۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

زندگی در سایه قاصر!



در آمریکا از ثروت به قدرت می رسند و در ایران از قدرت به ثروت!

اگر امر دائر شود تا بین دو جامعه نمونه ایرانی و آمریکائی یک تفاوت بارز روان شناختی نشانه گذاری شود در آن صورت می توان شاخص «اعتماد بنفس» را به عنوان نقطه تمایزی برجسته بین شهروندان این دو کشور مشهود کرد.

به عبارت دیگر به همان اندازه که عموم آمریکائیان از حیث روحیات شهروندی از اعتماد بنفسی مطلوب برخوردارند کثیری از ایرانیان در نقطه مقابل ایشان قرار داشته و بنا به دلائلی قابل تبیین شهروندانی کم اعتماد بنفس محسوب می شوند.

این شاخصه بویژه و بشدت مبتلابه ایرانیانی است که از سنین جوانی به بالا از ایران خارج شده و مقیم ایالات متحده آمریکا می شوند و بدین لحاظ به عنصری ضعیف و ناتوان از حیث مسئولیت پذیری در کشور میزبان مبدل شده اند.

علی ایحال خاستگاه این ناتواتی و ضعف اعتماد بنفس این بخش از ایرانیان را می توان از بطن مناسبات اقتصادی حاکم بین شهروندان و حکومت در ایران ریشه یابی کرد.

به عبارت دیگر به همان اندازه که در ایران سهم ماکزیممی حکومت در اقتصاد در ترویج ضعف اعتماد بنفس نزد ایرانیان موجبیت دارد به همان میزان نیز در آمریکا نقش مینیممی حکومت در اقتصاد، تقویت و ترویج اعتماد بنفس و خود باوری نزد شهروندان آمریکائی را سببیت می کند.

فرق اساسی شهروند آمریکائی با شهروند ایرانی از حیث روحیات شهروندی آنجاست که یک آمریکائی وقتی وارد دنیای کار و تجارت می شود خود را مواجه با بازار پر مهابت از اقتصادی می بیند که برخلاف ایران بیرون از اقتدار حکومت و غالبا در انحصار بخش خصوصی است. لذا از ابتدا با این فرض به این بازار ورود می کند که باید روی پای خود بایستد و با اتکای بر توانمندی های شخصی اش سهم شایسته و متوقع خود در این بازار مکاره را تعقیب و تحصیل کند.

همین خوداتکائی نیز به شهروند آمریکائی این ظرفیت را می دهد تا چنانچه در تعقیب و تحصیل توقعات اقتصادی و مطالبات معیشتی اش ناکام ماند در آن صورت و برخلاف ایرانیان جز خود کس دیگری را مسئول ناکامی اش ندانسته و شکست اش را سکوی تداوم حرکت برای تلاش و تلاش های بعدی اش قرار می دهد.

چنین وضعیتی در نقطه مقابل شهروندان در ایران است که از زمانی که چشم باز می کنند خود را در کمند حکومتی می بینند که نقش بالادستی در جمیع حوزه های مالی و تجاری و اقتصادی داشته و بدین منوال دولت را در قامت «مُوَزع جیره» و شهروند را نیز در عداد «جیره خوران حکومت» مفروض می انگارند.

طبیعتاً در چنین مفروضه ای حکومت در چشم شهروند نقش خازنان و کلید داران قلعه قدرت و ثروت را می یابند که صاحب اختیار مقرری و مقدرات شهروندانند و بدین اعتبار و در این دیار «شهروند موفق» و «انسان کامروا» به کسانی اطلاق می شود که به هر حیلت و فراستی بتواند از مجرائی به آن قلعه قدرت نفوذ کرده و آنگاه بسته به میزان دوری یا نزدیکی اش به خازنان و کلیدداران قلعه، سهم و حق مورد توقع خود از کیک قدرت و ثروت موجود در قلعه را تخصیص اعتبار و تحصیل مُراد نماید!

بر این مبنا ظرافت موجود در حد فاصل روحیات شهروند آمریکائی و ایرانی قائم بر این واقعیت است که چشم شهروند آمریکائی به دست دولت نیست و از آنجا که برای حکومت نیز در مینی مال ترین شکل ممکن شانی بیشتر از فروش امنیت و خدمات به شهروند را متصور نیست لذا ورودی با اعتماد بنفس به جامعه و بازار کار دارد.

شهروند با چنین مختصاتی تکلیف اش با خودش روشن است و از آنجا که می داند اقتصاد کشورش در انحصار بخش خصوصی است و حکومت از کمترین نقش در این حوزه برخوردار است بالتبع به همان اندازه نیز خود را موظف می داند تا روی پای خود ایستاده و مسئولیت زندگی اش را شخصاً عهده داری کند و اگر در این مسیر موفقیت حاصل کرد در آن صورت همه افتخارش را شخصاً نصیب می برد هم چنان که در صورت ناکامی نیز بجای ناسزا گفتن به زمین و زمان و آسمان و کوشیدن برای یابش و نکوهش «مُقصر» و فحش دادن به حکومت و والی و قاضی و گزمه و داروغه و مفتش، انگشت شماتت را تنها متوجه خود و بی مبالاتی های خود می کند. (سهم مناسبات ناسالم اقتصادی در بخش خصوصی امری علیحده است که بحثی جداگانه را می طلبد)

این در حالی است که در ایران ماجرا معکوس است و در ابعادی میلیونی با شهروندانی فاقد اعتماد بنفس مواجهیم که همواره دهان شان برای دریافت جیره از حکومت باز است و بالتبع عمده اهتمام شان نیز اتصال با میانبُر و بدون دردسر به دیوان سالاری حکومت بوده تا از آن طریق سهل الوصولانه از موجودی کیک قدرت و ثروتِ محفوظ در انبان حکومت، سهم بری کنند.

تلاشی انگلانه که در صورت ناکامی «شهروندان مزبور» را بصورت تبعی مبتلا به «گـُلام تراپی» کرده تا جائی که تحت هر شرایطی و بشکلی فرافکنانه حکومت را بصورت تمام قد مسئول حال و روز و وضعیت نامطلوب خود تعبیر و تلقّی و معرفی کرده و متقابلاً از موضعی تنزه طلبانه برای خود نقشی شایسته سالارانه و مظلومانه و حق بجانبانه قائل می گردد.

قاصر یابی و مقصر جوئی یکی از برجسته ترین خصلت های چنین ایرانیانی است که در پناه زیستن در سایه یک «مُقصر همیشگی و بیرونی و مفروض» می کوشند تا از آن طریق همه بی عرضگی ها و ناتوانی ها و ناکامی ها و نامرادی ها و نارضایتی های از وضع موجودشان را مسئولیت گریزانه متصل به آن مقصر بیرونی (حکومت) کرده تا از آن طریق خودفریبانه و تقصیر پوشانه، بی عملی و فشلی و ضعف اعتماد بنفس خود را انکار و پرده پوشی نمایند.

جماعتی که همیشه بیست هایش را «خود می گیرند» و صفرهایش را نیز همیشه «معلم می دهد» و خود در این «صفارت» (!) بلاتقصیر اند.

این ویژگی تنها اختصاص به شهروندان ایرانی ندارد و در ابعادی فراگیر بخش عمده ای از دولتمردان ایرانی را نیز مبتلا کرده.

ماجرای برجام و نقش ساده اندیشانه دولت تدبیر و امید و دکتر ظریف و تیم تحت امرش در مذاکرات هسته ای نماد بارزی از همین روحیات ایرانی بود.

این که طرف ایرانی صادقانه اما خام اندیشانه تصور می کرد با برجام مُراد حاصل است و از فردای برجام دروازه های نعمت بر روی ایران باز خواهد شد چنین شعف بلاوجهی محصول ایرانیگری و فهم ایرانانه تیم مذاکره کننده از ماهیت مذاکرات منجر به برجام بود.

دولت تدبیر و امید بدون شناختی از ماهیت و خصوصیت و خصلت های نظام اقتصادی آمریکا و متاثر از فهم حکومت محور ایرانی و آمریت و قاهریت حکومت بر صدر تا ذیل اقتصاد مملکت بر این تصور بودند که به اعتبار برجام و امضای دولت آمریکا ذیل برجام آنک تمامی کمپانی های آمریکائی برای ورود به بازار تولید و سرمایه گذاری در ایران با یکدیگر دست به رقابت خواهند زد.

این در حالی است که دولتمردان آمریکائی با زیرکی از این ساده اندیشی طرف ایرانی بهره برده و از سوئی صادقانه خطاب به طرف ایرانی می گویند: از نظر ما همکاری کمپانی ها و بانک های آمریکائی با ایران مطابق برجام بلامانع است و از سوئی دیگر مُحیلانه این پیغام را به ایران می دهند که در کشور ما برخلاف کشور شما دولت اجازه تحکم به بخش خصوصی را ندارد و بخش خصوصی در تعقیب و تحصیل تجارت خود صاحب اختیارند «آمـــــــــــــــــــــــــا»! اگر دنبال برخورداری از مزایای همکاری تجاری با کمپانی های آمریکائی هستید باید بدانید صاحبان سرمایه در آمریکا ضمن آنکه امربر حکومت نیستند دنبال دردسر هم نیستند لذا علی رغم «برجام» تن به ریسک تجارت با کشوری را نمی دهند که هنوز دشمن آمریکا محسوب می شود و فاقد رابطه رسمی با کشورشان بوده و به اعتبار حل نشده ماندن دیگر اختلافات بین تهران و واشنگتن فاقد تضمین لازم برای پذیرش سرمایه گذاری و عقد قراردادهای تجاری کمپانی های آمریکائی می باشند!

پیغام نچندان پنهان واشنگتن به ایران از بطن ماجرای برجام آن است که کمپانی های آمریکائی برای سرمایه گذاری در ایران دنبال تضمین امنیت سرمایه گذاری اند لذا تا نبینند دولت شان با طرف ایرانی بر سر دیگر اختلافات فی مابین به توافق نرسیده و تا افتتاح سفارت کشورشان در تهران را مشاهده نکنند و از آن تعبیر به بهبود مناسبات دو کشور و امنیت سرمایه گذاری را نبرند! در آن صورت ترجیح می دهند کماکان منافع تجاری خود را از حوزه های بدون ریسک و دغدغه در دیگر نقاط جهان تحصیل کنند جز آنکه به طرف ایرانی به زبان بی زبانی چنان تفهیم کنند که وقتی:

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را!

به عبارت دیگر واشنگتن از طریق به گروگان گرفتن ایران در برجام در شیک ترین شکل ممکن خطاب به دولتمردان «تدبیر و امید» می فرمایند:
حل مشکلات تجاری شما از طریق برجام در گرو حل الباقی مشکلات تان با آمریکا و بهبود مناسبات تان بر اساس اوامر کدخدا است. حال تصمیم خود را بگیرید: عملیاتی شدن برجام را می خواهید یا که چی چی!؟

توضیحات بیشتر را در مقاله «یا که چی چی!؟» ببینید

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گــلام تراپی!
آمریکائی ها ضرب المثلی دارند با این مضمون: یا «رهبــر» باش یا «پـیــرو» یا بی زحمت «از سر راه کناربرو»
گلامتــراپی (Glumtherapy) کـُنشی آشنا و قدیمی در رفتار بخش کثیری از افراد و نحله های مسمی به اپوزیسیون در ایران است.
گلام (Glum) شخصیت ملول در انیمیشن «سفرهای گالیور» با تکیه کلام منفی بافانه «من می دونم ـ نمیشه» به خوبی توانسته نمایندگی آن بخش از افراد در جامعه را عهده داری کند که جز نق زدن و منفی بافی و آیه یاس خواندن از کمترین ابتکار و استعداد یا پیشنهاد و راهکار امیدوار کننده و خوشآیندی محروم مانده و نه توان راهبری دارند و نه حال پیروی و فقط می توانند در میانه راه نشسته و خوب نق بزنند و ایراد بگیرند بدون آنکه پیشنهاد یا راهکاری در انبان داشته باشند!
فی الواقع یک فرد مبتلا به چنین سندرومی از طریق «ناله درمانی» به نوعی تشفی خاطر و ابراز وجود ولو سالبانه می رسد.
رفتاری آشنا و سنتی نزد بخش موثری از ایرانیان که موید بی استعدادی ایشان در فهم و پیشنهاد «خواسته ها» و پـُر استعدادی در فهم و ابراز «ناخواسته ها» نزد ایشان است! چیزی که از آن نخستین بار تحت این عنوان یاد کردم:
مردمانی که «می دانند چه نمی خواهند» اما «نمی دانند چه می خواهند!»

نگاه کنید به مقاله «روئین تنی انقلاب»


۲ نظر:

Moslem Javar گفت...

سلام
موافقم ، انسان ایرانی همیشه گوش به فرمان مافوقش است این خوب است ، ضعفش آنجاست که دارای عقل قرآنی نشود تا اگر خدایی ناخواسته بی امام شد خود بتواند راهش را تشخیص دهد ،
پیاده نکردن جامعهٔ سیستمی براساس قرآن بزرگترین ایراد این مملکت پس از انقلاب است که متأسفانه با روی کار آمدن لیبرالها کلنگ این ضعف زده شد.

meisam oghbaei گفت...

سلام
حسب سهیم بودن در جواب شما به نازیباکلامان،
برای اثبات غلط نبودن امریکا ستیزی در ایران یاد آور دو نکته می شوم چندی پیش نخست وزیر ژاپن به کره سفری برای عقد قراردادی نظامی داشت، در این اتفاق تعداد زیادی از عکاسان جلوی پای نخست وزیر در حالی که دوربینها را روی زمین گذاشته بودند به نشانه اعتراض به اشغال نظامی کره در جنگ جهانی فقط ایستادند،...این نشانه چه می تواند باشد؟

دومین نکته برای اثباط غلط بودن و یادرست بودن گفتمان آمریکا ستیزی باید به اثبات غالب بودن و یا نبودن این گفتمان پرداخت؟


گویی که در ایران بیش از هرچیزی فقط گفتمان امریکا دشمن دانی وجود دارد نه امریکا ستیزی چون طبق لوازم مورد نیاز آمریکا ستیزی ،برای ستیزه با آمریکا اصلاً لوازم ستیزه در ایران چندان وجود ندارد....

همراه پوزش از قصور زبان...