۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

گنگ خواب دیده!


اظهارات «محمد مُرسی» رئیس جمهور مصر در اجلاس سران غیر متعهدها در ایران هر چند برای بسیاری که تصور یا توقع همدلی وی با جمیع مواضع ایران بویژه در مورد «بحران سوریه» را داشتند اظهاراتی شوکه کننده محسوب شد. اما بالشخصه ضمن عدم اهمیت به این اظهارات معتقدم «مُرسی» حرف های اصلی اش را 3 روز پیش تر از اجلاس تهران طی مصاحبه اش با «خبرگزاری رویتر» زده بود.
چنانچه تحلیلگران مسائل سیاسی بند بند آن مصاحبه را با دقت مورد توجه قرار دهند بخصوص در حوزه نقطه نظرات «مُرسی» در ارتباط با سیاست خارجی مصر متوجه خواهند شد که وی در این خصوص و در این مصاحبه اساساً هیچ چیز دندان گیر و به درد بخوری را مطرح نکرده تا تکلیف مصاحبه کننده و خوانندگان آن مصاحبه را با موضوع و مواضع اش روشن کند.
به بیان دیگر تعمد «مرسی» در دادن پاسخ هائی گنگ و سر دواندن مصاحبه کننده، خود بهترین شناسه در فهم موقعیت رئیس جمهور مصر و معذوریت های قابل فهم «مرسی» جهت اتخاذ چنان گویشی پر ایهام و ابهام و گنگی است.
واقعیت های تاریخی و سیاسی و اقتصادی کلید فهم چرائی این «گنگی اجباری» است.
پیش تر (مقاله بهار عربیه ـ جای امام خالیه) تصریح کرده بودم جنبش موسوم به «بیداری اسلامی» یا «بهار عربی» با فرض بومی و خودجوش بودن فاقد سه رکن اساسی است که در انقلاب اسلامی ایران محوریت داشت.
بیداری اسلامی حال چه در تونس چه در مصر و یمن و دیگر نقاط :
اولاً فاقد یک خمینی هستند.
ثانیاً برخلاف انقلاب ایران فاقد اندیشه تشیع در مقام یک «مکتب راهنما» می باشند.
ثالثاً از عامل پراهمیت «توان اقتصادی» جهت برخورداری از امکان پایمردی بر مواضع و استقلال عمل خود محرومند.
انقلاب اسلامی ایران هر اندازه مدیون رهبری جامع و انقلابی آیت الله خمینی بود و هر اندازه مبانی رفتاری خود را از بطن اندیشه «عدالت محور و ظلم ستیز» تشیع تحصیل می کرد اما یک واقعیت غیر قابل کتمان را نیز نباید نادیده گرفت که اگر انقلابیون در تهران محروم از ثروت خداداد و انبوه «نفت» می ماندند طبیعتاً در مقابل فشارها و مضیقه ها ومضایقه های تحمیلی از جانب آمریکا و متحدین اش نمی توانستند به راحتی پایمردی کنند.
این واقعیتی غیر قابل کتمان است که تشیع، فونداسیون خود را بر روی دو مفهوم محوری «غدیر خم» و «کربلا» بنا نهاده. روئین تنی شیعه با «غدیر خم» و تقیدش به رهبریت فرزانه و پارساکیشانه ومعدلت گستر تضمین شده همچنانکه در تراژدی «کربلا» با توسل به دکترین «انالحیات عقیدة والجهاد» سرحدات اعتقادی خود را تحکیم می کند.
این در حالی است که برخلاف تشیع، اهل سنت اولاً به اعتبار «قاعده تغلب» تسلیم سلطان غالب اند و ثانیاً با هم دلی در شهادت فرزند رسول الله از فقد پرنسیب پایمردی بر عقیده تا مرز شهادت محروم اند.
علی رغم این دو نقطه قوت شیعه، رهبران ایران نباید این واقعیت را نیز نادیده بگیرند که در کنار فرهنگ شهادت و تاسی به محوریت «ولایت فقیه ملهم از غدیر خم» که حسنین هیکل به فراست در وصف اش خطاب به ایرانیان گفت:
من نمی‌دانم ولایت فقیه چیست اما قدرش را بدانید چون كه در طول تاریخ ایرانیان دو بار به سواحل مدیترانه رسیده اند یك بار به وسیله لشكركشی در زمان هخامنشیان و یك بار هم بدون لشكركشی با ولایت فقیه!
علی رغم چنین مزیت هائی اما به قطع و یقین در صورت نبود منبع لایزال دلارهای نفتی، سخت جانی انقلاب ایران در مقابل سلطه طلبی آمریکائی ها طی 33 سال گذشته بغایت توان فرسا می شد!
این همان چیزی است که نبودش در نمونه ای مانند مصری که همه بنیه اقتصادی اش وابسته به درآمد نحیف توریسم و صادرات کم رونق پنبه و حق ترانزیت کشتی ها از کانال سوئز است باعث می شود تا کسی مانند «مُرسی» یا هر کس دیگری که می توانست بر کرسی ریاست جمهوری مصر تکیه بزند ولو آنکه از دل یک انقلاب ناب و مردمی نیز بیرون آمده باشد و حتی برخوردار از روحیات و صفات شخصی قهرمانانه و سلحشورانه نیز باشد اما در تحلیل نهائی چاره ای نداشت تا این واقعیت غیر قابل اغماض را نیز در جمیع موضع گیری ها و دلیری ها و استقلال طلبی هایش لحاظ کند که:
دولت مصر هم ساله باید چشم انتظار کمک یک میلیارد و پانصد میلیون دلاری آمریکا جهت رتق و فتق امور اقتصادی خود باشد.
بقول ایرانی ها:
آنچه شیران را کند روبه مزاج
احتیاج است احتیاج است احتیاج
همچنانکه آنچه ایرانیان را توانست در مقابل زیاده خواهی و زورگوئی و سلطه طلبی آمریکائی ها تضمین کند:
عدم احتیاج بود و عدم احتیاج بود و عدم احتیاج!
بر همین اساس طبیعی خواهد بود تا مصر از ناحیه محروم ماندن از ثروتی مانند «نفت ایران» و چشم انتظاری سالیانه اش به بنده نوازی میلیاردی واشنگتن برخوردار از رئیس جمهوری شود که ولو برخلاف میل اش موظف باشد در مصاحبه و اظهارات و سخنرانی ها همواره آن گونه حرف بزند که یا چیزی از آن مستفاد نشود و یا آنکه دل همه را بنوعی به دست آورد!
و باز بر همین اساس این بخش از مقاله اخیر روزنامه الاهرام چاپ مصر قابل فهم خواهد شد که:
سنای آمریكا ارایه كمك مالی یک میلیارد و پانصد میلیون دلاری خود به مصر را به متعهد شدن این كشور به قراردادهای صلح با رژیم اسراییل و ادامه روند اجرای طرح های دمكراتیك در سیاست خارجی و داخلی این كشور منوط كرده است. به نوشته الاهرام: به نظر می رسد هدف اصلی این فشارها و شروط غیر منطقی سنای آمریكا «دوری دولت جدید مصر از ایران» باشد.
معروف است بعد از آنکه در جنگ جهانی دوم علی رغم وجود دیوار دفاعی قدرتمند «ماژینو» در حد فاصل مرزهای فرانسه و آلمان، نهایتاً فرانسه از طریق سقوط کشورهای حوزه بنلوکس اشغال شد و دیوار مزبور حتی بدون شلیک یک گلوله بنفع قوای اشغالگر آلمان فرو ریخت «چرچیل» نخست وزیر وقت انگلستان در مقام طعنه فرانسوی ها را مورد شماتت قرار داد که نتوانستند مقابل آلمانی ها مقاومت کنند و در پاسخ «ژنرال دوگل» نیز به ایشان طعنه زد:
دلیل آن هزیمت آن بود که ما مانند شما انگلیسی ها برخوردار از کانال ضد تانک «دریای مانش» نبودیم! (اشاره به خوش اقبالی و غیر قابل دسترسی بودن جغرافیائی انگلستان از طریق زمین بدلیل محصور بودنش در میان دریا)
ظاهراً اینک نیز همان قدر که دریای مانش عامل حفظ استقلال و تمامیت ارضی انگلستان در جنگ جهانی دوم شد و همان قدر که نفت و درآمدهای نفتی در کنار دو عامل دیگر اسباب روئین تنی و سلاست کلام پایوران ایران در مقابل زورگوئی و سلطه طلبی و زیاده خواهی آمریکائی ها طی 33 سال گذشته شده متقابلاً فقدان بنیه اقتصادی و منابع مالی اسباب محجوبیت و ماخوذ به حیا شدن و لکنت زبان و گنگ گوئی و اتخاذ سیاست «کج دار و مریز» دولتمردان مصری در مقابل همسایه ها و طرف های منطقه ای و فرامنطقه ای شان را بشکلی قابل فهم فراهم آورده.


مصاحبه مرسی با رویتر

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

جیگـــــــرها!



ماجرای ممنون التصویر شدن «خری» عروسکی بنام «جیگر» بدلیل بد آموزی در تلویزیون ایران اگر صحت داشته باشد خالی از ملاحت نیست.

هر چند شخصاً اجراهای «خر مزبور»! را ندیده ام اما با شناخت قبلی از کارهای «ایرج طهماسب» و «حمید جبلی» در خلق عروسک های موفق و سرشناس و دوست داشتنی چون «کلاه قرمزی» و «پسر خاله» می توان «جیگر» را نیز «ندیده» اقبال کرد!
تنها سابقه آشنائی من با «جیگر» به گزارشی باز می گردد که روز گذشته تلویزیون فارسی BBC در مورد ممنوع التصویری این «خر عروسکی» پخش کرد و اتفاقاً با دیدن آن شناختی اجمالی از «جیگر» و بدآموزی محتملی که از اجراهایش می تواند به بیننده انتقال دهد برای اینجانب مستفاد شد.

ظاهراً ماجرای «جیگر» ماجرای خری است که از خر بودن خود و به تعبیری دیگر از هویت و چیستی فعلی اش ناراضی است و برای فرار از این بودن و استتار آن «ناخرسندی از خر بودن» دست به جعل کاراکتری بنام «جیگر» برای خود زده که منطبق با خوشآیند و شخصیت مطلوب و ایده آلش است. شخصیتی که هر چند شاید انطباق و سازگاری با مبانی هویتی و شخصیتی و ذاتی اش نداشته باشد اما بقول آمریکائی ها:
 ?Who cares
مهم آن است که «خر» داستان ما از طریق هم ذات پنداری بین خود با «جیگری» که مایل است باشد به یک انبساط خاطر و خلسه روحی و رضایت روانی می رسد.
جیگر نماد یک روان پریشی آشنا و مسبوق به سابقه در فرهنگ «ذلیل انگاری» نزد اقشاری است که از بنیان های شخصیت سست و متزلزلی برخوردارند و همواره در مقام انکار خودند و خودشان را تکذیب می کنند و بمنظور جبران این حس حقارت می کوشند برای خود جعل هویت کنند.
داستان جیگر داستان «مش حسن» مهرجوئی است که با ابتلا به «این همانی» با گاوش فریاد می زند:
من «مش حسن» نیستم ـ من «گاو مش حسنم»!
همان طور که خره طهماسب فریاد می زند من خر نیستم ـ من جیگرم!
داستان جیگر داستان آشنای «کرگدن» اوژن یونسکو است!
داستان جیگر داستان آشنای «الیناسیون» دکتر شریعتی است!
««« تصادفاً داستان «جیگر» بی ارتباط با تلویزیون BBC فارسی هم نیست و بنوعی همان طور که پیش تر در دو مقاله «کلاه قرمزی ها» و «آفتاب پرست ها» اشاره کرده بودم مثل ایشان مشابه آن رندی است که سالها هویت و اصالت بومی خود را گم کرده و در یابش و بازتعریف آن هویت گمگشته آدرس عوضی می دهد! با این مضمون که ما ایرانی ها متمدن ترین، باهوش ترین، زیباترین، پیشرفته ترین و البته غربی ترین هائیم! ایرانی که بغایت متمدن و پیشرفته و آلامد است و تنها یک مشکل دارد و آن اینکه اساساً وجود خارجی ندارد و صرفاً برساخته در ذهنیت ایشان است.
همان کاری که پاسبان چشم و ابرو مشکی و دژم و سیه چرده معروف در «نون و گلدونه» مخلمباف کرد و در گزینش «نوجوانی خود» پسرکی خوش سیما و سفید رو و زاغ بور را بجای خود برگزید و با اصرار می کوشید مخملباف و دیگران را متقاعد کند در کودکی واقعاً چنان زیباروی بوده!»»»

نمونه برجسته تر آن تجربه یکی از مخبران اناث BBC فارسی است (فرناز قاضی زاده) که دو سال پیش در وبلاگش نوشت:
وقتی فرزندش در مواجهه با دیگر هم کلاسی های مسلمان اما مقیدش در لندن برخوردار از پرسش شده و از مادرش پرسیده:
مگر ما مسلمان نیستیم پس چرا نماز نمی خوانیم؟
مادر مزبور در مقام حل مسئله، فرزندش را منتقل به یک مدرسه مسیحی کرده (!) و طبعاً تصور کرده صورت مسئله را نیز موفق شده پاک کند غافل از آنکه تنها در حال انتقال «خود جیگربینی» اش به فرزندی است که در دورانی به سر می برد که لزوماً باید تحت مشاورت پدر و مادر مبانی هویتی و شاکله شخصیت اش با اتکای بر ملاطی استوار برای ورودی اجتناب ناپذیر به جامعه در آینده ای محتمل «با اعتماد بنفس» شکل بگیرد.
طرفه آنکه وقتی در همان تاریخ از ایشان پرسیدم چه پاسخی به پرسش فرزندتان دادید؟ مشارالیه تنها تغیـّـُر کرد و ظاهراً از یادآوری یا انعکاس این تصویر به خود که شما «جیگر» نیستید و بکوشید «خود» باشید و شخصیت فرزند تان را نیز سالم پی ریزی کنید به زبان بی زبانی و اما عصبانی به اینجانب فریاد زد:
ما جیــــــــــــــــگریم!

علی رغم همه اینها، معلوم نیست چرا «جیگر» باید ممنوع التصویر شود در حالی که با ذکاوت به اثبات رسیده در کاراکتر سازی های «طهماسب» و «جبلی» منطقاً می توان انتظار داشت تا ایشان با ظرافت و با توسل به «جیگر» آنومی قدیمی و آشنای «خود دیگربینی» منتج از «خود حقیربینی» تاریخی و هویتی کسری قابل اعتنا از ایرانیان را با زبان کودک و عروسک آسیب شناسی کنند.



آفتاب پرست ها:
کلاه قرمزی ها:

صرافتی با تاخیر!


نامه اخیر «حسین کروبی» پسر حجت الاسلام «مهدی کروبی» در واکنش به اظهارات «محمد رضا باهنر» که طی آن آقای باهنر تعریضاتی نسبت به مهدی کروبی ابراز داشته بود، صرف نظر از تندی های آن نامه از یک جهت برای اینجانب حائز اهمیت است.
نکته حائز اهمیت آن بود که ده ماه بعد از انتشار مقاله «دزد سوم» در «وبلاگ سخن» اینک فرزند جناب کروبی به صراحت بر بخش مهمی از آن مقاله صحه گذاشتند!
حسین کروبی در بخش مزبور تصریح داشته که:
««« در انتخابات سال ۸۴ پدرم بیش از ۵ میلیون رای آوردند و آقای احمدی نژاد با اختلاف نزدیک به ۶۰۰ هزار رای موفق به رفتن به مرحله دوم شد که البته دو نیم میلیون از آرای آقای احمدی نژاد متعلق به سه استان بود!! البته بر همگان در آن زمان واضح بود که وزارت کشور دولت اصلاحات می خواست رقیب ضعیفی را مقابل آقای هاشمی به دور دوم برساند، و چشمش را به این تقلب بزرگ بست که بتواند در نهایت آقای هاشمی را رئیس جمهور کند.»»»
اظهارات حسین کروبی هر چند با تاخیری ده ماهه اما در مجموع مؤید این بخش از مقاله «دزد سوم» بود که طی آن مرقوم داشته بودم:
((( ... شاید این طنز تاریخ باشد که احمدی نژاد بصورتی کاملاً ناخواسته توسط کسی موفق به تصاحب کرسی ریاست جمهوری ایران در سال 84 شد که در مقام رقیب در مقابل وی ایستاده بود! و آن کسی نبود جز «اکبر هاشمی رفسنجانی»!
اوج این طنز را نیز می توان در آن دید که همین احمدی نژادی که توسط عقبه هاشمی و بشکلی ناخواسته در تیر ماه سال 84 صاحب کرسی ریاست جمهوری ایران شد 6 سال بعد و توسط همین هاشمی رفسنجانی اما این بار زیرکانه و حساب شده به قوت و سرعت از اوج به حضیض افتاد و اسباب شرمندگی متحدین اصولگرایش را فراهم کرد. ماجرای تقلبی که منجر به روی کار آمدن احمدی نژاد در تیر ماه سال 84 شد بازگشت به خوابی بی موقع داشت که مبتلابه «مهدی کروبی» در شب شمارش آرای انتخابات ریاست جمهوری در دور نخست شد. خوابی که هر چند کوتاه بود اما به تعبیر کروبی منجر به افت ناگهانی آرای وی شد تا جائی که وی را از نفر نخست رقابت موجود بین خود و هاشمی رفسنجانی با جایگاه سومی کشاند و طـُرفه آنکه در کمال ناباوری از میان دیگر نامزدها این «محمود احمدی نژاد» بود که علی رغم «گمنام ترینی» توانسته بود دیگر نامزدها را پشت سر گذاشته و خود را در کنار هاشمی رفسنجانی به دور دوم انتخابات بکشاند! نکته محوری در حرکت سینوسی آرای کروبی و احمدی نژاد بازگشت به این تحلیل ساده اندیشانه در آن بخش از بدنه اجرائی ستاد انتخابات کشور داشت که ضمن انتساب شان به حزب کارگزاران سازندگی در مقام «خوش نیتی» برای کشور! و با توجه به رشد ناباورانه و غیر قابل انتظار آرای مهدی کروبی ترجیح دادند ضمن بالا و پائین بردن چند ده هزار نفری آرا، احمدی نژاد را جایگزین کروبی جهت مصاف با هاشمی در دور دوم انتخابات کنند.
به زعم و تحلیل مسئولین این ستاد که در انحصار کسانی چون «هدایت آقائی» معاون وقت وزارت كشور در ستاد انتخابات ریاست جمهوری دور نهم یا «جهانبخش خانجانی» که هر دو از اعضاء ارشد حزب کارگزاران سازندگی بودند، چنانچه کروبی به دور دوم می رفت یحتمل با توجه به وعده اعطای کمک هزینه50 هزار تومانی که در ایام انتخابات به مردم داده بود به راحتی می توانست در دور دوم بر آراء هاشمی فائق آید. به زعم ایشان و دیگر هم فکران ایشان و دلبستگان به هاشمی رفسنجانی در ستاد انتخابات وزارت کشور، بهداشتی ترین و در عین حال تضمین شده ترین وضعیت برای پیروزی بدون دغدغه هاشمی، رفتن ایشان به دور دوم انتخابات در کنار نامزدی گمنام و بی سابقه مانند محمود احمدی نژاد بود. تحلیلی که در حالت عادی تا حدود زیادی می توانست مقرون به صحت باشد اما آن چیزی که شیدائیان رئیس جمهور شدن هاشمی کمتر بدآن توجه کردند و همین عدم توجه منجر به سورپرایز ایشان در سوم تیر84 شد عدم التفات ایشان به فضای اجتماعی کشور و تلقی عامه از نقش و جایگاه هاشمی رفسنجانی بود.
مُصران بر رئیس جمهور کردن هاشمی در سال 84 بدلیل دور ماندن از فضای واقعی جامعه بويژه غفلت از ذهنیت اقشار آسیب پذیرکه عمدتاً و ناشی از سیاست های متخذه هاشمی در دوران سازندگی و تداوم آن در دوران اصلاحات جامعه فرو دست را بشدت رنجور کرده بود عملاً محروم از آن بودند تا شدت انزجار افکار عمومی اقشار فرودست از هاشمی رفسنجانی را فهم و درک کنند. علی ایحال با تقلب دور نخست انتخابات ریاست جمهوری سال 84 بود که محمود احمدی نژاد ناباورانه و ناخواسته وارد دور دوم انتخاباتی شد که موفقیت اش تحت هر شرایطی تضمین شده بود.
تقلبی که چهار سال بعد مصطفی تاج زاده را تا آن درجه به صرافت انداخت تا بوضوح بگوید:
در انتخاباتی كه من رئیس ستاد انتخابات كشور بودم آشكار تقلب كردند وای به حال این انتخابات كه همه چیز در اختیار خودشان بود وحتی یك نامحرم را به هیئت های اجرائی و نظارت راه ندادند!
هر چند تاجزاده در اظهارات خود طعنه به شورای نگهبان می زند اما قطعاً ایشان نیز نمی تواند از اساس منکر شیطنت دوستانش در ستاد انتخابات وزارت کشور شود!
اظهارات «حسین فدائی» نیز در همین راستا قابل فهم و حائز اهمیت است.
«حسین فدایی» دبیرکل جمعیت ایثارگران سالها بعد از انتخابات ریاست جمهوری دور نهم، طی مصاحبه با «نشریه مثلث» خبر از جلسه ای داد که آن تشکل با هاشمی رفسنجانی و در آستانه انتخابات نهم ریاست جمهوری برگزار کرده بود و بنا به اظهارات وی در آن جلسه ایشان خطاب به هاشمی گفته است:
این انتخابات در خوشبینانه‌ترین حالت به مرحله دوم می‌رسد و این برای فردی مثل شما خوب نیست. اعتبار سیاسی- اجتماعی‌تان از بین می‌رود، ضمن آنكه ایشان با مقام معظم رهبری مشورت كرده بود و رهبر معظم انقلاب هم آنطور كه نقل می‌شد در توصیه‌ای به ایشان گفته بودند كه مصلحت شما نیست كه وارد انتخابات ریاست‌جمهوری شوید، ولی باوجود این مشورت ایشان به صحنه آمد. آنجا گفتم آقای هاشمی انتخابات ریاست‌جمهوری نهم به مرحله دوم می‌رسد و شما حداكثر با ۲۰‌درصد رای به مرحله دوم راه می‌یابید. ایشان گفت بله قبول دارم كه اگر به مرحله دوم برسد برای من آسیب است. ولی من در سنجش‌ها ۵۷ درصد رای دارم (!) اما آقای هاشمی براساس سنجش كارگزاران این حرف را زد كه مایه و ضابطه علمی ‌نداشت و همانجا به ایشان گفتیم این سنجش دقیق و علمی ‌نیست و در واقع پوست خربزه‌ای است كه كارگزاران زیر پای شما گذاشتند اما ایشان طور دیگری تشخیص دادند و به صحنه آمدند...)))

علی رغم صرافت با تاخیر جناب حسین کروبی به تقلب نسبت به آرای ماخوذه پدرشان در انتخابات سال 84 اما باز مشاهده شد که سایت «بازتاب» که اگر با اکراه بتوان بر دلدلدگی اش نسبت به هاشمی رفسنجانی اغماض کرد اما ارزنی در تنفرش از دولت حاکم نمی توان تردید داشت ناشکیبانه برای استتار آن اجحاف، احساس رسالت توام با عدم صداقت کرده و در مقام انذار به حسین کروبی آورده:
««« اقدام عجیب فرزند کروبی ، طرح ادعای تقلب کردن در انتخابات 1384، توسط دولت اصلاحات برای رییس جمهور کردن هاشمی رفسنجانی است که برای نخستین بار مطرح می شود. این موضوع که ممکن است در انتخابات تقلب شود، آن هم در حد فاصله رای چندصدهزاری که میان احمدی نژاد و کروبی وجود داشت ، مساله ای است که نمی توان احتمال آن را رد کرد و رهبر انقلاب نیز در نمازجمعه 29 خرداد سال 1388 ، احتمال جابجایی در حد چندصدهزار رای در انتخابات ریاست جمهوری را منتفی ندانستند.اما این که دولت اصلاحات متهم به تقلب آگاهانه و سازماندهی شده، آن هم به نفع هاشمی رفسنجانی و علیه کروبی شود، موضوعی است که مطرح کردن آن ظلم و غیرمنطقی محسوب می شود. در درجه اول ظلم به دولت اصلاحات و شخص خاتمی است که از یک سو اهل تقلب نبوده و از سوی دیگر به واسطه حضور شخص وی و وزیر کشورش در مجمع روحانیون و حضور حزب مشارکت در بسیاری از مسئولیتهای دولتی، اگر هم قرار بر تقلب باشد، باید به صورت منطقی به نفع کاندیدای عضو مجمع روحانیون(کروبی) یا کاندیدای حزب مشارکت یعنی معین صورت گرفته باشد، نه هاشمی رفسنجانی که خود مهمترین هدف حمله حزب مشارکت در انتخابات مجلس ششم بود.»»»
بی صداقتی سایت بازتاب در آن است که:
اولاً و در مقام اثبات سلامت انتخابات دور نخست ریاست جمهوری سال 84 متوسل به سلیم النفسی دولت اصلاحات شده در حالی که جناب کروبی با نثری سلیس و صریح صرفاً مدعی چشم پوشی دولت اصلاحات بر آن تقلب و اجحاف شده اند!
ثانیاً آنکه «بازتاب» ناصادقانه چشم خود را بر این حقیقت بسته که در آن تاریخ اختلافی جدی بین مجمع روحانیون مبارز و شخص جناب کروبی در مقام رئیس مجمع ایجاد شده و بود که عمده چنان اختلافی نیز بازگشت به عدم حمایت مجمع از نامزدی کروبی در انتخابات مزبور داشت و بخشی از ایشان به حمایت از هاشمی رفسنجانی رفته بودند و بخشی نیز در اردوی دکتر معین خیمه زده بودند.
همین نارفیقی ها نیز بود که نهایتاً منجر به آن شد تا جناب کروبی اساساً از ریاست و ماندن در مجمع روحانیون مبارز انصراف داده و ضمن خروج معترضانه از مجمع مستقلاً حزب اعتماد ملی را بنیان گذاری کردند.
متاسفانه و ظاهراً سایت بازتاب علی رغم خوش سابقگی در امر اطلاع رسانی و تحلیل، مدت هاست که از ناحیه حُب و بغض های مبتلابه بعد از انتخابات سال 88 و ناآرامی های بعد از آن گرفتار تبارگرائی و قبیله سالاری در فهم و پردازش تحولات سیاسی کشور شده است.

مقالات مرتبط:

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

بازگشت به زمان صفر!



اظهارات اخیر «سعید حجاریان» در مصاحبه با روزنامه آرمان حاکی از آن است که علی رغم همه هزینه ها و ناکامی ها و تجارب چند سال گذشته، کماکان در اردوی اصلاح طلبان درب بر روی پاشنه پیشین می چرخد و از قرار معلوم «خرد ورزی» تا اطلاع ثانوی در این اردو در حالت تعلیق است!
حجاریان در فرازی از این مصاحبه با تاکید بر «محمد خاتمی» و با اشاره به انتخابات ریاست جمهوری سال آینده می گوید:
... همین الان خاتمی اگر کاندیدا شود در ایران چقدر رای دارد؟ ... او نسبت به هر کسی رای بالاتری دارد؛ پس می‌بینید كه اصلاحات به صورت بالقوه پایگاه دارد، اما فعلیت ندارد ... یعنی (مردم) کاراکتری مثل خاتمی را می‌پسندند ... مردم می‌گویند بالاخره خاتمی ‌نقطه تعادلی در جامعه است. با اینکه به او انتقاد هست. می‌خواهم بگویم که در عین حال اصلاحات هنوز هم رای دارد؛ رای بالایی هم دارد ... خاتمی هنوز در کشور بالاترین رای را دارد.
ظاهراً آنچه که حجاریان و دیگر متحدین ایشان در فهم انتخابات یا ورود به بازی انتخابات در ایران کمتر به آن توجه می کنند یا اساساً تمایلی به توجه به آن ندارند پدیده ای است که شاید بتوان از آن تحت عنوان «تله دمکراسی» نام بُرد!
به قطع و یقین اظهارات حجاریان مبنی بر برخورداری آرائی ماکزیممی «سید محمد خاتمی» نسبت به دیگر نامزدهای محتمل در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده واقعیتی غیر قابل کتمان است. اما نکته مغفول در چنین برآورد واقع بینانه ای عدم توجه همیشگی و شاید تعمدی ایشان به «خاستگاه» آرای مُحاط بر خاتمی است.
ایشان ظاهراً طوعاً یا کرهاً نمی خواهند تا به این بداهت توجه ورزند که در سپهر سیاسی ایران، بستر به منصه ظهور رسیدن اصلاح طلبانی از جنس محمد خاتمی و عقبه سیاسی ایشان در دوم خرداد 76 اتکای بر یک «سوء تفاهمی» سیاسی ـ اجتماعی داشت!
همین سوء تفاهم بود که اولاً منجر به عزیمت خاتمی از «قواره یک واقعیت» به قامت «فیلی در سیاهی» برای مراجعین اش شد تا هر کسی از ظن خود یارش شود! (هر چند خاتمی و اصحاب ایشان نیز در برآمدن چنان برآمدی نیز بی نقش نبودند)
گذشته از آنکه «اقبال از سر ابهام» به خاتمی منجر به یک بدآموزی برای اصلاح طلبان شد مبنی بر آنکه می توان با تعریف ناشفاف از خود و «نشستن پشت شیشه مات» دست خود را برای کسب آرائی بیشتر ولو نامتقارن باز گذاشت.
رقابتی که بنوعی می توان آن را «غش در معامله» محسوب کرد. طبیعتاً چنین سبکی از مبارزه انتخاباتی لوازم خاص خود را نیز به همراه می آورد از جمله این لوازم اصالت یافتن «رای فاقد رآی» بمنظور پیروزی عددی بر رقیب با هر بهائی است.
تا قبل از دوم خرداد 76 «چپ ها» در مقام اولیای «اصلاح طلبان فعلی» در تمامی رقابت های انتخاباتی با «راست ها» به یک مبارزه دمکراتیک کیفی و با اتکای بر پرنسیب ها و خطوط قرمز انحصاری شان با رقیب، تن داده بودند. رقابتی که هر یک از طرفین با اتکای بر پایگاه توده ای معین و مشخص خود در حد فاصل آرائی حداکثر 10 تا 16 میلیونی با یکدیگر به رقابت می پرداختند.
تجربه دوم خرداد با رشد جهشی آرای اصلاح طلبان از ناحیه «پمپ تخیل» به رای دهندگان با این منطق که: «خاتمی، قهرمان گشاینده همه قفل ها و باز کننده تمام گره ها و حلال همه مشکلات است» (سمفونی خاتمی) منجر به آن شد تا برای نخستین بار طبقات و شهروندانی وارد پروسه انتخابات در جمهوری اسلامی شوند که تا پیش از این کمترین مشارکتی در انتخابات ایران نداشتند و اساساً از کمترین دلبستگی به علائق و سلائق و ضوابط و معیارها و اصول و فروع حاکم بر نظام برآمده از انقلاب اسلامی نیز برخوردار نبودند.
هر چند این آرای ماکزیممی اما متناقض در نهایت منجر به زمینگیر شدن و فلجی جنبش اصلاحات در ایران شد اما از سوی دیگر این درس شیرین را به رهبران اصلاحات داد که می توان از طریق «رای شوئی» و بازی با «آرای کثیف» در جمیع انتخابات بر رقیب پیروز شد مشروط بر آنکه بتوانیم همواره خود را در بین درب نگاه داشته و با گریم نظام و اسلام و انقلاب از توده های ناهمگن نیز دلبری کرده و بمناسبت برای ایشان نیز چشمک بزنیم! و بعد از پیروزی آن «آرای کثیف» را در ساز و کار نظام «رای شوئی» کنیم.
بمعنائی دیگر تجربه دوم خرداد بمثابه خوابیدن با «غریبه» توسط اصلاح طلبان تا پیش از این محجوب و سر به زیری بود که از قبال چنان هم خوابگی کام شان بغایت شیرین شد و دیگر نتوانستند و نمی خواستند و نمی خواهند آن کامجوئی ولو نامشروع اما شیرین را فراموش کنند و از دست بدهند.
هر چند در بازی «دمکراسی برسمیت شناخته شده بر اساس نُرم های جهانی» اصالت با «تفوق عددی» فرای جنس و ماهیت آراست اما نمی توان این واقعیت را نیز کتمان کرد که جنس و ماهیت آرا در صورت ناهمگونی منجر به فلجی گریزناپذیر در ساختار قدرت خواهد شد.

بر این مبنا هر چند اصلاح طلبان می توانند از هم خوابگی با «غریبه» به همان اندازه و شاید هم بیشتراز هم خوابگی با «همسر شرعی» لذت ببرند! اما طبیعتاً گریزی از این واقعیت نیز نمی توانند داشته باشند که مولود چنان آمیزیشی می تواند «شغادی» باشد که به صفت ظاهر برادر «رستم» محسوب می شود اما به تعبیر «اخوان ثالث»:
نطفه شاید نطفه زال زر است
اما کشتگاه و رستگاهش نیست رودآبه!
(پیش تر در مقاله «حصار در حصار» از چنین فرآیندی تحت عنوان دمکراسی از «مهدیه تا عهدیه» یاد کرده بودم)
اصلاح طلبان چاره ای ندارند تا در نخستین قدم اصلاح طلبانه شان ضمن اجتناب از «بازی با آرای کثیف» قبل از اهتمام به «اصلاح نظام» همت خود را صرف «اصلاح دمکراسی» کنند!
دمکراسی متکی بر «تفوق عددی به هر بهائی» بوضوح نقصان خود را حداقل در جامعه ناهمگن ایران به اثبات رسانده. اینک اصلاح طلبان می توانند دلیری کرده و بمنظور اصلاح نارسائی دمکراسی فوق پیشقدم شده و با بازگشت به «زمان صفر» ضمن اخلاقی کردن قاعده مبارزه انتخاباتی شان، کمیت را مُرجح بر کیفیت نمایند.
به تعبیر «مصطفی ملکیان» هر چند در طول تاریخ التزام به اخلاق از اقبال کمتری برخوردار بوده اما این امر اشکالی بر یک نظریه نیست و اقبال مردم دال بر درستی یا نادرستی نظریه نمی تواند معنا شود.
بر این اساس بر اصلاح طلبان فرض است تا ضمن بازتعریف و تبیین شفاف و خالی از ابهام خود و ابرام بر سرحدات و اصول و اعتقادات و تعیین شفاف پایگاه و بدنه اجتماعی مطمح نظرشان، قبل از آن که این امکان را به رای دهندگان دهند تا نامزد ایشان را انتخاب کنند این فرصت را برای خود و نامزد خود مهیا کرده تا «رای دهندگان خود را» بر اساس باورها و سلائق و علائق و اصول و فروع عقیدتی ـ سیاسی خود گزینش نمایند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقالات مرتبط:
سمفونی خاتمی
عروس فرنگی
هاله نفرت
حصار در حصار
مصاحبه روزنامه آرمان با سعید حجاریان
http://armandaily.ir/?News_Id=10056

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

چگونه خامنه ای دیکتاتور شد!؟



این داستان واقعی است. تنها نام نشریه را نيآورده و «علی» نام مستعار شخصیت واقعی داستان است. 

«علی» با دوستانش جملگی فارغ التحصیل رشته روزنامه نگاری بوده و هر کدام در این حوزه کم و بیش استعدادهائی خاص داشته و بالاتفاق در یکی از نشریات کشور اشتغال به کار داشتند.

«علی» و دوستانش در نشریه متبوعه بنا به استعداد و شم و علائق شان هر کدام یکی از حوزه های خبری را پوشش می دادند و به صفت حرفه ای جملگی هم تراز و خبرنگار محسوب می شدند. به اعتبار سابقه دوستی از دوران تحصیل در محیط کار نیز جوی دوستانه و صمیمی بین ایشان حاکم بود و هر روز بعد از رد کردن خبرها و کم شدن کارشان در تحریریه کنار یکدیگر جمع می شدند و با یکدیگر اختلاط و هم دلی می کردند. گاهی «علی» لطیفه ای می گفت و دیگران می خندیدند و یا یکی از دوستانش را به شوخی دست می انداخت و جملگی بدون هیچ تکدر خاطری می خندیدند و دست آخر نیز با خوشدلی از یکدیگر جدا می شدند تا روز دیگر و تجربه ای دیگر و اختلاط و ابتهاجی دیگر.
اما در یکی از این روزها، سردبیر بنا بر نیاز نشریه «علی» را مسئول تحریریه کرد.
از فردای انتصاب «علی» به مسئولیت نوین اش بود که روابط و مناسبات پیش از این رفاقتی «علی» و دوستانش دچار تحول شد!
حالا به صفت شغلی «علی» از سطح دوستانش ارتقاء یافته بود. بعد از این ارتقا بود که دوستان «علی» به دو گروه منشعب شدند! «علی» مانند گذشته در زمان فراغت و بعد از انجام مسئولیت های محوله در تحریریه و کنار دوستانش حاضر می شد و مطابق سنت مالوف لطیفه ای می گفت یا با یکی از همکارانش شوخی می کرد اما حالا برخی از دوستان «علی» دیگر به شوخی های «علی» نمی خندیدند! لطیفه های علی دیگر برای ایشان فاقد حلاوت بود! و در غیبت «علی» می گفتند:
احمق فکر کرده حالا که رئیس ما شده حق داره ما رو دست بندازه و تحقیر کنه! از اول هم معلوم بود آدم بی جنبه ایه و با یک ارتقاء شغلی خودش رو گم می کنه!
اما برخی دیگر از دوستانش برخلاف گذشته به شوخی ها و لطیفه های «علی» خیلی بیشتر و غلیظ تر می خندیدند و بلکه «ریسه» می رفتند!
دسته نخست تا آنجا جلو رفتند که برای اثبات تغییر منش و بی جنبه بودن «علی» می کوشیدند با هر اندازه قرار دادن خود در موضع تعذیب و ایذا نسبت به «علی» ضمن دریافت عتاب یا برداشتن زخمی از وی حقانیت خود در اثبات ادعایشان در مورد «علی» را به اثبات برسانند!
هدف ایشان آن بود تا با استقبال از کسب جراحت از جانب «علی» از موضعی حق به جانب این موضع را به اثبات برسانند که:
دیدید چه زود خود را گم کرد؟ یادش رفته بین ما و از ما بود و حتی کمتر از ما بود!
ایشان هم زمان اصرار داشتند تا با هر چه بیشتر نیش زدن به «علی» و عصبانی کردنش وی را به واکنش وادارند و از این طریق با دامن زدن به «مناسبات نوچه پروری» خود را نزد نوچه هایشان در قامت «قهرمان» جا بیاندازند. قهرمانی که جسارت رویاروئی با «علی» را دارد!
دسته دوم از رفقای «علی» نیز خواسته یا ناخواسته مدد رسان دسته نخست بودند و به نیت خوشآمد «علی» و در مقام ظاهری «دفاع از علی» بتناوب و بمناسبت و بی مناسبت گروه نخست را تحقیر و تعذیب می کرد تا از این طریق با دامن زدن به مناسبات مدیحه سرائی، از مزایای خوش خرامی برای «رفیق اینک ارتقا یافته شان» بهره مند شوند!
در بلند مدت «علی» برای دسته اولی ها یک دیکتاتور غیر قابل تحمل شد و برای دسته دومی ها اسطوره ای مقدس که وقتی به دنیا آمد «یاعلی» گفته بود!
حکایت «علی» حکایتی است که کمابیش آیت الله خامنه ای نیز مبتلابه آن است.
بوضوح می توان ان قلت هائی از این دست را در مورد وی ملاحظه کرد که از فردای تصدی مسئولیت رهبری و متاثر از زیاده خواهی ها و حق ویژه طلبی ها و بخل و حسدهای اطرافیان از گوشه و کنار شنیده شد که:
خامنه ای را اصلاً امام در ابتدا نمی شناخت.
خامنه ای برخلاف ما نقش بارزی در مبارزه با رژیم پهلوی نداشت.
خامنه ای یک روحانی گم نام در مشهد بود.
خامنه ای اصلاً نقشی در لایه نخست مقربین امام نداشت.
ما بودیم که خامنه ای را به امام معرفی کردم.
ما بودیم که نقش اصلی در رهبر شدن خامنه ای را به عهده داشتم.
ما صحابی خاص امام بودیم و خامنه ای را اصلاً کسی نمی شناخت.
من رفیق 50 ساله ات هستم و باید جانبدار من باشی!
یادش رفته ما رهبرش کردیم!
یادش رفته اگر ما رهبرش نمی کردیم بعد از پایان ریاست جمهوریش در تاریخ گم می شد!
داستان را جدی گرفته و چه زود چشم سفیدی کرد و ما را به قدرت فروخت و دیکتاتور شد!


علی اکبر پرورش:
بنده یکبار خودم دیدم که روزی رئیس‌جمهوری (آیت الله خامنه ای)  وارد مجلس شد و تعداد کمی از نماینده‌ها به احترام ایشان بلند شدند، آقای هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس هم که رئیس جلسه بود احترام نگذاشت، این برخوردها تقریباً آغاز فتنه است، همین رفتار باعث شد حتی من مدتی با آقای هاشمی کدورت داشته باشم. (مصاحبه با همشهری ماه ـ 92)
 

همه مطالب بالا ارزنی نباید چنین افاده معنا کند که آیت الله خامنه ای مصون از خطا یا غیر قابل نقداند و به قطع و یقین می توان و باید ایشان و عملکرد ایشان را بصورت مستمر و با نگاهی نافذ و بی غرض و مشفقانه و کارشناسانه مورد رصد و انتقاد قرار داد. اما در کنار آن نباید یک واقعیت را نیز نادیده گرفت که بزرگ ترین اعتبار و بلکه افتخار شیعه به «غدیر خم» است.
بزرگ ترین افتخار شیعه آن است که رسول الله دست علی ابن ابیطالب را در غدیر خم به اعتبار فضیلت و شجاعت و عدالت لازم الاحصا برای رهبر حکومت اسلامی بالا برد.
علی اگر از جانب رسول الله برای مدیریت جامعه اسلامی معرفی شد این معرفی نه به اعتبار رفاقت یا پسر عمو بودنش و نه به اعتبار صحابگی خاص و نه شیخوخیت و نه قدمت و السابقون بودن علی و تنها به اعتبار صاحب صلاحیتی ایشان بود.
بالا رفتن دست علی ابن ابیطالب (ع) در غدیر خم اعلام شاخصه ها و بایستگی های اخلاقی و پارسائی برای تصدی مدیریت جامعه اسلامی بود.
حق ويژه طلبی از قبال آنکه ما صحابه خاص بودیم و ما رفیق غار بودیم و ما مهم بودیم و تو مهم نبودی و تو کجا بودی!؟ و بر هم زدن قاعده بازی در فردای عدم تامین توقعات زیاده خواهانه و خویش کامانه، تکرار یا تمایل به تکرار بدعت تبارسالارانه «سقیفه بنی ساعده» است!
داستان رهبر شدن آیت الله خامنه ای حکایتی است قریب از سریال تلویزیونی «یکی از این روزها» با نقش آفرینی موفق «داوود رشیدی» که در نیمه نخست دهه 70 از تلویزیون ایران پخش شد.
ماجرای رئیس جمهوری «داوود رشیدی»! در سرزمین «دمولند» که بعد از ترور رئیس جمهور پیشین کفالتاً قدرت را در دست گرفت و قرار بود با متابعت از فرامین اربابان قدرت در سرزمین «ایندولند» رئیس جمهوری مطیع و سر به راه برای انتقال بهداشتی قدرت به نفر بعدی باشد اما از «بد حادثه» رئیس جمهور موقت بغایت حاذق و متبحر از کار درآمد و بر هم زننده اسباب سورچرانی اربابان قدرت شد!
ظاهراً بعد از اصلاح تحمیل قائم مقامی رهبری به نظام توسط آیت الله هاشمی رفسنجانی (*) از طریق عزل آیت الله منتظری توسط مرحوم امام خمینی، هاشمی در فردای فوت امام و اجلاس مجلس خبرگان برای رهبر جایگزین کوشید تلاش نافرجام اش در برخورداری از «رهبری تحت نفوذ» را از طریق پایمردی برای انتخاب آیت الله خامنه ای جبران نماید مشروط بر آنکه با زیر دین بردن ایشان، با رهبر جدید به یک توافق نانوشته مبنی بر شراکت در امر قدرت برسند.
امری که شواهد نشان از عدم موفقیت پروژه مزبور و عدم متابعت «ایندولندی جدید» را می داد و می دهد!
با چنین فرآیندی از دیکتاتور شدن آیت الله خامنه ای (!) است که امروز بخوبی می توان کسر بزرگی از هنجارشکنی های اصحاب قدرت و نوچه های ایشان را فهم کرد.
برای اثبات دیکتاتور بودن خامنه ای کار بجائی رسیده که یک نویسنده جزء از هتاکی و فیلم ساختن و دست انداختن و آواز خواندن و تحقیر «جسم ناقصی داشتن» بمنظور اخذ جراحت از نظام تنها مانده بمنظور تکمیل پازل قهرمان بازی خود به رهبری و نظام شکلک درآورد تا بلکه با تزریق عصبیت به طرف مقابل «قهرمان» را برای مخاطبانش مُبدل به اسطوره کند!
هر چند «علی» نشریه فوق نهایتاَ در چنان دیالکتیکی دوام نیآورد و مسئولیت را وانهاد اما ظاهراً رهبری ایران علی رغم همه زیاده خواهی ها و کژاندیشی ها، تاب بالائی در تحمل بار مسئولیت دارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مقالات مرتبط:
* ـ  در مقاله «لبخند خدا» بتفصیل در این مورد اشاره شده:
نقرس سیاسی:

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه

مسیح باز مبعوث!


خوابگردی و به تعبیری دیگر زیستن در جهانی آکنده از وهم و خیال آشناترین بیماری «خود روشنفکربینی سکولار» در ایران و بعضاً جهان سوم است. مبتلایان به این بیماری همواره خود را برج عاج نشینانی همه چیز دان تلقی کرده که در فرازی دست نایافتنی از فرزانگی و دانائی و بلوغ، توده های عوام از فهم و درک عمق دانش و کمالات ایشان عاجز و ناتوان مانده اند.
همین تبختر است که بصورتی قهری نگاه ایشان به جامعه بومی را آکنده از چاشنی عاقل اندر سفیه کرده و می کند. مفروض ایشان از توده ها با موضعی بالا دستی عموماً عوامانی سفله معنا می شوند که قاصر از فهم عمق دانش و منش و کمالات ایشان بوده و بالتبع مناسبات و محاورات شان با مردمان شان همواره مناسباتی قهرآلود و حقارت آمیز است.
اظهارات اخیر «شاهین نجفی» هجویه خوانی که با اشعار و خوانش هائی سخیف و رکیک و غیراخلاقی علیه باورها و عقاید مردمانش توانست ولو بشکلی نامشروع اسباب اشتهار خود را فراهم کند نمونه ای ناب از خوابگردی این طیف متوهم است. (1)
نجفی در گفتگوی اخیرش با تلویزیون فارسی BBC با چنان لهجه و گویش و آمایشی از لغات حرف می زد گوئی عالم انسانی اینک با «مسیحی باز مبعوث» مواجه شده که برای نجات بشریت از چاه ضلالت و جهل و نادانی، نزول اجلال کرده است!
صرف نظر از قابل مناقشه بودن امریه ها و فتاوی شاذ وی در این گفتگو جهت تبیین چیستی و چرائی هنر و هنرمند، برجستگی اصلی اظهارات نامبرده شناوری اش در دریائی از اعتماد بنفس توام با قطعیت بود تا جائی که اگر یک ناظر خالی الذهن پای بیانات وی بنشیند هرآئینه خود را مواجه با عالمی اندیشمند و عارفی فرزانه فرض خواهد نمود! این در حالی است که با رجوع به دوسیه و سابقه کارها و فعالیت های وی تنها مواجه با ادبیاتی سخیف و رکیک و اشعاری سطحی خواهید بود که صرفاً تداعی گر یک دهان کجی مسبوق به سابقه به نـُرم ها و سیاست های دیکته شده و تنزه طلبی آمرانه حکومت طی سه دهه گذشته در ایران است.
سنتی که چندان هم بدیع نیست و بتناوب در گویش و خوانش و سُرایش و ادبیات و اطوار نجفی و هم طرازان نجفی بوضوح قابل رویت و فهم است.
نسلی برخاسته از جوار هُرهُری مسلکی مسبوق به سابقه «بیماری خود روشنفکربینی سکولار» که کراهتش از فرهنگ بومی در کنار انزجارش از حـُقنه های حکومتی از ایشان معترضینی ساخته که متوهمانه فحش دادن و شکلک درآوردن و تف کردن به گذشته خود را فرزانگی و فضیلت و بلوغ اندیشه فهم و درک و معنا کرده و می کنند.
مشکل این طیف قبل از حکومت شان یا جامعه شان، خودشانند. ایشان چون نتوانسته و نمی توانند مبانی هویت و شخصیت خود را از بطن داده های بومی و فرهنگی خود استحصال کنند نارفیقانه پنجه بر چهره ملت خود می کشند تا بدینوسیله در ناخودآگاه شان از ملتی که حقیر و سفله می انگارندشان، انتقام گیری کرده باشند!
مانا نیستانی نمونه ای دیگر در کنار شاهین نجفی است که مشترکاً سند قابل وثوقی از بیماری این طیف را در اختیار قرار می دهند.
نیستانی همان کارتونیستی است که چند سال پیش با اتخاذ گویش آذری برای یک سوسک در یکی از طرح هایش موجی از اعتراض را علیه خود دامن زد و نهایتاً بعد از مدتی بازداشت و کشیدن حبس به خارج مهاجرت کرد و اینک با تند ترین طراحی ها در مقام ضدیت با حکومت در ایران نشسته!

نیستانی نیز برآیند همان بیماری خود روشنفکربینی است که اسلاف اش به آن مبتلا بودند:
«کراهت از جامعه و فرهنگ و هویت خود و ابتلا به بی معنائی و لاابالی گری هویتی»
تنها تفاوت وی با دیگران وضوح علائم آن بیماری است.
نیستانی در حالی با ژست اپوزیسیون و حُریت و آزادیخواهی در سنگر مبارزه با حکومت در ایران نشسته که قبل از حکومت و بیش از حکومت از مردم اش رنجیده و عصبانی است. قدر مسلم آن است که وی با طراحی آن «سوسک آذری زبان»! بخشی از ملت خود را تحقیر کرد و رنجاند و همان تحقیر شدگان بودند که موج اعتراض علیه این هتاک را از طریق راهپیمائی ها و میتینگ ها در ایران ابراز کردند.
اعتراضاتی گسترده که به احتساب شدت و غلظت آن «نیستانی» می توانست قدردان حکومت اش باشد که با جلب و حبس وی توانست وی را از گزند معترضین دور نگاه داشته و غائله را بتدریج ختم بخیر کند. اما همین نیستانی که گزیده و رنجیده از ملتی است که ابتداً خود ایشان را گزید و تحقیر کرد اینک در سایه «عافیت غربت» مزورانه و از طریق اپوزیسیون بازی علیه حکومت، در مقام گرفتن انتقام خود از ملت اش برآمده!
برای این طیف ملت آنی است که خود تخیـّــُل می کنند نه آنی که وجود دارد.
«ملت ایشان متمدن ترین، باهوش ترین، زیباترین، پیشرفته ترین و البته غربی ترین هایند! ملتی بغایت متمدن و پیشرفته و آلامد که تنها یک مشکل دارد و آن اینکه اساساً وجود خارجی ندارد و صرفاً برساخته در ذهنیت ایشان است!» (2) 
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ مصاحبه با شاهین نجفی:
2ـ بخشی از مقاله آفتاب پرست ها:
http://sokhand.blogspot.com/2011/02/blog-post_06.html



من نمی ترسم!


سالها پیش بود که در یکی از انیمیشن های تولید شده توسط کمپانی والت دیسنی، گربه ای را به تصویر کشیده بودند که در شبی بارانی و پر رعد و برق و در یک منزل اعیانی اما تاریک و تنها از هیبت تاریکی و خروش تـُندر بشدت ترسیده بود و آخرین راهکارش برای تفوق بر ترس اش آن بود که با صدای بلند این شعر را با خود تکرار می کرد:
من نمی ترســــــــــم! من نمی ترســـــــــم! من نمی ترســـــــــم! من نمی ترســـــــــم!
(با ضربآهنگ: دیـریم دیـریم دیـــــــــــــــــم ـ دیـریم دیـریم دیـــــــــــــــم!)
نکته جالب آنجا بود که گربه خائف وقتی مواجه با یک بچه گربه دیگر شد و در مقابل این پرسش قرار گرفت که: داری چی کار می کنی؟ گفت:
دارم نمی تــــــــرسم!!!
و دوستش به وی گفت:
میآی با هم نـــــــــــترسیم!!!
و سپس و به اتفاق هم خوانی کردند که:
ما نمی ترسیـــــم ـ ما نمی ترســــیم.
ما نمی ترســـــیم ـ ما نمی ترســــیم!
این قسمت از انیمیشن فوق می تواند معرف وضعیتی باشد که در حال حاضر دولت مردان و نظامیان اسرائیل را به خود مبتلا کرده!
تهدیدهای ریز و درشت و گاه و بی گاه اخیر دولت اسرائیل مبنی بر حمله نظامی به پایگاه های اتمی ایران را می توان نوعی فرافکنی و تلاش بمنظور رساندن صدای تپش ضربان قلب خود به گوش پدرخوانده شان در کاخ سفید دانست تا بدینوسیله ایشان را ترغیب به آنی کنند تا برای تسلی خاطر ایشان «کاری بکنند»! یا لااقل بیآیند با هم نـــــــــــــــــترسند!
سابقه نظامی اسرائیلی ها نشان می دهد ایشان زمانی در تصمیم گیری های خود متوسل به حمله نظامی به دشمن شان می شوند که از تفوق نظامی خود نسبت به دشمن موجود به اطمینان قطعی برسند. در آن حالت نیز برای عملیاتی کردن اهداف نظامی شان هرگز دشمن مزبور را تهدید نکرده و بدون جنجال و از موضعی قدرتمندانه دست به تهاجم نسبت به اهداف تعیین شده در خاک دشمن می زنند.
تهاجم جنگنده های ارتش اسرائیل به نیروگاه «اوسیراک» در خاک عراق در سال 1981 نمونه برجسته ای از سنت جنگآوری ارتش صهیونیستی است که طی آن بدون پیش زمینه و رجز خوانی و تهدیدهای قبلی ناگهان دنیا را مواجه با این خبر کرد که نیروگاه «اوسیراک» در تهاجم جنگنده های نیروهای هوائی ارتش اسرائیل بصورت کامل نابود شد!
عملیاتی کاملاً موفق که عراق را در مقابل یک عمل انجام شده قرار داد و در مقابل نیز صدام نتوانست یا نمی توانست هیچ واکنشی از خود نشان دهد!
تهاجم گسترده ارتش اسرائیل به مواضع حزب الله لبنان در سال 85 نیز نمونه دیگری از سنت جنگآوری صهیونیست ها بود با این تفاوت که در این تهاجم اسرائیلی ها این بار دچار یک اشتباه محاسباتی شدند و بدون داشتن برآوردی واقع بینانه از توان نظامی ـ عقیدتی حزب الله خود را درگیر جنگی با نیروهای حسن نصرالله کردند که نهایتاً و با تلخکامی مجبور شدند جنگ مزبور را تحت عنوان «جنگ 33 روزه» در کارنامه «هزیمت های نظامی» خود ثبت کنند.
لذا و برخلاف «هل من مبارز» تل آویو با ایران بر سر پایگاه های اتمی، صحنه نبرد اصلی و واقعی اسرائیل با ایران را باید در سوریه کاوید.
تل آویو در سکوتی پرمعنا و تلاشی هویدا تمام اهتمام خود را به استعداد میدان داری واشنگتن و لندن و حمایت مالی و سیاسی عربستان و ترکیه صرف به زانو درآوردن ایران در سوریه کرده و به اتفاق دنبال آنند تا از طریق شکستن نخستین و مهم ترین خاکریز ایران در حد واسط تل آویو ـ تهران مسیر فتح تهران را از دمشق هموار سازند.
استراتژی صهیونیست ها در این مرحله بر آن قرار گرفته تا لفظاً با تهدید نظامی ایران، وحشت خود از توان نابود کننده ایران را اختقا کرده و در خفا در کنار «واشنگتن» و «لندن» و «ریاض» و «آنکارا» عملیات «راه تهران از دمشق می گذرد» را عملیاتی کنند.
عملیاتی که جمهوری اسلامی ایران از طریق مدیریت مشاوره ای و به استعداد پایمردی دولت دمشق تاکنون موفق شده کامیابی «پنتاگون فتنه» را به تعویق بیاندازد.

۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

آپارتاید عاطفی!

((هشدار ـ فیلم موجود در این پست بشدت خشن است و دیدن آن توصیه نمی شود))



بعد از کشته شدن «ندا آقاسلطان» در خلال ناآرامی های تهران در سال 88 فیلم جان باختن وی به سرعت بر روی رسانه های مجازی و بعد از آن و برخلاف قوانین ژورنالیسم بین الملل که رسانه ها را از پخش تصاویر خشن و اشاعه دهنده خشونت منع کرده در حجم و مقیاسی عظیم بر روی آنتن عموم رسانه های تصویری جهان رفت با این توجیه که ارزش خبری این فیلم تا حدی بالا بود که اجازه چشم پوشی از قوانین ژورنالیسم را به ارباب جراید می داد!
بعد از آن بود که «باراک اوباما» نیز چندین بار مستقیم و غیر مستقیم با اشاره به صحنه جان باختن «آقاسلطان» در مقام «کدخدای خیراندیش دهکده» برآمد و ضمن متهم کردن جمهوری اسلامی به کشتن «آقاسلطان» برای ایران خط و نشان کشید و مبشر صلح و دوستی و ضرورت رعایت حقوق بشر و دمکراسی در ایران شد!!!
اما اکنون که اوضاع در خاورمیانه بر علیه ساختار قدیمی و ظالمانه و «آمریکا ساخت» این منطقه به هم ریخته، برادر اوباما و متحدین نازک دل ایشان در اروپا ارزنی خاطر شان بابت نقض حقوق بشر توسط نیروهای تحت امرشان مکدر نمی شود!
فیلم موجود در این پست یکی از وحشیانه ترین رفتارهای نیروهای تحت حمایت آمریکا و انگلستان در سوریه است که در مقابل دوربین یکی از حامیان بشار اسد را سر می برند اما از بخت بد و برخلاف مورد «آقا سلطان» این فیلم که ارزش خبری اش بمراتب بیشتر از مورد «آقا سلطان» است اما ظاهراً مورد پسند خبری اربابان جراید غرب قرار نگرفت!!! و نتوانست مانند «ندا آقاسلطان» از شبکه های خبری CNN و BBC و العربیه و الجزیره و فاکس نیوز و ABC سر در آورد!!!
(به دوستانی که روحیه ای عاطفی دارند شدیداً توصیه می کنم از دیدن این فیلم و همچنین فیلم ذیل این مطلب پرهیز کنند. صحنه ها بسیار خشن است)
آیا روح لطیف پرزیدنت اوباما و آن علیا مخدره منسوب ایشان در وزارت خارجه که اخیراً و به اتفاق وزیر خارجه انگلستان فرمودند حمایت مالی و تسلیحاتی خود از مخالفان حکومت در سوریه را افزایش می دهیم (!) این بار نمی توانست همچون مورد «آقاسلطان» مکدر شود و ترش رویانه تروریست های تحت امر خود را پشت دستی بزنند که دیگر از این کارهای «بد» نکنند!!!

تیرباران وحشیانه یکی از حامیان بشار اسد توسط تروریست های تحت حمایت آمریکا و انگلستان




فتنه ای نوین!


ریاست امنیت عمومی ملی افغانستان با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرده مهاجمان انتحاری که سه روز پیش ولایت نیمروز در جنوب غرب افغانستان را هدف قرار دادند، اتباع ایران بودند.
ظاهراً قرار است حکومت ایران در این ماجرا متهم شود!!!
باز بوی دسیسه ای نوین به مشام می رسد!
برادران افغانستانی محترم، ایرانیان این کاره نیستند. نه فقه ایشان چنین اجازه ای به شیعیان می دهد و نه ایرانیان سابقه و اشتهاری در عملیات انتحاری دارند و نه مغزشان پارسنگ می برد که بی دلیل با چنین عملیاتی مناسبات حسنه خود با کابل را مخدوش کنند.
تنها بخشی از ایرانیان که این کاره اند و بانی عملیات انتحاری در مبارزه با انقلاب اسلامی بودند و در خارج هم از سابقه خودسوزی های متعدد سیاسی برخوردارند، تروریست های وابسته به گروهک مسعود رجوی اند.
این آتش افروزی های دامن زننده به جنگ های فرقه ای و دینی برای مسلمانان منطقه ناآشنا نیست. رد پا را از دوسیه پرسابقه انگلستان در این شرارت ها با همکاری اسرائیل و عاملیت نوچه های رجوی بجوئید.

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

قانون زلزله!


چند سال پیش و بعد از زلزله بم مقاله ای نوشتم که در آن بر این نکته تاکید کردم میزان تخریب و کشتار در هر زلزله ای نسبت مستقیم با اقتدار قانون و امنیت دارد! (عنوان مقاله را فراموش کرده ام. ممنون می شوم اگر کسی آدرس آن را دارد راهنمائی فرماید)
در آن مقاله آورده بودم ملاحظه آوارهای بجا مانده از زلزله بم نشان دهنده وجود دیوارهای «حمال» و حتی «حائل» 30 سانتی در بناهای تخریب شده است که از نظر فنی نامفهوم است.
دوستانی که در آمریکا زندگی می کنند می توانند بر این واقعیت صحه بگذارند که بر اساس اصول مهندسی حاکم بر صنعت ساختمان سازی در این کشور تقریباً عموم ساختمان های مسکونی در آمریکا از دیوارهائی برخوردارند که با یک یا چند لگد محکم می توان آنها را فرو ریخت! و اکثراً این دیوارها برخلاف سنت معماری در ایران چینه آجر نبوده و عموماً چوب یا گچ اند با پوششی نازک از سیمان و کلاف تور آهنی.
بر همین اساس حتی زلزله های 7 ریشتری و بیشتر هم در آمریکا کمترین میزان تلفات را دارد.
طبیعی است تفاوت سقوط سقف و دیوار چوبی یا گچی بر سر ساکنین آن منزل با سقوط دیوار و سقف آجری با قطر 30 سانت بر سر ساکنان تفاوت مرگ و زندگی است!
در واقع در سنت معماری آمریکائی بجای اهمیت دادن به دیوارهای ضخیم برای منازل اهتمام اصلی صرف قدرتمند کردن فونداسیون و پی ساختمان می شود تا با بروز زلزله ولو آنکه دیوارها فرو بریزند اولاً زیر ساخت منازل مقاومت در مقابل زلزله داشته باشند و ثانیاً زیر دیوار ماندگان نیز بدلیل سبکی دیوارها مواجه با خطری جدی نشوند.
برخلاف ایران که در معماری بیشترین اهمیت به دیوارهای ساختمان و ضخیم سازی آنها داده شده اما چندان دلنگران بالا بردن هزینه برای تقویت فونداسیون ساختمان نیستند.
منطق چنین رفتاری اتکای بر این گزینه دارد که دیوارها را باید قوی ساخت تا مانع از دسترسی سهل سارقان باشد. در واقع دغدغه در چنین معماری دغدغه امنیت است. لذا بنای بیرونی را ضخیم سازی می کنند بمنظور مقاوم سازی جهت بالا بردن امنیت در مقابل خطرات انسانی (!) اما در مقابله با خطرات طبیعی مانند زلزله منطق حاکم در چنان معماری آن است که:
مرگ و زندگی دست خداوند است و اگر تقدیر به زلزله و مردن از این طریق باشد، گریزی از آن نیست! لذا از صرافت خرج بیشتر برای برخورداری از بنای مستحکم تر از حیث زیر بنا جهت مواجهه با پدیده هائی مانند زلزله می افتند!
چرائی این تفاوت معماری در آمریکا و ایران بازگشت به یک عنصر اساسی دارد و آن شدت و ضعف امنیت و اقتدار قانون است!
اگر شهروند آمریکائی بر خلاف شهروند ایرانی در ساختن منزل مسکونی اش بیش تر نگران فونداسیون است تا استراکچر به آن دلیل است که آمریکائی ها وظیفه تامین امنیت در منزل مسکونی خود را محول به قانون کرده اند و قانون و اقتدار قانونی در این کشور جهت تامین امنیت شهروند توسط نیروهای موظف تا بالاترین سطح تامین می شود.
بر همین اساس هم وقتی شهروند ایرانی ترجیح می دهد منزلش ولو فاقد فونداسیون مستحکم اما برخوردار از بدنه ای سنگین و قدرتمند باشد چنین امری ناظر بر ناامنی یا احساس ناامنی از ناحیه اقتدار قانون در مواجهه با سارقان و اشرار قانون شکن است.
برآیند چنان معماری در ایران برخورداری از دژهائی مسکونی بر روی پایه هائی ضعیف است که هر اندازه در مقابل اشرار مستحکم است اما با درصدی خفیف از لغزش فرو می ریزند و زندگانی هائی را نیز فرو می ریزانند!

۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

پرنده های قفسی!


بقول آیت الله بهشتی: خون دادن برای انقلاب آسان است اما خون دل خوردن سخت است!
بر همین مبنا می توان اذعان داشت تحمل مصیبت زمین لرزه اخیر در آذربایجان شرقی هر چند سخت است اما سخت تر از آن تحمل «مرد رندی» مرد رندانی است که مزورانه کاسه داغ تر از آش شده و برای مصیبت زدگان زمین لرزه اخیر شیون و استغاثه جان سوزشان اسباب تحیر صاحب دلان را فراهم کرده.
اوضاع از این قرار است که روز شنبه زمین لرزه ای با قدرت 6.3 در مقیاس ریشتر استان آذربایجان شرقی در ایران را لرزاند که از ناحیه این لرزش بالغ بر 300 نفر از اهالی روستاهای اهر و زرقان جان عزیز خود را بر اثر ماندن در زیر آوار از دست دادند.
نکته مهم در این زمین لرزه آن بود که علی رعم قدرت 6.3 ریشتری زلزله مزبور، خوشبختانه حجم تخریب و کشتارش بمراتب کمتر از حد قابل انتظار بود. این در حالی است که در زلزله سال 82 در شهرستان بم با قدرت 6.6 در مقیاس ریشتر بیش از 27 هزار نفر از شهروندان ساکن در منطقه کشته شدند. همچنانکه در زلزله سال 69 در رودبار با قدرت 7.4 در مقیاس ریشتر بیش از پنجاه هزار نفر جان خود را از دست دادند. لذا بر سبیل قیاس حجم مصیبت قابل مقایسه با موارد قبلی نبوده و خوشبختانه تعداد کشته شدگان بمراتب کمتر از موارد قبلی است.
علی رغم این باز هم ایرانیان در یک هم دلی ستودنی در کنار سازمان های امداد رسان به کمک زلزله زدگان شتافتند و خوشبختانه با وجود تعلل های اولیه اما ظاهراً و در مجموع توانستند امواج مصیبت را مدیریت کرده و اوضاع را تحت کنترل درآورند.
اما ظاهراً برای ارباب فتنه در آمریکا و انگلستان و اذناب و عمله و اکله ایشان در داخل و خارج از کشور تنها امر حائز اهمیت ماهی مراد گرفتن از آب گل آلود است و بر همین اساس طی چند روز گذشته تمام ظرفیت های فعال و راکد خود را بکار گرفته و با تمام توان در رسانه های خود در لندن (BBC) و واشنگتن (VOA) و پراگ (رادیو فردا) و هلند (روزآنلاین) با زبان ایرانیان تابع و تحت امرشان از موضع خیرخواهی و نوعدوستی نسبت به زلزله زدگان آذربایجان فریاد تظلم برآورده و مسئولین در ایران را مورد شماتت قرار داده اند که:
چرا نسبت به زلزله زدگان تعلل می ورزید!؟
چرا زودتر تسلیت نگفتید!؟
چرا اعلام عزای عمومی نکردید!؟
چرا به مصیبت زدگان کمک نمی کنید!؟
اشک تمساح هائی که از شدت تصنع مهوع است. گوئی دولتمردان واشنگتن و لندن به انضمام عقبه ایرانی ـ رسانه ای تحت تابعیت شان در غم تلخکامی و شدائد ایرانیان شب و روزشان را گم کرده و اشک ماتم امان شان را بریده است!
مویه های ایشان در حالی است که اولاً حجم و میزان خسارات جانی و مالی زلزله اخیر قابل مقایسه با موارد قبلی نبود که توقع اعلام موقعیت بحرانی در کشور را طلب کند و سیستم در اسرع وقت توانست بر اوضاع مناطق زلزله زده مسلط شود و از آن مهم تر آنکه علی رغم شیطنت رسانه های تحت امر لندن و واشنگتن در بزرگ نمائی زلزله آذربایجان، نازکدلی اربابان فتنه و اصحاب تحت امرشان برای رنج مردم ایران در حالی دل هر صاحب معنائی را از شدت عواطف انساندوستانه ایشان به شوق می آورد که توسط همین «نازکدلان نوع دوست» سنگین ترین تحریم های اقتصادی بر گرده ایرانیان نهاده شده تا از طریق قرار دادن ایشان در تنگناهای معیشتی و غذائی و داروئی و اقلام مصرفی قامت استوار و خودباشانه ایرانیان را به اتهام مطالبه زیست مستقل به زانو درآورند!
با رویت چنین دوروئی ها و بی اخلاقی ها و تزویرهائی است که انسان به صرافت آن بخش از خوانش «سیاوش قمیشی» می افتد که:
فرقی نداره وقتی
ندونی و نبینی
غصه ات می گیره وقتی
می دونی و می بینی!

و یا به تعبیر رساتر «حامد زمانی»:
سخت است گفتن اما
ز آن سخت تر نگفتن
این راز برملا را از این و آن نهفتن
در جامه شبانی گرگان روز مُـزدند
با قافله رفیق اند اما شریک دزدند
در سرهزار فتنه، نیرنگ های رنگی
اهل کدام مرزند این رومیان زنگی


مقالات مرتبط:

۱۳۹۱ مرداد ۱۸, چهارشنبه

خاطره ای از «حسین بای» خبرنگار صدا و سیمای ایران


... جلوی پادگان اشرف، خبرنگار بی بی سی فارسی که گمانم اسمش «ژیار گُل» بود، داشت شیطنت می‌کرد. ما دیدیم داریم فیلم می‌گیریم و و این آقا آمده و راجع به دیش ماهواره‌ها در ایران سئوال می‌کند. ما دوربین را روشن و ضبط کردیم که همان مستندی شد که نشان می‌دهد بی بی سی آمده جلوی اردوگاه اشرف و از خانواده‌های بچه‌هایی که داخل اردوگاه بودند و خواستار آزادی آنها بودند، به‌جای این مسئله چیز دیگری را می‌پرسید. در واقع ما را وزارت دفاع عراق آنجا برده بود و خبرنگارهای العراقیه و بقیه هم بودند. با مینی‌بوسی که وزارت دفاع عراق با اسکورت و تانک برده بود، داشتیم برمی‌گشتیم و خبرنگار بی بی سی صندلی عقب نشسته بود و آمد سر بحث را باز کند. گفتم:

«آقای محترم یک بحثی بود كه تمام شد. خداحافظ شما».

گفت:

«آقای بای! الان خیلی‌ها دوست دارند بیایند بی بی سی. خودت هم دوست داری قطعاً».

گفتم:

«عمراً! ماهیت بی بی سی برای مردم ما معلوم است. من وطن و ملتم را نمی‌فروشم بیایم آنجا». آنهایی که آمدند شاید هم اینجا آدم‌های خوبی بودند، ولی وطن و ملتشان را فروختند و آمدند. پل‌های پشت سرشان را خراب کردند. پول انگلیسی می‌گیرند و علیه مملکتشان حرف می‌زنند. هزاری هم در مملکت ما مشکل باشد، کسی این کار را نمی‌کند که خودش را بفروشد. که چه؟ البته بعضی‌ها را هم گول زدند. چهره‌هایی که آنجا رفتند، بعضی‌هایشان را می‌شناختم. واقعاً اهل سیاست نبودند، اینها را گول زدند و بردند. یک وعده‌ی سر خرمن به آنها دادند و بردند. وقتی اینها را می‌بینم می‌گویم پشت سر شما کیست؟ یا برنامه‌هایی که دارند. بنیان خانواده را هدف قرار می‌دهند، بحث محرم و نامحرم و خیلی چیزهای دیگر را می‌خواهند عادی کنند. مگر تو مسلمان نیستی؟ بعد جالب است که آنجا می‌نشینند و برایمان درباره‌ی ماه رمضان هم تفسیر می‌کنند. آنهایی که رفتند، کشورشان و وطنشان را فروختند، آن هم به پول‌های کثیف انگلیسی. به او گفتم:

«مطمئن باش میلیاردها هم به من بدهی، نمی‌آیم. بنده خدا فكر كرد كه چون بی.بی.سی است، هول‌هولکی می‌گویم بله».


البته بعداً که گزارش را پخش کردیم، همین خبرنگار بی بی سی رفت و در سایتش علیه من یک چیزهایی نوشت. بی بی سی صدایش را درنیاورد. ما منتظر بودیم بی بی سی فارسی هم یک چیزی پخش کند، ولی صدایش را درنیاورد که جلوی در اردوگاه اشرف چنین اتفاقی افتاده است. چرا؟ چون در آنجا یک چیزی لو رفته بود، ولی اگر برعکسش اتفاق می‌افتاد، فوراً بی بی سی می‌زد که خبرنگار ایرانی چنین و چنان. بحث اینها هدف قرار دادن اسلام است. ته همه این دشمنی‌ها اسلام است، آن هم اسلام ایران...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جمله محوری در این خاطره آنجاست که خبرنگار بی بی سی می گوید:

آقای بای! الان خیلی‌ها دوست دارند بیایند بی بی سی. خودت هم دوست داری قطعاً.

این جمله کلیدی است طلائی در فهم چرائی الحاق و استمرار الحاق این بخش از ایرانیان به بی بی سی بدون کمترین احساس شرم از ماهیت خائنانه چنین الحاقی.

طبیعتاً برای نحله و فرقه ای که «دوست دارند بیآیند» و بمانند در تریبون دولتی که 200 سال سابقه جنایت و خیانت و خباثت در حق کشورشان دارد و از این بابت نه تنها احساس شرم نمی کنند بلکه مشعوف هم هستند! طبیعی خواهد بود تا آن یکی همکار زن شان (!؟) هم با کمال وقاحت به اخذ تابعیت انگلیسی اش برای ماندن در بی بی سی ببالد و بنازد و فخر آن را نیز به دیگران بفروشد!!!

کاش یکی از این «مفتخرین» فیلم حضورشان در دادگاه رسمی اخذ تابعیت بریتانیا و لحظه بالا بردن دست راست و قرائت سوگند وفاداری به ملکه و قانون اساسی انگلستان را بر روی وب می گذاشت تا دیگر ایرانیان نیز به «جلالت این اقدام فاخرانه» بیشتر متفطن می شدند! بویژه لحظه بوسیدن پرچم کشور جدیدشان!!!

چقدر شایسته بود تا پدران و مادران ایشان را بمنظور تقدیر بابت توفیق در پرورش چنان ذخائری از وطن دوستی بطور رایگان در موزه های کشور به نمایش می گذاشتند!

۱۳۹۱ مرداد ۱۷, سه‌شنبه

روز خبرنگار


در مقام تکریم از حرفه خبرنگاری و بمناسبت شهادت «محمود صارمی» خبرنگار ایرانی مستقر در کنسولگری ایران در مزار شریف به دست تروریست های طالبان در سال 77 امروز را در ایران «روز خبرنگار» نامیده اند.
ضمن گرامی داشت این حرفه اما قبلاً هم گفته ام که شخصاً قائل به آنم در ایران تعداد خبرنگار یا به تعبیر درست تر تعداد روزنامه نگار بمعنای حرفه ای و منطبق با استاندارهای برسمیت شناخته شده در این حرفه کمتر از 5 درصد هم شاید نباشد!
آنچه که در ایران مشهود است عموم مدعیان خبرنگاری در نهایت در قامت اکتیویست هائی هستند که دوات قلم خود را برخلاف اصول این حرفه و با توهم شجاعانه نویسی آغشته به عنصر حُب و بغض و نفرت و شیدائی و داوری و جهتگیری بر له یا علیه معروف ها و منفورهای خود می کنند.
هر چند یک خبرنگار هم در نهایت یک انسان با جمیع عواطف انسانی است و هر چند شجاعت نیز یک ارزش اخلاقی است و برای شجاعان جامعه باید به احترام کلاه از سر برداشت اما قدر مسلم آن است که یک خبرنگار بر اساس قوانین این حرفه موظف است عواطف انسانی اش را بیرون از این حرفه قرار داده و حضورش در قامت خبرنگار باید تا بالاترین سطح حضوری فاقد عاطفه و احساس و بتعبیری با صورت و قلبی سنگی به تبیین و تحلیل مسائل مبتلابه جامعه اش بپردازد.
شجاعت و درایت صفت ممدوح قهرمانان است که شایسته تکریم است اما خبرنگاری قهرمان بازی نیست و قهرمانی را باید بر عهده قهرمانان گذاشت. خبرنگار حداکثر موظف به انعکاس صادقانه و منصفانه ماهیت عمل قهرمانان و ضد قهرمانان است آن هم با عینک خشک واقع بینی و پرهیز از هیجان زدگی و احساساتی شدن.
با امید به رعایت چنین الزامات و مختصاتی توسط خود و دیگر همکاران، روز خبرنگاران را به «خبرنگاران» تبریک می گویم.

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

ریش های سردار را عشق است!


دغدغه مسئولین محترم قوه قضائیه در حفظ ریش های ریشه دار و پرپشت «سردار سعید قاسمی» که در راه سالها ممارست و ریاضت و مجاهدت برای اسلام و نظام و انقلاب اکنون به سپیدی گرائیده حائز تقدیر و ستایش است.
بود یا نبود «فائزه هاشمی» در زندان نه چیزی به اعتبار عدلیه می افزاید و نه چیزی از آن اعتبار کم می کند. اما قدر مسلم آن است که دنیا بدون «سعید قاسمی ریش دار» دنیائی است بغایت کثیف و مذموم و ظالمانه!!!

سعید قاسمی: فائزه نصف روز زندان بیافتد ریشم را می تراشم!

http://fararu.com/vdcepf8zzjh87wi.b9bj.html

فائزه خانم جهت تمدد اعصاب بجای گذراندن حبسی 8 ماهه به میمنت و مبارکی تشریف بردن لندن جهت رویت المپیک!!!
سردار ! سرت سلامت و ریش ات مستدام!!!

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

نوستالوژی


در فرهنگ لغات Nostalgia را معادل «دلتنگی برای وطن» یا «احساس غربت» تعریف کرده اند.
معادلی که رسائی لازم جهت بیان دقیق مفهوم مستتر در واژه را ندارد.
از آنجا که وطن مفهومی انتزاعی است لذا قبل از آنکه این واژه مشتی خاک و کوه و کتل و دشت و دمن را افاده معنا کند که از حیث ذات و محتوا مشترک الشکل در جغرافیای جهانی است. یا قبل از آنکه برای این واژه برآیندی از مجموعه فرهنگ و ارزش های مشترک یک جمعیت بالنسبه همگون را مراد کنیم. می توان وطن را در قامت یک خاطره جمعی شادکامانه از کامیابی ها و سرخوشی های فرد در مراحل زندگی فهم کرد.
بنا بر چنین تعریفی وطن حکم کشتی بی لنگری را پیدا می کند که برای فرد «هر کجا حال خوشی هست» همان جا در مقام لنگرگاه فهم و اقبال می شود.
بنابراین استماع ضجه ـ مویه ها و ... ناله های جانسوز برخی غربت نشینان را هرگز نباید به حساب «دلتنگی برای وطن» یا «عشق به میهن» و یا «وطن دوستی» و ایضاً «هموطن دوستی» معنا کرد.
نوستالوژی در واقع «تکیدگی روانی» یک مهاجر است که نتوانسته در غربت مدارج رشد و ترقی و موفقیت و کامیابی را طی کند. این نتوانستن می تواند دلائلی متعدد داشته باشد اعم از «بی لیاقتی» یا «بی بضاعتی» یا «بی سوادی» یا «بی امکانی» یا «بی فرصتی» یا «ناتوانی در گویش به زبان کشور محل اقامت».
در مجموع وقتی فرد هجرت کرده بنا به هر دلیلی نتوانسته و نمی تواند در غربت با کسب موفقیت و کامیابی و طی مدارج ترقی برای خود، خاطره شادکامانه ایجاد کند بصورت قهری ضمن ابتلا به سرخوردگی در حسرت خاطرات خوش و کامیابی های پیشین اش در وطن و در جمع هم زبانان و یاران و هم دلان اش مبتلا به تکیدگی روانی بوتیمار گونه می شود.
به همین دلیل آن دسته از مهاجرانی که با تکیه بر توانمندی ها و شایستگی ها و بایستگی ها و اعتماد بنفس شان توانسته و می توانند در غربت خوش بدرخشند و برای خود خاطره جمعی شادکامانه بیآفرینند هرگز مبتلا به غم غربت یا همان نوستالوژی نشده و نمی شوند و سالها با سرخوشی و شادکامی در کشور محل اقامت نوین شان بدون کمترین احساس دلتنگی یا شوریدگی زندگی می کنند.
نوستالوژی فرجام طبیعی و اجتناب ناپذیر افراد ورشکسته به تقصیری است که مایلند تقاص ناتوانی و بی عرضگی خود در تحصیل و تامین یک زندگی شادکامانه در غربت را از طریق «فرار به گذشته و فرو رفتن در خلسه خاطرات خوش در وطنی که پیشتر و در آنجا بالنسبه از امکان و توان ایجاد خاطره خوش و کامیابی جمعی برخوردار بودند» استحصال نمایند.
نوستالوژیست ها (!) قبل از «غمباد وطن» بینوایانی معذور از بالندگی و باشندگی فاخرانه و شادمانه در غربت اند.
برجسته ترین نمونه از نوستالوژیست ها، کُلنی ایرانیان سیاست ورز(!) در «لـُس آنجلس» آمریکایند.
ایشان عموماً مهاجرانی از نسل نخست مهاجرین بعد از انقلاب اسلامی ایران اند که علی رغم سالها اقامت در آمریکا بدلائلی گوناگون نتوانستند در جامعه نوین محل اقامت شان جذب شوند و شهرت یا مکنت یا درآمد و اعتبار و منزلتی اجتماعی را در اقامتگاه نوین شان کسب کنند .لذا ضمن تجمیع با یکدیگر دست به تشکیل کـُلنی مسمی به «تهرانجلس» زدند که کارش صرفاً بازتولید خاطرات خوش ایشان در دوران پهلوی از طریق رسانه های «لـُس آنجلسی» و بالا رفتن از دیوار کوتاه سیاست و فرو بردن قامت خود در تخیل مبارزینی سیاسی برای بازگرداندن عقربه تاریخ به قبل از سال 57 است.

۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه

آداب جنگ رسانه ای!



در جدال و رویاروئی رقیبان به همان اندازه که «دفاع بد» ضربه زننده به نیروهای خودی است «حمله بد» نیز پیش از آنکه جبهه دشمن را منهزم کند می تواند موجبات قوام ایشان شود.
جنگ رسانه ای سخیف، مبتذل و ضعیف برنامه سازان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران با رسانه وزارت امور خارجه دولت انگلستان (BBC) نمونه برجسته ای از حمله بد و ضعیف برنامه سازانی است که ظاهراً نه با الفبای کار رسانه های تصویری آشنایند و نه تبحری در جنگ نرم و روانی دارند.
آخرین دسته گل ایشان مصیبتی است که با اتکای بر دو پاراگراف کوتاه بنده تهیه کردند که در مورخه دهم جولای در صفحه فیس بوک خود و در پاسخ به یکی از دوستان در مورد یکی از پرسنل تلویزیون فارسی BBC نوشتم. (لینک زیر)

http://www.facebook.com/dariush.sajjadi/posts/10150896027735373

اکنون و بعد از این مطلب مشاهده کردم صدا و سیمای جمهوری اسلامی ضمن استناد به مطلب بنده، در مقام «بی بی سی ستیزی» برنامه بشدت سطحی و نازل و ضعیفی را ساخته و بر روی آنتن فرستاده که مصداق همان حمله بدی است که بجای تضعیف رقیب اسباب تشفی خاطر ایشان را فراهم می کند! (لینک زیر ـ دقیقه 1:05)
هر چند قبل از صدا و سیمای ایران، سایتی با نام «باشگاه خبرنگاران» نیز ضمن استناد به همان دو پاراگراف مرتکبه! اقدام به قرار دادن متنی بر خروجی خبرگزاری خود کرد که فاقد رعایت الزامات اخلاقی بود (لینک زیر)

http://www.yjc.ir/fa/news/4026445

و اینجانب نیز متعاقباً و به سهم خود توضیحات لازم را در همان تاریخ در صفحه فیس بوک خود منتشر کردم. (لینک زیر)
علی رغم این امروز ملاحظه کردم که «نوابغ» صدا و سیما در راستای همان «حمله بد» به رقیب مجدداً برنامه ای جدید اما با قالب طنز را علیه BBC تهیه و روی آنتن فرستاده اند که مطابق معمول از حیث محتوا فاقد حداقل های استانداردهای جنگ روانی است. (لینک زیر)
هر چند در تمامیت تلاش ها و تولیدات مزبور می توان دغدغه برنامه سازان صدا و سیما بمنظور مقابله با تخریب ها و تحریف ها و شرارت های خبری رقیب را با وضوح درک و احساس کرد. اما ظاهراً ایشان در این جنگی که برای خود با BBC تعریف کرده اند کمتر با الزامات جنگ روانی و نرم آشنا و ملتزمند. این در حالی است که طی 3 سال گذشته بخصوص بعد از تحولات سال 88 و ورود تمام قد BBC به ماجرا، دست اندرکاران جنگ روانی در سازمان های امنیتی ایران بوضوح تبحر و تسلط و تفوق خود به لوازم جنگ نرم و روانی در برخورد با BBC را با قابلیت به اثبات رساندند و بارها نشان دادند که بصورتی موفقیت آمیز و از راه دور و با شیوه «ریموت کنترلی» می توانند و توانستند با مدیریت معکوس دست اندرکاران و تولیدات آن رسانه را تحت کنترل نامحسوس خود گرفته و ایشان و خط خبری ایشان را ناخواسته به همان جائی هدایت کنند که خود تعیین کرده بودند. (موارد متعددی از این دست را پیشتر طی مقالات خود نشان داده ام)
علی رغم آن ذکاوت مشهود و اثبات شده نزد افسران جنگ نرم در ایران اما با استناد به تولیدات بصری ضعیف صدا و سیما می توان شهادت داد که مدیران و تولید کنندگان برنامه در تلویزیون ملی ایران، امیران قابلی جهت حضور در خطوط مقدم جنگ نرم رسانه ای با رقیب محسوب نمی شوند.
اولین و مهم ترین چیزی که مدیران صدا و سیمای ایران در برخورد با رسانه هائی نظیر BBC از آن غفلت دارند جغرافیای روانی رقیب است.
آقایان متوجه نیستند پرسنل BBC فارسی عموماً ایرانیانی هستند جوان و جویای نام که اولاً در پیوستن خود به BBC ارزنی دغدغه های سیاسی نداشتند و BBC را صرفاً یک فرصت شغلی ـ آرمانی برای معیشت در عین شهرت خود می دیدند که می توانند با کسب اعتبار چهره تلویزیونی شدن بموقع و بصورت ترددی بین لندن ـ تهران شهرت تلویزیونی خود را در خاستگاه خود و نزد هم وطنان خود نقد کنند. اما با ورود تمام قد BBC در مقام ابزار دیپلماسی وزارت خارجه انگلستان به یک جدال سیاسی با ایران، آن پرسنل «دپُـلتیزه» یک شبه و ناخواسته جملگی «پُـلتیزه» شده و خود را تمام قد در قامت مبارزان راه آزادی تخیل و تصور و تعیّـُـن کردند. و از آن تاریخ تاکنون متدرجاً به همان راهی سوق داده شدند که پیش تر اعضای میدانی سازمان تروریستی مسعود رجوی رفتند و طی 33 سال گذشته چشم انتظار آن شدند تا 6 ماه دیگر پیروزمندانه به کشور بازگردند در حالی که ملت در خیابان های تهران شورمندانه چشم انتظار استقبال میلیونی از ایشانند!
بر همین اساس در میان مدت این بخش از پرسنل BBC و افراد مشابه ایشان بعضاً در معرض ابتلا به سندروم «غم غربت» قرار گرفته در عین حالی که نباید این واقعیت را هم از نظر دور داشت که ایشان از کشوری مانند ایران به لندن رفته اند. لندنی که بر خلاف «ایران خشک و عموماً آفتابی» در بیشتر فصول سال برخوردار از آسمانی ابری و بارانی است. این تضاد جغرافیائی نیز تا آن درجه استعداد دارد تا بموازات ابتلای ایشان به «نوستالوژی» متقابلاً نامبردگان! در کنار نامانوس بودن با «جغرافیای همیشه ابری لندن» آغشته به «سندروم افسردگی زمستانی» Winter Depression Syndrome نیز شده که این دو منجر به بسط و تعمیق دیپرشن ایشان خواهد شد.
بدیهی است با عنایت به چنین چشم اندازی از وضعیت آشفته روانی پرسنل BBC کمال بلاهت خواهد بود تا دائرمداران صدا و سیمای ایران برای مقابله با «تک» خبری بلندگوی وزارت خارجه انگلستان متوسل به «پاتک» های مبتذلی از انواع فوق الذکر شوند.
چنان روحیات و خلقیاتی آشفته را باید بمثابه رقاصانی فرض کرد که قبل از قضاوت شدن دغدغه دیده شدن دارند! رقاصانی که قبل از «محبوبیت» یا «منفوریت» بدنبال مشهوریت اند.
این مجموعه که اینک «نه در غربت دلشان شاد و نه روئی در وطن دارند» پای شان را که از بی بی سی بیرون می گذارند در دریای مردم گم می شوند. هیچ کس آنها را در لندن نمی شناسد تا از ایشان درخواست عکسی به یادگار کند یا امضائی را از ایشان مطالبه کند. یگانه دلخوشی باقی مانده برای ایشان احساس مورد توجه بودن و دیده شدن در داخل است تا بدینوسیله اسباب شارژ روحیه و تشفی خاطرشان فراهم شود.
با چنین نقشه ای از مختصات روانی پرسنل ایرانی بی بی سی، کمال بی تدبیری است که مدیران صدا و سیمای ایران تصور کنند در مقام مقابله با این رسانه می توانند با دست انداختن پرسنل این رسانه یا هزل و متهم کردن ایشان به انحرافات اخلاقی، بر رقیب و شرارت های خبری رقیب فائق آیند.
برخلاف تصور ساکنین جام جم، با هر بار پخش برنامه ای از جنس برنامه های مسبوق به سابقه بر علیه BBC که مشتمل بر متلکی یا هجوی یا اتهامی یا دست انداختنی نسبت به کادر BBC باشد ایشان نه تنها از ناحیه چنان گزش هائی نمی رنجند بلکه موجی از شور و شعف و بهجت و وجد سرتاسر تحریریه BBC را فرا می گیرد و برقی از شادی در چشمان آن دلشدگان قابل رویت می شود به اعتبار این که:
ما را در ایران می بینند! به ما اهمیت می دهند! اگر مهم و اثرگذار نبودیم برای ما ولو به هجو «هجویه» نمی ساختند.
تولیدات ضعیف و بعضاً سخیف صدا و سیمای ایران علیه پرسنل BBC نه تنها منشاء هیچ گونه ایذائی نیست بلکه برای آن جماعت افسرده و نیازمند به توجه حکم نوشدارئی نشئه ساز و تشفی خاطر آور را دارد.
برنامه سازان جام جم برای مقابله با چنان «دلشدگان توجه طلبی» باید به این فکت روان شناسانه ملتزم باشند که بهترین کار برای مواجهه با منزویان توجه طلب، هیچ کاری نکردن است! کافی است 6 ماه دندان بر روی جگر بگذارند و و شرارت های خبری ایشان را با سکوتی مطلق تحمل کنند و اهتمام خود را صرف بهبود و حرفه ای کردن تولیدات خبری خود نمایند و هر اندازه سکوت خود را طولانی تر کنند بر عمق دادن به حس فراموش شدگی و کلافگی رقبا در BBC خواهند افزود و رقیب را از کانون گرانیگاهش دچار بی تعادلی خواهند کرد.
اشتباه مسئولین صدا و سیما آن است که متوجه نیستند اگر بنده ایشان را (BBC) نقد و بلکه تخطئه می کنم. آن هم نقد و تخطئه ای که ظاهراً اسباب رضایت ساکنین جام جم را تا جائی جلب می کند که در تولیدات شان متوسل به مطالب اینجانب می شوند. نقد اینجانب از حیث جایگاه تفاوت محتوائی با دست اندر کاران جام جم دارد. صدا و سیما ارگان رسمی یک حکومت است و از حیث وزن و موقعیت و ماهیت و عملکرد هرگز قابل قیاس با یک شهروند معمولی خارج از کشور نیست.
برنامه سازان صدا و سیما «کریم آبمنگل» را به بنده بسپارند و اهتمام خود را صرف نجات ناموس خبری کشور از آفت محافظه کاری و نابلدی در فرآیند تولید خبر نمایند.
BBC و اصحاب BBC را به اینجانب و امثال اینجانب بسپارید! ما را ایشان کفایت می کند!

۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

ترازوی کج!



خانم «لورن جکسون» مدیر کارگردانان بخش فارسی و عربی تلویزیون BBC روز جمعه میهمان برنامه «دیدبان» تلویزیون فارسی BBC بود و در پاسخ به یکی از پرسش های مطروحه در آن برنامه سخنی «نغز» بر زبان آورد که البته نغریت اش تنها در لفظ بود و نه عمل!

ایشان در تبیین عدم دخالت مدیریت BBC در نوع پوشش مجریان این رسانه و تائید این نکته که در بخش عربی، زنان شخصاً و به اعتبار مسلمان بودن شان از پوشش اسلامی در مقابل دوربین استفاده می کنند در حالی که خانم های (مسلمان) مقابل دوربین تلویزیون فارسی چنین چیزی را خودشان نخواسته اند(!) در نهایت فرمودند:
«بی بی سی قوانینی دارد مبنی بر برابری شانس استخدام برای همه»

http://www.bbc.co.uk/persian/tvandradio/2012/01/000000_ptv_dideban.shtml


این جمله در عین فریبندگی عاری از دُز صداقت است. ادعای مشارالیه مبنی بر «برابری شانس استخدام برای همه در BBC » لااقل در مورد بخش فارسی آن ناظر به پروسه ای بود که از سال 85 شروع شد و مدیریت این رسانه ابتدا آگهی استخدام برای جذب پرسنل بخش فارسی را اطلاع رسانی کرد و علاقه مندان با پر کردن و ارسال فرم های اولیه تمایل خود به استخدام در این رسانه را اعلام کردند. در همان مقطع بسیاری از دوستان بنده نیز برای استخدام در آن رسانه و علی رغم توصیه خیرخواهانه اینجانب مبنی بر استنکاف از چنین عمل زشت و زننده ای اقدام به ثبت نام در پروسه استخدام در BBC کردند.
مراحل بعدی شامل عزیمت به ترکیه و مصاحبه ها و دادن تست ها و آزمون های مختلف در ترکیه و ایضاً لندن بود و تا نهایتاً از میان متقاضیان و «بر حسب ظاهر» بر اساس شایستگی شایسته ترین ها تعداد مورد نیاز به استخدام این رسانه درآمدند.
البته بعداً معلوم شد تمامی آن مراحل ظواهری بیش نبود و نیروی های به استخدام درآمده «عموماً» محصول دست چین شده عمدتاً سه نفر «آقای ش» از تهران و «آقای ب» از تهران به بی بی سی پیوسته و جناب «ص» بوده اند! امری که موجبات ناخرسندی دیگرانی که به صفت سابقه و «توانمندی رسانه ای» از دست چین شدگان صلاحیت بیشتری برای پیوستن به حلقه پیوستگان به رسانه دولت اجنبی را داشتند!
بر همین اساس ادعای خانم «لورن جکسون» را یا باید دروغ فرض کرد و یا آنکه باید ایشان را بی اطلاع از باند بازی های باند ایرانیان مقیم BBC دانست!
جدیدترین نمونه و سند اظهارات سرکار خانم ... مجری مقابل دوربین BBC فارسی است که در 11 جولای ماه گذشته با صادقانه ترین شکل ممکن در صفحه فیس بوک شان مرقوم فرموده اند:
((سه سال پیش این موقع ها بود ... آره درست همین موقع ها بود ... روزها توی خیابون ها با مشت های گره کرده شعار می دادم .... زانوم با تیر پلاستیکی داغون شده بود ... سرم شکسته بود و از بس تو پشتم باتوم خورده بود صدام دو رگه شده بود ... یادش به خیر ... همین موقع ها بود که رفتم با ترس و لرز فرودگاه امام خمینی که به خیال خودم چند هفته ای بزنم بیرون حالم بهتر بشه.... با یه چمدون کوچولوی قرمز... سه سال پیش ..... چه زود میگذره... وقتی به اون موقع ها فکر میکنم و خودم را مرور میکنم می بینم چقدر ایده آلیست بودم... چقدر بچه بودم... چقدر توی این سه سال باد کله ام خوابیده و چقدر از واقعیت های زندگیم سیلی خوردم.))
عنایت فرمودید؟
سه سال پیش مشارالیه برای تمدد اعصاب و رفع خستگی بابت رزم خیابانی اش در جنبش سبز، قصد گذراندن تعطیلات و تفریحات در لندن را داشته که ناغافل سر از تلویزیون BBC در آورده و استخدام آن شده!!!؟ و بلافاصله نیز مقابل دوربین قرار گرفتند و گزارشی در مورد «ندا آفا سلطان» را در همان سال ارائه فرمودند و یک عده دیگر نیز در حسرت «لابد توانائی ما کمتر از دیگران جهت گذراندن آزمون های تخصصی استخدام در BBC بوده» دچار غنبرک مزمن شده اند.
و بی بی سی بر اساس شرایط مساوی استخدام می کند!!!

چرا تهران را دوست ندارم!؟


آقای عطاالله مهاجرانی در سایت «مکتوب» ذیل پستی تحت عنوان «چرا لندن را دوست دارم» ظاهراً در میان سالی میل به تجدید وطن کرده و فرموده اند:
... در آغاز پنجاه سالگی از ایران خارج شدم. پنجاه سال زندگی در ایران و در شرق، بگذار نیمه دوم عمرت در غرب بگذرد!
وطن همان سرزمینی است که در آن جا احساس ارامش و طمانینه می کنی. به تعبیر امام علی علیه السلام همان سرزمینی که تو را تحمل می کند. دیدم لندن برای من دیگر یک مرحله گذار نیست . سرزمینی است برای زندگی کردن ... دیدم لندن را دوست دارم، با تنوع ملیت ها و تساهل و تسامحش. با دقت و تعهدی که در هر کجا نشانی از آن به چشم می خورد. با اینترنت پر سرعتش که با هر کلیک به مقصد می رسی. با کتابفروشی اینترنتی اش که کتاب را همان صبح فردا به دستت می رساند. با ماشین هایی که قانونا بایست به احترام کسی که پیاده است، پشت خط کشی عابر پیاده نگهدارند. و فرد پیاده به احترام و سپاس دستی تکان می دهد و لبخند می زند. با این رسم دلپسند که هر کس از دری وارد می شود، به پشت سر نگاه می کند، اگر دید دیگری می اید می ایستد و در را نگاه می دارد.



http://mohajerani.maktuob.net/archives/2012/08/02/1465.php

در مورد این که فردی در قامت و قواره آقای مهاجرانی که سالها در مصادر بالای حکومتی بوده و ضمن برخورداری از مدارج عمیق فرهنگی اکنون و مبتهجانه با دیدن یک اینترنت پر سرعت و چهار تا ماشین که برای عابر پیاده رعایت حق تقدم می کنند و عابرین برای راکبین دست تکان می دهند و می خندند و مردم درب ها را برای یکدیگر باز نگاه می دارند چنین اموری ایشان را تا آن اندازه بر سر شوق می آورد که لندن را در قامت وطن فهم می کنند! جای اعتراضی نیست. فضای زندگی هر کس به اندازه نیازهایش است.
اما جناب مهاجرانی به یک نکته ظاهراً کمتر توجه کرده اند و آن این که اموری مانند احترام به حق تقدم عابر پیاده و تشکر و دست تکان دادن ایشان از رانندگان خودرو و درب های ساختمان را برای یکدیگر باز نگاه داشتن و به یکدیگر لبخند زدن جملگی امور فرهنگی اند و اگر کسی بخواهد بابت نبود چنان رفتار های نیکو و حسنه نزد شهروندان ایرانی گلایه به جائی ببرد یکی از مشروع ترین آنها پناه بردن به وزارت فرهنگ و ارشاد و وزیر فرهنگ و ارشاد در ایران است.
جناب مهاجرانی ظاهراً فراموش کرده اند ایشان قبلاً وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران بودند و اگر امروز از نبود رفتارهای فرهنگی هم وطنانش در ایران دل چرکین اند و بابت وجود چنان سنت های حسنه ای در لندن مشعوف اند قبل از هر چیز باید کارنامه عملی خود در دوران وزارت شان را مورد ملامت قرار دهند که نتوانسته اند چنان آدابی را در ایران شان نهادینه کنند!
هر چند باید اعتراف کرد چنان امور و توقعاتی با یک بخشنامه یا امریه از بالا محقق نخواهد شد و محتاج به بسترسازی طویل المدت است اما پرسش آنجاست آقای مهاجرانی در دوران مسئولیت شان تا چه اندازه برای چنان بسترسازی هائی اهتمام ورزیدند؟
عمده اهتمام ایشان در دوران وزارت شان معطوف به رها سازی فضای مطبوعات کشور با تابلوی آزادی رسانه ای بود که رویکردی است قابل مناقشه و به یاد دارم در تلویزیون هما یک بار و مفصل این بحث را با ماشاالله شمس الواعظین مطرح کردم و گفتم:
پمپ کردن استانداردهای حرفه ای و بین المللی مطبوعات به جامعه مطبوعات نحیف کشور بمثابه پیوند قلب به بدنی بود که استعداد پذیرش آن را نداشت و منطقاً و عملاً نیز آن بدن چنان قلبی را پس خواهد زد و آقای مهاجرانی نیز با آن شیب تندی که بر مطبوعات حاکم کرد در نهایت باعث شد مطبوعات حداقل های قبل از دوم خرداد را نیز با تحریک جناح های رادیکال حکومت از دست بدهند.
در پایان ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که جناب مهاجرانی در شیدائی اخیرشان به لندن کمتر به این نکته توجه کرده اند که این گونه رفتارها (درب را برای یکدیگر باز نگاه داشتن و رعایت حق تقدم عابر پیاده و مواردی از این قبیل) به خودی خود متضمن هیچ حسن و قبح ذاتی نیست و بیشتر نوعی فرماسیون فرهنگی و شرطی شده است که در هر کشوری با شکل و صورت های مختلف وجود دارد و تعجب آور است که فردی مانند مهاجرانی ناگهان تا این اندازه شیفته چنان رفتاری نُرماتیو و بعضاً شرطی شده اند!
نمونه خودی آن تعارف شناخته شده ایرانیان در هنگامه ورود یا خروج از یک درب است که رفتاری آشناست و به صفت ظاهر اخلاقی . اما این هم یک رفتار نرماتیو است که در تحلیل نهائی عاری از حسن و قبح ذاتی است.
آقای مهاجرانی باید چشم های خود را به واقعیت باز کنند و بپذیرند همه ملت ها کمابیش چنین مواردی را در عادات سنتی خود دارند و نمی توان یک طرف و یک ملت را برجسته کرد. رفتار همه ملت ها را باید در مکیال نسبیت سنجید. اگر ایشان مشعوف از خندیدن شهروندان انگلیسی به یکدیگر و دست تکان دادن و رعایت حق تقدم عابران در لندن شده اند لابد به یاد دارند سال گذشته جوانان همین ملت فرزانه چه شهرآشوبی و فحاشی ها و وندالیزم و هلیگانیزم و اوباشگری در لندن و دیگر شهرها از خود نشان داد! همچنانکه همین ملت به نظر جناب مهاجرانی متمدن بزرگ ترین اشتهارش در اروپا به برخورداری از بد دهان ترین و وحشی ترین و فحاش ترین طرفداران تیم های فوتبال اند.
بر همین اساس است که چنین به وجد آمدن هائی آن هم از جانب چنان اکابری نامانوس به نظر می رسد.