در دل سبز شکوفنده هر برگ از نو،
زندگی می شکفد.
زان تو بادآ آن خاک،
آن زمینی که رهایی طلبد.
نیز از آن تو بادآ آن تن،
کآرزویش رستن.
و تو فریاد زدی:
«چه جنایت کردم»؟
لیک بستند تو را بر چوبه، چشم هایت را هم،
تا نبینی ده لوله.
پس به خشم از بر چشمان،
بدریدی آن را.
آتش چشم تو، سوزاند همه دونان را.
تو چنین پنجه فکندی با مرگ
و تمام تن تو آتش جاویدان بود.
چه کند با دل چون آتش ما، آتش تیر؟
...
