۱۳۹۵ مهر ۹, جمعه

امشاسپندان!


عباس سلیمی نمین ذیل مقاله ای با عنوان «خیراندیشی رهبری انقلاب» به نقد رفتار محمود احمدی نژاد در ازای نهی رهبری جهت ورود مشارالیه به انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ پرداخته و با تبیین درک درستی از چرائی مذمت قطبی شدن انتخابات با حضور «محمود» به سکوت و تعلل تقریباً یک ماهه احمدی نژاد تا قبل از عمومی شدن توصیه رهبری، اعتراض کرده .
سکوتی و تعللی که ژاژ خائی و تهتک بخشی از حلقه نخست حامیان احمدی نژاد به ناقدان و معترضان به تداوم فعالیت انتخاباتی ایشان را منجر شد.
سلیمی نمین در انتها و از یک منظر آسیب شناسانه تبعیت احمدی نژاد از رهبری در ملاقات خصوصی دهم شهریور با تبعیت ایشان در اعلامیه ششم مهر ماه را برخودار از «تفاوت های معنایی و محتوائی» قلمداد کرده که در آینده ابعاد آن روشن خواهد شد. (۱)
هر چند اینجانب نیز شخصاً و بدون اطلاع از مخالفت رهبری با حضور احمدی نژاد به انتخابات، در ۲۱ شهریور ماه ذیل مقاله «ناآمدگان» بر ضرورت نیآمدن احمدی نژاد بدلیل قطبی شدن ناصواب فضای انتخابات ابرام داشتم (۲) اما برخلاف آقای سلیمی نمین تعلل احمدی نژاد در بازه زمانی دهم شهریور تا ششم مهر ماه را برخوردار از «تفاوت هائی» معنادار و محتوائی تلقی نکرده و معتقدم این تعلل تنها برخوردار از یک «تَوَغـُل شیطانی» بود.
تـَوغلی که در سنت و سلوک سیاسی آقای احمدی نژاد مسبوق به سابقه است.
فی الوقع احمدی نژاد با کش دادن سکوت معنادار خود، رغم اخبار و شوائب و شایعات پیرامون «نهی رهبری» به فراست کوشید تا بدینوسیله ضمن ایجاد آمپاس برای رهبری، ایشان را وادار کند تا شخصاُ و علناً محتوای ملاقات دهم شهریور را اطلاع رسانی کند تا از این طریق هزینه حذف خود از رقابت های انتخابات ۹۶ را به حساب رهبر واریز کرده باشد.
دکتر احمدی نژاد به شهادت کاریر سیاسی خود نشان داده انسان بغایت هوشمندی است.
اما مشکل از آنجائی آغاز می شود که نفس انسان گرفتار منیت شده و بالتبع در چنان حالتی همه توانمندی های انسان از جمله هوشمندی در خدمت شیطنت و شرارت و منیت و انانیت فرد قرار می گیرد.
همین هوشمندی آغشته به انانیت بود که توانست دکتر را در ماجرای اخیر بدین گونه مدیریت کند تا با تعلل در قبال شایعات و شوائب زیر پوستی جامعه نسبت به خبر «نهی رهبری» در افکار عمومی ترجمه ای ناصواب از جلسه مزبور را دامن بزند تا از این طریق ضمن ایجاد تنگنای سیاسی برای رهبری به زبان بی زبانی به «مخاطب» پیغام دهد:
«هر کس مانع بازگشت من به قدرت شود، خود نیز راساً باید هزینه اش را بدهد»
دکتر احمدی نژاد از این طریق با موفقیت توانست موجبات دلچرکینی و ترش روئی بخش بزرگی از حامیان و شیدائیان خود از رهبری را از طریق علنی شدن مخالفت رهبری با نامزدیش در انتخابات ۹۶ را فراهم آورد و این حداقل هزینه ای بود که ایشان عامدانه به حساب نظام واریز کرد.
اما نکته مغفول نزد این بخش از شیدائیان احمدی نژاد که اتفاقا در عداد بچه های انقلاب و دلبستگان به انقلاب نیز هستند آن است که ولایت فقیه ستاره ای در جوار دیگر ستارگان و اختری به موازات دیگر اخترکان آسمان سیاست نیست.
عنصر رهبری در اندیشه شیعه خورشید یگانه و مفروضی در منظومه شمسی آسمان سیاست است و دیگران جملگی اقماری مدور حول آن شمس مظفرند.
این بمعنای یکه سالاری امام در دایره نظام نیست. ذات دمکراسی دین سالار استوار بر امامتی است که تشخیص دهنده مصالح امت است و نه تسلیم شونده خواست ملت!

همه آنها که ذیل نظام اما در زمین احمدی نژاد بازی می کنند و از فردای نهی رهبری در غم محمود دچار پسیکوز عاطفی شدند با آنها که ذیل نظام در زمین روحانی یا هاشمی یا موسوی یا خاتمی بازی کرده و می کنند و در سایش محتمل ایشان با رهبری متحمل کدورت می شوند، کمترین تفاوتی با یکدیگر ندارند.
شائقان احمدی نژاد و عاشقان هاشمی و طالبان موسوی و راغبان خاتمی و شیدائیان روحانی بدانند این انقلاب و این نظام اعتبارش را از فرد نگرفته و مستظهر به گفتمان انقلاب اسلامی است و اگر رهبری در میانه آن می درخشد منشا این درخشش نه در گرو قد رعنای خمینی بود و نه سطوت و شربت و حلاوت خامنه ای و اعتبار «امام در نظام» حتی قبل از ۱۱۰ قانون اساسی، ریشه در غدیر خُم و اعتبار و اعتقاد به اصل امامت در فقاهت شیعه دارد.
جمهوری اسلامی منظومه ای است حق سالار که درخشش رهبرش ذاتی است و نه عرضی.
در این منظومه محمودیان و موسویان و خاتمیان و هاشمیان و روحانیان جملگی در شعاع رهبری اند.
در این منظومه محوریت با انقلاب اسلامی و گفتمان انقلاب اسلامی و سخنگوی رسمی و شرعی این گفتمان انقلابی و اسلامی است.
محمودیان اگر امام شان را به اعتبار محمودشان، مُقبل اند؛ ول معطلند! و بایسته آنند تا ذیل مجموعه هاشمیان و موسویان و خاتمیان و روحانیان تمشیّت و تشریک مساعی کنند.
امام در باور شیعه نه التزام است نه احترام است و نه ابتهاج و تنها اعتقاد است.
هر آن کس که از فردای «نهی محمود» احساس غبن کرد بداند زمین سیاست در نظام ولایت زمین فوتبال نیست تا برای خود قائل به «لژیونر» باشید و از بود یا نبود قهرمان تان در زمین مبتلا به وَجد یا رَشک شوید.
سرباز ولایت بودن یعنی تاسی به «محافظ حسن نصرالله» کردن که در پاسخ به میزان ارادت اش به نصرالله گفت:
اگر بگوید بمیر، برایش می میرم!
و در پاسخ به میزان تبعیت اش از آیت الله خامنه ای از منتهی الیه اعتقاد پاسخ داد:
اگر بگوید سر سید حسن نصرالله را بیاور، برایش می برم!
در این منظومه «امشاسپندان امامت» معتقدین اند و نه ملتزمین!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ http://bit.ly/2d2D3rt
۲ـ http://bit.ly/2dgQh6I


مثلث نفت (قسمت سوم)



آغاز پایان حکومت آل سعود.
گفتگوئی با آقای ژاپه یوسفی مسئول اندیشکده مطالعاتی هما در ایالات متحده آمریکا پیرامون تبعات «شکستن وتوی مصوبه حق شکایت از حامیان تروریسم توسط سنای آمریکا»
تاریخ مصاحبه، 28 سپتامبر 2016
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرسش:
حدود سه سال پیش که قیمت نفت در محدودهٔ بشکهﺍی 95 تا 105 دلار در نوسان بود، شما سقوط قیمت نفت را، پیش بینی کردید و در مصاحبهﺍی تحت عنوان «مثلث نفت» که در هفتهﻧﺎمۀ اعتماد (انتشار: 30 دسامبر 2013 صفحۀ 14) چاپ شد، گفتید:
«به همان نسبت که، تولیدات نفت و گاز در امریکا افزایش پیدا می کند به همان نسبت یا باید تولیدات دیگران کاهش پیدا کند یا بحران بوجود آید تا قیمت نفت و گاز در بازار بین المللی دچار کاهش نشود. در غیر این صورت با افزایش عرضۀ نفت در بازار، امریکا دچار تورم منفی (Deflation) خواهد شد که این بزرگترین خطر برای امریکاست»
سپس، شما غرامت گیری از عربستان را، بعنوان راه نجات امریکا پیشنهاد کردید و گفتید:
حالا فرض کنیم که امریکا بتواند از لحاظ قانونی دولت عربستان را به عنوان حامی تروریست معرفی کند و از بابت عملیات 11 سپتامبر سال 2001 میلادی به دنبال غرامت باشد. آنوقت می تواند به اهداف زیر برسد:
1. بلوکه کردن اموال عربستان در امریکا و اروپا.
2. مدیریت میزان عرضۀ نفت عربستان در بازار جهانی.
3. غرامت گیری از فروش آیندۀ نفت عربستان.
4. معرفی عربستان بعنوان اصلی ترین نهاد حامی تروریست از آغاز درگیری شوروی در افغانستان تا به امروز.
5. تشویق کشورهای اسلامی به تشکیل ائتلافی برای آزادی مکه و مدینه از چنگال تروریست های تکفیری وهابی.
برای این کار امریکا نیاز به همکاری ایران دارد.
(*)
حدود نُه ماه پس از انتشار مصاحبهٔ مذکور، قیمت نفت از بشکهﺍی 100 دلار به سوی بشکهﺍی 30 دلار سقوط کرد و امروز (28 سپتامبر 2016) در امریکا، پس از شکسست وتو اوباما توسط مجلس نمایندگان و مجلس سنا امریکا ما مشاهده ﻣﻰکنیم که، لایحهٔ غرامت گیری از عربستان تبدیل به قانون شد.
پرسش بنده این است که پیش بینی محقق شده و دقیق تان ناظر بر کدام قرائن و مستندات بود؟
پاسخ:
نخست توجه کنید که، بدون رهنمودﻫﺎی خداوند، پیشگوییﻫﺎی ما ﺑﻰارزش و نادرست خواهند بود.
ولی خوشبختانه، با اطاعت از رهنمودهای خداوند و استفاده از اصول علمی ﻣﻰتوانیم سناریو پردازی کنیم و سناریوﻫﺎی خود را، در چهارچوب نظریه پردازیﻫﺎی سیاسی-اقتصادی مطرح کنم.
ما، این نظریهﻫﺎ را، مانند دانهﻫﺎی درخت، در ذهن اشخاص ﻣﻰکاریم، و صبورانه به انتظار رشد و بارآوری داﻧﻪها ﻣﻰنشینیم. تدریجاً، یکی از این دانهﻫﺎ تبدیل به درختی ﻣﻰشود که، میوﻩﺍش کمابیش همان چیزی خواهد بود که، ما در سناریوهایمان پیش بینی کرده بودیم.
در راستای فرایند نظریه سیاسی-اقتصادی «مثلث نفت» نخستین اقدام ما، در اولین روزهای ریاست جمهوری اوباما، بر وی متمرکز شد و در نامهﺍی که در تاریخ 21 ژانویه 2009 به اوباما ایمیل شد اظهار داشتیم که، تحقیقات دربارهٔ اشخاص و نهادهای کشورهای عربی حاشیهٔ خلیج پارس که، با وقایع 11 ستامبر 2001، مرتبط ﺍند همراه با مذاکره با ایران اهرمی است که باعث همکاری بیشتر این کشورهای عربی با امریکا خواهد شد و به شرط اثبات مشارکت آنها در حمایت از تروریستﻫﺎ ﻣﻰتوان از راه غرامت گیری از این کشورها، بخشی از اقتصاد امریکا را، ترمیم کرد.

Dear President Barak Hussein Obama......... I believe, the US Government should start a serious investigation of individuals or entities associated with oil rich Arab Governments in connection with events of September 11, 2001. This investigation along with both direct as well as indirect (track-2) diplomacy with Iran will make the Arab Governments of the region more willing to cooperation with the US Government policies. And, should the evidence lead to any possible incriminating evidence against the above-mentioned Governments, then it will provide an excellent opportunity for the US Government to demand and recoup a substantial sum as compensation for financial damages caused by them, thus helping the US Government with the current financial difficulties. 
سپس، در تاریخ 14 مارس 2011 یعنی 4 سال قبل از حمله سعودیﻫﺎ به یمن و یک هفته قبل از تعطیلات نوروزی، در ایمیلی به «کامران بخاری»، کارشناس سیاسی خاورمیانه در مؤسسهٔ استراتفور نوشتیم که، اگر به جای ایران بودم از طریق حمایت حوثیﻫﺎی یمنی به عربستان فشار ﻣﻰآوردم.

From: Japeh
Sent: Monday, March 14, 2011 10:58 AMTo: Kamran Bokhari (bokhari@stratfor.com)Subject: Iran's Option in BahrainHi Kamran,How are you? Long time no talk! I hope you and your family are doing well.I just read the analysis by George Friedman, Special Report: Iran and the Saudis' Countermove on Bahrain. It seems to me he is missing the most practical option that Iran has. Namely, Focus on Yemen, once the regime gets over thrown there, then the Yemeni Shiites might attack Saudi Arabia in support of Bahraini Shiites. Thus forcing Saudi Arabia to withdraw from Bahrain. Why this option? Here are some of the reasons:1. Yemen is failed state, Covert operation is much easier there.2. Very Little US Presence there?3. Large territory.4. Multiple armed groups fighting the Government.5. Large Number of potential recruits.6. Animosity between Various Yemeni Group and Saudi Arabia.7. Saudi’s previous incompetence in dealing with Shiites insurrections in Yemen.8. Creating two fronts for Saudi GovernmentIf I was Iran, this would be my choice. What do you think?
سپس ما در همان تاریخ، این ایمیل فرستاده به کامران بخاری را، همراه با ایمیل دیگری به یکی از مسؤلین ردهٔ بالای قوهٔ مجریه ایران فوروارد کردیم.
تحلیل ما این بود که، ایمیل دوم که به یکی از مسؤلین رده بالای قوهٔ مجریهٔ ایران مربوط بود، باعث بروز بحران سیاسی در ایران خواهد شد.
ولی، چون که، ایمیل دوم حاوی حقایقی بود که، ﻣﻰبایست مورد توجه رهبریت نظام قرار گیرد، مجبور به فرستادن آن شدیم.
حدس ما این بود که، این ایمیل توسط وزارت اطلاعات ردیابی خواهد شد و رونوشتی از آن به به بیت رهبری ارسال خواهد شد.
درست یا غلط، حدود 25 روز بعد از دو ایمیل مذکور، یعنی تقریباً بعد از تعطیلات نوروزی، صحنهٔ سیاسی ایران دچار بحران شد، رئیس جمهور ایران حکم اخراج وزیر اطلاعات را، صادر کرد، این حکم مورد مخالفت رهبری قرار گرفت و نتیجتاً باعث خاﻧﻪنشینی چندین روزهٔ رئیس جمهور ایران شد.
بحران خاﻧﻪنشینی رئیس جمهور ایران باعث افزایش تمرکز نهادهای امنیتی امریکا بر ایمیلﻫﺎی ما شد تا ایشان به نادرستی به ریاض القا کنند که، ایران قصد دخالت در امور داخلی یمن دارد.
این القای نادرست مانند تصویری مجازی بر دُم افعی خاندان تروریستی آل سعود نقش بست و به تدریج باعث شد که، در سال 2015 میلادی، این افعی تروریست پرور دُم خود را، بگزد و با حملهٔ وحشیانهٔ خود به یمن در پهند مکر الهی به دام افتد.
ولی، یک سال قبل از حملهٔ خاندان تروریستی آل سعودی به یمن و پس از علنی شدن مذاکرات ایران و امریکا، افعی آل سعود، مصمم به برهم زدن این مذاکرات شد.

در این راستا، ما در تحلیلی که در تاریخ 7 ژانویه 2015 در نشریهٔ اعتماد تحت عنوان «مثلث نفت – عروج از سقوط» به چاپ رسید، گفتیم:
ﻣﻰتوان گفت که، عربستان از راه کاهش قیمت نفت، به دنبال رسیدن به مقاصد زیر است:
1. ترساندن امریکا از بحران اقتصادی برای وادار کردن امریکا به افزایش فشار بر ایران.
2. ورشکستگی شرکت های امریکایی استخراج نفت و گاز از طریق «حفاری افقی- شکستگی هیدرولیکی» و بازسازی نفوذ خود در امریکا از طریق وابسته نگه داشتن امریکا به واردات نفت از خلیج پارس
3. تشویق اسرائیل به افزایش فشار بر روی امریکا در راستای سنگ اندازی در مسیر توافق اتمی ایران و امریکا. زیرا که با سقوط قیمت نفت و گاز، پروژه های اخیر اسرائیل در تولید گاز از میادین دریای مدیترانه همگی با ورشکستگی روبرو خواهند شد. در این زمینه باید به اعلام ناگهانی اردن برای انعقاد قرارداد خرید گاز از اسرائیل اشاره کرد که گویای باج گرفتن اسرائیل از اردن در این ایام بحرانی است.
4. فشار بر بانک ها، شرکت های نفتی و شرکت های اسلحه سازی امریکایی برای تشویق ایشان به سنگ اندازی در مسیر توافق اتمی ایران و امریکا.
5. تحدید امریکا به تقویت توانایی اقتصادی چین، زیرا که چین بزرگ ترین منفعت کنندهٔ کاهش قیمت نفت است.
فرض عربستان این است که امریکا خواسته های او را ﻣﻰپذیرد!
اما، در صورت بروز چنین بحرانی، اقتصاد ایران، بخاطر تحریمﻫﺎی بانکی و مقروض نبودن، رویین تن خواهد بود.
پس، این حملهٔ اقتصادی عربستان سعودی به امریکا ﻣﻰتواند همانند محاسبات نادرست دشمنان ایران، در حملات نظامی زیر تکرار شود:
حملهٔ صدام به کویت در سال 1990 میلادی
حملهٔ طالبان-القاعده به امریکا در یازده سپتامبر 2001 میلادی
حملهٔ نومحافظه کاران امریکایی به عراق در سال 2003 میلادی
و همانند حملات نظامی بالا، ایران ﻣﻰتواند پیروز این حملهٔ اقتصادی نیز باشد .....
البته، مسئلهٔ شکایت از عربستان سعودی، اندکی بعد از وقایع یازده سپتامبر مطرح شده بود و مسئلهٔ افزایش تولیدات نفتی امریکا بواسطهٔ پیشرفت در فرایند شکستگی هیدرولیکی و حفاری افقی از سال 2009 میلادی نیز مطرح بود ولی ما، توانستیم این دو مسئله را، در چهارچوب تنبیه خاندان آل سعود و علاج اقتصادی امریکا به هم ربط دهیم.
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ








جلفـلُماسی!

هر اندازه توقع می رود تا پایوران ایران در مواجهه با دشمن ولو در زمین دیپلماسی، توصیه حکیمانه علی (ع) به فرزندش محمد حنفیه در جمل را تاسی کنند دائر بر آنکه:
«اگر کوهها از جای خود کنده شوند تو ثابت و استوار باش. دندانها را بر هم بفشار، کاسه سرت را به خدا عاریت ده، پای را بر زمین میخکوب کن، به صفوف پایانی لشکر بنگر و هیبت دشمن را از نظر دور کن و بدان که پیروزی از جانب خداوند سبحان است»
متاسفانه و برخلاف توقع مستمراً شاهد و ناظر آداب جلفی از جانب عالی رتبگان مملکت می شویم که دون شان ایشان در قامت نمایندگان قابل وثوق ایرانیان محسوب می شود.


مقایسه نگاه نافذ و مقتدرانه پوتین و لاوروف به همتایان خود با نوع مواجهه هم ترازان ایشان در دولت تدبیر و امید با طرف خارجی ناخواسته زمزمه مولانا را تداعی به ذهن می کند:
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
...

۱۳۹۵ مهر ۷, چهارشنبه

چرا بیسکوئیت نمی خورید!


معروف است بعد از آنکه آقامحمد خان قاجار در نبردی سخت و طولانی نهایتاً موفق به شکست لطفعلی خان زند شد دستور داد تا او را کت بسته نزدش بیآورند تا موجبات تحقیرش را فراهم کند. لطفعلی خان نیز از آنجا که فردی متهور و جسور بود با گردنی افراشته مقابل آقامحمد خان ایستاد و رسم ادب بجا نیآورد و وقتی پادشاه قاجار با تبختر نواده خلف کریمخان را عتاب کرد:
چرا به آقای خود احترام نمی کنی!؟
لطفعلی خان نیز با علم به اختگی آقامحمد خان جسورانه به ایشان طعنه زد:
آقائی نمی بینم تا ادای احترامی را بجا آورم!
پاسخی که پادشاه قاجار را تا آن اندازه خشمگین کرد که با انگشتان خود چشم های آن دلاور طایفه زند را از حدقه بیرون آورد.
متاسفانه اظهارت دکتر روحانی در قزوین نیز که با استناد به ادعاهای خوش بینانه خود از وضعیت اقتصادی کشور به تحکم فرمودند: چرا شکر نعمت نمی کنید!؟ از همین جنس است و حتی بنوعی تداعی کننده پاسخ معروف ماری آنتوانت است که با شنیدن آنکه مردم نانی برای خوردن ندارند از منتهی الیه دور افتادگی از جامعه گفت:
خوب مردم چرا بجای نان، بیسکوئیت نمی خورند!؟
آقای روحانی در ادامه و بنا بر همان داده های آماری خوش بینانه، صدا و سیما و دیگر رسانه ها را عتاب کرده و فرموده اند: چرا واقعیت را به مردم نمی گوئید!؟ کسی هم در این میان نبود تا به دکتر روحانی گوشزد کند:
واقعیات از جنس واقع شدن است! و اگر واقع شده باشند نیازی به «گفته شدن» ندارند و عامه مردم وقتی عیناً آن واقعیات و شرایط خوب اقتصادی را در سبد معیشت روزمره خود بصورت عینی حس و زندگی می کنند دیگر برای ایشان اهمیتی ندارد که رسانه ها واقعیت را بگویند یا نگویند!
مهم آن است که با آن واقعیات در صورت وقوع دارند زندگی می کنند و دیگر نیازی به امریه رئیس جمهور نیست که چرا شکر نعمت نمی کنید!؟

سگ!


خبر درگذشت «شیمون پرز» نخست وزیر و رئیس جمهور اسبق سرزمین های اشغالی فلسطین، ناخواسته فیلم سینمائی «گلوله ای برای دیکتاتور» را تداعی به ذهن کرد. فیلمی محصول ۱۹۷۹ سینمای اسپانیا که تحت عنوان «سگ» در ایران اکران شد.
ماجرای فرار یک زندانی سیاسی از زندانی در ونزوئلا بمظور ترور دیکتاتور حاکم که نهایتاً فرار مزبور به کشته شدن هم زمان دیکتاتور و سگ درنده ای که از ابتدا تا انتهای فیلم در تعقیب زندانی فراری بود، منجر شد!
پایان شیمون پرز که بعد از کشتار معروف اش در اردوگاه آوارگان غیر نظامی در جنوب لبنان (قانا) اشتهار به «جلاد قانا» یافت هر چند با فرجام دیکتاتور موجود در فیلم «سگ» یکسان نبود اما این دو را از حیث درندگی سگ منشانه قابل تطبیق و تعنیف می نمایاند.

شان روحانیت!


بعد از اعلام نظر صریح آیت الله خامنه ای در نفی نامزدی احمدی نژاد در انتخابات ۹۶ مشاهده شد حجت الاسلام «مرتضی آقاتهرانی» در مقام توصیه خطاب به احمدی نژاد ابراز داشته اند:
من اگر جای احمدی نژاد بودم پای آقا را می‌بوسیدم!
جناب آقاتهرانی!
این ادبیات به چه معنا است؟
دوران پابوسی و پا لیسی و خاکساری، تعلق به ترمینولوژی قجری و وراث وابسته و دلبسته به «السطان ابن سلطان ابن سلطان و خاقان ابن خاقان ابن خاقان» دارد!
کسوت و خلعت روحانی شما بر شما حکم می کند ضمن اجتناب از چنین ادبیاتی تنها وظیفه شرعی و تبعیت ولائی احمدی نژاد از توصیه رهبری را به ایشان گوشزد کنید.
چنین ادبیاتی هر چند توام با حسن نیت هم باشد تالی فاسد دارد خصوصاُ آنکه رهبری نیز بارها چنین ادبیاتی را شماتت کرده.
احمدی نژاد همان که هنر کند و بدون حاشیه امتثال امر کند کفایت می کند. پابوسی شان پیش کش!

۱۳۹۵ مهر ۶, سه‌شنبه

مُصیبت نامه!


بقول چینی ها:
جوانها «فکر می کنند» پیرها چیزی نمی دانند! و پیرها «می دانند» جوانها چیزی نمی دانند!
روزگاری علی شریعتی دردمندانه با خود نجوا می کرد:
درد امروز جامعه ما بی سوادی مردم ما نیست. نیم سوادی روشنفکران و تحصیل کرده های ما است!
شوربختانه «دکتر» امروز نیست تا ببیند:
درد امروز جامعه ما بی سوادی جوانان تحصیلکرده مان نیست!
توهم باسوادی و پُرسوادی و همه چیز دانی ایشان در عین بی سوادی و بی عمقی و مسکنت اندیشگی و بی آرمانی شان است!
اوج مصیبت آنجاست که بر این اختگی اندیشه خود نیز، می بالند!


۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه

راز دمکراسی!


توصیه آیت الله خامنه ای به محمود احمدی نژاد جهت پرهیز از ورود به انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ می تواند تحولی جدی در نتیجه انتخابات مزبور ایجاد نماید.
با فرض تمکین احمدی نژاد از توصیه رهبری در این حالت صحنه انتخابات از هم اکنون وضوح بهتری خواهد یافت و در صورت حفظ وضعیت موجود و حرکت روحانی و دولت تدبیر و امید با همین «دست فرمان و ضربآهنگ» گمانه یک دوره ای شدن ریاست جمهوری حسن روحانی تقریباً قطعی خواهد بود و از هم اکنون می توان روحانی را شکست خورده انتخابات ۹۶ محسوب کرد.
این در حالی است که در صورت نهی نشدن احمدی نژاد و حضور وی در قامت نامزد انتخابات ۹۶ در آن صورت «حسن روحانی» تضمین شده می توانست در یک رقابت نزدیک پیروز محتمل انتخابات باشد.
چرائی پیروزی محتمل روحانی در صورت حضور احمدی نژاد بازگشت به این واقعیت داشت و دارد که احمدی نژاد به اعتبار عملکرد گذشته و نوع و فرم گفتمان منحصر بفردش بشکلی مقتدرانه از این توانمندی برخوردار شده تا در ورود ها و حضورهای سیاسی اش در عرصه های انتخاباتی قدرتمندانه بتواند یک گسل تاریخی را در ایران فعال کند که مجازاُ از آن تحت عناوینی چون گسل «سنتی ـ مدرن» یا «شهری ـ روستائی» یا «فرا دست ـ فرو دست» یا «فقیر ـ غنی» یا «طبقه متوسط و طبقات فقیر» یاد می شود.
واقعیت ها و داده های میدانی جملگی موید آن است که در ایران هیچ کدام از لایه بندی ها و عایق بندی های فوق الذکر برخوردار از اصالت نبوده و چنین غشاء یا غشاء هائی جهت تبیین قشربندی های اجتماعی در ایران ماهیتاً ظرفیت لازم را ندارند.
بدین منوال هر چند آکادمیسین های علوم اجتماعی طبقات سنتی یا فرودست یا فقیر یا روستائی را با شاخص هائی نظیر «تقدير گرائی» و «تبارگرائی» و «اقتدار گرائی» و «زعيم سالاری» کلیشه و تبیین و شناسائی می کنند. هم چنان که همان آکادمیسین ها طبقات مسمی به متوسط یا مدرن و شهری و فرادست را با شاخص هائی نظیر «عقلگرائی» و «احساس فرديت مدرن» و «خود باوری» و «مسئوليت پذيری» و «استقلال فکر» احصاء و احراز می کنند اما واقعیت آن است در ایران و از حیث محتوا بین اقشار «متهم به سنتی» و اقشار «مفتخر به مدرن» فاصله محسوسی مشهود نیست و اساسا جامعه ایرانی بدليل رشد معيوب و بعضاً نامشروع آريستوکراسی هرگز از امکان برخوردار شدن از طبقه اصيل اشرافزاده برخوردار نبوده و همین طبقه نصفه نیمه متظاهر به آلامدی و متمدنی و فرادستی و فرزانگی، کُـلنی های معوجی اند که به برکت پول بی حساب و کتاب «نفت» و بوروکراسی فاسد و تکنوکراسی نامولد و بلعنده در تاریخ معاصر ایران رشدی قارچ گونه پیدا کرده اند و تنها دکور شیک و رنگ و لعاب و شکل و شمایل فاخر و ادا و اطوارها و گویش ها و پوشش های اولترا فرنگ مآبانه و ابتیاعی شان به نقطه تمایز ایشان با طبقات «متهم به فرودست» مبدل شده است.
طبقات و اقشاری که صرف نظر از ظواهر، از حیث محتوا کمترین تمایزی با طبقات «متهم به فرودستی» نداشته و هم سان و هم گام با طبقات فرودست همان قدر «تقدير گرا» و «تبارگرا» و «اقتدار گرا» و «زعيم سالار» اند که به همان میزان طبقات «فرودست» متهم به «بی عقلی» و «مسئولیت ناپذیری» و «وابستگی فکری» و «ذلت شخصیتی» اند.
بالغ بر ۱۳ سال پیش و در تبیین فرماسیون اجتماعی موجود در ایران با وام گیری از ژانر سینمائی و کمیک «صمد» به کارگردانی «پرویز صیاد» بر دو گانه ای تحت عنوان «صمد و عین الله» انگشت تاکید گذاشتم که ذیل آن با جامعه ای مواجه می شویم که قشربندی اجتماعی اش در حد فاصل دو کاراکتر «صمد» و «عین الله» قابل تبیین و شناسائی است.
فرماسیونی که ذیل آن با شخصیتی تیپیک و نمادین بنام «صمد» مواجهیم که طبقات و آحاد متهم به روستائی و عقب ماندگی و بی فرهنگی و بی اتیکتی را علم داری و شمایل گردانی و عهده داری می کند.
صمد معرف کاملی از نسل روستائيان ايرانی بود و هست که با لباس روستائی و گیوه و عرق چینی سنتی و ادبیات عوامانه و خلقیات بی تکلفانه بدون کمترین شرمندگی از هویت روستائی خود وابستگی و دلبستگی به خرده فرهنگ روستائی اش را نمایندگی و سخنگوئی می کرد و می کند.
در نقطه مقابل نیز «عین اللهی» قرار داشت که نوعاْ برخوردار از اندیکاتورهائی با ظرفیت «آنتی صمدی» بود که بصورتی قهری ایشان را با صمد و قشربندی های اجتماعی متهم به «صمد» برخوردار از مرزبندی ها و تضادهای آنتاگونیستی می کرد!
عين الله در ژانرهای سینمائی پرویز صیاد کاراکتر محاسبه شده و قابل استنادی برای توصيف طبقه بظاهر متوسط یا مدرن یا شهری و آلامد ايران است. «عين الله» نماد یک روستائی شهر ديده ای است که متاثر و مفتون از ظواهر و الوانی و زرق و برق جامعه شهری موجوديت و هويت خود را به فراموشی سپرده و يا سعی دارد آن هویت را بفراموشی بسپارد و با جعل هويتی نوين تحت عنوان « باقرزاده» با شمایلی کت و شلواری و «کراوتی نامتعارف» بکوشد خود را شهروندی مدرن و توسعه يافته و در نقطه مقابل «صمد آقا» های هم ولايتی شان نشان دهد! (*)
علی ایحال محمود احمدی نژاد را در دو گانه مزبور (صمد ـ عین الله) می توان و باید در جنم صمد و صمدهائی دید و محسوب کرد که به برکت انقلاب اسلامی توانستند در مناسبات ادا سالار و شکل گرایانه «باقرزادگان» قد علم کرده و تمامیت موجودیت آن مناسبات شکل گرایانه را به چالش بکشند.
به همین اعتبار و با توجه به عمق و شدت و کثرت بیماری «شیطانیزم» نزد عموم ایرانیان (**) و گستره قوی و رسانه ای و تنوع و تکثر «خویش بیش بینان» و «باقرزادگان وطنی» ورود احمدی نژاد در انتخابات ۹۶ از این ظرفیت و استعداد برخوردار بود تا بار دیگر و به قوت گسل تاریخی و آنتاگونیستی «صمدها و عین الله ها» را در ایران فعال و فضای ایران را بشدت قطبی کند تا جائی که اقشار «متوهم به متوسط» بتوانند با یک بسیج همگانی ناشی از ترس از بازگشت صمدها بصورتی رفلکسیو و سلبی پیروزی روحانی در مقابل احمدی نژاد را تضمین شده نمایند.
به عبارت دیگر ترس عین الله ها از بازگشت صمدها برخلاف ظواهر قبل از آنکه مستظهر به اختلاف نظر ایشان با آراء و عقاید و ضوابط صمدها باشد ریشه در نفرت از پیشینه صمدانه و خاستگاه صمدانه خودشان دارد. صمد و کاراکتر صمد برای چنین اقشاری (عین الله ها) نماد خاستگاه و رستگاه خودشان است که با توسل به ظواهر می کوشند ضمن استتار خود و اختفای هویت و فراموشی شخصیت بومی خود در قفای شیک گوئی و شیک گردی و شیک پوشی خود فریبانه و تنزه طلبانه برای خود هویتی مدرن جعل کنند تا از آن طریق به خود ببآورانند که «ما اینیم» و «آن» نیستیم!
ما باقرزاده ایم و «عین الله» نیستیم!
ما مدرن ایم و شیک ایم و شکیل ایم و شریفیم و تمیز ایم و عین الله ها و صمدها کثیف اند و کریه اند و قبیح اند و از ما نیستند!
من حیث المجموع بودن احمدی نژاد در انتخابات ۹۶ نعمتی محسوب می شد برای تضمین پیروزی حسن روحانی که با حدف وی (احمدی نژاد) اکنون زمین رقابت برای روحانی در ۹۶ مبدل به مبارزه روحانی با روحانی خواهد شد.
به عبارت دیگر در غیبت احمدی نژاد و با توجه به نبود نامزدی جدی در مقابل روحانی در ۹۶ (مشروط بر تداوم اشتباه اصلاح طلبان در عدم معرفی نامزد آلترناتیو) آقای روحانی در بدیهی ترین شکل ممکن بازنده محتوم و بزرگ به «راز دمکراسی» در انتخابات سال آینده خواهند بود.
راز دمکراسی ناظر بر این واقعیت است که در هر انتخابات دمکراتیکی رای دهندگان قبل از آنکه از میان گزینه ها دست به انتخاب بزنند، دست به داوری می زنند و با اقبال یا عدم اقبال به جناح یا فرد حاکم در مقام داوری نسبت به عملکرد قابل وثوق یا غیر قابل وثوق جناح یا فرد حاکم برآمده و ماندن یا نماندن ایشان در قدرت را بر اساس رضایت یا عدم رضایت خود از ایشان و کارنامه ایشان ابلاغ می کنند.
بقول ریموند پوپر:
«شان دمکراسی قبل از بالا بردن دمکراتیک اصحاب قدرت، پائین آوردن دمکراتیک ایشان از اتاق قدرت است»
بدین معنا نتیجه انتخابات در یک مدل دمکراتیک معطوف به بازنده است. یعنی دمکراسی را باید داوری مردم بر اساس عنصر خلع شده از قدرت تلقی کرد تا عنصر برآمده در قدرت. بر این اساس رای به خاتمی در ۷۶ قبل از آنکه اقبال به خاتمی و وعده های وی باشد رای منفی به سیاست ها و سیاست مداران حاکم قبل از خاتمی بود. هم چنان که رای به احمدی نژاد در ۸۴ نیز قبل از اقبال به محمود ادبار از سیاست ها و سیاست مداران حاکم قبل از محمود بود و در ۹۲ نیز روحانی اسم رمز شهروندان بود در گذار و ادبار از سیاست ها و سیاستمداران وضع موجود و دولت و دولتمردان زمان موجود!
با همین منطق در ۹۶ رای مردم:
به اعتبار نبود نامزد جدی در انتخابات و بالتبع نبود عنصر ترس بمنطور تجمیع و مدیریت آرا.
و به اعتبار ناکامی روحانی در بهبود قابل لمس معیشت مردم.
و به اعتبار بی تدبیری دولت تدبیر و امید در گره زدن همه گشایش ها در کشور به برجام.
و به اعتبار دامن زده شدن به توقعات فزاینده مردم از جوار وعده های پسابرجامی.
و به اعتبار نادرست درآمدن توهم روحانی از فرجام برجام.
و به اعتبار سرخوردگی مردم بعد از ناکامی از تحقق توقعات فزاینده شان.
در مجموع و به اعتبار همه موارد فوق رقیب روحانی در ۹۶ «خود روحانی» خواهد بود که با دوسیه ای نحیف در مقابل خود و به خود خواهد باخت مگر آنکه «کدخدا» آبروداری کرده و در بزنگاهی مغتنم و در فرصت های باقیمانده اندرز زیرکانه «دنیس راس» را محقق کند که صادقانه به اوباما گوشزد کرد:
واشنگتن باید در دوران پس از توافق هسته‌ای طیف حسن روحانی، رئیس‌جمهور ایران را تقویت و طیف فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران اسلامی را تضعیف کند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* ـ نگاه کنید به مقاله صمد و عین الله
** ـ نگاه کنید به مقاله ایدئولوژی شیطانی

۱۳۹۵ مهر ۳, شنبه

خضوع حاذقانه!


چنانچه خبر ملاقات احمدی نژاد با رهبری و استمزاج ایشان از رهبر بابت حضور یا عدم حضورش در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده و نهایتاً نهی رهبری از ورود احمدی نژاد به انتخابات مزبور برخوردار از صحت باشد (که شواهد و قرائن موید صحت این خبر است) در آن صورت حداقل توقع علاقه مندان و حامیان احمدی نژاد از ایشان باید معطوف به نگه داشتن جانب حزم و سنجیدگی رفتاری باشد.
نیآمدن احمدی نژاد به انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ امر سنجیده و صوابی است که مانع از یونیزاسیون نالازم فضای سیاسی ایران می شود.
(پیش تر پیرامون این فرآیند اینجا توضیح داده ام)
علی ایحال تا همین مقدار نیز احمدی نژاد می تواند با نهی رهبری آینده سیاسی خود را مصون نگاه داشته فرض نموده و ثقل سیاسی خود را برای فرصتی مغتنم و در آینده ای محتمل، دِپـو کند.
احمدی نژاد تا همین جا نیز باید و می تواند شانیت سیاسی خود نزد رهبری را تضمین شده محسوب نماید.
آقای احمدی نژاد برای فهم «عمل رهبری با خود» باید توجه به این ظرافت داشته باشد که در ۹۲ «رقیب سنگین وزن ایشان» علی رغم همه منزلت فروشی ها و با وجود تمامی تلاش ها برای ملاقات با رهبری و استمزاج از ایشان بابت حضور یا عدم حضورش در انتخابات، نهایتاً چنین فرصتی از ایشان مضایقه شد و نامبرده نه تنها نتوانست برای ورود به انتخابات آن سال با رهبری ملاقات و رایزنی کند بلکه کار بجائی کشید که در انتها تکلیف ایشان با اهرم نظارت استصوابی شورای نگهبان و رد صلاحیت مشارالیه روشن شد!
بر همین اساس حداقل پاس داشت از چنین صوابدیدی، تمکین خاضعانه بمنظور ترمیم ولایت پذیری خدشه دار شده ایشان از جوار خانه نشینی ۱۱ روزه در ۹۰ باید باشد.


۱۳۹۵ مهر ۱, پنجشنبه

وقتی هاشمی «بیتل» می شود!


(تلخندی بر شاذیات اخیر نظامی ستیزانه هاشمی رفسنجانی)

بعد از گذشت بالغ بر ۵۰ سال از خوانش ترانه معروف «تصور کن ـ Imagine» با اجرای هنرمندانه «جان لنون» ظاهراً مانائی معانی بکار گرفته شده در آن سروده (صرف نظر از فرازهای دین ستیزانه اش) تا آن اندازه برخوردار از جاذبه بوده تا اینک آقای هاشمی رفسنجانی را نیز با تاسی از «بیتل ها» به صرافت بدی و مذمت توپ و تفنگ و ارتش بیاندازد!
تنها با این تفاوت که بیتل ها و بیتلیسم فرزند زمانه خویش بودند و جنبشی را نمایندگی کردند که در دوره خود نوعی شورش گری و عصیان اجتماعی و مدنی علیه مناسبات سکتاریسیتی در حد فاصل دو اردوگاه امپریالیستی شرق و غرب بود و بر همین اساس جان لنون و ترانه «ایمَجین اش» به عنوان کیفرخواستی علیه جنگ سرد و مناسبات میلیتاریستی ناشی از جنگ سرد، 
در حافظه تاریخی مردمان دهه ۷۰ ثبت و ضبط شد.
بدین اعتبار اگر برای بازخوانی «ایمَجین» در حال حاضر و در فضای ایران مجالی باشد قطعاْ جان لنون جدیدی بیرون از اندازه های آقای هاشمی را می طلبد تا این بار «تصور کن» را بدین شکل بازخوانی کند:
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته!
تصور کن جهانی رو، که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس!
نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره!
همه آزادِ آزادن، همه بی دردِ بی دردن
تو روزنامه نمی خونیم «مهدی ها اختلاس» کردن!

...

۱۳۹۵ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

۱۳۹۵ شهریور ۲۹, دوشنبه

از رنجی که می برند!


صادق زیباکلام به سنت مالوف در جدیدترین مقاله اش با گیر کردگی علاج ناپذیر سوزن ضدیت اش با «استکبار ستیزی» و با جمع آوری فهرست بلند بالائی از احتجاجات اش در نفی و بدی و مذمت «استکبار ستیزی» و بالتبع «آمریکا ستیزی» جهد بلیغی فرموده تا مانند همیشه رکورد خود در ماراتن نحافت بضاعت در عرصه سیاست و دیانت را تحفظ فرمایند. (اینجا)
صدر تا ذیل مقاله جدید زیباکلام با یک تبصره برخوردار از صحت است! و آن در صورتی است که ایشان و نظام متبوعه و مطمح نظر ایشان را ذیل یک نظام مُخنث و معمولی از عداد دیگر نظام های حکومتی مُخنث و معمولی موجود در جهان لحاظ نمائیم!
به عبارت دیگر مشکل محوری زیباکلام و جمیع افراد هم سطح و هم بسته با زیباکلام ناآشنائی و بی دانشی ایشان با منظومه معرفتی دین در قامت یک مجموعه معرفتی بسیط و استعلائی و بالتبع ناآشنائی ایشان با مختصات و ملحقات و محورهای زیست مومنانه در یک نظام حکومتی دین محور است.
بالشخصه معتقدم افرادی مانند زیباکلام بخش عمده ای از مشکل شان با جمهوری اسلامی با گذراندن تنها دو واحد دانشگاهی «بینش اسلامی» مرتفع خواهد شد مشروط بر آنکه برای این دو واحد وقت بگذارند و با تامل و تعمق مواد درسی مزبور را فهم و در زیست مومنانه شان یا لحاظ کنند و یا لااقل با مختصات انسان و حکومت دین محور و فرائض و غرائز و غایات و رسالات و وظائف آن انسان و حکومت دین محور آشنائی حاصل خواهند کرد.
در آن صورت ایشان و هم سطح ها و هم سوادان با ایشان لااقل در تحمل «جمهوری اسلامی متضاد با استانداردهای خود» رنج کمتری خواهند بُرد!
ایشان ظاهراً اطلاع ندارند که ۳۷ سال پیش در ایران «انقلابی» شد که «اسلامی» بود و قاطبه مردمانش در یک رفراندوم سراسری رای به قانون اساسی دادند که «اسلام محور» است. این یعنی شمایانی (غربزده های سکولار) که در مشروطه، حکومت را از علما و مردم «های جک» کردید و به دیکتاتوری پهلوی ها مبدل اش فرمودید! امتحان خود را پس داده اید و منطقاً دیگر تا اطلاع ثانوی مجاز به سهم خواهی و لن ترانی نمی توانید باشید.
پیش تر در مورد چیستی نظام های دین محور «اینجا»  بتفصیل نوشته ام.

خاتمی در مقابل احمدی نژاد!؟


در صورت نامزدی احمدی نژاد، آیا محمد خاتمی خود را نامزد می کند؟

اولاً بنده قائل به نامزدی آقای احمدی نژاد نیستم. یعنی ولو آنکه صلاحیت ایشان تائید هم شود حضور ایشان را و پیروزی محتمل ایشان در انتخابات ریاست جمهوری را به مصلحت کشور و منافع ملی ایران نمی دانم و ایشان بدلیل برخورداری قابل وثوق اش از حمایت اقشار و طبقات محروم، ناخواسته از طریق فعال کردن گسل «اقشار محروم» در مقابل «اقشار متنفر از محروم» موجبات قطبی شدن و انسداد فضای سیاسی ایران می شوند. احمدی نژاد فرزند زمانه خود بود و باید به همان سهم تخصیصی خود در تاریخ قناعت ورزد اما در مورد آقای خاتمی هم معتقدم ایشان تا تکلیف خودش را با ماجراهای ۸۸ رسماً و علناً روشن نکند امکان بازگشت مجدد به قدرت ندارند. این که ایشان در خلوت معترف به اشتباهات اصلاح طلبان در ۸۸ هستند اما در جلوت از اذعان به این امر احتراز می جویند هر چند این امر از جهت حفظ پایگاه اجتماعی ایشان می تواند قابل فهم باشد اما نمی توانند توقع داشته باشند نظام نیز خود را مقید به تکلفات ایشان کند. گذشته از آنکه آقای خاتمی فاقد شخصیت سیاسی و بالتبع فاقد ظرافت ها و پیچیدگی های متوقع از یک شخصیت سیاسی اند و اعتبار ایشان بیشتر بازگشت به کاریزمای فرهنگی شان نزد نخبگان و اقشار فرهنگی دارد به همین دلیل در عرصه سیاست بتناوب مرتکب اشتباهات سنگین می شوند. در همین انتخابات اسفند گذشته شما ببینید وقتی رهبری فراخوان مخالفت با لیستی را می دهند که مورد وثوق دولت و رسانه دولتی انگلستان واقع شده و آقای خاتمی در یک بی مبالاتی آشکار تمام قد به دفاع از آن لیست بر می خیزند و دو بار هم تکرار می کنند (!) با چنین امری ایشان خواسته یا ناخواسته خود را در مصاف سینه به سینه با رهبری نظام قرار می دهند. طبعاً چنین امری از چشم تیزبین مراجع تشخیص صلاحیت دهنده برای شرکت در انتخابات پنهان نمی ماند.
نمی خواهم بگویم خاتمی تعمداً و با قصد و نیت خواست خود را در مصاف رهبری قرار دهد و عرضم این است که این رفتار ها و گفتارها از جانب خاتمی بدلیل فقد همان شاکله و شخصیت سیاسی و هوشمندی های سیاسی نزد ایشان است که پیش تر به آن اشار کردم.
بخشی از مصاحبه جدیدم با یکی از سایت های خبری داخل کشور.
متن کامل بزودی منتشر خواهد شد.

صندلی عاقلان!


با توجه به اظهارات هاشمی رفسنجانی مبنی بر لزوم حذف قوای نظامی بمنظور ترقی کشور(!) و عطف به واکنش آیت الله خامنه ای به این اظهارات دائر بر آنکه:
«هیچ عاقلی این حرف را نمی زند که نیروی دفاعی خود را باید کنار بگذاریم‌»
امید می رود تا رهبری برای تمدید مسئولیت سکاندار مجمع تشخیص مصلحت نظام، احراز سلامت یا زوال عقل برای علاقه مندان به اشغال این کرسی را بنا به ضرورت و مصلحت نظام و تفویض مرخصی استحقاقی برای کسانی که علاقه ای به دوران بازنشستگی ندارند، در اولویت قرار دهند.
ظاهراً صندلی قدرت برای برخی حکم صیغه عقد مسیحیان را دارد آنجا که طرفین به یکدیگر تعهد می دهند:
تا مرگ ما را از هم جدا کند!

۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

شعور نقد!


ناصیه و آتیه «علی مطهری» با تکرار مکرر شاذیات حق پندارانه توام با رویکرد و ضربآهنگ «عاقل اندر سفیه» نشانی از نیک فرجامی نداشته و خواسته یا ناخواسته ایشان را در جایگاهی قابل و حائز نگرانی قرار داده است.
بر این منوال جدیدترین داعیه ایشان و در امتداد سنت مالوف ایشان شایسته آسیب شناسی است.
مشارالیه اخیراً و در ادامه ابرام شان بر ضرورت بازبینی پرونده تروریست های اعدام شده در ۶۷ فرموده اند:
«برخی معتقد به خطا در جمهوری اسلامی نیستند و یک وجود ملکوتی برای نظام قائلند برخی دیگر معتقد به خطا هستند اما می‌گویند نباید به صورت آشکار گفته شود چون موجب تضعیف نظام است. امثال من می‌گوییم باید خطاها به صورت آشکار گفته شود تا تکرار نشود و نظام اصلاح گردد و به نظر من راه درست همین است ... مشکل دیگر من با این تیپ افراد که توصیه می‌کنند آقای مطهری مانند پدرش رفتار کند این است که اینها شخصیت و افکار شهید مطهری را درست نمی‌شناسند و تصور نادرستی از ایشان دارند. اگر به سیره و رفتار شهید مطهری در چند ماه قبل از پیروزی انقلاب و حدود دو ماه بعد از پیروزی تا شهادت و نوع رابطه ایشان با امام‌ خمینی آگاه بودند این حرف را نمی‌زدند»

فارغ از گمانه زنی یا تلاش بمنظور نیت خوانی بابت اظهارات مزبور، شواهد امر حاکی از نحافت فهم و دانش سیاسی آقای مطهری از لوازم و ضوابط محمول بر مرکوب دنیای سیاست است.
مزید اطلاع آقای مطهری و بمنظور تقریب ذهن ایشان با ماهیت دنیای سیاست باید خدمت ایشان معروض داشت که «طبیبان و امیران» و «طبابت و سیاست» از جهاتی همگنان و هم افزا و هم قبیله اند!
از مختصات همین همگنانی است که حاکمان و حکیمان بمنظور «رازدانی» موظف به «رازداری» اند!
به عبارتی دیگر در طبابت و سیاست «رازداری شرط رازدانی است» و بدین اعتبار همان طور که طبیبان با تاسی به قسم نامه بقراط موظف اند تحت هر شرایطی رازدار «رازهای» بیمار خود باشد یک سیاستمدار نیز تحت هر شرایطی در مقام مهتران جامعه موظف به رازداری از رازهای مُلکداری در مقابل گرازهای در کمین مردم نشسته اند.
جناب آقای مطهری!
تلخ کامانه مزید اطلاع تان معروض می دارد روایت منسوب به امام سجاد (ع) دائر بر آنکه «اگر ابوذر از آنچه‌‌ سلمان می دانست، اطلاع‌ می‌یافت‌، او را می‌كشت» مصداق وضعیت و شرح حال امروز جنابعالی شده!
قدر مسلم اینجانبان دسترسی و وقوفی به دانسته «سلمان» نداریم اما به صرافت حدیث مزبور بخوبی می دانیم وجه تمایز سلمان فارسی با ابوذر غفاری که هر دو صحابی مقرب رسول الله بودند ‌«رازدانی مستظهر به رازداری» حضرت سلمان بود که مقام ایمانی ایشان را ارشد بر حضرت ابوذر قرار داد!
اینک و اکنون و بر همین روال جنابعالی نیز خود خواسته و خود ساخته موجودیت خود را به مصداقی عبرت آموز از «لوعلم‌ ابوذر ما فی‌ قلب‌ سلمان‌ لقتله‌» مُبدل کرده اید.
مزید اطلاع آقای مطهری معروض می دارد که شخصاً و در جشنواره سوم مطبوعات تهیه کننده و پیشنهاد دهنده متن قسم نامه ای برای اصحاب مطبوعات شدم تا بر اساس آن صاحبان این حرفه نیز مانند طبیبان برخوردار از تحلیفی شوند تا از آن طریق پاسداشت شرافت قلم خود بوده و در افتتاحیه آن جشنواره و طی گفتگوئی که با ریاست وقت پارلمان (حجت الاسلام ناطق نوری) حاصل شد پیشنهاد و متن مزبور را به رویت ایشان رساندم و جناب ناطق نیز به مطایبه فرمودند:
حالا خداوکیلی اگر شما مطبوعاتی ها برخوردار قسم نامه هم شوید، به سوگندتان پایبند می مانید!؟
و در پاسخ با همان ملاحت خدمت شان معروض داشتم:
مطمئن باشید به همان اندازه که شما مجلسی ها پایبند قسم نامه تان هستید ما مطبوعاتی ها نیز مُقید به سوگندمان خواهیم ماند! (عکس ضمیمه)
جناب آقای مطهری!
گذشته از شوخی مزید اطلاع تان معروض می دارد جنابعالی به اعتبار خلعت نمایندگی تان در مجلس شورای اسلامی خواسته یا ناخواسته بخشی از بدنه حکومت از مجموعه قوای سه گانه مملکت محسوب می شوید که رسماً و علناً در مراسم تحلیف تان اذعان داشته اید:
«سوگند یاد می کنم تا ... در انجام وظایف وکالت، امانت و تقوی را رعایت نموده و همواره به استقلال و اعتلای کشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم پایبند باشم و در گفته ‏ها و نوشته ‏ها و اظهارنظرها، استقلال کشور و آزادی مردم و تأمین مصالح آنها را مد نظر قرار دهم» (بخشی از قسم نامه نمایندگان مجلس)
جناب آقای مطهری!
مُلکداری و آداب مُلکداری استوار بر ظوابطی است که بخشی از آن در قسم نامه شمایان آمده است.
سنی از شما گذشته! حداقل توقع آن است چنانچه نمی توانید در اندازه و شان فرزند علامه مطهری ظاهر شوید لااقل احتراز جوئید از سطح جوانانه و معرکه گردانه و نامجویانه و پاسداشت خلعت و کسوت پارلمانتاریستی خود باشید.
عرصه سیاست که استیج کاباره شکوفه نو نیست تا خوشآیند و ناخوشآیند و کف زدن و هورا کشیدن حضار را ملاک هاتفی و خنیاگری خود قرار دهیم.
متاسفانه قدم به قدم در حال پیروی از مسیری هستید که پیش از شما آیت الله منتظری پیمود و فراموش کرده اید فرمایش امروز شما مبنی بر آنکه «پدر من هم توسط همان گروهکی ها شهید شد اما دغدغه من دفاع از جمهوری اسلامی است» دقیقا مشابه اظهارات دیروز آیت الله منتظری است که مانند امروز شما می گفت «پسر من توسط همین گروهکی ها شهید شد اما دغدغه من دفاع از جمهوری اسلامی است» و با ساده اندیشی و معرکه گردانی «بفرمایش امام» همان منافقان را با ساده لوحی خود به آلاف و الوف رساند.
این به معنای غیر قابل دفاع بودن اعدام های ۶۷ نیست و اتفاقاً جراحی ۶۷ یکی از نقاط معتبر نظام در مواجهه با آپاندیس متعفن گروه های تروریستی دهه ۶۰ بود که اینک توالی شان در قامت و کثافت و جنایت وحوش داعش «دلرُبائی و فریبائی» (!) می کند.
جناب آقای مطهری!
عزل آن روز آیت منتظری تاوان فاشگوئی های ساده لوحانه و بی مبالاتی ایشان در حفظ اسرار نظام بود که موجبات سور و سات «رسانه های معاند» و عشق و حال «تفاله های مجاهد» را بنحو احسن فراهم می کرد تا امام را مجبور کند آنگونه به آیت الله عتاب کند که:
« نامه‌ها و سخنرانی‌های منافقین كه به وسیله شما از رسانه‌های گروهی به مردم می‌رسید؛ ضربات سنگینی بر اسلام و انقلاب زد و موجب خیانتی بزرگ به سربازان گمنام امام زمان و خون‌های پاك شهدای اسلام و انقلاب گردید؛ برای اینكه در قعر جهنم نسوزید خود اعتراف به اشتباه و گناه كنید، شاید خدا كمكتان كند»

و شوربختانه اینک و امروز می توان همین عتاب را به فرزند شهید مطهری داشت که:
راستی چرا همواره لن ترانی های شما اسباب مسرت و موجبات بهجت و مایه کف زدن رسانه های معاند و زوایه داران با نظام و انقلاب و امام و رهبری است و در میانه شیدائیان تان کمترین ردی از بچه های انقلاب نیست!؟ همانان که به تعبیر «امام» فقر چشیده ها و محرومیت کشیده ها و مستضعفینی اند که تا آخر خط با ما هستند.
جناب آقای مطهری!
راقم مرقومه مرسوله غریبه با لذت کف زدن دیگران برای خود نیست! و می دانم نشستن در کانون اقبال دیگران تا چه اندازه «کیف» دارد هم چنان که می دانم چنان اقبالی در فقدان تهذب تا چه اندازه «فساد» دارد! اما قبل از آن و بیش از آن می دانیم یا باید بدانیم که صالحین، مُقید به این شیدائی ها نیستند و شما نیز قبل از پدر بزرگوارتان و مانند پدر بزرگوارتان به امام پدر بزرگوارتان تاسی کنید که می فرمود:
به خدا قسم اگر همه مردمی که امروز «درود بر خمینی» می گویند روزی دیگر جمع شوند و بگویند «مرگ بر خمینی» ذره‌ای از هدفی که دارم و راهی که پیش گرفتم عقب نشینی نخواهم کرد.
جناب آقای مطهری!
راقم مرقومه مرسوله مقیم ایالات متحده آمریکا است. این یعنی اقامت در کانون مَشنگ ترین نحله های زاویه دار با تمامیت انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و تنها کافی است ارزنی دوات قلم یا اصوات حنجره اش را با اغراض و امیال این «قوم اتینا» هارمونیک نماید تا مانند امروز شما، لاتاری اش برنده و اقبالش فزاینده و در کسری از زمان مبدل به ستاره پر فروغ همان قوم اتینا شده و شب تا صبح و بام تا شام میهمان و کارشناس ارشد جمیع رسانه ها و رادیو و تلویزیون های شان باشد!

همان کاری که بسیاری از همکاران راقم بعد از تشریف فرمائی شان به خارجه مبتلایش شدند و به سرعت در میانه همین مَشنگان «قشنگ» شدند و مطمئن هم باشید اینجانب نیز نه در گفتار و نه در نوشتار از آن همکاران «محتشم الطنطنه» توانی کمتر نداشته اما «متاسفانه» در این «شکوفه نو» بسی بی استعدادم و زکات قلندری را در شمقدری نمی کاوم و بر همین روال و منوال فرزند شهید مطهری را به طریق اولی شایسته چنین فطانت و بایسته چنان ذکاوتی مفروض و محسوب کرده تا بیش از این و غافلانه و بی مبالاتانه موجبات تشفی خاطر نااهلان و نامحرمان را به قیمت تکدر خاطر فرزندان و حاملان انقلاب، فراهم نیآورند!
جناب آقای مطهری!
نقد نظام آن هم توسط عوامل نظام آدابی دارد. اگر شعور نقد را از این منظر بی تبحرید لاجرم بخت خود را در فتور زبان مظنه زنید.

۱۳۹۵ شهریور ۲۵, پنجشنبه

آمریکن آیدُلی برای ایران!


در قسمتی از فیلم «تیغ و ابریشم» ساخته مسعود کیمیائی، بازپرس خطاب به متهم معتادی که به اتهام مشارکت در قاچاق مواد مخدر بازداشت است و بمنظور شرح حال و وضعیت و موقعیت ایشان در جامعه می گوید:
یه خونه! اتاق خواب داره. اتاق پذیرائی داره. اتاق نشیمن داره. آشپزخونه داره. دستشوئی داره. پنجره رو به باغ و پنجره رو به دیوار داره و بالاخره «پِـرت» هم داره! پِـرت یعنی زیادی! یعنی به درد نخور! بی خودی! و با صنعت «ایهام» به معتاد و قاچاقچی فیلم تفهیم می کند که نقش شما و شمایان در جامعه مانند همان پِـرت ها و به درد نخورها و الکی ها و بی خودی ها و همین جوری ها است!
اظهارات اخیر «مهدی خزعلی» دائر بر آنکه داعش ساخته «سردار قاسم سلیمانی» است از جمله مستنداتی است که به اعتبار آن می توان مدعی را در عداد همان پِـرت ها یا بی خودی های موجود در جامعه محسوب کرد که یگانه دغدغه شان دیده شدن بمنظور التیام شخصیت سرکوب شده و تحقیر شده و توجه نشده شان در سالهای شباب است که مانع از رشد و تکوین شخصیت شان در بستری بسامان و بهنجار شده.
بدین منوال است که می توان به تلاش پدیده هائی مانند «مهدی خزعلی» التفات یافت که از این طریق می کوشند به هر شکل ممکن پِـرتی و نیازهای توجه طلبانه خود را تشفی خاطر دهند.
زمانی با خود را به دروغ «دکتر چشم پزشک» معرفی کردن و مستمراً خود را دکتر خواندن بدون داشتن شماره نظام پزشکی یا سابقه حتی یک روز طبابت و زمانی با واریته اعتصاب غذا و اینک نیز از طریق تف انداختن بر سیمای محجوب و محبوب سردار قاسم سلیمانی!
راهکار غربی ها برای درمان چنین پدیده هائی توسل به مراسمی از قبیل «آمریکن آیدل» یا «تلنت شوو» است که طی آن افرادی را که بنا به هر دلیلی، فرصت یا امکان مطرح شدن بر اساس استعدادهای شان را نداشته اند از این موقعیت برخوردار می کنند تا با آمدن بر روی استیج و در کانون توجه دوربین ها و حضار قرار گرفتن لااقل برای یک بار خود و استعدادهای خود را مظنه زده تا از این طریق التهاب شخصیت سرکوب شده شان التیام یابد و استعداد نامکشوف شان نیز در بستری مناسب و مشروع، شناسائی و تخلیه و عملیاتی شود.
ظاهراً چنانچه مسئولین ایران نیز چنین فرصتی را برای چنان مبتلایانی فراهم کنند لااقل مبتلایان مزبور دست از دیوار کوتاه سیاست برداشته و خلجان های شخصیتی خود را در بستری مناسب به تشفی خاطر می رسانند و در آن صورت دیگر هر ابجد خوانی در دنیای سیاست به خود اجازه نمی دهد بدون برخورداری از حداقل های تحصیلی و صلاحیت های تخصصی و تحلیلی لازم الاحصاء در دنیای سیاست برای تخصصی ترین مسائل مبتلابه سیاسی، نسخه های محیر العقول و نظریات شاذ صادر بفرمایند!


۱۳۹۵ شهریور ۲۴, چهارشنبه

سطل لجن! (ماجراهای ۸۸)


بعد از نامه اعتذار «سعید مرتضوی» بابت اتفاقات منجر به فوت سه نفر از جوانان بازداشتی در کهریزک، موجی از لن ترانی از دو سوی ماجرا علیه یکدیگر و بمنظور اثبات حقانیت خود آغاز شده.
آقایان لطف کنند این «سطل لجن» را بیش از این بر هم نزنند!
طرفین هر دو سوی جبهه در تهیه این سطل لجن «افتخار آشپزی» دارند.
گندی بود که زدید و بهتر آن است که این قصه فراموش کنید!
مرتضوی تنها بخشی از این لجنزار بود و بخش اصلی «دروغ تقلبی» بود که با توسل به آن کشوری را به آشوب کشاندند!

۱۳۹۵ شهریور ۲۲, دوشنبه

شهرزاد و قصه های ناتمام هزار و یک شب اش!


همرهان خوب بدانند ، در این ایل غریب
فتنه «گر» مُرد ، فتنه ساز دگری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی جان به کف اند
لیک در بیشه هزاران دد و کفتار و گراز هست هنوز

انتخابات اسفند ۹۴ یک هشدار بود. آرای دو میلیون نفری اکبر هاشمی رفسنجانی در خبرگان پنجم و هم ترازی آن با راه پیمائی ۲ میلیونی ۲۵ خرداد ۸۸ برخوردار از یک هم خانوادگی قابل فهم است.
آمار تظاهرات ۲۵ خرداد ۸۸ با آرای هاشمی در اسفند ۹۴ با شفافیت کامل دارد با نظام حرف می زند.
هاشمی رفسنجانی در موقعیتی مورد وثوق ۲ میلیون نفر در تهران قرار گرفت که با مانورهای بعد از ۸۸ توانسته بود با القای خود در قامت قهرمانی زاویه دار با رهبری از دل چرکینان با نظام و رهبری دلربائی و فریبائی کند و به همین اعتبار در کانون اقبال ایشان وارد خبرگان پنجم شود. (۱)
اقبال دو میلیونی به هاشمی در ۹۴ هم خانواده با معترضینی است که در ۸۸ در توهم و بهانه تقلب تمامیت نظام را به چالش کشیدند و در فردای ناکامی شان سوته دلانه در کمین فرصتی مغتنم برای ابراز وجودی مجدد نشستند و در ۹۴ با فراهم شدن این فرصت از طریق «رای دادن به هاشمی در خبرگان» به قد بضاعت مزجات شان جبران مافات کردند.
چیزی که تحقق آن در صورت تائید صلاحیت هاشمی در ریاست جمهوری ۹۲ نیز مفروض بود و تحقیقاً کینه داران از شکست ۸۸ در ۹۲ نیز و در صورت بودن هاشمی در انتخابات و با توجه به ژست اپوزیسیونی هاشمی در مقابل رهبری، آن ناکامان مغموم را بمنظور جبران شکست شان در ۸۸ و دهان کجی به نظام، بصورت فله ای و آغوش گشایانه بسوی هاشمی می راند.
این امر بدین معنا است که در ۸۸ فتنه سرکوب شد اما تمام نشد و سبزیان بعد از هزیمت ۸۸ هر چند تن به شکست دادند اما بغض فرو خورده خود را حفظ کردند تا در جائی دیگر و مجالی دیگر انتقام خود را بابت آن «هزیمت مذموم» بنحو مقتضی جبران نمایند.
این بمعنای آن بود که هر چند فتنه در ۸۸ سرکوب شد اما بمعنای آن نبود که غوغائیان نیز تمام شدند و کماکان درون شهراند و در کمین فرصتی دیگراند و بالقوه ظرفیت مغتنمی محسوب می شوند تا فتنه سازان از زمین ایشان در مجال یا مجال هائی مقتضی یارگیری کنند.
رشد فزاینده رفتارها و اطوارهای نامتعارف و کلبی مسلکانه از فردای شکست جنبش سبز و از جانب مهزومان آن جنبش، محصول تبعی افسردگی و سرخوردگی جمعی ناشی از شکست در «اوج شادکامی و امیدواری به کامیابی» نزد حاملان جنبش سبز بود.
«نشستن در خرابات و زدن بر طبل بی عاری» واکنشی طبیعی و قابل انتظار نزد آنانی است که «از شدت درد و غم یار دل آزاری» روان نژندانه و مایوسانه شب گردی و همگنانی می کنند.
بی عاری یکی از طبیعی ترین واکنش های روانی افراد در فردای «ناکامی در اوج شادکامی» است.
ژانگولر بازی هائی از جنس پاشائی و عزاداری پاشائی! (۲)
تتلیتی بازی ها و اطوارهای تتلوئی!
رقاصی شبانه در خیابان های تهران به بهانه «شکست» تیم ملی فوتبال ایران از آرژانتین در جام جهانی!
رقاصی شبانه در خیابان های تهران «بابت امضای برجام» آن هم توسط اقشاری که کمترین دغدغه سیاسی یا اقتصادی از وضعیت موجود نداشتند و بعضاً فاقد کمترین اطلاعات تخصصی از پرونده برجام بودند!
آمارهائی فزاینده از افسردگی و خودکشی و ازدواج های سفید و طلاق های کثیر!
جملگی نشان از استرس ها و واکنش هائی هیستریک بمنظور دفع این استرس ها را در بطن خود دارد که طی ۷ سال گذشته و از فردای سرکوب فتنه ۸۸ در روحیات و خُلقیات اقشار دلبسته به آن جنبش، قابل شناسائی شد تا بدان طریق از «هر چیزی» برای اختفای خود و شکلک در آوردن از قفای «آن چیز» به نظامی که آنها را شکست داد، بهره می برند!
اکنون محل نزاع و موضوع مناقشه قبل از «چرائی این افسردگی» یابش راهکاری است تا از آن طریق ضمن تبیین چیستی تبعات این افسردگی، بتوان این زخم ناسور را التیام بخشید.
زخمی که مُبدل به سرمایه ای گرانسنگ برای فتنه سازان شده تا مُحیلانه با مانائی آن زخم بتوانند مانند «خرمگس» از تازگی و طراوت و تـُرشآبه این زخم تغذیه کرده و مُرادهای ناصواب خود را از جوار آن زخم ناسور به سهولت تحصیل فرمایند.
بیرون از داوری پیرامون مُحق یا نامُحق بودن ناکامان جنبش سبز در ۸۸ از منظری کلینیکال و روان درمانانه وقتی یک خیزش عمومی یا حتی فردی علی رغم خوشبینی ها و امیدواری های اولیه در نیمه راه سرکوب یا ناکام شود چنین امری در حافظه جمعی یا فردی عنصران یا عنصر شکست خورده به عنوان یک قصه تلخ و «ناتمام» ته نشین شده و در ناخودآگاه ایشان «لِرد» گرفته و بصورت پنهان و مستمر موجبات رنجش و تکدر روحی و ذهنی و روانی ایشان را فراهم می آورد.
مطابق روان درمانی های «لندمارکی» (*) عنصر اصلی در تداوم و مانائی این «حُزن پنهان» ناتمام ماندن قصه آن محزونان است.
جمیع رنجوری ها و محزونی ها و افسردگی ها را فارغ از بذل توجه به قاصران یا مقصورین و مقصرین می توان از طریق «بازتولید اعتماد بنفس» و از مجرای «پذیرش همه مسئولیت» مرتفع کرد. به عبارت دیگر در این درمان بالینی فرد مبتلابه فارغ از عوامل بیرونی، خود را در کانون مسئولیت قرار می دهد و می پذیرد مسئولیت همه شکست بر عهده و تقصیر وی بوده! مهم هم نیست که این پذیرش مطابق واقعیت باشد یا نباشد! آنچه که مهم است آنست که «ایشان» از این طریق موفق خواهند شد تا ضمن به پایان رساندن آن «قصه ناتمام مانده در حافظه شان» پرونده آن تلخ کامی را مختومه و بیش از این و بی دلیل انرژی های خود را مُعطل و مُعذب در گذشته تلخی نگاه ندارد که نه قابل بازگشت است و هم زمان موجبات افسردگی و بی انگیزگی و فلجی ذهنی و رفتاری ایشان برای نیل به آینده و زیست شادآبانه را فراهم می آورد.
بدین معنا سبزیان بنا به هر دلیلی که در ۸۸ ناکام شدند تا زمانی که نتوانند یا نخواهند قصه نیمه تمام و در نیمه راه مانده خود را فارغ از عوامل بیرونی، به پایانی خویش فرمایانه و مسئولیت پذیرانه برسانند در آن صورت مجبور خواهند بود تا بصورتی علی الدوام چلیپا کش افسردگی و محزونی روحی و روانی خود مانده و تبعات و هزینه های این افسردگی را نیز لاجرم و نالازم عهده داری کنند.
قدر مسلم مانائی این زخم و ناتمام نگاه داشتن این قصه موهبتی است برای فتنه سازان و فتنه بازانی که می کوشند «شهرزادانه» شرزیستی خود را از طریق تداوم این قصه ناتمام «هزار و یک شبانه» کنند!
شهرزادی که می کوشد با کش دادن و ناتمام نگاه داشتن «قصه ۸۸» مردرندانه تضمینی برای بقای سیاسی و تضایف خود با قدرت را در دسترس نگاه دارد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ـ نگاه کنید به مقاله جارچیان پسر مرجانه
۲ـ نگاه کنید به دو مقاله «پاشائی در منظر مجنون» و مقاله «از پاشائی تا روحانی»

۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

ناآمدگان!


مُراد از «ناآمدگان» در این سرمشق کنایه از آنانی است که پیش از این آمده اند و اینک و در آستانه فصل نوینی از برآمدن بر دوازدهمین سکوی ریاست جمهوری ایران ترجیحاً نیآمدن و ناآمدگی شان مطلوب تر و مقرون تر به ثواب و استصواب است.
به تعبیر رندانه «عُمر خیَام» ناآمدگان اگر بدانند که ما ـــ از دهر «چه» می کشیم؛ نآیند دگر!
از جمله «محمود احمدی نژاد» که حسب همه صواب دیدها و رغم همه صلاح دیدها، مزیت نیآمدنش مُرجّح بر عزم مجدد و محتمل اش در ورود به آزمون ریاست جمهوری دوازدهم است.
آقای احمدی نژاد با لحاظ حداقلی از فراست باید بر این واقعیت اذعان داشته باشند که ایشان فرزند زمانه خویشتن بودند.
۸۴ تا ۹۲ بنا به دلائلی قابل فهم و ناشی از تحولات بیرونی و تغافل های درونی حضور و ظهور پدیده ای در قامت «احمدی نژاد» را اقتضا می کرد. اما بیرون از داوری اجمالی نسبت به کارنامه ریاست جمهوری ایشان و با اذعان بر کارهای خوب و بزرگی که ایشان کرد توام با کارهای بد و ناروائی که ایشان نباید می کرد در مجموع مصلحت ایشان و مصلحت کشور موید آن است تا احمدی نژاد تا همین اندازه به سهم موجود خود در تاریخ، قناعت ورزد! (۱)
هر چند به پشتوانه پایگاه مردمی قابل وثوق احمدی نژاد نزد «اقشار محروم» پیروزی مجدد ایشان در ۹۶ نمی تواند نامحتمل باشد اما به همان اندازه که احمدی نژاد بتواند در انتخابات ۹۶ اقبال مردمی به خود را بازتولید کند به همان میزان نیز چگالی سیاسی ایشان نزد اقشار «متنفر از محروم» برخوردار از دافعه و اینرسی منفی هست تا «محمود» با جلوس مجدد بر کرسی ریاست جمهوری بتواند محیط اجتماعی و سیاسی ایران را بسرعت در یک دو قطبی متصلب و نامنعطف در حد فاصل محمودیان و نامحمودیان استوار و بازسازی کند.
بر این منوال احمدی نژاد اگر ایقان نیز بر پیروزی خود در انتخابات ۹۶ داشته باشد ایثارگرانه موظف است تا ضمن استنکاف از پوشش مجدد خلعت ریاست جمهوری، صلاح کشور را بر کامیابی خود مُرجح بدارد.
احمدی نژاد بنا به دلائلی قابل تبیین بصورتی ناخواسته حامل ویروس «شیطان زدگی» است! (۲)
ویروسی که می تواند برون ریخت کهیر «خودبرتر بینی» توام با «غیر کهتربینی» نزد اقشار وسیعی از ایرانیان مبتلا به «ایدئولوژی شیطانی» را اپیدمیک کند! (۳)
اقشاری که در بزرخ «خود بینی» و «خود برتر بینی» و اتکای بر یک «هستی شناختی ارزش مدارانه» با ظهور مجدد احمدی نژاد بیماری شان تا آن اندازه عود خواهد کرد تا بتواند محیط سیاسی ـ اجتماعی ایران را در بازتولید یک دو قطبی آنتاگونیستی قفل نماید و کارزار سیاسی در ایران را از حیّزِ انتفاع بیاندازد. (۴) و (۵)
لذا و بر این روال بازگشت احمدی نژاد به پاستور معطوف به هیچ گشایشی در کشور نخواهد شد.

دکتر سعید جلیلی نیز از جمله شخصیت ها و رجالی در ایران است که علی رغم همه شانیت و شایستگی ها و قوام و ورز و پختگی شخصیت سیاسی و معرفت انقلابی، بعد از حضورش در انتخابات ۹۲ می توان رسالت تاریخی ایشان را «بعد از آن حضور» انجام پذیرفته شده، محسوب کرد.
توفیق بزرگ جلیلی یا بزرگ ترین توفیق جلیلی آرای ۴ میلیونی ایشان در ۹۲ بود.
جلیلی را به صفت شخصیت و به اعتبار هویت سیاسی و فهم بدون اعوجاج و نابی که از اندیشه حامل انقلاب اسلامی دارد می توان در عداد آن دسته از مشاهیر جمهوری اسلامی گمارد که در آینده سیاسی ایران شانی استراتژیک خواهند داشت.
به اعتبار همین شانیت است که آرای ۴ میلیونی جلیلی در ۹۲ را می توان ناب ترین آرای ماخوذه از میانه حاملان ایدئولوژی انقلاب اسلامی محسوب کرد که موید کامیابی خیره کننده انقلاب اسلامی در ترویج اندیشه انقلاب و تامین سربازان قابل وثوق انقلاب اسلامی است.
اهمیت آرای ۴ میلیونی جلیلی در ۹۲ بازگشت به این واقعیت دارد که در جنگ ۸ ساله عراق با ایران بار کمرشکن جنگ در جبهه های ایران در عالی ترین سطح تنها بر دوش ۳۰۰ تا حداکثر ۴۰۰ هزار نیروی بسیجی و داوطلب بود که جملگی از حیث اندیشگی به ناب ترین فرزندان خمینی و انقلاب خمینی تعلق داشتند. لذا ۲۵ سال بعد از پایان جنگ وقتی جلیلی توانست ۴ میلیون رای را از میانه ناب ترین حاملان و حامیان انقلاب اسلامی بنام خود سند بزند چنین امری بمعنای گارانتی بلند مدت انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی به اعتبار برخورداری از یک لشکر ۴ میلیون نفره پای کار و پای مرد برای حضور جان نثارانه و آگاهانه در عرصه ها و آوردگاه های محتمل و پیش روی ایران در دهه های آتی است.
این بدان معنا نیست که آرای دیگر نامزدهای انتخابات ۹۲ تعلق به اردوی مخالفان نظام و انقلاب داشت. اما بدان معنا می تواند باشد که رهبری عالیه انقلاب تا اطلاع ثانوی از میان دلبستگان به نظام و انقلاب اسلامی، روی ۴ میلیون نفر به عنوان پایمردان و صدر در صدی ها می تواند حساب ویژه و بلند مدت باز کند.
به اعتبار چنین کارکردی از جلیلی در ۹۲ می توان ماموریت ایشان در ۹۲ را موفقیت آمیز و تمام شده تلقی کرد و به همین اعتبار نظام برای ۹۶ به ایشان راحت باش بدهد.

و در انتها نیز «دکتر حسن روحانی» است که ناآمدن ایشان می تواند اسباب تَحیّت و مُنجر به یابش جایگزینی مستحسن تر در ساختمان پاستور باشد.
به عبارتی دیگر همه دغدغه صاحبان رای در ایران باید آن باشد تا در ۹۶ بار سنگین مسئولیت ریاست جمهوری را از روی شانه های ناتوان دکتر روحانی بردارند. روحانی به اعتبار کاریر دور نخست ریاست جمهوریش نشان داد شانه هایش نحیف تر از آن است تا بتواند به کفایت متحمل ثقل فوق سنگین مسئولیت های محوله در کرسی ریاست جمهوری باشد.
فی الواقع پیام انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ به دکتر روحانی باید این باشد که:
آقای روحانی! خسته نباشید. جهدتان ماجور. شما همه سعی تان را کردید اما بیش از این از شما ساخته نیست.
تلخ کامانه تجربه دور نخست ریاست جمهوری روحانی نشان داد ایشان یک مدیر عالی رتبه در تراز ریاست جمهوری اسلامی ایران نیستند.
تجربه ۴ سال نخست دکتر روحانی نشان داد ایشان به اعتبار پیشینه شان در سطوح مدیریت های خرد در پارلمان و شورای امنیت ملی و مرکز تحقیقات استراتژیک نهایتاُ سقف پروازشان در اندازه های یک مدیر میانی و کاربری و امربری است.
شوربختانه و از جوار عدم تبحر و تسلط روحانی بر لوازم و ظرائف و لواحق مدیریت کلان و عالی در سطح ریاست جمهوری ایران این بداقبالی شامل ایشان شد تا نام ایشان فاقد درخشش و در کنار نام شاه سلطان حسینان در تاریخ ایران ماندگاری کند.
این اسباب عبرت است که از ناحیه بی مبالاتی ها و ناهشیاری ها «برجامی» که قرار بود مُمِد حیات و مُفَرح ذات ایرانیان واقع شود به بدنامی و به نام و به امضای «دکتر روحانی» در تاریخ ایران ثبت شد.
هم چنان که دروغ بزرگ «کشور در آستانه جنگ بود» بنام روحانی در تاریخ ثبت شد!
هم چنان که گاف بزرگ «خزانه خالی است» در میانه یک نبرد دیپلماتیک بین المللی بنام روحانی در تاریخ ثبت شد!
هم چنان که اشتباه «اوباما را مودب یافتم» در موقعیتی که مشارالیه گند چاله دهانه مُدام بر طبل «همه گزینه ها بر روی میز است» می کوفت نیز بنام روحانی در تاریخ ایران ثبت شد! (۶)
من حیث المجموع ۴ سال آینده ۴ سالی بسیار جدی و پُر مهابت برای ایران است. چهار سالی که در آن ایران فرصت شوخی کردن و اشتباه کردن نداشته و به اعتبار تحولات عمیق بین المللی و بحران های مهیب منطقه ای باید سکان کشتی ریاست جمهوری ایران را به دستان با مهارت و پر کفایت کسی سپرد که توان مدیریت این کشتی ۸۰ میلیونی را در طوفان های مهیبی که بوضوح در افق پیش رو قابل رویت است، داشته باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ باز آمدنت نیست، چو رفتی، رفتی.
۲ـ ایدئولوژی شیطانی
۳ـ اصلاحات نمُرد. مُرده باد اصلاحات
۴ـ مصاحبه با تسنیم
۵ـ نگاه کنید به مقاله کهیر
۶ـ مشفقانه و تلخکامانه با رئیس جمهور


۱۳۹۵ شهریور ۱۹, جمعه

بادیگارد از ترس ترور یا مردم!


اظهارات سردار «امیرعلی حاجی زاده» فرمانده نیروی هوافضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در واکنش به آن بخش از نقطه نظرات حیرت آور «هاشمی رفسنجانی» دائر بر «بی نیازی به قوای نظامی جهت ارتقاء وضعیت اقتصادی کشور» برخوردار از ظرافتی نه چندان پنهان بود.
وقتی «سردار» به زبان طعنه و بدون اشاره مستقیم به هاشمی رفسنجانی می گویند:
«آنها که می‌گویند اگر نیروی نظامی نداشتیم وضع مان خوب بود اگر جرأت دارند چند روز بدون محافظ تردد کنند بعد بگویند کشور نیروی نظامی نمی‌خواهد»
فی الواقع اشاره «سردار» به حراست از شخصیت های نظام توسط حلقه محافظان مسلح است که بازگشت به دهه نخست انقلاب اسلامی و متعاقب بالا گرفتن ترور پایوران نظام توسط گروهک تروریستی مسعود رجوی دارد.
رویکردی که منجر به ایجاد یگان حفاظت انصار المهدی وابسته به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد تا بدانوسیله مسئولین بلند پایه کشور را بمنظور تامین جانی در حلقه امنیتی محافظان شخصی مسلح قرار دهند که تاکنون نیز این روند ادامه دارد.

علی ایحال نکته ظریف در طعنه سردار آنجاست که به صنعت ایهام در حال دادن این گوشزد به آقای هاشمی رفسنجانی است که اگر زمانی در حلقه حراست بمنظور مصون ماندن از گزند تروریست های رجوی بوده اید اکنون اگر جرات دارید چند روز بدون محافظ به میان «مردم» بیآئید تا اینک از نوع استقبال «مردم» مطلع شوید!

۱۳۹۵ شهریور ۱۸, پنجشنبه

آداب عتبه بوسی!


صادق زیباکلام از زمره فدویان و عتبه بوسان بنام آقای هاشمی رفسنجانی به سنت مالوف و وفق نیاز محبوب در مصاحبه با «هاشمی نامه آرمان» و در بازبینی ماجرای رد صلاحیت مقتدای ایشان در انتخابات ۹۲ فرموده اند:
یكی از امیدهای اصولگرایان این بود كه با رد صلاحیت «حاج‌آقا» در انتخابات ۹۲ اصلاح‌طلبان اعلام كنند كه در انتخابات شركت نخواهند كرد، تا اصولگرایان ازخداخواسته با حداقل آرا بتوانند رئیس‌ جمهور بعدی را تعیین كنند. اما آیت الله هاشمی اجازه ندادند كه اصلاح‌طلبان در چنین دام و تله‌ای ... بیفتند؛ و در «ساعتی كه وی رد صلاحیت شدند بلافاصله اعلام كردند كه با تمام وجود در انتخابات شركت خواهند كرد و پشت آقای روحانی خواهند ایستاد»

ظاهرا جناب زیبا کلام این بار در ابراز خاکساری، بیش از حد از خود بی خود شده و عنان از کف نهاده متوسل به افسانه بافی یا تخیل اندیشی شده اند!
مزید اطلاع فدوی باید معروض داشت:
خیر ـ اشتباه به عرض تان رسانده اند. ماجرا این گونه نبود.
حضرت آیت الله روز شنبه ۲۱ اردیبهشت ۹۲ در آخرین روز از مهلت قانونی ثبت نام راس ساعت ۱۷:۵۰ به ستاد انتخابات رفته و ثبت نام می کنند و چهار شنبه ۱ خرداد ۹۲ خبر رد صلاحیت ایشان اعلام می شود. علی رغم این معظم له با یک تاخیر «بیست روزه» (دقت بفرمائید بیست روزه و نه بلافاصله) نهایتاً در روز سه شنبه ۲۱ خرداد حمایت خود را از نامزدی حسن روحانی اعلام می کنند!
چنین تعللی نیز معلول آن بود که معظم له از ابتدا تصمیم به شرکت در انتخابات با رویکرد «ناز و نیاز» داشت و به همین دلیل و بمنظور گرفتن فرصت تخریب خود از رقیب کوشید با ثبت نام در آخرین لحظه و دامن زدن به اقبال عمومی بستر پیروزی خود را تضمین شده کند اما بعد از «سورپرایز رد صلاحیت» با نشستن در کانون مظلوم نمائی و بمیدان فرستادن حواریون کوشید تا با ایجاد فشار افکار عمومی بمنظور ترغیب و بلکه تحمیل حکم حکومتی به «رهبر» شانس خود در بازگشت به پروسه انتخابات را بیآزماید و تنها وقتی از نامزدی روحانی حمایت کرد که دیگر امیدی و زمانی برای بازگشتش به انتخابات از طریق حکم حکومتی باقی نمانده بود.

مراتب جهت مساعدت به شفاف نگه داشتن تاریخ و احتراز از دروغ بستن به تاریخ، ایفاد شد!
(توضیحات بیشتر در مقاله جشن سپاس)


السلطان ابن السلطان ابن السلطان و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان، سلطان صاحبقران!


تا زمانی که هاشمی رفسنجانی برخوردار از چنان چاپلوسان و سالوسانی است که با چنین رپرتاژ آگهی های تهوع آور بخیال خود در حال بجا آوردن «حق بندگی» برای قبله عالم شانند، بدین روال جناب هاشمی تا اطلاع ثانوی نیاز به هیچ تخریبگری جز سالوسان شان ندارند!
سالوسانی که به شهادت تاریخ ایران و از ابتدای تاریخ ایران به کفایت و کثرت در جوار صاحب منصبان لولیده و بالیده و حیات متعفن خود را پرورانیده اند!
هر چند رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون! و نور شوق و شعف و وجد و بهجت را در چشم شیدای آن اعلی حضرتان نیز از دور و بوضوح می توان دید!
رپرتاژ آگهی سایت انتخاب از نزول اجلال مقتدایشان در مشهد تنها چیزی که کم دارد صدای شیرین مرحوم «مرتضی احمدی» در ابتدای سریال خوش ساخت «سلطان صاحبقران» مرحوم علی حاتمی است:
«السلطان ابن السلطان ابن السلطان و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان، سلطان صاحبقران! تشریف فرما شدند!!!
(لینک ویدئوی منتشره از سفر هاشمی به مشهد)

جناب استوانه!
اشکالی دارد مانند بقیه شهروندان و بدون این کبکبه و دبدبه و ملتزم الرکاب و جارچیان و نقاره چیان به پابوس امام رضا (ع) بروید!؟

۱۳۹۵ شهریور ۱۷, چهارشنبه

از آن آیت الله تا این آیت الله!


بمناسبت ۱۹ شهریور ـ سالگرد درگذشت آیت الله طالقانی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آیت الله طالقانی:
چقدر ما سعی کردیم و کوشیدیم با مذاکره با مهربانی و دور هم نشستن مسائل را حل کنیم. چه با این جوجه کمونیست های داخل خودمان (چریک های فدائی و حزب توده) چه با آنها (مجاهدین خلق) یک مشت جوان احساساتی ۳۰ ساله. خیال می کنند قیم همه مردم هستند. قیم همه زنان ما هستند. زنان ما احتیاج به قیم ندارند. می گویند زنان حق شان پایمال شده. مگر خودشان نمی توانند حرف بزنند؟ می گویند کارگرها حق شان پایمال شده. به تو چه که دستت پینه نزده؟ نشستی فقط شعار می دهی. جوان های مسلمان ما هستند که در این آفتاب و با این زبان روزه در میان مزارع کار می کنند. آنجا نشستی فقط شعار می دهی؟ این شد مسئله؟ من خودم را برای دفاع از اینها داشتم فدا می کردم. حتی در مقابل بعضی از تنگ نظرها، اندک بین ها، ما را متهم کردند. حتی خود رهبر به من فرمود در مورد اینها چرا مسامحه می کنی؟ می گفتم شاید به نصیحت و موعظه و تغییر شرایط و اوضاع به عامه مردم جذب شوند. و دیگر حوصله همه را سر آورده اند.
(خطبه های نماز عید فطر ـ دوم شهریور ۵۸)


امام خمینی:
از آنجا كه روشن شده است كه شما (آیت الله منتظری) اين كشور و انقلاب اسلامى عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرالها و از كانال آنها به منافقين می ‏سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبرى آينده نظام را از دست داده‏ ايد. شما در اكثر نامه‏ ها و صحبت ها و موضعگيري هاي تان نشان داديد كه معتقديد ليبرالها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند. به قدرى مطالبى كه می گفتيد دیکته شده منافقين بود كه من فايده‏ اى براى جواب به آنها نمی ‏ديدم. مثلًا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودى كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و می ‏بينيد كه چه خدمت ارزنده‏ اى به استكبار كرده‏ ايد.
(نامه خلع آیت الله منتظری از جانشینی رهبری ـ ششم فروردین ۶۸)


۱۳۹۵ شهریور ۱۵, دوشنبه

مناقشات یک مصاحبه!


اظهارات «علیرضا علوی تبار» در مصاحبه با خبرگزاری ایرنا صرف نظر از سویه های نورولوژیک آن که مستظهر به یک سنت و سابقه تاریخی نزد طیف گسترده ای از ایرانیان است از حیث مصداقی نیز لااقل در ۳ نقطه برخوردار از مناقشه است.(*)
یکی آنجا که ایشان بر این نکته ابرام می ورزند:
«اتفاقی که به نظر می آید در ایران رخ داده ... این است که طرفین کشمکش در ایران به این نتیجه رسیده اند که هیچ کدام نمی تواند دیگری را حذف کند. باید با هم کنار آمده و همزیستی داشته باشند. این مقدمه خوبی برای دموکراتیزه شدن عرصه سیاست است»
مناقشه پذیر بودن این بخش از اظهارات علوی تبار بازگشت به این نکته دارد که آیا این اظهارات را می توان دالی بر این مدلول انگاشت که ایشان غیر مستقیم اقرار بر رفتار غیر دمکراتیک سبزها در آشوب ۸۸ دارند؟
آیا غیر از این هست که آشوب ۸۸ دقیقا نمود بارزی از این امر بود که یک طرف منازعه با رویت جمعیت ۲۵ خرداد جوگیر شد و بیرون از قواعد دمکراتیزاسیون بجای تن دادن به قواعد بازی نیل به چالش خیابانی و فتح سنگر به سنگر و باج خواهی و باج گیری کرد!؟
دوم آنکه ایشان ضمن استقبال از گفتگوی انتقادی با طرف های مقابل اظهار داشته اند:
«در گفت و گوی انتقادی اگر طرف مقابل تهدید می کند به او یادآوری کنید که دست تان برای تهدید خالی نیست پس بهتر است وارد این نوع فاز نشود. یعنی راحت به طرف مقابلتان می گویید اگر بخواهی این بازی ها را ادامه بدهی بازنده آن ما نخواهیم بود و کسی که در خانه شیشه ای نشسته است سنگ پرتاب نمی کند؛ چون بیش از همه خودش آسیب می بیند ... البته تهدید کردن کار خوبی نیست ولی گاهی مجبور می شوید با طرف مقابل با زبانی صحبت کنید که بیشتر متوجه می شود و بعد وادارش کنید که با شما منطقی و عقلانی صحبت و رفتار کند»
نکته قابل مناقشه در این بخش از اظهارات علوی تبار آن است که آیا ایشان و عقبه سیاسی ایشان نیز به لوازم این اقرار پایبند اند و به بیانی دیگر می پذیرند در ماجرای ۸۸ نیز همه حرف رهبری نظام در خطبه های نماز جمعه ۲۹ خرداد همین حرف های امروز ایشان بود که آشوبیان را انذار دادند تا از صرافت لشکرکشی خیابانی و ارعاب و تهدید بیفتند و تن به قواعد قانونی بازی دهند و در غیر این صورت متحمل عواقب باج خوهی خود خواهند شد؛ که شدند!؟
و نکته آخر این که ایشان بمنظور حل مشکل «حصر» فرموده اند:
«آیا رفع برخی اتفاقاتی که افتاده به نفع امنیت ملی ما است یا به ضرر آن؟ اگر مثلا حصر برداشته شود به نفع امنیت ملی است یا به ضرر آن؟ اگر ما همدیگر را ببخشیم به نفع امنیت ملی است یا به ضرر آن؟»
قطعاً و وفق صوابدید آقای علوی تبار هر گونه ابتکار عملی بمنظور نقارزدائی و رفع کدورت حائز استقبال است اما آیا ایشان در همین پیشنهاد خیراندیشانه خود می توانند پایمردی کنند و محصورین را متقاعد کنند که باید متقاضی بخشودگی شوند تا عملاً بتوان ماجرای حصر را حل کرد!؟
قدر مسلم آن است که نفس مطالبه و درخواست بخشیدن یک طرف بمعنای تن دادن و پذیرش «مقصر بودن» عنصر بخشوده شده خواهد بود در این صورت آیا آقای علوی تبار می توانند چنین توقعی را از محصورین متوقع باشند!؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


گرفتی جناب تندگویان!؟



مهدی تندگویان عضو شورای شهر تهران و فرزند محمدجواد تندگویان دومین وزیر نفت ایران که توسط ارتش بعث عراق در اسارت به شهادت رسید با استناد به نامه شرح وضعیت و نظارت ساواک بر پدرش در ایام مبارزه با رژیم پهلوی و با اشاره به آدرس ذکر شده از محل سکونت پدرش در نامه ساواک به طعنه و کنایه در صفحه اینستاگرام شخصی اش خطاب به گیرندگان املاک نجومی نوشته:
به آدرس ها نگاه می كنم، قيطريه، آجودانيه، دربند، تجريش (مناطق مرفه نشین شمال تهران) و ... به آدرس انتهای نامه ساواک هم نگاه می كنم كه نوشته خانی آباد (بخش فقیر نشین جنوب شهر تهران) و از خودم می پرسم كجای كار را اشتباه رفتيم و كدوم راه رو بيراهه پيچيديم؟

طعنه تلخ مهدی تندگویان را در واقع می بایست شکوائیه یا کیفرخواستی محسوب کرد که از جانب فرزند یکی از مخلصین و جان نثاران انقلابی که دغدغه معدلت و مستضعف نوازی و مستکبر ستیزی داشت، اینک در مقام تقصیر یابی و مقصرکاوی و چرائی و چگونگی ابتلا به چنین بدآیندی و کژراهگی برآمده.
قریب به ۲۷ سال پیش و بعد از فروپاشی جماهیر شوروی، در یکی از خیابان های فرعی مسکو پیرزن رُفتگری را دیدم که با اندام نحیف اش مشغول جارو کشیدن خیابان بود و وقتی از وی پرسیدم اوضاع و احوالت اکنون و بعد از سقوط کمونیست ها بهتر است یا قبل؟ در پاسخ گفت:
الان آزادی داریم اما پول نداریم! زمان کمونیست ها لااقل گرسنه نبودیم!
بر این منوال، روائی کنایه تندگویان و ناروائی وضعیت پیرزن رُفتگر روسی هر دو را می توان برآمد و برآیندی برخاسته از «لنین تا گورباچف» و از «هاشمی تا روحانی» و از «نپ» تا «مت» و از «انقلابی» تا «جُلنبُر» محسوب و معنایابی کرد!
بدین معنا که لنین با اتخاذ راهکار «نپ» یا سیاست نوین اقتصادی (New Economic Policy) هر چند عوامفریبانه این رویکرد را «یک گام به عقب برای برداشتن دو گام به جلو» توصیف کرد اما واقعیت آن بود که «نپ» نخستین تجدیدنظر طلبی اقتصادی یک انقلابی از آرمان های انقلابش بود که ۷۰ سال بعد و در دسامبر ۹۱ در گورباچف و دو گانه «گلاسنوست» و «پروسترویکای» وی به کمال رسید و آغازی شد بر پایان انقلابی که قرار بود کارگران و زحمتکشان جهان را نمایندگی و جان پناهی کند!
همان گونه که اکبر هاشمی رفسنجانی در آبان ۶۸ با ابرام بر رویکرد «مت» یا همان «مانور تجمل» حاملان انقلابی را که قرار بود مستضعفان را ولی نعمت خود بدانند و با دغدغه عدالت، نظام پول سالار و اشراف زادگی مترفانه را به چالش بکشند اینک توسط سردار سازندگی متهم به جُلُنبری و به تجدید نظر طلبی و پرخوری و زیاده خوری و نوکیسگی دعوت می شدند و آنک و در ۹۵ حسن روحانی در قامت المثنی و خلف هاشمی در مقام صادر کننده «گواهی پایان کار و ماموریت هاشمی» قامت افراشته و به حذاقت «امید و تدبیر» می کنند!
بدین اعتبار می توان گفت کاپیتالیست ها همان کاری را با سوسیالیست ها کردن که هاشمیست ها با خمینیست ها کردن!
یعنی به رغم صراحت مارکس در انتهای «کاپیتال» و خوانش آوای خوشآهنگ «کارگران و زحمتکشان جهان متحد شوید. شما چیزی برای از دست دادن ندارید جز زنجیرهای تان» آنک کاپیتالیست ها بقول «دکتر شریعتی» بعد از بر سر عقل آمدن و از طریق «چیز دار کردن» آن پیش تر «بی همه چیزان» تا آن اندازه کارگران پیش از این سبک بار و مبارزه جو را برخوردار از بار و محافظه کار کردند تا دیگر از صرافت عدالت افتاده و عطای مبارزه را به لقای «مبارزه کیلوئی چنده!؟» و «مگه ما چند بار قراره زندگی کنیم. برو حالشو ببر» ببخشایند!
همان کاری که سردار سازندگی با انقلاب اسلامی کرد و با خوراندن و چشاندن چرب و شیرین دنیا به آن انقلابیون پیش از این «جُلنبُر مفروض انگاشته شده» و ترغیب و تشجیع شان به خوش باشی و عیاشی و «مانور تجمل» و «آلاف و الوف» و «ساقی غم فردای حریفان چه خوری ـ پیش آر پیاله را که شب می گذرد» از حاملان سبک بار و سبکبال انقلاب اسلامی نیز نرگدایان نوکیسه ای ساخت که هر چند خلعت آن «اشرافیت تازه به دوران رسیدگی» به قامت ناراست شان زار می زند اما حال دیگر در کوچه پس کوچه های قيطريه و آجودانيه و زعفرانیه و کامرانیه و فرمانیه و در رکاب مرکب های آخرین سیستم شان دور دور می کردند و می کنند و کوکا را بجای «اُو» نوشیده و «دیگه نـَمی رَن ولایت»!
بر آن منوال و بر این روال «دیگر انقلابیگری کیلوئی چنده!؟»
بقول مهرجوئی:
دست از این بدویت تاریخی کپک زده ات بردار بدبخت! ببین کُره کجا داره میره؟ اندونزی کجا میره؟ فیلیپین کجا میره؟ تایوان کجا داره میره؟ مالزی کجا رفت؟ برزیل کجاست؟
آنتالیا رو عشق است ـ گــــوساله!
(*)
گرفتی جناب تندگویان!؟