۱۳۹۵ مرداد ۷, پنجشنبه

ننه و زن بابا بودن توامان برای انگلیسی نادانان!

video

روزنامه آفتاب یزد اخیراً توئیت انگلیسی نوشته شده منتسب به سعید جلیلی را که برخوردار از اغلاط گرامری است بهانه دست انداختن و تخفیف جلیلی و جبهه سیاسی جلیلی و با توجیه ناآشنائی ایشان با زبان انگلیسی کرده.
هر چند نمی توان مُنکر ضرورت تبحر دیپلمات ها به زبان های جانبی شد و هر چند عدم آشنائی جلیلی با زبان انگلیسی نیز چیز پنهانی نیست و استفاده ایشان از مترجم در مذاکرات هسته ای امر مشهودی بود و هر چند انتساب حساب توئیتی مزبور به جلیلی نیز تکذیب شد اما جنس استهزای آفتاب یزد و عقبه فکری متحد آفتاب یزد را قبل از دغدغه با حسن نیت باید از جنس همان شعار زننده بعد از پیروزی روحانی در ۹۲ گذاشت که در عنیف ترین شکل ممکن یک جانباز جنگ و سردار دیپلماسی مملکت شان را بدین شکل بدرقه کردند که: بدون هیچ دلیلی ـ خا... تو سر جلیلی!
امری که بوضوح نشان دهنده برون ریخت غیظ عمیق این اقشار از انقلاب اسلامی و فرزندان و حاملان انقلاب اسلامی است.
این واقعیت را نیز نباید نادیده انگاشت که عدم تبحر و ناآشنائی افرادی مانند جلیلی با زبان انگلیسی در کنار تفطن و شناخت خوب ایشان با ادبیات و مفاهیم و زبان قرآنی مقارنه ای است که به همان میزان که جلیلی ها را از حیث ناآشنائی با زبان انگلیسی در مقابل اقشار مزبور، مقهور می کند اما متقابلاً اقشار مزبور نیز از حیث بی دانشی شان با بیسیک انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی، محکوم به مغلوبیت در مقابل «جلیلیان» می شوند.
مغلوبیتی که ناشی از بی اطلاعی و ناآشنائی ایشان با مفاهیم قرآنی و دینی است که اصلی ترین شاخص برای سیاست ورزانی است که قرار است در عمق دیپلماتیک جمهوری اسلامی در مقابل دشمنان و رقبای مملکت مدافعی ایدئولوژیک با فهمی بصیر از مواضع و سرحدات عقیدتی و سیاسی مملکت شان باشند!
نمونه برجسته آن را در ادبیات و مفاهیم و گویش افرادی مانند دکتر سریع القلم می توان بوضوح ردیابی کرد که علی رغم برخوراری از تبحر در زبان انگلیسی و عمق مطالعاتی و آکادمیک، در هیچ کدام از امریه ها و نسخه نویسی های سیاسی ایشان نمی توان ارزنی از مفاهیم و مبانی انسان شناسانه و جهان شناسانه برگرفته از منابع دینی و قرآنی را ردیابی کرد.
طنز ماجرا نیز آنجاست که چنین شخصیت هائی با چنان نحافت اندیشه دین شناسانه ای قرار است با زبان شیوای انگلیسی مدافع و تامین و تحصیل کننده منافع ملی و دینی و عقیدتی مملکت شوند!
اما صرف نظر از رویکرد سخیف آفتاب یزدیان(!) در تحقیر و استهزای زبان نادانی افرادی مانند جلیلی و با فرض صداقت ایشان در تقیدشان به لزوم زبان دانی پایوران مملکتی آیا ایشان می توانند پاسخگوی این پرسش باشند که چگونه طبع نازک اندیش شان می تواند از قِبَـل ناآشنائی امثال جلیلی با زبان انگلیسی برنجد اما بابت همین ناآشنائی و ناانگلیسی دانی رئیس جمهور مملکت که ادعای برخورداری از دکترای حقوق از دانشگاه کلدونین گلاسکو در انگستان را دارند؛ طبع لطیف ایشان جریجه دار نمی شود!؟
نازک اندیشان مزبور لطف کنند و ویدئوی ضمیمه را با دقت استماع فرمایند و صادقانه از خود بپرسند آیا سطح سواد و تبحر و گویش انگلیسی یک تحصیلکرده تا سطح «دکترا» آن هم در کشور انگلستان باید «چنین» باشد!؟
آیا باید باور کنیم جناب روحانی با چنین سطحی از انگلیسی دانی از رساله دکترای خود با زبان انگلیسی در مقابل اساتید دانشگاه گلاسکو دفاع فرموده اند!؟
آیا جز این است که دوستان گرانقدر در مواجهه با انگلیسی نادانان، بصورتی پارادوکسیکال برای برخی «ننه اند» و برای برخی دیگر «زن بابا»!؟


۱۳۹۵ مرداد ۶, چهارشنبه

از واترگیت تا ایمیل گیت!


گزاره «گورکن در گور» برگرفته از فرجام عبرت آمیز «بهرام گور» می تواند بهترین گزاره برای تحلیل ماجرای هک و افشای ایمیل‌های تبادل شده بین اعضای کمیته ملی حزب دموکرات آمریکا باشد که منجر به پیروزی هدایت شده هیلاری کلینتون بر رقبای هم حزبی اش در انتخابات مقدماتی حزب دمکرات شد.
بهرام پنجم فرزند یزد گرد اول و ملقب به بهرام گور یکی از پادشاهان ساسانی بود که اشتهارش بازگشت به تبحر در شکار گورخر داشت. اما دست تقدیر آنچنان تدبیر کرد تا بهرام علی رغم همه زبدگی ها نهایتاً در تعقیب آخرین شکارش، خود شکار شده و در عمق باتلاق های حاشیه اقلید در تاریخ مفقود شود.
ماجرای رسوائی تقلب کمیته ملی حزب دمکرات بنفع هیلاری بعد از ادعا و اعتراض واشنگتن به روسیه دال بر دست داشتن مسکو در هک کردن ایمیل های مورد اشاره بنوعی قرینه رسوائی واترگیت در ابعادی کوچک تر است.
رسوائی که با اعتراض اوباما به مسکو و متهم کردن این کشور به دخالت در انتخابات و امور داخلی آمریکا به نفع یک نامزد (ترامپ) و بر علیه نامزد دیگر (هیلاری) از آن جهت قابل کلیشه با ماجرای بهرام گور است که واشنگتن که خود اشتهارش دخالت در امور داخلی دیگر کشورها بوده و بارها و قلدرانه به خود اجازه داده بیرون از همه ضوابط قانونی و دمکراتیک در انتخابات و مسائل داخلی دیگر کشورها دخالت و بمنظور تفوق مهره ها و وعوامل نزدیک به خود توازن قوا در این کشورها را بر هم بزند، اینک خودش اسیر دام چاله ای شده که سالها طراح و بازیگردان چنین دام چاله هائی برای دیگر کشورها بوده.
لااقل ایرانیان در این میان شاخص ترین ملتی هستند که از کودتای ۲۸ مرداد تا فتنه سبز ۸۸ و گربه رقصانی هیلاری کلینتون از طریق فیس بوک و توئیتر و تحریم های فلج کننده در شهرآشوبی های ۸۸ نزدیک ترین و مبرهن ترین سند از خیره سری و دخالت آمریکائی ها در امور داخلی خود را بوضوح در حافظه تاریخی و نزدیک خود در دسترس دارند.
ظاهراْ این رسم تاریخ و دست تقدیر و سنت الهی است تا بالاخره «خیاط نیز درون کوزه بیفتد» و خود را مصداق عبرتی کند تا عُمر خیامی از کُنج نیشابور با شکیل ترین شکل و رباعی ممکن بتواند ایشان را آنگونه در تاریخ اسباب عبرت کند که:
آن قصر که جمشید درو جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت!؟


کیارستمی کُشته حماقت شد نه طبابت!


اگر اهمال پزشکی در مرگ «عباس کیارستمی» محرز شود در آن صورت برخلاف «داریوش مهرجوئی» که انگشت اتهام را متوجه جامعه پزشکانی کرد که در مدار مداوای کیارستمی کم فروشی و بی مبالاتی کرده اند‌؛ باید و می توان متهم اصلی را از میانه آحاد ایرانیانی ردیابی کرد که سالها است ابلهانه و سترونانه در تمهید عنصر «طبابت تجارت پیشه» مشارکت داشته و سفیهانه طبابت در ایران را به حضیض تجارت توام با حقارت آلوده اند.
کلید واژه «می خوام دکتر بشم» یا «باید دکتر بشی» که در فرهنگ عامه ایرانیان مُبدل به یک هنجار نزد خانواده ایرانی شده عامل نخست در پیدایش بدافزاری است که بصورت تبعی می تواند منجر به پدیده «تاجران طبیب» یا «طبابتی تاجرانه» در جامعه پزشکی کشور شود که برخلاف قسم نامه بقراط دغدغه نخست شان قبل از رفع ملالت از بیمار، کسب پرستیژ از عنوان و فهم دلاری از بیمار باشد.
اگر حرفه پزشکی در ایران که حسب ظاهر قرار بوده قربة الی الله در خدمت بهداشت و سلامت جامعه باشد اکنون به نگاه سودا انگارانه و پول سالارانه و معیشت اندیشانه نزد فارغ التحصیلان این حرفه آغشته شده عامل نخست در شکل گیری چنین بدآیندی را باید از میانه آن خرده فرهنگی در کانون های خانوادگی کاوید که از روز نخست در گوش فرزندان شان می خوانند «تو باید دکتر بشی» و فرزندان رشد یافته در چنین خرده فرهنگی نیز بصورت طبیعی «می خام دکتر بشم» را در مقام یک عاقبت بخیری و کامیابی کنزسالارانه فهم و دنبال می کنند.
این امر ناشی از حماقتی است که نگاه اش به امر تحصیل نگاهی معیشت اندیش است و قبل از معرفت اندیشی و کمال گرائی و اخلاق جوئی، دانشگاه و رفتن به دانشگاه و تحصیل دانشگاهی را در قامت ابزار و مجرای اشتغال و پول سازی توام با تایتل سازی بمنظور استتار بحران منزلت و عقده حقارت، فهم و معنا می کنند.
بر این مبنا عنصر دانشگاهی در چنین برآیندی سفیهانه «درس نمی خونه تا آدم بشه» بلکه «درس می خونه تا پولدار بشه»! و بر این منوال گزاره «می خام دکتر بشم» را می توان تلخ کامانه «می خام دزد بشم» معنایابی کرد که تفاوت شان با دزدان عُرفی آنست که شیک اند و آلامدند و خوش لباس اند و خوش بیان اند و با پرستیژ اند و «دکتر اند»!
شوربختانه این اصل در جامعه پزشکی «قاعده» است و دُردانه هائی که خرقه طبابت را فرصت خدمت انگاشته اند «استثناهائی» در این کسوت اند.
چنین بدانجامی محصول جامعه بیماری است که توزیع منزلت اجتماعی در آن قبل از مولفه های اخلاقی از میانه سرمایه سالاری و فخرفروشی های کسوت سالارانه تامین می شود.
جامعه بیمار جامعه ای است که افراد در آن قبل از آنکه منزلت و شخصیت و فضیلت و اعتبار را از زهدان زهد و تقوا و حلم و اخلاق اخذ کند نوع و مدل خودرو و شکل و محل و متراژ منزل و رشد دلار و خزانه و پس انداز و حساب بانکی اش ملاک و معیار بزرگی و اعتبار و شخصیت اش می شود.
طبعاً در چنین جامعه بیماری طبیبان خود بیمارانی اند که آلام روحی و روانی خود را در کسوت طبابت و از طریق تجارت تشفی داده و بحران منزلت و عقده حقارت خود را با تایتل «دکتر» استتار و اختفا می کنند.
این اختصاص به حرفه پزشکی نداشته و تنها در این حرفه به کمال رسیده و گرنه غالب تحصیلات دانشگاهی در ایران قبل از کارآمدی و اخلاقمندی، به همین سیئه پول سالاری و معیشت اندیشی و خودارضائی و استتار عقده حقارت از طریق توسل به تایتل «آقا یا خانم دکتر» مبتلا می باشند.
بقول مرحوم هوشنگ مقتدر:
وقتی دانشجویان ترم یک پزشکی در اولین روز آغاز تحصیلات دانشگاهی یکدیگر را آقا یا خانم «دکتر» می خوانند خدا به داد بیماران مبتلابه ایشان در فردای حضورشان در جامعه برسد!

۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

ژاندارک بازی فائزه!

video

اظهارات جدید فائزه هاشمی روایتی آشنا و قابل مناقشه از سنت سیئه کارگزارانی است که تا در حکومت اند مبتلا به سادیسم و خویش کامی اند و در فردای بیرون ماندن از حکومت مبتلا به مازوخیسم و آزادی طلبی می شوند.
فائزه در نشست سرای قلم با بضاعتی نحیف از مبانی و معرفت دینی در مقام نقد حکومت دینی اظهار داشته: من با حکومت دینی مخالفم! و در ادامه مخالفت خود را مستظهر به آن کرده که تجربه حکومت دینی در ایران بعد از انقلاب اسلامی موجبات گسترش رفتارهای دین ستیزانه و دین گریزانه را در جامعه فراهم آورده.
هر چند نمی توان مُنکر گسترش قابل رویت از اطوار و رفتار منافی دین و زیست مومنانه نزد کسری از شهروندان در ایران شد اما در این میان اگر جمهوری اسلامی اتهامی دارد آن اتهام، نشان دادن عریانی و برون ریخت بی ریختی و بی شمایلی هویت فرهنگی بخش های متکثری از بدنه شهروندی در ایران بعد از انقلاب اسلامی است که در فردای انقلاب و ابتنای جامعه بر شاکله ای نوین ازهویت ایرانی، دچار بحران هویت شدند. اتهام سنگین جمهوری اسلامی آنست که بی هویتی و خانه بدوشی فکری و کولی وشی این بدنه متکثر را عریان کرد و بی محابا فریاد زد: ایشان لُختند!
جمهوری اسلامی خواسته یا ناخواسته عامل و اسباب برون ریخت و عریان کردن ماهیت «ایمان ویترینی» و «دین مخنث» مردمانی شد که تا قبل از این با تعریف مدالیومی و مینی مال و کاریکاتوری از دین «فکر می کردند» مسلمانند. دینی که در مسامحه آمیز ترین قرائت ممکن «بود و نبودش» علی السویه است و کمترین بروز و نمود و ظهوری در تعیین و تبیین رفتارهای فردی و اجتماعی مومنانش ندارد.
(پیش تر در مقاله «آی دی لوژی» در این مورد بتفصیل نوشته ام)
اما در این میان اظهارات فائزه هاشمی نیز از آن جهت مناقشه پذیر است که دوز صداقت در آن فاقد غلظت است!
تنزه طلبی فائزه از آن جهت غیر قابل وثوق و فاقد جذابیت است که عنصر ابن الوقتی در آن مشهود است.
در واقع جنس و جنم تنزه طلبی فا‌ئزه لطیفه ای را می ماند که طی آن ایشان می کوشند با «ژاندارک بازی» و «ژاندارک نمائی» مانع از قابل رویت شدن پیوستن عقیل گونه خود به شامیان بعد از محروم شدن شان از خزانه امیرالمومنین شوند!

تنزه طلبی خلق الساعه فائزه و برائت امروزین ایشان از حکومت دینی را چگونه می توان باور کرد در حالی که تا وقتی «آقا جون» بر سر کار بود و ایام به کام بود و مخالف هاشمی دشمن پیغمبر بود و ویلای لواسان هم به راه بود و جولان «مهدی بابا» مُهیا بود و رعیت نیز مشغول ثناگوئی و استقبال بود! حکومت دینی خوب بود و اکنون که بنا به هر دلیلی اسباب سور و سات و ویژه خواری و اشرافیگری برای ایشانیان (!) کم فروغ شده مشارالیها به صرافت بد بودن و اخ بودن و نالازم و نامفید بودن حکومت دینی افتاده اند!؟

خیر فائزه خانم!
نقل این حرف ها نیست. ادبار امروز شما از حکومت دینی در کنار اقبال دیروزتان از همان حکومت دینی حکایت آن داعشی است که همسرش را بعد از ازدواج در شب دوم سر بُرید! و وقتی در محکمه قاضی از ایشان پرسید چرا همسرت را کشتی؟ گفت: آقای قاضی ـ چون باکره نبود!
و وقتی قاضی پرسید پس چرا همان شب اول او را نکُشتی گفت:
آخه شب اول «بود»!


اعتبار پاسپورت ایرانی!


طی ۳۸ سال گذشته بیت الغزل سلطنت طلب ها و بقایای بجا مانده از پهلوی پرستان در توصیف عملکرد قابل افتخار محمد رضا پهلوی، برخورداری گذرنامه ایرانی از ارزش و اعتبار نزد دول راقیه بوده و بارها به استناد امکان اخذ سهل الوصولانه روادید جهت سفر به کشورهای اروپائی و آمریکائی در دوران پهلوی، نامبردگان فخر پادشاه شان را به زمین و زمان فروخته و می فروشند.
کار حتی تا آنجا بالا گرفت که آقای هاشمی رفسنجانی نیز که خود زمانی از پیشگامان مبارزه با سلطنت پهلوی بود در خرداد ۹۲ به صرافت پهلوی ستائی افتاده و اظهار داشتند:
افتخاراتی که ایران چه قبل و چه بعد از انقلاب داشت کتمان شدنی نیست و ایران کشوری عزیز بود. من خودم (پیش از انقلاب) با ماشین همه کشورهای اروپایی را گشتم و رانندگی کردم. از این کشور به آن کشور می خواستم بروم فقط پاسپورت را نشان می دادم. (اینجا)
هر چند ستایشگران پهلوی هیچ وقت نخواستند و نتوانستند پاسخگوی یک پرسش ساده باشند و آن این که با فرض پذیرش اعتبار پاسپورت ایرانی در دوره «محمدرضا شاه» آیا ایشان می توانند بفرمایند اعتبار مورد ادعای ایشان از احترام جهانیان به ایرانی و پاسپورت ایرانی محصول کدام منزلت ایرانی بود؟
ایرانیان در آن ایام قلل افتخار کدام دانش و ارزش و صنعت یا تکنولوژی را فتح کرده و یا طلایه دار کدام کشفیات و اختراعات و ابداعات پزشکی یا مهندسی و فضانوردی و اخترشناسی و زمین شناسی و زیست شناسی و علوم عقلی و نقلی و فلسفی بودند که جهانیان به اعتبار آن تا کمر نزد ایشان خم می شده و صدرشان می نشاندند و پاسپورت شان را به تبرک بر پیشانی می سائید!؟
کدام فتح الفتوحی را در حوزه های اندیشه و علم و دانش و ارزش و معرفت و منزلت مرتکب شده بودیم که دنیا در مقام سپاس پاسپورت مان را احترام می کرد!؟
جز آنکه از ناحیه خود باختگی سلطان و آغوش گشائی و نشاندن گشاده دستانه غربی ها بر سر سفره نعمت نفت و اقتصاد و صنعت و کشاورزی مملکت و سر ریز گسترده کالاهای مصرفی و خرید تصاعدی و بیرون از قاعده تسلیحات نظامی از ایشان ، آن به زعم دربار «از ما بهتران» را به صرافت «عجب هالوهائی گیر آوردیم» انداخته و به ایشان فهماندند رمز ورود سهل الوصولانه به بازار ایران، عزت تپان کردن تصنعی این خودباختگان است تا از آن طریق با زدن یک مهر ویزای ورود در پاسپورت شان و خر کردن شان با این فورمت که «چقدر شما خوبید» مجوز چپوی مملکت شان را به کفایت اخذ فرمایند!؟
علی ایحال طنز ماجرا اینجاست که اینک و بعد از انتشار اسناد از طبقه بندی محرمانه خارج شده دولت بریتانیا مشخص شد اعلی حضرت قدر قدرت ایران در سال ۵۷ که از بیم امواج انقلاب اسلامی مجبور به ترک ایران شدند ابتدا عزم رفتن به انگلستان را داشته و با ارسال پیغام به «جیمز کالاهان» نخست وزیر وقت بریتانیا متقاضی ورود و اقامت در خانه شخصی اش در لندن شده اما نه کالاهان و نه جانشین بعدی او «مارگارت تاچر» با صدور ویزا برای اعلی حضرت موافقت نکرده و در کمال بی چشم و روئی فراموش کرده اند ایشان همان پادشاهی است که پیش از این خودش و ملتش فخر عالم بشریت بودند!
(اینجا)
و بدین ترتیب اعلی حضرت بمثابه «یهودی سرگردان» مجبور شدند تا دوران نقاهت خود را پاسپورت در دست در حد فاصل پاناما تا بیمارستانی ارتشی در نیویورک و نهایتا بیمارستانی در قاهره خانه به دوشی فرمایند! و دنیا نیز به همین سرعت فراموش فرمودند که ایرانیان و پاسپورت شان خیلی محترم است!



۱۳۹۵ مرداد ۱, جمعه

سر افعی را در ریاض قطع کنید!


ماجرای عملیات تروریستی در مونیخ با محوریت یک جوان ایرانی ـ آلمانی از فرط ناشیگری قبل از وحشت آفرینی موجبات یک رسوائی را می تواند برای عاملین و آمرین آن مهیا کند.
در خلاصه ترین شکل ممکن عملیات مونیخ را می توان به حساب نقد کردن خاصه خرجی ریاض برای وحوش داعش شاخه رجوی طی نشست ماه گذشته ایشان در فرانسه گذاشت.
هنوز یک ماه از نشست زامبی ها در فرانسه و هم آغوشی ترکی فیصل با مریم رجوی نگذشته بود که ظاهرا رجوی چی ها با سراسیمگی و بمنظور اثبات متابعت و امربری خود از «ارباب نوین شان در ریاض» دست به عملیات مونیخ زدند تا بدین وسیله و به زعم خود انگشت اتهام را متوجه ایران کنند.
اتهامی که بدین منظور همه آی کیوی مصرفی طراحان ترور شامل آن شد تا با «بجای گذاردن جنازه یک جوان ایرانی ـ آلمانی در محل حادثه» بدینوسیله ایران و ایرانیان را در مظان اتهام دست داشتن در این عملیات قرار دهند!
ظاهرا طراحی عملیات «داعش شعبه رجوی» در کنترات گرفتن ماجرای مونیخ مبتنی بر این سناریو بوده که ابتدا یک نفر از عوامل تحت امر سازمان در محل حادثه اقدام به تیراندازی و کشتار مردم کرده و بلافاصله محل را ترک و هم زمان و در اقدامی از پیش آماده شدن جنازه جوانی گمنام و ایرانی ـ آلمانی را در نقش عامل ترور در نزدیکی محل حادثه با تظاهر به خودزنی در دسترس قرار داده تا بدینوسیله بکوشند ضمن پاک کردن رد ماجرا نام ایران را در این میان لکه دار کنند.
اما شتابزدگی و ناشیگری در عملیات مزبور مانع از آن می شود تا زامبی های مزبور ماهی مرادشان را صیادی کنند.
رجوی چی های تحت امر ریاض در طراحی عملیات خود توجه به این نکته نکردند که در سابقه عملیات تروریستی از این دست عامل ترور یا بصورت انتحاری خود را در محل حادثه منهدم می کند و یا طی تبادل آتش و تعقیب و گریز توسط نیروهای پلیس به هلاکت می رسد.
نمونه مونیخ جدیدترین و عجیب ترین و در عین حال مضحک ترین نوع از ترورهای ستاپ شده است که عامل ترور بدون آنکه به دست پلیس بیفتد خودش و در خلوت اقدام به خودزنی می کند!
علی ایحال با توجه به رسوا بودن عملیات مونیخ جای آن است تا سران اروپا از این فرصت بهره برده و تمرکز خود را متوجه نقطه تعفن و خاستگاه فتنه و ترور در ریاض کنند.
ترور و داعشیگری بمثابه افعی خطرناکی است که سالها است لانه خود را در عمق کاخ های اشرافی حکام شکم باره و مرتجع سعودی استوار ساخته.
دولتمردان اروپا چنانچه عزمی برای سرکوب این فتنه دارند باید سر این افعی را در ریاض قطع کنند.


۱۳۹۵ تیر ۳۱, پنجشنبه

مَغز چُدنی ها!


تکلیف ایرانیان با مشروعیت نسبی حکومت چیست؟ عنوان مقاله ای است به امضای فردی بنام «سعید برزین» که در ستون ناظرین سایت فارسی BBC منتشر شده.
مقاله از نظر محتوا برخوردار از وزن و عمقی نیست. اما نویسنده در جائی از مقاله در تعقیب نقطه نظرات خود به مفهومی اشاره کرده که مستقل از متن و بدون توجه به نسبت آن مفهوم با جمله اولا برخوردار از اشتراک لفظ در گویش جمیع اقشار سکولار و غربزده است و ثانیا مفهوم مزبور بشدت برخوردار از مناقشه است. (*)
بنا بر ادعای نویسنده:
«حکومت ایران به تحولات اجتماعی بی‌توجهی دارد و در این تحولات از برقراری دیالوگ با اقشار و طبقات و گروهای مختلف اجتماعی از جمله زنان مدرن ... ضعیف بوده است» (!)
مفهوم «زنان مدرن» در جمله فوق یکی از نامفهوم ترین واژه های مرکبی است که حاملان پرچم غربزدگی مشتاقانه و گشاده دستانه بارها از آن در ادبیات گفتاری و نوشتاری خود استفاده استعلائی می برند بدون آنکه به گنگی و اصم بودن این ترکیب ناسازواره التفات و اطلاع داشته باشند.
مُدرن بودن زن در ترمینولوژی این اقشار ناظر بر استاندارد و مختصاتی نمادین و شکلی و ارزش داورانه است از جمله بی حجاب و آلامد بودن توام با تحصیلات آکادمیک و حضور آزاد در جامعه و برخورد راحت و باز با محیط اجتماعی در کنار بر عهده گرفتن مشاغل مختلف تخصصی در نهادهای مختلف دولتی یا خصوصی. در این میان بی حجابی و آلامدی در فرهنگ لغات اقشار غربزده و سکولار از اعتبار و اهمیت بیشتری جهت مدرن تلقی شدن یک زن برخوردار است تا جائی که در خرده فرهنگ غربزدگی حتی می توان تحصیلاتی هم بدان معنا نداشت اما با تشبث به بی حجابی و آلامدی کماکان در عداد زنان مدرن محسوب شد.
به بیانی دیگر بمجرد آنکه زنی ولو از منتهی الیه عوامی و بی سوادی بتواند حضوری تنانه و طنازانه و خوش پوشانه و بی حجاب و جلوه گرانه در عرصه اجتماع داشته باشد مراد حاصل است و می توان و باید چنین زنی را مدرن محسوب کرد.
به احتساب همین «انحطاط معیار» چنان اقشاری به سهولت می توانند لاشعورانی مانند «جنیفر لوپز» را بدون عنایت به صلاحیت های اخلاقی یا علمی و تنها به اعتبار قوس باسن و رقص مقعد، در صدر مدنیت و مدرنیت بنشانند و کمپانی های معتبر بیمه نیز نه به اعتبار دانش و فضیلت های مکتسبه بلکه به اعتبار انحنای نشیمنگاه (!) مشارالیها را از توفیق اختصاص «بیمه یک میلیون دلاری ماتحت» برخوردار فرمایند (!)
هم چنان که در همین خرده فرهنگ و برای حاملان همین خرده فرهنگ، خانواده مغز چُدنی «کارداشیان» در منتهی الیه زنان مدرن قرار گرفته و با افتخار به نماد و شاخص مدرن بودن زنان مُبدل می شوند!
یعنی بر اساس این «معیار منحط» تنها و بمجرد آنکه زنی لاشعور و عامی و بی هنر و بی سواد، انحناهای خود را برون ریخت و بزک کند هم زمان برخوردار از توفیق کسب مدال مدرن بودن می شود و در عین حال چنانچه بانوئی فاضل با طی مدارج تحصیلی و کسب مکارم و فضیلت های اخلاقی بنا به هر دلیلی تصمیم بگیرد ۵ متر پارچه بر سر خود انداخته و بدن خود را بیرون از چشم طمع اغیار در جامعه قرار دهد در چنین حالتی چنین زنی مادون از دایره زنان مدرن متهم به سنتی بودن و اجتماعی نبودن و عقب مانده بودن شده و جمیع توانمندی ها و تحصیلات و فضائلش تحت الشعاع بی حجاب نبودن قرار گرفته و در جدول مختصات اقشار غربزده دون زنان مدرن طبقه می شود.
با مختصات مزبور «فرزانه سیاهکالی» در ویدئوی ضمیمه را در کجای محور مختصات و ارزش گذاری های جماعت غربزده باید و می توان قرار داد!؟

video

با مختصات مزبور گریزی از این داوری سفیهانه نمی توان داشت تا «فرزانه سیاهکالی» علی رغم دانشجوی شاغل به تحصیل در دانشگاه علوم پزشکی بودن و با همه نجابت و وزانت و منزلت اش و تنها به اتهام پوشش اش و استنکاف اش از تن نمائی و خودآرائی و خـُنیاگری در سپهر عمومی شهر باید متهم به نامُدرنی و محکوم به نشستن بر کرسی عقب افتادگی شود.
این فرجام محتوم همه فرزانه سیاهکالی هائی است که در محور مختصات غربزدگی و جوزدگی، نمی خواهند تن به آن ماراتن سفاهت دهند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ http://bbc.in/29WDS8V


۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

پیشنهادی مصلحت آمیز!


ماجرای مُلکداری در کشور ماهیتی کُمیک پیدا کرده و ربطی هم به دولت فعلی نداشته و اساسا این وضعیت مُبدل به رویکرد همه دولت ها و جناح های سیاسی در ایران شده.
قابل فهم ترین مثال برای تبیین وضعیت موجود قرینه رقابت و ادبیات و خُلقیات کودکانه در مناسبات و بازی های فی مابین اطفال است.
ماجرای فیش های حقوقی در دسترس ترین نمونه از بارزترین این لوس بازی های کودکانه است.
در ماجرای فیش های حقوقی بعد از آنکه انگشت اتهام متوجه دولت شد واکنش دولتی ها و بویژه این فراز از اظهارات اخیر ریس جمهور که «اگر تخلفی انجام شده به این معنا نیست كه دزدی‌های گذشته را فراموش كنیم. اگر كسانی هستند كه می‌خواهند مساله فیش‌های حقوقی را ادامه دهند تا دزدی‌های گذشته فراموش شود، مردم این دزدی‌ها را فراموش نمی‌كنند» چنین اظهاراتی را می توان مصداق یک کمیک استریپ بین دولتمردان و منتقدان دولت محسوب کرد.
چیزی شبیه لجاجت ها و سعایت های کودکانه با ادبیاتی از این دست که:
دهکی. من دزدی کردم!؟ خودت و چی میگی؟ بگم چقدر دزدی کردی!؟
ادبیاتی یادآور ماندگاری ایران در عصر قجر و دستخط منسوب به «امیر» دائر بر آنکه:
قربان خاک پای جواهر آسای همایونی تان شوم! تدبیر امور مملکت که با توصیه عمه و خاله نمی‌شود.
شایسته است برای ختم این رقابت و دور باطل به پایوران حکومت یک پیشنهاد داد مبنی بر آنکه:
بیآئید بصورت توافقی بپذیریم همان طور که بنا به روایت جان نثاران آقای هاشمی رفسنجانی خدمات دولت سازندگی بیش از سر جمع همه خدمات صورت گرفته از زمان حکومت مادها تا پایان دوره زمامداری ایشان بوده اکنون نیز جمیع مشکلات و نارسائی ها و دزدی ها و فساد و اختلاس و ناملایمات کشور اعم از اختلاس ۳ هزار میلیارد دلاری تا بورسیه های دانشجویی و بحران ریزگردها و کاهش قیمت نفت و پارگی لایه ازن تا فوت مرحوم کیارستمی و کودتای ناموفق در ترکیه و ترور در نیس فرانسه و خشک شدن بحر المیت در اردن و بی ریختی نخست وزیر جدید انگلستان و مشنگی ترامپ و جمیع مشکلات سابق و لاحق ایران و جهان از دوران مادها تاکنون، مُسبب و مُقصرش شخص احمدی نژاد و دولت وی بوده. با چنین فرض و توافقی آیا دولت تدبیر و امید تعهد خواهد داد بعد از ۳ سال مُلکداری که نیمی از آن صرف «اگه برجام بشه چی میشه» شد! و نیمه دیگرش صرف «همه اش تقصیر محموده» شد! اینک و در این چند ماه باقیمانده لطف کنند و وقت خود را صرف تدبیر امور مملکت و برداشتن و مرتفع کردن مشکلات کشور فرمایند!؟
سه سال از عمر دولت تدبیر و امید گذشت و کابینه وارد ماه های آخر مُلک داری و دولتمداری اش شده و علی ایحال هنوز دیوانیان بجای مرتفع کردن مشکلات مردم دنبال اثبات بی کفایتی دولت قبلی اند!
از این دولت که گذشت. اما «آقای رئیس جمهور بعدی» که قرار است در ۹۶ فاتح ساختمان پاستور شوید.
اجازه فرمائید از هم اکنون به شما راحت باش دهیم و پیشآپیش خدمت شریف تان معروض داریم:
می دانیم دولت قبل از شما و دولت های قبل از شما قوم تاتار بودند و مملکت را مخروبه کردن و ویرانه تحویل تان دادند. این را جلو جلو خدمت تان مفروض می داریم تا جنابعالی و دولتمردان تان از این بابت رفع مسئولیت یافته و فراغت لازم را بیابید تا اهتمام خود را صرف مُلکداری و حل مسائل مملکت و رفع مصائب رعیت بفرمائید.
لطفا!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این مقاله را هم بخوانید. قبلا و در همین رابطه نوشتم:


۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

نو سامریان!


سردار حسین علائی در نشست «راز جام زهر» در مقام توصیف و تمجید از عملکرد آقای هاشمی رفسنجانی در دوران جنگ به شکلی مبالغه آمیز فرموده اند:
من معتقدم مجسمه هاشمی را باید «طلا» بگیرند! (*)

جناب آقای علائی!
دل قوی دارید. صناعتی لازم نیست.
جهدتان ماجور و اهتمام تان مشکور.
نیاز به صناعت تمثال طلای ایشان نیست. بُتواره زرینی را که می جوئید، موجود است!
دیر زمانی است سامرین زمانه گوساله زرین خود را به هزارآذین ساخته و پرداخته و آراسته اند و مانند امروز شما چاکرسالارانه از نفیرش روز و شب نالیده و بالیده اند!
بزرگوارآ!
کاش دخیل تان را از آن بُت عیار سامریان باز کرده و متوسل به خدای موسویان می شدید.
آن گوساله پرستان سامری شاید بتوانند پاره نان تان را بستانند اما عاجزند از پاریدن روح و روان و جسم و جان تان!
کاش مطالبه تان ساختن مجسمه طلا از ایمان طلایی جوانانی بود که بُتخانه گسست اند و لات و هبل و عزی را از پایه شکستند و جان عزیزشان را فدیه مانائی آرمان آن پیرمرد بُت شکنی کردند تا جاماندگان در فردای نبودشان بُت سازانه متقاضی مجسمه طلای هیچ از ما بهترانی نشوند!

video

به فرمایش مولانا:
نان پاره ز من بستان، جان پاره نخواهد شد
وآنرا که منم ماوا، آواره نخواهد شد
وآنرا که منم خرقه، عريان نشود هرگز
وآنرا که منم چاره، بيچاره نخواهد شد
...
می چرخم و می رقصم و می نوشم از اين جام
بيخود شده از خويشم و از گردش ايام
اين عشق الهی است حق لايتناهی است
اين عشق الهی است اين شور خدايی است
آن کس که رخش بيند پاداش نخواهد هيچ
بی او به بهشت اندر يک لحظه نپايد هيچ
از خويش برستم من بر سجده نشستم من
خويشم همه غير آمد از غير گسستم من
بتخانه زدم آتش آتشکده را خاموش
لات و هبل و عزی از پايه شکستم من
اين عشق الهی است حق لايتناهی است
اين عشق الهی است اين شور خدايی است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
* ـ http://bit.ly/29OE33e


۱۳۹۵ تیر ۲۴, پنجشنبه

آقای هاشمی، کاش می ماندید!


آقای هاشمی رفسنجانی طی سخنانی در دانشگاه آزاد کرمان فرموده اند:

کشور بعد از جنگ در دوران سازندگی، در ریل توسعه اقتصادی افتاد و سپس دولتی آمد (دولت خاتمی) که در ادامه طرح‌های سازندگی، به توسعه سیاسی نیز می‌پرداخت که البته برنامه‌ آن در دولت سازندگی در قالب برنامه‌های اول، دوم، سوم و چهارمِ پنج ساله آمده بود. (منظور آقای هاشمی آن است که خاتمی هم ادامه و ادامه دهنده دولت من و سیاست های من بود! درستی یا نادرستی و دفاع یا تکذیب یا تائید این ادعا بماند بر عهده و «مسئولیت شخصی» آقای خاتمی)
آقای هاشمی در ادامه با اشاره به سیر تدریجی اتفاقات در دولت‌های پس از جنگ، فرموده اند:
در مقطعی، همان‌هایی که در زمان مبارزه به انقلاب معترض بودند، با قدیس‌سازی، دولتِ هشت سالِ قبل را (دولت احمدی نژاد) بر کشور تحمیل کردند (!) که همگان از اقدامات تخریبی آنان در ابعاد داخلی و خارجی خبر دارند که البته برای جلوگیری از گسترش نا امیدی در جامعه، مواردی نادر را افشا می‌کنند.

حسب بیانات جناب آقای رفسنجانی و با فرض صحت و درستی و اتقان و ایقان فرمایشات معظم له بالمآل معظم له نیز موظف اند به لوازم اظهارات مزبورشان مُقید و متعهد بمانند.
لذا «جناب آقای هاشمی»
بیآئید بپذیریم «محمود احمدی نژاد» بشهادت امریه و صراحت استشهادیه جنابعالی بی صلاحیت ترین فرد در تصدی مسئولیت ریاست جمهوری در بازه ۸۴ تا ۹۲ بوده اند! اما بلافاصله و با پذیرش امریه حضرتعالی و برسمیت شناختن «بازه احمدی نژاد» در قامت تاریک ترین نقطه و سیاه ترین و پلشت ترین مقطع از ادوار ریاست جمهوری طی ۳۸ سال گذشته در ایران حضرتعالی نیز نمی توانید از لوازم چنین اعراض و اذعان و ادباری شانه خالی فرمائید!
در واقع فرمایشات معظم له در خوش بینانه ترین تحلیل چیزی نیست جز تجاهل العارف!
به عبارتی دیگر معظم له نمی خواهند بپذیرند اگر «محمود» اشتباه ترین و هیولاترین و جنایت کارترین (!) گزینه در میانه گزینه های مردم ایران طی ۳۸ سال گذشته بود؛ این «سر جهازی» هدیه و عطیه معظم له به مردم ایران بود که در ۸۴ قاطبه ایرانیان را در برزخ کلافگی از سوء مدیریت برجا مانده از دولت سازندگی و تداوم و تداول آن در دولت اصلاحات (به استناد اظهارات آقای هاشمی) صاحبان آراء را به این صرافت انداخت تا در دو گانه هاشمیِ «همه چیز» و محمودِ «بی همه چیز» آسیمه سر برای فرار از آن عقرب جراره پناه به این مار غاشیه بَرَند!
جناب آقای هاشمی ـ مستحب است در ترسیم و تشبیه و تخفیف «محمود» حداقل های حزم و احتیاط را لحاظ فرموده و بپذیرید «محمود مزبور» با «مختصات مفروض» هر چه بود محصول عملکرد جنابعالی و دسته گل اهدائی جنابعالی به مردم ایران بود.
تصور می فرمائید ایرانیان در ۸۴ به استعداد کدام بینه یا ادله در دوگانه اعلی حضرت هاشمی و محمود اردهالی، انتخاب شان یک آهنگر زاده گمنام کاوه نما شد!؟
محمود هدیه اجتناب ناپذیر معظم له به ملت بود.
فراموش فرموده اید وقتی حسین آقا مرعشی تان از منتهی الیه تبختر و از عمق سالوسی و «عتبه بوسی صاحب اختیارش» در ۸۴ «محمود» را آنچنان تحذیر می داد که «تو را با نبرد دلیران چه کار؟ ـــ تو برزگری بیل ات آید به کار!» چگونه در فردای انتخابات ، ایرانیان به طعنه همان «حسین آقا» را آنگونه انذار دادند که «یادتون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت ــ تاج و از سرش تو میدون لشکر پیاده برداشت؟»
جناب آقای هاشمی!
تاریخ را به تعارف و تکلف نمی نویسند و واقعیت آن است وقتی در سال های زعامت خود در پاستور با سیاست های نابخردانه و مدیریت های گشاده دستانه و بی مبالاتی های اشراف سالارانه، پدر مردم را درآوردید بالتبع آن مردم فلاکت زده و به استیصال افتاده در گریز از تباهی دوران مدیریت سپهسالارانه جنابعالی در بزنگاه ۸۴ شادکامانه و امیدوارانه با تصور «آنتی هاشمی بودن» پناه به آن هندوانه سربسته بُردند.
بدین منوال دیگر چه جای گلایه از انتخاب محتوم محمود و اجتناب مفهوم از جنابعالی توسط ایرانیان می ماند تا ناجوانمردانه خاک در چشم واقعیت بپاشید و «محمود» را تحمیلی قدیس سازان بخوانید!؟
محمود اگر تحمیلی هم بود تحمیلی اجتناب ناپذیر از جوار نابلدی ها و نابخردی ها و ناروائی های متخذه سالار و سال های سازندگی بود!
اگر به دست خود و از جوار مدیریت ناشایست خود، مردم را به صرافت انزجار از خود، پناه به محمود دادید و در ۸۸ نیز بابت «تکرار آن اقبال» پدر همین مردم را در زمین فتنه و تمهید تحریم درآوردید تا به صرافت «غلط کردم» بیفتند! در آن صورت این کمال بی آزرمی است تا بدون تعهد به لوازم سوء تدبیرها و بی کفایتی ها و نامبالاتی های خود بی اقبالی شهروندان به خود را فرافکنانه محصول قدیس سازی از رقیب تان معرفی فرمائید!
فی الواقع خوانش بین سطور از فرمایش پُر ز وضوح جناب هاشمی برخوردار از این صراحت است که:
ایرانیان در مقام رعایای «ما» موظف اند یا ثناگویانه و عتبه بوسانه به پابوس قبله عالم و عمله و اکله قبله عالم بیآیند و در غیر این صورت آن چنان دماری از روزگارتان برآورم و آن چنان تسمه ای از گرده تان برکشم و از جوار دسائس و ترفند و فتنه و سعایت «مهدی بابا» و تحریم های فلج کننده اقتصادی آن چنان نسق گیرتان کنم تا با افتادن به صرافت «غلط کردم» منجی انگارانه به پابوسم بازگردید.
جناب آقای هاشمی.
ان شاء الله بقای عمرتان باشد! اما شوربختانه گریزی از این فرجام محتوم نیست که جملگی باید روزی برویم.
کاش تا آن اندازه بمانید تا بجای جلوس بر کرسی خطابت های یک طرفه و نشستن در میانه مصاحبه های فرمایشی و سالوسی ها مهوع و پرسش های جان نثارانه که «جناب هاشمی چرا شما این قدر خوبید»!؟ فرصتی به دیگرانی نیز می دادید تا پرسش های سخت و بجا مانده را از جنابعالی بپرسند تا قبل از رفتن تان پاسخگوی آن پرسش های سختی باشید که تاکنون با لطائف الحیل از پاسخ به آنها شانه خالی کرده تا در فردائی بدون شما برای همیشه در سینه تاریخ مدفون شود.
کاش می ماندید و قبل از رفتن لااقل این پرسش های سخت را می شنیدید!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقالات مرتبط:
دور شید، کور شید!
آقای هاشمی، میشه بسه!؟
پیاده ها


۱۳۹۵ تیر ۲۳, چهارشنبه

بی ظرافتی ظریف!


(باز نشر بمناسبت یک سالگی برجام)
آرش کمانگیر بزرگ ترین دروغ و درعین حال یقینی ترین واقعیت مفروض نزد ایرانیان و شاخص ترین نماد برای درک ذهنیت ایرانیان از خود یا تخیل از خود و فهم ایشان از خود و قهرمانان خود است!
دُردانه تهمتنی نزد ایرانیان که می دانند دروغی بیش نیست اما دوست دارند این دروغ را واقعی و آن تخیل را قهرمان فرض اش کنند تا از آن طریق بتوانند «خود» را قهرمانانه فهم کنند.
اسطوره ای متخلق به جمیع محاسن و فضائل و دلالتی بر کمال دلیری ها و تمامتی بر فراز بی باکی ها با یک تبصره و آن این که دروغ است و اساساً وجود خارجی ندارد.
دکتر محمد جواد ظریف نیز از جوار چنین خلسه خدر آوری اینک به آرش ترین آرش ایرانیان مُبدل شده! یعنی مهم نیست «دکتر ظریف موجود» واقعاً آرش باشد یا نباشد مهم آن است که از نظر ایشان و در تخیل ایشان ظریف باید آرش باشد ولو آنکه شانه های ظریف توان کشیدن این سنگین باری را نداشته باشد. ولو آنکه شخصا و صادقانه و مکرر بگوید من ظریفم نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر اما افواج به وجد آمده و نیل قهرمان خواهانه ایرانی خطاب به ظریف می گوید:
خیر ـ هستی. گرمی حالیت نیست. یعنی باید باشی!
خطابتی اشبه به افسانه دروغین «رستم دستان» با بزک دروغین تر منسوب به فردوسی که همانا و همانقدر که: «رستم یلی بود در سیستان ـ منش کردمی رستم داستان» همین سان ظریف نیز یلی بود نزد شیدائیان که با تب قهرمان خواهانه و قهرمان سازانه ایرانیان آنی شد که «نگاش نکن ظریفه ـ شش نفر رو حریفه»!
علی ایحال و بیرون از این بهجت ظریفانه و با اتکای بر داوری انتزاعی از واقعیت های خالی از احساس در دنیای سیاست ظریف در ماجرای مذاکرات هسته ای کارنامه درخشانی را از خود در تاریخ ثبت نکرد.
داوری عملکرد دکتر ظریف در ماجرای برجام را می توان با آن ضرب المثل آمریکائی رمزگشائی کرد که می گویند «Timing Is Everything» چیزی معادل توصیه علی (ع) «العاقل من وضع الاشیاء مواضعها» دائر بر آنکه عاقل کسی است که هر کاری را به وقت و در جای خود انجام می‌دهد.
در ماجرای مذاکرات هسته ای منجر به برجام زیرکی آمریکائی ها آنجا بود که با همان منطق «Timing Is Everything» در بهترین زمان ممکن ورود به مذاکرات کردند و کوشیدند با اتکای بر رویکرد «بوسه بر گردن» (1) از فرصت مهندسی انتخابات 92 بمنظور تقویت عوامل عملگرا و شائق به خود در ایران بهره برده تا ضمن نزدیکی با این «طرف» توازن سیاسی در ایران را بنفع «شائقون» به خود و بر علیه «انقلابیون» بر هم بزنند. (2)
آمریکا برای ورود به این کارزار متوسل به همان چیزی شد که پیش تر «میخائیل گورباچف» ورودش به ماجرای «گلاسنوست» و «پروسترویکا» را با آن استارت زد و در کنگره حزب کمونیست از آن تحت این گزاره نام برد:
ما می خواهیم آمریکا را از نعمت داشتن یک دشمن محروم کنیم!
آمریکا به اعتبار تفطنش از شیدائی یک جناح به خود در ایران و بهره برداری از این شیدائی از طریق نزدیکی با این طرف (شائقون) بمنظور به انزوا بردن آن طرف (انقلابیون) کوشید معادله قوا در ایران را بنفع خود و شیدائیانش در ایران با رویکردی گورباچفی بازسازی کند.
اهتمام کاخ سفید در این بازی آن بود و هست تا از طریق القای «با تقرب به کدخدا زندگی شیرین می شود» موفقیت آمیز بودن «محروم کردن یک جناح از برکت وجود دشمنی با آمریکا» را با آچمز کردن جناح انقلابی در ایران برند سازی کند.
خوانش خطوط میانی پیام نوروزی اوباما به ایرانیان تلاش کاخ سفید برای نیل به این مقصود را بوضوح مشهود می کند.
به قول «ریچارد نفیو» کارشناس اندیشکده بروکینگز:
دولت اوباما معتقد است برجام باعث می شود عناصر آشتی جو، نفوذ بیشتری در سیاست دولت ایران داشته باشند. هدف آمریکا از برجام قدرت یافتن میانه روها برای نفوذ بر سیاست های پیچیده ایران است. (3)
علی رغم این آمریکائیان نشان دادند تا آن درجه هم ساده اندیش و دست و دل باز نیستند تا ناشیانه همه تخم مرغ های خود را در سبد عملگرایان ایرانی قرار دهند.
شواهد حاکی از آن است آمریکا علی رغم تنفیذ برجام تاکنون و در عمل ایران را برخوردار از لقمه دندان گیری از جوار برجام نکرده. چنین رویکردی قرینه نوع برخورد کاخ سفید با ماجرای جنگ 8 ساله بین ایران و عراق است که «هنری کیسینجر» به خوبی از آن بدین گونه پرده برداشت که:
ما در جنگ بین عراق و ایران باید به عراق تا آنجا کمک کنیم که ایران نتواند عراق را شکست دهد و آنقدر هم کمک نکنیم که عراق بتواند ایران را شکست دهد! (یک بازی با حاصل جمع صفر)
در ماجرای برجام نیز تا اینجا واشنگتن کوشیده بدون دادن امتیازی جدی به شائقون خود در تهران از حیث روانی این جناح را تا آن اندازه تقویت کند تا بر جناح انقلابیون فائق آیند اما به اعتبار شناخت واقع بینانه واشنگتن از مناسبات قدرت در ایران و درکش از بیرون از دسترس بودن منابع قدرت نزد جناح عملگرا، این جناح را تا آن اندازه تقویت نمی کند تا از جوار چنان دوپینگی کلیت نظام جمهوری اسلامی بدون اعراض از مسیر طی شده و با حفظ مختصات آنتاگونیستی اش با کدخدا بتواند به استحکام برسد.
بی جهت هم نیست علی رغم همه خاصه خرجی دولت تدبیر و امید در برجام و وفق منویات «کدخدا» تاکنون از جوار برجام آبی از دست آمریکائی ها در حلقوم تشنه عملگرایان پاستور نچکیده.
به طور خلاصه آمریکائی ها در طول مذاکرات هسته ای زیرکانه اما با چهره ای ابلهانه کوشیدند یک جناح را در ایران از نعمت برخورداری از دشمن محروم کنند تا جناح دوم را در مقابل ایشان تضعیف و خلع سلاح نمایند.
در این میان اشتباه فردی مانند دکتر ظریف و در قامت مذاکره کننده ارشد ایران آنجا بود که بدون آشنائی با این آرایش جنگی و بدون شناخت از قواعد و تاکتیک های چنین تنازعی، ناشیانه و ناخواسته در زمین آمریکائی ها بازی کرد و متوجه نشد مذاکرات هسته ای نه از نظر شکلی بلکه از نظر محتوائی و برخلاف نظر ایشان محتوم به بُرد ـ باخت بود.
بُرد و باختی که طی آن واشنگتن می تواند تمامیت خود را در مقام طرف پیروز به رُخ حاملان انقلاب اسلامی بکشاند.
در این میان اشتباه ظریف و ایضاً سهم ظریف در «فرجام برجام» معطوف به نوع و زمان ورود ایشان به مذاکرات 1+5 بود که در بدترین زمان ممکن و بدترین شکل ممکن اتفاق افتاد.
ظریف بدون توجه به این نکته به مذاکرات ورود کرد که اساسا پرونده هسته ای فاقد ماهیتی تکنیکال بود و فرای مناقشات اتمی، ثقل اصلی این پرونده سیاسی و آغشته به هویت و موجودیت انقلاب اسلامی بود و بدین اعتبار این پرونده نمی بایست بدان شکل روی میز مذاکرات قرار می گرفت که به بر هم خوردن تعادل داخلی سیستم بنفع عملگرایان و بر علیه سویه انقلابی ایران منجر شود.
دکتر ظریف هر چند به کرات و صادقانه در تریبون های مختلف اعتراف می کند که تنها در حقوق بین المللی و فن دیپلماسی تبحر داشته و کمترین درک و شناختی از نقشه راه سیاست داخلی ایران ندارد اما متوجه نبود که همین ناآشنائی ایشان از ماتریس قدرت در داخل ایران مانع از آن خواهد شد تا ایشان با درکی جامع از نقش خود در مذاکرات 1+5 پشت میز مذاکرات بنشیند و بالتبع با حضور تمام قدش در مذاکرات هسته ای با مختصات و دیزاین آمریکائی ناخواسته خود و مهترش در پاستور را در فرجام برجام به نمادی از حلاوت قرابت با کدخدا نزد حاملان و شائقان داخلی آمریکا در ایران و در نقطه مقابل حاملان انقلاب اسلامی مبدل کرد و موجبات تضعیف کفه ترازوی حاملان انقلاب اسلامی در مقابل اقشار غربنده و بی التفات به کلیت و ماهیت و موجودیت انقلاب اسلامی و ایضاً جمهوری اسلامی شد.
زمانی سعید حجاریان ادعا می کرد با این استدلال که سابقه حجت الاسلام فلاحیان در کمیته انقلاب اسلامی از وی فردی با روحیات عملیاتی ساخته مخالف ورود ایشان به وزارت اطلاعات بود و معتقد بود فلاحیان با چنان روحیه ای برای وزارت هزینه افزائی می کند.
پیش بینی که برخوردار از صحت بود و اکنون و با همان سیاق می توان ظریف را بدلیل و اعتراف شخصی اش به ناآشنائی با مناسبات سیاسی در داخل ایران که بشکلی اجتناب ناپذیر در مناسبات خارجی ایران نیز سر ریز می کند ایشان را نیز گزینه ای نامطلوب برای مدیریت مذاکرات هسته ای از جانب ایران محسوب کرد که بدون شناخت از بازی زیر پوستی آمریکا در ایران و بدون شناخت از مومنتوم های زیر پوستی در هرم قدرت ایران خود را به مذاکرات 1+5 کلیپس کرد و موجبات فرجامی شد که به تعبیر رهبری نظام هزینه های سنگینی را به حساب جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی واریز کرد و سازمان سیاسی انقلاب را به خسارت انداخت.
در این میان توئیت شب عید هاشمی رفسنجانی در توصیف شخصیت دکتر ظریف نیز آفتابی شد دلیل آفتاب که نزد معظم له که از ابتدای انقلاب اسلامی و به اعتبار رفتارها و سلوک تاویل پذیرش از جانب غربی ها تحت عنوان «عملگرا» لوگو شده «انقلابی گری» چگونه معنا می شود.
اکبر هاشمی‌رفسنجانی:
اگر «انقلاب» را در ایجاد تحول بدانیم،‌ ظریف بهترین نماد انقلابی‌گری است!
قدر مسلم ظریف هر چه که باشد انقلابی نمی تواند محسوب شود. حتی به اعتبار محفوظات آکادمیک ظریف و عملکرد ایشان در زمین واقعیت دکتر را در عداد دیپلمات های زبردست در حوزه مناسبات بین المللی نیز نمی توان تلقی کرد.
ظریفی که در آغاز حضورش در قامت وزیر خارجه در بخشی از برنامه مکتوب و ارائه شده اش به پارلمان، ذهنی گرایانه و بشکلی دانشگاهی و اطو کشیده عناصر شکل دهنده گفتمان اعتدال در سیاست خارجی را با تاکید بر واقع بینی و خود باوری و پایبندی به آرمان ها و ارزش های انقلاب اسلامی و شناخت ظرفیت ها، توانمندی ها و محدودیت های ملی و پرهیز از تحقیر، تخفیف و یا بزرگنمایی دیگران بدان شکل تعریف می کرد که:
رقابت در دوره گذار کنونی بیشتر در اشکال «غیرنظامی» صورت می پذیرد. مفهوم قدرت با تحول محتوایی مواجه شده است. گذار از تمرکز بر قدرت نظامی سنتی به سایر ابعاد نوظهور قدرت، اصالت یافتن مشخصه های فرهنگی، معنایی، هنجاری، گفتمانی و نامتقارن و اشاعه معانی غیر نظامی قدرت مانند قدرت اقتصادی، قدرت تکنولوژیک، قدرت نرم، قدرت بازیگری و قدرت اجماع سازی از نمادهای این تحول بوده است. به همین دلیل فضا برای قدرت های منطقه ای منجمله جمهوری اسلامی ایران به طرز بی سابقه ای باز شده است ... و بازی با حاصل جمع صفر جایگاه خود را در روابط بین الملل از دست داده و گرچه هنوز بسیاری از حکومت ها تلاش می کنند منافع و اهداف خود را با هزینه دیگر کنشگران به پیش ببرند، ولی بازیگرانی که بر دیدگاه بازی با حاصل جمع صفر و یا بازی برد- باخت اصرار می ورزند، شرایط باخت – باخت را به خود و دیگرکنشگران تحمیل می کنند.

چنین ظریفی با چنان نگاهی در نقطه تباین با ظریفی است که در فردای حضور تمام قدش در مذاکرات اتمی در توصیف هژمونی نظامی آمریکا می فرمایند:
آیا فکر کردید آمریکا که می تواند با یک بمب تمام سیستم دفاعی ما را از کار بیاندازد از سیستم دفاعی ما می ترسد!؟

چنین ادعا و اعتقادی بیرون از شعارهای قبلی یعنی پایبندی «مدعی» به دیپلماسی قدرت و التزام به مناسبات قدرت فائقه نظامی آمریکا و تن دادن به بازی با قواعد این دیپلماسی در زمین کدخدا.
این یعنی موفقیت آمریکا در تبدیل برجام به محمل فشار بر جمهوری اسلامی بمنظور تقویت عملگرایان در مقابل حاملان انقلاب اسلامی از طریق دادن سوبسید «نزدیکی با من (آمریکا) بمنظور ایجاد اقبال عمومی اقشار غربنده به جناح مذاکره کننده با آمریکا» در ایران.
این یعنی بدون توجه به فونداسیون انقلاب اسلامی مذاکرات را در زمین آمریکا بازی کردن به قیمت «هر توافقی بهتر از بی توافقی است» (4) که نتیجه محتوم آن بر هم زدن تراز و موازنه نیروها در ایران به نفع اقشار غربنده که برای نخستین بار توانستند لااقل در تهران بر جبهه حاملان انقلاب فائق آمده و انتخابات اسفند 94 در تهران را فاتحانه بنام خود سند بزنند.
بدین اعتبار نکوهش فرجام برجام در سخنان آیت الله خامنه ای در سخنرانی مشهد مبنی بر آنکه:
سیاست مورد نظر آمریکا این است که وانمود کنند ملت ایران بر سر یک دوراهی قرار دارد و چاره‌ای ندارد جز اینکه یکی از این دو راه را انتخاب کند. آن دوراهی که ترسیم می‌کنند، عبارت است از اینکه یا با آمریکا کنار بیاییم یا باید به‌طور دائم فشارهای آمریکا و مشکلات ناشی از آن را تحمل کنیم ... در همین توافق اخیر هسته‌ای هم وزیر خارجه ما در مواردی به بنده گفت که «ما اینجا را نتوانستیم و این خط قرمز را نتوانستیم حفظ کنیم» معنایش همین است، یعنی طرف مقابل وقتی دولتی مثل آمریکاست که پول، امکانات، دیپلماسی فعال و عوامل گوناگونی در اطراف دنیا دارد، کنار آمدن با او به ‌معنای صرف‌نظر کردن از برخی چیزهایی است که انسان بر آنها پای می‌فشارد.

چنین اظهاراتی دالی است از تکدر توام با تفطن رهبری نسبت به خاصه خرجی عملگرایانی که خام اندیشانه در توهم سیاست دانی همه تخم مرغ های خود را در سبد نزدیکی با کدخدا از حیز انتفاع انداختند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ نگاه کنید به مقاله «بوسه بر گردن»
2ـ نگاه کنید به مقاله «موزعین آفتابه»
اندیشکده بروکینگز
4ـ نگاه کنید به مقاله «برجام، فروش سهره بجای قناری»

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

آن یک هم شمائید؛ما هیچ نیستیم!


یکی از دوستان فیس بوکی پرسشی را بصورت خصوصی با اینجانب مطرح کرده که با اجازه ایشان پرسش مزبور و پاسخ خود را بصورت عمومی منتشر می کنم تا چنانچه دیگرانی نیز با ایشان مشترک السوال (!) هستند، به سهم خود انجام وظیفه کرده باشم.
...
پرسش:
آقای سجادی
با سلام جسارتاً پرسشی از جنابعالی داشتم.
سایت انصاف نیوز مقاله اخیر شما را (باز هم بحث عقیل و مرتضی است) را منتشر کرده و در صدر آن جنابعالی را بلاگر ایرانی ـ آمریکائی مقیم آریزونا و هم سو با احمدی نژاد معرفی کرده.
البته شخصاً سالها است که مقالات جنابعالی را می خوانم و با مواضع سیاسی شما غریبه نیستم اما به هر حال ابهامی در مورد چرائی بودن جنابعالی در آمریکا و جهتگیری سیاسی شما برای خیلی ها مطرح است.
ممنون می شوم در صورتی که صلاح می دانید توضیح لازم را بدهید.

پاسخ:
ممنون از توجه تان و حسب الامر می کوشم به قدر بضاعت انجام وظیفه کنم.
اولاً در مورد اقامت اینجانب در آمریکا و بقول «انصاف نیوز» تابعیت آمریکائی ام (!) بقول لسان الغیب:
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم.
قبل از هر چیز باید به این واقعیت تاسف آور اذعان کنم که متاسفانه دروغ و ترویج دروغ نزد بخش غالبی از ایرانیان مبدل به «خوی» شده! یعنی این معصیت کبیره بنا به دلائل تاریخی و جامعه شناختی که اکنون جای بحث اش اینجا نیست نزد ایرانیان ضمن این که اقبال پیدا کرده متاسفانه نزد کثیری از ایرانیان از فاز دروغگوئی مبدل به فاز دروغ خوئی شده لذا غیر قابل فهم نیست که یک سایت با لوگوی «انصاف» به تاسی از همین دروغ خوئی تاریخی بتواند در کمال راحتی و بدون کمترین دلنگرانی یا وجدان دردی و بدون آنکه لازم باشد برای خود قائل به مسئولیت صداقت نزد مخاطب باشد بمنظور لجن مال کردن هر آنکس که نمی پسندند دروغ بسازند و در تیراژ اینترنتی آن دروغ را «لذت پخشی» کنند.
خیر جناب ...
نگران نباشید بنده کماکان تابعیت ایرانی داشته و علی رغم آنکه سالهاست شرایط اخذ تابعیت آمریکا را احراز کرده ام لیکن برخلاف اکثریت هم وطنان وطن پرست (!) مقیم در آمریکا که سرخوشآنه تابعیت آمریکایی اخذ کرده اند اینجانب تاکنون تن به ذلت مزبور نداده ام.
البته با دروغ سازهائی از این دست نیز نه غریبه ام و نه دلچرکین. اهل از آن دست قرتی بازی ها هم نیستم که بگویم گریبان دروغ سازان و اتهام زنندگان را سر پل صراط می گیرم. نه آقا ـ بگذارید حالشان را ببرند و دروغ شان را ببافند.
بالاخره حضور در سیاست هزینه هائی دارد و آنچه سهم بنده است پوست کلفتی و پرهیز از نازک طبعی است و بقول لسان الغیب «وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم - که در طریقت ما کافریست رنجیدن» و متاسفانه دوستان نیز ظاهراْ ترجیح داده اند تا سهم خود از سیاست را از بطن «لذت معصیت» و «دروغ آسائی» تحصیل نمایند!
ملالی نیست. بالاخره هر کس در این دنیا به اندازه بضاعت و سهم خود از ایمان و ناایمانی ملزم به ایفای نقش مکتسبه خود است.
اما در مورد چرائی بودنم در آمریکا باید به این واقعیت اذعان کنم که بنده و موارد معدود امثال بنده در خارج از کشور بخصوص در آمریکا یک استثنائیم! یعنی برخلاف عموم سیاسیون خارج نشین که اولاً خونی جمهوری اسلامی و رهبری آنند و ثانیاً شیفته و واله و سرگشته آمریکا و فرنگستانند؛ بنده در نقطه مقابل این تراکم و عقبه این تراکم در داخل کشور محسوب می شوم.
خاطرم هست چند سال پیش هم به همین مناسبت مقاله «من اشتباهی هستم» را در تبیین این واقعیت نوشتم که می توانید آن را در وبلاگم ملاحظه فرمائید.
(http://bit.ly/29sCm8W)
اکنون نیز صادقانه و صریحانه و بدون ارزنی لکنت می گویم که نه مشکلی ساختاری با جمهوری اسلامی داشته و دارم که بابت آن مهاجرت به آمریکا کرده باشم و نه دلبسته و سرگشته آمریکا و اذناب و اجامر آمریکایم و دست تقدیر اینجائی مان کرده و بقول مولانا «من به خود نآمدم اینجا که به خود باز روم ـ آنکه آورد مرا خود بنماید وطنم» لذا بخش غالبی از محاکات و شلتاق داخلی ها با بنده مبنی بر آنکه «تو که این جوری چرا اونجائی!؟» هم قافیه با شلتاق دنباله ایشان در خارج از کشور است مبنی بر آنکه «تو که این جوری چرا اینجائی!؟»
یعنی این بخش از داخل کشوری ها نیز مانند آن بخش از خارج کشوری ها از صدر تا ذیل نظام را متنفرند و هم چون دنباله شان در فرنگ مجنون و مفتون آمدن و بودن در آمریکا و دلبسته و دلخسته مخلفات و متعلقات و مختصات و جاذبه های آنند. اما بدلیل آنکه برخلاف عقبه خود در خارج از کشور، در ابراز آن شیدائی و این نفرت در داخل ماخوذ به حیاء اند(!) لذا در لفافه اما ناشیانه غیظ خود را از طریق طعنه درمانی به بنده و امثال بنده تخلیه و تشفی می دهند.
در مورد اتصاف دوم یعنی جهتگیری سیاسی بنده یا بقول انصاف نیوز «بلاگر هم سو با احمدی نژاد» باید خدمت تان معروض دارم که این اتـصاف را نیز جدی نگیرید و هم انصاف نیوزیان و هم دیگر متنفران از اینجانب بخوبی با تباین بنده با احمدی نژاد و احمدی نژادی ها آگاه اند و تمامی مواضع سیاسی بنده تحت قالب مقاله و مصاحبه در اینترنت قابل دسترس است و در هیچ کدام از آنها یک مطلب دال بر هم سوئی جهتگیری سیاسی بنده با آقای احمدی نژاد قابل رفرنس نیست. علی رغم این چنین انتساباتی به اینجانب از جانب ایشان را باید تحت عنوان اسم رمز مخالفت ایشان با «دیگری» برانداز و استفهام کنید! یعنی به همان میزان که ایشان از ناهمسوئی بنده با احمدی نژاد مطلعند به همان میزان با هم سوئی و عدم تباین نظرات بنده با رهبری نظام آگاهی داشته و به همان میزان نیز به کراهت خود از رهبری واقفند.
کراهتی که برون ریخت اش از 88 آغاز شد و بازگشت به این واقعیت تلخ نزد ایشان داشت که برخلاف توقع شان آقای خامنه ای اسیر صحنه آرائی ها و امواج فتنه ایشان نشد و به ایشان باج نداد. به همین دلیل هم از آن تاریخ همه داب و آداب و نقد و تحلیل و یارگیری و اغیار ستیزی ایشان تحت الشعاع نفرت و کراهت شان از رهبری نظام قرار گرفت. اما چون نمی خواهند با برسمیت شناختن این واقعیت هزینه های سیاسی آن را متقبل شوند مردرندانه با اتصاف هم سوئی بنده و امثال بنده با احمدی نژاد و با توجه به تنفر و کراهتی که از احمدی نژاد دارند و وقوف شان از همین میزان تنفر و کراهت از احمدی نژاد نزد اقشاری مبتلا به بیماری و روان پریشی «شیطان زدگی» می کوشند تا به زعم خود بابت «ناهمسوئی خود با رهبری» و «هم سوئی بنده و امثال بنده با رهبری» از طریق هدایت تنفر موجود از احمدی نژاد به سمت «سجادی» و امثال سجادی بدینوسیله و به زعم خود از اینجانبان انتقام کشی ذهنی بگیرند.
در واقع ایشان در ناخود آگاه خود از احمدی نژاد عروسک «وودوو دآلی» ساخته اند که از آن طریق می کوشند با هر بار سوزن زدن به آن و متصفان به آن مع الواسطه آن «دیگری» را بگزند!
توضیحات بیشتر در این مورد را می توانید در مقاله «سوزنبانان» که بتفصیل به این رویکرد اصلاح طلبان پرداخته ام ملاحظه فرمائید.
(آدرس مقاله ـ http://bit.ly/1f7lZ4f)
هم چنین پیش تر طی مصاحبه ای با خبرگزاری تسنیم در مورد جهتگیری اصلاح طلبانه خود بتفصیل حرف زده ام که می توانید در لینک زیر مشروح آن مصاحبه را ملاحظه فرمایید.
(http://bit.ly/1N0wwMc)
البته این نکته را نیز موظفم گوشزد کنم که بنده علی رغم ناهم سوئی با احمدی نژاد لیکن به اعتبار دو بار توفیق ایشان در کسب رای اعتماد ماکزیممی از مردم علی رغم تحفظ همه اختلاف نظرات و انتقاداتم برای ایشان در قامت منتخب مردم ایران طی دو دوره ریاست جمهوری شان، احترام قائلم.
اما هم زمان شما را توجه به این نکته هم می دهم که بین نفرت از احمدی نژاد و انتقاد از احمدی نژاد تفاوتی عمیق وجود دارد و به باور بنده متنفران از احمدی نژاد بیمارانند و مخالفان و منتقدانش، کارشناسانند!
شرح چیستی این بیماری را پیش تر و بتفصیل در مقالاتم آورده ام. (نگاه کنید به سه مقاله زیر)
کهیر ـ http://bit.ly/29vXZry
ایدئولوژی شیطانی ـ http://bit.ly/1yIWU7f
محمودیان و نامحمودیان ـ http://bit.ly/29LyuVi
علی ایحال امیدوارم توضیحات مکفی باشد و در انتها یک نکته را نیز اضافه می کنم و آن اینکه مشکل محوری که ورای همه اینها حائز اهمیت است آلرژی نالازم این جماعت نسبت به بنده و بیش از اندازه جدی فرض کردن بنده است.
مثل بنده با ایشان قرینه سعایت امام مظفر حمدان با بوسعید است که يك‌ روز می‌گفت:
كار ما با شيخ‌ بوسعيد همچنان‌ است‌ كه‌ پيمانه‌ای‌ ارزن. يك‌ دانه‌ شيخ‌ بوسعيد است‌ و باقی‌ من! مريدی‌ از آن‌ شيخ‌ بوسعيد، آنجا حاضر بود و نزد بوسعید آمد و آنچه‌ شنوده‌ بود، با شيخ‌ حكايت‌ كرد. شيخ‌ گفت:
خواجه‌ امام‌ مظفر را بگوی‌ كه: آن‌ يك‌ هم‌ توئی؛ ما هيچ‌ نيستيم!

۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

نقش مار می زنند!


خبر حضور یکی از اقوام «بشار اسد» در مسابقه سوارکاری در ایران و بازتاب آن نزد جماعت اپوزیسیون کشور چنانچه برخوردار از صحت باشد موید مالیخولیائی مزمن نزد این جماعت مسمی به اپوزیسیون است که تا دیروز شعار «نه غزه نه لبنان ـ جانم فدای ایران» می دادند و می فرمودند اساساً به ما چه ربطی داره تا در سوریه بجنگیم و اینک و یک شبه خواب نما شده و مدافع «پاسداران مدافع حرم» شده و برای ایشان اشک تمساح می ریزند و می فرمایند:
اساساً چه معنی دارد در موقعیتی که جوانان ایرانی در جنگ سوریه کشته می شوند فرزندان اسد برای خوشگذرانی و سوارکاری به ایران بیآیند!؟
مذبذبان مزبور نقش مار می زنند و مرد رندانه مخاطب را استر فرض می کنند که شرکت در یک مسابقه سوارکاری که از عداد رویداد های ورزشی است را «خوشگذرانی» معنا می کنند.
مرد رندان مزبور به این واقعیت نچندان پیچیده بی وقعی می کنند که کشورها ولو در جنگ هم از این رویدادهای ورزشی برای بالا بردن روحیه هم وطنان شان بهره می برند.
ظاهراً فراموش کرده اند در 8 سال جنگ تحمیلی نیز اعزام تیم های ورزشی ایران به تورنومنت های بین المللی تعطیل نشد که اینک این مرد رندان،حضور سوارکاران سوری در یک رویداد ورزشی را با گیس و گیس کشی «خوشگذرانی» سوریان در قفای جان نثاری ایرانیان در شامات معنا می کنند!
فراموش کرده اند در فتنه سبزشان برای واریته هذیان های آن موقع مخملباف بابت افشاگری اسب های میلیون دلاری رهبری (!) چگونه کف می زدند و هورا می کشیدند و متقابلاً برای خبر جت اسکی سواری آن اعلی حضرت در ویلای لواسان و بابت فرار از شایعه زلزله در تهران با صدای بلند می گفتند:
الــــهی! چقدر حضرت استوانه بی ریا است!
تحقیقاً اگر وقاحت برخوردار از برند بود؛ چنان برندی در بالاترین سطح شامل این جماعت مالیخولیائی می شد!

۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه

لایک تراپی!


آمارهای بالای جراحی های ترمیمی و زیبائی نزد جوانان و حتی میان سالان ایرانی اعم از مرد و زن در کنار حجم بالای واردات و فروش لوازم آرایشی و بهداشتی در کنار اطوار و رفتار و گویش ها و پوشش های نامتعارف نزد اقشار مزبور جملگی اِلـِمان هائی قابل وثوق از ریخت شناسی و جامعه شناسی نسل مزبور را در دسترس قرار می دهند.
در یک تعریف نازل و سهل الوصول می توان این نسل و خرده فرهنگ حامل بر این نسل را با واژه ابتذال و فساد مصادره به مطلوب کرد.
چنان خرده فرهنگی چه ابتذال باشد یا فساد در مجموع حجم بالای چنان اتینائی تعریف خاص خود را دارد.
گریزی از این واقعیت نمی توان داشت که ولو با مبتذل فرض کردن چنان اطوار و اداهائی ابتداً موظفیم مُراد خود از آن «ابتذال مفروض» را تعریف نمائیم.
به عبارتی دیگر؛ اگر چه آمار بالای «اتینا» را می توان با معیارهای ارزش داورانه و اخلاق محورانه مصادیق ابتذال و انحراف و فساد محسوب کرد اما همین رفتار از منظری مورفولوژیک و در افقی ریخت شناسانه می تواند شاه کلید فهم چیستی و کیستی حاملان چنان خرده فرهنگی را کُدگذاری کند.
این واقعیتی است اجتناب ناپذیر که انسان موجودی است بالذات توجه طلب (اگزیبیشنیزم ـ Exhibitionism) تنها تفاوت انسان ها با یکدیگر به «شدت و جنس توجه طلبی استوار بر استعداد انسان ها» بازگشت دارد. بر همین اساس حجم بالای جراحی زیبائی نزد زنان و مردان مزبور چیزی نیست جز تن آرائی و خود آرائی و جلوه فروشی بمنظور جلب توجه و نشستن در چشم شوق و نگاه تحسین شائقان و شایقان و راغبان چنآن جلوه فروشان و چنین جلوه فروشی هائی!
بدین منوال رفتارهای «توجه طلبانه» مبنا و خاستگاهی «انتولوژیک» دارد. یعنی «توجه طلبی» مفری است به «وجود شناسی».
محملی تا بدانوسیله عنصر توجه طلب از آن طریق بتواند موجودیت خود را «احراز شده» محسوب و تلقی نماید.
بر این اساس «دیده شدن» یک عنصر توجه طلب تشفی خاطری است معطوف به وجود داشتن و برسمیت شناخته شدن اش!
حاملان چنین خرده فرهنگی قائل به آنند که وجود دارند چون ظهور دارند.
ظاهر خود را و اقبال به ظاهر خود را مظهر موجودیت و هست بودگی خود می انگارند.
لذا بمنظور تحصیل مراد ، خود را مبدل به بیلبوردهائی متحرک می کنند تا بدانوسیله در پهنای خرده فرهنگ خود «دیده شوند» و هر چه بیشتر دیده و تحسین شوند تا به همان میزان نیز در خلسه بودن و وجود داشتن، عمق و پهنا و معنا یآبند.
بر این مبنا ایشان فاسد نیستند؛ عاجزند! این فساد جوانان نیست؛ فلاکت جوانان است! مفلوک اند در توجه طلبی مشروع از خود. معسورند از مطرح کردن میسور از خود. عاجزند بابت نداشتن هنری برای هنر نمائی مقبول از خود و چنان عجز و فلاکتی را از طریق تن آرائی و خود آرائی در عمق و پهنائی از «لایک» مستوره و مغفوله می نمایند.
آمار «لایک» و افزایش عدد لایک شان مبنای موجودیت شان و وجود داشتن و بودن شان است.
با لایک تراپی احراز و ابراز و احساس وجود می کنند.
«مریم میرزاخانی» باشی و بتوانی به اعتبار مدارج بالای ریاضیدانی، خود را در کانون توجه و تحسین و اقبال مشروع انظار و افکار عمومی قرار دهی ؛ مراد حاصل است و اگر هم چیزی نداشته باشی لاجرم پستان هایت را کف دست گرفته و با آن عکس یادگاری می اندازی تا مانند آن خُل شیفته بتوانی خود را در کانون توجه و اقبال شیدائیان و شهوانیان قرار داده و بدان طریق احساس وجود و موجودیت و «خودبودگی» کُنی!
وجود شناسائی زیربنای توجه طلبی است.
به تعبیر حاذقانه «صدرالمتالهین» هر کس به اندازه معلوم ها و معروف ها و مطلوب هایش «وجود» دارد و موجودی وجود دارد که نحوه بودن و شیوه هستی یافتن اش مانند سیلان و گذر است.
سلبریتی ها مصداق بارز وجود شناسی مبتنی بر توجه طلبی اند که با هر اندازه شکلک درآوردن و بیشتر دیده شدن شان از بیشتر شناخته شدن شان و به اقبال شناخته شدن شان در اثبات «وجود داشتگی» و تعمیق «وجود داشتگی خود» محظوظ می شوند.
من پوزرم ـ پس هستم! من پورنرم ـ پس هستم! من مانکنم ـ پس هستم! من مُطربم ـ پس هستم! من رقاصم ـ پس هستم! من الوانم ـ پس هستم! من خوشگلم ـ پس هستم! چنین منیت هائی جملگی جایگزینی است برای معسوران و مفلوکانی که در تنگنای فلاکت نمی تواند مانند دکارت «من می اندیشم پس هستم» را بکفایت صرف و نحو نمایند!
حتی داعشیزم را نیز باید در اقتفای چنین عجز و فلاکتی بازخوانی کرد که با توسل به خشونت و آدم خواری، موجودیت عنیف و ابتر مانده خود را از طریق «من آدم خوارم پس هستم» به تخیل «بودگی» می رساند!
محل نزاع در بحران «توجه طلبی» سطح و پهنا و مرئاي توجه طلبی است.
توجه طلبی بالذات امر مذمومی نیست.
عبادت و زیست بر اساس الگوهای رفتاری مومنانه نیز چیزی از جنس و ذات و گوهر رفتار توجه طلبانه است.
به عبارتی دیگر یک عنصر دین ورز نیز با تشبث به رفتار مومنانه دغدغه توجه طلبی و مورد توجه و تمجید و تحسین و پسند خداوند واقع شدن را از عمق عبادات خود کامجوئی می کند.
کامجوئی که بالاترین سطح کامروائی در آن شهادتی است که عنصر شاهد از آن طریق کمال توجه طلبی مومنانه را با هیچ شدن و فانی شدن در فنا ناپذیری خداوند و فنائی در یک تمامیت لایتناهی، احصاء می نماید.
و این دقیقاً در نقطه تلاقی و تنافی آنانی است که در جغرافیا و پارادایم لیبرالیسم فرهنگی با توسل به تز «هر کجا حال خوشی هست همان جا است بهشت»! بجای جنگ با تنازل توجه طلبی و بجای پرفکشنیزم و کمال گرائی، توجه طلبی های تنانه را برسمیت شناخته و میدان داده تا به اعتبار ماهیت سرمایه سالارانه چنان لیبرالیسمی از جوار چنین تعاملی پول خود را بسازد و حال خود را ببرد!
علی ایحال جوانی که در «برزخ بودن» نه مسلح به اندیشه ای است تا از جوار آن ببالد و خود را بیآراید.
و نه برخوردار از پیشینه ای است تا با تأسی بدآن غمّازی کند.
و نه برخوردار از پیشه و هنری است تا با آن فخاری کند.
و نه برخوردار از اعتماد بنفس و ثبات شخصیتی است تا در انبوه شدائد و هجوم وساوس نلغزد.
و نه دین و ایمانی دارد تا در اقتفای باشندگی، ممیز راه از کژراهه باشد.
و نه مهترانش کمترین نگاه عطوفت و چشم شفقت و دست معاضدت به ایشان نداده و نمی دهند.
چنین جوانان با چنان معذوراتی به قطع و یقین باید نقش گوسفند قربانی را در بازار مکاره لیبرالیسم فرهنگی عهده داری کنند که با نازل ترین بها اسیر توجه طلبی های سخیف و نقش بازی های عنیف آن مکاران و مکر فروشان باشند با این تخیل که:
دیده می شوم پس هستم!
بقول شادروان سلمان هراتی:
اگر دلیلی برای «بودن» نداشته باشی؛ در صف ایستادن
خود بهانه ای می شود برای بودنت!
و براي زدودن خستگي بعد از صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميآيد!
...
اما در این میان اگر نگاه شماتتی هست در اولویت ناظر بر مهترانی است که در این برهوت ناباشندگی توقع شان خویش باشی و بالغ اندیشی و فضیلت منشی از چنان قربانیانی است بدون آنکه کمترین سهم و نقش و مسئولیتی در قبال انحراف و ابتذال مبتلابه این جوانان برای خود قائل باشند.
حکایت ایشان حکایت آن بنده خدائی است که سالها به تضرع و لابه و گلایه در خلوت و جلوت و نماز و عبادت شکایت نزد خداوند می برد که چرا در تنگنای عسرت یاری اش نمی کند تا بلیط لاتاری اش برنده شود و شب هجران و ایام احزان و عسرت فراوانش به پایان رسد تا آخر الامر شبی خداوند را در خواب دید که با طعنه به آن شوربخت نهیب زد:
لامروت ـ لااقل یک بار بلیلط لاتاری را بخر؛ بعد گلایه کن چرا بلیطم برنده نمی شود!
اکنون نیز با چنین فرضی می توان مهتران این کهتران را بدان گونه خطابت کرد که: شما یک بار هم با نگاه شفقت دست این جوانان را برای دلجوئی و راهجوئی گرفتید تا اینک جای گلایه ای در میان نباشد!؟
هر چند نمی توان منکر مسئولیت فردی جوانان مزبور شد اما مهتران ایشان نیز در قبال ایشان بی مسئولیت نیستند.
کمک شان کنید صاحب کمالات شوند تا از شیوه های مقبول توجه بخرند.
اگر افاقه نکرد آنگاه بر حماقت شان منتشای شماتت زنید.

۱۳۹۵ تیر ۱۴, دوشنبه

باز هم بحث عقیل و مرتضی است!

video


رئیس جمهور در جلسه مشترک دولت و مجلس شورای اسلامی در خصوص ماجرای اخیر فیش های حقوقی فرموده اند:
«بر اساس گزارش یکی از نهادهای نظارتی طبق آیین‌نامه‌های سال 90، یک مدیر می‌توانست حتی تا یک میلیارد تومان هم دریافتی داشته باشد، و در ظاهر هیچ مشکلی هم وجود نداشت، لذا امروز باید این آیین‌نامه‌ها اصلاح شود»

جناب آقای رئیس جمهور!
بقول پیمان معادی در «جدائی نادر از سیمین» گیریم پدرم بخاطر آلزهایمر ندونه من پسرشم! اما من که می دونم اون پدرمه!
به عبارت دیگر مسئولیت های فردی و اجتماعی انسان نسبت به حقوق و تکالیف محوله که نمی تواند تحت الشعاع دلبخواهی ها و خویش کامی ها و فرصت ها و مزایا و کوتاهی ها و لکنت ها و نارسائی های عرفی یا قانونی قرار بگیرد.
گیریم آئین نامه سال 90 می توانست مسئولین محترم را تا 1000 میلیارد هم برخوردار از دریافتی کنند آیا در این میان یک مسئول هم نباید پیدا بشود تا معترض این حفره قانونی شده و از خود یا مقامات ارشدش بپرسد بر اساس کدام لیاقت یا کفایتی اینجانبان را چنین گشاده دستانه برخوردار از خوان نعمت می فرمائید!؟

جناب رئیس جمهور!
در دوران اشتغال در وزارت خارجه یک بار حسب اتفاق بعد از دریافت فیش حقوقی متوجه افزایشی نامانوس در مبلغ حقوق دریافتی قابل پرداختم شده و وقتی با مراجعه به دفتر حسابداری از مسئول مربوطه دلیل این افزایش را پرسیدم ناگهان خود را در کانون چشمان متعجب رئیس و مسئولین مربوطه در واحد حسابداری مزبور محاصره شده یافتم و ریاست محترم حسابداری با تحیّـُر توام با تمسخر بنمایندگی از جمع در قالب یک جمله معترضه از اینجانب پرسید:
حالا شما ناراحت شده اید اگر حقوق تان افزایش یافته باشد!؟
در پاسخ خدمت شان معروض داشتم:
خیر ـ قطعاً ناراحت نمی شوم اما قطعاً باید از صحت این افزایش مطلع شوم که مبنایش چیست و آیا استمرار دارد تا اینجانب نیز از این به بعد بر روی این ارتقا حقوق برای هزینه های خود حساب باز کنم و اگر هم اشتباهی شده منطقاً موظف به بازگرداندن آن هستم!

جناب آقای روحانی!
عرائض بنده در آن ماجرا نه ناشی از پارسا کیشی زاهدانه بود و نه به قصد زهد فروشی عارفانه!
این بدیهی ترین رفتار منطقی وعقلی و متوقع از همه کسانی است که در هر رده ای عهده دار مسئولیت های حکومتی اند.
مسئولانی که مردم در تفویض مسئولیت ها به ایشان فرض را بر این قرار داده اند که پایوران شان ضمن برخورداری از اشرافیت اخلاقی، تربیت یافتگان بر سفره پاکدستی و چشم و دل سیری اند.

جناب رئیس جمهور!
گیریم آئین نامه سال 90 مجوز بهره وری گشاده دستانه و بدون استحقاق مسئولین به حقوق های گزاف را تامین می کرد اما آیا نباید در این میان ولو یک نفر هم پیدا می شد تا بابت این دریافتی های نامعقول و نااستحقاقی استنکاف ورزیده و جویای چیستی و چرائی چنین پرداخت های دست و دل بازانه ای به خود می شد!؟

جناب رئیس جمهور!
درست است که دندان اسب پیش کشی را نباید شمرد! اما تمتع از بیت المال اسب پیش کشی نیست و پرداخت ها متکی بر استحقاق ها و مسئولیت ها است.

جناب رئیس جمهور!
نقل قانون و حفره های قانون نیست. محل نزاع قبل از قانون های سوراخ دار، طمع و طماعی و زیاده خواهی مسئولین مربوطه است!

جناب رئیس جمهور!
نقل این حرف ها نیست.
باز هم بحث عقیل و مرتضی است
آهن تفدیده مولا کجاست!؟

۱۳۹۵ تیر ۱۱, جمعه

غاز بودن مرغ همسایه!


صادق زیباکلام تئوریسین خودخوانده اصلاحات (!) اخیراً و پیرو رفراندوم برگزار شده در انگلستان که منجر به خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا شد بر کرسی تدریس دمکراسی نشسته و در خلوت و جلوت و مصاحبه و مقاله و سخنرانی مُبتهجانه نظام جمهوری اسلامی را اندرز می دهد که به تجربه رفراندوم انگلستان تاسی کرده و دمکراسی واقعی را از لندن بیآموزند!
زیباکلام می فرمایند برخلاف دواعی آنانکه می گفتند و می گویند دمکراسی غربی دروغی بیش نیست و مردم نقشی در انتخابات نداشته و محور بازی در دست محافل قدرت و نخبگان و الیت و الیگارشی حاکمه است که با لطائف الحیّل و با فریب مردم آرای مطمح نظر خود را از صندوق بیرون می آورند؛ با رفراندوم انگلستان که در آن بدنه عوام جامعه برخلاف نظر جمیع پایوران و نخبگان و هیئت حاکمه رای خود را به نظام دیکته کرد اینک ثابت شد دمکراسی در غرب واقعی است و عوام می توانند برخلاف خواست حکومت و خواص جامعه، رای خود را به صندوق ریخته و حکومت و الیگارشی حاکم و نخبگان مملکت را مجاب به پیروی از خود کنند.
فرمایش جناب زیباکلام متین است اما ظاهراً فراموش کرده اند برخلاف مشق دمکراسی امروزشان، ایشان و همراهان و عقبه سیاسی ایشان در اردوی سبزها بودند که در 88 همین دمکراسی مورد اقبال خود را برنتابیده و با ادله هائی متفرعنانه برآیند انتخابات 88 را به بهانه کودتا و تقلب و تخلف و تدلیس، نفی کردند!
ظاهراً حافظه ایشان فراموش کرده چگونه در 88 با دواعی محیرالعقولی از قبیل:
رای عوام دون رای خواص است و آنها زشت اند و بی ریخت اند و بی کلاس اند و بی سواد اند و دهاتی اند و ما باشعوریم و باکلاس ایم و با سوادیم و خوشگلیم و خوش لباس ایم و خوش بیانیم و موندمان بالا است و با انبوهی از مواضع متفرعنانه و پر تبختر بر چهره نظام ناخن کشیدند و 8 ماه شهر را اسیر خیره سری و تفرعن خود کرده و برآیند انتخابات آن سال را قربانی خود شیفتگی و از خود متشکری شان کردند!
چطور مرغ همسایه غاز است و وقتی انگلستان به آرای طبقات عوام جامعه احترام می گذارد امثال زیباکلام احساس رسالت می کنند تا فخر چنین دمکراسی نابی را به زمین و زمان بفروشند اما وقتی همین تجربه در کشورشان تکرار می شود تمامی لوازم دمکراسی را فراموش کرده و با زدن به زیر میز و تحقیر آرای توده های عوام، شهرآشوبی می کنند.
اصلاً جناب زیبا کلام چرا راه دور می روند.
همین انتخابات ریاست جمهوری پیش رو آزمون خوب و مجددی است تا ایشان التزام یا عدم التزام خود به آرای عوام را مظنه بزنند.
مقتدا و مُرادشان جناب آقای هاشمی رفسنجانی هم که مکرراً می فرمایند مردم دیگر آگاه شده اند و گول نمی خورند!
زمزمه های آمدن محمود هم که بگوش می رسد و متقابلاً شاهد حجم بالائی از وحشت در اردوی خواص و از ما بهتران هم هستیم که در حال بر هم زدن زمین و زمان اند تا مبادا محمود بیاید و ببرد! مطابق نظر سنجی اعلام شده «جلائی پور» شان هم در حال حاضر احمدی نژاد علی رغم داغ نبودن فضای سیاسی کشور تنها 10 درصد از «روحانی» عقب تر است!
با چنین مختصاتی آیا آقای زیباکلام و مقتدای آقای زیباکلام و عقبه سیاسی ایشان در صورت ورود احمدی نژاد و احیاناً و «نعوذ بالله» پیروزی مجدد وی در انتخابات، قول می دهند به رای بقول خودشان «عوام» احترام بگذارند و رسم انگلیسی پیشه کنند و مجدد مملکت را به آشوب نکشند!؟


محمودیان و نامحمودیان!



با نزدیک شدن به موسم انتخابات ریاست جمهوری ایران بخش بزرگی از فضای سیاسی و انتخاباتی ایران بر محور وحشت از آمدن احمدی نژاد یا بهجت از آمدن احمدی نژاد و بُردن یا باختن ایشان در انتخابات 96 ، بسآمد شده.

تواتری که از منتهی الیه عاشقان احمدی نژاد تا متنفران از احمدی نژاد را هم زمان و توامان، علمداری و میدان داری می کند.
تواتری که طی آن می توان تلاشی عبث در مسیر متقاعد کردن و چرائی لزوم رای دادن به محمود یا چیستی و چرائی احتراز از محمود را در هر دو سوی این بسآمد جدلی الطرفین ملاحظه کرد.
این کمال بی حزمی است که جامعه سیاسی ایران از ناحیه ابتلا و آغشتگی غلیظ خود به آفت شیطان زدگی (اندراج تمایز از تفاوت) انرژی خود را صرف اثبات بی کفایتی یا با کفایتی احمدی نژاد کند. (*)
رای به احمدی نژاد یا عدم رای به احمدی نژاد در جامعه بیمار ایران امری است علی حده! نه جبهه متنفران از احمدی نژاد ارزنی می توانند نفرت خود از ایشان را به طرف مقابل انتقال دهند و نه جبهه شیدائیان وی توان متقاعد کردن جبهه مقابل در اثبات شایستگی محمود را دارند. این دو قطبی بکفایت متصلب و غیر قابل انعطاف است. برای یک طرف تحت هر شرایطی محمود نماد و شاخص شناعت و کراهت و نفرت و عدم صلاحیت است هم چنان که در طرف مقابل نیز محمود تحت هر شرایطی تبلور همه شانیت ها و اصلحیت ها و شجاعت ها و درایت ها و توانمندی ها است.
با هیچ اکسیر و استدلال و احتجاج و معجونی نه می توان متنفران از محمود را متقاعد به صلاحیت ولو نیم درصدی ایشان کرد هم چنان که با هیچ اکسیر و استدلال و احتجاج و معجونی نمی توان عاشقان محمود را مُجاب به بی صلاحیتی ولو نیم درصدی ایشان کرد. دو طرف تصمیم خود را تحت هر شرایطی گرفته اند و تحت هر شرایطی محمود ژانوسی از همه خوبی ها است هم چنان که هم زمان حامل همه کثیفی ها است.
محمود مزبور در دو گانه مذکور اساسا وجود خارجی ندارد و صرفاً نماد و تبلوری ذهنی گرایانه در ناخودآگاه جامعه بیمار و روان پریشی است که برای تشفی خاطر خود از «شیطان زدگی مبتلابه» نیاز به مدیومی دارد تا با توسل به آن بتواند خلجان روح بیمار و پریشان خود را از طریق نفرت درمانی از «محمودیان» و «نامحمودیان» به التیام برساند.
احمدی نژاد ناخواسته از طریق سونداژ و اکسیمتری «نفرت از او» یا «رغبت به او» به معیار و تیزآب و تورنسل تشخیص ناسلامتی و بیماری جامعه و ابتلاء ایشان به یک شیطان زدگی تاریخی، مبدل شده!
آن طرفی ها با نفی محمود از طریق انتساب محمود به همه زشتی ها و پلشتی ها می کوشند از این طریق خود را در عداد هویتی از همه زیبائی ها و صاحب صلاحیتی ها احصاء نمایند و این طرفی ها نیز با مدح محمود و انتساب محمود به همه آراستگی ها و وارستگی ها از این طریق می کوشند مخالفان محمود را در عداد هویتی از همه متفرعنان و متبختران، تَهتُک کنند.
و عنصر غائب در میانه نزاع مزبور عقلانیت و شعوری است که در عمقی از هیجان زدگی و احساسات تحریک و تهییج شده، مستوره و مفقوده مانده و می ماند و در این میان احمدی نژاد سوم محمودی است که واقعیت دارد و در صورت حضور در انتخابات اتفاقا فوق العاده در مدیریت چنین فضائی تبحر و توانمندی دارد و بکفایت می تواند وحشتی واقعی را نزد متنفران از خود بابت موفقیت محتمل در انتخابات مزبور را به ایشان تحمیل کند.
حضوری که در صورت تحقق از بطن آن می توان شورانگیزترین و جذاب ترین انتخابات کُمیک ـ تراژیک را چشم انتظاری کرد.
کمیک به اعتبار برون ریخت بازیگوشی های کودکانه مشتی مبتلابه به آفت شیطانیزم و تراژیک بابت وسعت و کثرت و عمق بیشینه چنین کسالتی ملی و عمومی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

*ـ تفصیل ایدئولوژی شیطانی را اینجا ببینید ـ