را با بهترین و کارآمد ترین اسلوب های تضمین شده و متمدنانه و در عین حال آبرومندانه آموزش دهند.

حال که بنا به هر دلیلی بخشی از جوانان نمی خواهند یا نمی توانند بستر جوانی خود را از بطن معنویت و خودسازی و اخلاق گرائی و تجهد و تقوی ابتیاع نمایند لااقل نزد نسل قدیم مشق «جوانی آبرومندانه» را بگذرانند تا اکنون مبتلا به رفتارهای محیرالعقولی چون «پستان نمائی آن گل شیفته» نشوند تا نه آبروی برای خود و هم نسلانش باقی بگذارد و نه محلی برای کمک و مساعدت به ایشان باقی بماند.
حکایت عطای اعتبار به جوانان در فصل «جوان نوازی های سیاسی» و فرار از مسئولیت در «ابتلا به فضاحت های اخلاقی» حکایت «بیست» گرفتن ها و «صفر» گرفتن های کودکانه مان است که وقتی نمره مان بیست بود با افتخار و سربلندی خبر از آن می دادیم:
بیست «گرفتیم»!
و در مقابل تمامی صفرهای مکتسبه مان نیز همیشه یک پاسخ کلیشه ای داشتیم:
معلم به ما صفر «داد»!!!


عمو زنجیرباف و تفنگ های آبپاش
محمود فرجامی ـ جنگ از مردمک عاصی شدگان

تکمله «پادشاه لخت است!»


این سایت تا پایان این ماه (ژانویه) جهت رویت عموم قابل دسترس است. توضیحات بیشتر در (اینجا)

بعد از انتشار مقاله اخیرم (پادشاه لخت است) که نقدی بر فیلم سینمائی «جدائی نادر از سیمین» بود برخی از خوانندگان گلایه کردند که صرف نظر از ادله مطرح در آن مقاله اما چرا در آن، فیلم مزبور را یکی از «بی صلاحیت ترین فیلم های جهان سینما» معرفی کرده ام در حالی که این فیلم در عموم جشنواره های سینمائی معتبر جهان با اقبال کارشناسان دنیای سینما مواجه شده!؟
در واقع در انتخاب واژه «بی صلاحیت ترین» بنوعی تعمد ورزیده بودم تا در مقابل حجم بالای شیدائی های احساسی صورت گرفته شیدائیان، تا حدودی بتوانم جو شکنی کنم! این بدآن خاطر بود که استقبال از این فیلم بمقدار زیادی نامتعارف بود.
همانطور که در مقاله مزبور نیز تصریح شده بود «جدائی نادر از سیمین» نقصی جدی داشت و برخلاف چنان استقبالی نه تنها فیلم چندان خارق العاده ای نبود بلکه با استناد به استانداردهای دنیای سینما می توان آن را اثری متوسط هم محسوب کرد. خارج از نیت سنجی داوران در اقبال به این فیلم، نکته حائز اهمیت موج شیدائی کسر وسیعی از ایرانیان بود که باز هم گرفتار جوزدگی شده و چه آنها که فیلم را دیده در کنار دیگر ایرانیانی که فیلم را ندیده بودند بالاتفاق دچار هیجان زدگی شده و به «یکدیگر بابت این توجه تبریک می گفتند» با این مضمون که:
مژده بده مژده بده یار پسندید مرآ!
شوق این جماعت ناشی از کیفیت فیلم نبود چرا که این شوق شامل کسانی که فیلم را هم ندیده اند نیز می شود. همه آن هیجان زدگی بازگشت به جماعتی دارد که در حسرت دیده شدن و مورد تمجید و تحبیب واقع شدن می سوزند و درست بر خلاف اندرز حاذقانه «لقمان حکیم» به فرزندش که ایشان را انذار می داد:
دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بکوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد.
درد این جماعت «کمپلکس دیده شدن» است. هر چند دیده شدن و جلوه گری «ذاتی» انسان است و در جای خود نه تنها مذموم نیست بلکه در صورت تحقق در محلی مناسب فعلی اخلاقی و ممدوح هم محسوب می شود. اما شرط ممدوح بودن چنان جلوه گری و مورد توجه و تحسین واقع شدن مشروعی، زمانی است که جلوه گر و جلوه خر و جلوت درست و در جای خود تعریف شوند!
شیدائیان «جدائی نادر از سیمین» لابراتوار ارزشمندی از جماعتی «خود سفله بین» را در اختیار کارشناسان قرار می دهند که در یک رنج تاریخی «خود کهتر بینی» در کنار «غرب برتر بینی» تاریخی می سوزند که عصاره اش آن شود که:
هر چه آن خسرو کند شیرین بُود!
لذا اکنون که آن «از ما بهتران» دست تفقد خود را بر سر یک فیلم متوسط «ما» رعایا کشیده می توانیم برخود ببالیم و خود را با ایشان هم ذات پنداری کنیم. مهم هم نیست که اساساً ایشان فیلم مزبور را دیده یا فهمیده باشند مهم آن است که «بالا دهی ها» فیلم این «پائین دهی ها» را «اوکی» کرده اند.
مثل ایشان مثل آن جوان دانشجوئی بود که برای نخستین بار پای سخنان دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد نشست و وقتی به نزد دوستانش برگشت با اشتیاق و هیجانی شدید گفت:
نمی دانی دکتر چه گفت؟
پرسیدند:
چه گفت؟
گفت:
شاهکار بود:
گفتند:
چه بود؟
گفت معرکه کرد.
گفتند:
چه کرد؟
و جوان مزبور پاسخی نداشت چون اساساً نفهمیده بود دکتر چه گفته بود و تنها هیجان زده از مشتی واژه های مطنطن و عالمانه دکتر، بدون آنکه اساساً چیزی از اظهارات ایشان را فهم کند دوست داشت تا با هر چه اساطیری کردن دکتر خود را به عنوان ملتزم الرکاب ایشان «اسطوره ای» کرده باشد!!!

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

پادشاه لخت است!


این سایت تا پایان این ماه (ژانویه) جهت رویت عموم قابل دسترس است. توضیحات بیشتر در (اینجا)

«نقدی بر فیلم جدائی نادر از سیمین»

فیلم «جدائی نادر از سیمین» علی رغم همه درخشش هایش در جشنواره های گوناگون سینمائی و پیش بینی اقبالش در کسب اسکار، بدون تردید یکی از «بی صلاحیت ترین» آثار سینمائی در منظومه دنیای سلولوئید جهان است!
این در حالی است که شخصاً و پیش تر در تبیین آثار مثبت این فیلم در عالم سینما، بعد از کسب جایزه معتبر «گلدن گلوب» تاکید کرده بودم:
هر چند  شخصاً هنوز این فیلم را ندیده ام اما با توجه به رُبایش چندین سیمرغ بلورین در جشنواره فیلم  فجر و خرس طلائی جشنواره سینمائی برلین و اکنون گلدن گلوب توسط «اصغر فرهادی» قطعاً می توان نادیده و به اعتبار نظرات کارشناسانه کارشناسان سینما، فرض را بر صحت چنان داوری گذاشت و موفقیت فیلم «جدائی نادر از سیمین» را برگ زرینی بر پرونده سینمای ایران تلقی کرد و این جای خرسندی است که در سینمای کثیف هالیوود ایرانیان سهمی اخلاقی پیدا می کنند. هر چند قبلاً هم که فیلم «بچه های آسمان» مجیدی نامزد اسکار شد این نامزدی را توهین به فیلم ارزشمند مجیدی توصیف کردم اما با ثبت اثرگذار سینمای بعد از انقلاب ایران در دنیای سلولوئید، جای امیدواری است تا بلکه سینمای ایران با ورود به رقابت های جهانی، دنیای کثیف هالیوود را به عقب براند و ذائقه مردم دنیا را با سینمائی آشنا کند که برای بیان حرف هایش لزوماً به «لنگ و پاچه مه رویان» و «مشت و عضله قُل چماقان» و «الاغ و آلت تناسلی فرض کردن مخاطبان» احتیاجی ندارد!
علی رغم این خوش بینی مفروض، اینک و بعد از کسب توفیق! مشاهده فیلم مزبور به سهم خود و به ضرس قاطع می توانم مبانی ضعف و فقد صلاحیت اثر اخیر آقای فرهادی را به احتجاج بکشانم!
برای چنین احتجاجی نیز صرفاً می توان به مهم ترین و اصلی ترین شاخصه تعریف شده برای دنیای سینما استناد کرد و آن «زبان تصویر» است.
مطابق تعریف، سینما مدیومی است برای انتقال پیام از طریق تصویر.
زمانی که «محمد هاشمی» عهده دار مسئولیت صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران بود در یکی از گفتگوهای مطبوعاتی خود در تشریح وظایف تلویزیون بر روی نکته بغایت صحیحی انگشت گذاشت مبنی بر آنکه:
تلویزیون یک رسانه تصویری است و این کمال بی تدبیری است که فرضاً یک مسابقه فوتبال که آکنده از تحرکات تصویری است را از رادیو گزارش کنیم و در مقابل کلاس درس آیت الله جوادی آملی علی رغم وزانت و محتوای بالای آن را در حالی که فاقد کمترین تحرک تصویری و یا بسآمد صوتی است را در تلویزیون پخش نمائیم.
همه حرف «هاشمی» در این خلاصه می شد که زبان تلویزیون و ایضاً زبان سینما زبان تصویر است. این واقعیت قبل از آنکه ادعای مدیر وقت صدا و سیمای جمهوری اسلامی باشد واقعیت پذیرفته و تعریف شده و برسمیت شناخته شده از تولیدات سینمائی و تلویزیونی توسط بانیان و دست اندرکاران این صنعت رسانه ای است.
هر اندازه بتوان از محسن مخملباف و استحاله معنادار هویت اجتماعی و سیاسی اش دل چرکین بود اما یک واقعیت در مورد آثار سینمائی وی غیر قابل تردید است و آن این که مخملباف با قوت و قدرت و تبحر و مهارتی بالا به زبان سینما که همان زبان تصویر است اشراف و احاطه داشت.
شاهکار بصری وی در همان دقایق اولیه «عروسی خوبان» که با قرار دادن دوربین فیلمبرداریش بر روی کاپوت مرسدس بنز در فریمی بسته و از پشت مگسک مرسدس بنز شعارهای انقلاب اسلامی منقوش بر خیابان های شهر را نشانه گیری می کرد تا آن اندازه حرفه ای بود که همان ابتدای فیلم مخاطب خود را مبهوت و متحیر از توان بالایش در تکلم قدرتمندانه به زبان تصویر بر روی صندلی سینما میخکوب می کرد.
همچنانکه مجید مجیدی نیز با همین تبحر شاهکار خود در «بچه های آسمان» را آنجا به کمال رساند که بینندگان اثرش را از دریچه دوربین و از زیر آب به ضیافت پای بوسی ماهیان قرمزی برد که در مقام قدردانی بوسه بر پای تاول زده علی کوچولو می زدند.
ایضاً همین توانمندی را به شکلی دیگر و با شدت و قوتی متفاوت می توان در آثار کیارستمی و حاتمی کیا و دیگر سرشناسان دنیای سینمای ایران و جهان ردیابی کرد.
نمونه بسیار برجسته و در دسترس آن فیلم «آرتیست» به کارگردانی «میشل هازاناویسیوس» است که شانه به شانه «جدائی نادر از سیمین» در جشنواره های متعدد درخشیده در حالی که «آرتیست» اساساً فیلمی است «صامت» و به این اعتبار می توان آن را مصداقی کامل از سنت دنیای سینما تلقی کرد که در آن این تنها و تنها «تصویر» است که با مخاطب حرف می زند.
اکنون و با اعتبار حجیت و سندیت زبان تصویر در جهان سینما بایسته است همه داورانی که در جشنواره فیلم فجر و جشنواره سینمائی برلین و گلدن گلوب «جدائی نادر از سیمین» را ارج نهادند و احتمالاً دیگر داورانی که در جشنواره هائی پیش رو این تولید بصری را شایسته و بایسته تشخیص خواهند داد مبانی و مصادیق داوری خود را اطلاع رسانی نمایند؟
این فراخوانی قابل اثبات است تا جمیع کسانی که فیلم «جدائی نادر از سیمین» را به دیده تحسین نگریستند در کنار آنانی که تاکنون این فیلم را ندیده اند یک بار دیگر به تماشای این فیلم بنشینند با این تفاوت که هر دو گروه این بار از ابتدا تا انتهای فیلم، چشمان خود را بسته نگاه دارند و مطمئن باشند در انتها و تنها با اتکای بر استماع گفتمان موجود در فیلم هیچ صحنه ای را از دست نخواهند داد و بدون اغراق بیش از 90 تا 95 درصد فیلم را فهم خواهند کرد!
قطعاً نمی توان و نباید منکر فیلم نامه قدرتمند و اثرگذار و حرفه ای و خلاقانه و هیچکاکی «جدائی نادر از سیمین» شد اما چنان فیلم نامه قدرتمندی اگر تنها بصورت کتاب منتشر می شد قابل دفاع تر و حائز افتخارتر به عنوان «یک کتاب» با استناد بر «تعریف کتاب» بود تا یک اثر سینمائی!
همچنانکه اگر این فیلم نامه بصورت یک تاتر رادیوئی عرضه شده بود بمراتب قابل استناد تر در مجموعه تاترهای رادیوئی بود تا تولیدی بصری!
«جدائی نادر از سیمین» کلاً فاقد زبان تصویر است و همین نقیصه است که اساساً آن را حائز اثر سینمائی تلقی کردن نمی کند! چه رسد به آنکه شایسته احراز جوایز سینمائی نیز بشود!؟
ظاهراً «فرهادی» خواسته یا ناخواسته در تولید «جدائی نادر از سیمین» با اتکای بر مهابت سینما و بهره از فیلم نامه ای قدرتمند، پادشاه عریانی را در جوار خیل و حشم و لشکرش، زبردستانه در توهم لباسی فاخر به قدردانی از خود واداشته و در این میان تنها طفلی بیرون از آن مهابت را سزاست تا فریاد زند:
پادشاه لخت است!


Separation (Nader and Simin)

Asghar Farhadi’s Separation (Nader and Simin) won the Golden Globe award on Sunday and is expected to receive an Oscar nomination as well; however, it undoubtedly lacks merit as a motion picture since it is clearly devoid of the basic element of a movie, namely “representation (as of a story) by means of motion pictures” (Merriam Webster).
Based on this definition, picture is the essence of any movie, through which it presents not only the story but also any underlying messages. This is, in fact, the pillar upon which motion pictures have been based as established by the founders and exercised by the icons of this industry.
A salient example of this is Michel Hazanavicius’ Artist which has received acclaim and accolades at various film festivals. Even though it is a silent motion picture, it is a salient example of how the story and message are conveyed to the audience through the picture.
With this in mind, it is apt to ask festival judges why they have nominated Separation for different awards.
It might be apt for all those who praise Separation to watch the movie again along with those who have never seen the movie before. One condition, though: Everyone in the theater should close their eyes during the entire screening and rest assured that they will not miss anything as they will get more than 90 to 95 percent of the story by just listening to the dialogs with their eyes shut!
There is no denying the powerful, touching, professional, creative and Hitchcock-style screenplay of Separation, but if this screenplay was published as a book, it could have been more effective and more defendable than a movie!
All in all, Separation is devoid of the element of “picture” and this is the shortcoming that prevents it from being considered a movie, let alone deserving to receive awards at festivals!
Apparently, Farhadi has willingly or not, created Separation using a powerful screenplay but this is all reminiscent of The Emperor’s New Clothes in which two weavers promise an emperor a new suit that is invisible to those unfit for their positions, stupid, or incompetent. When the Emperor parades before his subjects in his new clothes, a child cries out, "But he isn't wearing anything at all!"