۱۳۹۱ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

بهار عربیه ـ جای امام خالیه!


برخلاف خوش بینی اولیه شواهد و ظواهر دال بر آن است که ملت های مسلمان به «سه دلیل» نمی توانند و نباید به جنبش موسوم به بهار عربی یا بیداری اسلامی چندان امیدوار باشند و در تحلیل نهائی این جنبش ها نیز تا آن درجه استعداد دارند که نهایتاً تن به قواعد همان بازی دهند که پیش از آن حکام دیکتاتورشان به آن قوانین متعهد بودند:
نخست نداشتن یک خمینی مانند انقلاب ایران(رهبریتی جامع و مقتدر)
دوم نداشتن یک سرمایه مانند نفت در ایران جهت توان مقاومت و صیانت از استقلال شان در برابر غرب.
سوم فقد اسلامی انقلابی مانند تشیع ایرانی.
جز آنکه ایران نقش تاریخی خود را با وارد کردن فاکتور مهمی که سابقه آن در دوران آیت الله خمینی به وفور مشهود و موجود بود را بر عهده گرفته و با پمپ این فاکتور به معادلات منطقه مدیریت موثر تحولات موجود را در دست گیرد ...؟

برگرفته از صفحه فیس بوکم ـ 28 ـ JUNE ـ 2012


۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

گلوله های کاغذی!

نگاهی به انتخابات پیش روی ریاست جمهوری در ایران

بحران مرغ در ایران را می توان نسخه نسبتاً موفق تحقق عملیات «غلط کردم» آمریکائیان در برخورد با «خیره سری» ملتی محسوب کرد که طی33 سال گذشته نشان دادند برای ابراز تنبه بغایت خرفت اند!

عملیات «غلط کردم» را می توان اسم رمز پروژه ای محسوب کرد که طراحان می کوشند از آن طریق هزینه چموشی و سرکشی و میل به خودباشی دوائر گریز از مرکز را تا آنجا بالا ببرند تا در بلند مدت حاملان چنان دوائر خودباشانه ای در برآورد هزینه ـ فایده به این صرافت بیفتند که ثمرات چنان زیست مستقل و خودباشانه ای به هزینه هایش«نمی صرفد»!
بحران مرغ در ایران را با نگاهی رندانه می توان استحاله ملت یا تلاش برای استحاله ملتی تلقی کرد که در دهه 60 نوباوه گانش در صفوف صبحگاهی مدارس سرود «به به چه حرف خوبی ـ آن شب امام به ما گفت» را هم آوائی می کردند و بر این بخش این سرود بیشتر تاکید می کردند که:
ما بچه های ایران جنگیم تا رهائی
ترسی به دل نداریم از رنج و بی غذائی

http://www.soundsofmychildhood.com/posts/81#

و اینک همان نوباوگان به بلوغ رسیده ضمن استیصال و کلافگی از فشارهای اقتصادی و درد معاش و خالی بودن سبد روزانه خرید، سهم مشروع شان از زرشک پلوهای خالی مانده از ران ماکیان را فریاد و مطالبه می کنند!
بحرانی که خلق الساعه نیست و مسبوق به سابقه ای 33 ساله از تلاش و جهد کاخ سفید در برخوردش با شهروندانی است که 33 سال پیش با چنگ کشیدن در صورت واشنگتن و حکومت تحت الامرش در تهران عزم خود برای زیستی مستقل را در 22 بهمن 57 تحقق بخشیدند.
ایالات متحده از ابتدای تاسیس جمهوری اسلامی ایران ضمن ادبار از رویکرد استقلال خواهانه و کـُرنش ناپذیر آن کوشید با توسل به حربه «اسلام هراسی» با مارک «ایران» از طریق دوگانه «ترس منطقه ای ـ فرسایش اقتصادی» مناسبات خود با ایران و منطقه را تنظیم کند. دو گانه ای که رویکرد کاخ سفید طی تمامی سال های جنگ سرد و بعد از آن در برخورد با نظام های دگرباش بوده و هست.
بر همین اساس واشنگتن با توسل به حربه «ایران فوبیا» در جستجوی آن بود و هست تا ازطریق القای خوف به «کشورهای حاشیه» ضمن فرو بردن ایشان در «احساس ناامنی» اولاً ایشان را بشکلی اجتناب ناپذیر درگیر دور بسته افزایش توان نظامی از طریق فروش تسلیحات خود به ایشان نماید و هم زمان با توسل به فوبیای ایران از توجیه لازم جهت حضور مسلط اش در منطقه در نقش کلانتر و حافظ «کشورهای ترسانده شده» برخوردار باشد.
هم چنانکه واشنگتن با توسل به حربه «فرسایش اقتصادی» کوشیده تا نیروی محرکه خود را ناظر بر فرسایش و استهلاک ظرفیت های اقتصادی ایران کرده تا از طریق کانالیزه شدن توان و سرمایه های اقتصادی ایران در مجرای ناخواسته نظامی گری در بلند مدت بتواند ضمن امحا و اضمحلال زیر ساخت های اقتصادی تهران انقلابی، دست پایوران حکومت در ایران را در تامین طرح های عمرانی و رفاهی کشور بسته و از این طریق اقدام به ایجاد بحران انگیزشی نزد شهروندان آن حکومت کند.
هدف غائی در چنین راهبردی دخول تحمیلی حکومت ناسازگار با هژمونی آمریکا به دایره بسته نظامی گری بمنظور خسته کردن حامیان چنان حکومتی است تا در نهایت بتواند با فشار اقتصادی بر بدنه جامعه، سیستم را از درون مبتلا به استحاله «اولویت بقا» کند.
این دقیقاً مطابق نسخه ای بود که واشنگتن بعد از سقوط دولت «سوموزا» در «ماناگوآ» توسط ساندنیست های جوان در سال 1979 بمنظور مهار ایشان و انقلاب سوسیالیستی شان پیچید.
واشنگتن با استفاده از درگیری نظامی و تجهیز کونتاراها و درگیر ساختن آنها با دولت نوپای ماناگوا عملاً جلوی رشد اقتصادی این کشور را گرفت و با تحمیل یک جنگ ده ساله به نیکاراگوئه، نهایتاً موفق شد انقلابیون ساندنیست را از درون مضمحل و با ایجاد بحران انگیزشی نزد بدنه انقلاب، ابزار حکومت را از درون ساقط و در نهایت طی یک انتخابات دمکراتیک! با استفاده از فشار اقتصادی و جنگ و درگیری خسته کننده و توانفرسا، آرای سربازان انقلاب نیکاراگوا را از طریق «بالا بردن هزینه معیشت شهروندان» بصورتی کاملاً بهداشتی بنفع «ویولتا چامورائی» که تا بُن دندان سرسپرده کاخ سفید بود، مصادره کند.
به همین مناسبت نیز بود که سال 1989 یک پزشک آمریکائی در مصاحبه با مجله «نیوتایمز» پس از بازگشت از یک سفر چند ساله از نیکاراگوئه در تشریح این انقلاب می گوید:
آرمان های نخست انقلاب نیکاراگوئه به فراموشی سپرده شد و اکنون صرفاً «بقا» مایه مباهات شده. مبارزه با بیسوادی و طرح های بهداشت همگانی که مایه شکوه و درخشندگی دوره بعد از سوموزآ بود، سرانجام قربانی جنگ کماندوئی ده ساله ای شد که ما آمریکائی ها از آن حمایت می کنیم.
(دکتر کوئل کامیل ـ نیوتایمز ـ اوت 89)

همچنین در جزوه ای که تحت عنوان «براندازی نظام ساندنیست ها» در سال 1984 توسط CIA چاپ و درماناگوآ پخش شد، بصراحت جهت دامن زدن به جو نارضایتی عمومی آمده:
یکی از راه های واژگون کردن حکومت جبار مارکسیستی نیکاراگوئه «احتکار خواربار» است.
نسخه ای شوم و در عین حال موفقیت آمیز که در مورد مسکوی کمونیست دوران جنگ سرد نیز جواب داد و امپراطوری مارکسیست ها را نهایتاً بعد از 70 سال سخت جانی در «پروستریکا» و «گلاسنوست» به زانو درآورد.(1)
علی ایحال اکنون و با گذشت بیش از سه دهه از آغاز سرکشی ایران نسبت به نظام «سلطه آمریکائی» ظاهراً و تدریجاً زراعت شوم آمریکائی ها در برخورد با «ایران سرکش» در حال به بار نشستن است و نظامی که بدنه مردمی اش در مقابل موشک ها و بمب های صدام و دسائس ریاض و ارتجاع عرب و جنایات تل آویو و مساعدت ناتو و توطئه های آمریکا به قوت مقاومت کرده بود اینک در مقابل مرغ های مفقود شده از سفره های طعام شان نابُردبار شده اند.
واقعیتی که روزنامه «وال استریت ژورنال» نیز در شماره 23 جولای خود در هفته جاری بر آن بدین صورت صحه گذاشت که:
كاخ سفيد بوسیله تحریم های فلج کننده اقتصادی بيش از سركوب اقتصاد جمهوری اسلامی ايران به فکر افزایش فشار ناشي از تورم و خالی کردن جيب هاي مردم است ... فشار روز افزون اقتصادي به مردم و سخت گيري هاي اجتماعي در زمينه پوشش و همچنين فرافكني مشكلات داخلي ايران با استفاده از بحران اقتصادي غرب مي تواند زمينه لازم را براي الگويي مانند بهار عربي فراهم سازد.
این امر می تواند موید آن باشد که می توان چشم انتظار بروز فتنه ای نوین از تهران بود. همه شواهد دال بر آن است که بوئی ناخوشآیند از تهران به مشام می رسد. اما این بوی ناخوشآیند نه نشانی از یک جنگ و تهاجم نظامی توسط آمریکا یا اسرائیل را دارد و نه موید بروز یک انقلاب و طغیان اجتماعی و ملی در ایران است.
سرمقاله هفدهم تیر ماه روزنامه کیهان (مانور موش ها) با امضای «حسین شریعتمداری» شناسه های نسبتاً دقیق از فتنه مزبور را کدگذاری کرده بود.
شریعتمداری در آن سرمقاله مدعی بود:
بیشترین اصرار دشمن آن است كه توسط عوامل داخلی اش که در برخی از مراكز تصمیم ساز و سیاست پرداز نفوذ كرده اند تحریم های اقتصادی را به عنوان اصلی ترین علت گرانی ها معرفی كند.
به گفته شریعتمداری:
این طیف - به گواهی شماری از شواهد و قرائن موجود- در پی آن است كه با سخت شدن معیشت مردم، راه كار موثر برای برون رفت از آن را، مذاكره و رابطه با آمریكا معرفی كند! چرا؟! به یقین همه دست اندركاران اصلی طیف یاد شده دشمن نظام و اسلام و انقلاب نیستند، بلكه برداشت غلطی از مذاكره و رابطه با آمریكا دارند و از آنجا كه نشان داده اند افرادی كم دان ولی در همان حال، بلندپرواز و خودبزرگ بین هستند، از یكسو مذاكره و رابطه با آمریكا را به خیال خام و توهم پرداز خود، راه كار تلقی می كنند و از سوی دیگر به علت روحیه خودبین و شهرت طلب خویش، اصرار دارند كه این- به زعم آنها- رخداد استثنایی! به نام آنها ثبت شود!
هر چند ادعای مدیر مسئول کیهان می تواند تا حدود زیادی صحت داشته باشد و مدعیان با ادعای «گرانی ناشی از تحریم است» می کوشند با کوبیدن بر طبل ضرورت «مذاکره با آمریکا» راهکار کنار آمدن با «شیطان بزرگ» را به عنوان یگانه راهکار نجات اقتصاد کشور «مشروعیت بخشی» کنند و این مشابه همان کاری است که پیش تر در تیر ماه سال 67 به کار گرفته شد و از این طریق توانستند با ترسیم فضائی تاریک از آینده جنگ، بنیان گذار جمهوری اسلامی را مُتقاعد به نوشیدن جام زهر قبول قطعنامه 598 کنند!
اما ظرائف و قرائنی دیگر موید آن است که «شکست خوردگان قدرت» با بهره برداری از بحران اقتصادی قبل از هر چیزی در حال دادن پیغام به مردمی هستند که تا کمتر از یک سال دیگر به آرای ایشان برای تداوم بازی قدرت محتاجند.
انتخاباتی که در صورت درست بازی کردن «بازیگران» تا آن درجه توان دارد تا آرای موثری از شهروندان در ایران را جهت «چاموروئیزه کردن» انقلاب اسلامی مُبدل به «گلوله هائی کاغذی» بر پیکر جمهوری اسلامی کند.
ظاهراً در این «بازی نوین» اقتضائات قدرت در ایران تا آن حد استعداد داشته که منجر به «وحدتی مصلحتی» بین شکست خوردگان قدرت و زیاده خواهان شود و این «نو متفقین» اکنون و بمنظور تحقق «چامورآئی شدن» انتخابات پیش رو تنها لازم است تنگناهای اقتصادی از قبیل بحران مرغ و موارد مشابه را در کنار حفظ و گسترش نارضایتی عمومی از طریق «القای سختی معیشت از ناحیه سخت سری در مقابل آمریکا» را تا روز انتخابات و با گراهائی معنا دار زنده نگاه دارند.
دو گانه «هاشمی رفسنجانی ـ محمود احمدی نژاد» هر چند به اعتبار پیشینه کدورت بار، دو گانه ای آشتی ناپذیر می نماید. دوگانه ای که به صفت ظاهر مبتلا به یک عدم تجانس ساختاری بین طرفین است اما اقتضائات دنیای سیاست تا آن درجه استعداد دارد تا طرفین را مُجاب به قانون طلائی «در سیاست دوست و دشمن ابدی نداریم و تنها منافع ابدی داریم» کند!
بر همین اساس همه شواهد موید آن است که بار دیگر موتور محرکه «هاشمی» روشن شده و ایشان در اولین قدم و بعد از سرخوردگی احمدی نژاد از بی وقعی آیت الله خامنه ای نسبت به قهر یازده روزه اش و افت چشمگیر قدرت و محبوبیت اش نزد اقشار دلبسته به رهبری نظام به فراست با زمزمه «بیا ای سوته دل گرد هم آئیم ـ که حال سوته دل دل سوته داند» با احمدی نژاد همدلی کند (2) و به میزبانی دشمن دیروز خود در ضیافت سوته دلانه شان در مجمع تشخیص مصلحت نظام برود!

سرخوردگی که قبل از احمدی نژاد، مبتلابه هاشمی بود و بعد از اظهارات آیت الله خامنه ای در نماز جمعه 29 خرداد سال 88 و تاکید ایشان بر عدم هم دلی اش با مواضع هاشمی رفسنجانی موجبات انزوا و تقلیل قدرت هاشمی در ساختار قدرت ایران را فراهم کرد. علی رغم این سالها مشق سیاست به اندازه کافی این «مرد خیزرانی» را مُجرب کرده بود تا بداند به وقت طوفان باید تا زمان مقتضی کمر خم کرد و در عزلت در رصد فرصت بود!
هاشمی «در تمشیت اش از انقلاب» به عینه نشان داده در تاکتیک نابغه است اما در استراتژی خائن!
این امر بازگشت به این واقعیت دارد که هاشمی رفسنجانی اساساً انسی با قرائت خمینی گونه از انقلاب اسلامی ندارد. وی را در عالی ترین سطح تنها می توان یک «بازرگان معمم» دانست.
بخشی از گفتگوی اخیر هاشمی (3) با مسئولین سایت شخصی اش نزدیک ترین نمونه از شخصیت «ایران گرای» ایشان است که مطابق باور مهندس مهدی بازرگان که صراحتاً قائل به «اسلام برای ایران و نه ایران برای اسلام» بود را در هاشمی نیز بعینه شناسائی می کند. هاشمی نیز قبل از دغدغه های اصولگرایانه انقلاب خمینی، دلنگران منافع ملی ـ میهنی ایرانی است که قبل از «روح الله خمینی» «میرزا تقی خان امیر کبیر» را در مقام «قهرمان مبارزه با استعمار» بر تارک اقبال هاشمی می نشاند.
این که هاشمی در فرازی از مصاحبه اخیرش با اشاره به جلسه شورای عالی دفاع چند روز بعد از فتح خرمشهر در محضر امام که بمنظور تصمیم جهت چگونگی ادامه جنگ برگزار شده بود مدعی شده که شخصاً نظر خاصی نداشته و صرفاً نظرات نظامیان و سپاهیان و امام را در آن نشست دنبال می کرده چنین تاکیدی موید روحیه خیزرانی ایشان است.
تاکید هاشمی بر بی موضعی اش نسبت به چگونگی جنگ بعد از آزادی خرمشهر در حالی است که 8 سال بعد از فتح خرمشهر مهندس بازرگان طی مصاحبه با روزنامه «تهران تایمز» صراحتاً خبر از آن داد که: فردای آزادی خرمشهر جهت تبریک به حضور هاشمی رفسنجانی رسیدیم و ضمن شادباش به ایشان نظر خود در مورد تکلیف جنگ بعد از آزادی خرمشهر را نیز به سمع هاشمی رساندیم.
مهندس بازرگان در آن مصاحبه اذعان داشت که ضمن تبریک به هاشمی بخاطر آزادی خرمشهر به ایشان تاکید کردیم با توجه به این که با آزادی خرمشهر و عقب راندن عراقی ها به پشت مرزهای قبلی اینک تمامیت ارضی ایران محرز شده لذا منطقی است هر چه زودتر جنگ را به پایان برسانیم. بنا به گفته بازرگان در آن جلسه هاشمی نیز با پیشنهاد ما کاملاً ابراز موافقت کرد و وعده داد طی ملاقات با امام این مسئله را مطرح و پی گیری کند.
هر چند در فردای انتشار این مصاحبه دفتر هاشمی رفسنجانی در پاسخ به صحت یا عدم صحت اظهارات مهندس بازرگان به نقل از ایشان مدعی شد:
آقای هاشمی اصل آن جلسه را به یاد دارند اما محتوای مذاکرات صورت گرفته را فراموش کرده اند! این در حالی است که مطابق کتب خاطرات متعدد منتشره هاشمی ایشان همه روزه ملاقات ها و مذاکرات خود را در دفتر یادداشت اش مکتوب می کرده. لذا ادعای فراموشی محتوای مذاکرات جلسه مزبور دور از ذهن و غیر قابل استماع است.
همین آلزهایمر مصلحتی در کنار پراگماتیسم شناخته شده هاشمی است که امروز نیز می تواند به کمک ایشان آمده تا ضمن آنکه تکدر خاطرش بابت اتهامات احمدی نژاد در مناظره با میرحسین موسوی را به یاد نیآورد مضافاً و به راحتی شانه به شانه یکدیگر با یک تقسیم کار نامحسوس برخوردار از مواضع اپوزیسیونی شوند!
ظاهراً صورت قضیه با اتکای بر« بحران اقتصادی» طراحی شده و تقسیم مسئولیت ها نیز بر اساس آتش افروزی در انتخابات ریاست جمهوری و پریدن از روی این آتش دست ساز و با شعار: «برگزاری انتخابات با تو ـ معرفی نامزد از من» تعریف شده!
همان طور که پیشتر ذکر شد تمامیت پروژه مزبور را می توان در یک جمله خلاصه کرد:
حفظ و زنده نگاه داشتن تنگناها و مضیقه ها و مضایقه های اقتصادی شهروندان (مشابه بحران مرغ) در کنار بسط و گسترش نارضایتی عمومی از طریق القای این گزاره که «سختی معیشت محصول سخت سری در مقابل آمریکاست» تا روز انتخابات و با گراهائی معنا دار!
گزاره های معنا دار می تواند ناظر بر یک مفهوم ثابت باشد:
زندگی سعادتمند و دلبخواهانه حق این ملت است اما مقصر «کس دیگری» است!
پیدا کردن آن «کس دیگر» هم با توجه به نوع گراهای ارسالی نباید چندان سخت باشد! همانی که در مقابل آمریکا سخت سری می کند، مسبب چنین تنگناهائی است! لذا برای خلاصی از این فلاکت به نامزدی رای دهید که مورد وثوق «ماست» و بجای درافتادن با «دنیا» معتقد است دیگر بس است و ملت خسته شده اند ومی خواهند مانند مردمان همه دنیا از یک حداقل زندگی مرفه و بدون دغدغه برخوردار باشند!
محقق شدن چنین پروژه ای را می توان همان « چاموروئیزه شدن» انقلاب معنا کرد که در تلاش است تا با بهداشتی ترین شکل ممکن از طریق صندوق رای به ذات سخت سرانه انقلاب ایران گلوله های کاغذی شلیک کند.
بدون دلیل نیست که اخیراً هم هاشمی رفسنجانی و هم محمود احمدی نژاد تعمداً در اظهارات و سخنرانی های شان دُزی غلیظ و کاملاً محسوس از مواضع اپوزیسیونی را لحاظ می کنند!
اظهارات اخیر هاشمی طی دیدار با جمعی از طلاب، روحانیون و مسئولان و فعالان سیاسی استان قزوین نزدیک ترین و برجسته ترین نمونه از این مواضع شاذ است.
ایشان در آن سخنرانی ضمن آنکه اوضاع سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جامعه را به‌حق تأسف‌بار خواند و با بیان هدف امام (ره) و مردم ایران از مبارزه با رژیم ستمشاهی تصریح كرد:
با وجود فشارهای خارجی، انتظار این است كه پس از گذشت 32 سال از پیروزی انقلاب با ثروت خدادادی نفت و وجود زیربناهای تولید و توسعه، پیشینه تاریخی، فرهنگی و دینی مردم ایران، مشكلات و معضلات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی كاهش یافته و آثار دروغ و فقر و فساد در جامعه از بین برود.
وی با اشاره به روایتی از امام علی(ع) اظهار كرد: حضرت علی(ع) می‌گوید «اگر كسی آب و خاك داشته باشد و فقیر بماند، از خدا دور است». حال آنكه ما بر دریایی از نفت، گاز و منابع آب و خاك و هوا و موقعیت بی‌نظیر جغرافیایی و ثروت خدادادی قرار داریم و باید قدردان این نعمت‌ها برای خدمت به مردم باشیم ... آنچه بیش از مشكلات اقتصادی مردم و بویژه جوانان را آزار می‌دهد، تشدید آلودگی جامعه به دروغ، تهمت، فساد و تبعیض است. اگر ما مردم را صاحبان اصلی نظام و انقلاب و موفقیت‌ها را مرهون حضور وفادارانه آنان می‌دانیم، نباید اجازه دهیم «عده‌ای تندرو» نظام را از پشتوانه مردمی‌اش خالی كنند و به جای آنان تصمیم بگیرند.
دقت در اشارات هاشمی بوضوح می تواند مخاطب خالی الذهن را به یک داوری طبیعی برساند و آن زیر سوال بردن شیوه مدیریت و کیفیت رهبری عالیه کشور است.
سخنرانی اخیر محمود احمدی نژاد نیز نمونه ای منحصربفرد از مواضع اپوزیسیونی یک رئیس جمهور است!
وقتی رئیس جمهور متعاقب عملیاتی شدن طرح های نیروی انتظامی در برخورد با رستوران ها و سینماهای به زعم قانون مصوب «متخلف» به صراحت اظهار می دارد:
نیروی انتظامی به جای آنکه سینماها و رستوران ها را ببندد باید به مردم حق انتخاب دهد.(!) اگر مراسم و آداب، رسوم، سنتها، غذاهای ایرانی و فرهنگ بومی و ملی ما در کتاب های دانش آموزان گنجانده شود، قطعا آنها حق انتخاب داشته و دیگر شاهد نخواهیم بود که نیروی انتظامی فلان سالن غذاخوری، سینما و یا مراسم هایی را ببندد ... اگر آموزشهای لازم به مردم داده شود قطعا آنها حق انتخاب داشته و اولویت آنها فرهنگ و آداب ایرانی خواهد بود.
قدر مسلم اولین گمانه از استماع چنین اظهاراتی برای مخاطبی که مطلع از کیستی سخنران نباشد به احتمال زیاد یا ابراهیم یزدی خواهد بود و یا عبدالکریم سروش!
در این صورت و طبیعتاً نیت خوانی از چرائی اتخاذ چنین گویش و مواضع اپوزیسیونی از جانب رئیس جمهور قانونی یک کشور کار سختی خواهد بود جز آنکه این پازل را در میانه همان پروژه «منزه کردن خود و متهم کردن تلویحی کس دیگر» فهم و معنا کنیم.
با پذیرش فرضیه «چاموروئیزه کردن» انتخابات پیش رو نمی توان این واقعیت را انکار کرد که در وحدت مصلحتی و دو گانه «هاشمی ـ احمدی» نقش بالا دستی با رفسنجانی است که هنوز از عقبه های سیاسی ـ اقتصادی در داخل و خارج از کشور برخوردار است در حالی که احمدی نژاد بعد از قهر 11 روزه اش خود را در موقعیتی ضعیف از حیث پایگاه اجتماعی قرار داده است. لذا طبیعی خواهد بود نقش محوری و مدیریت اصلی در چنین پروژه محتملی منطقاً بر عهده هاشمی قرار بگیرد.
به اعتبار نقش بالا دستی هاشمی و رابطه های سیاسی اش در داخل و خارج از کشور، اکنون بهتر می توان سفر ماه فوریه گذشته «عطاالله مهاجرانی» به عربستان سعودی هم زمان با محروم شدن هاشمی از خزانه دانشگاه آزاد از طریق حذف «عبدالله جاسبی» خزانه دار و یکی دیگر از ژنرال های تحت الامر هاشمی از کرسی ریاست دانشگاه آزاد را فهم کرد.(4)
همچنانکه بازی اخیر وی که ناظر بر بیرون کشیدن برگی معنادار از دفتر خاطراتش بود مبنی بر آنکه 20 سال پیش ایشان جسارت کرده و ضمن تحریر و ارسال نامه ای به امام خمینی رسماً به ایشان پیشنهاد ضرورت مذاکره و بهبود رابطه با ایالات متحده را داده بوضوح موید آن است که این یادآوری تنها «یک مخاطب» داشت و برخوردار از «یک پیام» نیز بیشتر نبود.
مخاطب انحصاری آن یادآوری «کاخ سفید» بود و پیغام نچندان پنهان آن نیز تنها این نکته بود که:
«منم طاووس علیئین»!
ظاهراً انگیزه هاشمی از یادآوری این نامه 20 ساله خصوصاً آنکه در آن مقطع این شایعه نیز در کریدورهای سیاسی شنیده می شد که «اوباما» مجدداً جهت بهبود مناسبات با ایران اقدام به ارسال پیام برای رهبری ایران کرده بر این اساس طبیعی خواهد بود تا هاشمی نیز با یادآوری چنان نامه ای به مخاطب خاص خود در واشنگتن پیغام دهد:
آن کس که از ابتدا طرفدار مذاکره و رابطه با شما آمریکائی ها بوده را در جای دیگری نیابید و واقع بینانه تخم مرغ های تان را در سبدی سرمایه گذاری کنید که بازگشت سودش تضمین شده باشد!(5و6)
اکنون نیز هاشمی می تواند با اتکای بر دو گانه «خودم و محمود» و بهره وری از اشتهارش به «سیاستمدار عملگرای ایران» و با استفاده از بحران های مشابه «بحران مرغ» تا آستانه انتخابات افکار عمومی را مبدل به فشار از پائین جهت اقبال به نامزد جریانی کند که:
«مردم را صاحبان اصلی نظام و انقلاب می داند و موفقیت‌ها را مرهون حضور وفادارانه آنان دانسته و اجازه نمی دهد «عده‌ای تندرو» (!؟) نظام را از پشتوانه مردمی‌اش خالی كنند و به جای آنان تصمیم بگیرند.»
قطعاً در این میان نیز «احمدی نژاد» می تواند نقش کلیدی در مقام کلیددار صندوق آرای شهروندان را عهده داری کند.
بر همین اساس شاید بتوان طرح تنظیمی نمایندگان اصولگرای مخالف احمدی نژاد در مجلس مبنی بر «خارج کردن برگزاری انتخابات از حیطه مسئولیت دولت» را خواندن دست حریف و پاتکی جهت خنثی کردن آن دانست.
در مجموع استبعادی ندارد تا چنانچه مطابق این طرح، کرسی ریاست جمهوری ایران در سال 92 در اختیار عملگرائی مطمح نظر هاشمی رفسنجانی قرار گیرد در آن صورت می توان متوقع تکرار تجربه تیر ماه سال 67 بود که هاشمی بار دیگر موتور قدرتمند مجابگر خود را روشن کرده و اهتمام خود را صرف بازتولید ماجرای پذیرش قطع نامه 598 با اتکای بر آرای میلیونی «چامورای مفروض» از طریق مجاب کردن آیت الله خامنه ای به شَُرب جام زهر «کوتاه آمدن با آمریکا» نماید با این توجیه که:
پیام چنین آرائی موید آن است که از ناحیه تحریم های اقتصادی کمر مردم خم شده و مردم خسته و بریده و مستاصلند و دیگر نمی کشند و انتظار این است كه پس از گذشت 32 سال از پیروزی انقلاب با ثروت خدادادی نفت و وجود زیربناهای تولید و توسعه، پیشینه تاریخی، فرهنگی و دینی مشكلات و معضلات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی مردم كاهش یافته و آثار دروغ و فقر و فساد در جامعه از بین برود و اگر كسی آب و خاك داشته باشد و فقیر بماند، از خدا دور است آن هم در حالی كه ما بر دریایی از نفت، گاز و منابع آب و خاك و هوا و موقعیت بی‌نظیر جغرافیایی و ثروت خدادادی قرار داریم و باید قدردان این نعمت‌ها برای خدمت به مردم باشیم و آنچه بیش از مشكلات اقتصادی مردم و بویژه جوانان را آزار می‌دهد، تشدید آلودگی جامعه به دروغ، تهمت، فساد و تبعیض است و نه در افتادن با آمریکا!!!؟
خطی که از 23 سال پیش با درج مقاله «نکته» به قلم «سعیدی سیرجانی» در روزنامه اطلاعات (30/مرداد/68) آغاز شد و در میانه راه «عطاالله مهاجرانی» با انتشار مقاله «مذاکره مستقیم» بر آن تاکید ورزید (روزنامه اطلاعات ـ 6/اردیبهشت/69) و اینک توسط هاشمی در حال بازتولید است.
با چنین مفروضاتی است که اکنون شفاف تر می توان این بخش از اظهارات «حیدر مصلحی» وزیر اطلاعات ایران در گردهمایی مبلغان را فهم و هضم کرد:
سرویس‌های اطلاعاتی صهیونیستی و غربی در جلسات بررسی شکست خود در فتنه این مسئله را دریافته‌اند که با حضور ولی فقیه، هیچ ناآرامی خاصی در ایران به وجود نخواهد آمد بنابراین پروژه‌ای دو وجهی را برای اعتبارزدایی از رهبری طراحی کرده‌اند و متاسفانه برخی افراد در داخل کشور با راهبردهای دشمنان در این خصوص همراهی می‌کنند و نگاه به برخی همراهان فتنه در ماه‌های اخیر نشان می‌دهد که این افراد هنوز به برخی لایه‌های فتنه که مورد تاکید رهبری بود نرسیده‌اند. انتساب همه مشکلات از قبیل گرانی و معضلات جزئی به رهبر انقلاب از جمله نقشه‌های دشمنان محسوب می‌شود و همه دشمنان در این زمینه وحدت نظر داشته و برنامه‌ای عجیب میان آنها وجود دارد به طوری که ارائه تصویری یأس آلود و اسفبار از وضعیت سیاسی و اجتماعی ایران با استفاده از برخی مشکلات اقتصادی در دستور کارشان قرار دارد.
اظهارات وزیر اطلاعات ایران در حالی است که هم زمان و بوضوح می توان هماهنگی گسترده ای را بعد از آغاز تحریم های نفتی ایران نزد قاطبه اپوزیسیون خارج از کشور ملاحظه کرد تا جائی که عموم ایشان با یک همگرائی گسترده و با به استخدام گرفتن تمامی ظرفیت ها و ابزارهای رسانه ای، عزم خود را وقف القا و تقویت و بزرگ نمائی آثار تحریم های اقتصادی بر سبد معیشت شهروندان در داخل ایران کرده اند.
موفقیت یا شکست چنین پروژه ای بستگی مستقیم به شیوه تعامل و مدیریت اکبر هاشمی رفسنجانی دارد.
مردی که بدون تعارف نقشی کلیدی در تحولات 30 سال گذشته ایران را عهده داری کرده و شاید این بار عزم خود را جزم کرده تا بزرگ ترین نقش تاریخی خود را نیز با ریسکی بالا بر عهده بگیرد.
هر چند در ادبیات عامه به اعتبار محاسن منحصربفرد «هاشمی» وی را با استفاده از معنای دو گانه «کوسه» به یک آبزی قدرتمند و مهلک توصیف می کنند اما از آنجا که در میان جمیع جانداران «کوسه ماهی» یگانه موجودی است که در طول عمرش هرگز نمی ایستد و همواره حتی در حین خواب نیز در حال حرکت است لذا چنین نامگذاری ناتوان از ادا کردن حق مطلب در توصیف شخصیت هاشمی است. تصادفاً هاشمی رفسنجانی بر خلاف آبزیانی چون «کوسه ماهی» اثبات کرده اصرار بر حرکت دائمی نداشته و نشان داده تا آن اندازه تبحر دارد تا بمانند «خیزران» به وقت مقتضی بایستد ، کنار بکشد ، کمر خم کند، حتی بخوابد یا خود را بخواب بزند! و بموقع نیز بازگردد و تمام قد بایستد. (7)
اگر بتوان برای هاشمی رفسنجانی از حیث «عملکرد» قائل به بدیلی در میانه آبزیان شد در آن صورت روحیات ایشان به صفت تمثیل تقارن با «تمساحی چابک» را دارد که برای «موفقیت در شکار» اجازه می دهد برکه آرام بگیرد و پس از فرو رفتن طعمه در توهم آرامش و بی خطر بودن برکه در موقعیتی که شکار تصور می کند همه چیز آرام و بر وفق مُراد است با صبوری و آرامش و با چشمانی نافذ ضمن آنکه از زیر آب موقعیت را با دقت تحت کنترل و نظارت دارد به آهستگی خود را به طعمه رسانده و در یک لحظه مناسب شکار را در کام می گیرد!

علی ایحال مجموع شرایط موجود موید آن است که تهران طی ماه های منتهی به انتخابات ریاست جمهوری آبستن حوادثی گسترده است. همه شواهد نشان می دهد فتنه ای بمراتب شریرانه تر و جدی تر از تمامی فتنه های بوقوع پیوسته طی 32 سال گذشته ایران در راه است. اما نمی توان این واقعیت را نیز از نظر دور داشت که علی رغم همه ذکاوت های هاشمی و همه سفید چشمی های احمدی نژاد و به استعداد قاطبه اپوزیسیون خارج از کشور و برخورداری ایشان از حمایت گسترده مالی و رسانه ای دولت های خارجی اما به تعبیر رندانه «آرخیلی خوس»:

شاید روباه خیلی چیزها بداند اما جوجه تیغی یک چیز بزرگ می داند!


یابش چیستی آن «چیز بزرگ» بماند بر عهده روبهان! (8)


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مقالات مرتبط:

1ـ انقلاب اسلامی، کنش ها و واکنش ها:

http://www.sokhan.info/Farsi/Konesh.htm

2ـ بوف کور سیاست

http://sokhand.blogspot.com/2012/05/blog-post_12.html

3ـ مصاحبه هاشمی

http://www.hashemirafsanjani.ir/content/%D9%81%D8%AA%D8%AD-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D9%84%D8%AD%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%9F-0

4ـ لبخند خدا

http://sokhand.blogspot.com/2012/02/blog-post_26.html

5ـ نیستان

http://sokhand.blogspot.com/2012/07/blog-post_6945.html

6ـ باشنده با شیطان

http://sokhand.blogspot.com/2012/04/blog-post_23.html

7ـ مرد خیزرانی

http://sokhan.info/Farsi/Kheyzar.htm

8ـ دزد سوم

http://sokhand.blogspot.com/2011/10/blog-post.html

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

گوهر روزه

Three wise monkeys: Mizaru, Kikazaru, Iwazaru

چقدر کوته بین اند آنانکه روزه را صرفاً امساک در خوردن و آشامیدن فهم می کنند.

نخوردن و نیآشامیدن در روزه داری تمهید یک ضعیف البنیه ای و ناتوانی و بی رمقی در انجام ناروائی هاست. شخصاً و عموماً «سه ميمون خردمند معبد توشو» برای من نمادی نزدیک به باطن روزه داری بوده و هست.

نمادی که در آن انسان به مدیریت «چشم» و «گوش» و «دهانش» جهت اجتناب از ناروائی ها و ایضاً معاصی «لسانی» و «شنیداری» و «دیداری» تصریح می شود.

«بدی مبین» ، «بدی مشنو» و «بدی مگو» پند های ارزشمند «میزارو» و «کیکازارو» و «ایوازارو» سه میمون نمادین «معبد توشو» بوده که بعضاً میمون چهارمی بنام «شیزارو» نیز با بازوانی بسته بمعنای «بدی مکن» به آنها می پیوندد.

اینها را به زیبائی می توان گوهر روزه داری در اسلام تلقی کرد. این امر موید این واقعیت است که «چشم» و «گوش» و «زبان» ابزار ارتکاب «نیکی» و «بدی» است و روزه داری ممارست در تقویت مدیریت این ابزار بمنظور مهار آنان در انجام معصیت و «ورز» دادن آنان به نیت ورزیدگی در ارتکاب افعال نیکوست. به تعبیر حکیم ابولقاسم فردوسی:

خرد چشم جانست چون بنگری

تو بی​چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس

نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو «چشم» است و«گوش» و «زبان»

کزین سه رسد نیک و بد بی​گمان


خرد را و جان را که یارد ستود

و گر من ستایم که یارد شنود

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

ضجه های غربت!



دل مویه ای با شیخ مهدی کروبی


بسم الله الرحمن الرحیم
اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِاَتَمِّها وَكُلُّ كَلِماتِكَ تاَّمَّةٌ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِكَلِماتِكَ كُلِّهَا اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ كَمالِكَ بِاَكْمَلِهِ اَسْئَلُكَ بِما تُجيبُني بِهِ حينَ اَسْئَلُكَ فَاَجِبْني يا اَللّهُ

حضور محترم حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای شیخ مهدی کروبی

با آغاز ضیافت الله رمضان و با توسل به برکات این ماه عزیز و چشم امید به الطاف خفیه الهی و به حرمت دعای سحر سحرخیزان و آرزوی اجابت عبادات روزه داران در این ایام گران قدر، جسورانه عرائضی در مقام «ضجه هائی از غربت» را خدمت شریف تان مویه می کنم.

جناب آقای کروبی

سه سال از ایام سیاه سال 88 گذشت و متاسفم در موقعیتی با شما عقده گشائی می کنم که ناصوابانه در تنگنای حصر محصورید. متاسفانه ناروائی ها و نارفیقی ها و شلتاق ها و جوسازی های شعبده بازان نگذاشت و نمی گذاشت تا پیش تر عرائضی که خود را شرعاً و عقلاً و اخلاقاً مکلف به ابراز آن می دانستم خدمت تان معروض دارم و اکنون و با مساعد شدن نسبی فضا بویژه با اعلام کنار کشیدن آن نماینده خود خوانده تان از مسند سخنگوئی شیخ اصلاحات مان اینک مایلم به سنت «دل مویه» با شیخ مان به استغاثه بنشینم.

حاج آقای کروبی

جنابعالی با بنده غریبه نیستید. به گویش دُردی کش و ثالثانه «اخوان»: منم! دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور. اما این بار و اینجا مایلم خدمت تان سراینده نغمه ای شاید «جور» باشم تا اگر منشا اثری هم نشد لااقل رفع تکلیف از شانه های رنجور راقم را مسبب باشد.

حاجی!

سجادی ام! همانی که همیشه خدمت تان ارادت داشت و دارد. همانی که آخرین بار که 14 سال پیش در تهران توفیق مجالست با شما را قبل از عزیمت به غربت را پیدا کرد پدرانه توصیه اش کردید هر کجا می رود وطن و انقلابش را فراموش نکند.

حاجی ـ دست تقدیر این کوچک ترین فرزند انقلاب خمینی را تخت قاپوی غربت کرد. اما به تـُربت مزار همان امامی که یقین دارم هنوز هم «کروبی بزرگوار» همیانی از آن تربت پاک را به جهانی نفروشد قسم می خورم بر عهد خود با شما وفادار ماندم!

حاجی

13 سال است در غربتم اما ملتم را نفروختم.

حاجی 13 سال است در غربتم اما به شرفم سوگند امام و انقلاب و اسلام و نظام به یادگار مانده از امام را به رنگ و لعاب فرنگ نفروختم.

حاجی من بر عهد خود با شما و خمینی وفادار ماندم . 13 سال استخوان در گلو بغض خود بابت فوج فوج خیانت یاران و همکاران و هم وطنانم در غربت را در خود دفن کردم که با رویت نخستین تلألو رنگ و لعاب فرنگ همه چیزشان را فروختند و می فروشند!

حاجی

نمی دانم در حصرتان، خوش خرامی های آن سخنگوی خود خوانده تان را شاهد بودید یا نه؟ ایشان و امثال ایشان حرمت و حریمی از خمینی و انقلاب خمینی و یادگارهای خمینی را بیرون از لگدکوب خودباشی ها و خود محوری های شان باقی نگذاشتند!

حاجی

خدا شاهد است من خودم را نفروختم و با تاسی به سلاست اندرز خمینی «بغض انقلابی خود را با این پشت گرمی تحفظ کردم» که کروبی و کروبیانی در داخل هستند تا سنگربان سرحدات شرافت و بزرگی و منش و اصالت ایران و ایرانیانی باشند که خمینی ایشان را شریف تر از ملت رسول الله نامید.

حاجی

به اعتبار سلامت نفس و شجاعت شناخته شده شما بود که بعد از توفیق همراهی تان در موزه متروپولتن نیویورک و مشاهده گفتگوی صریح تان با «آرلن اسپکتر» نماینده یهودی کنگره آمریکا به صراحت نوشتم:

این کروبی بود که در نیویورک بدون واهمه سینه به سینه «اسپکتر» ایستاد و با قوت و قدرت از مواضع بر حق کشور و انقلابش دفاع کرد و در بازگشت به کشور احدی هم نتوانست معترض چنان حضور مقتدرانه اش باشد. (1)

حاجی

به اعتبار حریت و شجاعت شناخته شده تان بود که در انتخابات مجلس در سال 82 خطاب به متحصنین مجلس ششم که دست به تحریم انتخابات زده بودند به صراحت نوشتم:

مجلس بجای سیاه لشکری که با 26 روز تحصن نتوانست هیچ دستآوردی داشته باشد محتاج سناتورهائی امثال کروبی است که با یک تشرش توانست لقمانیان را از حبس برهاند!(2)

حاجی

به اعتبار وثوق و اعتماد نزد بچه های خط امامی بود که اینجانب نیز در انتخابات ریاست جمهوری سال 88 در حد بضاعت و وسع و توان در اردوی انتخاباتی جنابعالی افتخار آن را داشتم تا در پاسخ به درشتی کیهان و ترشروئی نامزد رقیب تان پاسخگوی ایشان شوم.(3و4)

حتی به اعتبار همین اعتماد بود که بعد از اتهام سنگین و ناروای «تجاوز در کهریزک» با فرض صحت ادعای جنابعالی دوسیه مطبوعاتی خود را برخوردار از یک شرمندگی کردم! هر چند سوای مصادیق هنوز پاسخگوی محکمات آن وجیزه هستم.(5)

حاجی

به اعتبار همین شناخت از اصولگرائی شما بود که سال گذشته نیز در پاسخ به شعبده ها و یک شبه چریک شدن آن سخنگوی خود خوانده تان در فرنگ، برادرانه به ایشان گوشزد کردم:

لااقل در کسوت جدید و اپوزیسیونی تان ادعای سخنگوئی شیخ را واگذارید و روی پای خود بایستید و شیخ را به حال خود بگذارید. برای شیخ اگر چنین ماجراجوئی هائی ارزش داشت به فرزندشان امر نمی کرد که تحت هیچ شرایطی کشور را ترک نکنند! تا اینک مانند عموم اپوزیسیون خارج از کشور مبتلا به هذیان گوئی سیاسی شوند!(6)

حاجی

همه این منیت ها و خودیت ها را قبل از آنکه به تعبیر «امام» جمله زعقل و عقال راقم تلقی فرمائید * در مقام حجتی عرضه کردم دال بر باورم بر پایمردی شما بر عهد و میثاق تان با خمینی! و اکنون به اعتبار همین شناخت و سابقه رخصت می طلبم تا نه بنمایندگی از شما و هیچکسی دیگر! و تنها بنمایندگی از خود با شما صداقت بورزم.

شیخ مهدی عزیز

اینجانب ترش یا شیرین به غربتی ناخواسته تقدیر شدم و اطمینان دارم به اقتضائات شخصی دیگر مجالی برای بازگشت و اقامت در کشور ندارم و یحتمل تتمه بطالت عمر خود را نیز گوشه ای در همین غربت و عزلت به انتها خواهم برد. به اعتبار همین «دورباشی» مطمئناً خواهید پذیرفت نه اینجانب توقع و طمع و چشمداشتی به چرب و شیرین ورود به نظام و مصادر آن دارم و نه الحمدالله نظام نیز به اقتفای تمکن اش نیازی به بنده و حضور امثال بنده در مصادر خود دارد. در همین غربت اگر خداوند توفیق دهد تا هر اندازه که مقدر کرده در فرصت باقی مانده به قدر وسع و بضاعت و توانم اهتمام خود را صرف سنگربانی از حقیقت هائی خواهم کرد که از دل انقلاب خمینی و مردم خمینی جوشید و می جوشد. به اعتبار همین استغناست که اینک می توانم بدون لکنت خدمت تان معروض دارم:

حاجی! ما اشتباه کردیم! ما در «دام چاله تقلب» بازی خوردیم!

نه آنکه تقلب نشد! اتفاقاً تقلب شد و تقلبی بزرگ نیز شد. اما تقلب واقعی آنجا بود که آرای «مهدی کروبی» فدیه مصلحت سنجی دوستان در ستاد انتخابات کشور در خرداد 84 شد! هر چند و بالمآل! کروبیان در دور دوم «لبخند خدا» را به نظاره نشستند! (7و8)

حاجی

سال 88 نیز تقلب شد. اما تقلب اصلی در جبهه خودی بود!

تقلب آنجا بود که به «بهانه تقلب» جنس بدل را به اسم اصلاحات و سبزینگی! به بچه های انقلاب قالب زدند! تقلب آنجا شد که با گشاده دستی مغرضین و معاندین و دشمنان امام و اسلام و نظام و انقلاب را به اسم «طلایه داران رای من کو»! به جنبش اصلاح طلبی پمپ کردند!

تقلب واقعی جایگزین کردن «نه غزه ـ نه لبنان» به روز قدسی بود که از امام به افتخار یادگار داشتیم!

تقلب اصلی جایگزین کردن «جمهوری ایرانی» با جمهوری اسلامی بود که بچه های خمینی از خرداد 42 تا بهمن 57 برای استقرارش مبارزه کردند از بهمن 57 تا تیر ماه 67 برایش با همه حرامیان جنگیدند و در همه سال های سازندگی و اصلاحات برای حراست اش خون دل خوردند.
تقلب آنجا شد که سُرایندگان آن ناسازسروده «مرگ بر اصل ولایت فقیه» را نمایندگان اصلاح طلبان در انقلابی کردند که خمینی شان برای آسیب نرسیدن به مملکت، ایشان را توصیه به طرفداری از آن کرده بود!

حاج شیخ مهدی عزیز

غبار فتنه بعد از سه سال اینک خوابیده. به اطراف خود بنگرید. حرامیان واقعیت خود را با شفافیت نشان دادند. ایشان و امثال ایشان همچون «دوآلپا» بر گرده شما نشستند. پشت شما سنگر گرفتند و در حالی که نه «امام» و نه «انقلاب امام» و نه «نظام امام» و نه «اسلام امام» را قبول داشتند، به دروغ شولای صلاح به بر کردند!

حاجی!

جای شما آنجا نیست! جای شما در میانه ایشان نیست! اینها قوم «یاجوج و ماجوج» اند! به حیلت از قامت بلند شمایان بالا می روند و با گذشتن از شما و شمایان و حصول پلشتی های شان «شما» را نیز قربانی شوم خواهی شان خواهند کرد.

حاجی ـ به حرمت همان امامی که هنوز مشتی از تربت مزارش را با دنیای ایشان عوض نمی کنی، برگرد.

حاجی ـ حق داری بابت پرده دری های ایام فتنه دل چرکین باشی اما آن پرده دری ها نیز محصول اجتناب ناپذیری افتادن قاعده بازی بر مدار خشونت ورزان در هر دوطرف غائله بود. خشونتی که هر دو سوی ماجرا را خراشید!

حاجی به تاسی از همان امامی که در اوج تواضع بعد از پذیرش قطع نامه از ملت و امت اش پوزش طلبید برگردید.

مملکت در موقعیت حساسی است و شما و امثال شما به حرمت امام و یادگارهای امام «حق ندارید» در این موقعیت حساس شانه های پر توان تان را برای کم کردن تحمل فشار از گرده «ملت امام» معطل بگذارید.

حاجی ـ ما با شما برای اصلاحات عهدی بسته بودیم. این عهد نه بازگشت به دوم خرداد داشت و نه ریشه در انقلاب خمینی دوانده بود. عهد اصلاح طلبی ما و شما قبل از این دو با قیام «حسین ابن علی» و سلاست پژواک صوت دلکش اش در نامه به «محمد ابن حنفیه» آغاز شد و ادامه دارد:

اِنّي ما خَرَجتُ اَشِراً و لا بَطِراً و لا مُفسِداً و لا ظالِماً، اِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ في اُمَّهِ جَدّي، اُريدُ اَن آمُرَ بِالمَعرُوفِ و اَنهي عَنِ المنكَرِ وَ اَسيرَ بِسيرهِ جَدّي وَ اَبي عَليَّ بن اَبي طالبٍ

حاجی ـ انقلاب خمینی غایتی است ناتمام و درختی است لازم الغرس که مستظهر به خون پاک و مطهر «حسین ابن علی» چشم انتظار همه کروبیان برای ادامه راه است. جای شما در میانه فرزندان انقلاب خالی است. چشم انتظار بازگشت شمایند. من و شما و امثال من و شما چیزی برای از دست دادن نداریم و قرار مان آن بود تا همه چیزمان را فدای یک چیز و بقا و ماندگاری و اصلاح آن نمائیم و آن نیست چیزی جز حقیقت و حقیقت آن است که آنانکه طی سه سال گذشته بنام شما و در کنار شما و در قفای شما پرده دری کردند و به صورت امام تان و انقلاب امام تان و اسلام امام تان و نظام امام تان چنگ کشیدند «حق» نیستند.

حاج شیخ مهدی کروبی

برگرد! من و شما چیزی برای از دست دادن نداریم.

بیم طوفان زچه ما را؟ که ز سر آب گذشت

گو بترس ای که تو را سیل فنا تا کمر است




فرزند کوچک تان ـ داریوش سجّادی

یکشنبه ـ یکم مرداد ماه 91

آمریکا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است
در خلوت مستان نه منی هست و نه مائی

1ـ عروس فرنگی

http://www.sokhan.info/Farsi/Aroos.htm

2ـ سناتور کروبی

http://sokhan.info/Farsi/Senator.htm

3ـ آقای رئیس جمهور شما شلتاق می کنید

http://www.sokhan.info/Farsi/Shaltagh.htm

4ـ قلم و قناره (پاسخ به مدیر مسئول روزنامه کیهان)

http://www.sokhan.info/Farsi/Ghalam.htm

5ـ من متجاوزین کهریزک را می شناسم

http://www.sokhan.info/Farsi/Tajavoz.htm

6ـ هذیان های سیاسی

http://sokhand.blogspot.com/2011/09/blog-post_13.html

7ـ لبخند خدا

http://sokhand.blogspot.com/2012/02/blog-post_26.html

8ـ دزد سوم

http://sokhand.blogspot.com/2011/10/blog-post.html

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

بی تکلف با محمد رضا خاتمی

جناب آقای محمد رضا خاتمی

بدون مقدمه و برادرانه مایلم پیرامون اظهارات اخیر جنابعالی طی مصاحبه تان با نشریه «سرو» به اختصار نکاتی را ولو «تلخ مزاجانه» خدمت تان معروض دارم.

نخست آنکه جنابعالی در بخشی از این گفتگو ضمن ابراز پرسش هائی معترضه مبنی بر آنکه:

آرمان های جمهوری اسلامی چیست؟ آیا آرمان جمهوری اسلامی این است که مردم در تنگنا باشند و ما فقط شعار ضد استکبار بدهیم؟ یا آرمان جمهوری اسلامی این است که مردم ما عزیز باشند و از همه امکانات دنیا برای ساختن کشورمان استفاده کنیم و در عین حال مستقل هم بمانیم؟

در نهایت فرموده اید:

شما کشور ترکیه را ببینید. آیا کسی می تواند بگوید ترکیه کشور وابسته ای است؟ معلوم است که نمی تواند. اسلام گراها هم سر کارند. ترکیه با عقل و درایت از همه ظرفیت های جهانی استفاده می کند و خود را به یک قطب اثرگذار منطقه ای و کم کم جهانی تبدیل کرده است. زیر بار زورگویی آن ها هم نمی رود. حرفش را درباره اسرائیل می زند و اتفاقا حرفی که او در مورد اسرائیل می زند اثرگذارتر از حرف ما است. شعار هم نمی دهد. این نشان دهنده آن است که ما می توانیم مستقل باشیم و در عین حال با کسی جنگ هم نداشته باشیم. مردمان نیز در آسایش و رفاه به سر برند. همه هدف اصلاحات همین بوده است.

جناب آقای خاتمی

جسارتاً می پرسم: آیا اظهارات فوق را بنمایندگی و سخنگوئی از جانب قاطبه اصلاح طلبان ایراد فرموده اید؟ در این صورت آیا «این» همه وزن و حجم و عمق بضاعت سیاسی اصلاح طلبان در درک تحولات و مسائل سیاسی ایران و منطقه است؟

خدا رحمت کند مرحوم «سعیدی سیرجانی» را و ایشان را بیآمرزند بواسطه تحریر مقاله جنجالی «نکته» شان در مرداد ماه سال 68 در روزنامه اطلاعات!

جناب آقای خاتمی ـ تعریض جنابعالی به جهتگیری ضد استکباری انقلاب اسلامی و در تباین قرار دادن آن جهتگیری با مضیقه های مردم از حیث محتوا چه تفاوتی با محتویات «نکته» سعیدی سیرجانی دارد؟

آیا فهم این مسئله تا آن اندازه دشوار است که جمهوری اسلامی 33 سال است به اتهام «خودباشی» و ابرام بر استقلال سیاسی و ناسازگاری با نظام سلطه از ناحیه تهدید های نظامی و تحریم های اقتصادی در یک بحران امنیتی تحمیلی و ناخواسته به سر می برد؟

آیا فهم این واقعیت تا آن درجه دشوار است که نسبت بین درب باغ سبز نظام سلطه و رونق اقتصادی و امنیت سیاسی و گشایش اجتماعی مبتنی بر قاعده طلائی «گربه ملوس بودن» است!؟

براستی جنابعالی و قاطبه اصلاح طلبان هم جبهه شما قائل به آنید که ترکیه کشوری مستقل است؟

براستی جنابعالی و قاطبه اصلاح طلبان هم جبهه شما قائل به آنید که در ترکیه اسلام گراها بر سر کارند!؟



آیا به عنوان فردی منسوب به خانواده بنیان گذار جمهوری اسلامی اساساً دو قطبی ایشان از اسلام ناب و اسلام آمریکائی را برسمیت می شناسید؟

براستی می توانید بفرمائید از یک منظر معرفت شناسانه از اسلام مخنث اردوغان و حزب «عدالت و توسعه» چه آبی بنفع جهان اسلام گرم می شود؟

اساساً بود و نبود اسلام مخنث آنکارا چه محلی از اعراب در تبیین و تدوین رفتارهای استراتژیک دولت این کشور در داخل و خارج از ترکیه را عهده داری می کند که اینک جنابعالی «بوتیمارانه» در حسرت اثرگذاری منطقه ای و جهانی اسلام آنکارائی بی تابی می فرمائید؟

آیا واقعاً جنابعالی شعبده کشتی «مرمره» را و مبارزه طلبی آنکارا با تل آویو را باور کرده اید؟ اگر هم قائل به اعتبار این جدال هستید از کجای این مجادله مبانی رفتاری اسلام گرایانه ترکیه را استحصال می فرمائید؟

آیا واقعاً دولتمردان تل آویو را تا آن اندازه سفیه فرض کرده اید که حاضر شدند به ثمن بخس با علم یقینی به ترشروئی افکار بین الملل از حمله آنها به یک کشتی حامل کمکهای انسان دوستانه برای فلسطینی ها چنین گشاده دستانه اعتبار در خط مقدم مبارزه با اسرائیل بودن را به ترک ها بدهند؟

آیا فهم این واقعیت تا این اندازه دشوار بود که تل آویو با حمله به کشتی مرمره شورمندانه به استقبال از رویاروئی با ترک ها رفت تا بدین وسیله بتوانند پرچم مبارزه با اسرائیل را از دست ایرانی که طی 33 سال گذشته در خط مقدم مبارزه با ایشان بود در آورده و آن پرچم را به حاملان اسلام مخنثی بدهند که با قواعد پراگماتیسمی جهان سیاست مانوس اند و بموقع نیز حاضر می شوند برخلاف «ایران انحلال طلب» با طرف های اسرائیلی پشت میز مذاکره بنشینند؟ (1)

جناب آقای خاتمی

اجازه می دهید ناظران و تحلیل گران سیاسی به اقتفای چنین فقر تحلیل هائی این بخش از اصلاح طلبان را فاقد درک و عمق سیاسی برای تمشیت امور مملکت و بسامان رساندن مقدرات کشور تلقی کنند؟

جناب آقای خاتمی

این که در فرازی دیگر از گفتگوی تان بمنظور مرتفع کردن مشکلات داخلی و خارجی راهکار «رفراندوم» را پیشنهاد داده اید و فرموده اید:

کسی که به خودش مطمئن باشد از رفراندم نمی ترسد. حالا شما ببینید اگر کسی حرف رفراندم را بزند به جرم اقدام علیه امنیت ملی دستگیر می شود! برای چه؟ اگر به خودتان اعتماد دارید چرا به بگیر و ببند روی می آورید؟! بیایید استدلال کنید. امکان بدهید که بحث های موافق و مخالف مطرح شود. جامعه ما هم الحمد لله به اندازه کافی روشن و آگاه هستند. مگر ما نمی گوییم که 85 درصد مردم در انتخابات شرکت کردند و این ها به جمهوری اسلامی رای دادند؟ پس از چه می ترسید؟ کسی که این گونه رفتار می کند نشان می دهد که اعتماد به نفس ندارد ... اگر این اعتماد بنفس به حکومت برگردد (حکومت آنگاه) می تواند به «مردم» خود تکیه کند.

جناب آقای خاتمی

اولاً معنای فرمایش شما آن است که در حال حاضر حکومت فاقد پایگاه مردمی است و انتخابات پارلمانی اخیر را نیز قاعدتاً فرمایشی تلقی می فرمائید. اما مشکل اصلی شما و آن بخش از اصلاح طلبان هم اردوی شما «خود ملت بینی» مفرط تان است که هیچ وقت حاضر نشدید و حاضر نیستید تا بپذیرید هر اندازه «شما اصلاح طلبان» برخوردار از پایگاه مردمی منحصر بفرد خود هستید طرف مقابل شما نیز که فعلاً در حکومت است به اندازه و سهم خود برخوردار از پایگاه مردمی است. مبتنی بر چنین باور ناصوابی است که همواره این حق را برای خود قائل بوده اید تا منویات و مطالبات خود و بدنه اجتماعی خود را «سرجمع» بنام قاطبه ملت ایران سند بزنید!

پیش تر همین بحث را در سال 87 با جناب آقای «عباس عبدی» داشتم و در آن تاریخ خدمت ایشان عرض کردم:

بدیهی ترین برآمد پذیرش دو قطبی نامتقارن حکومت و مردم، القای این واقعیت خواهد بود که ساختار قدرت در ایران بدون اتکا یا احساس نیاز به حمایت و مشروعیت مردمی، عزم خود را برای حکومت کردن جزم کرده. در این صورت کدام حاکم جائر و فاقد پایگاه مردمی اساساً برای حضور یا عدم حضور «مردم» و حضور یا عدم حضور اصلاح طلبان به نمایندگی «از آن مردم» در ساختار قدرت انحصاری اش، تره ای خُرد می کند؟

در چنان فرضی اساساً چرا حکومت باید اجازه سیاست ورزی به اصلاح طلبان در ساختار نظام بدهد؟ و اساساً چرا باید خود را معطل ساز و کار انتخابات کند؟ اینکه نقض غرض است حکومتی مستقل از مردم و بلکه در نقطه مقابل شهروندانش باشد و در عین حال اجازه ورود نمایندگان منتخب مردمی را به ساختار قدرت انحصاری اش بدهد که دست برقضا قرار است ارکان قدرت انحصاری اش را به چالش کشند!این اشتباه ازآنجا ناشی می شود که روشنفکران ایرانی به تبعیت از عوام مبتلا به «منطق باینری» بوده و بیرون از این منطق ناتوان از فهم و درک ابتلائات سیاسی اند.

حاکمیت همین منطق «صفر و یک» است که ایشان را ترغیب به آن کرده و می کند تا برای فهم یک پدیده و تعامل با آن ابتدا آن پدیده را در منظومه تاریخی و سنتی ایرانیان تعبیه کرده که همانا منظومه پرقدمت «اهورا و اهریمن»، «پاکی و پلیدی»، «نور و ظلمت»، «دیو و دلبر» و «ابلیس و قدیس» است و از آن به بعد است که می توانند تکلیف خود را با چگونگی تعامل یا تقابل با آن پدیده روشن نمایند .... اصرار اصلاح طلبان بر ادله ای از این دست که هر که با ما نیست بر ماست! ساده کردن صورت قضیه ای است که از سوئی دست ایشان را در سیاست ورزی می بندد و از سوی دیگر نیز محافظه کاران در جبهه مخالف را ترغیب و بلکه محکوم به تن دادن به این بازی می کند.

برآیند طبیعی چنین استدلالی ناظر بر نتیجه محتوم «تحمیل خود به رقیب به عنوان تمامیت حق و محوریت نبرد مقدس جبهه حق با جبهه باطل» است. قهراً با حاکمیت چنین فضائی بر مناسبات سیاسی ایران، اصلاح طلبان خواسته یا ناخواسته حق طبیعی برخورد با خود توسط محافظه کاران مستقر در جبهه مخالف را برسمیت شناخته اند.

طبعاً با اصرار بر ترسیم فضای سیاسی کشور در حد فاصل دو قطبی «پلیدی و پاکی» و «دیو و دلبر» و «ملت و حکومت» به همان اندازه که می توان رفتار جبهه خودی را در پارادیم «اصلاح طلبی خیراندیشانه» ترجمه و القا کرد، همزمان با استقبال از پروژه شهادت طلبی سیاسی و بودن در موضع مظلومیت و محبوبیت و حقانیت، مجوز رفتار و برخورد ناشکیبانه و حذفی محافظه کاران با خود را در مقام «کلید داران خزانه قدرت و تباهی و پلشتی» نیز صادر کرده و در آن صورت عمل ایشان نیز قهراً قابل فهم و توقع می شود.

نمی توان با طرح اتهام تمامیت خواهی به محافظه کاران هم زمان خود نیز تمامیت خواهانه قاطبه ملت را بنفع خود مصادره کرد و از تبعات و لوازم اجتناب ناپذیر آن در امان ماند. محافظه کاران که از آسمان نازل نشده اند. ایشان نیز همانند اصلاح طلبان مبتلا به دو قطبی دیو و دلبرند و خود و جناح خود را برخوردار از تمامیت حق دانسته و می دانند و به تبع آن و با در نظر داشتن این نکته که دست بالاتر را در قدرت دارند طبیعی خواهد بود تا برخورد با جبهه مخالف را با تقبل پرداخت هر بهائی مباح و بلکه تکلیف تاریخی و دینی خود فهم و اقبال کنند. (2)

جناب آقای خاتمی

این که جنابعالی می فرمائید «کسی که به خودش مطمئن باشد و اعتماد بنفس داشته و مدعی پایگاه مردمی 85 درصدی است از رفراندم نمی ترسد» اتفاقاً گزاره ای است که عکس آن نیز به اردوی سیاسی جنابعالی نیز باز می گردد و برای هم قطاران شما نیز هم موضوعیت دارد و هم طریقیت.

به سیاق جنابعالی می توان قضیه را آن گونه تعریف کرد که:

شما اصلاح طلبان اگر اعتماد بنفس دارید، مرگ یک بار شیون هم یک بار! حال که به فرمایش شما قاطبه ملت در جانب شماست! دیگر چه نیازی به رفراندوم است؟ انتخابات ریاست جمهوری پیش رو را با قوت و صراحت و قاطعیت تحریم کنید. ملتی که «بفرموده» طابق النعل بالنعل در اردوی شما اصلاح طلبآن تعریف شده اند همان قدر که «حق رای دادن» دارند به همان اندازه نیز از «حق رای ندادن» برخوردارند.

برای اثبات بی فروغی مشروعیت نظام یک بار و برای همیشه رسماً و علناً امر به تحریم انتخابات توسط ملت (که بالاتفاق و حسب الامر در اردوی شما حضور دارند) دهید و با کندن این «دندان لق» هم حکومت را از حیث فقد عقبه مردمی رسوا کنید و هم پایگاه مردمی و میلیونی خود را به رخ حکومت و دنیا بکشانید!

جناب آقای خاتمی

مشکل سوم شما و متحدین سیاسی شما ناتوانی تان در رویت صحیح صورت مسئله است!

این که می فرمائید:

بزرگترین خطر برای یک حکومت به خصوص در برابر قدرت های جهانی این است که اعتماد به نفسش را از دست بدهد. این واقعا خطرناک است و ما باید کمک کنیم که حکومت مان و دولت مان اعتماد به نفسش را به دست آورد. این بی اعتمادی که نسبت به منتقدین هست از بین برود. باید بگوییم که آقایان موسوی و کروبی ترسی ندارند. مخالفین، منتقدین و دگراندیشان ترسی ندارند. اگر این اعتماد به نفس به حکومت برگردد می تواند به مردم خود تکیه کند و همه مشکلات حل می شود.

جناب آقای خاتمی

ترش یا شیرین این واقعیتی غیر قابل کتمان است که چه بپذیرید و چه نپذیرید به هر حال و برخلاف نظر جنابعالی و متحدین تان، حکومت از شما ترس ندارد. اگر قرار بود نظام از شما بترسد آن روزی که در کف خیابان حضور میلیونی داشتید باید از شما می ترسید و به شما باج می داد.

خیر جناب آقای خاتمی

آنچه که جناح حاکم فعلی را سینه به سینه شما قرار داده ترس نیست. نفرت است! آنها از شما متنفرند.

«این نفرت است که به حکومت و حامیان حکومت امکان آن را می دهد تا مجوز هیچ گونه حضوری را به مخالفانش ندهد. نفرتی که در عین غیر قابل دفاع بودن، قابل فهم است. همچنانکه نفرتی که اختصاص به اصحاب و حامیان حکومت نداشته و بصورتی کاملاً شداد و غلیظ در جبهه مقابل نیز موج می زند.

هر چند چنین نفرتی ریشه در تاریخی بالغ بر یکصد سال دارد اما بازتولید آن را بوضوح می توان در فردای شهرآشوبی های بعد از انتخابات ریاست جمهوری دور دهم ملاحظه کرد.

این نفرت بازتولید جوی است که سبزها و در زمانی که در اوج بودند بدون توجه به تبعات رفتار پرخاشگرانه، اقدام به اتخاذ رفتار و گفتاری ساختار شکن کردند.

این نفرت محصول بی تدبیری فرزانگانی بود که بدون توجه به تبعات گفتارشان در اوج جنبش سبز بر طبل خشونت کوبیدند و اشتغال به تجارت خشونت و نفرتی را وجه همت خود ساخته بودند که اساساً بر قامت ایشان ناراست می نمود.

این نفرت تحقق پیشگوئی نچندان دور از ذهن اینجانب و امثال اینجانب بود که در فردای صدور فتوای «حلیّت خشم مقدس» توسط دکتر سروش و امثال دکتر سروش دل نگرانه ایشان را انذار دادم:

«جامعه ملتهب ایران از کثرت «موزع خشم» مبتلا به تورم خشونت شده، در این برهوت مهرورزی حداقل توقع از فرزانگان کشیدن دست نوازش بر سر پرشور شوریدگان و آسودن دل پردرد دلشدگان است. خشم مقدس، مشروعیت دهنده به نفرت و خشونت مقدس است و خشونت مقدس مجوز دهنده به جنایت مقدس! جنایتی که در آن ضارب و مضروب و قاتل و مقتول هر دو به یک اندازه قربانی خشونت اند.»

مضروبینی که امروز از ناحیه رفتار خشن و توام با نفرت حکومت انگشت تحیّر به دهان می گزند متوجه نبودند که پیروز ماراتن کوبیدن بر طبل خشونت و نفرت جناحی است که تفنگ دارد.

سبزهای دامن زننده به نفرت و خشونت که با شعار بجنگ تا بجنگیم و مرگ بر اصل ولایت فقیه و به آتش کشیدن شهر همآورد می طلبیدند تا آن اندازه شعور نداشتند تا به فهم این نکته نائل آیند:

در همآورد طلبی آغشته به خشم و نفرت پیروز میدان کسی است که ابزار قدرت قانونی و حکومتی را در دست دارد.

محصول چنان آغوش گشائی از خشم و عقده گشائی از نفرت بود که میدان دهنده به رادیکال ترین نیروها در هر دو طرف غائله شد که امروز نه تاکید بر «جذب حداکثری و دفع حداقلی» رهبری نظام و نه «اغماض طلبی دو جانبه» پیشنهادی محمد خاتمی محلی از اقبال بین «غیاضان» پیدا می کند. (3)

جناب آقای خاتمی

به عنوان آخرین نکته معتقدم مشکل اصلاح طلبان زیست قورباغه ای ایشان است! که برای نشستن بر تارک اقبال مردمی «بارعام» به همه نحله های فکری می دهند و به اقتضا «خاک زی اند» و پـُز اسلام و نظام و انقلاب و ولایت فقیه می دهند و عندالاقتضا «آبزی» شده و کنار می ایستند با نیشخند به شعارها و رفتارهای ساختار شکن بدنه رادیکال جنبش سبز در کف خیابان، با سکوت و بی اعتنائی و عدم مرزبندی با غوغائیان، مترصد باج گیری از نظام می شوند و وقتی هم موفق به اخذ باج نمی شوند اشک تمساح می ریزند که ما کی مواضع ساختار شکنان را تائید کردیم ؟ اما هیچ وقت هم مایل نیستند تا به این پرسش پاسخگو باشند که اساساً کی مواضع ساختار شکنان را تکذیب کردند!؟

جناب آقای خاتمی

این یعنی موج سواری! این یعنی اصول فروشی! این یعنی بی اخلاقی و فرصت طلبی!

این یعنی تا قبل از انتخابات که باید پُز اصولگرا بودن را داد سنسور اصولگرائی جناب آقای موسوی تا آن درجه حساس است که لازم می بیند وقتی یک طنزنویس در خارج از کشور لودگی کرده و همسر یکی از رقبا در جبهه مقابل را هتک می کند ایشان بر ذمه خود فرض بدانند تا بمنظور تـنبُه خاطیان و اثبات اخلاقگرائی خود، به آن طنزنویس تو دهنی بزند! اما بعد از انتخابات و با برهم زدن قاعده بازی علی رغم همه شعارهای قانونگرائی ناگهان مبتلا به آلزهایمر و لکنت زبان جهت مرزبندی با شعارهای ساختار شکن امت همیشه در صحنه شان می شوند!

جناب آقای خاتمی

البته که چرائی چنین رفتار اصول فروشانه ای قابل فهم است!

البته که طبیعی است وقتی فضا را مبدل به دو قطبی «فشار از پائین» بمنظور «چانه زنی در بالا» می کنیم منطق حکم می کند تا بمنظور حفظ نیروها در خیابان و یارگیری بیشتر بمنظور افزودن بر سیاه لشکر خیابانی ، چشم ها را بر روی تندروی ها و ساختار شکنی ها ببندیم! (4)

اما انصافاً آیا چنان رفتاری علی رغم قابل فهم بودن، قابل دفاع نیز خواهد بود!؟



ارادتمند ـ داریوش سجّادی
28/تیر/91

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مصاحبه نشریه سرو با محمد رضا خاتمی
http://norooznews.org/news/2012/07/1/2354

1ـ لیلی با من است (نگاهی به ماجرای کشتی مرمره)
http://sokhand.blogspot.com/2011/04/blog-post_09.html

2ـ ناتوانی اصلاح طلبان در سیات ورزی
http://www.sokhan.info/Farsi/Astar.htm

3ـ هاله نفرت
http://sokhand.blogspot.com/2011/06/blog-post.html

4ـ چشم افعی
http://www.sokhan.info/Farsi/Afeei.htm

۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

«نی» ستان!!!

بدنبال بالا گرفتن اعتراضات نسبت به سخنان اخیر ««هاشمی رفسنجانی» مبنی بر آنکه بالغ بر 20 سال پیش طی نامه ای خصوصی به «امام» ضرورت مذاکره و بهبود رابطه با آمریکا را با ایشان در میان گذاشته، مشاهده شد «محسن رضائی» دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در توجیه این اظهارات فرموده اند:
آقای هاشمی صرفاً یک خاطره را بیان کرده و نظری به ملاحظات سیاسی امروز بین ایران و آمریکا نداشته اند.(نقل به مضمون)
برخلاف آقای رضائی معتقدم که آقای هاشمی به هیچ وجه قصد خاطره گوئی نداشته و اتفاقاً با قصد و نیت چنان حرفی را مطرح کردند با این توضیح که مخاطب ایشان در بیان آن اظهارات به هیچ وجه افکار عمومی نبود.
بعد از سفر مهم و مشکوک عطاالله مهاجرانی به عربستان (لبخند خدا
و متعاقب نگرفتن «یخ تحریم» انتخابات مجلس نهم توسط سبزها، تصور می کنم هاشمی رفسنجانی در حال بازی کردن با برگ جدیدی در کارنامه سیاسی خود است.
http://sokhand.blogspot.com/2012/02/blog-post_26.html 


قدر مسلم آن است که مخاطب اصلی هاشمی در بیان خاطره مزبور در اولویت کاخ سفید بود. بویژه آنکه در نظر داشته باشیم در خبرها نقل شده «اوباما» مجدداً اقدام به ارسال پیغام به آیت الله خامنه ای در مورد اختلافات دو طرف کرده و شواهد و قرائن می تواند نشان از آن باشد که در صورت عدم بروز حادثه ای غیرمترقبه (که معمولاً در چنین مواقعی «مترقبه» می شود!!!) شاید بتوان شاهد تحولی در مناسبات فی مابین شد. لذا استبعادی ندارد که هاشمی با خاطره گوئی مزبور در حال دادن این پیغام به مخاطب خاص خود است که:
منم طاووس علیّن!
آن کس که از ابتدا طرفدار مذاکره و رابطه با شما آمریکائی ها بوده را در جای دیگری نیابید و واقع بینانه تخم مرغ های تان را در سبدی سرمایه گذاری کنید که بازگشت سودش تضمین شده باشد!
[…]
بهار سال 70 طی مطلبی طنزگونه تحت عنوان «بشنو از نی» و با اتکای بر «نی» نامه مولانا و جایگزینی آن با «نی» انتهای فامیل آقایان سعیدی سیرجا«نی» و محمدجواد لاریجا«نی» و عطاالله مهاجرا«نی» و سعید رجائی خراسا«نی» در روزنامه ابرار و بنقل از مشارالیها نوشتم:
سعیدی سیرجا«نی»:
راه مبارزه با سلطه آمریکا مشت گره کردن و شعار دادن نیست.آمریکا کشوری سرمایه داری است و در نظام سرمایه داری همه موقعیت ها در ارقام مادی خلاصه می شود.
محمدجواد لاریجا«نی»:
اگر رابطه با آمریکا برای ایران مفید باشد وظیفه شرعی نظام است که برای برقراری آن تلاش کند.
عطاالله مهاجرا«نی»:
مذاکره در تاریخ عالم و آدم همواره به عنوان امری بدیهی که نیاز به برهان و توجیه ندارد بکار گرفته شده و ایران و آمریکا نیز می توانند از این طریق مشکلات شان را به بحث بگذارند.
سعید رجائی خراسا«نی»:
اگر ما بنا را بر این بگذاریم که آمریکا همیشه گرگ است و ما همیشه میش این جور در نمی آید. ما باید با آمریکا رابطه برقرار کنیم.
نتیجه:
بشنو از «نی» چون حکایت می کند
از جدائی ها شکایت می کند
کز «واشنگتن» تا مرآ ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند

اکنون با پیوستن اکبر هاشمی رفسنجا«نی» به این سلسله می توان «نی ستان» مزبور را تکمیل شده فرض کرد! هر چند با توجه به تاریخ نامه هاشمی به امام اکنون قابل اثبات است که ایشان طلایه دار چنین کاروان و چنین «نی ستانی» بوده اند.
ـــــــــــــــــــــــــ
مطلب بالا پیش تر در تاریخ 26 فوریه 2012 در صفحه فیس بوک اینجانب منتشر شده بود.

از شیکاگو تا اوین!


نوشته مجید زمانی، آدمی كه ۵۰ روز انفرادی اوین بوده، فوق‌لیسانس در آمریكا گرفته، در بانك جهانی واشنگتن كار كرده و دانشجوی دكترای اقتصاد دانشگاه شیكاگو بوده، همه چیز را ول كرده و برگشته ایران بماند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوروز از راه رسیده و جنب و جوش و شادی در سطح شهر موج می زنه. فقط درسطح شهر! ته دل آدما اما، اگر شادی هست، بی مهابا و بی دغدغه نیست، اونطور که شادی باید باشه.نوروزه ولی به سال نو که نگاه می کنی روزهای سختی را در انتظار می بینی. روزهای سخت سخت.

من ۵ ساله که کارم رو تو بانک جهانی واشنگتن ول کردم و اومدم ایران. از این پنج سال ۱۵۳ روزش رو تو بند ۲۰۹ تو اوین بودم. از اون ۱۵۳ روز نزدیکبه ۵۰ روزش رو تو انفرادی. بعضی از بهترین آدمهای این سرزمین رو اونجا ملاقات کردم و دلم می شکنه که بگم بعضی هاشون هنوزم آزاد نیستند.

حالا که شرایط کشور داره سخت تر و سخت تر می شه، حالا که دیگه نگرانی فقط از در بند بودن نیست و صحبت از جنگ و قحطی و مردنه خیلی ها از من می پرسن که نمی خوای برگردی؟ وقتی بهشون می گم فعلا نه از این همه بد سلیقگی و مرده دلی حالشون بهم می خوره. اونا می خوان برن.بهم می گن، نمی خوان بچشون تو این جهنم بدنیا بیاد. نمی خوان بچه شون تو این هوا استنشاق کنه. می خوان پاشون را که از اینجا بیرون می ذارن احترام داشته باشن و از این حرفا... حرفاشون اینقدر انسانیه که نمی شه باهاشون مخالفت کرد. منم هر جا که تونستم، از هر طریق که می شده سعی کردم کمک کنم اونایی که دوست دارن برن. به نظرم فرقی نمی کنه آدما چی بخوان و بخوان کجا باشند. باید هر طور شده جایی باشند که دوست دارند، با کسی باشند که واقعا دوستش دارند، تو کاری باشند که واقعا عاشقشند و هیچ تدبیری تو این حوزه ها نکنند.مخصوصا اونایی که زمینه شکوفا شدن استعدادشون اینجا مهیا نیست، حتما باید برن. می دونم خیلی از اونایی که می خواند برن و خیلی از اونایی که اونجاند، اونطرف زندگی خوبی نخواهند داشت. ولی نباید به خاطر این از رفتن منعشون کرد. باید کمکشون کرد برن. فقط امیدوارم اگه اونجا را هم دوست نداشتند حتما یک کاری براش بکنند. اسیر دست زمونه نشن.

این مطلب رو می نویسم برای اونایی که مجبورند اینجا باشند و در این حیرت مانده اند که من چرا برگشتم و موندم:من تو این "جهنم" بزرگ شدم. ولی می خوام اینجا بمونم. بچه ام هم دوست دارم اینجا بزرگ بشه! اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم۷ .سالی هم که تو آمریکا بودم شاید ۵ بار هم دلتنگ ایران نشدم. تو شیکاگو، نیویورک و واشنگتن بهم خیلی خوش می گذشت و مردمشون را مخصوصا مردم شیکاگو را مثل مردم خودم دوست دارم، اینقدر که ماهند! آمریکا خونه دوم منه حتی اگه دیگه دولتش بهم ویزا نده.آمریکا زندگی خیلی راحت، منظم و بی دردسره. برای من ارزش آمریکا، راحتیش، وال استریتش، هالیوودش، قانونگرایی اش، ...اینا نیست. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم، لینکلن را می بینم که دربرابر نصف کشورش ایستاد و گفت برده داری خوب نیست. سینه های صدها هزار سربازی را می بینم که فقط به خاطر این جلوی گلوله سپر شدند که معتقد بودند برده داری باید ملغی بشه.وقتی به آمریکا نگاه می کنم الیس پاول و لوسی برنز و یارانشون رو می بینم که برای اینکه برای زنان آمریکا در ابتدای قرن بیستم حق رای بگیرن تا دم مرگ رفتند. در حالی که در زندان اعتصاب غذا کرده بودند لوله های غذا را به زور به دهانشون بستند و به زور در حلقشون غذا ریختند. به روزا پارکس، دختر سیاه که در مونتگومری آمریکا در سال 1955جلوی راننده سفید پوست که بهش گفت جاش رو تو اتوبوس به یک مسافر سفید بده ایستاد و حاضر نشد اطاعت کنه و سلسله جنبان جنبشی شد که باعث شد خانم کاندالیزا رایس که در بچگی حق نداشت حتی از آبخوری سفید پوست ها آب بخوره بعدا وزیر خارجه آمریکا بشه.وقتی من به آمریکا نگاه می کنم هزاران جوان آمریکایی رو می بینم که در ساحل نورمندی جان خود را از دست دادند تا جهان را از شر فاشیسم نجات دهند.بسیاری از این جوانان می توانستند باشند و از زندگی در آمریکا لذت ببرند. من به مارتین لوتر کینگ فکر می کنم. خیلی ها می توانستند به خاطر فشارها آمریکا را ترک کنند و خیلی ها ترک کردند. و بسیاری ماندند، موقعیت و کار خود را از دست دادند ولی جانانه از خوبی، از صداقت، و شرافت دفاع کردند و یکی یکی بت های جهل و سیاهی را شکستند تا آمریکا شد آن چیز که الان هست.

ممکنه زندگی تو بهاری که آمریکا هست الان لذت بخش باشه. ولی من ترجیح میدم جزء کسانی باشم که هنر، جسارت، و امیدشون رو جایی میبرند تا به آمدن بهار جایی که نیست کمک کنند. می دونم که خیلی ها سعی کردند و نشده، نذاشتن که بشه! من هنوز به اونجا نرسیدم.اینجا اگه جهنمه، مسئولش منم. اگه هواش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده می کنم. اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گم. اگه کار کمه، من بیشتر شغل تولید می کنم. (یاد باکسر افتادم :) اگه آدمای بد زیادند، به اونایی که بهترند کمک می کنم. اگه شرکت خصوصی موفق نیست، من یکیش رو درست می کنم. اگه دولت کله خر و رادیکاله من معتدل و خردمند می شم، نه اینکه منم همه چیز رو سیاه و سفید ببینم و رادیکال فکر کنم و وقتی رفتم سرکار دوباره همین آش بشه و همین کاسه. درسته که هزاران محدودیت هست ولی کاری که اصغر فرهادی کرد و امثال او می کنند نشان میده چطور می شه تو زمستون یک گل به بار آورد.و اگر هزینه ای قراره داده بشه، اگه من که می تونم ندم، کی می خواد بده؟ من و هزاران نفر مثل من، موقعی که خرد جمعی تایید کرد می شه کاری کرد، کار خودمون رو کردیم. وقتی موقع اعتراض شد اعتراض خودمون رو کردیم. هزینم دادیم، بی منت. حالا انگار تنها کارهایی که می شود کرد، اینست که بمانی یا بروی. من می خواهم بمانم، ولی نمی خواهم بمونم و غر بزنم. می خواهم بمونم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگم، می خواهم بمونم و به آدم هایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم. می خوام بمونم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می رن زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسر جوونش رو تو جنگ از دست داد، زندگیش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست . می خوام بمونم و تو کارم موفق بشم. می خواهم بمانم و به شهرداری کمک کنم کمپین کاهش آلودگی هوا درست کنه. می خواهم بمانم و به کارآفرینان جوان کمک کنم رشد کنند و پولدار شوند. می خواهم بمانم، شاد باشم و شادی کنم . می خواهم بمانم و برای آنهایی که آزادی و زندگی شان را برای یک کلمه حرف خوب تقدیم می کنند، سر تعظیم فرود آورم. می خواهم بمانم و سیاهی لشکر خردمندان و معتدلان باشم.

می دانم که اینها همه سخت است، ولی چیزی که خیلی از جوان های سرزمینم فراموش کردند اینه که راه درست همیشه راه آسون نیست.و این همه نه به خاظر کشوردوستی و حس فداکاری و... است. برای من زندگی اینگونه رضایت بخش تر است. اینهم نباید از نظر دور داشت که در ایران بهتراز هر کجای دنیا می توان پول درآورد.می دونم، می خواید بگید سیستم اینقدر خرابه که همه اینا نقش بر آبه! تازه اگرم بشه، با یک گل بهار نمی شه! آره با یک گل بهار نمیاد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمیاد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اونوقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره. ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه. قبل از اینکه نافرمانی روزا پارکس در اول دسامبر 1955 جرقه جنبش حقوق مدنی آمریکا را بزنه، بسیار قبل از او این کار را کرده بودند. لیزی جنینگ 1854، هومر پلسی 1892، ایرن مورگان 1946، سارا لوئیس کیز 1955 و کلاودت کالوین در آوریل 1955 کارهایی شبیه روزا پارکس کرده بودند. هیچ کدام از اینان، حتی روزا پارکس که در سال 2005 فوت کرد فرصت این را نداشتند که ببینند روزی یک پسر سیاه که در زمان زندگی آنها حتی حق معاشرت با سفیدپوستان را نداشت، رئیس جمهور آمریکا می شود. ولی جسارتشون و اینکه اسیر زمونه خودشون نبودن زندگی شون را احترام انگیز و رضایت بخش می کنه.

یادمه وقتی تو بند ۲۰۹ به زندابانان فشار اوردم که حداقل یک کتاب به من بدند، مرحمت فرموده یک کتاب اوردن به نام "مجموعه شعر زنان تاجیک"! اول خیلی عصبانی شدم. بعد ولی از شعر پر درد زنان تاجیک خوشم آمد. یکیشیون تو مطلع شعرش گفته بود " نوروز است ولی روز من نو نیست" حالا هم نوروزه ولی روز ما نو نیست! نگرانی من از جنگ و بمب و موشک کمتره. بیشتر نگران اینم که آیا مردمم اینقدر جسور و بزرگوار شده اند که کمتر دروغ بگویند، راه آسون را به راه درست ترجیح ندند، کمتر سیاه و سپید کنند، کمتر متنفرباشند و بیشتر مدارا کنند و مسئولیت بپذیرند؟ باید از خودم شروع کنمروزهای سخت در پیشند، ولی اونایی که امید و عشقشون فراتر از محدودیت ها و سیاهی هاست بالاخره نوروز واقعی را با خودشان میارند.

مجید زمانی

نوروز ۱۳۹۱ - تهران

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

مـُدُنـُم اما نـُمـُگـُم!


«این زنجیره چند حلقه دارد؟» عنوان سرمقاله شنبه 24 تیر ماه (91) روزنامه کیهان با امضای آقای «حسین شریعتمداری» مدیر مسئول این روزنامه بود که از حیث محتوا مقاله ای حائز اهمیت محسوب می شود که موید باند بازی مافیائی جمعی طماع در حاشیه نظام سیاسی ایران است که اشتهای زیاده خواهانه و سیری ناپذیر خود را با اتکای بر رانت های حکومتی و از طریق شیوه هائی نامشروع مرتفع می کنند و بقول نویسنده مقاله:

«...کیسه بی انتهای خود را از ثروت های انبوه و بادآورده پر می كنند و ناجوانمردانه ضمن ایجاد نارضایتی در میان مردم با نسبت دادن گرانی ها به تحریم های اقتصادی آمریکا علیه ایران نهایتا آب به آسیاب دشمنان بیرونی می ریزند!»
هر چند و شاید سرمقاله مزبور در نگاه نخست و محتوائی بتواند اسباب خرسندی مخاطبان این روزنامه را از حیث حجت پایمردی این روزنامه و مدیر مسئول آن به آرمان های انقلاب و دغدغه های عدالت خواهانه اش را فراهم کند اما از منظر «روزنامه نگاری حرفه ای» به جرات می توان «سرمقاله مزبور» را بیرون از سنت ژورنالیزم دید و با اتکای بر محتوای بین خطوط آن بدون تردید وجیزه مزبور را باید تا سطوح نازل بازی معمول قدرته اصحاب سیاست تقلیل داد.
جنس سرمقاله 24 تیر ماه کیهان مبتنی بر سیاقی آشناست که پیش از این و در دوران اصلاحات توسط جناحی از لایه های سیـّـاس و رادیکال اصلاح طلبان به کرات اعمال می شد.
یازده سال پیش وقتی روزنامه «صبح امروز» در تیتر نخست خود با قلم «اکبر گنجی» بدون تعهد به تقیدات دنیای رسانه نوشت: روز گذشته در جلسه مصباح یزدی با معاون وزارت اطلاعات در قم چه گذشت؟ و در متن اصلی نیز هیچ اشاره ای به این که «در آن جلسه چه گذشت» نکرده بود(!) به سهم خود، شخصاً و مُنجزاً به چنان سنت ناصوابی اعتراض کردم بر این مبنا که:
ترمینولوژی خاصی كه برخی از چهره های شاخص مطبوعات اصلاح طلب طی سال های اخیر وارد سنت مطبوعاتی ایران كرده اند قبل از آنكه كمكی به تنویر افكار عمومی باشد، دامن زننده به خلق فضائی جنـــــائی ـ پلیســــــی بمثابه نوول های «آگاتا كریستی» در فضای ملی ایران شده! ابداع واژه هائی راز آلود و مُهَیج مانند «عالی جنابان خاكستری و سرخپوش و شاه كلید»! و یا بكار گرفتن گویش هائی باجگیرانه مانند: ما از نشست و محتوای نشست مصباح یزدی با مدیر كل اطلاعات قم مطلعیم! جملگی ضمن تحقیر شعور مخاطب، مبین آلوده شدن قلم مطبوعات به «گفتمان قدرت» است.
(روانکاوی جنبش اصلاحات در ایران ـ داریوش سجادی ـ هفته نامه عصر ما ـ 28/اردیبهشت/79)

امروز نیز «سرمقاله 24 تیر ماه کیهان» را می توان در زمره «بازتولید با تاخیر» سنت ناصواب «بازی قدرت» نزد آن دسته از روزنامه نگارانی لحاظ کرد که در دهه 70 در عداد روزنامه نگاران جبهه مخالف نشریات اصلاح طلبی خود را معنا می کردند.
سنت ناصوابی که اینک ثمره اش منجر به قرار گرفتن همان قلمداران مدعی اصلاح طلبی در خاک اجنبی و بازی کردن در زمین اجنبی بمظور حفظ حضورشان در بازی قدرتی شده که از اساس با سنت روزنامه نگاری حرفه ای نامانوس بود.

جناب آقای شریعتمداری
اینکه آقای «م- الف» از گردانندگان اصلی فلان روزنامه اقتصادی ... علی رغم آنکه در یك پرونده فساد چند صد میلیارد تومانی تحت تعقیب است اما کماکان از رانت نظام بهره می برد(!)
اینکه آقای «مهدی ـ م« عامل برجسته انگلیس با اتکای بر خودی های نظام موفق به بازپس گرفتن اموال مصادره شده اش می شود(!)
این که آقای «میم ـ ی» یك ساختمان نیمه كاره 33 میلیارد تومانی را هم زمان و به مبلغ 77 میلیارد تومان به چند نهاد دولتی می فروشد و کسی هم موفق به مجازات ایشان نمی شود(!)
اینکه آقایان «م-ی» و «د- د» مفت، مفت می خورند و راست، راست راه می روند! و خروجی فساد اقتصادی كلان آنها كه «گرانی» و «فاصله طبقاتی» و فشار معیشتی به مردم و مخصوصا اقشار مستضعف جامعه، بخشی از آن است، ناجوانمردانه به حساب نظام مظلوم و مسئولان نوشته می شود!
(بخش هائی از سرمقاله 24 تیر روزنامه کیهان)

جناب آقای شریعتمداری همه «مستوره نویسی» های بالا بمثابه پیروی از اصل «مُدُنـُم اما نُمُگـُم» می تواند موید جهد بلیغی باشد که پیش تر و شوربختانه منجر به تجربه ناموفق روزنامه نگاری مسمی به اصلاح طلبی در ایران دهه هفتاد شد!

جناب آقای شریعتمداری
شما علی الظاهر به اپوزیسیون نظام تعلق ندارید تا بخواهید با چنان ادبیات فحوائی و اتخاذ صنعت ایهام(!) در جستجوی «ما به ازا» در دالان قدرت باشید!
جناب آقای شریعتمداری
تزریق چنین ادبیاتی مافیائی به فضای مطبوعات کشور را قبل از «تقید به الزامات دنیای روزنامه نگاری روشنگرانه» بازتولید ادبیات باج خواهانه در گفتمان قدرت معنا می کنند.

تهوع!


مطابق گزارش خبرگزاری ایسنا «اكبر غمخوار» عضو انجمن صنفی دفاتر سفر و خدمات گردشگری استان تهران در راستای سیاست جذب توریست خارجی در دومین نشست هم‌اندیشی تورآوران ایران اظهار داشته:
مردم ما با گاری تردد نمی كنند(!!!) تعداد پورشه‌هایی كه سال گذشته در ایران فروخته شد، از آمار یك كشور عربی هم بیشتر است. در خیابان‌های ایران، مرسدس‌بنز و BMW مدام در حال تردد هستند. (!!!)
بدون رودربایستی مُصرم بگویم:
خاک بر سر مسئولی در جمهوری اسلامی ایران!!! که برای نازیدن و فخر فروختن به دیگران و جذب توریست متوسل به آمار واردات «پورشه» و «مرسدس بنز» و «بی ام دبلیو» می شود.
خودباختگی و حماقت مگر شاخ و دمب دارد؟
دو سال پیش که بعد از 12 سال به ایران برگشته بودم دوستان خیلی اصرار داشتند تا با نشان دادن آسمان خراش ها و بزرگ راه ها و ادوات لوکس منسوب به جهان مدرن و موجود و ساخته شده در تهران اسباب تشفی خاطر بنده از حیث مدرن بودن کشورمان را فراهم آورند! و بنده نیز به سهم خود به ایشان گوشزد می کردم که:
اخوان!
اگر مایلید چشمان بنده را مرعوب و مشعوف بیلدینگ ها و بزرگراه های ساخته شده جناب قالیباف در تهران فرمائید مزید اطلاع تان معروض می دارد بنده از کشوری می آیم که از حیث بیلدینگ و بزرگراه و تکنیک در جهان Master است!
جاذبه تهران و ایران برای بنده و امثال بنده قبل از بیلدینگ ها و بزرگ راه هایش به کوچه باغ های اوین درکه و بازار سنتی عبدالعظیم و برج طغرل و بی بی شهربانو در کنار بادگیرهای یزد و میدان نقش جهان اصفهان و قنات های تاریخی کاشان و نخلستان های خورموج و سیاه بیشه و گردنه هزار چم جاده چالوس و شاه گلی تبریز و عباس آباد همدان هزار هزار آثار و سنن و امکنه تاریخی است.
گذشته از آنکه آسمان خراش و بزرگراه سخت افزار مدرنیته اند و مهم نرم افزار آن است که «اخلاق شهروندی مدرن» است.بر این اساس نمی توان به برخورداری از بزرگراه های منطبق با استاندارهای جهانی بالید در حالی که هنوز شهروندان با اصول اولیه رانندگی در بزرگراه ها ناآشنایند و رانندگی بین خطوط در شیک ترین بزرگراه های تهران برای ایشان حکم لوس بازی را دارد!
بر همین اساس هم استناد آن مسئول دولتی به آمار پورشه های موجود در اتوبان های ایران که عمدتاً محصول نوکیسه گی و بی اصالتی سرمایه داری بیمار در ایران است بجای افتخار آمیز بودن، تهوع آور است!

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

خرمگس!


داستانکی تقدیم به محمد نوری زاد!
«واله» شیفته شجاعت اش شده بود. گوئی از عمق تاریخ «قهرمانی» که سالها به انتظار می کشید را یافته. حرف هایش. جنس درد هایش. دغدغه ها و فریادهایش همه و همه مشابه همانی بود که واله سالها در سینه داشت و جرات بیانش را نداشت! و اکنون «قهرمان» زبان او شده بود.
واله عزمش را جزم کرد تا قهرمان را از نزدیک ببیند. رفت به طرفش و صدایش کرد.
وقتی قهرمان بسویش برگشت واله متعجبانه چیزی ندید جز یک آینه!!!

جناب آقای نوری زاد
نامه منسوب به یک فرمانده اخراجی ناشناس سپاه که در مجلسی و با ظرافت در جیب شما گذاشت و بدون هیچ صحبتی شما را ترک کرد! مطالعه شد.
جناب نوری زاد
سال 70 در تهران یکی از اصحاب مطبوعات مجوز هفته نامه ای سیاسی ـ اجتماعی را از ارشاد اخذ کرده بود و یک شماره نیز منتشر کرد اما اقبالی نزد مخاطب پیدا نکرد.
مدیر مسئول آن نشریه با توجه به شناخت قبلی که از سبک روزنامه نگاری بنده داشت از اینجانب دعوت به همکاری کرد مشروط بر آنکه با نوشتن در نشریه اش اسباب شهرت آن مطبوعه را فراهم کنم.
از شما چه پنهان بنده نیز پذیرفتم و به سبک «خرمگس» در رمان معروف «اتل لیلیان وینچ» در دو شماره بعدی در حوزه مسائل سیاسی و اجتماعی بین خود و یک خواننده فرضی که آن نیز خودم بودم (البته در قفای مخاطب) یک جدال و کارزار قلمی به راه انداختم که دست بر قضا بشدت هم مورد استقبال مخاطبان آن نشریه واقع شد اما ظاهراً چاشنی بحث را «اُورـ دُز»!!! کرده بودم چرا که هر چند چنان سبک و راهکاری اسباب اشتهار نشریه را مطابق قولی که مدیر مسئول داده بودم، فراهم کرد اما هم زمان اسباب توقیف نشریه نیز تمهید شد!!!
علی ایحال این را گفتم تا خدمت تان معروض دارم نامه منسوب تان به فرمانده اخراجی سپاه بسیار ناشیانه و نابلدانه تحریر شده بود و آن «سپاهی قهرمان» بیش از اندازه و تصنعی شبیه شما بود.
کاش برای چنین نگارش هائی ذکاوت و آی کیوی بیشتری خرج می کردید.

جناب نوری زاد
این که یک فرمانده ارشد اخراجی سپاه بدون ذکر نام به شما نامه بنویسد و برخلاف توقع هیچ افشاگری و اطلاع جدیدی از «بقول شما دزدی ها و چپاول ها و جنایات سپاه » ندهد جز همان کلیاتی که جنابعالی بارها در نامه های سریالی تان به آنها اشاره کرده اید و طرفه آنکه وقتی هم می خواهد رفرنس بدهد از همه منابع مختلف تنها رفرنس دهنده به همان نامه های گذشته جنابعالی و اتهامات کلی و منتسبه تان به سپاه می شود!!! جناب آقای نوری زاد با عرض پوزش چنین اعمال و رفتاری در روان شناسی مدرن موید فکت در نوعی روان پریشی است!

جناب نوری زاد
ظاهراً جنابعالی در رودبایستی وعده ای که به مخاطب دادید مبنی بر «پودر شدن محتمل تان توسط سپاه بعد از انتخابات مجلس در زمستان سال گذشته»! اینک خود را در  تنگنائی اخلاقی می بینید.
در غیر این صورت بنده نیز به اطلاع شما می رسانم هفته گذشته که برای خرید هفتگی مایحتاج منزل به سوپرمارکت محل اقامتم رفته بودم ناگهان خود را مواجه با آقای ؟؟؟ یکی از سرشناسان کاخ سفید دیدم که به من نزدیک شد و لبخند معناداری زد و نامه ای را در جیبم گذاشت و بسرعت از من دور شد و بعد از مطالعه نامه دیدم ضمن اعلام برائت اش از کلیه جنایات متخذه آمریکا در حق مردم ایران از من خواسته بود بنمایندگی از جانب ایشان از ایرانیان عذرخواهی کرده و به ایشان بگویم جنایات کاخ سفید را به حساب ما و ملت آمریکا نگذارند و ما جز عشق و علاقه به ملت ایران چیز دیگری برای گفتن نداریم!!!

جناب نوری زاد
رد و اثبات ادعای بنده و شما هر دو همسنگ و هم وزن اند!

جناب نوری زاد
بنده به سهم خودم عاجزانه از مسئولین قوه قضائیه درخواست رفع ممنوع الخروجی شما را دارم و شخصاً نیز متعهد می شوم معادل تمامی امکانات تکنولوژیک فیلم برداری های شما که توسط قوه قضائیه ضبط شده را بلکه با کیفیت هائی بمراتب بهتر بدون هیچ هزینه یا توقعی در اختیارتان قرار دهم تنها مشروط بر آنکه شما نیز به ایالات متحده و نزد اینجانب تشریف بیآورید!

جناب نوری زاد
جای شما اینجاست. مطمئن باشید تایتانیک مخالفان جمهوری اسلامی در خارج از کشور برای شما نیز جا دارد.

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

بدویت مُدرن!


ریچارد نیکسون رئیس جمهور فقید ایالات متحده آمریکا زمانی در تبیین نشانه شناسانه از شاخصه های تیپیک کشورش به ظرافت اظهار می داشت:
در آمریکا پول «همه چیز» نیست بلکه «تنها چیز» است!
هر چند این گزاره را می توان در مقام شاخص و شناسه ای محکم از فهم «فرهنگ آمریکائی» لحاظ کرد اما این «تنها چیز» نیز خود مُبدل به دام چاله ای برای سقوط به دامی بزرگ تر در سامانه فکر آمریکائی شده.
با وام گیری وارونه خوانه از سروده «شیخ مشرف الدین شیرازی» می توان «آمریکائی» و «زندگی آمریکائی» را یک لایه عمیق تر از گزاره نیکسون این گونه فهم کرد که در پارادایم آمریکائی:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به «غفلت بخوری»!
غفلت خواری یا زیست غافلانه اساس و بُن مایه در یک زندگی آمریکائی است.
برخلاف «مولوی» که دغدغه جانسوزش یابش پاسخ به این سه پرسش اساسی بود که:
از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم آخر ننمائی وطنم؟
اما بر خلاف «ایشان» خاستگاه یابی و بستریابی و هدف یابی انسان در تفکر لیبرال دمکراسی آمریکائی جای خود را به یک هُرهُری مسلکی خوش باشانه داده که اهتمام اش صرفاً آن شده که:
اگر زباده مستی خوش باش
با ماه رُخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
نوعی زیست رُباتیک و پروگرام شده بر مدار خط تولید گاو از گوساله!
یک ساختار «گاو پرور» از جنس شطحیات زنده یاد سلمان هراتی:
دنیائی که زیست شناسان رُمانتیکش، سوگوار انقراض نسل «دایناسورند» و در حمایت از نوع خویش «گاو» شده اند!
یک بدویت مُدرن!
ذبح «بهزیستی» در پیشگاه «خوش زیستی»! نظام واره ای فاقد مکانیزم ارزش گذاری بر کنش های فردی و اجتماعی که اصلی ترین قربانی خود را از میانه زنان برگزیده.
1400 سال پیش عرب شبه جزیره در «بدویت خود اتکایش» زن را زنده به گور می کرد و اکنون در بدویت مُدرن آمریکائی، زن را می میرانند و مرده اش را به زندگی سنجاق می کنند!
نوعی ترقی از حضیض «زنده به گوری» تا غمیز «مُرده گردانی». پیش تر زن را جسدی «مستوره در زیر خاک» می پسندیدند و اینک تنها کالبدش، بدنش، تنش و تنها جسدش را «درازکش بر روی خاک» برسمیت می شناسند.
جسدی که شان نزولش منحصر به آن است تا بمثابه «بـُـزـ لاشه»ای در ضیافت بـُزکشی مردان حوزه به حوزه و فصل به فصل به هر سو پرتاب شود و از جسدش و تنانگی جسدش تنها کامجوئی بولهوسانه به اسافل الاعضاء آقایان برساند!
آز آگهی تا آب تنی! و چه زیبا این خریت مدرن را با زرورق «و اینک تو مدرنی» بزک کرده اند!
من برخلاف «آئینه داران» نمی دانم این امپراطوری برآمده بر جهل و غفلت و بلاهت در حال هزیمت هست یا نه؟
اما یک چیز را خوب می دانم و آن این که:
واجب عقلی است تا هر کس به هر اندازه که در توان دارد در تسریع به پایان رسیدن این «امپراطوری غفلت» مسئلت نماید.