عید نوروز ایرانیان را نوعاً می توان عید خائفان از مرگ محسوب کرد. میراثی بجا مانده از سنت میترائیسم ایرانیان باستان.
اسفنیار رحیم مشائی را نیز می توان یکی از صریح الهجه ترین افرادی از میانه این خائفان دانست که طی چند سال اخیر مکرراً و با شجاعت این ترس پنهان را هر چند در لفافه و مبالغه و اغراق و معکوس نمایانه، اطلاع رسانی می کند.
مطابق اظهارات ایشان:
نوروز یكی از شعائر الهی و مظهر بیداری و هوشیاری است و شیطان در نوروز دست بسته میشود (!)
... بهار فصل رسیدن و زندگی و فصل تجدید حیات است. بهار نمادی است در جریان زمان، در هر بهار انسان و طبیعت با هم به مدار اصلی زندگی برمیگردند و اگر غوغای مسائل مختلف در مسیر حركت انسان خللی وارد میكند بین انسان با حقیقت زندگی زاویهای پدید میآید ... همچنان كه طبیعت بهار دارد انسان نیز بهار دارد؛ یكی از زیباترین جلوههای معنوی برای انسان حقیقت بهار آدمی است.
سال نو ما دور شدن از مظاهر مردگی، روشن شدن از تاریكی، گرم شدن و تابیدن در تمام عرصهها را به ما یادآوری میكند. از نوروز حیات شكل میگیرد. آنهایی كه بین نوروز از مظاهر دینی تفاوت قائل میشوند با مظاهر الهی آشنایی ندارند چرا كه نوروز یك حقیقت است و مظهر لطف، صمیمیت و نوعدوستی، عشق، صفا، مهربانی و عینیت است و سرچشمه وفا است. در نوروز بدیها كنار میرود و بزرگترها خزینه معرفت خود را در اختیار كوچكترها قرار میدهند و كوچكترها نیز ارزشگذاری میكنند همچنین در نوروز اتحاد به جامعه ارزانی میشود و فرشتگان مهر الهی را از عرش به فرش میآورند(!) و میل به نیكی كردن در انسانها زنده می شود.
نوروز مظهر بیداری و هوشیاری انسان است و همچنان كه طبیعت سر از بالش خواب زمستانی برمیدارد انسان نیز در نوروز از خواب غفلت بیدار میشود همچنین شكر نوروز نیز میتواند زیبا باشد و علامت فكر و اندیشه، رویش و سرزندگی و حیات در انسان است.
نوروز روز خدا، انسان و طبیعت است. هر آن چه که در هستی است با نوروز مرتبط است و نوروز روز شکفتن، بار آمدن به خود آمدن و بازنگری است. نوروز روز توجه انسان به پروردگار، نشستن با خود و بخشش و اعطاست؛ همچنان که خداوند در این روز بزرگترین بخشش را یعنی فرصت دوباره زندگی به انسان و جهان را انجام داده است.
محمود احمدینژاد نیز بر نمط استاد و مرادش و هم قافیه با رحیم مشائی اظهار داشته اند:
ملت ایران بهترین ملت هاست و هوشمندانهترین تصمیمات تاریخی را ملت ایران گرفته است. بعضیها وقتی اسم ایران را میآورید، انگار یك چیزیشان میشود. بعضیها فكر میكنند نوروز طاغوتی است در حالی كه طاغوتیان به نوروز ضربه زدهاند. نوروز را خدا داده و همه نوروز زیبایی، پاكی و اجرای دستورات پیامبر از جمله صله رحم، اهدای هدیه و ... است.
طُرفه آنکه «سید محمدخاتمی» رئیس جمهور پیشین و متصف به فضل و علم و ادب و فرزانگی نیز از این قافله عقب نمانده و در وصف نوروز فرموده اند:
«تعیین اولین روز بهار به عنوان آغاز سال نو نشانه روح با طراوت و اعتدال خواه ایرانی است.»
برخلاف انشاهای ملال آور و پرتکلف بالا که دون شان شعور خردورز انسانی است نمی توان این واقعیات را از نظر دور داشت که:
اولاً این که «نوروز یكی از شعائر الهی و مظهر بیداری و هوشیاری است و شیطان در نوروز دست بسته میشود» چیزی جز هذیان نیست!
اساساً چه کسی توان دارد تا جمله مزبور را معنایابی کند؟ از کدام منبع و مرجعی می توان به چنین سخافتی بی معنا رسید که «در نوروز شیطان دست بسته می شود»!
ثانیاً با کدام استدلال می توان به این نتیجه رسید که سال نو ایرانیان دور شدن از مظاهر بدی و مُردگی و رذیلت هاست در حالی که امام اول شیعیان با قوتی قابل فهم تاکید می کند «عید برای خداباوران روزی است که انسان در آن روز در پیشگاه خداوندش مرتکب معصیت نشود».
حال بر اساس چه استدلالی می توان مدعی شد در روز یکم فروردین ماه بصورت قهری انسان از بدی ها و مظاهرش اجتناب می ورزد؟
آنانکه نوروز ایرانیان را به اعتبار آغاز فصل بهار، مظهر زندگی و تجدید حیات می دانند مبتلا به یک تاریک اندیشی و قلت ایمان اند که منطقاً اسباب خوف از مرگ را در ایشان فراهم می نماید.
مگر ایرانیان می توانند مسلمان باشند و به حیات اخروی و جاوید تقید بورزند اما هم زمان قائل به مرگ و نیستی و عدم باشند و خائف از چنان مرگی به مسکنی مانند نوروز و آغازفصل بهار پناه ببرند؟
گذشته از آنکه این چگونه استدلالی است که با آغاز روز یکم فروردین ماه بصورتی قهری جهان دچار وجد و ابتهاج و رویش و نشاط و ایضاً بهار می شود در حالی که درست در چنین روزی و در نیم کره جنوبی، نیمه دیگر زمین آغازگر فصل پائیز است و مردمان ساکن در آن بخش زمین باید به استقبال برگریزان و خزان طبیعت بروند!؟
بالاخره عید نوروز ایرانیان و اول ماه فروردین در کره زمین شمولیت و عمومیت و ابتهاج جهانی دارد یا ندارد؟ اگر دارد تکلیف نیم کره جنوبی و آغاز فصل پائیز برای ساکنان آن بخش از زمین چیست؟
این ناشی از ضعف ایمان و درک ابتر یک انسان است که نتواند به همان اندازه که از بهار طبیعت لذت می برد به همان میزان نیز از زمستان و برف زیبای خداوند در فصل شتا خرسند نشود.
طبیعت خداوند برای اهل ایمان در هر حالتی زیباست.
زمستان خدا همانقدر زیباست که بهار و تابستان و پائیزش! اگر انسانی نمی تواند از وجوه زیبا و اعجاب آور طبیعت خداوند در هر فصلی لذت ببرد این بازگشت به ناتوانی ایشان در درک عمیق از عظمت و شکوه نظام هستی دارد.
اگر کسی نتواند خداوند و شکوه و جلال اش را در رویت خزان جنگل سروهای تـُنـُک «فـِلـَگ استــَف» و چریدن آهو بچه گان بازیگوش در دامنه «دره سدونا» ببیند و از دیدن جبروت کوه های پوشیده از برف در ارتفاعات «مدئوی» قزاقستان تا برگ ریزان زیبا و هزار رنگ در «بوستون» دچار بهجت نشود و خرمی «سیاه بیشه» و گردنه «هزار چم» در بهار ارتفاعات البرز و طبیعت بکر و پر جاذبه و رمز و راز «کویرآریزونا» با تنوع رنگارنگ گونه های گیاهی و شادابی و بکارت «صحرای گبی» در مغولستان همیشه سرد در کنار جنگل های استوائی شرق دور وی را مبتلا به وجد و خرمی و خداباوری و خدا شیفتگی نکند. در چنان حالتی قطعاً بر صحت مزاج و سلامت وضعف ایمان و درک ناصحیح چنان انسانی از ذات خداوند می توان به دیده تردید نگریست.
چنان انسان هائی را باید مبتلایان به شکل گرائی و فورماسیون تلقی کرد که بجای آنکه تابع طبع انسانی خود باشند اسیر کلیشه های خود ساخته شان شده اند.
مثل ایشان مثل کسانی است که وقتی ناهار می خورند که ظهر است و نه لزوماً وقتی گرسنه اند!
بخاری منزل شان را اول فصل پائیز روشن می کنند و نه زمانی که منزل شان سرد است!
و بالتبع وقتی «باید» شاد شوند که اول فروردین و عید نوروز است و شادی شان تابع پروتکل های قرار دادی خود ساخته شان است!
برای ایشان بر اساس این قرائت که «بهار» فصل تجدید حیات و رویش و زندگی است، عید خود ساخته «نوروز» حکم سرپناهی بمنظور استتار وحشت جانسوزشان از مرگ و ممات را عهده داری می کند.
ترس از مرگ انگیزه عمده ایرانیان در اقبال به مخدری بنام نوروز و با تعریف بهار در مقام زندگی و حیات مجدد است تا از آن طریق خود را به نسیان و فراموشی ولو موقت از مرگ، مبتلا نمایند.
آغاز سال نو و عید نوروز برای شروعی مجدد و رویشی جدید و فرصتی دوباره بمنظور ساختن و روئیدن و بالیدن حرفی باطل بیش نیست! تمامی روزهای خدا فرصت آغاز و شروع اند.
به تعبیر ناب و لطیف سهراب:
من مسلمانم.
قبلهام یك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجرهها میگیرم.
در نمازم جریان دارد ماه.
جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی میخوانم.
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را، پی «تكبیرة الاحرام» علف میخوانم،
پی «قد قامت» موج.
كعبهام بر لب آب،
كعبهام زیر اقاقیهاست.
كعبهام مثل نسیم، میرود باغ به باغ، میرود شهر به
شهر.
«حجرالاسود» من روشنی باغچه است
...
و خدائی که در این نزدیکی است!!!
قبلهام یك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجرهها میگیرم.
در نمازم جریان دارد ماه.
جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی میخوانم.
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را، پی «تكبیرة الاحرام» علف میخوانم،
پی «قد قامت» موج.
كعبهام بر لب آب،
كعبهام زیر اقاقیهاست.
كعبهام مثل نسیم، میرود باغ به باغ، میرود شهر به
شهر.
«حجرالاسود» من روشنی باغچه است
...
و خدائی که در این نزدیکی است!!!
