۱۳۹۲ شهریور ۹, شنبه

عاشقانه ها!


خانم نعیمه اشراقی دو روز پیش در صفحه فیس بوک شان نقل قولی غیرمستقیم از اظهارات «هاشمی رفسنجانی» در همایش «میثاق با امام خمینی» را منتشر کردند که اسباب تحیُــّر شد:
بنا به ادعای ایشان هاشمی رفسنجانی در خصوص بمباران شیمیائی در دمشق ضمن آنکه این جنایت را با ضرس قاطع و محکم تر از مدعیان جنگ افروزی چون آمریکا و انگلستان منتسب به حکومت بشار اسد کرده متقابلاً انذار آن را نیز داده که:
«دولتی که ملت خود را بمباران شیمیایی کند عواقب سخت آن را خواهد دید همانگونه که صدام در بمباران حلبچه ننگ ابدی را بر خورد خرید و دچار چنین سرنوشت هولناکی شد»
خانم اشراقی در ادامه وقتی مورد اعتراض قرار گرفته که این نقل قول تائید نشده و شما قصد تخریب هاشمی را دارید بصورت معناداری پاسخ داده اند:
تخریب یا تقویــــــــت!؟
هر چند بلافاصله دفتر آقای هاشمی رفسنجانی این نقل قول را از اساس تکذیب کرد و هاشمی نیز در فردای آن روز سوریه را «دژ مستحکم مبارزه با دشمن صهیونیستی» نامید که انتظار همین نیز می رفت (!) اما در یک نکته نیز نمی توان تردید داشت و آن وجد و بهجت و شادی و شعف موجود در فحوای کلام و اطلاع رسانی معوج خانم اشراقی از آن نقل قول مطلوب نظرشان از هاشمی است که در ورای «بشارت طنطنائی» مشارالیه «طعنه لن ترانی» ایشان به مواضع اصولی و آرمان های ظلم ستیزانه و مظلوم نوازانه پدر بزرگ شان در تدوین و تمهید رویکردهای انقلاب اسلامی را متبادر به ذهن می کند!
خدا رحمت کند پیر جماران را که ظاهراً نزد مقربین اش غریب تر از معاندین اش بود!
چنین بنظر می رسد سرکار خانم اشراقی در بیان نقطه نظرات متضاد خود با رویکردهای اصولی بنیان گذار جمهوری اسلامی ماخوذ به حیایند و در چنین بزنگاه هائی در کمین چنان اظهاراتی (ولو کذب) می نشینند تا ناخواسته و از سر شوق «بنمایند رخ» و بنام دیگری و بکام خویش شادمانی و ابراز لحیه بابت «جانا سخن از زبان ما می گوئی» بنمایند.
بقول خاتم الشعرا (جامی)
دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت ای مجنون شیدا ، چیست این؟
می نویسی نامه ، بهر کیست این؟
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی می كنم با نام او

۱۳۹۲ شهریور ۸, جمعه

گورستان انصاف!



بمناسبت سالگرد اعدام های سال 67 سخنگوی فارسی زبان وزارت خارجه انگلستان (BBC) طی برنامه «به عبارت دیگر» و مطابق سنت مالوف با غرض ورزی برنامه ای را روی آنتن فرستاد که از ابتدا تا انتها آکنده از داوری و جهتگیری سیاسی بود.
ماجرای اعدام های سال 67 از مواردی بوده که شخصاً و با دقت آن را پی گیری کرده و برخلاف اکثر سیاسی نویسان با وسواس دیدگاه های دو طرف ماجرا را مورد دقت و مطالعه و کنکاش قرار داده ام. علی رغم این تاکنون در این مورد ننوشته و تا اطلاع ثانوی نخواهم نوشت زیرا کماکان فضای موجود برای پی گیری این موضوع سرشار عناد و بغض و هیجان و احساس زدگی و دروغ بافی و اغراق و توجیه و غـُلـّو و مبالغه است. فضای ناسالمی که امکان بحث مستدل و منصفانه را از طرفین ماجرا سلب می کند.
از جمله همین اغراق ها رساندن عدد این اعدام ها در واریته BBC به عدد 18 هزار نفر بود!
ظاهراً در راستای سیاست «اگسجره کردن ماجرا» !!! (exaggerate) اصحاب بی بی سی مبتلا به هذیان شده و فرصت آن را نداشته تا یک بار هم گورستان خاوران که مدفن اصلی عمده اعدام شدگان سال 67 است را از نزدیک ببینند!
خاوران از حیث بعد و مساحت در موقعیتی است که به زحمت ظرفیت 1000 جسد را نیز میزبانی می کند! و با توجه به آنکه اعدامی های سال 67 جملگی مطابق قوانین شرع در خاوران دفن شدند لذا برنامه سازان پشت پرده BBC یا با عدد و ریاضیات غریب اند و یا از ذهنی گرائی در رنجند!

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

جنگ کثیف!


پست قبلی (هدف از جنگ با سوریه ایران است) به اشتباه چنین تبادر به ذهن خواننده خالی الذهن کرد کآنه آمریکا به بهانه کشتار شیمیائی در دمشق و علی رغم تهدید سوریه درصدد تهاجم نظامی قریب الوقوع به ایران است.
برخلاف چنان تصوری داده های محیطی ناظر بر این واقعیت است که آمریکا تحت شرایط موجود به هیچ وجه به ایران حمله نظامی نمی کند. اما این نباید افاده معنای «آسایش خاطر» را نزد ایرانیان تداعی کند چرا که واشنگتن کوشیده و خواهد کوشید با توسل به «جنگ کثیف» ایرانیان را به همان استیصال و نکبتی بکشاند که جنگ گرم و نظامی می کشاند. با این توضیح که دلیل اجتناب آمریکا از تهاجم نظامی به ایران ناشی از «ترس» نیست بلکه ناظر بر «عقل» ایشان است!
قطعاً دو کشور از حیث قدرت و تجهیزات نظامی در ترازی نابرابر با تفوق چشمگیر طرف آمریکائی قرار دارند (ولو آنکه لشکریان ایرانی از ضریب بالای ایمان و روحیه شهادت طلبی برخوردار باشند)
اما آنچه که اسباب احتراز کاخ سفید از توسل به گزینه نظامی علیه ایران می شود را می توان به:
تفطن آمریکائی ها از ضایعات استراتژی «سیلی به پیر فرزانه» تعبیر کرد.
عقل استراتژیک آمریکائی همواره تکیه گاه ایشان جهت ورود به آوردگاه های ایشان بوده و هست.
اگر آمریکا به عراق و افغانستان و لیبی حمله نظامی کرد دلیلش بازی کردن آمریکا در زمینی بود که در آن برخوردار از مزیت و تفوق پر فاصله با رقیب بود. نه صدام و نه طالبان و نه قذافی هیچ کدام برخوردار از مشروعیت و مقبولیت ملی و منطقه ای نبوده و همین فقر محتوا در کنار قدرت فائقه نظامی به آمریکا انگیزه منطقی می داد تا به جنگی با تضمین پیروزی بالا ورود کند.
برخلاف آنها ایران برخوردار از عمق فرهنگی و قوت معرفتی است و همین عمق فرهنگی، ایران را بیرون از شانتاژها و جوسازی های سیاسی، در داخل و منطقه برخوردار از اعتبار و وزانت و فرزانگی کرده که هر گونه حمله نظامی سلطه طلبانه به آن برخلاف تصور اسباب روئین تنی و اعتبار بیشتر آن از طریق دامن زدن به جو همدلی و مشروعیت و محبوبیت و مظلومیت را در منطقه و جهان برایش فراهم می کند.
هر چند طی 34 سال گذشته آمریکا و متحدین غربی و دولتهای مرتجع منطقه با تبلیغات کوشیده اند چهره ای دژم و نامتعارف از ایران ترسیم کنند اما در دنیای واقعیت شاکله و برآیند موجود از «ایران برآمده از انقلاب اسلامی» موجودیتی فرهمند و با هویت و فرهنگی قدرتمند تداعی شده که در جمیع عرصه های سیاسی و اجتماعی و اخلاقی تمامیت غرب و متحدینش را با برتری و تفوق «موضع و منطق» به چالشی محتوائی کشیده و خلع سلاح کرده.
بر همین اساس است که آمریکا طی 34 سال گذشته در مواجهه با ایران از استراتژی احتراز از چالش مستقیم با «پیر فرزانه» پیروی کرده و متقابلاً کوشیده و می کوشد بجای جنگ مستقیم نظامی با ایران که منجر به تقویت عرق ملی و افزایش مشروعیت مردمی و منطقه ای و جهانی ایران می شود از طریق فشار اقتصادی و مستاصل کردن و به فلاکت کشاندن ایرانیان با فشار و مضیقه های مالی، از درون «کارآمدی نظام» را نزد «توده های حامی نظام» زیر سوال برده و با به زانو درآوردن مردم در عرصه معیشت، ضمن محروم کردن نظام از بدنه مردمی، آن «پیر فرزانه» را نیز به جرم خود باشی و استغنای فرهنگی، بدون شلیک گلوله به زانو درآورد!
فشردن گلوی ایران از طریق کوبش سوریه را نیز باید در راستای افزودن فشار سیاسی و تنگ کردن قدرت مانور ایران در چارچوب استراتژی جنگ کثیف و اجتناب از سیلی مستقیم به «پیر فرزانه» ارزیابی کرد.


۱۳۹۲ شهریور ۶, چهارشنبه

ایران هدف اصلی است، سوریه بهانه است!



گام بعدی تان چیست؟ آقای استوانه!
آنان که شادمانه و رویا اندیشانه انذارهای اینجانبان را تخطئه می کردند!
آنان که وقتی هشدار می دادیم:
«ایهاالناس ! عرصه سیاست عرصه داستان پردازی و آرزو بافی نیست! سیاست خارجی متکی بر قدرت است و بازیگران نظام بین الملل وقعی به خوش بیانی و خوش لباسی و خوش برخوردی رئیس جمهورتان نمی گذارند»
ساده لوحانه پاسخ می دادند:
هیچم نخیر! از اکنون به بعد زندگی شیرین می شود!!!
آقای شناسنامه انقلاب! آقای استوانه انقلاب! آقای پراگماتیسم! که مدام با تعبیر کله شقی از رویکرد سیاست خارجی، نوید آن را می دادی و می دهی که روی کار آمدن روحانی یعنی به سامان رسیدن کار مملکت!؟
آقای پدر انقلاب ! مادر انقلاب! مالک انقلاب! شاید شیدائیان و دلشدگان نمی دانستند اما شما که بخوبی می دانستید در کاخ سفید ترجمه چنان مواضعی با روی کار آمدن روحانی بمعنای موفقیت آمیز بودن تحریم ها و ترسیدن ایرانی ها و مناسب بودن فرصت برای فشار بیشتر بر ایران جهت به زانو درآوردن تهران است!
حالا بفرمائید قدم بعدی تان چیست؟
شما بهتر می دانید ماجرای سوریه با بهانه مبتذل استفاده از سلاح شیمیائی یک بازی خطرناک است که هدف نهائی آن ایران است!
با پول عربستان و شرارت اسرائیل و مدیریت آمریکا کشور در معرض خطرناک ترین وضعیت سیاسی و اقتصادی قرار گرفته!
هر چند ایران از کارت های قدرتمندی در این شرارت محتمل علیه خود برخوردار است و فرصت اشتباه نیز ندارد و رهبری نیز نشان داده مدیریت بحران شان قابل اعتماد است. اما شما چی؟
هنوز مایلید قدرت طلبی خود را با چنان سنت نامیمونی ادامه دهید!؟
اگر آری! گام بعدی تان برای تصاحب قدرت چیست!؟

۱۳۹۲ شهریور ۵, سه‌شنبه

راه رفتن روی اعصاب!


اظهار تاسف و ضرورت برخورد نظامی با دولت سوریه به اتهام اثبات نشده استفاده از سلاح شیمیائی توسط «چاگ هگل» وزیر دفاع آمریکا بمثابه راه رفتن بر روی اعصاب مخاطب است.
هر چند نفس همین اتهام به اندازه کافی مضحک هست و دولتمردان سوریه تا آن اندازه برخوردار از آی کیو هستند که بدانند استفاده از سلاح شیمیائی آن هم در موقعیت تفوق نظامی بر تروریست ها و در زمان حضور کارشناسان سازمان ملل خود زنی است.
اما اشک تمساح آمریکائیان بابت استفاده از سلاح شیمیائی در دمشق از آن جهت اعصاب کش است که هنوز 48 ساعت از افشاگری نشریه «فارین‌پالیسی» از اسناد فوق سری «سیا» نگذشته که در آن مشخص شد آمریکا به صدام برای حمله شیمیایی به ایران امداد رسانی داشته!
ظاهراً جگر دولتمردان آمریکائی از کشته شدن سوری ها با سارین کباب می شود و هم زمان از پر پر شدن ایرانی ها و کردها در حلبچه به وجد می آیند!
تف به دغل بازی تان آقای هیگل!
جناب آقای هیگل
با توجه به راحت شدن خیال تان از تکلیف دولت مصر بعد از کودتا و ایجاد فراغت برای تعیین تکلیف نهائی بحران سوریه و اعمال فشار نهائی بر ایران خصوصاً بعد از روی کار آمدن دکتر روحانی و ترجمه غلط چنین انتخابی در کاخ سفید به اثرگذار بودن تحریم ها جهت فشار بیشتر بر ایران، با توجه به جمیع این داده ها شما راحت باشید و کار خودتان را بکنید.
می خواهید با حمله نظامی، بحران سوریه را بنفع اسرائیل و عربستان حل کرده و فشار را بر ایران بیشتر کنید چرا دیگر مخاطب را احمق فرض کرده و به دروغ تظاهر به ضجه مویه برای کشته شدگان شیمیائی در دمشق می فرمائید
مستدعی است ارزنی شعور هم برای مخاطب قائل شوید ـ لطفاً !!!




۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

عقده پاسپورت!



وقتی فرزندان انقلاب شان را می خورند!
در پایش انقلاب اسلامی ایران و از منظری آسیب شناسانه بدون تردید یکی از برجسته ترین آفات مبتلابه در آغاز دهه چهارم این رویداد تاریخی، آغشتگی کسری از پایوران و فرزندان انقلاب به سندرومی است که می توان از آن تحت عنوان «عقده پاسپورت» نام برد.
کمپلکسی که مبنای نوعی ضعف نفس نسبت به محیطی است که مبتلا ضمن شیدائی به آن محیط می کوشد از طریق هم ذات پنداری بین خود و محیط مطلبوبش رابطه این همانی ایجاد کند.
گزاره های زیر که جملگی تعلق به عالی رُتبگان نظام جمهوری اسلامی دارد مصداق و شناسه عریانی از اپیدمی چنین آسیبی در بدنه انقلابی است که زمانی حاملانش با کف نفس دغدغه اصلی شان قبل از گذرنامه، شناسنامه هایشان بود تا با دست بردن در آن و جعل سن بتوانند خود را برخوردار از شرایط عزیمت به جبهه های دفاع از انقلاب شان کنند! و اکنون پایورانش با ضعف نفس در حسرت ثبت ویزای محترمانه در گذرنامه های اتباع از دول راقیه و بادیه، تکدی توجه و بی تابی و حسرت خواری می کنند!


محمود واعظی در تبلیغات انتخابات بنفع روحانی:
از مردم سئوال می کنم آیا به نظر شما از نظر سیاست خارجی الان بهتر است یا قبل از آمدن آقای احمدی نژاد؟ گذرنامه ایرانی امروز عزت اش بیشتر است یا آن موقع؟
حسن روحانی در تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری:
می‌خواهم به همه هموطنان در سراسر جهان اعلام کنم که ... احترام را به پاسپورت ایرانی برمی گردانم.
هاشمی رفسنجانی بعد از رد صلاحیت در انتخابات ریاست جمهوری:
افتخاراتی که ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب داشت کتمان شدنی نیست و ایران کشوری عزیز بود. من خودم ... از این کشور به آن کشور می خواستم بروم فقط پاسپورت را نشان می دادم.
بوتیماری چنان پایورانی در فقد اعتبار تذکره در حالی است که دغدغه پاسپورت در سیاهه کمبودها و مضیقه ها و مطالبات اجتماعی شهروندان ایرانی معسور مانده در معیشت، ذیل اولویت های ثانویه ایشان نیز نمی گنجد.
وقتی «گذرنامه» برای قاطبه شهروندان ایرانی اولویت دهم را نیز نداشته و عموم ایشان قبل از گذرنامه، با دغدغه معیشت و اشتغال در جستجوی روزی حداقلی و آبرومند و حلال شان هستند اما در عوض پایورانی از این دست در حسرت پاسپورت و سفر خارجی کسر محدود و معلوم الحالی از شهروندان در رنج و عذابند! این بمعنای دور افتادگی پایوران از بدنه جامعه و دلبستگی ایشان به اقشاری شده که در قشربندی اجتماعی پیشآپیش توسط بنیانگذار جمهوری اسلامی نازک اندیشانه و تیز چشمانه هویت یابی و معناشناسی شده بود.
انقلابی که معمارش پیش تر به فرزندان انقلابش گوشزد می کرد:
««همیشه این کشور به واسطه این کاخ‌نشین‌ها تباهی داشته است. این سلاطین جور که همه تقریبا کاخ‌نشین بودند‌, اینها به فکر مردم نمی‌توانستند باشند‌, احساس نمی‌توانستند بکنند فقر یعنی چه‌, احساس نمی‌توانستند بکنند بی‌خانمان یعنی چه‌. وقتی که کسی احساس نکند که فقر معنایش چی است‌, گرسنگی معنایش چی است‌, این نمی‌تواند به فکر گرسنه‌ها و به فکر مستمندان باشد. لکن آنهایی که در بین همین جامعه بزرگ شده‌اند و احساس کردند فقر چیست‌, دیدند‌, چشیدند فقر را‌, احساس می‌کردند‌, ملموس‌شان بوده است که فقر یعنی چه‌, اینها می‌توانند به حال فقرا برسند ... نسل به نسل و سینه به سینه شرافت و اعتبار پیشتازان این نهضت مقدس و جنگ فقر و غنا محفوظ بماند و باید سعی شود تا تازه از راه رسیده ها و دین به دنیافروشان چهره كفرزدایی و فقرستیزی روشن انقلاب ما را خدشه دار نكنند و لكه ننگ دفاع از مرفهین بی خبر از خدا را بر دامن مسئولین نچسبانند ... خدا نیاورد آن روزی را كه سیاست ما و سیاست مسئولین كشور ما پشت كردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه دارها گردد و اغنیا و ثروتمندان از اعتبار و عنایت بیشتری برخوردار شوند. معاذالله كه این با سیره و روش انبیا و امیرالمومنین و ائمه معصومین علیهم السلام سازگار نیست ... شما اگر در تمام جبهه ها نگاه كنید یك نفر از مردم بالانشین و سرمایه دار را نخواهید دید و تمامی افراد جبهه ها از همین مردم محروم و زاغه نشین هستند و این انقلاب مال آنهاست و بقیه تماشاچی هستند ... آنها كه تصور می كنند مبارزه در راه استقلال و آزادی مستضعفین و محرومان جهان با سرمایه داری و رفاه طلبی منافات ندارد با الفبای مبارزه بیگانه اند... امروز آنی كه برای شما برای دین تان برای دنیایتان فایده دارد این ملتند این ملت پابرهنه است»»
اکنون و بدون تردید با استناد به ادبیات و امهات و مبانی فقیرسالارانه خمینی و انقلاب خمینی و علی رغم هشدارهای ایشان در احتراز حاملان انقلاب از حشمت سالاری و با توجه به شیفت کردن پایورانی از انقلاب از سنگر محروم نوازی به کرسی غنا سالاری، چنین فرآیندی را در مسامحه آمیز ترین شکل ممکن نمی توان چیزی جز «خورده شدن انقلاب توسط فرزندانش» نامگذاری کرد!
طـُرفه آنکه دغدغه پاسپورت و جماعت مبتلا به «سندروم پاسپورت» اولاً از حیث عددی با توجه به جمعیت 75 میلیونی ایران و آمار سفرهای خارجی رقمی زیر 5 درصد از میانه اقشار متمول ایرانی است و ثانیاً بخش ماکزیممی از این «اقشار حداقلی» نیز از نظر ترکیب جمعیتی به آن دسته از شهروندان تعلق دارند که به صفت سیاسی به خمینی و انقلاب خمینی و ایضاً منسوبین به انقلاب خمینی هم کمترین الفت و انسی نداشته و در تحلیل نهائی بین بودن و نبودن انقلاب خمینی و نظام برآمده از انقلاب خمینی، دلبسته به مانائی چنان نظامی نیستند که آنک کسری از «پایوران انقلاب و نظام» را نگران و دلچرکین از «تکدر خاطر مسافرت خارجی چنان مسافرانی به اعتبار کم محلی به پاسپورت های ایشان» مبتلا به غمباد کرده است!
این تذکری بود که پیش تر نیز بعد از آنکه آقای هاشمی رفسنجانی متعاقب رد صلاحیت اش در انتخابات ریاست جمهوری و بعد از آنکه از سرغیظ نسبت به چنان برخوردی از جانب شورای نگهبان اظهار داشت:
«افتخاراتی که ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب داشت کتمان شدنی نیست و ایران کشوری عزیز بود. من خودم (پیش از انقلاب) با ماشین همه کشورهای اروپایی را گشتم و رانندگی کردم. از این کشور به آن کشور می خواستم بروم فقط پاسپورت را نشان می دادم. حالا به جایی رسیدیم که مردم امروز می ترسند زن خودشان را با خود به سفر خارجی ببرند چون بی اهانتی می شود»
به سهم خود و مشفقانه به محضر ایشان گوشزد کردم:
خوب است آیت الله بفرمایند ایرانیان چنان اعتبار و احترامی نزد غربیان در دوران پهلوی را از ناحیه کدام حُسن و منزلت و تشخصی احصاء یا ابتیاع کرده بودند؟
آیا احترام به ایرانیان در دوره پهلوی بازگشت به سهم ایشان در فتح سکوهای دانش و معرفت و تکنیک و تکنولوژی و عمران و پیشرفت و مدرنیسم و فرزانگی و کمال و خردورزی و قدرت و اقتدار ایشان و حکومت حاکم بر ایشان داشت؟ ... واقعیت آن است ایرانیان در رژیم پهلوی متاع ارزشمندی برای فخر فروشی در قافله علم و دانش و قدرت و حکوت در جهان نداشتند که از آن ناحیه توانسته باشند موجبات احترام و اعتبار خود نزد غربیان را فراهم کنند ... فراموش کرده اید مقتدای تان «خمینی» چه واقع بینانه این گوشزد تاریخی را به شما و ما و دیگران در پیغام برائت سال 67 نهیب زد که:
««بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاسی نفرت و كینه توزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار می دهند و با دلسوزی های بی مورد و اعتراض های كودكانه می گویند: جمهوری اسلامی سبب دشمنی ها شده است و از چشم غرب و شرق و ایادی شان افتاده است، كه چه خوب است این سؤال پاسخ داده شود كه ملت های جهان سوم و مسلمانان و خصوصاً ملت ایران در چه زمانی نزد غربی ها و شرقی ها احترام و اعتبار داشته اند كه امروز بی اعتبار شده اند. آری اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول كند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام را با دست های خود ویران نماید، آن وقت ممكن است جهانخواران او را به عنوان یك ملت ضعیف و فقیر و بی فرهنگ به رسمیت بشناسند ولی در همان حدّی كه آنها آقا باشند ما نوكر، آنها ابرقدرت باشند ما ضعیف، آنها ولی و قیم باشند ما جیره خوار و حافظ منافع آنها، نه یك ایران با هویت ایرانی اسلامی بلكه ایرانی كه شناسنامه اش را آمریكا و شوروی صادر كند، ایرانی كه ارابه سیاست آمریكا یا شوروی را بكشد و امروز همه مصیبت و عزای آمریكا و شوروی و غرب در این است كه نه تنها ملت ایران از تحت الحمایگی آنان خارج شده است كه دیگران را هم به خروج از سلطه جباران دعوت می كند»»
اما جناب آقای هاشمی اجازه دهید برخلاف مرحوم امام و بر وفق و مراد شما بپذیریم ایرانیان در دوران پهلوی در دنیا برخوردار از عزت و احترام و منزلت ذاتی بودند! عزت و احترام و منزلتی که بر فرض وجود چاره ای ندارید تا اعتبار آن را از ناحیه زمامداری حکومت پهلوی ها استحصال فرمائید! در آن صورت اکنون جنابعالی موظفید تا پاسخگوی این پرسش باشید که:
بر اساس چه منطق و دلیل و انگیزه ای جنابعالی همه دوران جوانی خود را صرف مبارزه انقلابی بمنظور سقوط حکومتی کردید که حاذقانه موفق به فراهم کردن برخورد محترمانه جهان با شهروندانش از جمله حضرتعالی شده بود!؟ اگر این طور است دیگر چرا به تناوب منت سالها مبارزه سیاسی خود با حکومت پهلوی را بر سر مردم ایران می گذارید!؟
(متن کامل این نامه را می توانید در «اینجا» ملاحظه فرمائید)

هم چنان که 8 سال پیشتر نیز که سید محمد خاتمی در انتقاد موجه به سیاست خارجی محمود احمدی نژاد متوسل به احتجاجی ناموجه شد و اظهار داشت:
««هنر این نیست كارى بكنیم كه هر روز در «دنیا» اعتبار ملت ایران كاهش یابد و خود گوییم و خود خندیم و خود مرد هنرمند باشیم، اما این ملت بزرگ كه یكى از كارهاى بزرگش، انقلابى عظیم است اعتبارش در دنیا از دست برود و امكاناتش براى پیشرفت روز به روز كاهش پیدا كند»»
در همان سال نیز موظفاً خدمت جناب آقای خاتمی نیز معروض داشتم:
اظهارات شما قابل مناقشه است و مناقشه آمیز بودن این گزاره از آنجا ناشی می شود که در بطن خود برخوردار از یک صدق و کذب منطقی است. بخش صادق این گزاره ناظر بر این واقعیت است که اعتبار ملت ایران کاهش یافته اما کذب یا اشتباه مستتر در این گزاره ناظر بر جغرافیا و تاریخ مغفول یا مستور مانده در این بی اعتباری است. اولاً چنانچه ایرانیان بی اعتبارند جغرافیای این بی اعتباری برخلاف انگشت اشاره شما شمولیت در دنیا ندارد بلکه بهتر و مناسب تر آن بود که می فرمودید در فضائی که بر اساس داروینیزم اجتماعی، غرب و فرهنگ و تمدن و موجودیت آن برخوردار از مرکزیت و شمولیتی جهانی تعریف شده، ایرانیان در چنین جهانی بی اعتبارند. والی کدام مقام و مرجعی سند مالکیت جهان را به نام مجموعه تمدنی کشورهای غربی صادر کرده که اکنون بتوان ترشروئی ایشان به ملتی متفاوت با خود را ترشروئی و به تعبیر جنابعالی بی اعتباری «دنیا» برای ایرانیان قلمداد کرد؟
گذشته از آنکه درست است که ایرانیان را با اصلاح گفته جنابعالی می توان ملتی بی اعتبار شده نزد جهان غرب قلمداد کرد اما این القای ناصوابی است که تاریخ احراز چنان بی اعتباری را به چهار سال گذشته و به پای احمدی نژاد و سیاست های ناصواب و ادبیات غیردیپلماتیک وی گذاشت ... واقعیت آن است که ایرانیان اکنون برجسته ترین ملت بی اعتبار نزد مجموعه دولت ها و بعضاً ملت های غربی اند، اما تاریخ این بی اعتباری را قبل از آنکه بتوان به پای احمدی نژاد و دوران ریاست جمهوری وی و سیاست ها و خط مشی های ایشان در عرصه سیاست خارجی گذاشت، باید در بهمن 57 و از ابتدای تاسیس جمهوری اسلامی ایران ریشه یابی کرد ... ایران و ایرانی از فردای پیروزی انقلاب اسلامی نزد غربی ها بی اعتبار شدند. والی کدام مورخ و پژوهشگر تاریخ است که نداند و بر این دانسته خود گواهی ندهد که ایرانیان تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به صفت ظاهر متمدن ترین و فرهیخته ترین و بااعتبارترین و منزه ترین ملت ها نزد غربی ها بودند و باز کدام محقق و پژوهشگری است که شهادت ندهد آن دُردانگی محصول خوش رقصی زمامداران مملکت و پرداختن حق توحش به غربی ها و تحت سلطه سیاسی قرار دادن تمشیت مقدرات این مملکت و ملت نجیب به همان مجموعه تمدنی غرب بود؟ این گزاره ای درست است که ایرانیان بی اعتبار شده اند. اما این بی اعتباری هزینه زیست سیاسی مستقل ملتی است که از فردای پیروزی همان انقلاب عظیمی که جنابعالی آن را یکی از کارهای بزرگ ملت بزرگ ایران معرفی کرده اید، عزم خود را جزم کردند تا خود باشند و قامت رعنای شان را دیگر با مترغربی گز نکنند!
توقع مشفقانه دارم تا بند بند این قسمت از اظهارات بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در فرمان برائت از مشرکین سال 67 را با دقت بازخوانی فرمائید و مطمئن باشید چنانچه این اظهارات را با دیده دقت بخوانید شهادت خواهید داد که بند بند و کلمه به کلمه و سطر به سطر آن برخوردار از صلابت و واقعیت هائی تاریخی است که ایشان به درستی آنها را دیده بودند و با دقت بیان کرده بودند:
نكته مهمی كه همه ما باید به آن توجه كنیم و آن را اصل و اساس سیاست خود با بیگانگان قرار دهیم، این است كه دشمنان ما و جهانخواران تا كی و تا كجا ما را تحمل می كنند و تا چه مرزی استقلال و آزادی ما را قبول دارند. به یقین آنان مرزی جز عدول از همه هویت ها و ارزش های معنوی و الهی مان نمی شناسند، به گفته قرآن كریم هرگز دست از مقاتله و ستیز با شما برنمی دارند مگر این كه شما را از دین تان برگردانند. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم صهیونیست ها و آمریكا و شوروی در تعقیب مان خواهند بود تا هویت دینی و شرافت مكتبی مان را لكه دار نمایند.
(متن کامل نامه به آقای خاتمی را می توانید در «اینجا» ملاحظه فرمائید)


۱۳۹۲ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

اشک کباب!


اظهار عجز پيش ستم پيشه ابلهی است
اشك كباب باعث طغيان آتش است


آقای هاشمی رفسنجانی که در ایام انتخابات رویکرد تیم هسته ای ایران را به کله شقی تشبیه می کرد!

آقای ولایتی که در مناظره با جلیلی روش ایشان در پرونده هسته ای را تخطئه کردند و معلم اخلاق شدند و فرمودند عرصه دیپلماسی کلاس فلسفه نیست و اکنون در مصاحبه با آسوشیتدپرس یادشان افتاده که مذاکرات همواره زیر نظر رهبری و با مدیریت ایشان پیش می رفته و می رود!
آنها که با شیدائی از رویکرد تعامل با دنیا در دوره جدید حرف می زدند و بشارت باز شدن درب های باغ سبز بر روی ایران را می دادند!
آقای اسحاق جهانگیری معاون اول رئیس جمهور که امروز اعلام می کنند:
وقتی دنیا (بخوانید آمریکا و متحدین اروپائی اش) نمی‌خواهد برای تغییر خود روش‌هایی را اتخاذ کند ما باید از دوستان صاحب‌نظر خود استفاده کنیم تحریم ها را دور بزنیم!
.
.
.

اکنون و با رویت بی وقعی آمریکا و افزایش تحریم ها شیدائیان دیروز اینک «چهارصد تا چهارصدتا» نامه به اوباما می نویسند و ایشان را قسم حضرت عباس می دهند که تو را به جان «میشل» پیام انتخاب روحانی را بشنو و «با ما به از این باش که با خلق جهانی»!!!
حضرات متوجه نبودند و گوشزد معمرین را نیز نمی شنیدند که ترجمان مواضع و اظهارات ناسنجیده تان در کاخ سفید، اثرگذاری تحریم ها و موفق بودن رویکرد واشنگتن و تشجیع ایشان به فشار بیشتر بر ایران معنا می یافت.
اکابر دنیای سیاست هم که با ابجد نویسی سیاست آشنایند عنایت به این واقعیت دارند که در نظام بین الملل قبل از مواضع بر حق و بیان مطنطن و خنده های دیپلماتیک، این عنصر قدرت است که تعیین کننده میزان حق اعضا در نظام بین الملل خواهد بود.

قاعده هوپیتال:

۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

جنگ کازرون!


با تفکیک حاملان شهر آشوبی های سال 88 به سه لایه «بازی سازان» و «بازی گران» و «بازی خوردگان» مطالبه پذیرش بطلان «افسانه تقلب» از بازی خوردگان آن غائله توقعی غیر قابل انتظار محسوب می شود.
قطعاً می توان و باید بازی سازان آن «افسانه» را در کنار بازیگران، شرمنده شهرآشوبی قدرت طلبانه شان در ماجرای 88 کرد و از ایشان استغفار طلبید. اما تحت هیچ شرایطی نباید «بازی خوردگان آن ماجرا» را نیز مستحق ندامت دانست.
ظواهر امر موید آن است بخش بالادستی شهرآشوبان سال 88 تعلق به اقشار بعضاً جوان و بالنسبه میان سالی داشت که بیرون از صحت یا عدم صحت تقلب در انتخابات «افسانه تقلب» را در مقام یک محرک و افروزنده «باور» داشتند.
جنس این باور قبل از آنکه ریشه در دلبستگی و اشتیاق به میرحسین موسوی داشته باشد، از زمین نفرت و کراهت از تمامیت نظامی تغذیه می کرد که بنا به دلائلی مختلف آن نظام مورد اقبال ایشان نبود. در عین حالی که فضای مستعد شهرآشوبی این فرصت را به ایشان می داد تا برای نخستین بار انتقام خود بابت همه آن سال هائی که نفرت توام با وحشت خود از حکومت نامطلوب شان را منفعلانه تحمل کرده بودند اکنون و با بهانه «تقلب در انتخابات» از طریق شهرآشوبی مرتفع نمایند.
اعتراض به تقلب برای این لایه از معترضین، موضوعیت نداشت بلکه طریقیت داشت! ایشان با رویکردی «اسپینوزائی» از طریق شهرآشوبی در حال اثبات و ابراز خود بودند.
خودیتی که تا پیش از آن از امکان ابراز و اثبات اش بی بهره مانده و اینک این فرصت را داشتند تا با «نفی کردن» موجودیت خود را «تعیّــُـن» بخشند!
در همان ایام و در اوج آن شهرآشوبی ها در قسمت سوم مقاله «تغار شکسته تهران» متذکر این واقعیت شدم که:
« ... نکته مهم در اعتراض های خیابانی این بخش از معترضین قبل از آنکه ناظر بر شعور و اقبال آگاهانه به خواسته های مدنی و شهروندی طبقه متوسط و مدرن باشد عمدتاً استفاده از فرصت مغتنمی جهت تخلیه غدد آدرنالین متراکم شده ناشی از سیاست های آمرانه و انقباضی حکومت طی سال های گذشته بود ... چه رقص شبانه جوانان در خیابان های تهران قبل از22 خرداد و چه رزم روزانه و خیابانی ایشان بعد از 22 خرداد قبل از آنکه ناظر بر شناخت و دلبستگی بر موسوی و آرمان ها و اهداف و برنامه های وی باشد، فوران ترشح غده آدرنالین انباشته ایشان ذیل سیاست های انقباضی و آمرانه حکومت در حوزه مناسبات اجتماعی بود که فضای انتخابات امکانی مناسب جهت تخلیه آن را به ایشان داد ...طبعاً برای جوانان طبقه مدرن که به مرز کلافگی از تحقیر و دیده نشدن و برسمیت شناخته نشدن توسط حکومت رسیده، ایام آشوب در تهران به سهم خود تا آن اندازه جذابیت داشت تا ایشان با ترشح طبیعی غدد آدرنالین و فرو بردن خود در خلسه و هیجان «خوف و رجاء» مطالبات اجتماعی خود را با لهجه سیاسی از طریق مشارکت در جنگ و گریزهای خیابانی فریاد بزنند.»
فعال شدن این ظرفیت بود که شهرآشوبی های سال 88 را برای این بخش از معترضین سوای از ظواهر خشن و سرکوبگرانه اش مبدل به یک خاطره جمعی و تاریخی و شادکامانه از 8 ماه دلیری در جدالی به زعم خود چریکی با نظامی کرد که تا پیش از این مرعوبش بودند.
استنکاف ایشان از پذیرش تقلب ربطی به استدلال ایشان ندارد و تقلب و افسانه تقلب برای ایشان بازتولید نوستالوژی شیرین 8 ماه دلیری کردن بر خلاف متابعت ها و ناتوانی ها و انفعال های سابق شان را عهده داری می کند.
خاطرات نبرد کازرون در نوول «دائی جان ناپلئون» و تکرار توام با اغراق از سلحشوری و ظفرمندی های دائی جان در آن نبرد مفروض، نماد اجتهاد از سر اضطرار انسانی است که بمنظور استتار و غمض عین ناکامی ها و نارسائی و ناتوانی هایش بشکلی خویش کامانه و حجیم در ناخودآگاه اش دست به وجدان کردن شمایل و ظواهر و محاسن و سوابق و رزم آیشی آرمانی از خود می زند تا بدان وسیله بتواند در خلسه تشفی خاطری ولو مجعول به شعف و غرور و آرامش برسد.
دائی جان نماد مردی بود که با دوسیه ای عاری از افتخار و اعتبار با استناد به نبردی ولو مفروض و حماسی در «کازرون» و با تعریف خود در آن نبرد در قامت «قهرمانی رزمآور» در ضمیر ناخودآگاهش برای خود در مقابل دشمن فرضی و تعریف شده اش جعل منزلت می کرد و توامان خود را از فرصت «دلیری کردن» در مصاف با «ددان» برخوردار می نمود.
جهدی است بی ثمر چنانچه توقع شود جماعتی که از بطن یک خاطره شیرین «ولو باطل» برای خود جعل هویت و اثبات موجودیت و دلالت دلیری می کنند چنان جماعتی را بتوان وادار به برائت از آن تخیل شیرین کرد!
بازی خوردگان ماجرای 88 با برسمیت شناختن «افسانه تقلب» در عالی ترین سطح افسانه پایمردی خود را باور کرده اند و نمی خواهند و نمی توانند خود را از این خلسه شیرین محروم کنند.
نوعی تشفی خاطر که تداعی ادبیات «کوچه مردانه» نوچه کریم آب منگل در «قیصر» مسعود کیمیائی است:
... اومدم دم كوچه مهران بغل این نـُرقه فروشیه. اومدم پایین یه سر و هیكل میزونه زد بهم افتادم تو جوب. گفتم: هتته! گفت: عصمته! بعد یكی گذاشت تو گوشم. گفتم: نامردا!
دومی شم از اولیش قائم تر زد. دست كردم جیبم كه برم و بیام. چشمامو وا كردم دیدم مریضخونه روس هام!
حالا به همه گفتیم زدیم. شما هم بگید زده. خوبیت نداره.


video


۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

آمریکا شناسی!



طی 34 سال مناسبات خصمانه میان ایران و آمریکا، طرف ایرانی این مخاصمه همواره از یک فقر دانشی نسبت به ماهیت پدیده ای بنام ایالات متحده در رنج بوده.
هر چند شخصاً از مخالفان جدی بهبود مناسبات بین دو کشور هستم و رمز روئین تنی ایران را در حفظ فاصله بهداشتی و بلکه حفظ مناسبات نارفیقانه اش با واشنگتن می دانم اما صرف نظر از گرایش شخصی بعضاً مشاهده می شود در داخل کشور چه در جبهه مخالفان با آمریکا و چه در اردوی دلشدگان و شیفتگان بهبود رابطه با آمریکا عموماً کمتر کسی یافت می شود تا قبل از مهر یا کین خود به آمریکا با ماهیت این پدیده، آشنائی محتوائی داشته باشد.
این کمال غفلت است چنانچه ایالات متحده را بر اساس ویترین لیبرال دمکراسی در قالب یک «کشور» برسمیت شناخته و با چنان برآیندی با آن کین یا مهر بورزیم!
آمریکا را در مجمل ترین تعریف ممکن باید یک «بنگاه تجاری» بزرگ فهم کرد.
بنگاهی با حاکمیت دقیق مناسبات یک نهاد تجاری بین کارفرمای این موسسه با شهروندانش در مقام کارورزان این بنگاه و مهره های به گردش درآورنده چرخ دنده های این موسسه تجاری.
بنگاهی با حاکمیت مناسبات تعریف شده و تحمیل شده این موسسه تجاری بین خود با بخش های دیگر جهان در مقام حوزه فعالیت تجاری این موسسه تجاری.
بر این اساس منافع و امنیت ملی در آمریکا گریم تامین منافع تجاری این موسسه عظیم تجاری و کارفرمایان و مدیران عامل این موسسه تجاری است.
بر این مبنا دیالوگ با این موسسه تجاری منطق خاص و منحصر بفرد خود را دارد. برای یک موسسه تجاری، تامین و تحصیل و حفظ و بسط و گسترش سود و حوزه سودآوری اصلی ترین و منحصربفرد ترین هدف است. لذا منطق گفتگو از جانب هیئت مدیره این موسسه استوار بر دو گانه امتیاز دادن و امتیاز گرفتن است.
کمال بلاهت است تا برای گفتگو یا قرابت با چنین «اختاپوسی مالی» متوسل به گویش های اخلاقی یا سیاسی و یا ایدئولوژیک شد!
زبان ایشان زبان سود و منفعت مالی است. منافع ملی و ارزش های آمریکائی و دمکراسی و حقوق بشر و اصول لیبرال دمکراسی، جملگی بزک هائی برای استتار غایات و منویات تجاری این اختاپوس است.
اتهام جمهوری اسلامی نیز قبل از مواضع سیاسی یا اخلاقی یا ایدئولوژیکش، برهم زدن و برسمیت نشناختن نظم آهنین تجاری است که این غول اقتصادی تا پیش از این بر حوزه مناسبات تجاری اش با دنیا دیکته کرده بود.

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

این اصل ماجرا بود!


مقدمه:
1ـ کاپیتان «سعیدرضا نصرفرد» خلبان ویژه سپاه برای مسافرت های هوائی مسئولین نظام در مصاحبه با فارس:
در یکی از سفرهای استانی آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوری ایشان، در فرودگاه از هواپیما پیاده شدم و رفتم پشت سر ایشان ایستادم. آقای خاتمی بود و یکی از مسئولین دفتر و یکی از معاونان رئیس‌جمهور. یک فرزند شهید آمد تا به آقای خاتمی خوشامد بگوید و گفت:
«ای یاور رهبر!»
من پشت سر ... دفتر آقای خاتمی بودم و شنیدم که گفت:
«گفتن این یکی در برنامه نبود!»
خاتمی پرسید:
«چی؟»
... گفت:
«این یاور رهبر در برنامه نبود و خارج از برنامه گفت» (!)
خاتمی که جلو رفت، زدم پشت ... دفتر!
آمدیم بالا و سوار شدیم و من گفتم: «با آقای خاتمی کار دارم». برگشتم و پهلوی آقای خاتمی نشستم و گفتم:
«چند نفرهستند که دارند آدم‌های برجسته نظام را به باد می‌دهند. آقای .... را پسرش به باد می‌دهد، آقای .... هم شما را به باد می‌دهد. شما رئیس‌جمهور مملکت هستی و حکم‌ات را آقا تنفیذ کرده‌اند و حالا... دفترت دارد به آقا جسارت می‌کند! من چون این موضوع را خودم شنیده‌ام، همه جا بازگو خواهم کرد». گفت: «تو تندی، بچه شهید و بسیجی هستی!». بعد رویش را به حالت قهر کرد به سمت دیگر! ... بعد از دقایقی مرحوم دادمان به کابین آمد و یک گل نرگس به من داد و گفت:
«این را آقای خاتمی داده و گفته است ناراحت نباش، هر حرفی داری به من بگو».
گفتم:
«جریان ... دفتر را که به شما نمی‌توانم بگویم»
جالب اینجاست که ... دفتر به فاصله اندکی بعد از آن عوض شد.
سید احسان قاضی زاده عضو شورای مرکزی و دبیر کل وقت «جامعه اسلامی دانشجویان» در گفتگو با نسیم به بیان ناگفته هایی از واقعه 18 تیر 78 پرداخت و در بخشی از آن مصاحبه گفت:
شنبه یا یکشنبه صبح بود که ما در میدان انقلاب بودیم و ... از آنجا در معیت معترضین به سمت فاطمی رفتیم و من مشاهده کردم که این افراد درب بزرگ آهنی وزارت کشور را از جا کندند که آقای تاجزاده آمد در وسط حیاط وزارت کشور یک صندلی گذاشت و یک جمله کلیدی گفت که نمی‌دانم چرا بعدا بررسی نشد. تاجزاده به این جماعت که حدودا پانصد الی ششصد نفری می‌شدند گفت:
شما چرا آمده اید اینجا؟ شما چرا درب وزارت کشور را از جا می‌کنید؟ اینجا که مال شماست، شما باید جای دیگری بروید و درب آنجا را بکنید و پای بلندگوی دستی مدام می‌گفت که:
«اینجا متعلق به خود شماست و شما اشتباهی آمده اید»
3ـ در خلال جلسات مجلس خبرگان جهت تدوین قانون اساسی و بعد از آنکه «حسن آیت» بحث ولایت فقیه را به تاسی از بنیان گذار انقلاب اسلامی بصورتی جدی در افکار عمومی مطرح کردند آقای سحابی عدم موضوعیت بحث ولایت فقیه را در مقام گلایه نزد هاشمی رفسنجانی برده و ایشان در پاسخ، سحابی را به کناری کشیده و اظهار می دارند:
مهندس؛ فعلاً موجی است که به راه افتاده اجازه دهید ببینیم به کجا می رسد تا بعد تکلیف خود را پیدا کنیم! (مقاله هاشمی و تاریخ)

ـــــــــــــــــــــــ

با فرض نامعتبر بودن محتویات پاورپوینت منتشره در سال 89 و عطف به اظهارات بالا در خلاصه ترین شکل ممکن ماجرای فتنه 88 را می توان به یک بازیگوشی جسورانه از جنس «سنگ مُفت؛ گنجشک مُفت» مدیران آن بحران تعبیر کرد!
آنچه از ظواهر مشهود است دعوای اصلی دعوای سران یک جریان مخالف با آیت الله خامنه ای و شانیت ولایت فقیه بود که بالاتفاق کوشیدند از بهانه تقلب و تحریک و تهییج افکارعمومی و اعمال فشار بر حکومت از طریق لشکرکشی خیابانی ماهی مراد خود را صید کنند!
احتجاج شان هم آن بود که:
«سنگ مفت ؛ گنجشک مفت»! حالا که توانسته ایم جماعتی را به خیابان بکشیم با امواج فتنه جلو می رویم و اگر گرفت که فبه المراد اگر هم نگرفت «کی بود کی بود من نبودم» راه می ندازیم! نهایتاً طلبکار هم خواهیم شد که نظام باید بابت سرکوب خشن آن شهرآشوبی ها به دلجوئی از دلشدگان بپردازد!


علی رغم این نباید «ماجرای 88» را رویدادی خلق الساعه دانست و سابقه امر را می توان از بطن تحولات حاکم بر انقلاب اسلامی سال 57 ریشه یابی کرد.
واقع امر آنست که آیت الله خمینی در مقام رهبر انقلاب اسلامی نقشی مسلط و محوری در تبیین و تشریح مبانی انقلاب اسلامی از جمله اصل ولایت فقیه داشت.
در آن مقطع تحت مغناطیس پر جاذبه «امام» قاطبه اقشار مردمی و گروه های سیاسی طوعاً یا کرهاً رهبری بلامنازع ایشان را پذیرفته بودند اما این متابعت یک دست نبود و در زیر پوست «امت خمینی» دو شاخه «همراهان» و «همدلان» قرار داشتند که وجه اشتراک شان مخالفت و مبارزه با حکومت پهلوی بود در عین حالی که کانون افتراق شان نیز بازگشت به این واقعیت داشت که «همدلان آیت الله» با باور و اعتقاد قلبی به اهداف و مبانی معرفتی و دینی «امام» ملتزم الرکاب ایشان بودند در حالی که «همراهان آیت الله» لزوماً تفطنی به پکیج معرفتی ایشان نداشته و صرفاً و از موضع سیاست ورزانه ایشان را همراهی می کردند و به همین دلیل نیز در بلندمدت یا مجبور به جدا کردن راه خود از ایشان شدند و یا آنکه فرصت شناسانه در کمین موقعیت مناسب جهت «های جک» انقلاب خمینی نشستند.
فرصتی که به دلیل عمق و قوت کاریزمای امام تا زمانی که ایشان در قید حیات بود امکان آن برای مترصدین فراهم نشد تا منویات خود را عملیاتی کنند.
با فوت بنیان گذار جمهوری اسلامی و آغاز رهبری دوم در ایران بود که لاقیدان به تئوری ولایت فقیه فرصت را مغتنم شمردند تا با تاسی به حربه «دیکتاتور شدن آیت الله خامنه ای» (توضیحات بیشتر را در مقاله «چگونه خامنه ای دیکتاتور شد» آورده ام) و ترویج «دیکتاتور ساز بودن اصل ولایت فقیه» بستر و زمینه «رهبر زدائی» یا تشریفاتی کردن ولایت فقیه در هرم قدرت حاکم بر ایران را کلید بزنند.
لاقیدی و بی التفاتی این جماعت به «تئوری ولایت فقیه» در حالی است که اساساً تقید شیعه به این اصل قبل از آنکه ناشی از تعلق خاطر ایشان به ممارست و مجاهدت آیت الله خمینی در تدوین این تئوری باشد برگرفته از مبانی معرفت شناسانه واقعه تاریخی غدیر خم است.
به باور شیعه رسول الله با بلند کردن دست علی ابن ابیطالب در غدیر خم و ابراز:
«من کنت مولا هذا علی مولا»
با وضوح، حجت را بر مسلمانان تمام کرد که: حاکم و حکومت در اسلام هم موضوعیت دارد و هم طریقیت و «علی» نماد وجوب و شانیت حاکم در حکومت لازم الااحصا و واجب الدوامی شد که قائم بر علم و عدل و شجاعت باید باشد.
علی رغم این همان طور که سیاست ورزان در آن تاریخ موفق شدند در «سقیفه بنی ساعده» بازی قدرت را متفوق بر وجوب شانیت و اصلحیت حاکم کنند. سیاست ورزان امروز در جمهوری نوپای شیعیان نیز کوشیدند مطالبه سهم متوقع خود از کیک قدرت را به بهای تقلیل و تزئینی کردن جایگاه رهبری در ایران ابتیاع و بازتولید نمایند.
با وام گیری از خوانش «حامد زمانی» عصاره ماجرای 88 را می توان این گونه قرائت کرد که:
اوضاع از این قرار است
این اصل ماجرا بود:
در جامه شبانی/ گرگان روزمزدند
با قافله رفیقند/ اما شریك دزدند
در سر هزار فتنه/ نیرنگ های رنگی
اهل كدام مرزند/ این رومیان زنگی
خیزی جسورانه با هزینه کردن منافع ملی و قربانی شدن شهروندانی بازی داده شده و صحنه آرائی محکوم به شکست که اتفاقاً دو قربانی اصلی و محصورشان بی اطلاع ترین و کم تقصیرترین شان بودند!
ماجرای 88 به صفت مشابهت قرینه ای از کودتای نافرجام «سرهنگ فولادی» علیه «رضا خان» را تداعی به ذهن می کند آنجا که «فولادی» در سودای قدرت و در فردای کودتای موفق «رضا خان» دست به کودتائی مشابه علیه سردار سپه زد و یخ اش نگرفت و شکست خورد و در لحظه اعدام وقتی پیغام رضا خان را شنید که طلب بخشایش کن تا عفوت کنم ایشان نیز در پاسخ گفت:
بخشش برای چه؟ تو کودتا کردی گرفت! من کردم نگرفت! دیگر طلب بخششی لازم نیست!
به اقتفای سلوک سرهنگ فولادی، طلایه داران ماجرای 88 نیز می توانند صداقت ورزیده و تهور کنند و در پاسخ به مطالبه عذرخواهی رهبری بابت شیطنت شان، به تاسی از آن سرهنگ ناکام اظهار دارند:
عذرخواهی برای چه؟ سنگ مُفت گنجشک مُفت! زدیم اما نگرفت!

۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

سندروم شیطان!


محمود احمدی نژاد صرف نظر از همه فراز و فرودهائی که طی 8 سال ریاست جمهوریش پشت سر گذاشت از یک جهت خواسته یا ناخواسته بانی اتفاق مهمی در تاریخ معاصر ایران شد و این فرصت را پیدا کرد تا از یک چرک و عفونت تاریخی موجود اما پنهان در حد فاصل مناسبات دو طبقه «سنتی و مدرن نما» پرده برداری نماید.
(تاکید بر «مدرن نما» ناظر بر شمای مدرن این طبقه است در حالی که این طبقه از حیث محتوا طی 100 گذشته علی رغم همه ادعاهای فرهیختگی تنها مطالبه گر و بلعنده و ناتوان از آن بوده که حتی یک اندیشه و رای و مکتب و علم و دانشی نوین از خود عرضه کند و صرفاً در سطح قاری و تکرار کننده مکاتب و آرای اندیشمندان غربی باقی مانده اند)
«آقای احمدی نژاد شما شلتاق می کنید» عنوان مقاله ای بود که شانزدهم خرداد 88 و شش روز قبل از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری آن سال تحریر و در بخش پایانی آن خطاب به آقای احمدی نژاد تصریح داشتم:
«جناب آقای احمدی نژاد
جمعه پیش رو تکلیف انتخابات ریاست جمهوری روشن خواهد شد و صرف نظر از تمامی مسائل و مباحثی که در ایام رقابت های انتخابات در سطح جامعه مطرح شد؛ نهایتاً یکی از چهار نامزد موجود، موفق به ورود به کاخ ریاست جمهوری ایران خواهد شد و مطمئن باشید چنانچه جنابعالی پیروز این رقابت شوید اینجانب به عنوان یک نفر از میان دیگر شهروندان ایرانی هر چند به جنابعالی رای نخواهم داد اما قطعاً در صورتی که بار دیگر اعتماد اکثریتی ملت ایران در فضائی سالم و به دور از تخلف بنام جنابعالی در صندوق آرا ریخته شود؛ شخصاً به احترام آرای اکثریت مردم، شان و مقام اجرائی شما را برسمیت شناخته و بدآن احترام خواهم گذاشت. اما مطمئن باشید در تمام آن چهار سال پیش رو نیز اینجانب در کنار دیگر کسانی که به دلائل متعدد از جمله ادله ای که در این نامه مطرح شد، منتقد دلسوز سلوک نامتعارف جنابعالی باقی خواهم ماند»

این عهدی بود که شخصاً و در تمام دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد وفادار به آن باقی ماندم. علی رغم این جنس مواجهه طبقه مدرن نمای ایران با احمدی نژاد از لحظه ورودش به کاخ ریاست جمهوری تا تمامی 8 سال 84 تا 92 و تا بدرقه و خداحافظی اش از کاخ پاستور مجموعاً قبل از آنکه موید ناتدبیری و نسنجیدگی رفتاری و کلامی احمدی نژاد باشد مُبین «روان نژندی» جامعه مدرن نمای ایران بود!
قدر مسلم آن است که احمدی نژاد طی 8 سال گذشته در کنار آن بخش از عملکرد قابل دفاع و استنادش، مرتکب اشتباهات زیاد و غیر قابل کتمان و غیر قابل دفاعی نیز شد اما هم زمان با ارتکاب اشتباهات، خود را مواجه با دو نوع برخورد از جانب مخالفانش کرد.
دو گانه «انتقاد و انزجار» فرجام محتومی بود که در تمامی طول بازه زمانی 92ـ 84 احمدی نژاد را بصورت کامل در احاطه خود داشت.
در این دو گانه، منتقدین احمدی نژاد (از جمله نگارنده) را می توان صورت سنگی هائی فاقد احساس و عاطفه تلقی کرد که موظف بودند به اعتبار خصلت کارشناسانه، احمدی نژاد و رفتار و گفتار احمدی نژاد را بیرون از حب و بغض های شخصی و نفرت و کراهت و انزجارهای فردی و عاطفی مورد نقد و مداقه قرار دهند. (داوری در مورد توفیق در این نقادی بماند بر عهده مخاطب)
اما سهم عمده ای از مخالفت با احمدی نژاد (اعم از نخبگان تا شهروندان عادی) به آن بخش از جامعه ایرانی تعلق داشت که اساساً از احمدی نژاد بشکل چندش آوری منزجر و متنفر بودند.
خواستگاه این تنفر نکته محوری در فهم و یابش چرائی نابردباری ها و ستیزندگی ها و پرخاشگری ها و سرخوردگی ها و کینه توزی های گسترده بین طبقه مدرن نمای ایران با احمدی نژاد را پرتو افشانی می کند.
این «انزجار و نفرت» نزد «حاملان آن انزجار و نفرت» تا حدی بود که ایشان در تمام 8 سال زمامداری احمدی نژاد نتوانستند ریاست جمهوری وی را برسمیت بشناسند و حتی اکنون نیز که وی از پاستور خداحافظی کرده در ادبیات سیاسی و ژورنالیستی و محاوره ای ایشان این گونه القا می کنند کآنه کرسی ریاست جمهوری در 8 سال گذشته غصب شده بود و اینک توسط آرای طبقه مدرن نما فتح و آزاد شده!
ظاهراً ایشان متوجه نیستند یا نمی خواهند به این واقعیت توجه کنند که «احمدی نژاد» فارغ از خوشآیند یا ناخوشآیند مخالفانش، هر چه که بود و هر چه که کرد بمدت 8 سال با اخذ رای اعتماد اکثریت شهروندان ایرانی نماینده قانونی جمهور ایرانیان بود.
علی رغم این یک عامل بصورت مستمر نقش محوری نزد طبقه شبه مدرن ایران در برسمیت نشناختن و «استنکاف پُر غیض» از احمدی نژاد و طبقه حامل احمدی نژاد را عهده داری می کرد.
آیه 34 سوره بقره شاخص مهمی در فهم و یابش چیستی این «استنکاف پر غیظ» را در اختیار قرار می دهد.
(وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ)
مضمون آیه ناظر بر استنکاف متکبرانه شیطان و تـَمُرّد خویش کامانه وی از فرمان خداوند جهت سجده بر انسان است.
مطابق روایات، شیطان به اعتبار برتربینی «ذات از آتش خود» در مقابل کهتر بینی «ذات از خاک انسان» نگاهش به انسان نگاهی آغشته از کبر و سفلگی بود. همین نگاه متکبرانه بود که منجر به طغیان و سرکشی شیطان از فرمان خداوند و برسمیت نشناختن خلقت ایشان شد.
در ماجرای احمدی نژاد نیز به قوت و شدت شاهد فعال شدن گسل تاریخی استوار بر نفرت جامعه مدرن نمای ایران از جامعه سنتی ایران شدیم که ریشه در «برتر بینی خود» و «کهتر بینی غیر خود» داشت.
همین خود برتربینی و خود متشخص بینی و خود زیبا بینی و خود آلامد بینی و خود فرهیخته بینی و خود باسواد بینی و خود باشعور بینی در کنار سفله انگاری و حقیر بینی و بی سواد دانی و بی فرهنگ خوانی و بی شعوردانی و بد قیافگی! و بی اخلاق خوانی طبقه سنتی بود که در تمام 8 سال گذشته مانع از آن می شد تا از جانب ایشان نماینده جمهور ایرانیان برسمیت شناخته شود.
همین خود برتربینی بود که با باور به اعلمیت و اصلحیت و ارشدیت و ارجحیت و افضلیت ذاتی «خود» و «آرای خود» مانع از آن می شد تا این طبقه مبتلا به «سندروم شیطان» با باور به «تهران ایران بینی» نتوانند بیرون از «تهران مدرن» را ببینند و آرای ایشان را نیز برسمیت بشناسند.
هر چند نمی توان این واقعیت را نیز کتمان کرد که احمدی نژاد نیز با اتخاذ گویش نامتعارف خود ظاهراً تعمد داشت تا بر لهیب آن «آتش نفرت» نفت بپاشد!

۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

شهید واکسن نیست تا قداست را منتقل کند!


سرکار خانم امیرانی همسر شهید «حمید باکری» در خبطی مجدد سفره دل نزد اجنبی باز کرده و در مصاحبه با «روزنت» به آن بخش از اظهارات رهبری ایران که «رفتار مدعیان تقلب و شهرآشوبان سال 88 را نانجیبانه توصیف کردند» معترض شده و با استنباط شخصی از ضمیر اشاره رهبری نسبت به موسوی و کروبی به طعنه پرسیده اند:
«آیا ایستادن کنار مردم نانجیبی است؟»

سرکار خانم امیرانی!
اولاً انتصاب نسبی به شهید متضمن انتقال قداست از آن دردانه ها به منسوبان ایشان نیست و اخذ اعتبار از شهید در گرو فهم آرمان و پیروی از مشی شهید است.
ثانیاً مطمئن نیستم انگشت اشاره رهبری نسبت به نانجیبان ناظر بر آقایان موسوی و کروبی بود اما مطمئنم باز کردن سفره دل نزد رسانه ای که با مدیریت و تلاش گروه تروریستی رجوی علم شد و پرونده کاری اش مملو از اهانت و ناسزا و تحقیر باکری و باکری ها و اسلام باکری ها و امام باکری ها و انقلاب باکری ها بوده و هست عین نانجیبی و لگدمال کردن اعتبار شهید باکری و باکری هاست!
پیشتر نیز (بسیجی واقعی) خدمت تان معروض داشته بودم:
«... آیا عنایت دارید که مصاحبه شما با «سیاه نامه روزنت» آب سردی بود بر پیکر همه هم سنگران «باکری»!؟ آیا قبل از گله به نامحرم بردن نیم نگاهی به نویسندگان آن «ضاله نامه» کردید که با کسانی درد دل می کنید که تا پیش از این آب دهان نجس خود را بر صورت مطهر و پاک باکری و امثال باکری ها می انداختند و از خود پرسیدید اینک چه اتفاقی افتاده که ایشان سنگ صبور شما شده اند!؟»
سرکار خانم امیرانی با دستمال نجس نمی توان شیشه کثیف را پالود!
دادن مصاحبه به رسانه «ضد شهید» ریختن اعتبار شهید پای علف های هرز و دادن مشروعیت و برسمیت شناختن ایشان به بهای چوب حراج زدن به اعتبار و قداست و مشروعیت شهید است!

۱۳۹۲ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

پوزیتیویسم اخلاقی خاتمی!



محمد رضا خاتمی برادر سید محمد خاتمی با اظهارات نسنجیده اش در فردای پیروزی آقای روحانی مبنی بر این که «حالا نوبت آزادی موسوی و کروبی است» ناخواسته نوعی پخمگی را در سلوک سیاسی خود به تصویر کشید و مکرراً و مجدداً ثابت کرد در عرصه سیاست «خام دست» است و نمی توان روی ایشان به عنوان عنصری متبحر و مجرب و ورزیده محاسبه کرد.
بطور کلی کسانی که با پیروزی «حسن روحانی» دچار نوعی ابتهاج و شارژ روحیه نامتعارف در بیان مطالبات خود شدند، بدینوسیله ثابت کردند فاقد شناخت مُکفی از پارادیم سیاسی حاکم بر مناسبات عرفی محافل و اصحاب قدرت در ایرانند و بیشتر متاثر از نوعی پوزیتیویسم اخلاقی و تحت تاثیر عواطفی هیجان زده ناشی از نتیجه انتخابات از خود امریه های احساسی صادر کردند!
در جامعه ای که ریاست جمهوری «بخشی از قدرت است» و نه «همه قدرت» آن هم بخش غیر موثر در حوزه عدلیه، کوبیدن بر طبل آزادی موسوی و کروبی بمثابه کوبیدن آب در هاون است.
منطق حاکم بر پارادیم مناسبات قدرت در ایران آن هم در موقعیتی که صراحتاً ارشدترین مقام نظام از مدعیان تقلب در انتخابات سال 88 «عذرخواهی» مطالبه کرده و کلیت نظام نگاه شان به شهرآشوبان سال 88 نگاه مجرمانه است در چنین حالتی طبیعی است مطالبه آزادی موسوی و کروبی از جانب مدعیان تقلب 88 و از موضع فاتحان انتخابات 92 خواسته یا ناخواسته مُنتج به تعویق و تاخیر انداختن آزادی آن دو خواهد شد!
بر اساس پارادایم موجود، پذیرش آزادی موسوی ـ کروبی از جانب حاکمیت آن هم در موقعیتی که مدعیان تقلب سال 88 در حال مصادره پیروزی «حسن روحانی» بنفع خود هستند چنین امری برای نظام مترادف با نوعی «باج دادن» یا «تن دادن به باج خواهی مدعیان تقلب» خواهد شد.
برآیندی که بصورت طبیعی محکوم به استنکاف نظام است.
این در حالی است که فرضاً اگر پیروز انتخابات ریاست جمهوری بجای روحانی هر کدام از کاندیداهای اصولگرا بودند! برخلاف وضعیت فعلی، کلیت نظام و شخص پیروز در انتخابات از نظر ذهنی آمادگی داشت تا موجبات آزادی آقایان موسوی و کروبی را از موضع اقتدار و بزرگواری و ابراز حسن نیت و متعاقب اثبات سلامت ساز و کار انتخابات در کشور و «شرمنده کردن محصورین» مطرح و به سرعت نیز محقق کند!
علی ایحال هر چند مدعیان تقلب سال 88 کماکان از موضع خود عدول نکرده و اکنون نیز با اصرار بر مصادره پیروزی روحانی بنفع خود احساس شیرین کامی در انتخابات دارند اما شوربختانه بر اساس همان پارادیم سیاسی حاکم بر مناسبات قدرت، اصرار ایشان بر رفع حصر تداعی باج خواهی شده و بالتبع حاکمیت را فاقد انگیزه در این خصوص کرده و تا اطلاع ثانوی «رفع حصر» در تعلیق خواهد ماند.


افول پدرخوانده!



آیا پیروزی حسن روحانی در انتخابات ریاست جمهوری بمعنای بازگشت و قدرت گرفتن پدرخوانده (هاشمی) است!؟
در پاسخ باید به این واقعیت نظر داشت که مطابق تعریف لفظ «پدر خوانده» در ترمینولوژی سیاسی ناظر بر فرد متنفذ و قدرتمندی در هرم سیاسی است که اصرار دارد از پشت پرده و بدون دیده شدن صحنه گردان سیاست و سیاست مردان در روی صحنه باشد. لذا مطابق این تعریف دیگر نمی توان مانند سابق برای هاشمی نقش پدرخواندگی را برقرار دانست.
اینکه مشاهده می شود آقای هاشمی از فردای پیروزی حسن روحانی اصرار دارد وقت و بی وقت و بی مناسبت یا بامناسبت در نشست های مختلف خود را نشان دهد و از هر فرصتی برای رساندن خود به کنار روحانی و عکس یادگاری با وی انداختن بهره می برد همه اینها موید آن است که هاشمی پذیرفته دیگر مانند سابق قدرت سیاسی ندارد و از طریق رسانه ای کردن وقت و بی وقت خود، می کوشد و می خواهد نقش فراموش شده و بالتبع قدرت مستهلک شده خود در افکار عمومی را بازتولید نماید.
این که ایشان موفق به این کار بشوند با واقعیات نمی خواند اما این که ایشان اصرار بر حضور مداوم در نشست ها و ملاقات ها و تیتر خبرها دارند اثبات کننده تفطن وی به تقلیل وزن و قدرت و جایگاه سیاسی و پدرخواندگی اش در مناسبات قدرت در ایران است.

۱۳۹۲ مرداد ۱۳, یکشنبه

بازی تحمیلی روحانی در زمین دشمن!


دکتر روحانی در بخشی از سخنرانی خود در مراسم تنفیذ حکم آغاز مسئولیتش در کُرسی ریاست جمهوری اظهار داشت:
«بدخواهان دنبال این بودند که بر اثر تحریم و انزوا کشور در ستیز داخلی فرو رود و شکاف بزرگی بین دولت و ملت ایجاد شود ولی با حضور گسترده اقشار مختلف مردم انتخابات پرشوری برگزار شد و شاهد این بود که حماسه کم‌نظیری خلق شد»
بر خلاف باور دکتر روحانی، منطق حاکم بر «تحریم های فلج کننده اقتصادی آمریکا» از یک ساز و کار تعریف شده تبعیت می کرد که «ستیز داخلی» جایگاهی در اهداف تعیین شده آن نداشت.
دیالکتیک تحریم آمریکا از یک منطق ثلاثه بهره می برد.
مطابق آن ثلاثی:
1ـ تحریم از طریق نسق کشی اقتصادی و تسمه کشیدن از گُرده مردم و با تنگ کردن عرصه معیشت موجبات استیصال و رویگردانی از «وضع موجود» را در ایران فراهم آورد.
2ـ رویگردانی از وضع موجود بستر اقبال «شهروندان در تنگنای معیشت» به «اَبَـرمرد تغییر دهنده وضع موجود» در انتخابات شود!
3ـ دو عنصر «تحریم کننده» و «تغییر دهنده به قدرت رسیده» در یک وصلت آرمانی بتوانند در راستای تعامل دو جانبه «تشریک مساعی» کنند.
همه اجزای این ثلاثی بخوبی و دقت تعریف شده بود و تا قبل از رد صلاحیت «ابرمرد» امور بر وفق مُراد پیش می رفت. اما بعد از حذف پیش بینی نشده یکی از طرفین، سامانه مزبور با سوختی ناقص به کار خود ادامه داد.
حسن روحانی خواسته یا ناخواسته میراث خوار این «ساز و کار» شد. ساز و کاری که در مقام تشبیه بمثابه ماجرای آن دسته از کارگرانی است که بخشی وظیفه کندن زمین را داشتند و بخش دوم موظف به قرار دادن لوله در عمق گودال و گروه سوم ملزم به خاک ریزی مجدد گودال بودند. اما وقتی حسب اتفاق گروه دوم نتوانست بر سر کار حاضر شود این مانع از مسئولیت تعریف شده دو گروه دیگر نشد و طرفین هم چنان و به نوبت یکی حسب وظیفه گودال را خاک برداری و دومی نیز حسب وظیفه گودال را خاک ریزی می کرد!
با حذف هاشمی از ثلاثی انتخابات 92 هر چند نظم تعریف شده بر هم خورد اما تحریم به هدف نخست خود رسید و قاطبه ایرانیان را از موضع استیصال به اجماع بر روی انگشت اشاره و جانشین «ابرمرد» رساند.
اما برآیند استیصال با رد صلاحیت هاشمی به غایت قصوای خود نرسید.
قرار بود با تحریم ها اولاً سیاست سخت سری یا بتعبیر هاشمی رفسنجانی «کله شقی» با آمریکا (با اسم مستعار دنیا)! شکست خورده اعلام شود و در انتخابات به کسی اقبال شود که اشتهار به سازگاری با دنیا (آمریکا) دارد. لیکن با حذف غیر منتظره هاشمی، آنک روحانی ناخواسته میراث دار روندی شد (سازش با آمریکا) که نه ادعایش را داشت و نه مجوزش را و نه توانش را و نه عقبه اجتماعی لازم اش را.
همه اینها سرمایه هائی بود که در انبان هاشمی یافت می شد. علی ایحال و ظاهراً در نبود «لوله گذار» آمریکا کار خود را ادامه می دهد و با توجه به شیرین کامی اش از موثر واقع شدن تحریم ها در «مهندسی انتخابات» چاله تحریم ها را بدون توجه به «نبود لوله» کماکان و از سر شوق گود برداری می کند تا از این طریق بر کارت های خود بر سر میز مذاکره محتمل با «ایرانی های مستاصل شده از تحریم ها» بیافزاید!
(آخرین نمونه طرح تشدید تحریم ها با امضای 400 نماینده کنگره)
بر همین اساس است که آقای روحانی در آغاز به کار خود در ساختمان پاستور باید توجه به این واقعیت داشته باشد که برخلاف باور ایشان:
«بد خواهان دنبال ستیز داخلی نبودند بلکه ترغیب داخلی به گزینه سازش را تعقیب می کردند»
آنچه که به آمریکا مربوط می شد، انجام شد و واشتگتن این توفیق را یافت تا با «مهندسی ریموت کنترلی» موج آرای شهروندان را در مسیر «منجی طلبی تحول خواه» کانالیزه کند.
اکنون آنهائی در داخل باید پاسخگو باشند که مستمراً شعار انتخاباتی «تعامل با دنیا» را (آمریکا) با لهجه «سازش با دنیا» قرائت و القاء می کردند و نامدبرانه تحریم های آمریکا را محصول ستیز بلاوجه ایران با جهان (آمریکا) معرفی می کردند!
کوبیدن بر طبل «اجتناب از کینه جوسازان و دشمن تراشان و انزجار از کله شقی در تعامل با جهان» (بخوانید آمریکا) و آرای روحانی را خواست اکثریتی ملت جهت کنار آمدن با دنیا (آمریکا) معنا کردن، عمداً یا سهواً در اردوی دشمن (آمریکا) چنین بازخوردی را القا می کرد که:
«شما بـُردید! و ما تسلیم فشار شما شدیم و پیغام تحریم را گرفتیم و از سازش استقبال می کنیم!»
انتقال چنین پیامی به آمریکا از طریق قرائت کژتابانه از آرای روحانی اثبات موفقیت آمیز بودن سیاست آمریکائی ها در تحریم و جری کردن ایشان در ابرام و افزایش تحریم ها جهت اخذ امتیاز بیشتر از ایرانی است که پیش تر و توسط خودی ها دست های خود را به نشانه تسلیم بالا برده!
آنانکه نشستند و مُدام در تریبون های مختلف آرای روحانی و شعار تعامل وی را با خوانشی سفیهانه «رای به سازش و کنار آمدن با دنیا (!) قرائت و معنا کردند» اکنون باید پاسخگوی دام چاله ای باشند که در مسیر سیاست خارجی ایران پیش پای روحانی کنده اند!
شعار «تعامل» روحانی را سازش با جهان (آمریکا) القاء کردن، بمعنای خلع سلاح کردن روحانی در مقابل دشمن و قرار دادن وی در زمین اجنبی آن هم با دست هائی بسته و اجبار ایشان در بازی کردن در چنان زمینی و تن دادن به قوانین چنان زمینی است!
هر چند روحانی سیاستمدار زبده و مُجربی است اما واقعیت آن است مشکلات مهیبی در روبروی خود دارد و حزم اندیشانه موظف است بمنظور تضمین موفقیت خود یا تقلیل آسیب رسانی از جانب مخالفان در کمین نشسته اش از سه طایفه اجتناب کند:
ـ نخست «اصلاح طلبان متوهم» که نه شناخت ژرف اندیشانه ای از دین دارند و نه درک واقع بینانه ای از ایران!
ـ دوم «اصولگرایان رادیکال» که ولو با حُسن نیت سپهر سیاست و سیاست ورزی را با عرصه رزم یکسان فرض کرده و چریک بازی را جایگزین دیپلماسی می کنند!
و سوم شخص هاشمی رفسنجانی است که هر چند به صورت ظاهر حامی روحانی محسوب می شود اما واقع آن است «روحانی» گزینه موجود هاشمی بعد از رد صلاحیت اش بود تا از این طریق تنها بتواند قدرت خود را در برابر مخالفانش در ماجرای رد صلاحیت به رخ بکشد.
صورت قضیه آنست که هاشمی مصمم بود تا فصل آخر زندگی خود را از طریق تصاحب مجدد کرسی ریاست جمهوری صرف محقق کردن آخرین اهداف و امیال خود از جمله حل مناقشه ایران و آمریکا کرده و بدینوسیله نام خود را بعنوان خاتمه دهنده به مناقشه مزبور در تاریخ ایران سند بزند.
با چنین انگیزه ای موفقیت فرضی روحانی در مناقشه خارجی هر اندازه هم که بنفع منافع ملی ایران تمام شود در تحلیل نهائی «این موفقیت روحانی است» و ربطی به هاشمی پیدا نمی کند و قاصر از آن است تا موجبات تشفی خاطر کسی را فراهم کند که مایل است همواره در میانه میدان سیاست مورد توجه و اقبال انحصاری قاطبه شهروندان باشد!
بر همین اساس است که اظهارات اخیر هاشمی (اگر بگذارند روحانی می تواند موفق شود ـ نشست با مجلسیان) را می توان در مقام یک تراشه روان پژوهانه و هشدار دهنده تلقی کرد!
بدین معنا هاشمی در حال حدیث نفس است و از ضمیر ناخودآگاه اش در حال ارسال این پیغام است که:
شکست روحانی با کارشکنی «آنها که نمی گذارند» محتمل است و این موید آنست که تنها کسی که از عهده این مسئولیت خطیر بر می آمد آنی بود که رد صلاحیت شد!
با چنین روحیه ای در هاشمی و با چنان خُلقیاتی در اصولگرایان رادیکال و اصلاح طلبان متوهم، روحانی موظف است به این واقعیت تن دهد که هر اندازه بخشی از موفقیت خود در انتخابات را مدیون هاشمی بداند و هر اندازه غره از توان خود در مدیریت کردن اصلاح طلبان و اصولگرایان مزبور باشد اما شرط عقل حکم می کند اکنون که به اعتبار رای اعتماد ملت در تاریخ ایران بنام رئیس جمهور ورود پیدا کرده ضمن اجتناب از برسمیت شناختن مناسبات «پدرخواندگی» تاسی به این ضرب المثل ایرانی کند که:
از سه چیز «باید» ترسید:
«دیوار شکسته» و «سگ هار» و «زن سلیطه»!

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

از «واترگیت» تا «میرحسین گیت»!



تقلب در انتخابات ریاست جمهوری و کشف تقلب در انتخابات ریاست جمهوری در عالی ترین نمونه ماجرای «واترگیت» را متبادر به ذهن می کند که طی آن با مساعی جمیله خبرنگاران واشنگتن پست (باب وودوارد ـ برنشتاین) و خاصه خرجی معاون وقت FBI (مارک فلت) عرصه آن چنان بر «ریچارد نیکسون» تنگ شد که چاره ای جز استعفا برایش باقی نماند.
اظهارات اخیر «احمد توکلی» در مصاحبه با روزنامه اعتماد و بیان جزئیاتی جدید از بی اعتباری ادعای تقلب در انتخابات سال 88 موید این واقعیت است که «منار دُزدان» قبل از کندن چاه دست به رُبایش منار زده بودند! والی کیست که معترف به این واقعیت نباشد که برای اثبات تقلب همانند ماجرای واترگیت:
دلائل قوی بــاید و معنـــوی
نه رگهای گردن به حجت قوی
آنان که اهل تقلب اند بهتر از دیگران می دانند متقلب در تقلب تنها دنبال نمره قبولی است و با توجه به شناخت معلم از «فقد استعدادش» بی عقلی نکرده و برای «20» تقلب نمی کند تا جهدش بی اجر بماند و زحمتش بی ثمر!
با گذشت 4 سال از ماجرای تقلب سال 88 و ادعای جابجائی 11 میلیون رای شهروندان هنوز هیچ کدام از مدعیان از ادله ای مانند قطع پیامک و حضور الهام در میتینگ احمدی نژاد و حمایت جنتی و ... قدمی بالاتر نگذاشته اند.
واقعیت نچندان پنهان سال 88 آن بود که جماعتی بدلیل نفرت از «احمدی نژاد» تحت هیچ شرایطی نمی خواستند و نمی توانستند باور کنند وی پیروز انتخابات است هم چنان که نمی خواستند و نمی توانستند باور کنند «میرحسین» پیروز انتخابات نیست.
در این میان «سایه نشینان نچندان پنهان» !!! نیز با سوار شدن بر این موج نفرت ماهی مُراد خود را از غائله گرفتند.


اظهارات احمد توکلی درباره تقلب در سال 88


متن کامل مصاحبه روزنامه اعتماد با احمد توکلی
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۲
احمد توكلي، نماينده اصولگراي مجلس كه سابقه دو دوره رقابت انتخاباتي با روساي جمهوري در دوران سازندگي و اصلاحات را هم دارد، در گفت‌وگو با «اعتماد» مي‌گويد كه اصولگرايان وقتي مردم ناله مي‌كردند، روي اشتباهات دولت احمدي‌نژاد ماله مي‌كشيدند و پاسخ خود را هم در انتخابات از مردم گرفتند. اما درباره اينكه تفاوت كانديداي اصلاح‌طلبان درسال 88 با كانديداي مورد حمايت آنها در سال 92 چه بود كه براي پيروز نشدن گزينه مورد حمايت اصلاح‌طلبان درسال 88 اصولگرايان بسيج شدند و چشم بر خطاهاي احمدي‌نژاد بستند، اما اين‌بار پيروزي گزينه مورد حمايت اصلاح‌طلبان را به مردم تبريك گفتند، نظرات متفاوتي دارد. گفت‌وگوي ما با توكلي، بيش از آنكه به جزييات اتفاقات اين روزها معطوف شود، به بازخواني فضاي انتخابات‌هاي سال 88 و 92 گراييد، اما در پايان اين نماينده اصولگرا كه براي بركنار شدن سعيد مرتضوي از رياست تامين اجتماعي، به ديوان عدالت اداري نيز شكايت كرد، حكم صادر شده براي متهم رديف اول جنايات كهريزك را اميدوار‌كننده دانست.

ابتدا درباره اين توضيح دهيد كه بالاخره نتيجه اين انتخابات را مي‌توان شكست اصولگرايان دانست يا آن طور كه برخي اصولگرايان مي‌گويند، پيروزي آقاي روحاني هم به معناي پيروزي اصولگرايي است؟
بالاخره هيچ يك از كانديداهاي اصولگرايان نتوانستند، راي اكثريت مردم را به دست بياورند و از اين حيث مي‌توان گفت كه برنده اين انتخابات نبودند. اما حوادثي كه اتفاق افتاد معناي برد و باخت را تغيير داد و در نتيجه الان نمي‌توان گفت كه برنده نشدن اصولگرايان، به معناي برنده شدن رقيبان‌شان است. به نظر من مردم و نظام برنده بودند. چون مردم توانستند اعتراض خود را به وضع موجود نشان دهند و حرف خود را به كرسي بنشانند و نظام هم توانست يك بار ديگر ثابت كند كه از راي مردم حفاظت مي‌كند و همانطور كه زير بار حرف غيرقانوني نمي‌رود، از حرف قانوني خوب دفاع مي‌كند. نتايج سياسي و اجتماعي انتخابات هم همه را اميدوار كرد و حتي تعداد زيادي از كساني كه پاي انتخابات نيامده بودند هم با نتيجه اين انتخابات اميدوار شدند، سرمايه اجتماعي را بالا برد. در شادي و نشاطي كه روز شنبه بعد از انتخابات به وجود آمد، اكثر مردم شريك بودند و حتي بسياري از كساني كه به كانديداهاي ديگر راي داده بودند هم از اين نتيجه ابراز خشنودي مي‌كردند.

شما مي‌گوييد كه هيچ يك از كانديداهاي اصولگرا نتوانستند راي اكثريت را به دست آورند. اما نتايج نشان مي‌دهد كه راي همه رقباي آقاي روحاني، به فرض اينكه همه آنها را هم نامزدهاي اصولگرا بدانيم، باز هم به اندازه 50 درصد آراي راي‌دهندگان نمي‌شود. با اين حساب به نظر مي‌رسد كه حتي اگر اصولگرايان به گزينه واحد مي‌رسيدند هم شانسي براي پيروزي در انتخابات نداشتند. فكر نمي‌كنيد اصولگرايي نياز به يك آسيب‌شناسي و تجديدنظر دروني دارد؟
اينكه اصولگرايي نياز به آسيب‌شناسي دارد درست است و نه تنها الان بلكه حتي اگر در انتخابات پيروز هم مي‌شديم بايد همواره خودمان را آسيب‌شناسي مي‌كرديم و نواقص را بر طرف مي‌كرديم. چون صرف برنده شدن در انتخابات نشانگر اين نيست كه يك جريان سياسي درست رفتار مي‌كند. اما اينكه جمع عددي آرا را حساب كنيم و بگوييم كه اگر اصولگرايان ائتلاف مي‌كردند هم راي نمي‌آوردند، غلط است. چون خود نفس ائتلاف كردن يك آثاري در جامعه خواهد داشت كه تفرق عكس آن اثر را دارد. اگر اصولگرايان نشان مي‌دادند كه گروهي عاقل هستند و براي صندلي قدرت روبه‌روي همديگر نمي‌ايستند، بخشي از همين مردمي كه به اصولگرايان راي ندادند، به آنها راي مي‌دادند.

بنابراين نمي‌شود گفت كه اگر اصولگرايان تفرقه را كنار مي‌گذاشتند و به اتحاد مي‌رسيدند باز هم كمتر از نصف آرا را به دست مي‌آوردند. شما ببينيد وقتي آقاي عارف از انتخابات كنار رفت، نمي‌شود گفت كه راي عارف كم بود و تاثير نداشت. چون همين كه از انتخابات كنار رفت يك راي جديد براي اين دسته خلق شد و بخشي از مردم با ديدن اين رفتار، گفتند كه اينها انسان‌هاي عاقل‌تري هستند و به آنها راي دادند.

در شب‌هاي آخر قبل از انتخابات گفته مي‌شد كه شما براي اصولگرايان يك پيامك فرستاده‌ايد و نوشته‌ايد كه رقيب اصلي روحاني است و همه بايد روي كانديداي پيشرو يعني قاليباف ائتلاف كنند. شما چنين پيامكي براي دوستان‌تان فرستاده بوديد؟
خير.

اما در عمل اصولگرايان در انتخابات مجلس نهم و اين انتخابات نشان دادند كه اختلافات دروني شان بيش از آن است كه بتوانند روي يك كانديدا با هم اجماع كنند. بنابراين احتمالا تنها راه رسيدن به كانديداي واحد، حمايت از راي آور‌ترين گزينه بود. اين مساله را قبول داريد يا فكر مي‌كنيد مكانيزم ديگري هم براي رسيدن به كانديداي واحد در بين اصولگرايان وجود دارد؟
اختلافات كه تعجب‌آور نيست. چون هم اصلاح‌طلبان و هم اصولگرايان به طيف تبديل شده‌اند. ما قبلا به اصلاح‌طلبان ايراد مي‌گرفتيم كه اشتراكات دو سر طيف‌شان خيلي كم شده است، اما حالا چنين حالتي در بين اصولگرايان هم دارد اتفاق مي‌افتد. الان برخي از اصولگرايان هستند كه مانند برخي از اصلاح‌طلبان، ليبرال سرمايه داري غرب را اگر نگوييم قبول دارند، لااقل مي‌توانيم بگوييم كه اعتراضي نسبت به آن ندارند. چطور مي‌توان اينها را با ساير اصولگرايان كه شديدا مخالف ليبراليسم و سرمايه داري هستند تنها به اين دليل كه مثلا تفكر مذهبي و شخصي شان مثل هم است، با هم در يك گروه جمع كرد؟ اين شباهت و نزديكي تقيدات شخصي در امر حكومت كفايت نمي‌كند. لذا فكر مي‌كنم همانطور كه چپ و راست از يك زماني به بعد ديگر كشش نداشت، الان هم در حال يك دگرديسي هستيم و شايد ديگر اصولگرايي و اصلاح‌طلبي نمي‌توانند صحنه سياسي ايران را تعريف كند.

اما در همين فضا هم اگر به فرض آقاي احمدي‌نژاد در اين دوره هم مي‌توانست كانديدا شود، اين احتمال وجود داشت كه به دليل راي آوري او، باز هم مانند سال 88 اصولگرايان براي پيروز نشدن گزينه مورد حمايت رقيب، از او حمايت كنند؟
آقاي احمدي‌نژاد اعجوبه هزاره سوم است و ديگر تكرار نمي‌شود.

اما اگر فرض بگيريم كه مي‌توانست در اين انتخابات شركت كند، آيا اصولگرايان دوباره براي پيروز شدنش بسيج نمي‌شدند؟
گروهي كه خيلي هم جدي بودند، نظير من و دوستانم، قطعا حمايت نمي‌كرديم.

پس چرا در سال 88 اين كار را كرديد؟
من در سال 88 از احمدي‌نژاد حمايت نكردم. ولي همانطور كه قبلا گفتم از روي اضطرار به او راي دادم.

اضطراري كه گفته بوديد، احساس خطر از جانب طرفداران كانديداي رقيب بود. آيا اين نگاه كه طرفداران مطالبه‌گر يك كانديدا، تهديد محسوب شود، به جمهوريت نظام آسيب نمي‌زند؟
نه قوت طرفداران يك نامزد قانونگرا و صادق خطرآفرين است نه مطالبه‌گري آنها. من كه مطالبه‌گر هميشگي‌ام! من علت اضطرار را بعدها در مطبوعات گفتم. همان موقع هم به جمع همراهان سياسي‌ام گفته بودم. احساس خطر من از تنش اجتماعي و قانونشكني بود كه بعد معلوم شد حق داشتم كه نگران باشم. گفته بودم كه تركيب اجتماعي طرفداران آقاي موسوي جوري است كه قدرت ايجاد تحرك در برابر نظام را دارد ولو آنكه نخواهد ولي تركيب حاميان آقاي احمدي‌نژاد جوري است كه اين قدرت را ندارد ولو آنكه بخواهد! متاسفم كه خيلي زود اولي خواست و شد و دومي خواست ولي بحمدالله نشد.

با توجه به اينكه گروه‌هاي حامي آقاي روحاني تقريبا همان تركيب اجتماعي حامي كانديداهاي اصلاح‌طلب در سال 88 بودند، آيا اين اضطرار در سال 92 وجود نداشت؟
نه. براي اينكه صحنه عوض شده و احتمال اينكه تندروي‌هاي سال 88، امسال تكرار شود وجود نداشت.

در سال 88 كانديداي اصلي اصلاح‌طلبان شرايطي نظير آقاي روحاني داشت، به اين معنا كه هر دو به لحاظ تشكيلاتي از اعضاي گروه‌هاي اصلاح‌طلب نبودند ولي مورد حمايت همه گروه‌هاي اصلاح‌طلب قرار داشتند. مواضع هر دو نفر درباره اقتصاد و سياست خارجي و مساله هسته‌يي هم به هم نزديك است. چرا الان كار تا جايي پيش رفته كه برخي از اصولگرايان، همين سياست‌هاي روحاني را اصولگرايانه مي‌دانند و چهارسال قبل همين سياست‌ها را به شدت محكوم مي‌كردند.

اگر آقاي موسوي همان موسوي قبل كه مي‌شناختيم بوده، او يك شناسنامه اقتصادي و سياسي داشت. آنچه ما مي‌دانستيم موسوي تاكيد بر تمركز قدرت دولت در اقتصاد داشته. من نمي‌دانم ايشان در طول 20 سال سكوت خود، چقدر تغيير كرده بود چون نشانه‌يي براي آن ندارم. در سياست خارجي هم آدمي انقلابي و استكبارستيز بود. در سياست داخلي هم مقداري سختگير بود و برخلاف آنچه اصلاح‌طلبان تصور مي‌كنند، باز نبود و منتقدان خودش را زياد تحمل نمي‌كرد. اما آقاي روحاني بر اساس آنچه از او ديده‌ايم، در سياست‌هاي اقتصادي نگاه باز‌تري دارد. در سياست‌هاي خارجي كمي منعطف‌تر است، نه به اين معنا كه استكبار ستيز نيست، بلكه به ديپلماسي رسمي وزارت خارجه‌يي نزديك‌تر است. در سياست داخلي هم آقاي روحاني را تجربه نكرده‌ام، اما از منش او چنين برمي‌آيد كه باز‌تر عمل كند.

در مقطع انتخابات سال 88، مشخص بود كه نقد كانديداهاي اصلاح‌طلب به چه مسائلي است و چه برنامه‌هايي را هم پيشنهاد مي‌دهند. اين مسائل با آنچه در سال 92 از سوي آقاي روحاني مطرح شد تفاوت داشت؟ آيا اصولگرايان واقعا موسوي را قبول نداشتند يا فقط به دليل اينكه اصلاح‌طلبان پيروز نشوند، مقابل او ايستادند؟
اگر بخواهيم تقسيم‌بندي كنيم، آقاي موسوي در قسمت اصلاح‌طلبان قرار مي‌گيرد و آقاي روحاني در قسمت اصولگرايان. چون آقاي روحاني در سابقه‌اش، عضويت در جامعه روحانيت مبارز هست و به طور سنتي در مقابل اصلاح‌طلبان قرار مي‌گرفت. اما همانطور كه گفتم اين الفاظ ديگر جواب نمي‌دهد و نمي‌تواند عرصه سياسي ايران را توصيف و به درستي دسته‌بندي كند. چون الان مي‌بينيم اشتراك نظرات و مواضع آقاي روحاني رفته رفته با اصلاح‌طلبان بيشتر از جامعه روحانيت مبارز شده است.

اما به هر حال در مباني فكري، آقاي موسوي به اصلاح‌طلبان نزديك‌تر بود. مثلا آن زمان كه مساله فقه سنتي و فقه پويا مطرح بود و احتمالا سن شما اقتضا نمي‌كند كه آن زمان را به ياد داشته باشيد، آقاي روحاني طرف فقه سنتي بود و آقاي موسوي طرف فقه پويا. بنابراين فارغ از اصطلاحاتي كه در هر دوره زماني به دليل فقدان احزاب، جعل مي‌شود تا دسته‌بندي‌ها را مشخص كند، آقاي موسوي و آقاي روحاني به لحاظ بنياد‌هاي انديشه‌يي متفاوت هستند. البته باز هم تاكيد مي‌كنم اين الفاظي كه الان براي گرايش‌هاي سياسي به كار برده مي‌شود، براي نشان دادن دسته‌بندي‌ها كافي نيست. به همين دليل است كه من در مجلس به برخي از اعضاي طيف اقليت احساس نزديكي بيشتري مي‌كنم، تا كساني كه از اكثريت هستند. من قطعا از نظر عقلي، شرعي و ديني به برخي از اصلاح‌طلبان نزديك‌تر هستم. وقتي كسي به راحتي دروغ مي‌گويد و اهتمام به وضع فقرا و محرومين ندارد و در مقابل غرب وادادگي از خود نشان مي‌دهد، حالا اسمش اصولگرا باشد، اما نسبتي با من ندارد.

حالا در طرف مقابل اگر يك اصلاح‌طلب كه در اين سه شاخص به من نزديك‌تر باشد، من خودم را نبايد در يك پوسته تنگ محصور كنم و با آن اصلاح‌طلب حرف نزنم. البته اين سه شاخص را به عنوان مثال بيان كردم، نه اينكه همين سه مورد معيار سنجش باشد. لذا آقاي موسوي را در مجموع، به نسبت آقاي روحاني خيلي بيشتر نزديك به اصلاح‌طلبان مي‌دانم.

آيا اين نزديكي آقاي موسوي به اصلاح‌طلبان باعث شد كه اصولگرايان، حتي اگر نقدهاي ايشان به دولت نهم را وارد مي‌دانستند، از آقاي احمدي‌نژاد حمايت كنند؟ چون در طول دولت دهم ما شاهد بوديم كه همان نقدها، از طرف اصولگرايان بيان مي‌شد و در همين انتخابات هم شاهد تكرار و تشديد آن انتقادات بوديم.
در سال 88 آقاي احمدي‌نژاد هنوز اين طور نزد سياستمداران آشكار نشده بود. شما به مشي آقاي احمدي‌نژاد در دو دوره كه نگاه كنيد، مي‌بينيد كه فقط بحث شدت و ضعف نيست. بلكه دوره دوم آقاي احمدي‌نژاد با دوره اول ايشان، تفاوت ماهوي دارد. اين ايرادات اگر هم در آن زمان وجود داشت، آشكار نشده بود.

يعني مي‌توان گفت كه اصلاح‌طلبان زودتر متوجه ايرادات سياست‌هاي احمدي‌نژاد شدند؟
آن‌ها مبنايشان فرق داشت. من ارديبهشت سال 88 در دانشگاه امام صادق يك سخنراني داشتم و آنجا آقاي موسوي و آقاي احمدي‌نژاد را با هم مقايسه كردم و نشان دادم كه اين دو در اكثر موارد مديريت كشور، شبيه هم هستند.

آقاي موسوي دهه 60 و آقاي احمدي‌نژاد 88 را؟
بله. چون ما افراد را با كارنامه‌هايشان مي‌شناسيم. موسوي در دوران بيست ساله سكوت كه قابل ارزيابي نيست. بنابراين من درباره آن موسوي كه مي‌شناختم حرف مي‌زنم و آن موسوي را با احمدي‌نژاد مثل هم مي‌دانم. با اين تفاوت كه احمدي‌نژاد جنمش فرق مي‌كند و ابعاد وجودي بد و خوبش بزرگ‌تر مي‌شود. بعد هم ثابت شد كه همين طور است. يعني آقاي احمدي‌نژاد ايرادش اين است كه به قانون احترام نمي‌گذارد و درست‌ترين و مهم‌ترين نقد آقاي موسوي هم اين بود كه آقاي احمدي‌نژاد به قانون تمكين نمي‌كند. اما خودش در اين آزمون سخت به‌شدت شكست خورد و نخستين كسي بود كه در انتخابات قانون شكني كرد و مردود شد.

اجازه بدهيد ابتدا درباره مقايسه انتخابات 88 و 92، تا شب قبل از انتخابات صحبت كنيم. در آنجا آمارهايي از طرف آقاي احمدي‌نژاد ارائه مي‌شد و در مقابل، اصلاح‌طلبان هم آمارهايي مي‌دادند كه آمارهاي دولت را نقض مي‌كرد. در اين بين رفتار اصولگرايان در راستاي تاييد احمدي‌نژاد، يا در بهترين حالت تاييد نكردن آمار رقيبانش، اثر حمايت از احمدي‌نژاد را داشت.
مي توانيم بگوييم رفتار اصولگرايان اثر حمايتي داشت. اما اين با اينكه بگوييم همه اصولگرايان از احمدي‌نژاد حمايت كردند تفاوت دارد. اما در اين حد كه با احمدي‌نژاد مخالفت نكردند و اين مخالفت نكردن اثر حمايتي داشت با شما موافقم. اما هرچه به روزهاي آخر تبليغات نزديك مي‌شديم، موضع‌گيري‌هاي مهندس موسوي نگران‌كننده‌تر مي‌شد، تا اينكه در نهايت روز آخر انتخابات كار را خراب كردند.

البته فقط مخالفت نكردن با احمدي‌نژاد نبود. بلكه احزاب، گروه‌ها و تشكل‌هاي منسوب به اصولگرايان براي جلب راي به نفع احمدي‌نژاد بسيج شدند و حتي راي سازماني برخي نهادهاي منتسب به جريان فكري اصولگرا هم به سمت احمدي‌نژاد هدايت شد.
درباره نهادها اين حرف را قبول ندارم. مثلا مي‌دانيد كه بسيج يك نهاد مردمي است كه در آن امر و نهي سياسي فرمانده تعيين‌كننده نيست. در نتيجه ممكن است خيلي از فرماندهان سپاه رايشان آقاي احمدي‌نژاد نبود ولي بدنه بسيج به دليل ذائقه خود، تمايل داشت به آقاي احمدي‌نژاد راي دهد. بنابراين من اين دعاوي كه گفته مي‌شود سپاه يا بسيج پشت قضيه بود را واقع بينانه نمي‌دانم. چون حتي در خود سپاه هم فرماندهي سياسي وجود ندارد. ولي احزاب و گروه‌هاي اصولگراي زيادي از آقاي احمدي‌نژاد حمايت كردند و اين را قبول دارم. انتخابات دو قطبي شده بود و اقتضا مي‌كرد كه نيروهاي هر جناح روي گزينه اصلي متمركز شوند.

فكر مي‌كنيد، اصولگرايان در مقابل اين حمايتي كه از احمدي‌نژاد كردند، مسووليت‌پذير بودند و نسبت به ضعف‌هاي دولت، به مردم پاسخگو بودند؟
خير و به همين دليل در انتخابات سال 92 پاسخ‌شان را از مردم گرفتند. وقتي كه مخصوصا در چهارسال دوم آقاي احمدي‌نژاد، هرچه مردم ناله كردند، اين گروه‌هاي اصولگرا ماله كشيدند و پوشاندند، طبعا مردم از آنها دلخور مي‌شوند. رفتار گروهي كه قدرت را در اختيار دارند، هر روز بيش از روز قبل، تاثير خود را در زندگي مردم نشان مي‌دهد و اصولگرايان به قدري كه وظيفه داشتند، جلوي اين رفتارهاي نادرست را نمي‌گرفتند. مردم هم كه خاطرخواه يك جريان سياسي نيستند كه بگويند هر اتفاقي بيفتد ما با شما هستيم.

مردم مي‌خواهند يك زندگي سالم حداقلي را داشته باشند و علايق ديني و سياسي و اجتماعي‌شان را هم با درجات مختلف دارند. مردم عضو حزب نيستند كه هر تصميمي شوراي مركزي حزب گرفت تبعيت كنند. بلكه به رفتارها نگاه مي‌كنند و بر اساس آن قضاوت و تصميم‌گيري مي‌كنند. همان‌طور كه در سال 76، آقاي خاتمي نماد تحول و تغيير تلقي شد و توانست در مقابل آقاي ناطق كه خيلي پر سر و صدا‌تر بود پيروز شود. مي‌خواهم از اين حرف، اين نتيجه را بگيرم كه اصولگرايان به دليل اينكه چهارسال نقد صحيح از رفتار دولت را كنار گذاشتند، از مردم پاسخ گرفتند كه ما اين تاييدها را قبول نداريم.

شما امسال يك نشست خبري برگزار كرديد با اين عنوان كه چرا نمي‌توان با لايحه بودجه 92 موافقت كرد. نمودارهايي كه در آن نشست ارائه كرديد، ادعاهاي رقباي احمدي‌نژاد درباره افزايش واردات، كاهش توليد، افزايش چشمگير درآمدهاي نفتي و به موازات آن افزايش تورم را در چهارسال اول كار احمدي‌نژاد تاييد مي‌كرد. درباره آمار واقعي اشتغال هم كه معلوم شد سخن اصلاح‌طلبان درباره آمارسازي دولت واقعيت داشته. اصولگراياني كه از احمدي‌نژاد حمايت كردند، اين آمارها را نمي‌دانستند و واقعا فكر مي‌كردند آمارهاي احمدي‌نژاد درست است يا با علم به اينكه آمارهاي او اشتباه است باز هم از او حمايت كردند؟
من نمي‌دانم تمام طيف اصولگراياني كه در صحنه بودند، دانسته حمايت كردند يا نادانسته. اين موضوع را هم نمي‌شود به همه نسبت داد و نمي‌شود نيت و ذهن همه را خواند. اما باز هم مي‌گويم ماهيت رفتار آقاي احمدي‌نژاد در دور دوم با دور اول تفاوت پيدا كرد. چهار سال اول وضع بد نبود. ولي در چهارسال دوم خراب مي‌شود.

از طرف ديگر، آقاي موسوي و دوستان‌شان در تصوير كردن وضعيت اقتصادي سال 88، هيچ نقطه مثبتي را بيان نمي‌كردند و اين حق نبود. چون يكي از كارهاي مثبت آقاي احمدي‌نژاد در چهارسال اول اين بود كه مثل مويرگي كه مواد غذايي را به دورترين نقاط بدن مي‌رساند، مسير تخصيص بودجه عمراني را به نقاط دور دست كشور گشود. با اين كار سرمايه اجتماعي خلق كرد و توده‌هاي مردم را به دولت و نظام، علاقه‌مندتر و نسبت به رييس‌جمهور دلبسته كرد. آقاي خاتمي اين كار را با نخبگان كرد و به آنها اكرام نشان داد و نخبگان را جذب حكومت كرد.

حالا اينكه تزريق منابع توسط آقاي احمدي‌نژاد به مناطق دور دست، چه تاثيري در توسعه داشت بحث ديگري است. اينكه چقدر اين كار به ايجاد اشتغال و توسعه پايدار كمك مي‌كند قابل بحث است. اما اگر آقاي موسوي مي‌خواست انصاف به خرج دهد، انصافا بايد از اين كار تعريف مي‌كرد. چون خود موسوي كسي بود كه روي توده‌هاي محروم حساس بود و به آنها توجه داشت و مي‌توانست از اين توجه احمدي‌نژاد به نيكي ياد كند. من خودم از اين دو زاويه، سفرهاي استاني را مثبت مي‌دانم هرچند از زواياي ديگر قابل نقد است.

شما در اين گفت‌وگو اشاره كرديد كه در انتخابات امسال صحنه عوض شده بود و امكان به وجود آمدن حوادث سال 88 وجود نداشت. با توجه به اينكه تقريبا به جز تيم آقاي احمدي‌نژاد، همه گروه‌هاي حاضر در انتخابات 88، در اين انتخابات هم حاضر بودند، مي‌توان گفت كه رفتارهاي تيم آقاي احمدي‌نژاد عامل ايجاد فضاي سال 88 شد؟ چنانكه ديديم در دو سال گذشته رفتار آقاي احمدي‌نژاد و تيمش در مسائلي نظير پخش فيلم در صحن مجلس و انتشار مطالبي درباره سوابق تحصيلي شما، با واكنش همراه شد. ولي اصولگرايان انتظار داشتند تا همه كساني كه در مناظرات مورد اهانت قرار گرفتند واكنش نشان ندهند.
در اين دو مثالي كه زديد واكنش‌ها كاملا قانوني بود. حتي در مثال پخش فيلم در مجلس كه بسيار زشت‌تر از برخوردهاي مناظرات انتخاباتي بود، آسيب ديدگان به خاطر مصالح كشور از حقوق قانوني خود نيز استفاده نكردند. اينها كجا و لشكركشي خياباني و خيانت به امنيت ملي كجا؟ البته آن رفتارهاي زشت مناظراتي را در زمينه‌سازي حوادث بي‌تاثير نمي‌دانم ولي به نظر من عامل اصلي حوادث بعد از انتخابات اينها نبود. من معتقدم رفتار تحقيرآميز و تخريب ديگران و افشاگري به معناي بدنام كردن افراد از همه بد است، از رييس‌جمهور يك كشور بدتر.

چرا كه ايشان چهارسال رييس‌جمهور بوده و اگر آن اسناد را داشت بايد تعقيب متهم مي‌كرد. اينكه يك رييس‌جمهور از راه قانوني كاري نكند و بيايد در مناظرات انتخاباتي اين حرف‌ها را بزند قطعا سوءاستفاده از قدرت و محكوم است. من فكر مي‌كنم كه همان موقع ما بايد حرف مي‌زديم. من يادم نيست كه خودم آن موقع چه احساسي داشتم كه حرف نزدم. ولي فكر مي‌كنم «سر چشمه بايد گرفتن به بيل؛ چو پر شد نشايد گذشتن به پيل».

ولي علت موجده و فاكتور تاثيرگذار اصلي در فتنه بعد از انتخابات اينها نبود. علت اين بود كه آقاي موسوي بر يك ادعاي دروغ و بي‌اساس، به‌شدت تاكيد كرد و از مسير قانون خارج شد. هرچه رهبري و بزرگان كشور تلاش كردند كه ايشان به مسير قانون برگردد، نشد. يكي از ويژگي‌هاي بارز رهبري اين است كه به راي مردم وفادار است و اين وفاداري را اعمال مي‌كند و راي همه مردم را مي‌خواهد و حضور حداكثري مردم ايشان را نگران نمي‌كند. كما اينكه در دوران رهبري ايشان ما شاهد سه يا چهار انتخابات خيلي جدي بوده‌ايم. ايشان هميشه اصرار دارد كه همه مردم در انتخابات شركت كنند و حتي اين‌بار اعلام كردند كه هر كسي جمهوري اسلامي را هم قبول ندارد، به خاطر ايران در سرنوشت كشور دخالت كند. سال 88 هم رهبري از راي مردم دفاع كردند.

در جلسه‌يي كه فكر مي‌كنم روز سه شنبه بعد از انتخابات با حضور نماينده نامزدها برگزار كردند، آقا فرمودند كه شما هر خواسته قانوني داشته باشيد، يا حتي خواسته‌يي داشته باشيد كه قانون درباره آن سكوت كرده باشد، من اجازه مي‌دهم. شما اگر نسبت به صندوق خاصي شكايت داريد، بگوييد همان را بازشماري كنند. اگر فقط حدس مي‌زنيد تقلب شده، به صورت رندوم صندوق‌ها براي بازشماري انتخاب شود و آنقدر اين انتخاب رندوم را ادامه دهيم تا اطمينان حاصل شود. ولي ايشان گفتند ابطال انتخابات تودهني زدن به مردم است و من اين كار را نمي‌كنم. حتي خانم كروبي گفتند كه ما خودمان هم دربازشماري حضور داشته باشيم و آقا گفتند حضور داشته باشيد.

در آنجا آقاي دكتر عباس آخوندي كه نماينده آقاي موسوي بود، گفته بود كه من شهادت مي‌دهم كه در انتخابات تقلب امكان‌پذير نيست. آقاي آخوندي خودش در زمان انتخابات خرداد 76 رييس ستاد كل انتخابات بود و مي‌دانست تقلب ممكن نيست. البته ايشان تخلفاتي را ذكر كردند و آقا پاسخ‌شان را دادند. روز قبل از اين جلسه هم، آقا با آقاي موسوي جلسه داشتند و به آقاي موسوي گفته بودند كه كار خياباني را متوقف كن و از طريق قانوني وارد شو و من از تو حمايت مي‌كنم تا مطمئن شوي كه نتيجه درست بوده يا نه. آقا گفته بودند كه اگر كار به خيابان كشيده شود، تو مي‌تواني آن را شروع كني ولي در ادامه از دستت خارج مي‌شود و متاسفانه همين طور هم شد. منظورم اين است كه عوامل موثر متعدد هستند ولي سهم آنها مهم است. اگر آقاي موسوي اين ادعا را نمي‌كرد و از طريق قانون وارد مي‌شد، طرفداران هم اين رفتار را به عنوان كرامت و بزرگواري ايشان تلقي مي‌كردند و مي‌گفتند با اينكه ايشان خودش را محق مي‌داند اما به قانون تمكين مي‌كند. اين عدم تمكين به قانون مهم‌ترين و درست‌ترين نقد آقاي موسوي به آقاي احمدي‌نژاد بود ولي خودش در اين آزمون موفق نشد.

اين امكان وجود نداشت كه مردم تلقي ديگري داشته باشند؟
من براي شما يك مثال از انتخابات رياست‌جمهوري امريكا مي‌زنم. زمان رقابت ال‌گور و جرج بوش اتفاقي افتاد كه براي همه ما مي‌تواند درس خوبي باشد. در امريكا نتيجه انتخابات را كارت‌هاي الكترال تعيين مي‌كند. به اين ترتيب كه هر ايالتي به طور سنتي تعداد مشخصي كارت الكترال دارد و در هر ايالتي، هركس بيشتر راي بياورد، آراي الكترال آن ايالت براي آن كانديدا محسوب مي‌شود. بنابراين ممكن است يك نفر در كل رايش بيشتر باشد، ولي در ايالت‌هايي راي بياورد كه كارت الكترال كمتري دارند و به اين ترتيب رييس‌جمهور نشود. در آن انتخابات، ايالت تعيين‌كننده فلوريدا بود كه جب بوش، برادر جرج بوش فرماندارش بود. در فلوريدا ال‌گور رايش بيشتر بود، اما فرماندار 70 هزار راي را باطل كرد و بعد از ابطال اين آرا، جرج بوش 537 راي بيشتر از ال‌گور آورد و آراي الكترال فلوريدا را به دست آورد و با يك كارت الكترال بيشتر از ال‌گور، رييس‌جمهور شد. ال‌گور به ديوانعالي كشور شكايت كرد. ديوانعالي در آنجا شأن شوراي نگهبان ما را دارد، با اين تفاوت كه اعضاي ديوانعالي امريكا به صورت مادام‌العمر انتخاب مي‌شوند و مثل آقاي جنتي براي آنها جك هم نمي‌سازند! در تاريخ امريكا فقط يكي دو بار اتفاق افتاده كه رييس‌جمهور يكي از اعضاي ديوانعالي كشور را عوض كرده باشد. اينها بعد از شكايت ال‌گور، جلسه تشكيل دادند و به نفع جرج بوش راي دادند. با وجود اينكه پذيرش اين نتيجه خيلي سخت بود، ال‌گور به سي‌ان‌ان آمد و يك نطق خيلي مهم كرد. من هر وقت آن نطق را مي‌خوانم مو به تنم سيخ مي‌شود. چون نهايت فهم، ادب و قانونگرايي كه مغز دموكراسي است را در خود دارد. ال‌گور مانند يك دموكرات واقعي برخورد كرد و نطق خود را با بيان عبارات مذهبي به پايان برد. او در آخر نطق خود چند بار دعا كرد كه خدايا به رييس‌جمهور ما و به امريكا بركت بده.

حرف ال‌گور در اين نطق اين بود كه من نتيجه انتخابات را قبول ندارم اما ما بايد به اعتلاي امريكا فكر كنيم و بزرگي امريكا بدون قانون حفظ نمي‌شود. ال‌گور گفت چون نهادهاي قانوني نتيجه انتخابات را تاييد كرده‌اند، من هم به جرج بوش تبريك مي‌گويم. كينه‌هاي انتخابات تمام شده و من هم خيلي دلم براي هوادارانم سوخت، اما از اين به بعد بايد به دولت كمك كنيم. اين نطق خيلي آموزنده است و من از شما خواهش مي‌كنم اگر امكان دارد آن را در اعتماد منتشر كنيد تا مخاطبان‌تان بخوانند. واقعا آموزنده است و نشان مي‌دهد يك انسان آزادي خواه چطور رفتار مي‌كند. من معتقدم حتي اگر به دروغ و براي ريا هم اين حرف‌ها را زده باشد، بايد از او تشكر كرد. چون به مردم امريكا مي‌آموزد كه شما بدون قانون نمي‌توانيد زندگي كنيد.‌اي كاش آقاي موسوي هم همين كار را مي‌كرد. كما اينكه آقاي هاشمي بعد از رد صلاحيت از سوي شوراي نگهبان، رفتاري شبيه ال‌گور داشت و اعلام كرد كه نظر شوراي نگهبان را قبول ندارم ولي تمكين مي‌كنم كه قانون را رعايت كرده باشم. من از قبل براي آقاي هاشمي احترام قائل بودم ولي بعد از اين رفتار احترام بيشتري براي ايشان قائل هستم.

شما علت اصلي حوادث بعد از انتخابات را موضع‌گيري كانديداي اصلاح‌طلبان مي‌دانيد. فكر مي‌كنيد مثلا اگر امسال آقاي روحاني به عنوان برنده انتخابات معرفي نمي‌شد و مي‌گفت در انتخابات تقلب شده، كسي آن را مي‌پذيرفت؟
به نظر من اين زمينه اصلا وجود نداشت.

بي طرف نبودن برخي اعضاي شوراي نگهبان و اختلالات مخابراتي روز انتخابات و برخي اقدامات صدا و سيما اين زمينه را تقويت كرده بود.
همه اين اتفاقات هم اگر افتاده باشد، مي‌توان نتيجه گرفت كه يازده ميليون راي جابه‌جا شده است؟ اگر آقاي موسوي نصيحت خيرخواهان ستاد خودش را قبول مي‌كرد و اين دروغ بزرگ را القا نمي‌كرد كه «تقلب شده» آن حوادث اتفاق نمي‌افتاد. همان‌طور كه بعدها خودشان اين ادعا را پس گرفتند و روي تخلفات تاكيد كردند و چيزهايي شبيه همين مواردي كه شما مي‌گوييد را بيان كردند. من علت موجده را اينها نمي‌دانم و در عين حال كه تاكيد مي‌كنم آن حوادث يك علت نداشت، ولي به هر حال اصلي‌ترين علتش كه تعيين‌كننده هم بود، ادعاي تقلب بزرگ بود. اگر آقاي موسوي مي‌گفت در اين انتخابات تخلف شده و من نتيجه آن را واقعي نمي‌دانم، ولي از راه قانوني قضيه را دنبال مي‌كنم و اگر به نتيجه نرسيدم هم تمكين مي‌كنم، اين اتفاقات نمي‌افتاد. در يك مسابقه فوتبال وقتي قبول كرديم طبق قوانين فيفا و با حضور داور پذيرفتيم كه بازي كنيم، وسط كار نمي‌توانيم قاعده بازي را عوض كنيم. حتي اگر داور منصفانه قضاوت نكرد ما حق نداريم طرفداران را به وسط زمين بياوريم. متاسفانه آقاي موسوي خيرخواهي دوستان خودش را هم نپذيرفت. برخي از هنرمنداني كه با ايشان كار مي‌كردند با من هم دوستي داشتند. يكي از آنها پيش من آمد و گله كرد. البته اتفاقات ناگواري افتاده بود و همه رنجيده بوديم. او گفت كه ما قبول داريم تقلب نشده و به مهندس هم گفتيم اما قبول نكرده است. ايشان گفت بعضي از مسوولان ستادهاي آقاي موسوي از تبريز و آبادان هم تماس گرفتند و گفتند كه نتيجه درست اعلام شده اما مهندس باز هم قبول نكرده است. البته اين دوست ما هم مي‌گفت تخلف شده و مثال‌هايي نظير اصلاح حكم استخدام يك شبه يك ميليون نفر در آموزش و پرورش و توزيع سهام عدالت را بيان كرد و گفت اين كارها با هدف جلب راي در انتخابات انجام شده است. من هم به ايشان گفتم كه آقاي احمدي‌نژاد چهار سال است كه دارد براي انتخابات كار مي‌كند و خيلي كارهاي ديگر هم كرده. اما در قانون نيت‌خواني نداريم و ما نمي‌توانيم بگوييم تو اين كار خوب را با نيت انتخابات كردي يا نيت خير داشتي. اينها جزو اخلاق سياسي است كه رعايت نكردن‌شان كار خوبي نيست، ولي غيرقانوني هم نيست. اصلا مي‌تواند بگويد براي راي آوردن اين كار را كردم، درست است كه اخلاقي نيست ولي خلاف قانون هم نيست. بعد ايشان به من گفت كه بيا و با موسوي صحبت كن. من گفتم حرفي ندارم ولي آقاي موسوي به من خوش‌بين نيست. اين در شرايطي بود كه هنوز اوضاع خيلي حاد نشده بود. بعد با يكي ديگر از دوستان آمد و حرف‌هايي رد و بدل شد و گفتند با موسوي صحبت كن و من قبول كردم. چون من امثال آقاي موسوي را جزو سرمايه‌هاي نظام و انقلاب مي‌دانستم و هنوز هم اين نوع نگاه را درست مي‌دانم. متاسفانه بعد از مدتي آمدند و گفتند كه خودش پذيرفت ولي منصرفش كردند. بعد از اين ماجرا يكي از بزرگان اهل هنر را كه با آقاي موسوي كار مي‌كرد، ديدم. ايشان هم متاثر بود كه چرا اين طور شد و مي‌گفت كه آقاي موسوي ابتدا خوب شروع كرد ولي به تدريج از خط اصلي فاصله گرفت. من خودم وقتي بيانيه اول آقاي موسوي منتشر شد به دوستان گفتم اگر به اين بيانيه بيست ندهم، نوزده يا حداقل هجده خواهم داد. چون نشان از همان موسوي دهه 60 داشت كه مدرن و به روز شده بود. يك سياستمدار در طراز انقلاب اسلامي آن بيانيه را داده بود.

منظور از بيانيه اول، همان بيانيه‌يي است كه بعد از اعلام نتايج انتخابات منتشر شد؟
نخير. بيانيه اولي كه بعد از اعلام كانديداتوري منتشر شد. آنجا همان موسوي بود كه در دوره اصلاح‌طلبان گفت «توطئه توهم نيست» و روزنامه‌هاي زنجيره‌يي اصلاح‌طلب به او حمله كردند و ايشان ديگر تا آخر دوره اصلاحات سكوت كرد. منظور من اين است كه خلاصه سهم عوامل فرعي را بزرگ‌تر از آنچه بود نشان ندهيد. چون اگر آقاي موسوي مي‌خواست، حتي اگر همه مردم عصباني بودند، مي‌توانست مانع آن فتنه‌ها شود. البته باعث عصبانيت مردم هم خود اينها بودند. چون به مردمي كه بعد از دو هفته پر نشاط، آن انتخابات پرشور را برگزار كرده بودند، گفتند كه حق‌تان خورده شده و مردم را عصباني كردند.

اما بعد از انتخابات اين تصور وجود داشت و حتي روز 25 خرداد، مردم بودند كه به نتيجه اعلام شده اعتراض داشتند.
اين فضا نبود و اينها فضا را به وجود آوردند. وقتي آقاي موسوي به خيابان مي‌آيد و در ميان جمعيت حاضر مي‌شود و آنها را تحريك مي‌كند، مردم عصباني‌تر مي‌شوند. آقاي موسوي مي‌توانست به مردم بگويد به خانه هايتان برويد و من از راه قانوني شكايت خود را پيگيري مي‌كنم. اين وظيفه يك سياستمدار وطن دوست و يك مسلمان متشرع مانند آقاي موسوي بود، اما او اين كار را نكرد و باعث شد كه اتفاقات بدي بيفتد و از همه مهم‌تر اينكه محيط را امنيتي كرد.

برخورد هاي امنيتي با فعالان انتخاباتي اصلاح طلب قبل از تجمعات و حتي قبل از پايان انتخابات آغاز شده بود. آيا اينها امنيتي كردن فضا محسوب نمي شد؟
اينها را مي‌گويند ولي من اخبار غيرموثق را مبناي قضاوت خود قرار نمي‌دهم. الان من اين حرف شما را تكذيب نمي‌كنم اما چون به اصل آن اطمينان ندارم، مبناي قضاوت قرار نمي‌دهم. قبل از انتخابات فضا امنيتي نبود و نسبتا اخلاقي هم بود. اما شب بعد از انتخابات، دستگاه‌هاي امنيتي بر اساس وظيفه شان بازداشت‌ها را انجام دادند. آقاي موسوي شرايط را به سمت حل مسائل از طريق قشون كشي برد و اين مهم‌ترين خطاي ايشان بود. اين خيانتي بود به خود آقاي موسوي كه به رقيبش مي‌گفت قانون را قبول نداري. اگر آقاي موسوي اين كار را نمي‌كرد، به طور طبيعي، رييس يك حزب 13 ميليوني ثبت نشده، بود. من خودم در سياست ايران آدم باسابقه‌يي هستم اما بخش اعظم نفوذ خود را مديون دو انتخاباتي هستم كه رقيب اصلي آقاي هاشمي و آقاي خاتمي بودم. نفر دوم شدن من كه چهار و نيم ميليون راي داشتم باعث نفوذ كلامم شد و معلوم است كه آقاي موسوي با سيزده ميليون راي جايگاه بالاتري داشت. آقاي موسوي مي‌توانست رييس يك حزب با بدنه اجتماعي قوي باشد و در تعديل دولت احمدي‌نژاد هم نقش داشته باشد. اگر اين كار را مي‌كرد قطعا الان به جاي آقاي روحاني، آقاي موسوي رييس‌جمهوري ايران بود. كاري كه آقاي موسوي و آقاي كروبي كردند هم با شخصيت خودشان تناقض داشت و هم باعث شد حوادث تلخ فتنه پيش بيايد و عده زيادي آسيب ببينند و فضا هم امنيتي شود. فضاي امنيتي به نفع كساني است كه روحيه استبدادي دارند و اين افراد هم در چهارسال گذشته استفاده خود را از اين فضا كردند.

و در اين چهارسال مجلس چه كار مي‌كرد؟
ببينيد در مجلس هشتم من به دوستان اصلاح‌طلب مي‌گفتم كه چرا اينقدر سكوت مي‌كنيد؟ مي‌گفتم سكوت شما باعث مي‌شود تا ما هم كه منتقد دولت هستيم تحت فشار قرار بگيريم چون نه دوستان اصولگرايمان با ما همراهي مي‌كنند و نه شما. آنها مي‌گفتند شرايط بسته است و ما امكان حركت و موضع‌گيري نداريم. من مي‌گفتم اگر مي‌خواهيد فضا برايتان باز شود، موضع خود را مشخص كنيد. بياييد و بگوييد مثلا از ده كاري كه آقاي موسوي كرد ما سه تاي آن را قبول نداريم و درست نمي‌دانيم اما در هفت مورد به آقاي موسوي ظلم شد. اين طور مي‌توانيد خط خود را از فتنه‌گري سوا كنيد و بعد حرف بزنيد. شرايطي كه آقاي موسوي و آقاي كروبي ايجاد كردند باعث شد كه در چهارسال دوم آقاي احمدي‌نژاد، نقد كردن سخت شود و همه هزينه داديم.

حالا باتوجه به اين توصيه‌يي كه به اصلاح‌طلبان مي‌كرديد، فكر نمي‌كنيد در بين اصولگرايان هم خيلي از افراد بايد موضع خودشان را روشن كنند؟ به هر حال در بين اصولگرايان كساني هستند كه به قول آقاي باهنر، معتقد بودند هركس به موسوي راي داده بايد اعدام شود. فكر نمي‌كنيد شكاف‌هاي موجود در بدنه اصولگرايي بيش از اختلاف نظر است و بايد اصولگراياني كه مي‌خواهند مورد اعتماد مردم واقع شوند، حساب خود را از تندروهاي اين طيف جدا كنند؟
البته من اينها را اختلاف‌نظر مي‌دانم ولي اين اختلاف برسر مسائل مهمي است. يك روحيه‌يي در بين برخي از متدينين هست كه در قرآن هم به آن اشاره شده. اين روحيه طوري است كه صاحبان آن فقط خود را مسلمان مي‌دانند و ديگران را مسلمان نمي‌دانند. قرآن مي‌گويد مسيحي‌ها گفتند يهودي‌ها هيچ بهره‌يي از حق ندارند و يهوديان نيز گفتند كه مسيحيان هيچ بهره‌يي از حق ندارند. قرآن هر دو دسته را تخطئه مي‌كند و مي‌گويد شما هر دو ابراهيمي هستيد، چطور نقطه اشتراكي به اين بزرگي را نمي‌بينيد. اين روحيه شبيه روحيه خوارج است كه مي‌گفتند فقط ما مسلمانيم و غير از ما حتي علي هم مسلمان نيست چه رسد به معاويه. متاسفانه اين نوع برداشت در بين برخي از نيروهاي مذهبي وجود دارد. ممكن است حتي انگيزه خير هم داشته باشند ولي يك نوع تصلب و تحجري هست كه نمي‌گذارد ببينند كه ديگران هم از حق بهره دارند. نه تنها اصلاح‌طلبان را بد مي‌دانند بلكه اصولگرايان را هم دسته‌بندي مي‌كنند و خيلي‌ها را قبول ندارند.

چرا اين عده كه به نظر مي‌رسد تعدادشان كمتر از بقيه اصولگراهاست، اثر و نفوذشان در پاره‌يي اوقات بر ديگر اصولگرايان غلبه پيدا مي‌كند؟
چون انگيزه‌هاي قوي دارند. يعني حاضرند براي انگيزه‌هاي خودشان مايه بگذارند و حتي هزينه بدهند. هميشه گروه‌هاي متعصب تاثيرشان بيش از تعدادشان است. به لحاظ عدد كم هستند ولي اثرشان زياد است. اين يك اختلاف جدي در بين اصولگرايان است. چون اينها خودشان را ملاك حق و باطل مي‌دانند و دسته‌بندي سياسي‌شان تابع اين است كه چه كسي مثل من است. ولي همان‌طور كه در انتهاي طيف اصلاح‌طلبان برخي افراد بي‌دين هم قرار دارند، در اين سر طيف اصولگرايان هم اين افراد هستند و احتمالا از اصولگرايي جدا خواهند شد.

البته اگر در اصلاحات آدم‌هاي بي‌دين هم وجود داشته باشند، تا به حال نگفته‌اند كه هركس مانند ما بي‌دين نباشد از حقوق اجتماعي بايد محروم شود.
سابقه امر نشان مي‌دهد كه متاسفانه وقتي اصلاح‌طلبان مسلط شدند، در طرد مخالفان خودشان قوي‌تر از اصولگرايان عمل كردند. وقتي كه همين مهندس موسوي از طرف روزنامه‌هاي اصلاح‌طلب تحمل نشد و او را له كردند، بقيه حساب كار خودشان را كردند. متاسفانه خيلي از رفتارهاي بدي كه از اصولگرايان امروز مي‌بينيد، توسط اصلاح‌طلبان پايه‌گذاري شده است. مثلا شعار «مرگ بر مسوولان كشور» را نخستين بار اصلاح‌طلبان در حضور آقاي خاتمي دادند. فكر مي‌كنم نخستين سالگرد دوم خرداد بود كه وقتي ايشان براي سخنراني به دانشگاه تهران رفته بود و آقاي ابطحي هم آنجا حضور داشت، شعار «مرگ بر يزدي» سر دادند و آقاي خاتمي فقط گفت «من از شعار مرگ خوشم نمي‌آيد.» در حالي كه بايد مي‌ايستاد و مي‌گفت ايشان مسوول رسمي كشور است و آن زمان كه شما به دنيا نيامده بوديد براي استقلال و آزادي اين كشور مبارزه كرده و شما بيخود مي‌كنيد كه اين‌طور درباره‌اش شعار بدهيد. اما اين كار را نكرد و حالا اگر مي‌بينيد اين طرف گاهي در مقابل برخي مسائل سكوت مي‌كنند، ريشه‌هاي اينچنيني دارد. يك بار هم آقاي ناطق براي سخنراني به دانشگاه تهران رفت، ولي در مسجد را بستند و ايشان را به مسجد راه ندادند. مرا انجمن اسلامي دانشگاه شهيد چمران اهواز دعوت كرد، به سالن مراجعه كرديم توي راه گفتند به دستور رييس اصلاح‌طلب دانشگاه در سالن را بسته‌اند. من در همان محوطه بدون تجهيزات صوتي سخنراني كردم. پس آنها هم بد رفتاري كردند و از اين حيث سابقه اصلاح‌طلبان بهتر از اصولگرايان نيست. اتفاقا اگر اين انتخابات اخير نتيجه‌اش اين باشد كه هر دو طرف اين رفتارهاي خودشان را تقبيح كنند و ما به هم نزديك شويم، اين خودش يكي از مهم‌ترين بركات انتخابات خواهد بود.

حالا با توجه به انتظاراتي كه از دولت جديد وجود دارد، شما به عنوان كسي كه بر مسائل اقتصادي كشور هم اشراف داريد، فكر مي‌كنيد رسيدن وضعيت اقتصادي كشور به شرايط باثبات چه مقدار زمان نياز دارد؟
من فكر مي‌كنم حداقل بايد دو سال صبوري كنيم تا بشود جريان اقتصادي را مهار كرد و در مسير صحيح قرار داد.

آيا مجلس به اندازه‌يي كه با دولت آقاي احمدي‌نژاد مدارا كرد با اين دولت هم تعامل خواهد داشت يا چون رييس‌جمهور جديد با راي اردوگاه رقيب به پيروزي رسيده، بخشي از اصولگرايان منتظر فرصتي براي به چالش كشيدن دولت هستند؟
اينكه مجلس چه مي‌كند، مقدار زيادي به اين بستگي دارد كه آقاي روحاني چگونه عمل خواهد كرد. كابينه نخستين آزمايش ايشان است كه الحمدلله ايشان اعلام كرده كه در روز تحليف، كابينه خود را اعلام خواهد كرد. اين كار بسيار زيبايي است و معنايش اين است كه ايشان از روز اول اهتمام به انجام كار دارد. چون اين يك ماه خيلي روزهاي تعيين‌كننده‌يي است. برداشت من هم اين است كه گروهي در مجلس وجود ندارد كه عزم مخالفت با آقاي روحاني را داشته باشد.

حتي همان اقليتي كه حاميان اصلي آقاي احمدي‌نژاد هستند و جزو همان كساني هستند كه به گفته شما خودشان را معيار حق مي‌دانند؟
آنها كه تعدادشان خيلي اندك است.

ولي همان‌طور كه شما هم گفتيد گاهي اوقات با وجود تعداد كم، تاثيرگذاري زيادي دارند. در جريان همين انتخابات هم وقتي عليه آقاي هاشمي امضا جمع كردند يا قبل‌تر وقتي در مقابل سوال از رييس‌جمهور موضع مخالف گرفتند، تعداد زيادي را با خود همراه كردند.
اينها نماينده‌هاي محترمي هستند و عقيده‌شان هم محترم است. اما موارد و موضوعات مختلف با هم تفاوت دارد و افراد هميشه يك جور برخورد نمي‌كنند. خود اين انتخابات و شخصيت آقاي روحاني براي مجلس هم پيام داشت. مردم به همه پيام دادند كه اگر شما رفتار «الف» را انجام دهيد انتظار نداشته باشيد نتيجه «ب» حاصل شود. اين پيام روي مجلس هم تاثير دارد. ضمن اينكه مجلسي كه از قانون‌شكني و دهن‌كجي و بي‌اعتنايي به قانون خسته شده، حتما از كسي كه در اين زمينه‌ها رفتار مطلوب داشته باشد، رضايت خاطر پيدا خواهد كرد.

آقاي روحاني هم علي‌الاصول به همين دسته مربوط است و ريشه تاريخي و شخصيت او را برخاسته از اصولگرايان نشان مي‌دهد. اما حالا در اين انتخابات مورد حمايت اصلاح‌طلبان قرار گرفته چون آنها فكر كرده‌اند كه او مي‌تواند تغييرات مورد نظرشان را ايجاد كند. ولي اين دليلي براي مخالفت اصولگرايان با آقاي روحاني نيست. در مجموع من فكر نمي‌كنم كه مجلس بد برخورد كند و البته به شرايط خود دولت هم بستگي دارد. من خودم آرزو مي‌كنم كه ايشان موفق شود و در اين راه هر كمكي هم بتوانم انجام مي‌دهم. بعد از انتخابات هم به ديدن ايشان رفتم و مسائلي را كه به نظرم مي‌رسيد لازم است، بيان كردم. اما در عين حال به عنوان نماينده مردم موضع استقلال خودم را حفظ مي‌كنم و به دليل اينكه مي‌خواهم آقاي روحاني موفق شود، ممكن است با او مخالفت هم بكنم. چون پيامبر اكرم فرمودند ياور برادرت باش، چه وقتي كه مظلوم است و چه وقتي كه ظالم است. سوال كردند كه وقت مظلوميت مي‌دانيم چگونه ياورش باشيم اما وقتي ظالم است چطور بايد او را ياري دهيم؟ پيامبر فرمودند جلوي ظلمش را بگيريد. بنابراين ما اين را برادري مي‌دانيم كه اگر آقاي روحاني تصميم اشتباهي گرفت، زبان به نقد باز كنيم. ولي به قول آقا نقد دلسوزانه و طبيبانه. البته هم ما و هم خود آقاي روحاني مي‌دانيم كه نمي‌شود انتظار داشت همه طبيب باشند. بالاخره برخي‌ها هم ممكن است زخم زبان بزنند و اين هم از هزينه‌هاي آزادي است. وقتي رييس‌جمهور مي‌گويد من از آزادي دفاع مي‌كنم، همه آزادي اين نيست كه از آدم تعريف كنند. بلكه برخي‌ها هم در فضاي آزاد، آدم را تكذيب مي‌كنند و بعضي از اين تكذيب‌ها منصفانه هم نيست اما بايد همديگر را تحمل كنيم. شما رسانه‌يي هستيد و من هم رسانه‌يي هستم و هر دو در عالم سياست كار مي‌كنيم. الان فرصتي فراهم شده كه كشور نفسي بكشد و اميدوارم نتايج كار در مسير خوب باشد و ما خوب حكومت كنيم.

يك سوال هم خارج از موضوع اين گفت‌وگو دارم. شما گفتيد به عنوان نماينده مردم استقلال خود را حفظ مي‌كنيد. مي‌خواستم بدانم به عنوان كسي كه پيگير بركناري آقاي مرتضوي از رياست تامين اجتماعي بوديد و در اين مسير بارها بر تخلف و ظلمي كه در كهريزك نسبت به مردم و نظام شد سخن گفتيد، آيا از جايگاه نماينده مردم تهران كه طبيعتا نماينده خانواده‌هاي آسيب ديده هم محسوب مي‌شويد، راي صادر شده براي ايشان و معاونانش را منصفانه مي‌دانيد؟
محكوم شدن دادستان قدرتمند تهران به بي‌صلاحيتي مادام‌العمر از قضاوت كم مجازاتي نيست. به اين قاضي پايتخت كشور كه گاهي يكه‌تازي هم مي‌كرد و تا مقام معاونت رييس‌جمهور هم رفته، بگويند يك كارپرداز هم نمي‌تواني باشي كم چيزي است؟ مي‌ماند اتهام معاونت در قتل كه اين اتهام مي‌تواند اگر اثبات شود متهم را بالاي‌ دار ببرد و اگر قاضي دلايل را كافي نداند آزاد مي‌شود و مي‌رود خانه‌اش. بايد به قاضي اعتماد كرد و از راه قانوني تخطي نكرد