۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

در مسیر کژراهه!



دوشنبه 28 شهریور ماه خبرگزاری های داخل ایران بر روی خروجی خود خبر دستگیری چند نفر در تهران را دادند که ضمن دریافت پول بصورت مخفیانه در ایران برای تلویزیون BBC فارسی فعالیت می کردند.
بنا بر این خبر فعالیت این گروه شامل تهیه اطلاعات و فیلم و گزارش پنهانی با محوریت سیاه نمائی در مورد ایران بوده. متعاقب این خبر بود که بلافاصله تلویزیون BBC واکنش نشان داد و «صادق صبا» در مقام مسئول این تلویزیون ضمن حضور در مقابل دوربین BBC خبر مزبور را از اساس تکذیب کرد و اظهار داشت:
بی بی سی فارسی کارمند و دفتری در ایران ندارد و با هیچ کس نیز در ایران همکاری نداشته است.
video
اما هنوز چند ثانیه از اظهارات «صادق صبا» در BBC نگذشته بود که در همان برنامه خبری، گزارشی پخش شد که توسط یکی از عوامل BBC و بصورت مصاحبه تلفنی از لندن با یک راننده تاکسی آواز خوان در تهران تهیه و ضبط شده بود.

video
صرف نظر از صحت یا سقم خبر وجود همکاران بازداشت شده BBC در تهران اما در یک نکته نمی توان تردید داشت و آن اینکه گزارش هائی از نوع «راننده تاکسی آواز خوان» و نمونه های متعدد از این نوع بارها توسط عوامل BBC و بصورت تلفنی تهیه و ضبط و از آنتن این رسانه پخش شده و می شود.
در کنار آن، مصاحبه های متعدد تلفنی با کارشناسانی از داخل ایران نیز موارد مشهود و غیر قابل کتمانی است که همه روزه توسط دست اندر کاران BBC فارسی صورت می پذیرد و این رسانه بدون کمترین پروا یا ملاحظه ای اقدام به پخش آن می کند.
اما این بی پروائی یا بی ملاحظه گی را قبل از آنکه بتوان به حساب تجری در انجام جرم گذاشت می توان آن را محصول عدم تفطن یا ناآشنائی مسئولین BBC با مسئولیت قانونی و ایضاً اخلاقی نسبت به ملاحظات کشور میزبان گذاشت.
همانطور که «صادق صبا» و به درستی اذعان داشته: دولت جمهوری اسلامی ایران اجازه فعالیت قانونی به این رسانه را در داخل خاک ایران نداده و از اساس با برخورداری این رسانه از نمایندگی و دفتر در ایران مخالفت کرده.
طبیعی است پایوران حکومت در ایران در مقام کارگزاران یک دولت قانونی و صاحب صلاحیت و مشروع حاکم در مرزهای ملی ایران بنا به هر دلیل موجه یا ناموجهی از این حق برخوردار هستند تا حسب ملاحظات خود یک رسانه خارجی را از مجوز فعالیت قانونی در حوزه حاکمیت ملی خود برخوردار کرده یا نکنند.
طبعاً می توان حسب ادله متخذه قانع کننده یا غیر موجه دولت جمهوری اسلامی در ارائه یا عدم ارائه مجوز فعالیت قانونی به یک رسانه، این اقدام را نافی اصل انتقال آزادانه اطلاعات و خبررسانی دانست و ایشان را متهم به انسداد خبری کرد. اما در مقام یک رسانه معتبر، BBC یا هر رسانه دیگری تا زمانی که این قوانین مستظهر به حکومت مستقر و قانونی در حوزه مرزهای ملی است صرف نظر از خوشآیند یا ناخوشآیند اربابان جرائد موظف و ملزم به رعایت ضوابط و چارچوب های قانونی حوزه خبری مطمع نظرشان می باشند.
قطعاً دست اندرکاران BBC می پذیرند وقتی دولت جمهوری اسلامی مجوز فعالیت قانونی را به این رسانه در داخل مرزهای خود نمی دهد این امر به معنای آن است که (درست یا غلط) بنا به تشخیص ایشان چنان رسانه ای فاقد صلاحیت جهت تهیه خبر و گزارش و انجام مصاحبه از فضای داخل ایران است.
طبیعتاً مسئولین یک رسانه نیز اهتمام خود جهت برخورداری از دفتر نمایندگی در کشور میزبان را بمنظور فرضاً «فروش بلال یا ذغال اخته» معطوف نکرده! بلکه بدنبال دسترسی مستقیم به منابع خبری جهت انجام بموقع مصاحبه و تهیه و تنظیم گزارش و خبر می باشند.
این امر بدین معناست که چنانچه رسانه ای بنا به هر دلیلی محروم از فعالیت قانونی در یک حوزه ملی شد قانوناً و اخلاقاً نباید و نمی تواند از درب بیرون رفته و دزدانه از پنجره بازگردد!
این اتفاقی است که تصادفاً در بازه زمانی فعالیت تلویزیون هما که مسئولیت انجام مصاحبه های تلفنی اش را شخصاً عهده دار بودم بوقوع پیوست و با توجه به التزام اعلام شده تلویزیون هما به چارچوب های قانونی، این رسانه بعد از ابلاغیه وزارت ارشاد مبنی بر منع قانونی افراد در داخل ایران به دادن مصاحبه به تلویزیون هما بلافاصله از جانب مدیریت تلویزیون هما تمکین و به مسئولین هما ابلاغ شد.
انجام مصاحبه تلفنی یا تهیه گزارش یا سفارش گزارش از داخل حوزه ای که خبرگذار فاقد مجوز فعالیت قانونی در آنجاست، نوعی دزدی و بی اخلاقی است. مگر آنکه BBC پذیرفته باشد از قامت یک رسانه خارج شده و می کوشد با قرار گرفتن در قامت ارگان یک اپوزیسیون از هر راه ممکن و بمنظور مبارزه با دولت حاکم اقدام به تهیه گزارش و خبر از چنان حوزه خبری نماید.
در این صورت نیز این امر تا جائی بلااشکال است که مسئولین و عوامل و دست اندرکاران آن برای تهیه چنان گزارش ها و مصاحبه های تلفنی یا غیر مستقیمی از داخل ایران رسماً و علناً و قبل از هر اقدامی به مخاطبان خود اعلام کنند که مصاحبه و هم کاری با این رسانه از نظر دولت جمهوری اسلامی غیر قانونی است و ممکن است برای مصاحبه شونده تبعات قانونی و کیفری فراهم آورد.
این حداقل وظیفه اخلاقی و قانونی مدیریت BBC و عوامل این رسانه نسبت به مخاطبان اش در داخل کشور است.
این کمال بی اخلاقی است که علی رغم وقوف مسئولین BBC به غیر قانونی بودن فعالیت شان در فضای ملی ایران (حال چه با حضور مستقیم باشد و چه از راه دور و از طریق تلفن یا دیگر ادوات تکنولوژیک) صرفاًً به بستن بار خبری خود بیاندیشند و وقعی به قانون و تبعات شکستن ناخواسته قانون ندهند و شهروندانی که از تبعات تن دادن به چنین همکاری هائی با یک رسانه خارجی بی خبرند را بی پناه مُبدل به مُجرمینی ناخواسته کنند و بعد از چنین رفتار بی اخلاقانه ای، همان قربانیان بلاتقصیر و به دام عدلیه افتاده را نارفیقانه  مُبدل به سوژه جدید خبری «نقض حقوق بشر در ایران» کرده و در مقام «پاسور» فرصتی طلائی را برای آبشار کوبیدن وزیر امور خارجه انگلستان در زمین سازمان ملل متحد کنند!

بی بی سی مورخ 13 سپتامبر 2011
ویلیام هیگ، وزیر امور خارجه بریتانیا در سخنانی خواهان آن شد تا مجمع عمومی سازمان ملل متحد قطعنامه ای قوی علیه نقض حقوق بشر در ایران صادر کند.
http://www.bbc.co.uk/persian/rolling_news/2011/09/110912_u03_rln_hague_iran.shtml

جناب آقای صادق صبا چنانچه استحضار داشته باشند بالغ بر یک سال پیش شخصاً و رسماً به ایشان پیشنهاد مشاوره قانونی بمنظور مرتفع کردن گره های کاری و نارسائی های حرفه ای موجود در تلویزیون فارسی BBC را دادم که حال بنا بر صلاحدید ایشان استقبالی از آن پیشنهاد نشد. علی رغم آن امید می رفت تا ایشان به اعتبار سالها تجربه ژورنالیستی شخصاً بتوانند رسانه  تحت امر خود را در مسیر صواب قرار دهند. اما متاسفانه هر روز BBC از شاخصه های یک رسانه فاصله گرفت و بتدریج مبدل به ارگانی شد که امروز به صراحت می توان آن را لااقل در حوزه ایران «ارگان اپوزیسیون سکولارها» نامگذاری کرد. هر چند نباید و نمی توان بر زحمات حوزه شاغلین افغانی این رسانه صحه نگذاشت که با قوت و قدرت و قابلیت بوضوح از ایرانی ها سبقت گرفته و BBC را در حوزه افغانستان قابل استناد و اعتبار در مقام یک رسانه حرفه ای کرده اند.
زحمات قابل تقدیری که ابعاد و چرائی و چگونگی چنان تفوق قابل انتظاری در حوزه افغانستان در مقابل هزیمت قابل انتظار بخش ایرانی BBC مجالی دیگر می طلبد که در فرصتی دیگر به آن خواهم پرداخت.

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

داش فرمان در نیویورک!

جناب آقای محمد منظرپور
نماینده محترم تلویزیون فارسی بی بی سی مستقر در واشنگتن که ظاهراً در حال حاضر جهت پوشش خبری اجلاس سالیانه مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک تشریف دارید.

عطف به مجادله سال گذشته ای که بین بنده با جنابعالی صورت گرفت (مافیهای یک تشخص) و از آنجا که در انتهای آن مجادله فرموده بودید:
«اگر توفیقی دست دهد و او را (بنده را) از نزدیک ببینم، پاسخی به رسم خاستگاه خودم، خاک پاک جنوب شهر تهران، به ایشان خواهم داد»
حضور محترم تان بشارت می دهم بنده نیز فردا عازم نیویورک و سازمان ملل متحدم. خود را برای آن رویاروئی که قبلاً وعده آن را داده بودید، آماده فرمائید. هر نوع پنجه بوکس وتیزی و اقلام مشابه نیز چنانچه لازم می دانید همراه داشته باشید! البته بنده در صورت کسب توفیق آن ملاقات موعود تنها چشم هایم را همراه خود می آورم! آن هم تنها برای ثبت رفتار حضرتعالی و انعکاس آن به دیگران.
موفق باشید و به امید دیدار!!!

«برهان» دینی که رفت!

خدا رحمت کند برهان الدین ربانی را. امروز خبر ترور وی توسط انتحاریون طالبان را شنیدم.
در برهوت خشونت زای افغانستان انصافاً دردانه ای از نگاه منطقی و معقول به دین بود.
به جرات می توان گفت مصداق بارزی از بُرهان دین بود.
سالها پیش در حاشیه اجلاس افغانستان در دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه ایران توفیقی دست داد تا گفتگوئی دوستانه با ایشان داشته باشم.
اگر بتوان ایشان را با شخصیتی ایرانی تشبیه کرد آیت الله طالقانی نزدیک ترین است.
نگاه باز و روشن اندیشانه ای داشت.
در اجلاس افغانستان دختر 18 ساله خود را نیز با خود همراه کرده بود و ضمن گفتگو، به اینجانب متذکر شد که تعمداً و بمنظور نفی آن نوع نگاه زن ستیزانه نزد برخی از قاریان متصلب اسلام در افغانستان که مجوز هیچ گونه حضور اجتماعی را به زنان نمی دهند دخترم را با خود آوردم.
فارغ التحصیل دانشگاه الازهر مصر بود اما دست تقدیر ایشان را فارغ التحصل دانشگاه شهادت کرد.
خدا نگهدارش!

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

مستند بی سند!

مستند «خط و نشان رهبر» بعد از یک هفته تبلیغ نهایتاً در مورخه شنبه 26 شهریور ماه (90) از تلویزیون فارسی BBC پخش شد. علی رغم این گویا ایرانیان در داخل کشور بدلیل پاراتیزه شدن امواج BBC موفق به دیدن این مستند نشده اند.
هر چند مستند مزبور کوشیده بود در این اثر زوایای تاریخی و تحلیلی از «چگونگی به قدرت رسیدن» و (بقول تهیه کننده این مستند) «چگونگی حذف رقبای آیت الله خامنه ای»! در مقام رهبری جمهوری اسلامی توسط ایشان را به تصویر بکشد. اما به صراحت می توان به ایرانیانی که موفق به دیدن این مستند نشده اند این بشارت را داد که با ندیدن این مستند هیچ چیزی را از دست نداده اند!
آشنایان با دنیای رسانه های حرفه ای به خوبی بر این نکته وقوف دارند که شبکه تلویزیونی BBC جهانی یکی از معتبرترین منابع در تهیه مستندهای سیاسی و تحلیلی و تاریخی و جغرافیائی و علمی و هنری است تا جائی که مستندهای تصویری این رسانه تا آن اندازه از اعتبار برخوردار است که محققین و دانشجویان دانشگاه های معتبر جهان با افتخار مستندهای BBC جهانی را مرجع و رفرنس پژوهش های خود قرار داده و می دهند اما علی رغم این، نسخه فارسی این رسانه با گذشت قریب به 3 سال از آغار فعالیت اش تاکنون نتوانسته حتی یک مستند ماندگار و قابل اعتنا و برخوردار از استاندارهای حرفه ای جهان رسانه را به مخاطب عرضه کند.
مستند «خط و نشان رهبر» نیز مشمول همین شلختگی بصری است که به جرات می توان تمامیت آن را در مشتی «کات & پیست»! ناشیانه جمع بندی کرد.
ظاهراً عوامل سازنده فیلم با تاسی به آن لطیفه انگلیسی که می گوید: وقتی یک اسکاتلندی دگمه ای پیدا کند آن را به خیاط می دهد تا برایش کت و شلوار بدوزد! تهیه کنندگان مستند مزبور نیز به اعتبار در دسترس بودن یک خواهرزاده و یک پسر دائی از آیت الله خامنه ای در خارج از کشور حجت را بر خود تمام شده دیده و تصور کرده اند صرف نشاندن آن مشارالیها در مقابل دوربین، اعتبار و سندیت لازم را به گزارش خواهد داد. این در حالی است که BBC چهره های موجه و معتبری چون عطاالله مهاجرانی در لندن یا حسین موسویان را در نیوجرسی در دسترس داشت که سالها در بالاترین سطح و از نزدیک با آیت الله خامنه ای حشر و نشر داشته اند و می توانستند مطالبی دست اول و بکر و قابل اعتنا از وجوه شخصیتی آیت الله خامنه ای را به مخاطب منتقل کنند. جز آنکه بپذیریم «ایشان» در صورت دعوت BBC عامدانه قصد شرکت در چنین مستندی را نداشته اند.
دیگر شاهدان موجود در مستند مزبور نیز فاقد حرفی نو و قابل اعتنا در «خط و نشان رهبر» بودند و ظاهراً نقش شان صرفاً در حد« جوری جنس» تعریف شده بوده.
بیننده مستند «خط و نشان رهبر» در حالی به تماشای این مستند در شامگاه شنبه نشست که پیشتر و در برنامه 60 دقیقه با رپرتاژ آگهی آن توسط «بزرگمهر شرف الدین» تهیه کننده مستند مزبور مواجه شد که این بشارت را به بیننده می داد که کلیه مطالب ارائه شده در «خط و نشان رهبر» برخلاف سنت BBC که اتکای بر منابع تائید کننده دو گانه دارد اما در این مستند از باب محکم کاری مطالب ارائه شده را از 3 منبع معتبر تائیدیه گرفته اند. همین تاکید بر «منابع ثلاثی» توقع مخاطب را بشدت افزایش می داد که یحتمل در «خط و نشان رهبر» شاهد دریائی از اطلاعات ناب و بکر و دست اول خواهیم بود. اما شوربختانه پایان مستند حکم آب سردی بر قامت بیننده شد.
به ضرس قاطع می توان گفت مستند مزبور نه تنها حامل هیچ حرف نو و نشنیده ای برای آشنایان با تاریخ تحولات سیاسی ایران معاصر نبود بلکه در فرازهائی از آن می توان رگه هائی از ناآشنائی تهیه کننده با بدیهیات مبانی اسلامی را نیز ردیابی کرد که نمونه برجسته آن انتساب این جمله معترضه به آیت الله خامنه ای بود مبنی بر آنکه: ایشان بجای پاسخگوئی به تاریخ خود را پاسخگو به خدا می داند!
ظاهراً تهیه کننده متوجه نیست که پاسخگوئی به خداوند از مسلمات دین اسلام است و تعلقی به آیت الله خامنه ای ندارد!
در فرازهائی نیز تهیه کننده ناشیانه سطح مستند خود را از سیاست به فکاهی می کشاند و تعلق خاطرات شخصی خود را با اعتماد بنفسی کامل و با زبان «فکت»! به پیشانی مخاطب می کوبد و مخاطب را نیز ملزم و موظف به تبعیت می کند که نمونه برجسته اش، آن بخش از مستند است که نریشن خوان با قاطعیت و بدون احساس نیاز به ادله یا ارائه حجت یا قرائنی می فرمایند:
اعتراضات خیابانی بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 در ایران، نقطه آغاز جنبش های اعتراضی در کشورهای عربی در خاورمیانه شد!
بیننده نیز موظف است تا چشم بسته این فتوا را بپذیرد!
جالب ترین بخش مستند مزبور آنجاست که اهتمام تهیه کننده صرف تبیین چگونگی روند حذف رقیبان آیت الله خامنه ای توسط ایشان از فردای انتخاب شان به سمت رهبری جمهوری اسلامی است.
این ادعای ناشیانه مشابه همان ادعائی بود که در فردای بالا گرفتن اعتراض های خیابانی به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری سال 88 توسط سبزها در تهران مطرح شد مبنی بر آنکه این انتخابات کودتای رهبری بود!
همان طور که در آن تاریخ سبزها نتوانستند یا نخواستند به این سوال پاسخ دهند که:
با توجه به آنکه کودتا در ترم های تعریف شده محافل آکادمیک سیاسی ناظر بر سلطه قهرآمیز «یک بخش ذیل قدرت» جهت تصاحب «کل قدرت» است چگونه رهبری ایران که خود در راس قدرت است باید برای تصاحب قدرت کودتا کند؟!
در مستند «خط و نشان رهبر» نیز تهیه کننده، بیننده را متحیر گذاشته که وقتی آیت الله خامنه ای از فردای فوت بنیان گذار جمهوری اسلامی توسط مجلس خبرگان به بالاترین مقام و قدرت سیاسی ایران منتصب شد دیگر باید دلنگران کدام رقیب باشد که اهتمام اش صرف حذف چنان رقبائی شود!؟
از تمامی اینها گذشته، اگر با هر توجیهی بتوان فقر و ضعف بضاعت تاریخی موجود در این مستند را غمض عین کرد اما در تحلیل نهائی نکته مهم و برجسته و قابل تشخیص در«خط و نشان رهبر» فقد حداقل بی طرفی قابل انتظار در یک مستند سیاسی و حرفه ای از این نوع بود.
تهیه کننده و سفارش دهندگان «خط و نشان رهبر» از ابتدا و بوضوح با این پیش فرض کاملاً مشهود وارد ماجرا شده بودند که:
خامنه ای مستبدی است که بر خلاف خواست میلیونها نفر در خیابان های تهران که یک چیز را می خواهند اما او چیز دیگری می خواهد»
(جمله آغازین مستند)
بدین ترتیب تهیه کننده جوان و بعضاً عاطفی این مستند در کنار سردبیر اجرائی و علی الظاهر با تجربه آن (صادق صبا) در کمال بی پروائی از همان ابتدا داوری خود در فیلم را با وضوح و بی اخلاقانه و بصورتی کاملاً غیر حرفه ای به پیشانی مخاطب می کوبند.
البته و قهراً می توان برای عوامل تهیه کننده مستند مزبور این حق را قائل شد که شخصاً از جمهوری اسلامی و رهبری جمهوری اسلامی متنفر باشند. اما به همان سیاق نیز نمی توان به ایشان این حق را داد تا با اتکای بر رانت یک رسانه دولتی از «حُب و بُغض های خود» برنامه ای را تولید و بر روی آنتن بفرستند که تبعات آن محدود به عوامل و دست اندرکاران آن نمانده و جمیع کارمندان ایرانی آن رسانه را شریک جرم خویش کرده و ایشان را همراه خود برخوردار از دوسیه اپوزیسیونی نزد حکومت مستقر در تهران کنند.
طبیعتاً با پخش این مستند جهت دار، غیر حرفه ای و مغرضانه اکنون جمیع کارمندان ایرانی این رسانه از چشم حاکمیت ایران شریک جرم محسوب شده و شوربختانه برای بازگشت خود به ایران باید منتظر آینده ای بدون جمهوری اسلامی را در افقی تخیلی چشم انتظاری کنند. همین امر این حق را بازتولید می کند تا از فردای پخش این مستند ضعیف و جهت دار دیگر کارمندان BBC فارسی عوامل تهیه «خط و نشان رهبر» را شماتت کنند که چرا هزینه عمل خود را چنین ناسنجیده و نابلدانه و بی مجوز به حساب جمیع پرسنل واریز کرده اید؟
طبیعتاً بخش قابل اعتنائی از پرسنل BBC در پیوستن به این رسانه فاقد انگیزه های سیاسی یا اپوزیسیونی بوده و صرفاً در جستجوی کار به این رسانه پیوسته اند اما اینک و ناخواسته و از طریق چنین تولیدات مغرضانه و سیاسی کارانه ای در عداد اپوزیسیونی قرار گرفته اند که از اساس تعلق خاطری به آن نداشته و ندارند.
در مجموع مستند «خط و نشان رهبر» اثری ضعیف و غیر قابل اعتنا برای محققین و پژوهشگران حرفه ای و آشنا با تحولات سیاسی ایران بود و ترش یا شیرین این مستند تنها توان آن را دارد تا ذائقه کسری از بینندگانی را تحریک و تامین کند که در جهان سیاست و تاریخ تحولات ایران ابجد خوانند و طبیعتاً چنین واریته هائی توان آن را دارد تا ایشان را به وجد آورد اما به قطع و یقین «خط و نشان رهبر» در کنار مستند هائی دیگر از جمله «خیام، نابغه پرسشگر» و «ایران من» و «شجریان پژواک روزگار» و «مصاحبه با اسماعیل خوئی» پرونده ضعیف و غیر قابل افتخار برای رسانه ای است که در جوارش BBC جهانی ایستاده که مملو از مستندات مانا و معتبر و قابل ارجاع به محافل آکادمیک و مراکز تحقیقاتی معتبر جهان است.

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

پشت دیوار!

در آستانه اجلاس سالیانه مجمع عمومی سازمان ملل متحد خبری موثق از حاشیه های این اجلاس می رسد که حاکی از آن است نشستی مهم اما غیر عمومی برای هیئت ایرانی و کشور میزبان در نظر گرفته شده!
فعلاً برای من مهم آن است تا ببینم رحیم مشائی نیز آقای احمدی نژاد را در این سفر و این نشست همراهی می کند یا خیر؟
شخصاً پی گیر بوده و در فرصت مقتضی چرائی و محتوای چنان نشستی را در کانون نقد خواهم گذاشت.

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

رهبر بی ژنرال!

بالغ بر پنج ماه پیش ذیل پست «لیلی با من است» بوضوح و صراحت ابراز داشتم:
ماجرای حمله مسلحانه ارتش اسرائیل به کشتی «مرمره» بمثابه یک خودزنی عمدی و از روی قصد و برنامه توسط تل آویو بود تا بدینوسیله «خواسته یا ناخواسته» آسمان بی ستاره جهان اسلام را برخوردار از ترکیه ای کند که علی الظاهر هم حکومتی اسلامی دارد (ولو آنکه اسلام شان نوعاً اسلامی است تزئینی و مخنث و سکولار که بود و نبودش محلی از اعراب در نوع رفتار و واکنش دولتمردان آنکارا ندارد)  مضافاً آنکه جمهوری نیز هست و می تواند بنحو احسن شانه به شانه آن جمهوری اسلامی بایستد که در جوار مرزهای شرقی شان بیش از 32 سال طلایه دار خط اول مبارزه با دولت صهیونیستی و مدافعه از آرمان ملت مسلمان فلسطین بوده است.
به عبارت دیگر هر اندازه حکومت ها در انتخاب همسایه های خود مجبورند، اما در انتخاب دشمن و دوست شان مخیّرند و ظاهراً اسرائیل در ماجرای حمله به کشتی مرمره عزمی راسخ از خود را جهت انتخاب «ترکیه دشمن» در مقابل «دشمنی ایران» جزم و عرضه کرده.
عزمی بمنظور گرفتن علم مبارزه انحصاری از ایران و دادن آن به کشوری معقول و مطیع از قواعد نظام بین الملل که برای مبارزه با اسرائیل صرفاً متکی به منافع ملی است و برخلاف ایران که از اساس منکر مشروعیت و موجودیت اسرائیل است بموقع تا آن درجه از استعداد برخوردار هست تا بعد از مدیریت و مهار ظرفیت های انفجاری منطقه بر سر میز مذاکره با اسرائیل بنشیند.
همین حرف شنوی و پیروی از منافع ملی است که ترکیه را برای اسرائیل می تواند تا آن درجه جذاب کند تا تل آویو با دست زدن به ریسک حمله به کشتی مرمره هزینه قرار دادن آنکارا در خط اول مبارزه با خود را متقبل شود با این تضمین که این «دشمن جدید» برخلاف ایران «معقول آدمی است» که علی رغم همه مبارزه طلبی هایش بموقع و با دادن رشوه منافع ملی به آن می توان با آنها و برخلاف ایران «کمپ دیویدی» مجدد را بازیابی کرد.
اما ظاهراً این همه نقش ترکیه نیست و ایالات متحده آمریکا نیز می کوشد از طریق رپرتاژ آگهی ها و غمض عین ها و چشمک زدن های خود به ترکیه نقش مدل حکومتی اسلام سکولار و بی خطر ترکیه را در کانون تحولات ضد استبدادی خاورمیانه عربی برجسته کند تا از این طریق ضمن معرفی مدل مطلوب حکومتی ترکیه برای «مسلمانان تحول خواه» اقدام به «های جک» جنبش های غیرقابل پیش بینی و بعضاً اسلام خواهانه در کشورهای عربی نماید.
تصنعی بودن نقش ترکیه در پردازش این نقش نوین از آنجا در ذوق می زند که از سوئی دولتمردان ترک یک شبه خواب نما شده و خود را مدافع خط مقدم ملت های مسلمان در نظام های دیکتاتوری مصر و تونس و لیبی و سوریه معرفی می کنند اما در قبال سرکوب مسلمانان در بحرین دچار ضعف بصر و ثقل سامعه می شوند. در این میانه بی معناترین مانور ترک ها اعلام قصدشان در ارسال کمک های انسان دوستانه به غزه در معیت ناوگان نظامی شان است در حالی که هم زمان و بنفع اسرائیل، مجوز استقرار سپر ضد موشکی آمریکا علیه ایران را که در خط مقدم مبارزه با اسرائیل قرار دارد به واشنگتن می دهد!
علی رغم تمام چنان خوش خرامی های فرصت شناسانه نمی توان این واقعیت را از نظر دور داشت که مانورهای ظاهراً انقلابی دولتمردان ترکیه از اساس فاقد ظرفیتی ماندگار برای مدیریت و حل بحران های خاورمیانه است. این واقعیتی غیر قابل کتمان است که نسخه سکولاریسم ترکیه بدلیل بدلی بودن فاقد اصالت است و بسرعت ناتوانی خود در دفاع از آرمان ملت فلسطین را بروز می دهد. همانطور که پیشتر نسخه ناسیونالیست عربی عبدالناصر در کمپ دیوید ابتر بودن خود برای مبارزه علیه اسرائیل را نشان داد. ابتر بودن رفتار بظاهر ماجراجویانه و انقلابی ترکیه بازگشت به آن دارد که مواضع «اردوغان»  و دیگر دولتمردان ترکیه فاقد پشتوانه عقیدتی است و در عالی ترین سطح تنها دغدغه منافع ملی ترکیه را مطمح نظر دارد. این همان چیزی که قبلاً پان عربیسم ناصری را به خود آغشته کرده بود و به مصر این امکان را داد تا بعد از تامین منافع ملی اش در کمپ دیوید ملت و آرمان فلسطین را در میانه راه تنها بگذارند. لذا پیش بینی دور از انتظاری نیست که ترکیه نیز که اینک و علی الظاهر در مقام یک حریف تازه نفس و جذاب وارد میدان نزاع با اسرائیل شده در اولین بزنگاه همان کاری را با ملت فلسطین کنند که پیشتر پان عربیسم با ایشان در کمپ دیوید کرد.
از سوی دیگر هر اندازه واشنگتن با مشارکت آنکارا و متحدین اروپائی شان بکوشند ترکیه را در مقام الگوی برتر به  کشورهای مسلمان حقنه کنند علی رغم این گریزی از یک واقعیت نمی توانند داشته باشند که جمیع کشورهای عربی مبتلا به «بهار عربی» به تاسی از انقلاب اسلامی ایران، اسلام را به عنوان «الگوی مبارزه» مانیفست جنبش مبارزاتی خود کرده اند و استبعادی ندارد تا با توجه به آنکه بدنه ماکزیممی جوامع عربی برخلاف سکولارها، مسلمانانی مقيدند که در تحلیل نهائی چنانچه ملزم به انتخاب باشند لزوماً «سکولاریزم» انتخاب نخست شان نیست و با درصدی قابل اطمینان می توان احتمال داد بعد از گذشتن ایشان از فاز «اسلام در مقام الگوی مبارزه» وارد فاز «اسلام در مقام الگوی زندگی» شوند.
با وجود چنین ظرفیت های بکر و آماده فورانی در منطقه در یک واقعیت نیز نمی توان تردید داشت و آن اینکه برخلاف انتظار، جمهوری اسلامی ایران غایب بزرگ تحولات مزبور است.
هر چند با اوج گرفتن انقلاب مصر، رهبر جمهوری اسلامی ایران با صدور پیامی مهم خطاب به ملت مسلمان مصر خوش درخشید و حضوری اثرگذار از خود بر پیشانی انقلاب مصر گذاشت اما واقعیت آن است که آیت الله خامنه ای در کانون «بهار عربی» بمثابه رهبری فاقد ژنرال ظاهر شده.

زمانی حسنین هیکل در توصیف شخصیت آیت الله خمینی بر این نکته تاکید می کرد که:
آیت الله بمثابه توپخانه تیزبین و قدرتمندی است که هدف هایش را بخوبی رصد کرده و با دقت و قوت به آنها شلیک می کند اما مشکل آنجاست که بعد از آن «شلیک موفق» امیرانی قابل و شایسته ندارد تا مواضع مورد هدف قرار گرفته را اشغال و مدیریت کنند.
همین ويژگی را بنوعی مشابه می توان مشکل آیت الله خامنه ای دانست که در فردای اعلام مواضع راهبردی اش در قبال تحولات خاورمیانه ژنرالی نبود تا سرحدات مورد نظر وی را به تصرف مدیریت اجرائی خود درآورد.
هر چند آیت الله خامنه ای در فردای بالا گرفتن اعتراضات خیابانی نسبت به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری سال 88 به وضوح و صراحت در خطبه های نماز جمعه 29 خرداد با ذکر نام «احمدی نژاد» و مواضع وی در سیاست خارجی را مورد تائید خود قرار داد و هر چند احمدی نژاد نیز تا آن تاریخ با اتخاذ ادبیات و مواضع و رویکردهای ضد استکباری و ضد صهیونیستی موفق شده بود خود را بر تارک اقبال و احترام و تمایل مسلمانان در خاورمیانه قرار دهد تا جائی که در مناظره با مهدی کروبی در ایام انتخابات این امکان را داشت تا با غرور و اطمینان «پز» محبوبیت خود در جهان اسلام و اتکایش بر دیپلماسی عمومی را  به رخ کروبی بکشد. اما نکته طنز ماجرا آنجا بود که بعد از آن همه زراعت پر هزینه و برخلاف تصور زمانی که فصل برداشت از آن کاشته شیرین رسید «عروس» در بزنگاه «بله گفتن» دلشده در عشق اسفندیارش غائبی بزرگ بود و رفته بود گل بچیند.
غیبت و سکوت معنادار احمدی نژاد در بهار عربی را می توان عملیاتی کردن شعار «نه غزه و نه لبنانی» دانست که پیش از این رسوائی اش را سبزها عهده داری می کردند و اکنون این احمدی نژاد است که عملاً و بعد از مغضوب شدن مقتدای رامسری اش و سرخوردگی از تحمیل وزیر اطلاعات به خود خیره سرانه حساب دو دو تا چهارتای معادله ای را می کند که صورتش یک جمله بیش نیست:
دیگی که قرار نیست برای من بجوشد، حجتی نیز برای تشریک مساعی در طبخ محتوای چنان دیگی وجود ندارد!
فی الواقع اگر سبزها در تابستان 88 ننگ شعار «نه غزه نه لبنان» را به جان خریدند اینک این احمدی نژاد است که آن شعار را در بالاترین سطح عملیاتی کرده و به وضوح به مخاطبان خود در هرم قدرت سیاسی ایران پیغام می دهد:
لب بود که دندون اومد! اگر ژنرالی محمود را می خواهید باید سر جهازی ایشان را نیز برسمیت بشناسید! والی هم غزه هم لبنان فدیه تار موی اسفندیار!
البته نباید و نمی توان این واقعیت را نیز کتمان کرد که محروم ماندن آیت الله خامنه ای از ژنرالی مسبوق به سابقه است و منحصر به دوره فعلی نیست و ایشان طی تمام دوران مسئولیتش چه در دوران ریاست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی و چه در دوران ریاست جمهوری محمد خاتمی نیز کمابیش همین مشکل را در عرصه سیاست خارجی داشت. هم هاشمی رفسنجانی با اتخاذ سیاست خارجی مبتنی بر «تنش زدائی با جهان غرب» با شعار«ضرورت حفظ ام القرای جهان اسلام» اقدام به گریم همان شعاری کرد که پیشتر مرحوم بازرگان از آن تحت عنوان «اسلام برای ایران و نه ایران برای اسلام» می کرد و از این طریق مواضع راهبردی مطمح نظر آیت الله خامنه ای را معطل بده و بستان های بی فایده با غربی کرد که نهایتاً منجر به تراژدی میکونوس و خروج کلیه سفرای اروپائی از تهران شد. هم چنانکه خاتمی نیز علی رغم اتخاذ شعار گفتگوی تمدنها و اهتمام بمنظور ارتقا شان دولتش در میانه جهان غرب نهایتاً سهم ایران را محدود به عضویت در محور شرارتی کرد که واضع اش خود شرورترین رئیس جمهور آمریکا بود.
طرفه آنکه برخلاف انتظار در سه گانه «اکبر هاشمی رفسنجانی» و «محمد خاتمی» و «محمود احمدی نژاد» مشاهده می شود این هاشمی رفسنجانی و احمدی نژادند که علی رغم عداوت ها و اختلاف نظرهای مسبوق به سابقه در اصول به یکدیگر شبیه ترند و آنی که هاشمی تحت قالب «حفظ ام القرای جهان اسلام» تعقیب می کرد اینک توسط احمدی نژاد با بسته بندی «اسلام ایرانی» عرضه شده است.
بنا به روایتی معتبر بعد از آنکه به اطلاع آیت الله خمینی رساندند که تیمسار رحیمی (امیر ارتش شاهنشاهی) در لحظه اعدام توسط دادگاه انقلاب ضمن تاکیدش بر وفاداری به اعلی حضرت آخرین مطالبه اش قبل از اعدام پخش سرود شاهنشاهی بود. بنیان گذار جمهوری اسلامی نیز خطاب به راوی تصریح داشت:
جمهوری اسلامی نیز به چنین امیرانی محتاج است که تا آخرین لحظه به اسلام و مسلمانی شان وفادار بمانند.
اکنون نیز جای حیرت نیست چنانچه آیت الله خامنه ای نیز وقتی در آن سوی مرزها ژنرال قدرتمند و رشیدی چون «حسن نصرالله» را در لبنان برانداز می کند اما در داخل در جستجوی ژنرال هائی «مشابه نصرالله» حسرت خواری کند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه

هذیان های سیاسی!

بعد از ارائه طرح «تشکیل کنگره ملی» توسط «مجتبی واحدی» که خود را سخنگو و نماینده «حجت الاسلام کروبی» در خارج از کشور می خوانند جناب آقای «سعید شریعتی» عضو حزب مشارکت طی تحشیه ای به این طرح در صفحه فیس بوک شان خطاب به آقای واحدی و با زبانی طنز گونه نوشتند:
ای آقا پسری که می‌خواهی یک تنه کنگره ملی تشکیل دهی آن هم با مذاکره با تروریست‌های سابق. جر نزن برو ته صف آن‌ها بیست و اندی سال پیش شورای ملی مقاومت تشکیل داده‌اند. رهبر دارند، رئیس جمهور دارند، انقلاب اسلامی در هجرت دارند و هزار تا از این ادعاها. درسته که یه نفری اما صف بربری نیست که یه دونه را بی‌صف بدهند.
متعاقب این تحشیه اینجانب نیز ذیل آن و در همان صفحه فیس بوک جناب شریعتی نوشتم:
به اعتبار سلام و علیک سابق با آقای واحدی مایل نیستم با ایشان جدل کنم. اما با توجه به بالا گرفتن هذیان های ایشان مجبورم به زودی پستی مستقل را در وبلاگم به ایشان اختصاص بدهم.
امروز مشاهده کردم که جناب آقای واحدی طی نوشتاری تحت عنوان «کودتاگران وحشت کردند، دوستان چرا» در سایت «صبح امروز» ضمن دفاع مجدد از طرح کنگره ملی شان بدون ذکر نام اما با طعنه و متلک خطاب به اینجانب ابراز لحیه فرموده اند که:
در خارج از کشور هم ، یکی از دوستان ، مرا به هذیان گویی متهم کرد. او را هم درک می کنم زیرا در میان کسانی که ظاهراً از آنها به عنوان اپوزیسیون نام برده می شود تنها کسی که پس از کودتای بیست ودوم خرداد ، با آسودگی خیال به ایران رفت و آمد می کند همین فرد است. در عین حال به انتظار خواهم نشست تا استدلال این دوست را نیز بشنوم .

جناب آقای واحدی
خیلی خلاصه خدمت تان معروض می دارد:
اولاً اینجانب هیچ وقت اپوزیسیون نبوده و نیستم و ادعای اپوزیسیون بودن هم نداشته ام. شما ادعاهای کیهان در مورد اینجانب را بخوانید اما جدی نگیرید!
ثانیاً این بمعنای آن نیست که با اپوزیسیون یا اپوزیسیون بودن مشکل دارم. اما درست یا غلط اپوزیسیون برای بنده تنها در داخل مرزهای ملی ایران و با رعایت اصول و آداب مشروع سیاست ورزی قابل فهم و درک و پذیرش است و پیشتر آنچه که در خارج از کشور خود را تحت عنوان اپوزیسیون معرفی کرده و می کند را تحت عنوان «بیزینس» در پست «اپوزیسیون تاجر» معرفی کرده ام.
ثالثاً بنده درست یا غلط خود را ژورنالیست تعریف کرده و همواره کوشیده ام به لوازم چنین تعریفی پایبند بمانم. لذا صرف نظر از ماهیت حکومت و عمل حکومت و ابتلائات سیاسی در ایران برای خود شان فعال سیاسی تعریف نکرده ام تا لازم باشد نسبت به تحولات سیاسی در ایران موضعگیری داشته باشم. شان روزنامه نگار صرفاً شان تبیین و تشریح بدون جهتگیری و غرض ورزی رویدادها و اتفاقات است.
تا آنجا که سابقه جنابعالی نشان می دهد شما نیز لااقل تا زمانی که در ایران تشریف داشتید روزنامه نگار بوده و چیزی بیش از این را ادعا نمی کردید. البته بنده در جریان فضای خارج از کشور هستم و تا حدود زیادی رفتار فعلی شما برای اینجانب قابل فهم است.
اما اجازه فرمائید فعلاً به همین حد قناعت کرده و در پستی مستقل و مفصل و انشاالله بزودی ابعاد چنین رفتارهای قابل فهمی را به سهم و بضاعت خود کالبد شکافی کنم.
رابعاً متلک جنابعالی مبنی بر تردد با آسودگی خیال اینجانب به داخل کشور را به حساب هیجانزدگی همیشه قابل رصد در چهره و رفتار و گفتار شما می گذارم و جنابعالی را به ذکر خاطره ای دعوت می کنم.
شهریور سال 88 که جنبش سبزتان در اوج بود و آقای احمدی نژاد جهت شرکت در اجلاس سالیانه مجمع عمومی سازمان ملل به ایالات متحده آمده بود، دوستان سبزتان در نیویورک مقابل هتل محل اقامت ایشان تجمع اعتراض آمیز کرده بودند و در گفتگوئی که با یکی از ایشان که دختر خانمی آلامد و جوان با مچ بند سبز بودند که به صراحت خودشان در انتخابات ریاست جمهوری شرکت نکرده بودند و طرفه آنکه شعار «موسوی رای ما را پس بگیر» را هم سر می دادند! ضمن آنکه با «شور حسینی» معتقد بود حکومت در ایران فاشیستی و استبدادی است از اینجانب و با زبان طعنه پرسید:
اگر من که 20 سال است از ایران خارجم امروز به تهران برگردم و در فرودگاه شعار «مرگ بر خامنه ای» بدهم آیا حکومت من را بازداشت نمی کند؟
در پاسخ به ایشان گفتم:
اولاً شما مگر مریضید که بعد از 20 سال که می خواهید به ایران برگردید اصرار دارید در بدو ورودتان و در همان فرودگاه شعار مرگ بر خامنه ای بدهید!؟ خوب مثله بچه آدم برید کشورتان و بعد از این همه سالهای دوری به اقوام تان سر بزنید!
ثانیاً علی رغم تصورتان مطمئن باشید در چنان حالتی نیز ماموران مستقر در فرودگاه با شما برخورد خاصی نمی کنند و تنها شما را هدایت به گیت خروجی کرده و تحویل خانواده تان می دهند حداکثر می گویند طرف دیوانه است و تحویل خانواده تان می دهند! چرا که حکومت نیز تا آن اندازه شعور دارد تا بفهمد نسبت به شعار و مواضع کسی باید واکنش نشان دهد که از حداقلی از نفوذ کلام نزد مخاطب برخوردار است.

جناب آقای واحدی
اگر رفت و آمد های بنده به داخل کشور آن هم بدون واکنشی خاص از جانب حکومت اسباب تحیر شما را فراهم کرده دلیل آن را دو چیز بدانید:
نخست آنکه «سجادی» جایگاه و نفوذ کلام و شان و ثقلی قابل اعتنا در ساختار سیاسی ایران ندارد.
دوم آنکه «سجادی» صرفاً یک روزنامه نگار است که به سنت «روزنامه نگاری حرفه ای» و پرهیز از ورود به عاطفی نویسی و اتخاذ موضع له یا علیه دیگران آشنا است. همان چیزی که در سنت روزنامه نگاری ایران کیمیاست و معدودی از عزیزان در داخل کشور با آن آشنا و ملتزمند.
البته قطعاً جنابعالی در شیفت تان از روزنامه نگاری به اکتیویست سیاسی در خارج از کشور مخیرید. اما برادرانه از شما خواهش می کنم لااقل در این جایگاه نوین «روی پای خود بایستید» و شیخ را به حال خود بگذارید. برای شیخ اگر چنین ماجراجوئی هائی ارزش داشت به فرزندشان امر نمی کرد که تحت هیچ شرایطی کشور را ترک نکنند! تا اینک مانند عموم «اپوزیسیون خارج از کشور»!!! مبتلا به هذیان گوئی سیاسی شوند!
زیاده فعلا!عرضی نیست.

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

شیران بادیه!

عزیمت غیرمنتظره نماینده تلویزیون بی بی سی فارسی از اسرائیل به واشنگتن و حضور فیگوراتیو ایشان با غلظت بالای میمک های صورت و ژست های سخنورانه در مقابل دوربین، ضمن آنکه از شدت تصنع توی ذوق بیننده می زند اما مانع از آن نمی شود تا بیننده را با این پرسش مهم مواجه کند:
چرا مدیریت بی بی سی برای محروم کردن رسانه خود از خبرنگاری ثابت در اسرائیل چنین وقت نامناسبی را انتخاب کرد؟
این پرسش از دو جهت حائز اهمیت است:
نحست آنکه تلویزیون بی بی سی فارسی از یگانه رسانه هائی بود که موفق به اخذ مجوز حضور نماینده ثابت برای یک رسانه فارسی زبان در اسرائیل شده بود.
دوم آنکه در موقعیت فعلی که منطقه خاورمیانه عربی در لهیب خیزش های مردمی می سوزد جمیع خبرگزاری های جهان برای حضور خبرنگاران شان در این منطقه خصوصاً در اسرائیل دست به یک رقابت گستره با یکدیگر می زنند.
اینکه ناگهان و در میانه چنین آوردگاهی، بی بی سی فارسی نه تنها از چنین امتیازی بهره نمی برد بلکه نماینده خود را نیز «بدون جایگزین» از تل آویو به واشنگتن منتقل می کند. کمال بی تدبیری است.
البته با توجه به روحیات و خلقیات نماینده قبلی این رسانه در اسرائیل (محمد منظرپور) مدیریت بی بی سی اخلاقاً نمی توانست و نباید اصراری بر نگاه داشتن وی در اسرائیل و برخلاف میل مشارالیه می کرد.
شواهد دیده شده از اجراهای این خبرنگار موید آن است که مشارالیه به تعبیر مرحوم مدرس شمشیر مرصعی است که شایسته مراسم بزم و سلام است.
همان چیزی که مشارالیه پیشتر در معرفی چلوکبابی ها و رستوران ها و میخانه های منطقه یا ارائه رپرتاژ آگهی از باغ زیبا و مصفای بهائیان در اسرائیل از خود بنحو احسن نشان داده بود.
اما برخلاف انتظار و علی رغم ادعای برخورداری از روحیه کوچه مردهای خیابان «اسمال بزاز» و اتخاذ ادبیات باباشملی بچه های «چهار راه سیروس» که پیشتر طی مجادله با اینجانب کُری آن را خوانده بود که «در اولین ملاقات رو در رو با اینجانب به تاسی از خاستگاه خاک پاک جنوب شهری پاسخی کلاه مخملی به اینجانب خواهند داد»! که علی الظاهر چنین ادعائی را می شد به حساب حداقل هائی از شجاعت و جسارت و هل من مبارزطلبی مدعی گذاشت اما دیری نپائید که وقتی اسباب ابتهاج و جامی و بتی و بربطی بر لب کشت در اسرائیل کنسل و «داش فرمان» داستان مواجه با واقعیت خشن و تلخ خاورمیانه شد تا واشنگتن گریخت! وجه تسمیه کلام نغز مولانا شد که:
آن یکی شیر است کادم می خورد!
وان یکی شیر است کادم می خورد!
گزارش کمدی ـ تراژدی مشارالیه از خیرش مردم مصر در میدان التحریر سندی ماندگار از ژورنالیزمی است که مناسبات حاکم بر آن قبل از شایسته سالاری متکی بر تبارگرائی و قبیله سالاری و باندبازی است. مناسباتی که بدلیل فقد اصالت به سرعت در مقابل دیوار سخت و تلخ واقعیت رنگ می بازد و بینندگان را با چهره بدون روتوش چنان تشخص های دروغینی مواجه می نماید که با دیدن نخستین تانک ارتش مصر در میدان التحریر فراموش می کند ایشان در مقام گزارشگر در آن مکان مقابل دوربین قرار گرفته و با صداقت توام با لکنتی هراسناک سه بار فریاد می زند:
تااانک تااانک تااانک!!!
وحشتی که بنا به دلائل قابل فهم و روان پژوهی نباید و نمی توان متوحش اش را بابت آن شماتت کرد و مدیریت بی بی سی نیز ظاهراً عطف به چنین وقوفی بود که بلافاصله «مهرداد فرهمند» را از لبنان جایگزین ایشان در میدان التحریر کرد و به ایشان راحت باش داد تا به هتل بازگردد و از همانجا گزارش های خود را ارسال کرده و روز بعد نیز بسرعت «مصر را» و با چند روز فاصله «اسرائیل مملو از خبر در خلال تظاهرات معترضین را» بنفع واشنگتن ترک کرد و «فرهمند» منفرداً مسئولیت پرارزش «خبررسانی میدانی از یک جنبش پراهمیت در خاورمیانه» را عهده دار شد.
چنان لُغاز خوانی هائی یادآور موشک باران تهران توسط ارتش صدام در سال های آخر جنگ بود که کسر بزرگی از تهرانی ها برای مصون ماندن از موشک های ارسالی صدام! تهران را به اتفاق خانواده ترک کردند و در این میانه رند ظاهر الصلاحی برخلاف ادعاهای قبلی وقتی توسط دوستان مورد پرسش قرار گرفت که شما دیگر چرا؟ فرمود:
ما اهل کوفه نیستیم ـ تهرونم وا نمی ایستیم!!!
البته نمی توان و نباید مردمان را بدلیل فقد روحیه یا عجز و خائفی مورد شماتت قرار داد اما می توان مدیریت یک رسانه را مورد پرسش قرار داد که بنا بر هر دلیل موجه یا ناموجه ای که تصمیم به انتقال یکی از کارمندانش از میانه یک حوزه خبری پر اهمیت گرفته اند اما چرا چنان حوزه مهم و پر اهمیتی را بدون جایگزین به حال خود رها کرده است؟!

۱۳۹۰ شهریور ۱۴, دوشنبه

خورشت مرغ و آلو، با چاشنی حماقت!

نمایش فیلم «خورشت مرغ و آلو» دومین ساخته مشترک مرجان ساتراپی و ونسان پرو در جشنواره ونیز طی هفته جاری با حضور گلشیفته فراهانی موجبات دامن زدن به بحث های فراوانی در دنیای رسانه شد.

video
از جمله برخی از سایت های داخلی ایران اقدام به باز نشر بخشی از سخنرانی «حسن عباسی» کردند که بی ارتباط با هنرپیشه نقش اول این فیلم (گلشیفته فراهانی) و تلاش های پنهان مدیران هالیوود جهت گسترش فرهنگ مطمع نظر خود نیست.

video
سخنان عباسی را صرف نظر از تم حماسی و مهیج اش می توان قابل تامل دانست.
ارائه این فیلم در جشنواره ونیز و اظهارات عباسی را بهانه ای جهت بازنشر پست «گلشیفته خودشیفته» قرار داده ام که سال گذشته آن را در وبلاگ سخن منتشر کردم.
***
مدت ها بود که بعد از مصاحبه گلشیفته فراهانی با تلویزیون بی بی سی مایل بودم چند مطلب را در خصوص آن مصاحبه مطرح کنم که اکنون و در اینجا فرصت را برای آن مغتنم می شمارم.
من شخصاً احترام ويژه ای برای جناب آقای «بهزاد فراهانی» پدر محترم گلشیفته قائل بوده و هستم و ایشان را فخر و آبرو و سرمایه گرانقدر تاتر و سینمای ایران می دانم. علی رغم این نمی توانم چشم خود را بر روی اشتباهات و توهمّات دختر ایشان هر چند اشتباهات و توهماتی مقتضای سن شان باشد، ببندم.
لذا در این پست ضمن پوزش از جناب آقای بهزاد فراهانی و با این امید که انشاالله به دل نگیرند مایلم نکاتی را به صبیه محترمه ایشان متذکر شوم هر چند این حق را برای جناب آقای فراهانی برسمیت می شناسم تا متاثر از مناسبات عاطفی پدر و فرزندی به هر حال از نیشتر این قلم مکدر شوند.
گلشیفته در مصاحبه اخیرش با تلویزیون فارسی بی بی سی به کرات بر روی این محور تاکید کرد که در ایران وی و امثال و هم نسلان وی از آزادی و بويژه آزادی بیان و فعالیت مطابق میل و خواست قلبی و بلکه عقلی شان محروم اند. من شخصاً و در این پست تمایلی به نفی یا اثبات بود یا نبود آزادی یا آزادی بیان در ایران ندارم و در جای خود در این خصوص حرف ها و ادعاهائی دارم اما ادعای افرادی مانند گلشیفته را نیز ناشی از خودشیفتگی می دانم تا واقعیت!
خودشیفتگانی که بمجرد کونه کردن خیارشان، با ابتلا به نسیان و غرور، بی التفات به آن می شوند که اگر ستاره اقبال شان در عرصه های فرهنگی آن جامعه درخشید در ذیل همان نظام حاکم بر آن جامعه و مناسبات و رسم و رسومات اداری حاکم بر ساز و کارهای فرهنگی همان جامعه درخشیده و این کمال بی معرفتی است که پیاز نظام را بخورند و بمجرد فربه شدن و آغاز فصل ثمردهی ناگهان به آغوش غریبه بلغزند و بانگ فریاد برآرند که آزادی نیست!
من نمی دانم امثال گلشیفته برای طی مدارج پیشرفت و ترقی در ذیل همان نظام جمهوری اسلامی که وی آن را متهم به اعمال محدودیت برای درخشش ایشان می کند محتاج چه چیزدیگری بوده که از وی مضایقه شده؟
گلشیفته فراهانی در حالی رثای اعتراض خود در نبود آزادی بیان و پیشرفت در ایران را در بی بی سی بلند کرده که در ذیل همان نظام جمهوری اسلامی آخرین و بالاترین جوایز و مدارج را از حکومت دریافت کرده.
کسب سیمرغ بلورین بهترین و جوان ترین بازیگر نقش اول بخش بین الملل جشنواره فیلم فجر در سال 76 در سن 14 سالگی در فیلم درخت گلابی و کسب مقام بهترین بازیگر بیست و دومین جشنواره فیلم فجر برای بازی در دو فیلم بوتیک و اشک سرما، کسب چنین مدارج و افتخاراتی اگر مويد امکان وی برای درخشش در ذیل همان مناسبات به زعم ایشان خفقان آور نیست پس چگونه قابل توجیه است.
گلشیفته در حالی طی مدت بالغ بر یک سالی که مجبور به اقامت در خارج از کشور شده مُدام در مصاحبه هایش از نبود آزادی بیان و حیات و اندیشه در کشورش گلایه می کند که برای مخاطب ناآشنا با ایشان چنین توهمی پیش می آید که خلق الساعه با اندیشمندی مبرز از جنس «هانا آرنت» یا «رُزآ پارکز» و «ژانت رنکین» و «مادام پیر کوری» یا «سیمون دوبووار» و«روزالین یالو» و «ژان دارک» و یا «جمیله بوپاشا» مواجه شده که همه استعدادها و نبوغ فزاینده اش توسط رژیمی سفاک و دیکتاتور در ایران به صلابه کشیده شده.
این در حالی است که طی یک سال گذشته که گلشیفته در خارج از کشور و علی الظاهر در کشورهائی که مهد آزادی و تمدن قلمداد می شوند اقامت داشته، علی رغم این اندیشه ای مشعشع و یا گفتار یا بیانی که حاکی از حرفی نو برای گفتن یا فلسفه ای نوین برای اندیشیدن یا منطقی عمیق برای تامل ورزیدن از ایشان ملاحظه نشده که این گونه بوتیماروار اشک حسرت در نبود آزادی بیان و اندیشه و عمل در ایران می ریزند.
تنها تفاوتی که در گلشیفته ایران نشین و خارج نشین طی این مدت ملاحظه شده، نبود یک پارچه حداکثر يک متر مربعی بر روی گیسوان ایشان است.
 
پارچه ای که تصور نمی رود بود و نبودش بر سر ایشان محلی از اعراب در کاهش یا افزایش هنر مشارالیه در عرصه سینما داشته باشد جز آنکه ایشان بخواهند تن به سفله انگاری حاکم بر سینمای هالیوودی از زن و نگاه سکس سالارانه به ایشان بدهند که با توجه به اصالت خانواده فراهانی ها چنین رویکردی نیز در منش فرزند بهزاد فراهانی بعید بنظر می رسد.
این بمعنای وجود کارنامه ای صدر در صد موفق برای جمهوری اسلامی در حوزه های آزادی های فردی و اجتماعی نیست اما نمی توان مُنکر آن نیز شد که مخالفت خوانی بدون اتکای بر پشتوانه های نظری و فکری و منطقی نیز بخشی از رفتار و اطوار برخی از هنرمندانی شده که به دلائلی غیر سیاسی از کشور خارج می شوند اما ظواهر سیاسی برای هجرت خود می تراشند.
گلشیفته در حالی در حسرت نبود آزادی در ایران شکوه به بی بی سی می برد که پیش از او کسانی از جنس او کمابیش با ادعاهائی مشابه ایران را ترک کردند و جّوزده و مدهوش جاذبه ها و ظواهر شهرفرنگ ناگهان احساس به ایشان دست داد و جامعه هنری جهانی را حریصانه چشم انتظار انفجار استعدادها و هنرهای بدیع و نامکشوف خود کردند. انتظاری که با همه ادعاهای بلوغ و فرهیختگی و شعور نهایتاً به چند اجرای سکشوال و اروتیک ختم شد!
از جمله سوسن تسلیمی بازیگر توانای سینمای ایران در دهه 60 که هر چند بناحق زخم خورده تنگ نظری مسئولین وقت ارشاد شد اما به هر حال نمی تواند مُنکر آن باشد که ستاره اقبالش با وجود همان تنگ نظری ها در همان سینمائی درخشید و اقبال مردمی یافت که برخوردار از تماشاچیانی قدرشناس بود.
 
سوسنی که با هجرت اش به آزادی! منطقاً توقع شکوفائی هر اندازه بیشترش در عرصه تاتر و سینما نزد شیدائیان را فراهم کرد اما در کمال تحیّر از ابتذال و رکیک گوئی چارواداری درام «خانه جهنمی» سر درآورد.
نمونه دیگر «سعید شنبه زاده» رقاصی بوشهری که در بستر فرهنگی جمهوری اسلامی خرامید و بالید و گروهش از اولين تا دوازدهمين جشنواره موسيقي فجر حضوری خوش اقبال داشت و برگزيده ششمين جشنواره موسیقی فجر شد و به «سنت مالوف اسلاف» با شعار نبود آزادی سر از پاریس درآورد و در مصاحبه با بی بی سی نوید آن را به جامعه هنردوستان جهانی داد که بزودی قصد آن را دارد تا «لخت مادرزاد»! بر روی صحنه برای علاقه مندان برقصد!
 
تو گوئی همه دغدغه جامعه هنری جهان رویت ماتحت عریان و اسافل اعضا و قر 360 درجه باسن مبارک مشارالیه است و همه شکوفائی هنر جهانی معطل و منتظر ملاحظه برهنگی اندام لرزان این رقاص بوشهری است.
بر همین روال بجوئید «محسن نامجو» را که از قرائت قرآن شروع کرد و زمانی سراینده و نوازنده قطعه عاشورا برای بیست و ششمین جشنواره تائر فجر شد و با آغاز فصل برداشت متوجه شد در ایران آزادی نیست و با هجرت به غرب، شیفتگانش را حریصانه چشم انتظار فوران هنرش در دنیای آزاد کرد.


انتظاری که به شهوت خوانی مشاراليه در کنسرت بی نظیر ختم شد!
مثل ایشان يادآور لطیفه آن رندی است که در میدان شهر و در تنگنای میزیدن (دفع ادرار) تنها داروخانه ای را یافت و بمجرد ورود از صاحب داروخانه پرسید:
نفت دارید؟ و وقتی با پاسخ منفی مواجه شد با ادای تغیّرغرید:
من ... شیدم به داروخانه ای که نفت ندارد! و به این بهانه خود را نیز سبک کرد!
القصه روز دوم نیز همین تجربه تکرار شد و این بار در رجوع مجدد به همان داروخانه و پرسش از داشتن نفت، این بار پاسخ شنید: داریم! اما از آنجا که نفت بهانه ای بیش نبود، این بار با تغيّـُر شکوه کرد که:
من ... شیدم به داروخانه ای که نفت دارد! و به این بهانه سبک شد!
اما روز سوم و در پرسش مجدد مبنی بر آنکه نفت دارید؟ مالک را پاسخ شنید:
شما کارت را بکن! چه کار داری ما نفت داریم یا نداریم.
شیوه و جنس سُرایش «مرثیه نبود آزادی در ایران» توسط بوتیمارانی از نوع گلشیفته و ... قرینه ای از رند لطیفه فوق است که با چنین رویکرد و رویه ای اولاً با کشیدن لعاب سیاست به مطالبات فرهنگی و اجتماعی شان، فرهنگ سیاسی را به ابتذال می کشند و متقابلاً همه اجحاف ها و تنگ نظری ها و مضایقه های فرهنگی ناوارد و تحمیلی از سوی مسئولین در کشور را موجه می کنند

***
بقول «حسن صلح جو» مجری برنامه آپارات در بی بی سی فارسی:
شما این فیلم رو چطور دیدید؟